تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد شازده کوچولو-بهمن 87- ایران- قسمت اول

بعد از مدتها انتظار و استرسی که هفته آخر بدلیل سفر دکترم واسم پیش اومد ، شازده پسر ما شب شنبه 26 بهمن مصادف با 14 فوریه 2009 .درست شب ولنتاین آمادگی خودش رو واسه ورود به این دنیا با پاره کردن کیسه آبش رسما اعلام کرد. ساعت 3 شب. و این در حالی بود که صبح جمعه طی تماسی که با دکترم که همونروز از سفر برگشته بود داشتم قرار بود یکشنبه برم مطب تا وضعیت شازده بررسی و تصمیم گرفته شه. چرا که 24 ام 40 هفته من تمام شده بود.

اون شب ساعت 2 خوابیده بودیم و ساعت 3 خروج یه مایع از بدنم بیدارم کرد . شدتش به حدی بود که حس کردم با بلند شدن و رسیدن به دستشویی همه جا خیس خواهدشد. بالاخره بلند شدم و بعدش هم حامی رو صدا کردم و سعی کردم به آرومی بهش بگم.  دیگه به خودم مسلط شده بودم . از حامی خواستم دوش بگیره خودم قبل از خواب دوش گرفته بودم. خلاصه تا آماده شدیم ومثل رفتن به مهمونی خودمون رو آماده کردیم وتا موهامون رو اتو کشیدیم شد ساعت 4.

بیمارستان که رسیدیم سریع منو بستری کردن و کارای پذیرش انجام شد. اما بجز حامی اجازه نمیدادن کسی توی اتاقم بیاد. در نتیجه بابا و خواهرم برگشتن خونه ولی مامانم نه. اتاق ما یه تخت داشت با 2 تا صندلی و 3تا قاب عکس خوشگل از بچه های خوشگل. ویه دستشویی. تا بستری شدم دستگاه کنترل قلب جنین و انقباضات رو به شکم من وصل کردن و یه پرستار سرم به دست من وصل کرد که تا یک هفته بعد دست من بابت ورمش ناکار شده بود.  تا ساعت 6 که حامی درگیر گرفتن اتاق و کارای دیگه بود منم گذشت زمان رو حس نکردم.  6:30 از حامی خواستم بره توی اتاقی که برای بستری من گرفته بود استراحت کنه . چون اتاقی که بودیم جای استراحت واسه اون نداشت و میدونستم که هردومون به انرژی اون احتیاج داریم و اون هم مثل من شب فقط 1 ساعت خوابیده بود. اون رفت و ساعت 10:30 درحالیکه دردهای من شروع شده بود برگشت .

 در این فاصله مامای همکار دکترم 2 بار اومد و سعی کرد که آب باقیمانده کیسه آب رو به زور خارج کنه که بدترین دردهای اون روزم بود و هنوز هم نفهمیدم که دلیل این کار غیر انسانی که جایی مشابهش رو نخونده بودم چی بود و آیا این کار تاثیری در زمان روند زایمان داشت یا نه. وقتی حامی اومد یه ملین بهم دادن و با کمک حامی تا دستشویی رفتم. دردهام ساعت 11 داشت شدید میشد که ماما گفت 3.9 دایلایت شدی و میتونی واسه اپیدورال بری. رفتم توی اتاق زایمان و دکتر بیهوشی اومد با 2 نفردیگه که نفهمیدم همکارش بودن یا دستیارش. در هرصورت خواستن واسم توضیح بدن که چطوریه و باید چکار کنم که وقتی دیدن همه رو میدونم، خلاصه گفتن.

ازم خواستن که وقت تزریق آمپول بی حسی تکون نخورم که من هم گفتم باشه . غافل از اینکه پریدن ناشی از آمپول دست خود آدم نیست. بعد از اون تزریق اپیدورال رو دیگه حس نکردم. اما نمیدونم بخاطر شوک تزریق اول یا بدلیل حساسیت به اپیدورال قبل از اینکه چسب های ملحقات اپیدورال رو بزنن ، فشارم افتاد و واسه مدتی که نمیدونم چقدر بود چیزی رو حس نکردم. یه وقت صدای دکتر رو شنیدم که میگفت صدامو میشنوی خانوم .... و من دیدم که ماسک و یه دستگاه دیگه به بازوم وصله و صدای ماما رو شنیدم که میگفت ضربان قلب بچه افت پیدا کرده...

 نمیگم نگران نشدم اما یه حس عجیب داشتم که خدا مراقب پسرم هست. کسی که تمام این راه با من بوده و حضورش رو بیشتر از همیشه تو زندگیم حس کرده بودم. بالاخره ضربان قلب پسرکم از  110و115 به 130 و 140 رسید و خیال همه رو راحت کرد.چسب ها رو برام زدن. واسه برگشت به اتاقم اما منو با ویلچر بردن. اصطلاحی که بچه های سایت بکار بردن که دنیا بهشت شد عین واقعیت بود. دیگه از درد و حتی درد خالی کردن آب کیسه آب هیچ خبری نبود. تا عصر به من یه سری آمپول دیگه تزریق کردن که نمیدونم اکسی توسین بود یا چیز دیگه. اما قطعا واسه تسریع روند زایمان بود. توی این مدت وضعیت انقباض ها رو میدیدم و صحبتهای کلاس بارداری و خاطرات بچه هایی که از درد این انقباض ها گفته بودن رو به یاد میاوردم . چرا که این شبهای آخر 2باره و 3باره و 4 باره اونها روخونده بودم. جمله های لیلی و نونوش و بقیه ای که این دردهایی که من فقط پرینتش رو میدیدم رو تجربه کرده بودن با خودم مقایسه میکردم. اما ناراضی نبودم . توان تحمل این همه درد رو در خودم نمیدیدم. هرچند که اونهایی که این انقباض ها رو حس کردن رو از خودم قویتر میدیدم.

از ساعت 3 دهانه رحم من 10 سانت باز شد. و این وقتی بود که دکترم هم اومد . و با هماهنگی با ماما از مسئول موسسه رویان هم خواسته بودیم که 3:30 بیمارستان باشه که البته از تاخیری که بعد پیش اومد شاکی بود و دکتر و مامای من هم که رویان رو قبول نداشتن اصلا به اعتراض های اون توجهی نکردن. ساعت 4 منو بردن اتاق زایمان درحالیکه سر پسرم هنوز بعد از یکساعت در کانال زایمان قرار نگرفته بود. تنها پیشرفتی که باعث امیدواری شده بود که منو بردن اون اتاق این بود که از وضعیت منفی یک سر پسرم اومده بود روی صفر ( این اصطلاح خودشون بود) درحالیکه گویا برای شروع زایمان ، سر جنین باید در وضعیت مثبت دو قرار بگیره . که این اتفاق تا ساعت 5:30 نیفتاد .

توی این مدت من که انقباض ها روحس نمیکردم اما دکترم و حامی با شروع انقباض ها از روی دستگاه از من میخواستن که پوش کنم. وضعیتم رو هم 2 بار به حالت پهلو تغییر دادم که سر پسرم توی این وضعیت موقع پوش دیده میشد و حامی حسابی از بابت دیدن سر اون ذوق کرده بود. ومن چه خوش باورانه فکر کردم که دارم پسرم رو به دنیا میارم . حیف که ساعت 5:30 عصر، بعد از 15 ساعت انتظار دکترم گفت باید بریم اتاق عمل...

 

ادامه دارد

 

 

بالاخره بعد از مدتها این خاطرۀ قشنگ از طریق ایمیل برای این وبلاگ ارسال شد. ضمن اینکه تشکر می کنم از بهارۀ عزیز برای نوشتن این خاطره و سهیم کردن ما در این تجربۀ قشنگش، به اطلاع میرسونم که قسمت دوم این خاطره هم فردا یا پس فردا پابلیش میشه. 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.