تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد پارمیس کوچولو، اردیبهشت 88- مالزی-(قسمت اول)

یکشنبه ۱۲آپریل بودومن دردومین روزازهفته سی ونه بارداریم بودم.دکترتاریخ زایمانم رو۲۵آپریل تخمین زده بودوقراربودروزجمعه یعنی شش روزبعد، پدرومادرم ازایران بیان تابرای به دنیااومدن دخترکوچولوی من اینجاباشن.

صبح یکشنبه خواب بودم که باکمردردی خفیف شبیه درد پریودازخواب بیدارشدم.ساعت ۶:۴۰صبح بود.خوابیدم وساعت۷:۱۵بادردی مشابه بیدارشدم،بااین فکرکه ممکنه این هاانقباضات کاذب ماه های آخرباشه وامکان نداره که دخترمن قبل ازاومدن پدرمادرم به دنیابیاددوباره خوابیدم.ساعت ۸بازهم همون دردبیدارم کردودیگه نتونستم بخوابم،هیجان زده بودم،یعنی واقعاًامروزاون روزیه که منتظرش بودم؟یعنی دخترکوچولوی من بدون حضورپدرمادرم به دنیامیاد؟

خودم روسپردم به تقدیروچشمهام روبستم.وقتی ساعت ۸:۳۰ بازهم همون دردبه سراغم اومدازجام بلندشدم.صبحانه خوردم.دوش گرفتم.ساک بیمارستان خودم ودخترم روبرای چندمین بارچک کردم وساعت حدود۱۰ بودکه رضاروبیدارکردم. تابعدازظهردردهاتقریباًهر ۲۰دقیقه تکرار می شد.شدت دردهانسبت به صبح بیشترشده بودولی هنوز قابل تحمل بودن.ساعت۶بعدازظهربودازجام بلندشدم تابرم عصرونه بخورم که خروج مایع زیادوگرمی روازبدنم احساس کردم.اینقدرگرم بودکه فکرکردم خونه،ولی وقتی نگاه کردم دیدم مثل آب شفافه،فهمیدم که کیسه آبم پاره شده.باوجودی که درطول بارداریم درموردعلامت های آغاززایمان خیلی مطالعه کرده بودم واطلاعات زیادی داشتم ولی می ترسیدم.ترس همه وجودم روگرفته بودوبدنم به وضوح می لرزید.الآن که فکرمی کنم نمی دونم چرااون موقع اینقدرمی ترسیدم؟!به رضاگفتم که آماده بشه وساک هاروبزاره توماشین.سریع لباس پوشیدم وحوله تمییزی بین پاهام گذاشتم وبه طرف بیمارستان حرکت کردیم.بارون میومدوهواداشت تاریک می شد.بیمارستان خیلی نزدیک بود،زودرسیدیم.رضارفت وبایک پرستاروویلچیربرگشت.من روباویلچیربردن داخل.

کارهای پذیرش خیلی سریع انجام شدومن روبردن توی اتاقی که قراربودبعداززایمان اونجا بستری بشم.ساعت۶:۳۰دکترم اومد.معاینه کردوگفت۳سانتی متردایلیت شدم واحتمالاًامشب فارغ می شم.گفت که اگه می خوای اپیدورال بزنی بایدالآن بگی ومن هم گفتم که می خوام.ازبعدازپاره شدن کیسه آب دردهام شدیدترشده بودومن که همیشه ازدردزایمان می ترسیدم ازقبل به دکترم گفته بودم که اپیدورال می خوام.دکترم گفت که بایدمنتظردکتربیهوشی باشم ورفت.بعدیک پرستاراومدتابرام آنژیوبزنه.نمی دونم پرستاره حالش خوب بود،کارش خوب نبودیاکارش خوب بود،حالش خوب نبود،طوری آنژیوروزدکه سوزنش خوردبه استخوان دستم ومن نفسم بنداومد،ناخواسته فریادزدم وگریه کردم،اون هم سوزن روکشیدبیرون ولی دردوحشتناکی داشت که قطع نمی شد یکی ازبدترین دردهایی که من توتمام  زندگیم داشتم،تایک هفته جاش دردمی کردوکبودبود.طفلک پرستاره خیلی معذرت خواهی کردومن سعی می کردم بگم عیب نداره ولبخندبزنم ولی نمی شد،تااین که دکتربی هوشی اومدوبرام آنژیوروزدکه دردنداشت وبعداپیدورال رو زد.به این ترتیب که من لب تخت نشستم ویه بالش بهم دادن تابغل کنم ورضاروبه روی من ایستادومن سرم روتکیه دادم بهش.بعددکتردوتاآمپول بی حسی به پشتم زدواپیدورال روتزریق کردکه من نمی فهمیدم ونمی دونستم که چه کارمی کنه ولی بعدهارضابرام تعریف کردکه زدن اپیدورال خیلی پیچیده بوده.

توی آنژیو هم سرمی زدن که باعث می شدمن زودتردایلیت بشم.به شکمم هم چیزهایی وصل کردن که روی مونیتورضربان قلب بچه واندازه دایلیت شدن وچیزهای دیگری رونشون می داد.بعدازدقایقی دکتربی هوشی برگشت ومن بهش گفتم که بی حس نشدم ومی تونم پاهام روحرکت بدم،دکترگفت کسانی که اپیدورال می زنن می تونن راه برن،بعدیه بطری پلاستیکی آوردوچسبوند به دستم خیلی سردبودهمون رو وقتی به پهلوم چسبوندسرماش رواحساس نمی کردم.بهم گفت مطمئن باش که بی حس هستی ورفت.ازبعدازاپیدورال من دیگه هیچ دردی نداشتم وخیلی راحت بودم.تنهاعارضه ای که برام داشت خارش شدیدشکمم بودکه باازبین رفتن اثراپیدورال اون هم رفع شد.به هرحال دیگه دردنداشتم وانتظاربرام راحت تربود.

ازرضاخواستم که به مامانم خبربده تابرام دعاکنه.طفلک مامانم دوست داشت کنارم باشه اما چه کنیم که دخترک عجله داشت وصبرنکردتاپنج روزدیگه پدرومادرم برسن.ساعت۱۱شب دکترم اومدومعاینه کردوگفت که۹سانتی متردایلیت شدم وهمینطورگفت که من خیلی خوش شانسم که اینقدرزوددایلیت شدم وبایدبه اتاق زایمان برم.بازهم ترس وهیجان به سراغم اومدومی لرزیدم.پرستاری که دستیاردکتربودازم پرسیدسردته؟گفتم نه ازترس دارم می لرزم.خندیدوگفت که نگران نباشم.من روبردن اتاق زایمان.یه اتاق ساده وسفید...

ادامه دارد

 

 

ممنون از سمیرای عزیز بابت نوشتن و ارسال این خاطرۀ قشنگ. قسمت دوم  این خاطره هم در یکی دو روز آینده پابلیش میشه.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.