...
من رو گذاشتند روتخت وتخت روازوسط جداکردن وپایه هارو گذاشتن.دکترگفت اجازه می دی پاهاتوبه پایه هاببندیم؟من گفتم مگه می خواین چی کارم کنین؟دکترگفت اینجوری بهتره.که راست هم می گفت.چون موقع پوش کردن، بندی که به پاهام بسته شده بودرومی گرفتم وحس می کردم این طوری قدرتم بیشتره.خلاصه به سخت ترین قسمت که پوش کردن بود رسیدیم.رضاکنارم بودوحضورش بهم دلگرمی می داد.دوتاپرستارکنارم بودن که یکی شکمم رومی مالیدتابه خروج بچه کمک کنه ودیگری به دکترکمک می کرد.
به خاطربی حسی نمی فهمیدم که کی بایدپوش کنم.بهم می گفتن ومن باتمام قدرت پوش می کردم،ولی زورم نمی رسید.اینقدرزورمی زدم که صورتم داغ می شدوفکرمی کردم ممکنه رگ های صورتم بترکه!زمان خیلی دیربرام می گذشت.به نظرم میومدکه ساعت هاست دارم پوش می کنم.دیگه قدرتم داشت تموم می شد.گفتم نمی تونم،که دکترم گفت سرش معلومه وبه رضاگفت که بیاوسربچه روببین.رضاباخنده بهم گفت سرش به اندازه یه ۵۰سانتی معلومه وکچله،همونطورکه دوست داری(آخه من بچه کچل دوست داشتم)ولی من دیگه زوری برام نمونده بود.گفتم نمی تونم.دکترگفت من بهت کمک می کنم وازروش وکیوم استفاده کرد.یک جورمکش که کمک می کردبچه بیرون بیادودراون حین من باید بازهم پوش می کردم.چندتاپوش دیگه کردم که یهواحساس کردم یه چیزی ازتووجودم کنده شد...
ساعت ۱۱:۵۵شب بودکه دخترم به دنیااومد.تمام اون ترس ونگرانی وهیجان جای خودش روبه عشق داد.عشقی که یهوبه وجوداومد.جوشیدن این عشق روازعمق وجودم احساس می کردم.بی اراده وباصدای بلندگریه می کردم.هیچ کنترلی نمی تونستم روی احساساتم داشته باشم.اینقدربلند گریه می کردم که فکرمی کردم تمام بیمارستان دارن صدای منو می شنون.نمی تونستم چشمام روبازکنم.پرستاری که کنارم بود بهم می گفت مامی چشماتو بازکن.بچه روببین.بچه روگذاشتن روی شکمم وپرستاردست منوگرفت وگذاشت روش.چشم هام روبازکردم،زیباترین موجود دنیارودیدم.دخترکوچولوی صورتی من که باتمام وجودش گریه می کرد.بعددکترجفت روبیرون کشیدوشروع کردبه بخیه زدن.توهمون اتاق بچه روشستن که ماهم ببینیم وبعددادنش بغل رضاکه اون هم خیلی خوشحال بودوگریه می کرد. بعدازاون هم بردنش بیرون.
بعدازاتمام بخیه هامن روبردن بخش وپارمیس روآوردن که من شیربدم،که البته من شیرنداشتم.رضابه خانواده هامون خبردادوبعدباران تلفن هابودکه تاساعت۳شب می بارید!خلاصه که بعدازاون بالاخره من خوابیدم.هیچ دردی به جزدردجای اون آنژیوکذایی نداشتم.صبح که بیدارشدم احساس ضعف می کردم وجای بخیه هاخیلی دردناک بود.ساعت ۷ بودکه دکترم اومد،چک کردوگفت همه چیزخوبه ویک سری قرص شیرساز،مسکن وآنتی بیوتیک تجویزکرد.به اضافه یک شربت که مثل مسهل عمل می کردتابرای دستشویی رفتن جای بخیه هادردنگیره.خلاصه که چهارشنبه بعدازظهرمرخص شدم.
ازاون موقع تاجمعه ظهرکه پدرومادرم برسن من ورضاخودمون کارهای پارمیس روکردیم که خیلی سخت بود.اون دوشب من اصلاًنخوابیدم وباهرحرکت یاصدای پارمیس ازجام می پریدم.ولی خوب به هرحال گذشت.پدرومادرم ۲۰روزاینجابودن وازبعدازاون خودم همه کارهاروانجام دادم.
من کلاًبارداری بی دردسروزایمان راحتی داشتم.درطول بارداریم من فقط ۲ماه ویارداشتم ویک ماه به خاطرخونریزی استراحت داشتم.به غیرازاون بقیه بارداریم راحت بود.وزن قبل ازبارداریم ۵۸کیلوبودباقد۱۷۴که خیلی متناسب بودم.درآخرین هفته بارداریم ۶۶کیلوشدم.یعنی کل اضافه وزنم ۸کیلوبود.اندازه شکمم هم درحاملگیم خیلی کوچیک بودبه طوری که توی ماه نه دکترم می گفت مثل ۵ماهه هاهستم!یک ماه بعداززایمان به وزن وسایزقبل ازبارداریم برگشتم.ازروزسوم بعداززایمان هم صاحب شیرشدم که پارمیس چندروزنمی خوردوخیلی دردناک بودامابه کمک دکتراطفال پوزیشن صحیح نشستن وخوابیدن برای شیردهی رویادگرفتم وخوشبختانه ازروزششم شیرمن شدتنهاغذای پارمیس.یعنی پارمیس تنها۶روزاول شیرنخورد.
مسئله دیگری هم که برام پیش اومدچرک کردن جای بخیه هابود،باوجودی که خیلی بهداشت رورعایت می کردم ولی این اتفاق افتاد،بعدازیک هفته به جای این که دردبخیه هاخوب بشه دردناک ترومتورم بودکه دکتردوباره بهم چرک خشک کن ومسکن داد.همینطوریک شامپوکه بعدازدستشویی بایدخودم رومی شستم وبتادین که باپنبه روی بخیه هابایدمی زدم.گفت که بایددامن بپوشم وتاجایی که می شه جای بخیه هاخشک باشه وهوابخوره.به جزاین هاتقریباًدیگه هیچ مورددیگه ای نبودومن تونستم کم کم خودم روباشرایط جدیدوفق بدم. وزن پارمیس جون هنگام تولد۳کیلوو۲۰۰گرم،قدش ۴۸سانتی مترودورسرش ۳۳سانتی متربود.
پایان
باز هم تشکر میکنم از سمیرای عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت9:30 توسط مدیریت وبلاگ
