زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد النا کوچولو- مهرماه 90
 

با نام و یاد خدای خوبم  که به من توانایی پروراندن غنچه ای را در درونم بخشید و مرا یاری کرد تا بتوانم  گل زیبای زندگیم  را به دنیا  هدیه کنم .

من همیشه  دوست داشتم  بصورت  طبیعی  یعنی  آن طور  که  خدای  خوبم  پسندیده  فرزندم  را به  دنیا  بیاورم  و خدا را  شکر که  توانستم.

  صبح روز 3 مهر بود  طبق  دستور مامایی  که  قرار بود  موقع  زایمان  کنارم  باشه  به  بیمارستان  رفتم  و مثل همیشه  من  رو دلداری  داد  و  روی  پیاده روی  تأکید  کرد  اما  من  تنبل تر از این  حرفا  بودم  و تا  اون  موقع که 10  روز به  زایمانم  مونده  بود،  ده  بار هم  پیاده روی  نرفته  بودم(که البته ضرر کردم ) .

 

بعد از ظهر هم آخرین  نوبت دکترم  بود  ، نامه  بیمارستان  و بهم  داد و گفت  اگه تا  تاریخ  زایمان  اتفاقی نیافتاد بیا  تا  بررسی  بشه ، منم  که  به  دلم  افتاده بود  به   تاریخی  که  تعیین  کرده  بود  نمیکشه  از خانم منشی خداحافظی کردم  و حلالیت  طلبیدم.

ساعت 2 نیمه شب  بود  که  با  درد  بیدا ر شدم  زیر  دلم  و کمرم  درد  میگرفت  و  چند  ثانیه  بعد  آروم  میشد به ساعت  نگاه کردم  و  مطمئن  شدم  که  درد ها  منظمند  تا  ساعت  4  به  همسری  نگفتم  تا  اینکه  خودش  از صداهای  من  که  آروم  آه  می کشیدم  بیدار شد  بهش  گفتم  فکر کنم  موقعشه!  گفت  نه بابا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هنوز 10 روز  دیگه  مونده !!!!  بعدش هم  من  آمادگیشو  ندارم،  از این حرفش  حسابی  خندم  گرفت  انگار هنوز باورش  نشده بود  قراره  راستی راستی  بابا  بشه!!!

 

ساعت  6  صبح  دیگه طاقت  نداشتم ، دوست داشتم  بدونم  واقعاً  درد های  زایمانه  یا  نه ؟  به خانم ماما  تلفن کردم  و  قضیه  رو گفتم  ایشون  هم دردهای  زایمانی  رو تأ یید  کرد  وگفت  برای  معاینه  ساعت  8  صبح  بیا بیمارستان . من و همسری  ومامان  ساعت  8 رفتیم اما  خانم ماما  گفت  که  خیلی  زوده   برو خونه  دوش  بگیر از پله ها  بالا  و   پایین  برو غذای  سبک  بخور و  ساعت 1 بعد از ظهر  بیا  تا  تحت نظر  باشی .

 طبق  دستورات  عمل کردم  و ساعت 1بعد از ظهر راهی  بیمارستان شدم  اما  باز زود بود  و قرارشد   ساعت  7 شب  دوباره  به  بیمارستان  برم ، تا  ساعت  7 شب  رفته رفته  فاصله  بین  دردها  کمتر میشد  و شدت بیشتری  پیدا می کرد ، ساعت  7  که  به  بیمارستان  رفتم  خانم ماما  گفت  که  احتمالا  نصف  شب  زایمان میکنی  حالا  یا  میتونی بری  خونه یا بمونی !!!

من  که  دردها   امانم  رو بریده بود  قبول  نکردم  خونه  برم. دردها  تا  ساعت  ده ونیم شب   قابل تحمل  بود  ولی  از اون  موقع  تا  لحظه  به  دنیا آمدن  دخترم(حدود 2 ساعت )  لحظاتی  بود  که  با  وجود  درد  زیاد احساس  میکردم  خدا  از هر لحظه  دیگه ای  تو زندگیم  بیشتر  بهم  نزدیک  شده  .

دخترم  در اولین  ساعت  سه شنبه 5 مهر 1390  پا  به  این  دنیا  گذاشت  لحظه ای  که  با  هیچ چیزی  در این دنیا  قابل  مقایسه  و  با هیچ  کلمه ای  قابل  وصف  نیست  آن جا  بود  که از عمق وجودم  دانستم :


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
خاطره تولد ديانا كوچولوي - 13 مرداد 90- مشهد
 ابتدا نوشت  از طرف مدیر وبلاگ: از تاخیری که تو ارسال پست‏ها و تایید نظرات وجود داشته معذرت میخوام. نظرات پست قبل تایید شد و  سعی شد به ایمیل ها هم پاسخ داده بشه.

 

روز 12 مرداد ساعت 6 صبح از دردهاي دل و كمر از خواب بيدار شدم

من 37 و 4 روز بودم و هنوز فكر مي كردم تا زايمان خيلي مونده (19 روز)
دردها فاصله منظمي نداشت و بين 15 تا 20 دقيقه بود
كه نمي شد بهش گفت ريتميك
اما من چون سابقه سقط داشتم با اين دردها آشنا بودم و مي دونستم شروع واسه دردهاي اصلي خواهد بود
ساعت 10 ديدم دردها قطع نشد و به همسري گفتم ديگه داره مشكوك ميشه
حدود 12 رفتيم سونو گرافي اخه دكتر واسه هفته 38 سونو داده بود و من كه ديدم اوضاعم مشكوكه رفتم سونو
توي سونو همه چيز نرمال بود و دكتر وزنت را 2970 تخمين زد
توي راه برگشت رفتيم داروخانه و وسايلي كه براي بيمارستان لازم بود را خريديم
عصر هم رفتيم با همسري دكتر و من گفتم از صبح درد و انقباض دارم و دكتر گفت نگران نباشم و اگه فاصله دردها 5 دقيقه شد برم بيمارستان
خلاصه يه كم پياده روي كرديم و اومديم خونه
ساك بيمارستان را بستيم
شب ماكاراني درست كردم و رفتيم روي پشت بوم و اخرين شام دونفريمون را خورديم (البته اون موقع نمي دونستم اين اخرين شام دو نفرمون هست)
دردها كما بيش ادامه داشتن اما قابل تحمل بودن و هنوز ريتميك نبودن
شب حدود 2 خوابيديم
و من ساعت 4:45 دقيقه بايه درد شديد از خواب بيدار شدم
همسري هم بيدار شد
وقتي پا شدم احساس كردم ترشحاتم زياده و حدس زدم كيسه آبم پاره شده - مايع گرم و زلال
رفتم دستشويي و ديدم بله ترشح رنگي هم دارم
فاصله دردها را اندازه گرفتيم ديديم شده 5 دقيقه
با همسري حاضر شديم و صبحانه خورديم
فاصله دردها كمتر و كمتر مي شد
وقتي رسيد به دو دقيقه راه افتاديم سمت بيمارستان و من شدت دردهام خيلي زياد شد
به بيمارستان كه رسيديم ساعت 6:10 صبح بود.
منو بردن اتاق معاينه و ماما گفت كيسه آبت پاره شده و دهانه رحمت 4/6 هست
گفتم مي خوام از روش بيدرد استفاده كنم گفتن دكتر بيهوشي مياد باهات صحبت مي كنه
زنگ زدند به دكترم هم خبر دادن
معاينه دردي نداشت فقط حس بدي داشت
خلاصه تا 7:45 دوبار ديگه معاينه شدم و دهانه رحم رسيد به 5/7 بعد لباس مخصوص به من دادن و من را بردن اتاق درد
اونجا من تنها بودم
منو به دستگاههاي موجود وصل كردن كه يكي صداي قلبتو نشون مي داد و اون يكي نمي دونم چي بود
فاصله دردهام شده بود يك دقيقه
خلاصه تا 8:15 دردهام ادامه داشت و دهانه رحم شد 6 سانت
دكتر بيهوشي اومد و گفت كه مي خواد از روش ماسك اكسيژن استفاده كنه و دارويي كه بايد به دستم تزريق مي شد و اطمينان داد كه تا 80 درصد درد كاهش پيدا مي كنه و گفت از اپيدورال خيلي بهتره
منم خيالم راحت شد - با توجه به اينكه دكترم اشنا بود و سفارش منو به كادر كرده بود فهميدم نبايد چيز بدي باشه و خوشحال شدم كه چيزي قرار نيست به كمرم تزريق بشه و درضمن دردهام اينقدر زياد بود كه فكرم كار نمي كرد-
من تا اونموقع فكر مي كردم از روش اپيدورال استفاده مي كنن و قبلا دقيق سوال نكرده بودم

خلاصه ماسك را اوردن و دكتر گفت بايد توش نفس بكشي و يه دوز دارو هم بهم تزريق شد
اول حالت خواب بهم دست داد ولي دردها كه مي يومد هشيار مي شدم
اما يك ربع كه گذشت ديگه كلا تو حالت خواب بودم البته صداها را مي شنيدم و ديگه از اين به بعد فقط فشارها را احساس مي كردم و دردهاي دل و كمر نداشتم
ساعت 8:30 بود كه فشارهاي خيلي زيادي احساس كردم و چند تا داد وحشتناك زدم كه دادها از درد نبود از فشار بود و ناگفته نماند اصلا دست خودم نبود انگاري يه نيرويي مي گفت داد بزن
- تمام مدت دكتر بيهوشي و ماما بالا سرم بودن و تاكيد داشتن توي ماسك تنفس كنم و داد و هوار نكنم-
همه از روند زايمان خيلي راضي بودن و مي گفتن همه چي خوب و فعاله
كار به اينجا كه رسيد يه معاينه شدم و گفتن دهانه رحم فول شده و بچه وارد مجرا شده
همين جا بود كه دكترم اومد و فوق العاده از روند زايمان تعجب كرد و گفت من فكر مي كردم تا عصر زايمان نكني
بعد باز كلي سفارش كرد كه ميخواد من درد نكشم و پرسيد چند دوز دارو داده شده دكتر بيهوشي گفت 2 تا گفت يك دوز ديگه هم بديد كه دردي احساس نكنه
ويلچر اوردن و منو ساعت 9:15 دقيقه بردن توي اتاق زايمان
فشار زيادي توي اون قسمت احساس مي كردم اما خوشبختانه دردي نداشتم
رفتم روي تخت زايمان و بازم چند تا داد وحشتناك ديگه زدم كه دكتر گفت سر بچه ديده مي شه
واي خيلي خوشحال شدم
خلاصه دكتر گفت مي خوام واست ضد عفوني كنم ولي من فهميدم مي خواد برش بده كه اصلا احساس نكردم
يه لحظه احساس كردم يه سر بچه اومد و بلافاصله عبور شانه هاشو احساس كردم و ليز خوردن بچه
و خداي من فرزند من متولد شد
دكتر ساعت را اعلام كرد 9:40
صداي گريه اش اومد
دكتر گفت تكون نخور تا جفت بياد
چند لحظه بعد جفت هم اومد
تميزش كردن و نشونم دادن واي باورم نميشد
با تمام وجود دستامو بردم سمت اسمون و گفتم خدايا شكرت.......... باورم نميشه
دكترها و ماماها مي گفتن برامون دعا كن
و من اشك مي ريختم و مي گفتم خدايا شكرت
دكتر شروع كرد به بخيه زدن ومن غير از يكي دوبار سوزش چيزي حس نكردم
گفت زياد بخيه نخوردي - 4 تا
بخيه زدن 10 دقيقه طول كشيد
ساعت 10 منو بردن توي بلوك
و ساعت 10:15 كوچولومو اوردن تا بهش شير بدم
بچه تا 11:45 شير خورد و من ساعت 12 رفتم بخش

به شدت از كادر بيمارستان - رضوي مشهد- و دكترم -دكتر نظرزاده- و دكتر بيهوشي-دكتر صديقي- راضي هستم
همه چي عالي بود
رسيدگي بسيار خوب بود
تمام مدت يك ماما و دكتر بيهوشي همراه من بود
و هيچ نقصي نداشت
اگه يك بار ديگه مادر بشم حتما همين بيمارستان ، زايمان طبيعي و همين دكتر را انتخاب مي كنم
جا داره از دكترم كه نه ماه تمام به من دلگرمي داد و همراهم بود بازم تشكر كنم و از خدا واسش بهترين ها را طلب كنم
خدايا شكرت

- وزن بچه برخلاف تخمين سونو گرافي 2550 و قدش 47 بود
- من بعد زايمان هيچ سوزش و دردي در ناحيه بخيه نداشتم فقط احساس كوفتگي داشتم كه گفتن مال فشار وارده است
- مامور بيمه وقتي فهميد طبيعي زايمان كردم بهم تبريك گفت و كلي ذوق كرد
- از اولين ساعات خودم به تنهايي دستشويي مي رفتم و بچه ام را شير مي دادم

 

مامان دیانا کوچولو

  


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نيكي كوچولو- دي ماه 89- تهران

سلام مامانای فداکار میخوام خاطره زایمانم رو واستون تعریف کنم.

راستش از 2 هفته قبلش دکتر گفته بود دهانه رحمت 2سانت بازه و من هیچ دردی نداشتم  دکتر منو ترسوند که اگه زایمان نکنی بجه  عفونت میگیره به خاطر همین مجبور شدم تو این 2هفته چندبار برم پیشش که بعد پشیمون شدم پرستار گفت این دکترا دهانه رحم رو دستکاری میکنن که تو شیفتشون زایمان کنی

خلاصه بدون درد سپری شد تا یه شب زیر دلم مثل درد پری درد گرفت این دردا میومد و میرفت گفتم شاید ماه درد که میگن همینه دردش شدید نبود ولی بازم جهت اطمینان صبح با پرستارم تماس گرفتم گفت بری دکتر بهتره به مامان گفتم ولی گفتم خیلی عجله نکن دردم زیاد نیست دم ظهر با مامان و خواهرم رفتیم بیمارستان دکترش گفت اگه دردت زیاد نیست برو خونه گفتم دکترم گفته چون درد نداری ممکنه دهانه رحمت بازتر بشه و متوجه نشی معاینه ام کرد و گفت نه همونقدره برو قدم بزن ساعت 3 بیا خواهرم امتحان داشت رفت خونه هوا شدیدا برفی بود و سرد ناهار هم میل نداشتم به اصرار مامانم نصف ساندویچ خوردم رفتیم نمازخونه نماز خوندیم یه کم قدم زدم پله ها رو بالا پایین کردم تایم میگرفتم واسه دردام گاهی 10 دقیقه بود گاهی 15 دقیقه ساعت  3 رفتم دکتر گفت حالا زوده برو 5 بیا ای بابا این چه جورشه به مامان گفتم بریم خونه مامان گفت حالا که اومدیم یه چرخ بزنی ساعت 5 شده دیگه بمونیم بهتره بازم پله ها رو میچرخیدم بیرون سوز داشت و زمین لیز بیرون نمیشد برم تو کلاسای زایمان گفته بودن راه رفتن به صورت مارش نظامی خیلی خوبه من جون هم تو نی نی سایت گفته بود قر دادن خوبه هر دو رو انجام میدادم تا تکلیفم معلوم بشه ساعت شد 5 همسر و برادرم هم اومدن بیمارستان رفتم پیش دکتر گفت تغییری نکردی یه نوار قلب از بچه میگیریم خیالمون راحت بشه از اتاق اومدم بیرون گفتم خسته ام بریم خونه همسرم گفت نیم ساغته تموم میشه گفتم خسته ام نمیتونم بشینم برگشتیم خونه مامان که نزدیکتر بود وقت شام بود اشتها نداشتم حس میکردم اگه چیزی بخورم بر میگردونم یه کم دراز کشیدم شاید خوابم ببره سردم بود و این دردای خفیف همچنان میومد و میرفت ساعت 8 بود حس کردم دردا شدیدتر شده و تایمش هم نزدیکتر به همسری گفتم بریم بیمارستان دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم وقتی دردا میومد به هیچ چی نمیتونستم فکر کنم انگار باهاشون کنار اومده بودم فقط منتظر بودم تموم بشه از طبقه دوم خونه مامان اینا تا بیام پایین چند بار درد اومد و مجبورم کرد بایستم یه دستم به نرده بود و دست دیگه ام رو همسری گرفته بود نه قدرت داد زدن داشتم نه حتی فشار دادن دست همسرم رو هر چند اهل داد و فریاد نیستم ولی همسرم میگفت یه کم داد بزن خالی شی ولی نمیتونستم تو کل 9 ماه بادبزن دستم بود حتی تو روزای سرد زمستون ولی اون روز اونقدر سردم بود که میلرزیدم ساعت 9.5 بود رسیدیم بیمارستان گفتم با این دردی که کشیدم حتما الان میگه 5-6 س باز شده ولی با ناامیدی دکتر گفت همون 2س . خیلی پکر شدم خانم مبین سرپرستار بهم گفت اینجا بشین برات تشکیل پرونده بدم پرونده ام رو برده بودم نمیدونم شاید میخواست وقت رو پر کنه همسری رفته بود دنبال یه سری کارا به خ مبین گفتم میخوام اپیدورال کنم گفت باشه به وقتش یه فرم هم دادن به همسری تا رضایتش رو اعلام کنه پرستار مهربونی بود همه رو با لفظ مامان جان صدا میکرد وقتی سوال میپرسید با دستم اشاره میکردم که صبر کنه تا دردم ساکت بشه بعد جواب میدادم یه ساک بهم دادن یه خدمه اومد کمکم کرد لباسام رو عوض کردم لباسای خودم رو به مامان اینا تحویل دادن هر دقیقه احساس دستشویی داشتم وقتی میشستم خبری نبود ولی دوست نداشتم پا شم یعنی حال نداشتم خدمه اومد منو رو تخت خوابوند واسه تنقیه گفتم از صبح چیزی نخوردم ولی گفت اشکال نداره این باید باشه(اصلا متوجه نشدم درد نداشت)راستش یه کم که گذشت دردم که گرفت به خودم پیچیدم تمام آب سرم رو زمین سرازیر شد خیلی خجالت کشیدم طفلی کار خدمه  رو زیاد کردم صداش زدم بیاد  یه کم راه رفتم میون دردا همش چرت میزدم یاد حرف پرستارم افتادم که میگفت میون دردا انرژیتون رو ذخیره کنید خ مبین میگفت چه زائوی خوابالویی اومد موهای به هم ریخته ام رو مرتب کرد گفت بیا رو تخت بخواب چک کنم گفتم دردم شدیده از اپیدورال خبری نیست؟ نگاه کرد گفت اوه از اپی گذشته 7س باز شده میخوای اسپاینال کنی؟ گفتم باشه فقط زودتر.

 بهم سرم زد و رفت چند دقیقه بعد با فریاد من اومد گفت چی میخوای گفتم خیلی احساس فشار و زور میکنم این طبیعیه؟ تا نگاه کرد گفت بچه داره میاد بیا از رو تخت پایین با وجود فشار و دردی که بود عین آدم آهنی حرف گوش میدادم تازه دنبال دمپایی میگشتم که گفت ولش کن بچه ات داره میاد پابرهنه منو برد اتاق بغلی رفتم رو تخت ولی دیگه نمیتونستم پاهام رو بذارم رو میله. پرستار کمک کرد ولی نصفه گذاشتم دکتر گفت ایراد نداره قرار بود از موسسه رویان بیان ولی برف شدید بودو پروسه زایمانم  سریعتر از حدی که فکر میکردن انجام شد هنوز نیومده بود دکتر گفت نمیتونیم بچه رو اینجوری نگه داریم بچه رو میاریم بیرون کاراش رو میکتین تا برسن نمیدونم چطور گذشت بی اختیار فشار و زور میدادم چشمام رو بسته بودم دوست داشتم ببینم چطور دنیا میاد ولی هیچی نفهمیدم گلوم از خشکی میسوخت تو اون حال گفتم آب بهم بدید یه کم آب ریختن تو گلوم تا دکتر گفت نمیخوای چشمات رو باز کنی دخترت رو ببینی؟

وقتی دیدمش اولین چیزی که گفتم این بود که این کوچولو بود اینقدر لگد میزد دوست داشت بیاد دنیا؟ احساس کردم ناحیه پرینه ام میسوزه فهمیدم داره بخیه میزنه گفتم چند تا بخیه میزنی گفت چه فرقی واست میکنه 4-5تا بهم میگفت پات رو ثابت نگه دار اما از شدت سرما پاهام میلرزید 2تا پتو چند لا روم انداخته بودن ولی نمیتونستم پاهام رو نگه دارم بعد از بخیه که فقط یه سوزش مختصر حس کردم تازه کارشناس رویان اومد یه خانم خنده رویی بود بهم گفت منو میشناسی گفتم نه گفت از رویان اومدم باهات تلفنی حرف زدم خندیدم آروم رو دلم رو نوازش کرد چیزدیگه ای متوجه نشدم همه حواسم پی دخترم بود که کنار تختم بود اتاق خالی شد خدمه اومد منو برد رو تختم خوابوند گفت استراحت کن 2ساعت دیگه میری بخش اونقدر گشنه و تشنه بودم که نگو تو همون 2 ساعت یه عالمه خرما با 4لیوان آب انبه خوردم

ولی واقعا زایمان طبیعی مثل آب رو آتیش میمونه بعد از زایمان هیچ دردی نداشتم هیچی خیلی خسته بودم ساعت 12.05 نیکی من دنیا اومد ساعت 2 بردنم بخش خانم رضائی دکترم میگفت این زائوی خوابالوهم زایمانش انجام شد فکر میکردم بعد از زایمان چقدر میخوابم ولی از ذوقم تا صبح خوابم نبرد خوبیش این بود که وقتی با ویلچر آوردنم بیرون که ببرن بخش تازه یادم افتاد که مامان اینا پشت در انتظار من رو میکشیدن ولی اونقدر حالم خوب بود که دوست داشتم بمونم پیششون

صبح خودم رفتم دستشویی و بعد از مرخص شدن (ظهر همون روز)خودم رفتم حمام و کارای شخصیم رو خودم بدون هیچ دردی انجام میدادم و از ایکه به راحتی بچه ام رو بغل میگرفتم و شیر میدادم خیلی خوشحالم

 

 

مامانای نازنین بذارید چند تا تجربه ام رو بهتون بگم:

اولا اینکه سعی کنین تو ماههای آخرروزی نصف لیوان 4مغز یخورید انرژی رو تو کبد ذخیره میکنه موقع نیاز خرد خرد آزادش میکنه

بین دردا حتما استراحت کنین تا انرژی زیادی هدر ندید

بعد از زایمان طوری غذا و مایعات بخورید که دچار یبوست بعد از زایمان نشید اگر دکترتون شیاف داد حتما استفاده کنید خیلی به این مساله کمک میکنه

واسه همتون آرزوی سلامتی و شادی میکنم.

 

پايان

آرزو مامان نيكي كوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمد مهدی- آبان 88- خرمشهر

از نیمه های مهر ماه به این ور چقدر اتفاقات مهم مربوط به نی نی اون روزا و محمد مهدی این روزا بود که هربار اومدم پشت سیستم بنویسمشون نشد،چقدر از مشخصات هفته های آخرش و تند تند وزن گرفتناش و دردهای کشنده و وحشتناک خودم و کارای زیادی که روی سرم ریخته بود و به عشق اومدن مسافر کوچولوم تند تند انجامشون میدادم

وای جیگر مامان اگه اون روزا یه لحظه فقط یه لحظه حالت چشمات و نگاه کردنت به خودم رو میدونستم چطور اون هفته ها و روزهای آخر رو میتونستم صبوری کنم تا تو بیای؟

دردهایی که از ماه ششم اذیتم میکردن و نتیجه اون شد آمپولایی که باید هفته ای یکبار و بعضاً هفته ای دوبار تزریق میکردم با ورودم به ماه هشتم خیلی کشنده شد و از نیمه دوم ماه هشتم طوری شد که هروقت دراز میکشیدم برای خوابیدن اشکم از دردای زیر شکم در میومد علاوه بر اینکه زانوها و پشت ساق پام هم مدام توی خواب میگرفت و نمیتونستم تغییر وضعیت بدم.نمازهام رو گاهی از شدت درد و  حس پایین اومدن نی نی جون مجبور میشدم یک در میون نشسته بخونم(خدا قبول کنه(

خلاصه وقتی وارد آبان شدیم دیگه هر لحظه فکر میکردم نی نی الانه که دنیا بیاد،تقریباً اکثر شبها دردهای منظم داشتم به خصوص شب میلاد امام رضا که فکر میکردیم مسافرمون اونشب برسه و با امام رضا میگفتم که:مهربون من شما میدونین من چقدر به شما و اسمتون علاقه دارم و همیشه آرزو داشتم که اسم همسر یا پسرم رضا باشه اما چه کنم که حالا که خدا داره بهم  پسر میده نمیتونم اسمی غیر از محمد مهدی براش انتخاب کنم.وقتی بهش فکر میکنم دلم یه حالی میشه از فکر اینکه پسرم وقتی به سنی برسه که بتونه یه سری مسائل رو درک کنه فکر اینکه اسمی داره که ترکیب اسم و لقب امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف هست چه تاثیراتی روی فکر و روح و تربیت شخصیتی و مذهبیش میتونه داشته باشه.

مطمئن بوده و هستم که همه ی معصومین از این انتخاب راضی هستن.خلاصه اونشب هم گذشت و روزگار من کما فی السابق میگذشت.در این بین روزهایی بودن که خیلی دلهره داشتم که توی اون روزها که به دلیل اتفاقات خاص آمادگی برای زایمان من وجود نداشت درد به سراغم نیاد.مثلاً روز روز یازدهم که لوله کشی آب گرم خونه مامانی مشکل پیدا کرد و بعد هم که درستش کردن آبگرمکنشون خراب شد.من که با این اوضاع نمیتونستم برم خونه مامانی،مونده بودیم اگه مامانی بیاد پیش من مدرسه دایی علی رو چیکار کنیم؟

تازه این مشکلی نبود مشکل اصلی روز سیزدهم اتفاق افتاد:وقتی که مامانی میرفت که جواب تلفن خونشون رو بده نمیدونم چی شده بود که میفته روی کتف راستش و بنده خدا دستش به شدت درد میگیره به حدی که دست راستش رو نمیتونست حرکت بده.از یه طرف خیلی نگران مامانی بودم و از طرفی هم خدا خدا میکردم که یه وقت توی این روزها وقت زایمانم نرسه.

آخه روز قبلش هم رفته بودم دکتر برای چکاو هفتگی که خانم دکتر  منو یه معاینه داخلی نسبتاً طولانی کرد که به نظر من بیمورد بود چون سایز لگن من که از زایمان اولم معلوم بود مشکلی نداره و مشکل دیگه ای هم که نداشتم.البته بعدش معلوم شد که اینکار صرفاً به خاطر تحریک جنین بوده و معاینه داخلی بهانه بوده(به گفته خود دکتر)

وقتی از صندلی معاینه میومدم پایین خیلی ناراحت شدم و به دکتر گفتم نباید اینکار رو میکردین.من برای زایمان عجله ای ندارم و دوست دارم هر وقت که وقتش شد بچم به دنیا بیاد نه اینکه خودم زمان زایمان رو جلو و عقب کنم.

شب چهاردهم آبان ١٣٨٨:

از دیشب که دکتر معاینه داخلی انجام داده به همراه ادرار لخته های بزرگ خون دفع میشه همراه سوزش که از عوارض طبیعی معاینه داخلیه.اگر فردا هم ادامه پیدا کنه باید برم دکتر که خداای نکرده خطری بچم رو تهدید نکنه.

امشب اصلاً(تاکید میکنم اصلاً)درد ندارم.خدا رو شکر.خدا کنه تا روشن شدن وضعیت دست مامانی و بهبودیش زایمان نکنم.آمین

شب وقت خوابوندن رضوان خاتون:

رضوان خاتون:مامان جون نی نی کی میخواد بیاد تو دُینا(دنیا)؟

من:نمیدونم مامان شاید چند روز دیگه،دیگه زیاد چیزی نمونده.هر وقت که خدا بخواد نی نی ما هم دنیا میاد

رضوان خاتون:نی نی فردا میاد تو دینا

من:فردا که فکر نکنم ولی انشالا زود زود میاد عزیزم.دیگه بگیر بخواب

رضوان خاتون(با عصبانیت):چرا فردا میاد تو دینا تو نمیدونی

در ادامه شب هم اصلاً درد نداشتم

روز چهادهم آبان ١٣٨٨:

با کمال تعجب امروز هم بدون درد شروع شد خدا رو صد هزار مرتبه شکر(نگران مامانی هستم یادم باشه بهش تلفن کنم)و ظهر برم بهش سر بزنم

باید خونه رو مرتب کنم(آخه دیشب خواب بودم که حس کردم یه چیزی روی صورتم راه میره و با کمال تعجب دیدم که یه سوسکه.و تمام پشتیها و مبلها رو برای کشتنش جابه جا کرده بودم...خدا رو شکر که نترسیدم و الا حتماً کارم به بیمارستان میکشید)

مرغ رو گذاشتم نیمپز بشه تا بعداً توی سس ترش و دون انار بپزمش(عباس چند روزه که میگه مرغ ترش برامون درست کن)

برنج رو خیسوندم و مشغول مرتب کردن آشپزخونه شدم.

رضوان بیدار شد و صبحانه رو با هم خوردیم.بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرفها رفتم طرف کابینت تا دیگ رو برای گذاشتن آب برنج در بیارم.

یادم باشه آب برنج رو که گذاشتم با مامانی تماس بگیرم و بعد هم برم حمام

...چرا پام یهو گرم شد.خاک تو سرم این چیه؟یعنی خودمو خیس کردم ولی من که...بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که کیسه آب بچه پاره شده.

هر دو تا خط بابای بچه خاموشه،محل کارشونم که هیچ کدوم از خطا تو ساعت کاری جواب نمیدن،شماره همکارای شعبه ش رو هم که ندارم.

زنگ میزنم به همسایمون که شوهرش همکار شوهرمه و به تازگی از اون شعبه منتقلش کردن به جای دیگه که لااقل شماره یکی از همکارا رو ازش بگیرم:تلفن رو جواب نمیده،موبایلش رو هم...نه

تماس میگیرم با همسایه طبقه دوممون،شاید خونه اونا باشه اما نیست.همسایمون میگه که الان با شوهرش تماس میگیره که بیاد منو برسونه اما من روم نمیشه،میگم من شوهرم رو پیدا میکنم شما بیزحمت رضوان رو نگهدارید تا پدرم بیاد دنبالش.میگه پس من میرم بالا در خونه خانم...رو میزنم شاید خونه باشه...بود و با شوهرش تماس گرفت و اونم با همکارش و شوهرم زنگ زد به من و ...

بدو بدوی من واسه آماده کردن رضوان که بازیش گرفته بود و آقای همسایه و شوهرم که با هم رسیده بودن و تحویل دادن رضوان به خانم همسایه با یه خداحافظی سوزناک و یه دنیا عشق و یه عالمه بوسه و رفتن من به بخش زنان بیمارستان و پذیرش در ساعت ١١:١۵

و اما اینکه من توی این بیمارستان به اصطلاح خصوصی چی به روزم اومد شروعش باشه با این مطلب که:

بعد از اینکه ساعت یازده و ربع پذیرش شدم منو به اتاق معاینه فرستادن و یه نفر اومد و یه معاینه انجام داد و اسم دکترم رو پرسید(که خودم هم قبلاً باهاش تماس گرفتم و توی همون بیمارستان بود)دیگه کسی سراغم نیومد تا ساعت ١٢:٣٠ و اونقدر گرم صحبت بودن که صدای من هم به گوششون نمیرسید.تازه ساعت دوازده و نیم هم یکی از پرستارها اومده بود دستکش برداره که با دیدن من تعجب کرد و گفت این کیه اینجا خوابیده و...و با توضیح اینکه کیسه آب ساعت ١٠:٢٠ دقیقه پاره شده و درد هم ندارم ازش خواهش کردم فوری دکترم رو خبر کنه.

منو به اتاق درد بردن و یه سرم بهم وصل کردن ولی خبری از دکتر نبود.وقتی از یکی از پرستارا پرسیدم گفت دکتر رو دیر خبر کردن رفته سر عمل دومش و گفته این سرم رو بگیری تا بیاد.ساعت ١٣:٣٠ دکتر اومد و با دیدن من خندید و گفت:دیدی کشوندمت بیمارستان خانم لبنانی(چون من روسریم رو لبنانی میبندم منو با این اسم صدا میکنه(

 

بعد هم با یه وسیله ای شبیه نی  مثانه م رو خالی کرد که خیلی درد داشت و این کار رو دو بار تکرار کرد(یه چیزی تو مایه های سند که البته کیسه بهش وصل نبود)و بعد معاینه کرد و گفت هنوز جا داری و احتمالاً ساعت چهار زایمان میکنی و گفت که سر یه عمل دیگه میره و من باید آمپول فشار بگیرم و از پرستار هم خواست که جنین رو تحریک کنه.من گفتم خانم دکتر من دردهام داره شدید میشه چه عجله ای دارین شما که دارین میرین سر عمل اگه آمپول گرفتم و وقتش شد و شما سر عمل بودین چی؟گفت:دلت خوشه ها،فکر کردی تا آمپول گرفتی می زایی؟

چشمتون روز بد نبینه بعد از حدود پنج دقیقه چنان دردی به جونم افتاد که نگو و نپرس که اگه بپرسی هم نمیتونم توصیفش کنم.پرستاری که خانم دکتر منو بهش سپرده بود(که البته فکر میکنم انترن بود)بعد از معاینه من گفت هنوز جا داری و یه آمپول دیگه زد تو سرُم.بهش گفتم من که خودم درد دارم دیگه چرا اینو میزنی و اون بی اعتنا به من دور سرم رو زیاد کرد و رفت.

دیگه داشتم میمردم سر بچه حسابی پایین اومده بود و من داشتم منفجر میشدم.پرستار رو صدا زدم و ازش خواستم که دکتر رو خبر کنه.گفت هنوز زوده،هنوز خیلی جا داری دکتر که بیکار نیست بیاد رو سرت و منتظر زایمانت بمونه(با خودم فکر کردم وقتی داره یه میلیون و دویست سیصد هزار تومن پول میگیره که زایمان رو خصوصی انجام بده معنیش چیه؟ دکتری که سر رضوان خاتون زایمان منو به عهده گرفت از اولین لحظه تا بعد از زایمان با من بود و حتی تو ذکر گفتن بهم کمک میکرد،خدا خیرش بده.

گفتم آخه من سر بچه رو کاملاً حس میکنم.گفت فکر میکنی.اما وقتی که میخواست بره یه نگاهی به من انداخت و کاملاً متوجه شدم که ترسیده و از اتاق بیرون رفت.صداش رو میشنیدم که با اتاق عمل تماس گرفته  بود و میگفت:به خانم دکتر محمودی بگید خودش رو برسونه زائوش فوله و رحمش ده سانته.

اما وقتی تو اتاق اومد به روی خودش نیاورد.سر بچه دیگه داشت بیرون میومد و من وقتی از درد دستم رو بی اختیار روی دهانه رحمم گذاشتم سرش رو لمس کردم،یه زور زدن من کافی بود تا به دنیا بیاد.از پرستار خواستم منو به اتاق زایمان ببره،آخه اونجا استریل نبود.اما اون به من گفت خانم تو هنوز خیلی جا داری هول نباش.بهش گفتم خودتونم میدونین که من الانشم با این آمپولایی که بهم تزریق کردین و دستکاریاتون توی وقت اضافه ام و اگه بچه م توی این اتاق به دنیا بیاد مسئولیتش با شماست.رفت و چند دقیقه بعد با خدمه بخش اومد که منو به اتاق زایمان ببره.نمیتونستم پاهام رو تکون بدم. احساس کردم رحمم داره متلاشی میشه.

با هر زحمتی بود روی تخت زایمان نشستم.پرستار فکر میکنم سر بچه رو دید که یهو با حالت دعوا داد زد خانم زور نده.گفتم من زور نمیزنم بچه خودش داره میاد بیرون آخه چرا معطلش میکنید دکتر نیومد که نیومد بچه که نمیتونه منتظر دکتر بمونه الان خفه میشه.همش منتظر بودم یکی بیاد پیش صندلی تا با یه فشار بچم رو از اون تونل تنگ و تاریکی که توش بود نجات بدم،آخه اگه کسی بچه رو نمیگرفت و میفتاد تو لگن معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.اما انگار خانم خانما دستم رو خونده بود که نزدیکم نمیشد.از درد داشتم میمردم همش خدا خدا میکردم و نمیتونستم جلوی جیغ زدن خودم رو بگیرم.تنها کاری که توی اون شرایط از دستم بر میومد که واسه بچم انجام بدم این بود که نفسم رو حبس کردم و با تمام توانم دهانه رحمم رو باز نگه داشتم تا خفه نشه.بیست دقیقه تمام این وضعیت رو تحمل کردم،دیگه توان نداشتم دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد و داشتم شهادتینم رو میگفتم که خانم دکتر با حالت دو وارد اتاق شد و نمیدونم تو صورت من چی دید که یه لحظه کُپ کرد.

حالا یه مشکل تازه به وجود اومده بود و اون این بود که چون مدت طولانی رحم رو باز نگه داشته بودم نمیتونستم ببندمش و بچه رو به طرف بیرون هدایت کنم(اونایی که زایمان طبیعی انجام دادن میدونن که برای هدایت بچه به طرف بیرون باید با باز و بسته کردنهای به موقع رحم اینکار رو انجام داد و اینکاریه که مادر به طور غریزی یاد میگیره)از  طرفی احساس میکردم دیواره های رحمم تجزیه شده و هیچ کنترلی روی اعصاب داخلیش ندارم.القصه حالا که وقتش بود من جونی نداشتم که...

با هر زوری که میزدم احساس میکردم جیگرم تو حلقم میاد.دایم خدا خدا میکردم و فریاد میزدم، نمیتونستم جیغ نکشم و بعد هر جیغی که میکشیدم کلی خجالت میکشیدم و وجدان درد میگرفتم که این چه کار سفیهانه ای بود که من کردم.بالاخره با کمک خدا و استمداد گرفتن از حضرت زهرا و امام زمان و روحیه دادن به خودم(که تو باید بالا سر رضوان خاتون باشی و باید همه نیروهات رو جمع کنی که هم بچه ت سالم دنیا بیاد  و هم خودت زنده بمونی و مراقبشون باشی)همه نیروهام رو جمع کردم و با یه "خدایا"ی بلند پسر گلم راس ساعت ١۵:٠٣ روز پنج شنبه ١۴ آبان ١٣٨٨به دنیا اومد.

و این تازه اول ماجرا بود:نمیدونم چی شد یه لحظه دیدم همه ترسیدن.دکتر با دستپاچگی و حالت تشر به دستیارش گفت سریع بچه رو بده بغلش،و این رو جوری گفت که انگار میترسید دیگه فرصتی برای در آغوش گرفتن جگر گوشه م نداشته باشم(و بعدها هم گفت که دقیقاً همین فکر رو میکرده(.

وقتی پسرم رو بغلم دادن بسم الله گفتم و صلوات فرستادم و از عمق وجودم بهش سلام و خوش آمد گفتم و تا تونستم دعاش کردم.دکتر که متوجه بی حالی من و لرزش دستم شده بود گفت بچه رو از دستم بگیرن.

دکترقبل از بخیه زدن باز هم از همون لوله هایی که قبلاً گفته بودم استفاده کرد تا مثانه رو خالی کنه. بعد دیدم که دکتر درمونده شده و مدام این و اونو صدا میکنه و یه لحظه چشم رو هم گذاشتم و باز کردم و دیدم که سه تا دکتر و با سه پرستاری که توی بخش بودن و حتی خدمه بخش بالای سرم هستن.به هر دو دستم سرم وصل کردن.دکتر داد میزد و میگفت خونریزی داخلی شدید داره.و یه نگاه به صورتم کرد و چشمام رو هم معاینه کرد و یه پرستار رو مامور کرد که هر چند دقیقه فشارم رو بگیره.بعد دوباره از اون لوله ها که اسمش خاطرم نیست خواست و گفت :به علت فشار زیادی که بهش اومده مثانه ش مرتب پر میشه.پرستاری که فشارم رو میگرفت به دکتر گفت:فشارش خیلی پایین اومده.دکتر بهم گفت:تو رو خدا تحمل کن،دیواره رحمت به خاطر فشار زیادی که بهش اومده داغون شده و خونریزی داخلی شدیدی داری،اگه بتونم یه جوری جلوی خونریزی رو بگیرم که هیچ اگه نتونم باید سریعاً ببریمت اتاق عمل.

درد وحشتناکی میکشیدم،کلی پنبه و گاز داخل رحم میکردن و فشار می دادن تا شاید خونریزی بند بیاد اما به محض خارج کردن اونا خون فواره میزد بیرون.تمام کف دور تخت،لباسای همه کسانی که دور تخت بودنو تا شصت پای خودم خون فواره میزد.دکتر داد زد دو و نیم واحد خون لازم داره یکی سریع کارای تزریق خونش رو انجام بده.اما نمیدونم چی بین همدیگه پچ پچ کردن که قضیه کلاً کنسل شد.ساعت چهار شد و وقت ملاقات بود اما به خاطر وضعیت خاص بخش و اینکه همه بالا سر من بودن به کسی جازه ورود ندادن.

دکتر سعی میکرد با بند آوردن خونریزی جاهایی رو که دیواره رحم آسیب دیده پیدا کنه و بخیه کنه و خودش میگفت که با این شدت خونریزی میترسم جایی بخیه نشده باقی بمونه.بخیه های آخر رو که میزد کاملاً فرو رفتن سوزن و کشیده شدن نخ رو حس میکردم و جیغ میزدم.یه نکته جالب اینکه وقتی دکتر اولین بسته نخ بخیه رو استفاده کرد دیدن که دیگه نخ بخیه توی اتاق زایمان نیست و تازه باید صبر میکردیم که خدمه بخش بره طبقه پایین و نخ تحویل بگیره و بیاد.

خلاصه هر جوری بود سر و ته قضیه رو هم آوردن،اما دکتر بهم گفت که هنوز هم خونریزی داخلیت بند نیومده و شرایط خوبی نداری.و مرتب باید چک بشی.و وقتی منو از اتاق زایمان بیرون بردن ساعت پنج بعد از ظهر بود.چشمام به شدت تار بود طوری که حتی جلوی پام رو هم نمیتونستم ببینم و دنیا دور سرم میچرخید.از طرفی دستم به شدت درد میکرد و اینقدر سنگین شده بود که نمیتونستم حرکتش بدم.یه چند باری هم گفتم که کسی توجه نکرد.تا اینکه یکی از پرستارها که اومد فشارم و رو بگیره و ازم بپرسه که میخوام بچم رو شیر بدم یا نه گفت این سرم رو کی وصل کرده؟گفتم چطور مگه؟ گفت:سرم رو اشتباهاً زیر پوست کرده و دستت ورم کرده، و این ورم طوری بود که تا ده روز بعد از زایمان به طور کلی از بین رفت اما تا مدتها دستم درد داشت.

و جالبتر اینکه با وجود این شرایطی که داشتم دکترم تا فردا ساعت پنج بعد از ظهر به من سر نزد.وقتی هم اومد منو دید گفت اگه بخوای تو بیمارستان بمونی و یه چند روزی بستری بشی برات بهتره اما اگه بخوای میتونی ترخیص بشی.و من ترجیح دادم ترخیص بشم.آخه موندن من توی بیمارستانی که اینجوری به آدم میرسن چه سودی برام داشت.یه نکته جالب دیگه هم وضع غذاشون بود:ناهار ظهرشون که ظاهراً قرمه سبزی بود.شب هم که شام یه ماکارونی چرب و تند آوردن،ناهار فرداش هم عدس پلویی بود که اونم تند بود.و من ترجیح دادم با وضعی که دارم به خوردن همون آبمیوه و شیرینی و پسته و خرمایی که داشتم قناعت کنم.

یک هفته بعد برای معاینه پیش دکتر رفتم و بهش گفتم که محل بخیه هام خیلی درد میکنه و پوستم به شدت کشیده شده و این نخ بخیه هایی که خیلی آویزون مونده اذیتم میکنه و نمیتونم بشینم.وقتی معاینه کرد یهو احساس درد شدیدی کردم و دیدم که با قیچی قسمتهایی از پوستم رو میبره و با پنس یه چیزی رو بیرون میکشه.از درد بی حال شدم.دکتر گفت که به علت خونریزی داخلی که داشتی خون زیر بخیه هات جمه شده و دورش داره گوشت میاره،من مجبور شدم اون قسمتها رو شکاف بدم و لخته ها رو بیرون بکشم.و گفت که خونریزی داخلیم هم هنوز ادامه داره و باید چند روز دیگه دوباره برگردم.گفتم خب حداقل بی حسی میزدین من که دارم میمیرم.وقتی به خونه برگشتم و خواستم از ژلی که دکتر برای ضد عفونی کردن محل بخیه ها داده بود استفاده کنم متوجه شدم که اون نخ بلندی که قبلاً وجود داشت نیست،حالا نمیدونم که علت اون گوشت آوردن واقعاً خون بود که زیر بخیه ها جمع شده بود یا امتداد این نخ توی گوشت فرو رفته بود...الله اعلم

هفته بعد هم که رفتم باز هم نتیجه این بود که خونریزی داخلی هنوز ادامه داره و باید استراحت کنم و خوب غذا بخورم و از این حرفا.من هم که به علت زردی محمد مهدی پرهیز کرده بودم ..........

خلاصه هر چی بود با یاری خدا گذشت اما آثارش هنوز هم پا بر جاست،طوری که حتی با خوردن روزانه کپسولهای pregnacare وقرص eisenplas در حالی که نزدیک به دو ماه از زایمان میگذره هنوز  به شدت آهن خونم پایینه و سر گیجه و تاری دید دارم.و یه مشکل دیگه که دارم اینه که با اینکه مدام منتظر بودم تا بعد از زایمان بتونم روی کمر بخوابم اما کمرم قوصی گرفته که به هیچ عنوان نمیتونم به پشت بخوابم و خیلی کمر درد دارم

پینوشتها:

1)فرشته های مهربون من و به خصوص محمد مهدی جانم

احتمالا شما روزی این مطلب رو میخونین که ازدواج کردید و شاید در آستانه بچه دار شدن باشید.و تازه اون هم به این علته که بفهمید بچه چقدر برای مادر عزیزه و شما چقدر برای من خواستنی هستید

به خصوص تو پسر گلم،هدف من از نوشتن اینها این نبوده که منتی سرت بزارم،نه خدا منو نبخشه اگه لحظه ای اینطور فکر کرده باشم،که اصلاً چه منتی مگه تو از من خواستی که به این دنیا بیارمت.هدف اصلیه من از نوشتن اینها در وهله اول ثبت تمام لحظات قشنگی بود که با تو داشتم و اینکه  بدونی حتی وقتی که به خاطر تو درد میکشیدم دوست داشتم

و دوم اینکه بدونی یه زن وقتی که به کمک خداوند فرزندی رو به همسرش هدیه میده چه دردها که نمیکشه و چه بلاها که سرش نمیاد و چه بسا عوارض سخت بارداری و زایمان رو باید تا آخر عمر تحمل کنه،با این اوصاف کمترین کاری که تو میتونی برای جبران گوشه ای از فداکاریهایی که همسرت میکنه تا تو پدر بشی اینه که همیشه بهش وفادار بمونی و محبت کنی،و از هیچ تلاشی برای آسایش و آرامش و شادیش کوتاهی نکنی.

اگه خدا خواست و اون روز من بودم که خودم بهت میگم که چکار کنی تا همسرت دردهاش رو فراموش کنه،اما اگه نبودم اینا رو از من داشته باش و این رو هم یادت نره که تو اولین ملاقاتت بعد از به دنیا اومدن بچتون یه دسته گل و یه هدیه در حد توانت براش ببری و پیشونی و دستش رو ببوسی و ازش تشکر کنی و بهش بگی که خدا رو به خاطر سلامتیش شکر میکنی،و بهش بگی که بچه رو چون از وجود اون به تو هدیه شده دوست داری

و یادت نره که از طرف من هم ببوسیش و ازش تشکر کنی

2)اون روزا خیلی از دست دکترم ناراحت شدم که چرا سعی کرد زمان زایمان رو جلو بندازه.و میخواستم تو هر وقت که وقتش بود و هر روزی که روز تو بود به دنیا بیای،ولی بعدش که فکر کردم دیدم که اگر خدا نمیخواست و این روز روز تو نبود دکتر هر کاری هم که میکرد تو به دنیا نمی اومدی...

و چهاردهم آبان روز تو بود،روزی که خدا خواست برای تو باشه،روزت مبارک عزیزم

3)اولش قصد نداشتم اینا رو بنویسم.از فکر اینکه یه روزی پسرم اینا رو بخونه خجالت میکشیدم،اما بعدش به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه خودش به دنیا بیاد.


پایان

مامان رضوانه خاتون و محمد مهدی


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد رضوان خاتون کوچولو- مهر 85- خرمشهر

اون روزا رو فکر نمیکنم حتی وقتی که زیر خروارها خاک باشم از یاد ببرم و به خصوص روز و لحظه ی به دنیا اومدنت رو عزیزم.سه شنبه،11 مهر ماه 1385،مصادف با 9 رمضان 1427  ساعت 10:20 دقیقه صبح بود که خدای مهربون با دستهای خانم دکتر احلام آرش نیا توی بخش زنان بیمارستان حضرت ولیعصر شهر خرمشهر  تو رو به ما داد.وزنت هنگام تولد 2 کیلو 300 گرم و قدت پنجاه سانتیمتر بود.

 

مدتی قبل از به دنیا اومدن تو بود که صاحبخونمون خونشو واسه فروش گذاشت و ما مجبور شدیم اون خونه رو تخلیه کنیم.از طرف دیگه دایی حسینت چند ماهی بود که زن دایی رو عقد کرده بود و مامانی و بابایی تصمیم گرفته بودن خونشونو بفروشن و جاش یه دو طبقه بخرن و واسه دایی عروسی بگیرن.این وسط که ما دنبال خونه بودیم واونا هم همینطور،منم که وسطای دوره بارداریم بود،مامانی بهم گفت :تو که زایمانت توی ماه رمضان میفته و میگی پیش من نمیای،علی(دایی علیتو میگفت) هم که امسال میره کلاس اول و من نمیتونم تنهاش بزارم و باید به درساش برسم،شوهرتم که یا شبکاره یا از صبح تا شب خونه نیست و تو تو این شرایط نباید تنها بمونی،پس بیا یه خونه با هم اجاره کنیم،تا خیال ما هم از بابت تو راحت باشه.منم به بابا جونت گفتم و اونم از خداش بود.خلاصه گشتیم و با هم یه خونه چهار خوابه پیدا کردیم. تو همون خونه هم واسه دایی حسین عروسی گرفتن،خاله جانتم که اون وقتا مجرد بود.اینا رو گفتم که بدونی وقتی تو دنیا اومدی جمعمون جمع بود و هممون فقط منظر اومدن تو بودیم،خواستنی!!!

موندم چطور حال و هوای خودمو تو روزای قبل از تولدت بگم واست...تمام ثانیه هاشو میخوام نفس بکشم چون تو بودی که اون موقع با من نفس میکشیدی.درباره ی دوره بارداریم بعداً واست میگم،اما از روزای آخر باداریم بشنو:تو ماه آخر که پا گذاشتم دردای گاه و بیگاهمم کم کم شروع شد.از اول ماه نهم طبق دستور دکترم هر شب غذای سبک میخوردم و پیاده روی میکردم.البته خانم دکتر میگفت اگه بیشتر پیاده روی کنم تو میتونی زودتر به دنیا بیای و نیمه اولی بشی،اما من دوست داشتم تو هر وقت که خودت دوست داشتی بیای و این روزای آخر خیلی عجله واسه اومدنت نداشتم،آخه تو تا وقتی که دنیا نیومده بودی فقط مال خودم بودی،فقط من لمست میکردم و  مجبور نبودم تو رو با کسی شریک بشم ولی وقتی که از وجود من جدا میشدی دیگه همه سهمی از تو واسه خودشون میخواستن و من نمیخواستم این ثروت عظیم رو با کسی قسمت کنم،ولی نه دست من بود و نه اگر هم بود من دلم نمیومد حق انتخابو از تو بگیرمخلاصه تو درست همون روزی که باید می اومدی،به دنیای من اومدی،اون سه شنبه ی قشنگ،اون روز خدا،و من در حالی که برای خدا روزه داشتم تو رو از او هدیه گرفتم.آخه اون سال بر خلاف نظر همه که به من میگفتن به خاطر نزدیکی زایمانم روزه نگیرم تمام روزهای قبل از اومدنت رو روزه گرفتم.به خاطر تقدسی که تو واسم داشتی میخواستم وقتی تو رو به دنیا میارم فاصله خودم رو با خدای مهربون به حداقل ممکن برسونم.

شبهای قبل از اومدنت مرتب دعا و نماز قرآن میخوندم.نماز که البته زیاد نمیتونستم بخونم به خاطر سنگینی نفسم،اما دعا و قرآن مرتب میخوندم در هرلحظه توی دلم ذکر میگفتم حتی وقتی که غذا میخوردم .ده روز مونده به اومدنت دردهای گاه و بیگاه من شروع شد.هرچی که جلوتر میرفتیم دردام بیشتر و طولانی تر میشد،تا جایی که یه روز به خاطر شدت درد جلسه ی امتحان رو نیمه کاره ترک کردم و خودم رو به خونه رسوندم(اون وقتا من دانشجوی سال سوم رشته کارشناسی علوم اقتصادی بودم)

شب قبل از اومدن تو حالم خیلی بد بود اما به روی خودم نمیاوردم.آخه میترسیدم منو زود به بیمارستان برسونن تو بیمارستانم که سریع به آدم آمپول فشار میزنن و...من دوست داشتم خودم تا حد ممکن بدون کمک هیچ آمپول و دارویی تو رو به دنیا بیارم.میخواستم تمام درد و رنج دنیا اومدنت رو با تمام ذرات وجودم بچشم.اون شب به خاطر درد زیاد نتونستم افطار چیزی به جز چای و خرما بخورم.تصمیم گرفتم برم قرآن بخونم.با خودم گفتم اگه امشب تونستم سوره مریم رو بخونم،فردا تو رو توی بغل دارم.شب نهم ماه مبارک رمضان بود و مبارک ترین شب زندگی من شد.بله اون شب سوره مریم و چند سوره بعد از اون رو خوندم.اخر شب دردم خیلی زیاد شد.لباسهای باباجونو بردم تو حمام و با دست شروع به شستن اونها شدم.میخواستم یه جوری از نشستن پیش بقیه در برم تا متوجه دردم نشن.شب که همه خوابیدن من تا صبح از درد به خودم میپیچیدم و با خدا راز و نیاز میکردم.با هر دردی که به سراغم میومد سوره انشقاق رو میخوندم.دم دمای سحر دردم خیلی شدید شد.میخواستم به یکی بگم اما ترسیدم به خاطر من و تو همه از سحری خوردن بیفتن، پاشدم رفتم سحری رو آماده کنم مامانی بیدار شد و یکم بهم توپید...سحری هم نتونستم به جز یه کاسه کاستر محصول دست مامانی چیزی بخورم.مشغول به دعا و راز و نیاز با خدای خوب تو شدم.بعد از نماز که همه خوابیدن دیگه داشتم میمردم ولی هرطور بود تا صبح کشش دادم،آخه دایی علی شیفت صبح بود و من منتظر بودم به مدرسه بره.طرفای ساعت هشت صبح از شدت درد تکر ادرار گرفتم.درد تقریباً هر سه دقیقه به سراغم میومد و هربار حدود 55 ثانیه طول میکشید،هرچی سعی کردم باباجونو که اونروز روز استراحتش بود بیدار کنم موفق نشدم(باباجون اونروزا به طور پیمانی توی حراست دانشگاه آزاد آبادان کار میکرد)تا اینکه متوجه علامتای مشکوکی شدم و رفتم هرطوری شده باباجونو بیدار کردم.ازش خواستم مامانی رو که خودش اونروز حالش خوب نبود بیدار نکنه ولی قبول نکرد.با دکترم تماس گرفتم و از قضا شیفت خودش بود و من و تو مامانی و باباجون به بیمارستان رفتیم.وقتی رسیدیم خانم دکتر در اتاق زایمان بود و من مجبور بودم حدود 45دقیقه ای صبر کنم.صدای جیغهای وحشتناک زنا حالم رو خرابتر میکرد.خانم دکتر که اومد گفت بله دیگه وقتشه،اما امروز روز شلوغیه و تو باید یه کم دیگه تحمل کنی و رفت تا اتاق رو برای من و تو آماده کنه

         

درد دیگه برام غیر قابل تحمل شده بود.از شدت درد فریاد میزدم یا امیرالمومنین،یا علی،یا فاطمه ی زهرا.خانم دکتر با شنیدن صدای من دوان دوان بالای سرم اومد و گفت چی شده خانم خوشگله.آفرین همین خوبه همین یا علیا به درد تو و دخترت میخوره.حدود ساعت ده بود که منو به اتاق زایمان بردن.توی اون وضعیت خوابیدن روی تخت زایمان واسم بدترین شکنجه بود.از شدت پا درد دلم میخواست پاهامو قطع کنن.اما جیغ نمیزدم.خانم دکتر خوشش اومد و گفت عجیبه که تو جیغ نمیزنی،این خیلی خوبه اگه جیغ بزنی بیشتر انرژی خودتو هدر میدی.پس با من همکاری کن تا زودتر اونی رو که نه ماه منتظرش بودی ببینی.وای خدای من.. یعنی من واقعاًمیتونستم تو رو ببینم،بغلت کنم و گرمی وجودتو حس کنم.اولین باری که دیدمت تو یه لکه ی سفید 13 میلیمتری توی یه صفحه ی سیاه برگه سونوگرافی بودی و من همه اون سونوها و آزمایشات رو واست نگه داشتم...توی همین فکرا بودم که یهو احساس عجیبی بهم دست داد،این دیگه درد نبود،نمیتونم درست توصیفش کنم،الهی مادر بشی و لذت اون لحظه رو بچشی که به خدای عالم به تمام لذتای عالم میارزه.احساس کردم از اعماق وجودم یه چیزی مثل یه ماهی لیز و فرز به حرکت در اومد اونم توی کمتر از حتی یک ثانیه،وای که چه حالی داشتم.دلم میخواست چند لحظه عقبتر بره و من دوباره اون حس رو تجربه کنم...و بعد صدای گریه تو.وقتی اولین نگاهو به صورت ماهت کردم روحم به پرواز در اومد،سبک شدم"بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدلله علی رحمته،ربی انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم، سلام عزیز دل خسته ی من،به دنیا خوش اومدی عمرم،قدمت روی مژه های تر مادرت،خانم دکتر خسته نباشی تا عمر دارم مدیونتم"اینا اولین جمله هایی بود که بعد از به دنیا اومدن تو گفتم.خانم دکتر گفت خسته نباشید رو باید به تو گفت،تو بهترین زائویی بودی که تا حالا داشتم.ببین چه دختر ناز و ظریف و قشنگی به دنیا آوردی،چه بینی خوش تراشی داره،ماشالا چه لبهای کوچولوی سرخی،به نظرت شبیه کیه؟گفتم خدا بهش عمر طولانی بده شبیه خدا بیامرز مادربزرگمه.هر کسی هم که اون روزا تو رو میدید همینو میگفت.بعدش تو هر لحظه شکل عوض میکردی و شبیه یکی میشدی.به قول مامانی تو از هرکسی یه چیزی برده بودی تا دل هیچکس رو نشکنی.تو فاصله ای که تو رو توی شیشه گذاشته بودن تا سردت نشه و من روی تخت زایمان بودم چشم ازت بر نمیداشتم.بعد از دنیا اومدن تو از شدت ضعف دست و پاهام میلرزید.وقتی منو به بخش بردن نخوابیدم لحظه شماری میکردم تا تو رو دوباره ببینم،و زمان که با من لج کرده بود به کندی میگذشت.وقتی که آوردنت با وجود ضعف و دردی که داشتم به احترام وجود مقدست ایستادم،بغلت کردم و توی گوشای نازت اذان و اقامه و تسبیحات گفتم و بوسیدمت.با انگشتم کمی آب زمزم به کامت کشیدم و بعد خواستم که بهت شیر بدم.تو اونقدر ضعیف بودی که نمیتونستی شیر بخوری،من با نوک قاشق شیر توی دهنت میریختم تا کم کم قوت گرفتی.هر بار که جات رو کثیف میکردی به حمام بخش میبردم و میشستمت و پوشکت رو عوض میکردم.هم اتاقیام میگفتن تو انگار خیلی حالت خوبه ها؟!چه طور میتونی بلند شی راه بری،تو که رنگت مثل گچ سفید شده!!!منم بهشون جواب میدادم من ماههاست که پیشمرگ این دختر گلم شدم،از امروز هم باید بتونم هرکاری واسه آسایش دخترم بکنم.

پایان

مامان رضوان خاتون و محمد مهدی




[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد امیر علی کوچولو- اسفند 85- تهران
 
راستش من میخوام از قبل از زایمان البته یه کمی قبل بگم
خرداد 85 یعنی 2 ماه بعد از عروسیمون فهمیدم باردارم
به  خاطر سن کمم و ترس از زایمان تا یک ماه فقط گریه میکردم
اینارو گفتم تا بعدش بگم چقدر فرق کردم
تقریبا 23 اسفند بود
شب خیلی سردی بود و من به شدت دلم درد میکرد
مادر شوهرم منزل ما بود و گفت احتمالا شکمت سرماخورده و گرنه تا زایمان یکهفته وقت داری
بعد شکم منو با کمک شوهری بستن
ساعت 3 شب بود که من دیدم فاصله این دردا داره کم و کمتر میشه
طوریکه دیگه تحملم تموم شد
بگذریم که در طول بارداری اسم تمام اینکارای من ناتوانی در برابر درد بود اما ..
مهدی عزیزم و بیدار کردم ... اون تنها کسی بود که خیلی خوب منو درک میکرد
 
به خانم دکتر زنگ زد و اونم گفت بیاید بیمارستان منم خودمو میرسونم
 ساعت 4 بیمارستان بودیم دکترکشیک بعد از معاینه اعلام کردند که زایمان نزدیکه و باید آماده بشیم
من از ترس به مرز سکته رسیدم
قرار بود از زایمانم فیلمبرداری شه
قرار بود مامانم باشه
من فکر میکردم میگن زایمان 5 دقیقه بعد بچه ام بغلمه
فاصله دردها کمتر شده بود حدود 2 دقیقه و هر بار برای چند ثانیه فقط مجال نفس کشیدن به من میداد
من فقط گریه میکردم چون حس میکردم دیگه آخرای عمرمه
حتی به مهدی سپرده بودم اگه من مردم نامردی نکنه و اسم پسرمو همون امیر علی بزاره
ساعت 5 بود که منوبه اتاق اپیدورال بردن و بعد از یک تزریق تقریبا دردم از بین رفتاما هنوز بی حس بودم و حال خوبی نداشتم
که الان حس میکنم اون حس فقط ترس بود
مهمترین اتفاق و بهترین این بود که چون خانم دکتر از دوستان نزدیک خواهرم بود تقریبا من کارم راحت شده بود
دکتر به من اطمینان داد که اگر همکاری کنم کمتر از یکساعت دیگه میتونم پسرمو بغل بگیرم
دکتر به من میگفت که چطور باید زور بزنم و باید به کجا فشار وارد شود
اما من توان نداشتم
وقتی دکتر دید که من تلاش نمیکنم(البته جونشو نداشتم)
گفت بچه توی وضع خطرناکیه
یک بار نفستو حبس کن و بعد تلاش کن
اینکارو کردم و رضایتبخش بود
یکبار _دوبار _ سه بار و بعد
 ...
یه حس تهی شدن ... حس نمیکردم امیر علی جدا شد حس میکردم
چیزی که از من خارج شده تکه ای از وجودم و قلبم بوده
از ته دل گریستم مثل بچه ای که وقتی چیزی رو توی لباسش پنهان میکنه و به زور
ازش میگیرن
یاد حرف مهدی افتادم که میگفت : خوش به حالت دائم باامیر علی هستی ... بگذار به دنیا بیاد تلافی میکنم
یکل حظه حتی دلم نمیخواست بچه مو با پدرش تقسیم کنم.
بگذریم
صدای گریه ی امیر علی زیباترین صدایی بود که شنیدم
بعد از یک پچ پچ کودکم را بردند و من ماندم یک عالمه سوال خانم دکتر سالم بود ؟
بله
خانم دکتر نفس میکشید ؟
باخنده ... آره ... مگه میشه نفس نکشه
چرا پس ندادین من ببینمش
بردن آمادش کنن .. الان میدیدیش میزاشتیش میرفتی
یعنی زشت بود؟
با خنده ... شبیه خودته ... زشتی یا خوشگل
وقتی دیدم جواب نمیده دیگه سوال نپرسیدم
در اتاق انتظار بودم
پرستار آمد و لباسم را عوض کرد
گفتم : شما پسر منو دیدی؟
گفت : کدوم ... اون توپوله؟
گفتم : آره
گفت : آره بردن آمادش کنن
از اتاق رفتم بیرون
چشمای خیس همسرم و مادرم و خواهرم و مادرشوهرم و پدرم و پدرشوهرم را دیدم
چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟
منم بغضم ترکید
مهدی بچه ام سالمه ؟؟ آره عزیزم سالمه
انگشت داشت
آره
تو دیدیش؟
آره گلم آروم باش الان میارنش
یک ساعت _ دوساعت نیاوردنش
همه رفتن تا ساعت ملاقات
من و مادرم ماندیم
پرستار که اومد پرسیدم : خانم بچه ی همه رو آوردن پس پسر من چی ؟
فت یک کمی توی زایمان دیر اقداد کردی
مشکل تنفسی پیدا کرده.باید 2 ساعت توی دستگاه باشه.یک کم صبر کنی میارنش
تا یکساعت دیگه اش بگذره من مردم
بعد از یک ساعت پسرمو آوردن در حالی که هنوز کبود بود
پرسیدم که این هنوز کبوده ؟
گفتند نگران نباش خوب میشه
پسرم شیر خورد
چشمهایش را باز کرد
و شد تمام هستی من
بابا جونش که اومد به خاطر باباش چشماشو باز کرد و بابا مهدی گفت :
نازنین کپی خودته .... دلم خوش بود پسر میره مثل من میشه
منم گفتم ایشاالله خصوصیات اخلاقیش به تو میره
که اینم آرزوی همیشگیمه
شب که دکتر برای معاینه اومد گفت پسرم زردی داره و باید بمونه
دیگه من داشتم میمردم
خدایا بسه دیگه
نمیتونم درد تحمل کنم و این وسط باز هم مادرم به من امید میداد
میگفت : خدارو شکر زود فهمیدن
و بالاخره روز 28 اسفند 85
شاه پسر من گامهای آسمونیشو به خونه ی دل ما گذاشت و شد تکه ای از بهشت خانه ی ما
امروزه بعد از 4 سال هر کس ازش میپرسه اسمت چیه ؟ با جسارت میگه :آقای زنگنه
آقای زنگنه ی خونه ی ما بی نهایت دوستت دارم
تورا میپرستم ... من یقین دارم تو ذره ای از وجود بی کران خدایی
گفته بودن توضیح بدیم برای اینکه چرا زایمان طبیعی؟؟
تعریف زایمان بدون درد رو زیاد نیدم اما من یه جورایی مجبور شدم
چون چند روز قبل از زایمان در حالی که از خیابون رد میشدم یک کیف قاپ
با موتور کیفم را دزدید و منو توی جوب انداخت
این حادثه را وقتی دکترم متوجه شد و پس از یک سونوگرافی نهاییاعلام کرد که بهتره طبیعی زایمان کنی
با اینکه پسر من عجله داشت و خیلی زود دنیا اومد

 

نازنین، مامان امیر علی کوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آراز کوچولو- بهمن 87- تهران

دوشنبه۱۴ بهمن ۱۳۸۷ بود، باید برای مانیتورینگ جنین ام به بیمارستان مراجعه می کردم، جنین ۳۷ هفته ای که تصور می کردم تا ۲ هفته دیگر در آغوشم است. بر اساس عادت همیشگی ام تا بیمارستان پیاده رفتم، این پیاده روی را دوست داشتم چرا که در طول راه حس می کردم با یکی از دوستان دبستانم دست در دست هم و لی لی کنان به مدرسه می رویم .

 به بیمارستان که رسیدم همسرم هم آنجا بود و بسیار سرخوش با هم مشغول صحبت شدیم تا اینکه نوبت به من رسید. بعد از بررسی وضعیت جنین، دستگاهی که انقباضات شکم را بررسی می کرد از وجود انقباضاتی دال بر نزدیک بودن زایمان خبر داد. باور نمی کردم اما بر اساس توصیه پزشک خودم را باید برای فردا صبح آماده می کردم. به منزل بازگشتیم و سعی بر انجام آخرین امور قبل از آمدنش کردیم.

 عصر احساس کردم سردرد مبهمی دارم و اندک اندک علائم دیگر خودنمایی کردند تا به ما ثابت شود پسرک صبورمان زودتر از انتظار ما خواهد آمد!

ساعت ۱۲ شب به خواب رفتم بی مشکل خاصی، اما هنوز دقایقی از خوابم نگذشته بود که پسرک ضربه ای قوی و محکم به خانه مملو از آبش زد، دیگر این خانه آبکی را نمی خواست. باورم نمی شد این همه درد یکجا را. دچار وحشت شدم. شنیده بودم درد آهسته آهسته می آید، آیا قرار بود از آن چیزی که در حال تجربه اش بودم بیشتر باشد؟ تصور کردم خارج از توان من است و ترس از عدم توانایی سراسر وجودم را فرا گرفت. حدود ۱ صبح بیمارستان بودیم. با ورود به بیمارستان آرامتر شدم. مامای مهربانی کشیک شب بود که با پزشک و مامای مخصوص تماس گرفت. همه جا آرامش حکمفرما بود. گرسنه بودم چون از صبح چیزی نخورده بودم. اعضای گوارشی در آخرین روز بارداری هم با من همکاری لازم را نکردند. دردها می آمدند. شنیده بودم فاصله دردها به تدریج کم می شود. ساعت اتاق را نگاه کردم. هر درد حدود ۱ دقیقه طول می کشد و ۴۵ ثانیه به من مجال می داد. دستگاه شدت انقباضات را حدو ۶۰-۷۰ درصد حداکثر نمایش می داد اما هنوز آنقدر پیشرفت نداشتم که اپیدورال انجام شود.

 سعی می کردم با تنفسهای درست درد را کنترل کنم. مامایی که در ماههای بارداری هر ماه او را در کنار پزشکم می دیدم با مهربانی دستان زیبایش را در اختیارم گذاشته بود تا بفشارم و دردم را تسکین دهم.

ساعت ۳ صبح شد که پیشرفت زایمان به حدود ۵۰ درصد رسیده بود. مرا به اتاق زایمان جهت تزریق اپیدورال منتقل کردند. دکتر بیهوشی همان بار اول موفق به تزریق شد. هیچ دردی حس نکردم یا دکتر کارش را بسیار عالی انجام داد و یا در برابر درد اصلی قابل توجه نبود. دوباره به اتاق درد بازگشتم. با پای خودم و این نشان میداد که اپیدورال تاثیر خیلی زیادی بر بدن من نداشت. شدت دردها حدود ۲۰ درصد کاسته شد، همسرم با روحیه بسیار خوب در کنارم بود. تصور می کرد دستگاههایی که ضربان قلب جنین و انقباضات را نمایش می دهند دچار مشکل شده اند و سعی در رفع این اشکال داشت. برایم در آن لحضات کارهایش دوست داشتنی بود.

حدود ساعت ۴:۳۰ صبح بود که بعد از دریافت یک دوز دیگر اپیدورال حس کردم دیگر دردی ندارم. از پنجره بیرون را نگاه می کردم، صبحی کاذب و بسیار زیبا خودنمایی می کرد و به من مژده آمدنش را می داد. درد تمام شده بود و جایگزینش تلاشهای با معنی و هدفدار پسرک برای ورود به این دنیا بود. او در حال حرکت به آغوش پدر و مادرش بود و من تصور می کردم چقدر تلاش می خواهد. به اتاق زایمان منتقل شدم. سردم بود. همه چی بسیار عادی بود. پزشک، ماما، پرستار و همسرم در حال صحبت کردن بودند و من باید تلاش می کردم. همه از تلاشم راضی بودند و مرا تشویق می کردند، اتفاقاتی که برای کمک به زایمان انجام می شد را خیلی درک نمی کردم فقط در حال تلاشی دو طرفه بودیم. حس می کردم که دیگر توانی برای ادامه ندارم دکتری که خیلی دوستش داشتم و دارم به من نوید این را داد که با دو تلاش پی در پی که هر کدام شامل دو بار دم و بازدم درست بود همه چی به اتمام می رسد. خدایا همین باشد که می گوید، تمام توانی که در بدن داشتم را بکار بردم و به جرات می گویم که بیشترین انرژی در کل زندگیم را تا آن لحظه بکار بردم و آن اتفاق افتاد. کودکم ساعت ۵:۴۰ صبح سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷ پا به این  دنیا گذاشت و من دیگر هیچ نایی نداشتم.

او را در آغوشم گذاشتند و من توان پذیرفتنش را نداشتم. همه چی خوب و نرمال بود. وزنش هم با توجه به اینکه حدود ۲۰ روز دیگر باید دنیا می آمد خوب بود(وزنش 2840 و قدش 49 دور سر 35 و دور سینه 34). گریه می کرد اما فریاد نبود. غمی را درونش احساس می کردم که شاید تا ۲ ماه از نظر من این غم همراهش بود. تصور بر این بود که خانه قبلی را بیشتر دوست دارد.

بله پسرم در ساعت 5:40 دقیقه صبح 15 بهمن 87 در بیمارستان جم تهران و با کمک خانم دکتر امینی و تیم مهربان همراهش به شیوه طبیعی بدنیا آمد و بهترین خاطره زندگی مرا رقم زد.

او را بردند و من ماندم و همسرم در کمال آرامش در حال صحبت کردن بودیم باورم نمیشد تمام شده باشد. مسیری که از اتاق زایمان به اتاق خودم طی کردم در زمین نبودم احساس می کردم من هم تازه متولد شده ام خانوادگی به خواب فرو رفتیم و شیرینترین خواب زندگیم را تجربه کردم. نامش را آراز گذاشتیم. با آمدنش تهران سپید پوش شد و این را به فال نیک گرفتیم.

از آن روز به بعد من مادر شده ام و لحظاتی ناب را از بودن با آرازم گذرانده ام.

 

پایان

عسل مامان آراز


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آراد- شهریور 88 – تهران (قسمت دوم و پایانی)

...

اتاق درد یک اتاق یک تخته بسیار تمیز بود که یک ویو زیبا به اتوبان نیایش داشت....اول یک سری معاینات و سوالات انجام شد و بعدش دستگاههای  متعدد مانتیتورینگ قلب بچه و انقباضات رحم رو بهم وصل کردن و بعد یک سرم قند وصل کردند.....ساعت حدود ۱۰ تزریق آمپول فشار رو شروع کردند و من از ساعت ۱۰:۳۰ دردهای منقطعی شبیه درد پریود رو احساس می کردم...دردها کمی بیشتر از درد پریود بود و با گذشت زمان دردها بیشتر و فاصله اش کمتر می شد ولی به نظر من قابل تحمل بود....دکترم (خانم دکتر شادی دانشور ) از ساعت ۱۰:۳۰ اومد بالای سرم و با روحیه بالاش کلی به من انرژی میداد و خدا وکیلی تا آخرش هم پیشم بود حتی همه معاینات رو هم خودش انجام میداد...توی این فاصله امید و مامانم و مامان امید میومدن دیدنم و این دیدارها انرژی بیشتری به من میداد...مخصوصا حضور امید برام خیلی خوب بود.

 حدود ساعت ۱۱ دهانه رحمم ۴ سانت باز شد و دکتر بیهوشی که دکتر بسیار خوب و خوش اخلاقی بود با تکنیسین بیهوشی اومد و کار بیحس کردن رو انجام داد....من روی تخت نشستم...و فقط وارد شدن سوزن رو در کمرم احساس کردم...بعدش داروی بی حسی رو تزریق کردن...بعد از ۱۰ دقیقه از کمر به پایینم بی حس شد و من بدلیل مسکنی که قبلا بهم تزریق کرده بودند و همین طور بی حس بودنم تونستم بخوابم...خیلی خوب بود چون انرژی گرفتم البته تمام مدت خوابم صداها رو می شنیدم...توی این فاصله مامانم و امید چند بار اومدن پیشم.

حدود های ساعت ۳ بود که دهانه رحمم ۹ سانت باز شده بود و این یعنی به زودی پسرم به دنیا میومد...در تمام این مدت من فقط سفت و شل شدن چیزی درون شکمم رو احساس می کردم و حتی وقتی دکتر منو معاینه می کرد هم متوجه نمی شدم...ساعت ۳:۳۰ دکتر بهم گفت که هر بار که انقباضی احساس کردم پاهام رو داخل شکمم بیارم و زور بزنم...منم این کار رو کردم...درد خفیفی در ناحیه لگنم احساس می کردم که تقریبا قابل تحمل بود....هرچی زمان می گذشت دردم بیشتر می شد...با وجود بی حس بودنم دردم ناشی از فشاری بود که به لگنم میومد انگار با چیز محکمی به استخوان لگنم فرو میرفت...ساعت ۴ من رو با ویلچر بردن اتاق زایمان...دردم هر لحظه بیشتر میشد...توی اتاق زایمان وقتی اون صندلی کذایی رو دیدم گریه ام گرفت چون با وجود بی حسی پاهام و دردی که داشتم اصلا نمی تونستم برم روی اون صندلی بشینم...دکتر از پرستار خواست تا همسرم رو صدا کنن...امید اومد...منو بغل کرد...و به آرومی روی اون صندلی نشوند...دلم نمی خواست از بغلش بیام بیرون...گریه ام گرفته بود...دکترم به امید گفت گه تا حداکثر نیم ساعت دیگه بچه به دنیا میاد...بیرون منتظر باشه تا بچه به دنیا اومد بیاد تو..

 ساعت ۴:۱۰ بود...من زور می زدم ولی انگار این پسره جاش توی لگنم راحت بود نه عقب میرفت نه جلو...ماما دستش رو گذاشت روی دنده های من و شکمم رو به پایین فشار میداد....نفسم دیگه بالا نمیومد...دردی که توی لگنم داشتم و فشاری که به دنده هام میومد اجازه نمی داد که برای همکاری کردن تمرکز  کنم ....شدیدا خسته بودم....یک بار...دوبار....یا علی کمکم کن....سه بار...نه دیگه نمی تونستم...یا فاطمه زهرا....چهاربار...خدایا دیگه نمی تونم...تکنیسین بیهوشی و پرستارهای توی اتاق برام دست می زدند و می گفتم یک زور دیگه ....موهاش پیداست....وای خدای من ...بچه ام خفه نشه...یا علی....و زور آخرساعت ۴:۵۵ بعد از ظهر....در یک لحظه پسرم ...عشقم و همه زندگیم از به دنیا اومد.....انگار خارج شدن اون همه چیز گرم از بدنم همه دردهام رو با خودش ببرد...آراد سر وته بود و من باهمه بیحالیم سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم...پسرم گریه می کرد و منم شروع به گریه کردم...اشک میریختم..سریع امید رو صدا کردن تو اتاق و وقتی وارد شد منو بغل کرد و شروع کرد به گریه...سه نفری اشک می ریختیم...من ...امید و پسرم که  توی بغل من بود....دوستش داشتم بینهایت....خدای من چه لحظه ای بود....ماما سریع صورت آراد رو چسبوند به بدن من و پسرم آروم خوابید....خون زیادی ازم رفته بود و تقریبا بیحال بودم.

 نیم ساعت بعد اتاق خلوت شد... من و دکترم موندیم...دکتر در حالیکه بخیه می زد کلی توصیه برای نگهداری از بخیه هام  میکرد...من خواب و بیدار بودم و اصلا حرفهاشو درست  نمی فهمیدم...ولی خیلی لذت بخش بود اون حالت خلسه ای که داشتم.... از اتاق زایمان با تخت آوردنم بیرون...خیلی تشنه بودم و شدیدا گرسنه...خوابم برد...هیچی نفهمیدم...ساعت ۷ شب بود...با صدای خواهر کوچیکه که برای دیدن من  اومده بود توی بلوک زایمان بیدار شدم...چقدر خوب بود...کلی باهم حرف زدیم...تشنه بودم...خواهری برام آبمیوه آورد...ساعت ۷:۳۰ بردنم توی بخش...از بلوک زایمان که اومدیم بیرن امید رو دیدم که هنوز چشماش می خندید...همه بودن...مامانم...مامان همسر...برادر همسر و خانومش...خواهر کوچیکه ....توی اتاقم همه اومدن و کلی حرف زدیم ...من درد داشتم ولی خوب بودم...دلم پسرم ور میخواست....شب خواهر بزرگه موند پیشم ...تا صبح بیدار بودیم و با آراد گوگولی بازی میکردیم...حرف زدیم و خندیدم...فرداش هم امید و مامانش ار صبح اومدن پیشم و تا ساعت ۴ که مرخصم کردن موندن...

خلاصه اینکه من اومدم خونه با پسرم....دردهام خیلی زیاد بود به دلیل فشار زیادی که به لگنم اومده بود و شدیدا خونریزی داشتم ...بخیه هام بدلیل بزرگ بودن سر آراد وحشتناک بود و من تا دوماه نمی تونستم راحت بشینم یا دستشویی برم ولی به نظرم زایمان طبیعی بدون درد از سزارین خیلی بهتره چون من همون روزهای اول راحت میتونستم بلند شم و کارهای پسرم رو خودم انجام  بدم و از همه مهمتر بعد از سه ماه من وزنم به قبل از بارداریم رسید و شکمم خیلی کوچک شد...

در آخر باید از کمکهای دکترم که برخلاف اکثر پزشکان این روزها واقعا برای من وقت گذاشت  تشکر ویژه کنم دکتری که دستمزدش نسبت به کاری که انجام داد و وقتی که از ساعت 10 صبح تا 7 شب برای من گذاشت اصلا چیز زیادی نبود.البته در دوران بارداریم هم از لحاظ روحی و هم جسمی کلی به من کمک کرد.

 

پایان

 

ممنون ازگلی عزیز مامان آراد کوچولو برای نوشتن و ارسال این خاطره زیبا.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آراد- شهریور 88 – تهران (قسمت اول)

میخواستیم .........بهمن ماه 87 بعد از سه ماه که از آخرین عادت ماهیانه من میگذشت و آزمایش خونی که منفی بود و هزاران بیبی چکی که تست کرده بودم بعد از مشورت با دکترم تصمیم گرفتم یک سونوگرافی رحم و تخمدان بکنم تا علت این تاخیر عادت ماهیانه ام معلوم بشه...البته من قبل از این بارها و بارها عادت ماهیانه ام عقب افتاده بود حتی زمان دبیرستان به 6 ماه رسیده بود....علتش هم کم کاری تیروئید و کیستهای تخمدانم بود...بنابراین رفتم سونوگرافی و درعین ناباوری دکتر سونوگراف بهم گفت که باردارم و بچه ام الان 8 هفته اش است...یعنی من دوماهه باردار بودم و هیچ آزمایش و تستی اینو نشون نداده بود.....

اینطوری بود که من دوماه اول بارداریم رو گذروندم بدون اینکه بدونم.....در کل بارداری خوبی داشتم با وجودی که هر روز سر کار میرفتم و تا آخرین روزها حتی خودم رانندگی میکردم خدا رو شکر مشکلی برام پیش نیومد...اول شهریور 88 وقتی وارد ماه نهم شدم دکترم توصیه کرد که به دلیل باز شدن دهانه رحمم خونه بمونم و استراحت کنم اما این آقا پسر ما جاش خیلی راحت بود و اصلا دلش نمی خواست که به دنیا بیاد...

در دوران بارداری راجع به انواع زایمان تحقیقات زیادی انجام دادم...مدام در اینترنت بودم و از وبلاگهای مختلف تا مقالات متعدد خوندم تا تصمیم گرفتم طبیعی زایمان کنم ...دلیل اصلیم کمتر بودن عوارض بعد از زایمان طبیعی بود.....بعدش هم بخاطر انتخاب زایمان طبیعی به دنبال بیمارستانی گشتم که رسیدگیش خوب باشه چون ÷روسه زایمان طبیعی طولانیه و برخورد و نوع رسیدگی به بیمار برام خیلی مهم بود بنابراین بیمارستان عرفان واقع در سعادت آباد رو انتخاب کردم.

دوشنبه ۱۶ شهریور بخاطر کمر دردهای شدید شب قبل با دکترم تماس گرفتم و ازش خواستم بجای چهارشنبه امروز منو ویزیت کنه...اونم استقبال کرد....بعد از ظهر دوشنبه با همسری رفتیم دکتر...خیلی هیجان زده بودیم...دکتر معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۳ سانت ونیم باز شده...بنابراین می تونم فردا برم بیمارستان !!!!!!!!!!!!

دکترم قبلا راجع به زایمان بی درد (اپیدورال) با من صحبت کرده بود ولی من چون از آسیبش به کمر می ترسیدم تصمیم گرفته بودم که زایمانم اپیدورال نباشه...ولی اون روز بخاطر کمر دردهای شب پیشش به رگ سیاتیک پام خیلی فشار اومده بود و من ترسیدم که گرفتگی رگ سیاتیکم مانع زایمان طبیعیم بشه واسه همین با همسرم تصمیم گرفتیم که اپیدورال کنم که بیحسی مانع گرفتگی رگ پام بشه...خلاصه با دکترم در این مورد صحبت کردم و قرار شد فردا برای زایمان طبیعی بی درد در بیمارستان عرفان ساعت ۸ اونجا باشم....

اون شب آخرین شب دونفره من وهمسری بود ....خیلی ذوق زده بودیم ...قرار بود که من از ساعت ۸ شب به بعد چیزی نخورم و کلی هم روغن کرچک بخورم....خلاصه من وهمسری در آخرین شب دونفره مون هات داگ اعلا خوردیمو بعدش همش به انتظار و هیجان گدشت...

برعکس اون چیزی که فکر می کردم شب تقریبا خوب خوابیدم وگاها دردهای شدیدی هر چند وقت یکبار منو بیدار میکرد....

صبح ساعت ۶:۳۰ بلند شدیم ....من رفتم دوش گرفتم و همسر هم کم کم داشت آماد ه میشد...توی این مدت من همش یکسری سفارش مثل تمیز بودن خونه....جا گردن لباسهای اضافه و.... رو به همسر یادآوری می کردم...اون هم در حالیکه کلی اضطراب داشت فقط می گفت چشم!!!!

ساعت ۷:۳۰ رفتیم دنبال مامانم....و تقریبا ساعت ۸:۳۰ بیمارستان بودیم...اون روز هوا فوق العاده خنک بود و واقعا لذت بخش....بیمارستان عرفان مثل همیشه خلوت بود و به محض ورود به بلوک زایمان پرسنل با خوش رفتاری زیاد از من استقبال کردن...مامان و امید موندن بیرون و من رفتم داخل اتاق درد!!!!!!....

 

(ادامه دارد)

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد رایان کوچولو- مهر88- تهران

شب با امین نشستیم که فیلم "پالپ فیکشن" رو ببینیم . انقدر کشت و کشتار داشت که همون اول از خیرش گذشتیم . رفتم به تختم ولی طبق معمول چند هفته اخیر که بعد از یک ساعتی که خوابم نمی برد همه بالش ها و کوسن های دور و برم رو جمع کردم و رفتم تو اتاق رایان خوابیدم . اتاقش بهم آرامش می داد و معمولا زود خوابم می برد . ساعت حدود 3.5 بود که با یک درد از خواب پریدم و با فریادی از ته حلقم گفتم این چیه ؟ درد عجیبی بود خیلی شدید نبود ولی متفاوت بود . رفتم دستشویی یک آب به صورتم زدم و اومدم که بخوابم ولی درد دوباره اومد . به یاد حرف های منصوره افتادم که نوشته بود دردش بیشتر شبیه روده درد بوده تا درد پریود . اینم دقیقا همون طور بود  . منتها من چون همیشه سابقه دل پیچه دارم گفتم محتمل تر است که مال من اصلا درد زایمان نباشه . با این وجود انقدر هیجان زده بودم از اینکه این همون دردی باشه که انتظارش و می کشیدم  که موبایلم و آوردم به امید پیدا کردن یک دوره تناوب برای دردام و دوره تناوب 6 دقیقه یک بار رو بعد از اینکه چهار بار دردام تکرار شد پیدا کردم. مغزم شروع  کرده بود مثل ساعت کارهایی رو که باید قبل از رفتن به بیمارستان انجام بدیم مرور می کرد . لیستی که قبلا تهیه کرده بودم آوردم . ساک وسایل . دوربین . مدارک . پول.

سریع ساعت و طلاهام و در آوردم بالش ها یی که وسط اتاق بود جمع کردم و رفتم سراغ امین . وقتی بیدارش کردم و گفتم که دردام شروع شده اول هول کرده بود ولی بهش اطمینان دادم که حالا وقت زیادی دارم . گفتم نمازت رو بخون بعد می ریم . نمازش رو خوند و من هم بین گرفتن ول کردن های دردم تند تند همه جا رو جمع و جور می کردم . از در که خارج شدیم یک درد اومد سراغم . مجبور بودم چهار طبقه پله رو برم پایین درد که ول کرد سریع رفتیم پایین . همه جا خلوت و تاریک بود و ما بین دردهام می گفتیم و می خندیدیم به اورژانس ایرانمهر که رسیدیم و گفتم که مریض دکتر خواجوی هستم اولین شوک بهم وارد شد . دکتر خواجوی شب قبل یک کار فوری براش پیش اومده بود و مجبور شده بود به خارج از کشور برود . حس بدی داشتم من خواجوی رو به این خاطر انتخاب کرده بودم  که علاوه بر تجربه و علم بالایی که دارد تو زایمان طبیعی واقعا یک نقطه امید است برای آدم و حالا اون نبود . من رو سوار ویلچیر کردن و بردن بخش زایمان از اورژانس تا بخش زایمان سه باری درد گرفت و ول کرد . شیفت شب یک نرس ماما بود که بعدا فهمیدم حاظر شده بوده که بره و خیلی از سر رسیدن من راضی نبود . البته وقتی گفتم که دختر آقای کبیریان مسوول سی.اس.آر هستم کاملا من رو تحویل گرفت . شوک دوم رو البته خودش بهم وارد کرد و اون این بود که به محض دست زدن به شکمم گفت بچت خیلی بزرگه چه جوری می خواهی زایمان طبیعی بکنی . ایکاش می دونست که این حرفش تو اون لحظات چه تاثیر بدی می زاره . الان می دونم که اگر انقدر توی نه ماه بارداریم رو تمایلم به زایمان طبیعی پافشاری نمی کردم و مراحلش رو پیش خودم مرور نمی کردم یکی از حرفهای این پرستارها کافی بود که همون صبح تن به سزارین بدم .

یک خانم خیلی مهربون که کمک بهیار بود اومد و تختی رو که باید روش می خوابیدم آماده کرد و بعد شیوم کرد البته من 5شنبه رفته بودم پیش شراره و طفلی با هر زحمتی که بود من رو اپیلاسیون کرده بود و خدا رو شکر زیاد اذیت نشدم سر این قضیه . و بعد دراز کشیدم تا خانم پارسا تایم بگیره ببینه دردها با چه ریتمی تکرار می شوند . بعد از اینکه مطمین شد این ها درد زایمان هستند معاینم کرد و زنگ زد به خانم دکتر طهماسبی که قرار بود به جای دکتر خواجوی زایمان من رو انجام بده . گویا ازش پای تلفن در مورد من پرسیده بود و اون هم گفت که دختر آرومیه و همکاریش خوبه .

یک سری هم عدد به دکتر گفت که فهمیدم طول درد, فاصله دردها و مقدار باز شدن دهانه رحم و مقدار پایین اومدن سر بچه است. یک مریض دیگه آوردن تخت کناری که آماده بشه برای سزارین . بچه سومش بود دو تا پسر داشت و این بار دختر می خواست که خدا بهش داده بود . این ها رو بین گرفتن و رها کردن های دردام فهمیدم .  

ساعت حدود 9 بود و هر لحظه دردها شدید تر می شد و فاصله بینشون کمتر. طول خود دردها هم بیشتر و چقدر بی انصافن بعضی پرستارها و ماماها که تو اون حال بد دایم می گن این که چیزی نیست حالا از این بدتر هم میشه .و من با خودم می گفتم تا کجا قرار است دردها پیش بره . ولی الان که همه چیز تموم شده می دونم که خداوند هیچ دردی رو نمی ده که قبلش طاقت تحملش رو نداده باشه . اون هم درد زایمان که بسیار حساب شده و قابل پیش بینی است . درست است که خیلی وحشتناک است ولی وقتی بدونی که با یک ریتمی میاد و میره می شه براش برنامه ریزی کرد.

یک سری امین اومد تو اتاق و دستهامو گرفت . دردهام هر یک دقیقه میومد و می رفت . امین اشک می ریخت و با وحشت چهره منو نگاه می کرد . من فقط به خودم می پیچیدم و ناله می کردم و اون که هیچ کاری از دستش بر نمی اومد با چشماش ازم می خواست که طاقت بیارم . هر چند که بعدا فهمیدم که رفته بیرون و از دکتر خواسته که سزارینم کنن تا انقدر درد نکشم .  من فقط وقتی پیشم بود ازش خواستم برام دعا کنه . آخه عزیز من خیلی مومن است خدا همیشه به حرفاش گوش می ده .

تو فاصله ساعت 9 تا 10 کنترل خودم رو از دست داده بودم و فقط فریاد می زدم . گویا دکتر مادرم  و صدا زده بود تا بتونه من رو آروم کنه . مامان مثل یک فرشته نجات از راه رسید . تا اون لحظه ماما و دکتر فقط می گفتن داد نزن این که چیزی نیست ولی مامان اومد تا بگه چرا نباید داد بزنم .

تو چشماش نگاه کردم و گفتم مامان من میمیرم خیلی درد دارم . گریه می کرد ولی مثل همیشه یک کوه استوار بود که اومده بود  نجاتم بده دستامو گرفت و آروم شروع کرد به حرف زدن باهام . گفت درداتو حروم نکن عزیزم . نفس های عمیق بکش و به این فکر کن که هر دردی چقدر کوتاهه و تموم می شه . من ناله می کردم که درد بعدی الان دوباره شروع می شه ولی مامان گفت که اصلا به درد بعدی فکر هم نکن بگیر بخواب . تو فاصله هر درد تا درد بعدی بخواب. بعد همین جور که دستم تو دستش بود با من نفس کشید . با من درد کشید با من خوابید . فقط یادمه که بهش گفتم چقدر خوبه که اینجایی . و من توی 30 ثانیه درد نفس های عمیق عمیق می کشیدم به طوری که صدای نفسهام تو تمام اتاق می پیچید . با بینی دم و با دهان بازدم . شمردم 20 تا نفس بود و باور کردنی نیست که درد که می رفت من می خوابیدم . یک خواب خیلی عمیق انگار که هیچ دردی هرگز نبوده . به مامان گفتن بیرون باشه . و من از ساعت 10 دیگه تو اون اتاق نبودم اصلا گذشت زمان رو نمی فهمیدم . غرق شده بودم تو دم و بازدم هام و خواب های عمیقم که کمک می کرد لحظه به لحظه دنیا اومدن پسر عزیزم نزدیک تر بشه .

چندین بار در این بین خانم دکتر با دست به باز شدن رحمم کمک کرد که واقعا دردناک بود و از درد حس می کردم که دارم بیهوش می شم. معاینه کردن ها هم که عذابی بود الیم.

  ساعت 1 حس کردم که یک حرکت رو به پایین داخل رحمم بچه رو به پایین هول داد و یک فشار خیلی زیاد روی محل دفعم حس کردم وقتی به ماما گفتم گفت که از حالا هر بار که درد به اوجش می رسد باید فشار بیاری به سمت عقب . من که با خوندن خاطره منصوره آمادگیشو داشتم دست می زاشتم روی شکمم و وقتی می دیدم که درد به اوجش رسیده فشار می آوردم یکی از نرس ها هم یادم داد که رون هامو با دست بگیرم و چونمو خم کنم روی سینم و بعد زور بزنم . این هم واقعا کمک بزرگی بود . یک ساعت همون جا عمل فشار آوردن  رو انجام دادم . هر بار که درد شروع می شد سه تا زور محکم می تونستم بزنم و ماما بهم گفت که سر بچه دیده می شه . ساعت دو بهم گفتن که بلند شم و برم اتاق زایمان با پاهای خودم . و من آمادگی همه اینها رو داشتم . حقیقتا منصوره با نوشتن خاطرش یک خدمت بزرگ بهم کرده بود و من فقط می تونستم در اون لحظات دعاش کنم .

رفتم روی تخت زایمان و دست و پاهام و بستن به تخت . گفتن برای اینکه استریل است و دست نزنی ولی می دونستم برای چی دارن می بندن . قرار بود کار خیلی شاقی رو انجام بدم و ممکن بود بیافتم پایین .

وقتی دردم شروع شد و به اوج رسید فشار آوردن رو شروع کردم یک بار دو بار سه بار و درد تموم شد و من هنوز نتونسته بودم رایان رو به دنیا بیارم . یک پرستار در گوشم گفت بیشتر سعی کن وگرنه مجبور می شن از فورسپس استفاده کنند. یک بند توی دلم پاره شد . چقدر می ترسیدم از اینکه مجبور شن بچمو با فورسپس بیارن بیرون . دوباره درد شروع شد این بار با قدرت دو برابر زور می زدم ولی باز هم نشد . دکتر داد زد سرم که بچه بدجایی گیر کرده زور بزن . درد شروع شد و با خودم گفتم این بار یا بچمو به دنیا میارم یا نفسم و برای همیشه می برم . یک بار دو بار سه بار و بار چهارم یک فریاد زدم و فشاری آوردم که خودم هم باورم نمی شد . و بچه اومد بیرون من فقط نگران نگاهش می کردم و دکتر و پرستارها با عجله راه هواشو باز می کردن و پسر بلور من گریه کرد . من فقط هق هق می زدم و با بچم حرف می زدم . همه دردها تموم شده بود رایان اومده بود و تمام دردهای عالم رفته بود .

زیباترین حس عمرم رو داشتم آرامش مطلق . دیگر هیچ چیز برام سخت نبود . انگار اصلا جسم نبودم که دردی داشته باشم . سرتاپا جان بودم و جانان من رایان بود که با تمام توان به  دنیا اومدنشو داشت اعلام می کرد . پسرک 4.360 کیلویی من تمام بیمارستان رو از اومدنش باخبر کرد.و من به خودم می بالیدم که با همه انرژی های منفی که از پرستار گرفته تا ماما و دکتر به منی که گویا بعد از مدتها تنها مریض زایمان طبیعی اونها بودم وارد کرده بودن مقاومت کردم و تن به سزارین ندادم .

یک ساعت تو ریکاوری تنها بودم و برای خودم از شادی گریه کردم , با خدای خودم راز و نیاز کردم و برای اونهایی که تو لحظات درد فراموش کرده بودم دعا کنم دعا کردم . جالب است که خیلی ها حتی کسایی که مدتها بود به یادشون نبودم تو لحظات درد به یادم میومدن و براشون دعا می کردم.

کبوتر ها پشت پنجره اتاق ریکاوری بچه گذاشته بودن و من غرق صدای زریف جوجه های کبوتر ها بودم که وقتی مادرشون غذا میاورد همه اتاق پر از صداشون می شد و تو فکر پسر تازه متولد شده خودم که تا چند ساعت دیگه به آرزوی چندین ماهه خودم می رسیدم و شیرش می دادم .

 

پایان

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت سوم و پایانی
...

چند بار پیشنهاد کرد بلند شوم و بروم سر توالت فرنگی بنشینم، اما من به بلند شدن از روی تخت فکر هم نمی‌کردم. یک ماما بالای سرم ماند و ضیایی رفت. من سعی می‌کردم بین انقباض‌ها نیرویم را جمع کنم و با تمام نیرو زور بزنم، اما خودم هم حس می‌کردم که هیچ پیشرفتی نمی‌کنم. یک پرستار بالای سرم بود و با پنبه خیس صورتم را خیس می‌کرد. می‌گفت صورتم قرمز قرمز شده. از شدت فشار وارده بود. پیشرفتی نمی‌کردم. ضیایی دوباره آمد بالای سرم. باز سعی کرد با دستش راهنمایی‌ام کند. چند بار تاکید کرد که زور را به انتهای روده بیاورم، نه به جلو. سعی کردم همین کار را بکنم. این بار ضیایی گفت «آفرین! همینه! همین طوری باید زور بزنی.» تازه یاد گرفته بودم. ضیایی تشویقم می‌کرد و من سعی می‌کردم با تمام قوا زور بزنم. گاهی حس می‌کردم الان است که شکمم از شدت فشار بترکد. راستش حتی گاهی می‌ترسیدم با شدت بیشتری زور بزنم، بس که درد داشت. ضیایی هی تشویقم می‌کرد و می‌گفت چند تا زور دیگه بزنی، می‌ریم اتاق زایمان (اگرچه این اصلا تشویق خوبی نبود، چون من عمرا دلم نمی‌خواست از جایم تکان بخورم!). چند تا انقباض آمد و رفت تا بالاخره ضیایی گفت «دارم سر بچه‌تو می‌بینم. بلند شو بریم اتاق زایمان.» بلند شو بریم؟! شوخی می‌کنی؟! مگر می‌توانستم بلند شوم؟! داشتم از درد جان می‌دادم! ضیایی گفت: «بلند شو! الان انقباض بعدی می‌رسه و دیگه نمی‌تونی راه بری.» گفتم «نمی‌تونم بلند شم!» ضیایی دستم را گرفت و کشید. به زحمت بلند شدم. انقباض بعدی آمد. نشستم همان جا روی زمین! ضیایی داد زد سرم «بلند شو! الان همین جای می‌زایی!» گریه می‌کردم. گفتم «خب بذار بزام!!» ضیایی به زور بلندم کرد و کشان کشان بردم تا اتاق زایمان. یک تخت بود، شبیه تخت‌های معاینه. وای خدا! دو تا پله داشت! مثل دو بار جان کندن بود بالا رفتن از آن پله‌ها! خوابیدم روی تخت و پاهایم را گذاشتم روی جاهایی که بود. دکتر خودم آمد. تی‌شرت قرمز پوشیده بود و موهایش را از پشت بسته بود! زیرم، روی پاهام و روی شکمم پارچه‌های استریل انداختند. یکی آمد و موهایم را تراشید و بتادین ریخت روی پاهایم. درد داشت. هر حرکتی و هر تکانی و هر اشاره‌ای درد داشت. نمی‌دانستم باید منتظر چه چیزی باشم. مهم هم نبود. برای هر چیزی و هر اتفاقی کاملا تسلیم بودم. دیگر توانی برای مخالفت با چیزی نداشتم. مثل یک تکه گوشت بی‌جان افتاده بودم و درد می‌کشیدم. حالا وسط آن هیر و ویر دکتر داشت برای ضیایی تعریف می‌کرد که این مریضم چقدر خوش‌اخلاق است و فوق لیسانس دارد و ال است و بل است!! واقعا دکتر سرخوشی بود! ضیایی دو تا دسته روی تخت را نشان داد و گفت وقتی انقباضی رسید، این دسته‌ها را بگیر، خودت را بالا بکش و زور بزن. انقباضی رسید. زور می‌زدم. حس می‌کردم که از درد دارم شکافته می‌شوم! بعد فهمیدم که سر بچه وارد واژن شده بوده. من جیغ می‌زدم و زور. ضیایی می‌گفت: «جیغ نزن، زور بزن!» من زور می‌زدم و جیغ. دکتر گفت میخوام یه سوزن بهت بزنم. زد؟ کی زد؟ اصلا حس نکردم. وسط آن همه درد، درد یک سوزن اصلا حس نمی‌شد! فقط دیدم که دست دکتر با یک چاقو به سمت من رفت و برگشت. هیچ دردی حس نکردم، اما گویا اپیزیوتمی شده بودم. انقباض بعدی رسید. زور زدم. ناگهان حس کردم اتفاقی افتاد. ضیایی گفت «سر بچه‌ات اومده بیرون. می‌خوای آینه بگیرم، ببینی‌اش؟» گفتم «نه!» گفت «نمی‌خوای؟» داد زدم: «نه! نمی‌خوام!» شانه‌های بچه گیر کرده بود. می‌دیدم که دکتر دارد کلنجار می‌رود. دکتر گفت «زور بزن!» دیگر نمی‌توانستم «نمی‌تونم!» دکتر دعوایم کرد: «بچه‌ات بدجایی مونده. زور بزن!» ترسیدم. ترسیدم اتفاقی برای نرگسم بیافتد. ناگهان انگار نیرویی از ورای تنم آمد و با تمام توان زور زدم. دلم خالی شد. دیدم که ضیایی موجود کوچک بدرنگی را بلند کرد و گذاشت توی تخت شیشه‌ای کنار تخت من. من حیرت‌زده شاهد این صحنه بودم. باورم نمی‌شد این موجود همین الان از شکم من بیرون آمده باشد! گفتم: «این بچه منه؟!» ضیایی گفت بله. گفتم «پس چرا انقدر کبوده؟ چرا گریه نمی‌کنه؟» نزدیک بود سکته کنم. نکند اتفاقی برای بچه‌ام افتاده؟ ضیایی گفت «کجاش کبوده؟! گریه هم کرد، نشنیدی؟» سر تکان دادم که نه. بلندش کرد و زد پشتش و گریه کرد. گفت «بیا! این هم گریه‌اش!» گفتم «نزن‌اش!»

ساعت 10 دقیقه به 9 صبح بود.

جان در بدنم نبود، اما انگار ناگهان سبک شده بودم. همه چیز تمام شده بود و حالا نرگس کوچک من آن کنار بود. باورم نمی‌شد آن موجود کوچک مچاله بچه من باشد. نگاهش کردم. گفتم «تو بودی اون تو؟! یعنی تو دختر منی؟!» دکتر روی شکمم را فشار می‌داد و سعی می‌کرد جفت را خارج کند. آه و ناله می‌کردم. دکتر گفت «چرا انقدر آه و ناله می‌کنی؟! دارم کارمو می‌کنم دیگه!» گفتم «خب شما کارتون رو بکنید، من هم آه و ناله‌ام رو!» دکتر خندید. رفت سراغ بخیه زدن. من هیچی حس نمی‌کردم. پرستار به دکتر کمک می‌کرد. یک نخ بخیه تمام شد. دکتر به پرستار گفت: «ا! چرا دو تا نخ باز کردی؟ من همیشه با یکی تمومش می‌کنم.» بعد گفت «خیله خب، حالا که باز کردی، می‌زنم!» گفتم «بی‌خیال دکتر! پوست منه‌ها!» دکتر خندید و گفت «حالا بازش کرده دیگه، چی کارش کنم؟» گفتم «شما بده‌اش به من خودم یه کاری‌اش می‌کنم!!» باورم نمی‌شد که همه چیز تمام شده است. یعنی این منم که دارم با دکتر شوخی می‌کنم و می‌خندم؟! دکتر بخیه‌هایش را می‌زد. ضیایی گفت «می‌خوای بچه‌تو بذارم روی سینه‌ات؟» گفتم «آره.» بچه را بلند کرد، لباسم را بالا زد و بچه را گذاشت روی پوستم و یک پارچه استریل انداخت رویش. نگاهش کردم. چشم‌هایش باز باز بود. سیاه و درشت، مثل دو تا دکمه گرد! داشت برّ و برّ من را نگاه می‌کرد! از نگاهش خنده‌ام گرفته بود! گفتم: «تو فسقلی بودی، اون همه لگد می‌زدی؟!» دلم می‌خواست بلند شوم و در آغوش بگیرمش اما تنم شروع کرده بود به لرزیدن. لرزشم هی بیشتر و بیشتر می‌شد، طوری که دندان‌هایم به هم می‌خورد. پاهایم روی گیره‌ها نمی‌ماند. ترسیدم نرگس بیافتد. گفتم، آمدند و بلندش کردند. دکتر گفت «لرزشت طبیعیه. نگران نباش.» بالاخره کار دکتر تمام شد. پرستار آمد و کمکم کرد تا بلند شوم و روی ویلچر بنشینم. گفتم: «پس بچه‌ام...؟» پرستار گفت «میاریمش، نگران نباش!» مرا برد به یک اتاق کوچک در گوشه‌ی خلوتی از بخش و کمک کرد روی تخت بخوابم. دو تا پتو رویم انداخت و برایم خرما و چند تا آبمیوه آورد. نرگس را هم گذاشتند کنارم. نرگس چنان هشیار بود که آدم خنده‌اش می‌گرفت! انگار نه انگار تجربه‌ای به این سختی را با هم پشت سر گذاشته‌ایم. چشم‌هایش را تا جایی که می‌شد باز کرده بود و به من خیره شده بود. قیافه‌اش اصلا شبیه نوزادهایی که دیده بودم، نبود. مثل آدم بود، نه مثل جوجه! نصف جعبه خرما را خوردم و دو تا آبمیوه را تا ته فرستادم توی دهنم. داشتم از گرسنگی و سرما می‌مردم. سعی کردم بهش شیر بدهم. سینه‌ام را گذاشتم توی دهن کوچکش و نرگس فوری شروع به مکیدن کرد. داشتم به نرگس شیر می‌دادم؛ باورم نمی‌شد! این واقعا بچه من بود و من واقعا داشتم به او شیر می‌دادم! آن طرف صدای پرستارها می‌آمد که بعد از یک روز کاری سخت، داشتند صبحانه می‌‌خوردند. یکی داشت در مورد حلواارده حرف می‌زد. وای... چقدر دلم حلواارده می‌خواست. یک چیزی که اندکی از انرژی رفته‌ام را برگرداند. پرستار آمد و دخترم را برد تا به پدرش و بقیه که آن بیرون بودند، نشانش بدهد. رفت و برگشت و برایم شیر و شیرکاکائو آورده بود. گفت «دخترت کپی باباشه، تو هم کپی مامانتی!» نرگس را گذاشت کنارم. لرزشم کم شده بود، اما از بی‌حالی داشت خوابم می‌برد. نرگس همچنان سرحال و هشیار بود. من انگشتم را گذاشتم لای دست کوچکش و خوابم برد.

یک موقعی فهمیدم که آمدند و نرگس را بردند که بشویند و وزنش کنند و این چیزها. من نمی‌توانستم بیدار بمانم. یک ساعتی خوابیدم و بعد از پرستار خواستم که موبایلم را برایم بیاورد. می‌خواستم با رضا حرف بزنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. چقدر آرزو می‌کردم حالا پیشم باشد.

موبایلم را آورد، اما آنجا آنتن نمی‌داد. با کلی زور و زحمت بالاخره شماره‌اش را گرفتم. صدایش را که شنیدم، اشک‌هایم جاری شد. دخترمان را دیده بود. گفت «این که کچل نبود!!» و خندیدیم. بعد شروع کردم به اس‌ام‌اس زدن برای همه که خبر تولد نرگس را بدهم. جواب‌هایشان بعد که وارد بخش شدم رسید. کلی تبریک و بوس و این چیزها!

خسته شده بودم. خواستم که ببرندم توی بخش. گفتند دو ساعت باید اینجا بمانی. چیزی تا ساعت 11 نمانده بود. یک پرستار آمد و بلندم کرد تا بروم دستشویی. واقعا سخت بود. وقتی بلند شدم، سرم گیج رفت. کمی آبمیوه شیرین خوردم. رفتم توی دستشویی. سراپایم خون و بتادین بود. خودم را شستم، لباس زیر یکبار مصرف و پوشک‌های بزرگی را که پرستار برایم آورد گذاشتم و با کمک خودش لباسم را عوض کردم. دست‌هایم را شستم و به صورتم آب زدم. لباس قبلی را همان جا انداختم دور. لباس جدید، یک پیراهن بلند و گشاد صورتی بود. سرمم را که تمام شده بود، کندند. نشاندنم روی ویلچر و یک شنل مشکی تنم کردند و روی سرم یکی از این کلاه سبزهای اتاق عمل گذاشتند. بالاخره داشتم می‌رفتم بیرون. می‌دانستم که آن بیرون مادرم، رضا و مادر و پدر رضا منتظرم هستند. صورتم زرد زرد بود و جان در بدنم نبود اما سعی کردم کمی لبخند بزنم تا از نگرانی دربیایند. در بخش زایمان باز شد و من رفتم بیرون. چشم‌های مادرم و مادر رضا از بس گریه کرده بودند اندازه توپ شده بود. بعدا فهمیدم طفلکی‌ها صدای تمام داد و فریادهای من را شنیده بودند و گریه کرده بودند. اگر می‌دانستم که صدایم بیرون می‌رود، کمی مراعات می‌کردم! مامانم بغلم کرد و تبریک گفت. مادر رضا هم. بعد... رضا آمد. بوسیدم. اشک‌هایم آمد. چقدر دلم می‌خواست توی بغلش باشم و گریه کنم. نمی‌دانم چرا. فقط می‌دانستم خیلی خسته‌ام.

توی یک اتاق خصوصی مستقر شدیم. نرگس را گذاشته بودند توی یک تخت چرخدار و آوردند. لباسهای بیمارستان تنش بود و خوابیده بود. مامانم پیشم ماند و بقیه رفتند که برای ساعت ملاقات برگردند. بقیه هم آمدند. از خواهر و برادر من و رضا تا رفقای خودم. من نا نداشتم. دردهای بخیه زیاد نبود، اما بی‌جان بودم. خون‌ریزی شدیدی هم داشتم. نرگس هم تمام مدت خواب بود و چشم‌هایش را باز هم نکرد! مادر رضا هم برایم حلواارده آورد! مثل نخورده‌ها خالی خالی خوردمش! عجب چسبید.

شب اول، شب سختی بود. نرگس تا صبح نخوابید و مامان طفلکی تا صبح روی دست نگهش داشت. از اتاق‌های دیگر صدای ناله و استفراغ و گریه سزارینی‌ها می‌آمد. چند تا نوزاد طفلکی هم که مادرهایشان حال‌شان خیلی ناجور بود، توی اتاق نوزادان بودند و صدای گریه‌شان تا صبح بخش را پر کرده بود. خیلی دلم به حال‌شان سوخت و خدا را شکر کردم که حالم آنقدر خوب هست که بتوانم بنشینم، بچه‌ام را بغل کنم و شیر بدهم.

فردایش دکتر خودم معاینه کرد و ترخیصم کرد و پزشک اطفال هم آمد و نرگس را دید. وزنش 3200 بود، قدش 50 و دور سرش هم 34. رفلکس‌هایش خیلی خوب بود و گردنش را هم نگه می‌داشت!

10 صبح ترخیص شدیم و لباس پوشیدم تا برویم خانه. وقتی از جلوی در اتاق‌های دیگر رد می‌شدم، همه زائوهای دیروز را دیدم. همان‌هایی را که شیک و تر و تمیز آمده بودند و سزارین شده بودند. حالا مثل تکه‌های بی‌جان گوشت و استخوان و ورم روی تخت‌ها افتاده بودند و نای تکان خوردن نداشتند. راستش این است که ته دلم خوشحال بودم که جای آن‌ها نیستم. حدس زدم حالا دارند همه شکرهایی را که دیروز کرده بودند (برای این که جای من نیستند) پس می‌گیرند!

تمام شد.

همان روز همه چیز تمام شد.

زایمان با آن همه درد و سختی تبدیل به یک خاطره دور، سخت و البته افتخار آمیز شده که می‌توانم برای بقیه تعریف کنم. تمام درد وحشتناکی که این همه از آن می‌ترسند، به سرعت فراموش شد و کسی هم از درد نمرد! همان طور که حدس‌اش را می‌زدم!

 

پایان

 

این خاطره قشنگ با قلم زیبای مامان نرگس کوچولو نوشته شده. از ایشون ممنونیم و آرزوی سلامتی و بهروزی داریم براشون 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت دوم

...

پرستار بلندم کرد و گفت بروم دستشویی. گفت «به طور کامل روده‌هایت را خالی کن و خون و آب روی تنت را هم بشور و بیا.» چه کار سختی! نشستم روی توالت فرنگی، اما دلم می‌خواست تا ابد همان جا بمانم! درد می‌آمد و می‌رفت و من توان بلند شدن نداشتم. بالاخره پرستار آمد دنبالم و بلندم کرد. داشتیم می‌رفتیم توی اتاقی که بالایش نوشته بود «لیبر». یک لحظه مادر رضا را دیدم که دم در ایستاده بود. چشم‌های او هم خیس بود. گفت: «بذار سزارین‌ات کنن، تموم شه.» لبخندی زدم و با آخرین انرژی باقی مانده دستی برایش تکان دادم و رفتم. رضا رفته بود دنبال گرفتن پول از بانک و ریختن به حساب بیمارستان و کارهای دیگر مربوط به بیمه و بیمه مکمل. همان اول زنگ زده بود که پدر رضا بیاید. پدر رضا خودش پزشک همان بیمارستان بود و حضورش حتما کمک‌مان می‌کرد.

اتاق لیبر، اتاقی بود با چهار تخت که بین‌شان پرده بود و برای معاینه داخلی کشیده می‌شدند. من خوابیدم روی تخت نزدیک در. برای چندمین بار یکی نبض بچه را کنترل کرد و معاینه داخلی شدم. برایم سرم وصل کردند. آن روز خیلی شلوغ بود. بعدا فهمیدم که چون 31 شهریور بود، آن‌هایی که هفته اول مهر بودند و می‌خواستند بچه‌شان نیمه اولی شود هم زایمان‌شان را انداخته بودند آن روز. نکته دیگر که بعدا فهمیدم این بود که آن روز تنها زایمان طبیعی بیمارستان من بودم و بقیه همه سزارینی بودند. من درد می‌کشیدم و درد می‌کشیدم و درد می‌کشیدم. تخت‌های مجاور من از سزارینی‌ها پر و خالی می‌شد و من همچنان همان جا افتاده بودم و ناله و واویلا می‌کردم. آن‌ها خیلی خوشگل و ترگل و ورگل می‌آمدند، می‌خوابیدند، برایشان سرم و سوند وصل می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا اتاق عمل خالی شود و بروند. یکی که آن قدر آرایش کرده بود که گفتند باید برود و صورتش را بشوید، این طوری نمی‌شود داخل اتاق عمل شود! سوژه اتاق هم من بودم! همه‌شان خیره شده بودند به من. قیافه‌هایشان دیدنی بود. در همان شرایط ناجور از دیدن صورت‌هایشان خنده‌ام می‌گرفت! چنان با وحشت به من نگاه می‌کردند که کم مانده بود گریه‌شان بگیرد! مطمئن بودم که دارند ته دل‌شان خدا را شکر می‌کنند که جای من نیستند. آن وسط، یکی‌شان هم سوالی پرسید که بی‌نظیر بود. بین دو تا انقباض، پرسید: «خیلی درد داره؟!» جان توی تنم نبود، وگرنه غش می‌کردم از خنده! نه پس! درد ندارم! محض پر کردن اوقات فراغت دارم خدا و پیغمبر را صدا می‌زنم!! گفتم: «فقط دلم می‌خواد بخوابم و وقتی چشمامو باز می‌کنم، همه چیز تموم شده باشه.»

این واقعیت بود. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بتوانم بخوابم. وقتی انقباض می‌آمد، ناله می‌کردم، داد می‌زدم، خدا را صدا می‌زدم، اسم نرگس را می‌آوردم، نفسم حبس می‌شد، صورتم فشرده می‌شد و خون توی صورتم می‌دوید. نمی‌توانستم داد نزنم. درد داشت. دردی که هر بار بدتر از بار قبل بود. فکر می‌کردم از درد می‌میرم به زودی. اما انقباض تمام می‌شد و من نمرده بودم! بین دردها از فرط بی‌حالی و خستگی خوابم می‌برد. آرزو می‌کردم این بار چند ثانیه بیشتر بخوابم، اما ناگهان ضربه‌ای در شکمم حس می‌کردم و با درد بیدار می‌شدم. دهانم خشک شده بود از بس نفس نفس زده بودم. به یکی از پرستارها گفتم «تو رو خدا یه چیکه آب بهم بدین.» برایم آب آورد و به همراهانم سپرد برایم آب‌میوه شیرین بیاورند. آب‌میوه را ریخته بود توی لیوان و خودش می‌آمد و کم کم بهم می‌داد تا بخورم. نمی‌خواستم، اما مجبورم می‌کرد. می‌گفت اگر نخوری، جان نداری زور بزنی. یکی از پرستارها هم دائم می‌آمد و صدای قلب بچه را چک می‌کرد. ضیایی هم می‌آمد، معاینه داخلی می‌کرد، بهم دل‌داری می‌داد، به اسم کوچک صدایم می‌کرد، از دانشگاه و زندگی‌ام می‌پرسید (تا درد یادم برود!) و هی می‌گفت: «می‌دونم درد داری، اما تو موفق می‌شی! زود زود بچه‌ات توی بغلته!» هر بار که صدای یک نوزاد دیگر توی بخش می‌پیچید، من به لحظه‌ای فکر می‌کردم که نرگس توی بغل من است. زیر لب می‌گفتم: «نرگس...!» و رویایش را می‌دیدم.

یک بار که ضیایی آمد، پرسیدم کی می‌توانم از اپیدورال استفاده کنم. ناگهان شاکی شد: «مگه تو اپیدورال می‌خوای؟ چرا زودتر نگفتی؟!» فوری یکی را فرستاد برای این که فرم رضایتنامه همسر را بگیرد. طرف رفت و آمد و گفت همسرش نیست. رضا رفته بود دنبال کارهای بیمه. هر چه همراه‌هایم گفتند یکی دیگر، مادر یا پدرشوهر یا هر کسی دیگر، فرم را امضا کند، قبول نکردند. تا رضا بیاید و فرم را امضا کند، دردهای من غیر قابل تحمل شده بود. در تمام این مدت درد کشیدم و از حال رفتم و باز درد کشیدم. بالاخره فرم را آوردند، یک پرستار انگشتم را گرفت، توی استامپ زد و زد پای برگه. من دیگر چیزی جز درد نمی‌فهمیدم. نمی‌توانستم حرفی بزنم. همان موقع دکترم رسید. با روپوش و روسری آبی آسمانی. با ضیایی آمدند بالای سرم. ضیایی سپرد سرویس اپیدورال را آماده کنند. دکتر گفت «بذار یه بار دیگه معاینه‌ات کنم.» معاینه کرد. درد داشت. خیلی درد داشت. هرچه می‌گذشت، معاینه داخلی دردناک‌تر می‌شد. دکتر گفت: «این که 9-8 سانت باز شده!» ضیایی آمد و او هم یک بار دیگر معاینه کرد. دکتر گفت «اپیدورال نمی‌خواد. چیزی نمونده. الان زایمان می‌کنی.» وای! دنیا روی سرم خراب شد. از تصور این که باز هم باید در این کابوس بمانم، داشت گریه‌ام می‌گرفت. حاضر بودم نصف عمرم را بدهم، تا این درد وحشتناک تمام شود. وقتی دکتر ناراحتی من را دید، گفت: «خوشحال باش! این یعنی چیزی نمونده تا آخرش!» راست می‌گفت. حالم بهتر شد. از این که چیزی تا آخرش نمانده بود و به سلامتی تا اینجا را آمده بودیم، نفس راحتی کشیدم.

کم‌کم احساس می‌کردم باید زور بزنم. پرستاری که آن‌جا بود این را به ضیایی گفت. ضیایی آمد و معاینه کرد و گفت «دهانه رحم‌ات کامل باز شده. حالا وقتشه که زور بزنی. تا تو زور نزنی، بچه پایین نمیاد. هر زوری که تو بزنی، بچه کمی پایین میاد. هر وقت سر بچه رو ببینم، می‌ریم اتاق زایمان.» بعد بهم یاد داد که باید چه کار کنم «بین انقباض‌ها نفس عمیق شکمی بکش. با بینی نفس بکش و با دهن بده بیرون و بدنت رو شل کن. وقتی انقباض رسید، پاهات رو خم کن. دستت رو بگیر پشت رون پات، چونه‌ات رو بچسبون به سینه‌ات و زور بزن.» انقباض اول آمد و رفت و من سعی کردم کارهایی را که ضیایی می‌گفت، انجام بدهم، اما ضیایی راضی نبود. گفت «خوب زور نمی‌زنی. باید طوری زور بزنی که انگار داری دفع می‌کنی. بعد دستش را وارد واژن کرد و گفت سعی کن به جایی که دست من هست فشار را وارد کنی.» درد داشت. خیلی درد داشت. ضیایی معذرتخواهی می‌کرد و می‌گفت: «می‌دونم درد داری منصوره جون، اما من می‌خوام کمک‌ات کنم» چقدر این لحن مودبانه‌اش آرامش بخش بود. سعی‌ام را کردم، اما باز هم ضیایی گفت اشتباه زور می‌زنم. چند تا انقباض رد شد، اما پیشرفتی نمی‌کردم. ضیایی گفت:«اشتباه زور می‌زنی، هرکی بود، تا حالا زاییده بود.» ...

پایان قسمت دوم


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- (قسمت اول))

 

دروغ گفته‌ام اگر بگویم سخت نبود. سخت بود. خیلی سخت. سخت و دهشتناک. درد داشت. دردی فراتر از همه دردهای زندگی. دردی خارج از تصور آدم. دردی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنیم یک آدم بتواند تحمل کند.

از خیلی وقت قبل، یعنی هفته 37 منتظر زایمان بودیم. همه. من، رضا، خانواده، دوست و آشنا. هرکس مرا می‌دید، می‌پرسید «هنوز نیومد؟!» یک جوری که انگار دست من است! بعد از شوک هفته 37 (لکه بینی، انقباض و درد) زایمان خیلی نزدیک‌تر به نظر می‌رسید. با وجودی که همان روز هم دکتر بخش زایمان پیش‌بینی کرد که همین روزها زایمان می‌کنی، خبری از «همین روزها» نبود. هفته 38 و 39 هم آمد و خبری از علائم واضح زایمان نبود. البته انقباض‌ها و گاهی درد وجود داشت. اوایل چند روز یک بار بود و هفته آخر به روزی چند بار رسیده بود. شکمم سفت می‌شد و دردی شبیه درد پریود می‌گرفت، اما چند دقیقه بعد از بین می‌رفت و انگار نه انگار.

هفته چهل همه علائم کمی واضح‌تر بود، اما باز هم دردها منظم نبود. دو سه روزی هم بود که توده‌های شفاف چسبناک و غلیظی دفع می‌کردم که حدس می‌زدم ماده‌ای است که دهانه رحم را در طول بارداری می‌بندد و دفع شدن‌اش نشان دهنده این است که زایمان خیلی نزدیک است. سه شنبه نوبت دکتر داشتم، برای پایان هفته چهل. حدس می‌زدم که اگر تا آن موقع دخترم هنوز به دنیا نیامده باشد، دکتر پیشنهاد بستری و القای درد را می‌دهد؛ بنابراین همه چیز را آماده زایمان کرده بودم. از دو شب قبل دل‌درد داشتم. خودم فکر می‌کردم به خاطر آش مفصل خانه مادر رضا و یک عالمه شلیلی است که خورده بودم و نفخ و دل‌پیچه دارم. شب قبل هم که خانه مادرم بودم، دل درد داشتم. مادرم که قیافه توی هم رفته‌ی من را می‌دید، گفت «امشب نرو، بمون خونه ما. من فکر می‌کنم امشب می‌زایی!» گفتم «نه بابا! دل‌پیچه است!» رفتیم خانه. تا آخر شب همین طور بود. از بس خیال می‌کردم دل‌پیچه دارم، رفتم و به زور چند قلپ از روغن کرچکی را که همان شب خریده بودم، خوردم. خوردم و گفتم: «خدایا! به خاطر هر آشغالی که آفریدی، شکرت!!» خییییلی چیز کوفتی بود! رضا نشسته بود و برنامه 90 را می‌دید که بعد از چند ماه توقف، مجددا داشت پخش می‌شد. من خسته بودم و رفتم خوابیدم. حوالی 1 نیمه شب که رضا آمد بخوابد، من بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد. دلم بدجوری به هم می‌پیچید، اما کوچک‌ترین احتمالی هم نمی‌دادم که این درد زایمان باشد. دلیلش یکی این بود که دردش واقعا جزئی و کم بود، و من که فکر می‌کردم درد زایمان باید چیز دهشتناکی باشد، عمرا خیال نمی‌کردم این درد ربطی به زایمان داشته باشد. دلیل دیگر این بود که من فکر می‌کردم درد زایمان باید جایی باشد که بچه هست، یعنی جلوی شکم، اما درد آن شب من بیشتر در انتهای روده حس می‌شد! برای همین هم فکر می‌کردم دل‌پیچه است. بعدا فهمیدم این اشتباه من بوده و درد زایمان واقعا همین درد است. حتی بعدا فهمیدم زور زدن در زایمان هم باید در همین نقطه باشد، یعنی یک جوری که انگار داری دفع می‌کنی، برخلاف تصور من که فکر می‌کردم باید به سمت واژن فشار را وارد کرد.

خیلی سعی کردم بخوابم، اما نمی‌شد. یکی دو بار بلند شدم و دو لیوان بزرگ عرق نعنا خوردم، اما فایده نداشت. هی می‌رفتم دستشویی و می‌آمدم. یکی دو بار دیگر توده‌های شفاف دفع کردم، اما انگار بی‌رنگ نبودند. حس کردم کمی رنگ خون دارند اما جدی نگرفتم. نمی‌دانم چرا آن شب هی سعی می‌کردم باور نکنم که این ممکن است علایم زایمان باشد! حدود 3 و نیم شب بود و من در تلاش برای خوابیدن، که حس کردم دردها مقطعی هستند و هی می‌آیند و می‌روند. موبایلم را آوردم دم دستم و سعی کردم فاصله بین دردها را اندازه بگیرم. چند بار که درد آمد و رفت تعجب کردم: فاصله دردها حدود 10 دقیقه بود! هنوز باورم نمی‌شد که این‌ها درد زایمان باشند، چون واقعا درد کمی بود، حتی کمتر از درد پریود. رفتم توی هال، کمی راه رفتم، قر دادم، روی توپ یوگا نشستم و سعی کردم حرکات گردشی‌‌ای را که در کلاسهای بارداری یاد گرفته بودم و می‌دانستم برای تسکین درد زایمان و پایین آمدن سر بچه مفیدند، انجام دهم. دردها می‌آمد و می‌رفت. ساعت حدود 4 و نیم بود که فاصله بین دردها به 8-7 دقیقه رسید. دیگر یقین کرده بودم که زایمان نزدیک شده. رضا خواب بود و با این همه رفت و آمد و سر و صدای من بیدار هم نشده بود. بیدارش نکردم. درعوض دیدم بهتر است من هم بخوابم تا اگر هم زایمان نزدیک شده، برایش انرژی داشته باشم. خودم و رضا هم برای 5 و نیم که ساعت را برای نماز کوک کرده بودم، بیدار می‌شویم. خوابیدم. چشم‌هایم گرم شده بود که ناگهان احساس کردم شکمم با دردی وحشتناک ترکید. جیغ زدم و با وحشت پریدم. رضا هم پرید و داد زد: «چی شده؟» چند صدم ثانیه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. گفتم: «کیسه آبم پاره شد!» و تا نشستم، یک عالمه مایع گرم از کنار پایم پایین ریخت. رضا دستم را گرفت و دویدم توی حمام تا لباس‌هایم را عوض کنم. رضا بدجوری ترسیده بود، حتی از من بیشتر. گفت: «چطور شد، انقدر ناگهانی؟» گفتم: «ناگهانی نبود، از اول شب درد داشتم. این آخری فاصله اش به 7 دقیقه رسیده بود...» یهو شاکی شد: «خب خدا خیرت بده؛ چرا زودتر نگفتی؟!» برایم نوار بهداشتی بزرگ و لباس زیر آورد و فوری به مامانم زنگ زد تا خودش را برساند بیمارستان.

من درد داشتم و ترسیده بودم. بیشتر از هر چیز از شدت درد ترسیده بودم. باورم نمی‌شد این همه درد داشته باشد. دردی که تا چند دقیقه قبلش ناچیز بود، ناگهان آنقدر زیاد شده بود که آدم در مقابلش نمی‌دانست باید سرش را توی دیوار بکوبد یا در! رضا دعوایم می‌کرد که چرا درد را تحمل کرده بودم و او را بیدار نکرده بودم! برایش توضیح دادم که از سر شب درد این طوری نبوده و بعد از ترکیدن کیسه آب این قدر شدید شده. رضا ساک بیمارستان و مدارک من را برداشت. من هم گردن‌‌بند و گوشواره‌ام را باز کردم و گذاشتم روی میز بماند. رضا کمکم کرد تا شلوار پایم کنم. روی همان تی‌شرتی که تنم بود، چادر ایرانی سر کردم و جوراب هم نپوشیدم. ساک و مدارک و همه وسایل من را رضا برداشت و راهی شدیم. وقتی جلوی در خانه رسیدیم، صدای آلارم موبایلم بلند شد؛ ساعت 5 و نیم بود.

دم در خانه یک بار درد گرفت. دائمی نبود. عادی بود... بود... بود... و ناگهان می‌گرفت. وقتی می‌گرفت دیگر  نفس نمی‌توانستم بکشم. می‌ایستادم و به رضا آویزان می‌شدم و بازوهایش را فشار می‌دادم. رضا سرم را می‌بوسید و دل‌داری‌ام می‌داد. چند ثانیه‌ای طول می‌کشید و باز درد از بین می‌رفت. دویدیم توی آسانسور. تا آسانسور از طبقه 8 به همکف برسد، درد دوباره آمده بود. وقتی این را دیدم، فهمیدم اوضاع خیلی بحرانی شده، چون فاصله دردها کمتر از 3 دقیقه بود. همه می‌گفتند وقتی فاصله دردها 5 دقیقه شد، بروید بیمارستان. حالا خیلی دیر بود...

 

تا بیمارستان راه زیادی نبود، اما چند بار درد آمد و رفت. رضا هم می‌خواست با احتیاط از روی دست‌اندازها بگذرد و هم می‌‌خواست با آخرین سرعت من را به بیمارستان برساند. من ترسیده بودم و فشارم افتاده بود. همان جا دفتر یادداشتم را درآوردم و نوشتم: «ما داریم می‌ریم بیمارستان. دارم از درد می‌میرم...» از در اورژانس وارد بیمارستان شدیم و رضا ماشین را همان وسط ول کرد و آمد. نگهبان دم در تا پای آسانسورها دنبال‌مان آمد و گفت «آقا! بیا ماشین‌تو از جلوی در بردار!» رضا سوییچ را گذاشت کف دستش و گفت «خودت جا به جاش کن!!» نگهبانه چشم‌هایش گرد شده بود! با آسانسور رفتیم بخش زایمان. آن وسط فشارم افتاد. از ترس بود یا از خون‌ریزی، نمی‌دانم. احساس کردم چشم‌هایم سیاهی می‌رود و الان می‌افتم. تا رضا خواست مرا بگیرد که نیافتم، در ناخودآگاهم یکی گفت «الان وقت ترسیدن نیست! اگر بخواهی بترسی، چیزهای ترسناک‌تری پیش رویت هست. لوس‌بازی را بگذار کنار؛ امروز موقع این کارها نیست.» می‌دانم کمی مسخره است، اما بعد از آن لحظه دیگر نترسیدم. خیلی درد کشیدم، خیلی خسته شدم، خیلی خون دیدم، اما دیگر نترسیدم.

رضا پشت در ماند و من وارد بخش شدم، تنها. درد آن‌قدر شدید شده بود که دیگر نمی‌توانستم به رضا فکر کنم. رسیدم و گفتم که کیسه آبم پاره شده و مریض دکتر مغازه هستم، اما مدارکم توی ساک مانده بود. چادر و شلوارم را درآوردند و خوابیدم روی یک تخت. زنگ زدند که مدارکم را همراهم بیاورد. مامانم آورد. صدایش را می‌شنیدم. نگرانی از صدایش می‌بارید. درد دوباره آمد. فهمیدم یک چیزهایی در مورد بیمه و پذیرش و پول و این چیزها دارند می‌گویند. گفتند مامانم بیاید لباس‌هایم را بگیرد و برود. آمد. چشم‌هایش خیس اشک بود. لباس‌هایم را برد و من دستی برایش تکان دادم. بیشتر از این جان نداشتم. با دکترم تماس گرفتند. یک ماما آمد. اسمش ضیایی بود و آن روز مثل فرشته نجات بود! آمد و معاینه داخلی کرد و گفت: «6-5 سانت بازه!» فکم افتاد!! می‌دانستم که تا رسیدن به چنین جایی چندین ساعت درد هست، اما من به سرعت به اینجا رسیده بودم. از یک طرف ترسیده بودم که انقدر به زایمان نزدیکیم، و از یک طرف خوشحال بودم که انقدر پیش رفته بودم. یک پرستار نبض بچه را چک کرد، حدود 130 بود، یعنی طبیعی. خدا را شکر! چند دقیقه‌ای همان جا افتاده بودم. نه کسی سراغم را می‌گرفت و نه من توان تکان خوردن داشتم. بالاخره دستور دکترم رسید که بستری‌ام کنند. یک پرستار من را برد به اتاقی که بالای درش نوشته بود «اتاق آماده کردن بیمار». وقتی از جایم بلند شدم، از دیدن یک عالمه خونی که ازم رفته بود و روی پد روی تخت ریخته بود، جا خوردم. توی آن اتاق لباس‌ها و کفش‌هایم را به کمکش درآوردم و یک لباس سبز گشاد که از پشت با بند بسته می‌شد، تنم کرد. بهم گفت به پهلو رو به دیوار بخوابم . نمی‌دانستم می‌خواهد چه کار کند و نای پرسیدنش را هم نداشتم. بعد فهمیدم می‌خواهد تنقیه‌ام کند. از هیچ چیز به اندازه تنقیه متنفر نبوده و نیستم، اما آنقدر درد داشتم که نمی‌توانستم مخالفتی ابراز کنم. در واقع ماجرا خیلی با تصور من فرق می‌کرد. فکر می‌کردم چقدر از خون ریزی می‌ترسم، از تنقیه متنفرم، از اپیزیوتمی بیزارم، اما واقعیت این بود که وقتی در آن شرایط قرار می‌گرفتی، آن قدر درد داشتی که همه چیز برایت بی اهمیت می‌شد. درد با ضربه‌ای از پایین شکم شروع می‌شد، شکم منقبض و سفت می‌شد و ناگهان دردی شدید تمام شکم را می‌گرفت. یک جوری که دیگر همه اعصاب آدم فلج می‌شد. مدتی بود و بعد ناگهان به همان سرعت شل می‌شد و تمام می‌شد....

 

 

پایان قسمت اول

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد علی کوچولو- شهریور 88- یزد

 

 شنبه وقت  دکتر داشتم، شنبه ای که گذشته بود  و من که وقت دکترم را دوشنبه یادداشت  کرده بودم وقتی زنگ زدم که ساعتش  را هماهنگ کنم منشی گفت که وقتتون شنبه بوده! بالاخره با کمی صحبت با منشی قرار شد چهارشنبه اول وقت برم. سه شنبه شب، شب قدر بود، شب نوزدهم ماه مبارک. همسرم می خواست بره احیاء و من رفتم خونه مامان. یه کمی احساس دل درد داشتم مثل زمانی که شکم آدم به هم می خوره. به مامان گفتم ولی چون مرتب نبود و طولی هم نکشید، زیاد جدی نگرفتم.

 

صبح شد و  من عصرش وقت دکتر داشتم. سر ساعت همراه با مامان و همسرم رفتم مطب. نفر اول بودم که رفتم تو اتاق. چون می خواستم طبیعی زایمان کنم و روز قبلش هم کمی حرکت بچه کم شده بود دکتر پیشنهاد داد که برو بالا هم یه نوار قلب بگیرند و هم خودتو معاینه کنند که برای طبیعی مشکلی نداشته باشی. رفتم بالا و بعد از اینکه یه ساندیس و کیک بهم دادند و 20 دقیقه ای نشستم رفتم برای معاینه. خانم ماما که معاینه کرد گفت درد نداری؟ گفتم نه! گفت برو بخواب داری زایمان می کنی! دهانه رحمت 7 سانت باز شده! من کلی ذوق کردم که آره خود به خود دارم زایمان بدون درد را تجربه می کنم. پرسیدم تا چه ساعتی طول می کشه؟ گفت تا 7:30 لباس پوشیدم و سرم بهم وصل کردند. گفتم به مامای خودم را خبر کنند. آمپول فشار به سرم زدند اما من هیچ دردی نداشتم. بعد از مدتی دوباره ماما آمد و معاینه کرد هنوز۷-۸ سانت بیشتر باز نشده. بچه هم بالاست. با خودم گفتم حالا چی میشه؟ یعنی می تونم طبیعی زایمان کنم؟

 

ساعت 8:30 بود  که مامای خودم آمد. هیچ پیشرفتی  نداشتم. سرم را تندتر کرد و من کم کم داشت دردم شروع می شد. ماما خیلی به من کمک می کرد و من را راهنمایی می کرد. همینطور ادامه داشت تا اینکه دکترم هم آمد. دکتر کیسه آبم را پاره کرد و آنوقت بود که دردم شدت گرفت. چون بچه بالا بود خیلی باید زور می زدم تا بیاید پایین. ازم پرسیدند می خواهی بهت گاز بدیم؟ و من هم که تا قبل از این دلم نمی خواست هیچگونه آرامبخشی داشته باشم اما حالا دیگه تسلیم شده بودم و گفتم بدین.

 

همراه با شروع درد و با راهنمایی ماما زور می زدم. نمی دانم چه مدت گذشت شاید نزدیک 1 ساعت شد که ماما گفت خوبه. بریم اتاق زایمان. و من را بلند کردند و ما رفتیم به طرف اتاق زایمان.

 

روی تخت  زایمان دراز کشیدم و پارچه را روی  پاهام کشیدند. و دوباره زور زدن  شروع شد. دسته های تخت زایمان رو می گرفتم و با تمام وجود زور می زدم  و از امام علی(ع) کمک می خواستم. بالاخره  در ساعت 11:05 یهو احساس کردم چیزی قل خورد و از درونم بیرون آمد. شیرین  ترین احساسی که در تمام عمرم داشتم. یک کوچولوی  نقلی با موهای مشکی و صورت گرد  و سرخ وسفید که خسته از گرد راه  رسیده بود. از ماماها خواستم بگذارنش  رو سینه ام. اما گفتند اینجوری  نمیشه. علی من 3290 گرم بود و خدا  رو شکر سالم.

 

بعد از اینکه  تمیزش کردند آوردنش و گذاشتند  کنارم تا شیر بخوره. بیچاره کوچولو خسته بود و حس مک زدن نداشت. من هم که شیری نداشتم. زود بردنش و ماماها شروع کردند به بخیه زدن. مثل اینکه سر بچه هم درشت بوده و مجبور به شکاف شده بودند. بعد از اینکه بخیه ها تمام شد من رو منتقل کردند به اتاقی که از قبل گرفته بودیم. مامان اونجا منتظر بودند. با دیدن من تبریک گفته و اشک در چشمان هر دو ما حلقه زد. خدایا شکرت. هرچه تو را شکر کنیم باز هم کمه. کمک کن تا بتوانیم اونطور که مورد رضای تو هست او را پرورش دهیم.

 پایان

 

 

ممنون از سلالۀ عزیز، مامان علی کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و آرزوی سلامتی و خوشی بیشتر براشون 

بیمارستان محل تولد علی کوچولو، بیمارستان مادر تو شهر یزد بوده.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد دینا کوچولو- اسفند 87- ایران

- بارداري

بعد از 4 سال از زندگي مشترك ، تصميم به بچه دار شدن گرفتیم ، حدود 6 ماه تلاش كرديم تا بالاخره با تغييرات حالم احتمال بارداري را دادم و بيبي تستر استفاده كردم كه دو تا خط پررنگ افتاد ، خيلي ذوق داشتم ولي از يك طرف هم شك و دودلي و ترس هم سراغم اومد .

دوران بارداري من فراز و نشيب زياد داشت ، اشتهام چند برابر شده بود و اصلا از حالت تهوع خبري نبود ،

يادمه ساعت 5 صبح از خواب بيدار مي شدم و نيمرو مي خوردم ، يكمي خونريزي داشتم كه دكتر گفت بايد استراحت كني ، اما من زياد جدي نمي گرفتم مرتب مي رفتم سركار و از مترو استفاده مي كردم ،حدود دو ماه از بارداري مي گذشت ، يادمه روز سه شنبه جشن مبعث بود شوهرم گفت ناهار بريم بيرون ، من حاضر شدم و آرايش كردم و يكدفعه احساس خونريزي شديد كردم ، سريع رفتم دستشويي و چه صحنه بدي ديدم مثل اين بود كه شير دوش باز شده باشه اصلاً قطع نمي شد ، من فقط گريه مي كردم و اسم ائمه رو   مي آوردم ، شوهرم سريع رفت دنبال مامانم ، من حدود 10 دقيقه توي دستشويي بودم و اين خونريزي ادامه داشت ، تا اينكه مامانم اومد و من رو بلند كرد ، من همش گريه مي كردم ، شوهرم هم خيلي ناراحت بود ، مامان مرتب ما رو دلداري مي داد و مي گفت عيب نداره قسمت نبوده بچه بمونه ، ناهار خوردم و خوابيدم تا عصر بازم گريه مي كردم و پيش خودم گفتم قطعاً بچه افتاده ، چند روز بعد مامان اصرار كرد دكتر بريم و سونو بديم ، هيچ اميدي نداشتم .

توي مطب با يك خانمي آشنا شدم و قضيه رو بهش گفتم كه بچه ام افتاده ، بهم خنديد و گفت تو كه درد نداشتي پس از كجا مي دوني افتاده ؟ گفت كه 3 بار خونريزي شديد داشته اما هنوز بچه اش سر جاشه ، يك نور اميد تو دلم روشن شدم و سريع رفتم سونو ، خانم دكتر گفت كوچولوت سر جاشه و با اين خونريزي شديدي كه داشتي در حد يك معجزه است ، انگار دنيا رو بهم داده بودند كلي نذر و نياز كردم به شوهرم زنگ زدم اونم خيلي خوشحال شد .

يك هفته از اداره مرخصي گرفتم و فقط خوابيدم و شياف هاي خارجي مصرف كردم ، شكر خدا بهتر شدم و خونريزي كاملاً قطع شد .دوران بارداري خوبي داشتم هيچ درد خاصي نداشتم و مرتب مي رفتم سركار البته فقط با تاكسي ، ويار نداشتم و يكم به خاطر شرايط مالي بدمون نمي تونستم مرتب ماهي و گوشت و ميگو بخورم ، اما مرتب ميوه و خرما و شير و عسل مصرف مي كردم ، كلاً تو زندگي زياد آدم سخت گيري نيستم و به خاطر همين قضيه هميشه بهترين اتفاقها برام مي افته .به خاطر همون شرايط مالي ، مجبور شدم برم يك بيمارستان معمولي ، بهترين دكتر بيمارستان رو انتخاب كردم كه مطبش كنار بيمارستان تهران كلينيك بود، اما من به درمانگاه مي رفتم تا پول ويزيت كمتري بدم ، كم كم روزها گذشت و به بهمن نزديك شديم .

 

 2- زايمان

دقيقاٌ تا 23 بهمن اومدم سركار ، از همه همكارام خداحافظي كردم و اومدم خونه ، روزي هم كه اومدم خونه بدترين روز عمرم بود ، برخي از اين همكاران بد ذات مي گفتند ديگه اميدي به برگشت تو نيست ، و بهتره بموني و بچه ات رو بزرگ كني ، اين حرفاشون آتيش به قلبم مي زد ، وقتي رسيدم خونه اينقدر گريه كردم ، آخه كارم رو خيلي دوست داشتم و چون توي يك سازمان دولتي كار ميكنم و براي پيدا كردنش هم خيلي سختي كشيديم ،يك دفعه ديدم ني ني تكون نمي خوره و كلي نگران شدم ، خودم رو به خدا سپردم و پشيمون شدم از اين همه گريه ، به خدا گفتم هر چي مي خواد بشه ، فقط ني ني من سالم باشه ،

حدود 10 روز خونه بودم و مرتب پياده روي مي كردم ، دكتر تاريخ زايمانم رو 4 اسفند زده بود ، 29 بهمن رفتم براي معاينه ، اينقدر اين معاينه لعنتي درد داشت كه كلي ضعف كردم ، قيد زايمان طبيعي رو زدم ، رفتم پيش دكترم و گفتم مي خوام سزارين كنم ، اونم برگشت گفت باشه مشكلي نيست اما من بايد يك نامه بدم بيمارستان كه تو رو بستري كنه ، و دستمزد عملم هم بدون هزينه بيمارستان 4 ميليون مي شه .

انگار يك آب يخ ريختن روم ، از مطب اومدم بيرون ، شوهرم و مامانم موافق نبودند و همش اميد مي دادند كه تو مي توني طبيعي زايمان كني و اينقدر نترس و از اين حرفها ، اما من گوشم بدهكار نبود و حسابي ترسيده بودم ، اونشب تا صبح گريه كردم و مامانم هم پا به پاي من گريه مي كرد و دلداري مي داد .

 

صبح روز يكشنبه 4 اسفند 87 ، سردترين روز اسفند بود ، شوهرم سركار نرفت به من زنگ زد و گفت بريم پياده روي . حاضر شدم رفتم دستامو گرفت و كلي با هم حرفاي قشنگ زديم ، اصلا نفهميدم زمان چه جور گذشت ، كل جمهوري و پاساژ علاء الدين رو گشتيم ، بعد رفتيم برام دل و جگر خريد ، ازش خداحافظي كردم و رفتم خونه ، ديدم مامان قيمه گذشته اونم خوردم و خيلي چسبيد ،ساعت 2 راه افتاديم سمت بيمارستان دوباره تا بيمارستان پياده رفتيم ، اونروز 4 ساعت پياده روي داشتم .

 رفتيم بخش زايمان ، لباسهامو عوض كردم ، يك پرستار اومد براي معاينه ، بهش گفتم معاينه برام خيلي درد آوره ، برگشت گفت چه عطر خوشبويي زدي ، اسمش چيه بهش گفتم ، نگو داره منو معاينه مي كنه و اصلا نفهميدم ، برگشت گفت ديدي درد نداشت حدود 4 سانت باز شده باورم نمي شد اصلا درد نداشتم ، به مامانم خبر دادم كه نگران نباشه اونم گفت بيرون منتظرم مي مونه ، حدود ساعت 4 عصر بود كه سرم بهم وصل كردند و تو اتاق با يك دختره بودم با هم حرف مي زديم و مي خنديدم تا ساعت 7 اصلا دردي نداشتيم ، مرتب معاينه مي شدم و پرستارها مي گفتند پيشرفت زايمانت خيلي خوبه و تا 7 سانت باز شده ، خيلي خوشحال بودم از اينكه درد نداره و اميدوار بودم ، حدود 30 / 7 توي سرمم آمپول فشار زدند ، و گفتند اينقدر نخنديدن الان دردتون شروع مي شه ، دردها شروع شد ،مثل درد پريود اما خيلي شديدتر ، دردها هر 10 دقيقه يك بار براي من مي آمد و جيغ مي كشيدم ، حدود يك دقيقه درد طول مي كشيد و بعد از بين مي رفت و نفس راحت مي كشيدم و استراحت مي كردم.

اون دختره دردش مداوم بود و اصلا قطع نمي شد ، نفسش بند اومده بود ، دكتر معاينش كرد و گفت اصلا پيشرفتي نداشته و بايد سزارين بشه و اونم خيلي خوشحال شده بود ، منو معاينه كرد و گفت خيلي خوبي و به زودي زايمان مي كني ، مرتب دعا مي كردم كه خدا كمكم كنه ، بك دفعه احساس كردم لگنم داره پاره مي شه ، به ماما گفتم يك چيزي داره مي آد بيرون مي خوام برم دستشويي ، رفتم دستشويي ، هيچي نبود ولي دوست داشتم خيلي زور بزنم ، خيلي حس خوبي داشتم ، دكتر گفت ببرينش تو اتاق ، آماده است ، رفتم رو تخت خوابيدم .

 دكتر براي برش تيغ زد كه  مي تونم بگم بدترين جاي زايمان همين بود كه كلي جيغ زدم ، دو بار زور زدم و يك دفعه يك چيز داغ ليز خورد اومد پايين و انداختنش روي شكمم ، ديناي من بود كه با تعجب همه جا رو نگاه مي كرد ، پرستار بچه رو برد بشوره ، دكتر گفت جفت پريده بالا و بايد سرفه كني تا بياد پايين ،مرتب سرفه مي كردم ، گلوم خشك شده بود برام آب آوردند ، اما اين جفت پايين اومدني نبود ، دكتر گفت زايمان خيلي خوبي داشتي اما از شانست جفت پريده بالا ، بايد براي عمل آماده شي ، دنيا رو سرم خراب شد ، اينقدر تلاش كرده بودم طبيعي زايمان كنم ؛اما حالا اينجوري شده بود ، پرستار گفت يك آيه الكرسي بخون ، خوندم و به خودم فوت كردم ، شايد باورتون نشه يك دفعه شروع به لرزيدن كردم و جفت پريد بيرون ، پرستارا دكتر رو صدا كردند و اونم اومد بخيه زد و تمام دردها تموم شد . وقتي برگشتم به بخش ، هيچ دردي نداشتم دينا رو بغل كردم و شير دادم ، اونايي كه سزارين كرده بودن تا صبح ناله مي كردند و خونريزي داشتند ، من فردا سر پا بودم و اونا هنوز ناله مي كردند . زايمان براي من خيلي خاطره خوشي بود و دوست دارم بازم تجربه كنم ، به تمام عزيزان نصيحيت مي كنم ، اينقدر حساسيت نشون ندهند ، مرتب دكتر و بيمارستان عوض نكنند و فقط خودشون رو به خدا بسپرند و اميدشون رو از دست ندهند ، خدا رو شكر دخترم هم خيلي خوبه و خيلي آروم و نازه ، دنياي من و باباشه ، اصلا اذيتي برام نداشته ، الانم برگشتم سركار ، و شكر خدا همه چيز خوب پيش ميره.

 

پایان

 

 

 

 ممنون ار این خوانندۀ عزیز برای ارسال  این تجربۀ قشنگ از تولد کوچولوی نازشون.

پی نوشت: فکر می کنم اگه این عکس دینا کوچولو برای مسابقۀ بامزده ترین عکس ارسال میشد، از داعیه داران برندگی در اون مسابقه به حساب می اومد. 

 

 

 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد سروش کوچولو- مرداد 87- تهران

بعد از 9 سال كه از ازدواجمون ميگذشت من و همسرم تصميم به بچه دار شدن گرفتيم و اصلا هم انتظار نداشتم كه خيلي زود اين اتفاق بيفته . ولي مثل اينكه پسر ما خيلي وقت بود منتظر بود بياد پيشمون و ما خيلي منتظر گذاشته بوديمش .

روز 3 آذر 86 1 روز بود كه پريودم عقب افتاده بود . شب ،آخر وقت يه بيبي چك استفاده كردم .البته كلي به خودم ميخنديدم كه تو چه خوش خيالي . خط دوم صورتي خيلي كمرنگ ظاهر شد و من فكر كردم كه توهمه . به همسرم چيزي نگفتم و گفتم 2 روز ديگه صبر ميكنم اگه پريود نشدم دوباره بيبي چك استفاده ميكنم . صبح كه رفتم سركار ديدم اصلا طاقت ندارم و ساعت 10:30 صبح بلند شدم رفتم يه آزمايشگاه روبروي ادارمون بود آزمايش دادم گفت 14:30 جوابش حاضره . فكركنم اين 4 ساعت طولاني ترين 4 ساعت عمرم بود . ساعت 14 از هولم رفتم آزمايشگاه و جواب رو گرفتم بله مثبت بود . چشمم جلوي پام رو نميديد ديگه . رسيدم اداره و به همسرم زنگ زدم اونم هي ميگفت اذيت نكن تو رو خدا . باورش نميشد . راستش باورش براي خودم هم سخت بود .

دوران بارداري با سختي ها و شيريني هاش ميگذشت و من تا هفته 20 بارداري حتي به زايمان طبيعي فكر هم نميكردم.

تو هفته 20 بارداري به توصيه يكي از همكارام رفتم بيمارستان صارم تو شهرك اكباتان رو ديدم . خيلي جاي خوبي بود . از همه بهترش اين بود كه استخر براي خانوم هاي باردار داشت . رفتم به دكترم گفتم بهم گواهي بده براي استفاده از استخر كه نداد و همين باعث شد من برم پيش يكي از دكترهاي بيمارستان صارم و كم كم بيمارستان رفتن و استخر رفتن باعث شد كه من با محيط بيمارستان و ماماها آشنا شدم كه همه يك پارچه تشويق به زايمان طبيعي ميكردن و خوب در نتيجه ترس من از زايمان طبيعي از بين رفت كه هيچ بلكه خيلي هم راغب شدم كه حتما طبيعي زايمان كنم. البته تاثير خوب خود دكتر صارمي كه خيلي خانومها رو تشويق به زايمان طبيعي ميكند و همه جوره براشون مايه ميزاره هم بسيار زياد بود .

 9 مرداد 40 هفته بارداري من تموم ميشد . تمام دوران بارداري رو ورزش كرده بودم از ماه 8 هم هر روز 1 ساعت پياده روي داشتم و يكروز در ميان هم 2 ساعت استخر رفته بودم . وزنم خيلي زياد نشده بود در نتيجه منتظر يه زايمان خيلي راحت بودم ولي زهي خيال باطل !!!!!!!!!!!!!!

روز 4 مرداد جمعه شب بود كه من احساس كردم درد دارم . دردهايي مثل درد پريود ولي منظم نبود من چشمم به ساعت خشك شده بود كه يه نظم زماني بين دردهام پيدا كنم ولي نشد كه نشد . ساعت 12 شب بود كه خوابيدم . ساعت 2 نصفه شب يهو از خواب پريدم . خوابي ميديدم كه انگار من در خود بهشتم جايي بودم كه هنوز وقتي فكرش رو ميكنم چنان زيبايي رو در عمرم نديدم . به همسرم گفتم من توي خود بهشت بودم و مطمئن شدم كه وقت زايمان است. درد داشتم ولي نه خيلي زياد . تصميم داشتم تا آنجايي كه ممكن است توي خونه باشم و بيمارستان نرم . بلند شدم يه دوش گرفتم تا آرومتر بشم و ساعت 3 صبح دوباره خوابم برد . ساعت 5 صبح با درد شديد زير دل از خواب پريدم . به ساعت كه نگاه كردم ديدم فاصله دردها تقريبا هر 30 دقيقه يكبار است . تا ساعت 7 صبح همينطور خواب و بيدار بودم 7 صبح به همسرم گفتم فكر كنم بايد بريم بيمارستان . متاسفانه اونروز همسرم يه كار خيلي واجب داشت بهش گفتم برو سريع انجام بده و برگرد . همسرم رفت و من صبحانه خوردم و آرايش كردم آخه به خيال خودم ميخواستم موقع زايمان خوشگل باشم . ساعت 10 دقيقه به 9 بود همسرم اومد . تو اين فاصله دردهام زياد شده بود طوريكه صبحانه رو بالا آوردم . ساعت 9 رسيديم بيمارستان . منو با يه پرستار و همسرم فرستاند زايشگاه .اونجا دكتر شيفت منو ديد گفت به اين خانوم نمياد بزا باشه حالا بخواب معاينه ات كنم ببينم . معاينه كرد خيلي درد بدي داشت گفت 4 سانت دهانه رحمت باز شده آماده اش كنيد براي زايمان . يه خانوم ماماي خيلي مهربون مسئول من شد وبهم گفت تا عصر زايمان ميكني .
خلاصه كارامو كردند و گان پوشيدم آزمايش ازم گرفتن دادن به همسرم كه ببره آزمايشگاه و بعد كارهاي پذيرش رو انجام بده . بهم آمپول فشار زدن هرچند كه من خيلي مخالفت كردم ولي گفتن چون ميخواي اپيدورال استفاده كني كمكت ميكنه زودتر زايمان كني . چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال رو آمپول فشار هم نزنيد ولي راستش جرات نكردم .
خلاصه منو بردن تو اتاق درد . هيچكس غير از من توي زايشگاه نبود. من سرم به دست توي زايشگاه راه ميرفتم و براي تمام كساني كه بهم سپرده بودند دعا ميكردم . ساعت 11:30 بود كه ماما اومد وازم خواست روي تخت بخوام معاينه كرد و گفت دهانه رحم 7 سانت است باورم نميشد فكر ميكردم درد بايد خيلي بيشتر از اين حرفها باشه آخه اصلا اينقدري نبود كه من بخوام جيغ بزنم يا حتي ناله كنم . ماما گفت ميخوام كيسه آب رو پاره كنم من پرسيدم درد داره گفت اصلا و واقعا هم نداشت . كيسه آب رو با زحمت زياد پاره كردند و گفتند خوشبختانه ني ني پي پي نكرده و رنگ آب شفاف است چون با توجه به nsd كه صبح گرفته بودند سروش تكون نميخورد .
ولي با پاره كردن كيسه آب دهانه رحم دواره جمع شد و دوباره شد 4 سانت يعني 3 ساعت درد بيخودي من كشيدم. تا ساعت 12:30 ظهر دوباره دهانه رحم 7 سانت شد . ماما يادم داده بود كه موقعي كه درد ندارم خيلي عميق تنفس كنم و وقتي هم كه درد دارم خودم رو منقبض نكنم  وميگفتند زايمانت داره خيلي خوب پيشرفت ميكنه به خاطر اينكه خيلي خوب تنفس ميكني . دكتر بيهوشي اومد و توضيح داد راجع به اپيدورال چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال كنم ولي نميدونم چرا ترسيدم  همسرم هم نميدونم چي شده بود از ساعت 9:30 صبح من نديده بودمش ديگه و هي از ماماها سراغش رو ميگرفتم ميگفتند رفته كارهاتو انجام بده آخه مگه من چقدر كار داشتم !!!!!!!! مطمئن بودم كه راهش ندادند بياد تو . شايد اگر اون لحظه همسرم بود شجاع ميشدم و  ميگفتم نميخواهم اپيدورال بشوم .
خلاصه دكتر بيهوشي اپيدورال رو وصل كرد و يه دوز خيلي كمي دارو زد و گفت من ميرم ناها و برميگردم ببينيم اوضاعت چطوره . درد خيلي كم شد . خيلي زياد ولي هنوز يكم بود . ساعت نزديك 2 بود دوباره درد بي امان شده بود دهانه رحم به 8 سانت رسيده بود . من مرتب سراغ همسرم وصد البته دكتر بيهوشي رو ميگرفتم . شيفت ماماها عوض شد ماماي جديد كه اومد بالاي سرم گفت پس همسرت كو ؟ گفتم نميدونم احتمالا راهش ندادند . گفت الان پيج ميكنم بياد . 10 دقيقه بعد همسرم با لباس سبز اومد بالاي سرم . از در كه اومد تو چهره اش بشدت نگران بود . دكتر بيهوشي هم اومد ودوباره دارو تزريق كرد . درد كم شد . همسرم زنگ زد تا با مامانم صحبت كنم نميدونم چرا توي اون لحظه اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم و فقط گريه كردم . مامانم برام دعا كرد و اونم گريه كرد . ساعت 3:10 گفتند دهانه رحم فول شده و بايد زور بزني .
من با تمام وجودم فشار ميدادم ماماها و دكتر(دكتر شيفت بالاي سرم بود) هم تشويقم ميكردند كه عاليه و وقتي زور ميزني ما موهاشو ميبينم. بين زور زدن ها استراحت ميكردم . درد بي امان شده بود و از دارو هم خبري نبود چون ميگفتن زايمانت رو به شدت كند ميكنه  . هر چه توان داشتم زور ميزدم كه هر چه زودتر اين درد تمام شود ولي انگار درد تمامي نداشت .به شدت تشنه ام شده بود و با كلي التماس بهم يك ليوان آب دادند . واقعا نميدونم چرا در طي اين پروسه نميزارن آدم آب بخوره چون به شدت تشنگي اذيت ميكنه . در يكي از معاينات ماماي مهربون گفت پسرت سرشو يه فشاري ميده به دستم كه نگو و من در حين درد غرق لذت شدم . دوباره يه نيم ساعت بعد يه ماماي ديگه اومد معاينه كرد و گفت  اين بچه هنوز سرش گرده گرده با اين سر كه نميتونه بياد وااااااي خدايا داشتم دق ميكردم دلم ميخواست داد بزنم بگم تو رو خدا جلوي من اينقدر حرف نزنيد مخصوصا حرفهاي نااميد كننده . ساعت 5 بود كه دكتر گفت اتاق زايمان رو آماد ه كنيد ساعت 5:30 ميريم اتاق زايمان من از خوشحالي داشتم بال در مياوردم . شوهرم زير بغلم رو گرفت و من رو با حالي نزار بردند اتاق زايمان گفتند تا 20 دقيقه ديگه احتمالا زايمان ميكني .
رفتيم اتاق زايمان. همسرم موقع درد كمكم ميكرد و بلندم ميكرد كه زور بزنم و موقع استراحت ماسك اكسيژن رو روي صورتم ميگذاشت . من با تمام توان رو به اتمامم تلاش ميكردم ولي واقعا خسته شده بودم و تواني برايم نمانده بود. من هي زور ميزدم ولي پسرك قصد بيرون آمدن نداشت كمرم از درد داشت ميشكست . و من فقط فرياد ميزدم خدايا كمرم شكست . يه دكتر نوزادان هم توي اتاق زايمان حاضر بود . توي اون حال و هوا بودم كه ديدم ميگن آب قند بياريد اون لحظه من نفهميدم آب قند رو براي چي ميخوان بعدش همسرم گفت دكتر نوزاداني كه تو اتاق بوده با ديدن صحنه زايمان غش كرده و آب قند براي اون ميخواستن . واقعا كه اين دكترها بعضي هاشون شاهكارن به خدا .

ساعت 6 ديدم دكترم( دكتر صارمي) از در اتاق وارد شد با ديدنش كلي انرژي گرفتم .
 شروع كرد به شوخي و خنده و تشويق كردن من . يه دستمال خيس داد به همسرم كه روي صورت من رو خيس كنه چون خيس عرق بودم . يه چند دقيقه ايي من و بچه و دكتر شيفت رو تشويق كرد بعد كه ديد نه اين بچه بيرون بيا نيست و منم توانم تقريبا تموم شده خودش رفت دستهاشو شست و اومد. هي ازش ميپرسيدم  اپيزيوتومي رو زديد دكتر ميگفت يه زور خوب ديگه بزني ميزنم . بالاخره طي يه انقباض گفت زدم دوتا زور خوب ديگه بزني بچه اومده ولي من احساس ميكردم همه دارند براي دلخوشي من دروغ ميگن و اين درد هيچوقت تموم نميشه . در اين بين يكهو  دكتر گفت بيارين صداي قلب بچه رو گوش كنيد و من مردم كه نكنه پسركم طوريش شده كه خوشبختانه سروش داشت خوب طاقت مياورد و ضربانش خوب بود.
خلاصه همه ماماها و دكتر تشويقم ميكردند كه يه زور خوب بزني اومده ولي من ديگه تواني نداشتم بالاخره دكتر تصميم گرفت از وكيوم استفاده كنه دو يا سه بار كه وكيوم رو زد و با فشاري كه ماماها روي شكمم آوردند با جيغ وحشتناك من احساس كردم يه چيز داغ از بدنم سر خورد بيرون . تمام دردها تموم شد . صداي گريه سروش اتاق رو پركرد . ساعت 6:44 عصر روز پنجم مرداد ماه بود .

همسرم چشمهاش پر از اشك بود و سرش رو گذاشته روي سر من . فكر كنم شانس آوردم از ترس بيهوش نشد . چون رنگ و روش عين گچ شده بود.

سرم رو كه برگردوندم ديدم سروش رو گذاشتند روي تخت نوزادان و دكتر نوزادان داره معاينه اش ميكنه . همسرم يه ديدي زد و گفت از اون بچه زشت هاست .

جفت هم كي بيرون اومد من كه چيزي نفهميدم ولي واي از بخيه زدن . موقع بخيه زدن با دونه دونه بخيه ها جونم بيرون اومد .  هر دونه ايي كه ميزد ميپرسيدم چندتا ديگه مونده ميگفت يكي دوتا ديگه . خلاصه جونم دراومد تا بخيه ها تموم شد .

پرستار اتاق نوزادان بهم گفت ميخواي بچه رو ببينيش ؟ گفتم آره حتما . پيچدنش لاي يه پتو و آوردش گذاشت كنار صورتم . اولين چيزي كه بهش گفتم اين بود كه واي تو چقدر زشتي !!!!!!!!!!!!( هنوز عذاب وجدان اون جمله باهامه )

بچه رو بردند و منو بردند تو ريكاوري دكتر بيهوشي اومد و گفت عجب زايمان سختي داشتي . و گفت الان برات يه مورفين ميزنم و از همون مجرايي كه اپيدورال رو ميزدند يه مورفين زد و بعد شلنگ مربوط به اپيدورال رو درآورد .

همسرم رفت موبايلم رو آورد و من در حين خواب و بيداري اس ام اس ميزدم و جواب اس ام اس هاي تبريك رو ميدادم.

بعد از 2 ساعت منو بردن تو بخش و يه شام حسابي برامون آوردند كه خيلي بهم چسبيد و بعد سروش رو آوردند كه شير بدم .

 توصيه هايي كه به نظرم مفيد ميان

 1.       درد زايمان اسمش وحشتناك تر از خودشه . اينو حقيقتا ميگم .

2.       اگه ميتونيد از اپيدورال براي بيدردي استفاده نكنيد و از استشاق گاز استفاده كنيد چون من بعدش دچار مشكل ادرار كردن شده بودم يعني مجراي ادرار بيحس شده بود احساس ادرار داشتم ولي نميتونستم ادرار كنم و اون شب تا صبح عذاب كشيدم .

3.       من همون روز مدفوع نكردم فرداش شياف دادن بهم كه به وسيله شياف مدفوع كنم كه من چون ميترسيدم موقع مدفوع درد داشته باشم استفاده نكردم و در نتيجه تا 4 روز بعدش هم به طور طبيعي مدفوع نكردم و بعد از 4 روز از شياف استفاده كردم . وخدا ميدونه كه يه درد زايمان ديگه كشيدم و هنوز بعد از 1 سال درگير هموروئيد هستم . پس توصيه ميكنم همون اول اگه مدفوع نكرديد از شياف استفاده كنيد .

۴-از يك هفته مونده به زايمان رازيانه استفاده كنيد براي اينكه وقتي كوچولوتون به دنيا مياد شير داشته باشيد .

پایان

 

 

ممنون از این خوانندۀ عزیز وبلاگ که خاطرۀ قشنگش تولد کوچولوشون رو برای این وبلاگ ارسال کردند و ممنون از توصیه های خوبشون


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آرینا کوچولو- تیر 88- قسمت دوم و پایانی

 

،بلاخره ساک خودم و بچه رو که مدتها بود حاضر کرده بودم رو گذاشتیم توی ماشین و خودمون با پاي خودمون ساعت هفت شب روز بیست و يک جون رفتیم بیمارستان.اونجا به من يک ژل تزریق کردن و يک بالون کوچک داخل واژنم گذاشتن که باعث شروع انقباض ها بشه.اون شب تا صبح درد داشتم.انقباض هايی که از یک ربع یک بار به پنج دقیقه یک بار رسيده بودن و هر دفعه شدت شون هم بیشتر می شد.چندین بار هم رفتم زیر مانیتور که باعث می شد نتونم تا صبح بخوابم.ساعت شش صبح دوباره یک ژل به من تزریق کردن و این دفعه شدت انقباضات بیشتر و بیشتر می شد.انگار دردهاي واقعی زایمان شروع شده بودن،با خودم گفتم اگه دردها همینجور بمونن که قابل تحمل اند و نیازي به اپیدورال ندارم.دلم می خواست طبیعی زایمان کنم،بدون هیچ آمپول بي حسی.اما دو تا علت باعث شد که برخلاف میلم تن به تزریق اپیدورال بدم،اولی که خيلی هم برام مهم بود این بود که به مادرم قول داده بودم درد زیاد نکشم و اپيدورال رو تزريق کنم.چون نتونسته بود بیاد پيشم خیلي سختش بود و دلش می خواست حداقل زایمان راحتي داشته باشم،به قول خودش اینجوري خيالش راحت تر بود.دلیل دوم این بود که چون دو شب بود نخوابیده بودم،فکر کردم اگر اپیدورال بزنم شاید بتونم چرتی بزنم و جبران خستگی هام رو بکنم تا شب رو به خوبي بتونم از بچه ام مراقبت کنم.

توی این فاصله دردها به اوج خودشون رسيده بودن.همسرم پيشم بود،حضورش بهم آرامش می داد.پرستار مدام میومدن سر می زدن و چک می کرد و من هنوز چهار سانت دایلت شده بودم.دکترم اومد و کيسه آبم رو پاره کرد.بعد از اون بود که دردهای واقعی اومدن سراغم.امانم رو بريده بودن. پرستار رو صدا کردم و گفتم اپیدورال مي خوام،حالا مگه دکتر بیهوشی میومد! پرستاره می گفت چندبار باهاش تماس گرفته تو راهه داره میاد.خلاصه چاره ای نبود جز صبر و تحمل.توی این فاصله دکترم اومد باز چک کرد و گفت زودتر از پنج عصر زایمان نمی کنم،حالا ساعت 10.30 صبح بود.خلاصه اگه تا حالا مردد بودم برای زدن اپیدورال الان دیگه مطمئن بودم که مي خوام.چون فکرش رو کردم اگه بخوام تا 5 عصر همینجوری درد بکشم میمیرم.نه فقط از درد،که از شدت خستگی.

بلاخره دکتر بیهوشي ساعت 11.30 اومد.چقدر این تزریق کردنش مکافات داشت،درد نداشت اما اندازه یک عمل جراحی آماده کردن و دردسر داشت.توی فاصله یکی از انقباضات آمپول رو تزريق کردن.من همیشه از امکان فلج شدنش مي ترسيدم و وقتی دکتر ازم خواست انگشت های پا و زانو هام رو تکون بدم و دیدم می تونم تکونشون بدم،خیالم راحت شد.پنج دقیقه بعد هم اثر کرد و انگار آبی بود که روی آتش می ریختن.دنیای دیگه بود برام،نه خبري از درد بود و نه از خستگی.باز اومدن و چک کردن همون چهار سانت بود.دیگه برام مهم نبود زایمانم پنج عصر باشه يا دیرتر چون دیگه دردی رو حس نمی کردم.توی این فاصله برام ناهار آوردن،داشتم ضعف می کردم از گشنگي اما خب فقط اجازه داشتم سوپ بخورم.

حدودای ساعت دو بود که پرستار اومد و چک کرد،هيچ تغییری غیر از اینکه بچه يک کمی پایین تر اومده بود ايجاد نشد بود.زنگ زد به دکترم و اونم دستور تزريق یک داروئی رو داد که اسمش رو نمی دونم اما باعث پیشرفت زايمان می شه.من رو برده بودن توی يک اتاقی که رو به روي اتاق زایمان بود،همسرم رفته بود توی اتاق خودمون چند تا آب نبات بیاره براي من.دو دقیقه ای می شد که اون دارو رو تزریق کرده بودن که حس کردم دردهایی حس می کنم.دکتر بیهوشی بهم یک دکمه از اون همه سیمی که بهم وصل بود رو نشون داده بود که اگه دردی رو حس کردم اون رو فشار بدم،انگار اون دوز اپیدورال رو اضافه می کرد.دکمه رو فشار دادم و منتظر شدم اما هيچ اثری نکرد.از شدت درد همینجور به خودم می پیچیدم.سه بار دیگه دکمه رو فشار دادم و هر سه بار بی فايده.حالا هیچکی پیشم نبود،زنگ هم دم دستم نبود بخوام زنگ بزنم و پرستاره رو خبر کنم.اينقدر داد زدم و کمک خواستم تا پرستاره اومد.گفتم احساس می کنم باید فشار بدم.وقتی چک کرد گفت دختر تو باید زایمان کنی! همینجوری که داشت منو آماده مي کرد ببره اتاق زایمان گفت تا می توني فشار بده.خدای من،یعنی تا دیدن فرشته کوچولوی من چيزی نمونده بود.زنگ زد دکترم بیاد،مگه باورش می شد به این زودی من بخوام زایمان کنم.فکر کرد پرستاره شوخی اش گرفته! توی این هیر و ویر همسرم هم نبود،به پرستاره گفتم خبرش کنین،پرسید اتاق تون شماره چنده؟ گفتم نمی دونم! خلاصه هرجوری بود پيداش کردن و اومد.دکترم هم سریع خودش رو رسوند،کف کرده بود.در کمتر از بیست دقیقه دارو روی من اثر کرده بود و از چهار سانت رسیده بودم به ده سانت.

هرچی توان داشتم و انرژی جمع کرده بودم رو بکار بردم برای فشار دادن.یک فشار و دو فشار،دکتر می گفت سرش رو داره می بینه.چه سر پر موئی هم داره...باز یک نفس عمیق و یک فشار دیگه،همسرم گفت دارم سرش رو می بینم.دکتره دستم رو برد گذاشت روی سرش،می دونستم یا يک فشار دیگه مياد بیرون.یک فشار طولانی دادم اینبار و دخترک زیبای ما آرینا،بلاخره بعد از ماه ها انتظار در ساعت 14.46 روز 22 جون برابر با 1 تیر به دنیا اومد.وزنش 3.910 و قدش هم 54.5 بود.گذاشتش رو سینه ام،با اون دهن کوچولوش داشت دنبال سینه ام مي گشت.مدام دستهای کوچولوش رو می بوسیدم.قابل توصيف نیست اون لحظه...باورم نمی شد این از درون من اومده. از خدا خواستم که تجربه کردن اين لحظات رو از هیچ زنی دریغ نکنه.

ازم گرفتن بردنش براي چکاپ.توي این مدت منم چهارتا بخیه خوردم که درد داشت ولی قابل تحمل بود.باز آوردنش گذاشتنش رو سینه ام و بردنمون اتاق خودمون.پرستاره اومد و طریقه شیردادن رو یادم داد.شیرش دادم و گرفت خوابید.شب هم فقط برای عوض کردن پوشک و شير دادن بیدارش مي کردم،وگرنه همه اش خواب بود.اينقدر بچه آروم و ساکتی بود که دیگه از دستش شاکی شده بودم چرا اینقدر زياد می خوابه!

لپ تاپ و وبکم رو برده بودیم بیمارستان،اینجوری خانواده هامون آرینا رو نیم ساعت بعد از تولد تونستن ببینن.پنج روز رو بیمارستان موندبم و بعدش اومدیم خونه.آرینا امروز 22 روزه است و هنوزم یک بچه آروم،خدا رو شکر.منم با کمک یک پرستار که میاد خونه و راهنمائی های مامانم بچه داری رو خوب بلد شدم و خدا رو شکر تا حالا مشکلی نداشتیم.

از اینکه اين وقت گذاشتید و داستان زايمان رو خوندید ممنونم.برای مامان هاي منتظر آرزوی سلامتي و زایمان راحتي رو می کنم.

این هم عکس دخترک من

عکس شمارۀ 1

عکش شمارۀ 2

پایان

 

با تشکر از مامان آرینا کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن ما در این تجرلۀ قشنگ.

 

پی نوشت: از اونجا که ظاهراً از سایت تینی پیک برای آپلود عکس نمیشه استفاده کرد،  میخواستم بپرسم که آیا سایت دیگه ای وجود داره که مثل این سایت کدی در اختیار قرار بده که با درج اون کد بشه عکس رو داخل وبلاگ قرار داد؟ من از سایت دیگه ای برای آپلود عکسهای بالا استفاده کردم و ظاهراً اون سایت همچین امکانی رو نداره.

 

پی نوشت دوم: باران کوچولوی نسرین روز بیست و پنج تیر، نی‏نی کوچولوی مهشید، بیست و ششم خرداد، و درسا کوچولوی پرستو ، اردیبهشت ماه به دنیا اومدند. تبریک میگم به این مادرای عزیز  و برای خودشون و کوچولوشون آرزوی سلامتی میکنم. از تاخیرم هم بابت اعلام این خبرها هم عذر میخوام. امیدوارم خبر تولد دیگه ای رو جا ننداخته باشم

پی نوشت سوم: سارینا کوچولوی غزال جون هم روز ۱۰ تیر به دنیا اومدند.  ضمن تبریک دوباره به غزال، ممنون از اطلاع رسانی در این مورد

 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آرینا کوچولو- تیر 88- قسمت اول

سلام

اجازه بدید همین اول تشکر کنم از وبلاگ خوبتون که واقعا باعث شد با خوندن قصه زایمان ديگران،من با آمادگی و آگاهی کامل به انتظار زایمان بنشینم و ترسم از زايمان بریزه و همین باعث شد که زایمان نسبتا راحتي داشته باشم.

بگذارید از چگونه باردار شدنم بنویسم که خودش يک داستان است.

من و همسرم تقریبا دو سال پیش تصمیم به بچه دار شدن گرفتيم،اما با انجام آزمايش های لازمه فهمیدیم که جور هندوستان رو بايد بکشيم تا بتونیم بچه دار بشیم! همسرم از لحاظ تعداد و کیفیت، اسپرم هاش مشکل داشت و دکتر تنها راهي که جلوی پای ما گذاشت لقاح مصنوعی بود.قرار شد اول سه بار آی یو آی کنیم و اگه موفقیت آميز نبود،میکرواینجکشن رو امتحان کنيم.یک توضيح اضافه براي کساني که نمی دونند فرق اين  دو تا چیه بدم که در روش آي یو آی اسپرم های مرد رو بعد ازدستچین شدن و شستشو به وسیله یک سرنگ باريک و بلند وارد رحم می کنند و در واقع لقاح داخل رحم صورت ميگیره،اما در روش ميکرو، اسپرم رو به وسیله یک سوزن باريک به تخمک تزریق می کنن و لقاح در محیط آزمایشگاه صورت می گیره.

خلاصه بعد از کلی آزمایش از من و همسرم،ما آماده شدیم براي آی يو آی که متاسفانه دفعه اول منفی شد و ما که ديدیم اینجوری هم پول و هم وقتمون رو تلف می کنیم،به همین یک دفعه بسنده کردیم و از دکتر خواستيم همون روش میکرو رو انجام بدیم.

روز 22 آگوست 2008 من تخمک کِشی داشتم و از هشت تا تخمکي که داشتم شش تای آنها جنین شدند.که سه تاشون کیفیتشون خوب بود.یکی از اونا رو برام انتقال دادن و دو تای دیگه رو در فریزر گذاشتن.

دو هفته پر التهاب رو باید پشت سر می گذاشتيم تا آزمایش می دادم و معلوم مي شد من حامله ام یا نه.تموم دو هفته رو مرخصی گرفتم و نشستم خونه به استراحت کردن.زمان نمی گذشت،هر دقيقه اين دو هفته برام به اندازه یک سال گذشت،تا اینکه روز آزمایش رسید و نتیجه منفي رو دادن دستمون.دنیا رو سرم خراب شده بود،هزار تا فکر جورواجور که اگه هیچ وقت نشه چی و...

اما به روی خودم نمياوردم،دلم نمی خواست همسرم احساس گناه بکنه يا عذاب وجدان داشته باشه.توکل کردم به خدا و همه چی رو به دست خودش سپردم.بعد از یک ماه استراحت قرار شد اون دوتا جنیني رو که داخل فریزر داشتم رو برام انتقال بدن.اينبار اما به خودم حتی يک سر سوزن هم امیدواری ندادم.از همون اول خودم رو برای نتيجه منفی آماده کردم.

بلاخره روز موعود رسيد،2 اکتبر 2008 دو تا اسکیموهای منو(این اسمي بود که همسرم به جنین های فریز شده مون داده بود)به داخل رحمم انتقال دادن.هیچ تصميم استراحت نداشتم،فقط چون خورده بودم به تعطيلات آخر هفته،شنبه و يکشنبه رو خونه موندم و دوشنبه رفتم سرکار.همه کارهای روزمره ام رو انجام مي دادم و استراحت که هيچ،اونقدر خودم رو زدم به بی خیالی که اصلا انگار نه انگار من قراره باردار بشم.

دو هفته خيلی زودتر از اونچه که فکرش رو مي کردم گذشت.برعکس دو هفته دفعه قبل.روز قبل از اینکه برم آزمایش بدم،صبحش که داشتم می رفتم سرکار آدامس می خوردم که یک حالتی بهم دست داد،حالت تهوع و اصلا حالم از آدامس به هم مي خورد.از سرکار که برگشتم خونه گفتم بگذار برم يه بي بی چک بگیرم.همسرم اصرار که نرو،اين همه صبر کردی يک روز دیگه رو هم صبر کن...اما من واقعا کاسه صبرم لبریز بود.رفتم و بي بی چک رو گرفتم.هرگز اون لحظه از یادم نمیره،بی بي چک من در 20 ثانیه رنگ گرفت و اونقدر پر رنگ بود که دیگه جاي شکی باقي نمی گذاشت.

اون روز دوتامون بارها رو بارها با ناباوري زل می زدیم به بی بی چک و دل توی دلمون نبود تا نتیجه آزمايش رو بگیریم.

فرداي اون روز وقتي پشت تلفن تبریک خانوم آزمایشگاهی رو شنیدم از شادی در پوست خودم نمي گنجیدم.خدای من،من باردار بودم،اونم با بتای خیلی بالا یعنی 862.يعنی ممکن بود من دو قلو باردار باشم! قرار شد آزمایش خون رو سه بار تکرار کنم و اگه بتا خوب بالا می رفت بعدش سه هفته منتظر بمونم تا روز سونوگرافی...خوشبختانه بتای من در هر سه بار خيلی خوب بالا می رفت و بلاخره روز سونو رسید.یکی از بهترین روزهای عمرم،روزی که یک نقطه کوچک رو روی مانیتور مي دیدم که قلب داشت،یک قلب تپنده در درون من، که خبر از زندگی و از معجزه می داد.و اینکه بلاخره معلوم شد ما يه دونه نی نی داریم.راستش از این بابت خوشحال بودم،اگه دوتا بودن هم نگران سلامتی شون بودم و هم اینکه من دست تنها و بی تجربه اونم توی غربت چطوری می تونم دو تا بچه رو بزرگ کنم.خدا رو شکرگزار بوديم بابت همین یکي و از خودش سلامتي اش رو می خواستيم.

ديگه ماه هاي بارداری رو با عشق پشت سر مي گذاشتم.خدا رو شکر بارداری نسبتا راحتی داشتم،ویار آنچنانی نداشتم،فقط به بعضی از بوها حساس بودم که اونم با پایان سه ماهگی تموم شد.گرچه اگر هم اذیت می شدم اصلا برام مهم نبود،بچه من به قولی یک گُلدن بی بی بود و معلومه اذیت هاش هم زیبا...

کم کم به ماه های آخر مي رسيدم.کارم هر روز شده بود توی سایت ها رو گشتن،و کتاب خوندن در مورد زایمان.من قصدم از همون اول زايمان طبیعی بود و البته اینجا هم تا زمانی که برای خودت یا بچه مشکلي پیش نیاد هيچ وقت سزارين نمی کنن.

توی این مدت براي مامانم دعوت نامه فرستادم اما متاسفانه بهش ويزا ندادن و برای زایمان و بچه داری حسابی دست تنها و بي تجربه بودم.

تا هفته 35 رفتم سرکار.اگه سنگين نمی شدم واقعا دلم نمی خواست زود کارم رو ول کنم.ورم نداشتم،اما چون برای میکرو هورمونهای زياد استفاده کرده بودم اضافه وزن زیادی داشتم و شکمم هم بی نهایت بزرگ شده بود،طوری که همه همکارام می گفتن حتما دوقلواند و اون یکی قل هم توی شکمت هستش!

تاریخ زایمان من رو بیست جون یعني سی و یک خرداد تخمين زده بودن.آخرين باري که رفتم سونو دکتر وزن بچه رو 3.800 حساب کرد و این در حالی بود که من دو هفته دیگه هم از وقتم مونده بود.دکتر می گفت اگه وزن بچه بره بالای 4 کیلو احتمالا سزارینم مي کنه.و من اصلا دلم نمي خواست اینجوري بشه اصرار کردم که می خوام هرطور بشه طبیعی رو امتحان کنم.هفته بعد بازم رفتم سونو و خوشبختانه وزن بچه همون زیر 4 کیلو مونده بود.قرار شد تا روز بيستم منتظر بمونم و اگر خبری نشد روز بیست و یکم برم بيمارستان و بستری بشم.

بیستم هم گذشت و خبری نشد...

 

 

ادامه دارد

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت دوم)

 ماشالله دخترم اینقدر همه چیزش سر موقع بود که اصلا هیچ استرسی به ما وارد نشد..حتی گذاشت باباش خواب شبش رو هم بکنه و نصفه شب مارو به بیمارستان نکشوند. خلاصه پدر گفت حالا دردت چه جوری هست..؟! اجازه ریش تراشیدن و دوش گرفتن دارم یا نه؟؟! گفتم آره فقط زود باش. بعد که اومد بیرون گفت اگه دردت زیاد نیس میشه من یه کافی هم بخورم؟! گفتم آره. به منم گفت بیا صبحانه بخور اما من میدونستم که نباید چیزی بخورم. تنها چیزی که به ذهنم رسید  این بود که آب ممکنه ضرری نداشته باشه و فقط چند قلپ اب خوردم. خیلی آروم وسایلم رو برداشتم و فقط به خواهرم گفتم که ما فعلا داریم میریم بیمارستان. باورش نمیشد و میگفت دردت شروع شده!؟ میخوای من بیام..!؟ اما اون لحظه اصلا دلم نمیخواست کسی بیاد. گفتم حالا یه کم وایسا دوباره آقای پدر میاد دنبالت. ما راه افتادیم و  وسط راه دوباره پدر میپرسید که دردت چه جوریه؟! چون پول نقد همرامون نیس میشه سر راه از بانک پول بگیریم یا نه..!! گفتم آره .. خلاصه پول هم گرفتیم. یه کم که رفتیم دوباره پدر ازم پرسید ببین بنزین هم نداریم..میشه پمپ بنزینی هم وایسیم؟! گفتم نه دیگه..اگه واقعا میرسه بیخیال شو که دیگه نمیتونم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم.

 خانومه ازم پرسید که دردها چن وقت به چند وقت هستن..اصلا نمیدونستم...چون انگار متغیر بود و حوصله ساعت نگاه کردن هم نداشتم. گفتم فکر کنم 5 دقیقه به 5 دقیقه. خلاصه کارهای رجیستریشن رو انجام دادیم و اول بردنم تو یه اتاق که یه نرس اومد و گفت که باید نمونه ادرار بدی و چکم هم کرد و گفت که 4 سانت دایلت شدی. بهم از این دستگاههایی که انقباض و ضربان قلب بچه رو نشون میده وصل کرد و رفت بیرون. همون لحظه احساس کردم که فشارم داره می افته پایین و کم مونده غش کنم. به اقای پدر گفتم که برو ازشون یه شکلاتی، آبی، آبنباتی چیزی بگیر..اما بهش ندادن. گفتن هیچی نمیتونم بخورم. حتی آب..!! نرس دوباره اومد و تا داشت به مونیتور نگاه میکرد من یه دفه گفتم که احساس میکنم دارم میارم بالا...!! اونم سریع یه تشت درآورد و تا داد دستم من هر چی ته مونده دلم بود با اسید معده ام رو بالا آوردم. خانومه گفت طبیعیه. خلاصه بعدش مارو برد تو اتاق لیبر (زایمان) و بهم گان دادن و کم کم بهم کلی سیم و خرت و پرت وصل کردن. دیگه میتونستم مرتب ضربان قلب دخترم رو بشنوم. حتی وقتی تکون میخورد معلوم بود چون خش خش میکرد.

دیگه رو تخت زایمان بودم، باورم نمیشد که موقعش شده. یه دفه دیدم دکترم با یه اکیپ دکتر دیگه اومدن تو اتاق. وقتی میدیدمش آروم میشدم. نمیدونم چرا دکترها رو که نگاه میکردم احساس آرامش میکردم. همشون باهام شوخی میکردن. نرسی هم که مسئول بود که مرتب ضربان قلب بچه و کانترکشن های منو چک کنه یه خانوم سیاهی بود که فقط به آدم آرامش میداد. ازم میپرسیدن که میخوام از مسکن یا اپیدورال استفاده کنم یا نه. گفتم نه...باورشون نمیشد و فکر میکنم ته دلشون بهم میخندیدن. لحظه به لحظه چک میشدم و تا ظهر نزدیک به 6 سانت رفته بودم که دکترم میگفت خیلی لیبر اکتیوی داری. اول فکر کردم شاید تو سرم چیزی ریختن که اینقدر زود دارم دایلت میشم اما دکتر گفت نه. از اون طرف خواهرم هی زنگ میزد که بگو یکی بیاد دنبالم وگرنه من تاکسی میگیرم ومیام. اقای پدر گفت بزار من زودتر برم که یه وقت اینجور نشه که تو بخوای بزای و من نباشم. خلاصه اون رفت. در غیاب اون متخصص بیهوشی که یه اقای پیری بود اومد.

متخصص اومده بود که ازم رضایت بگیره واسه ایپدورال..بهش گفتم که من نمیخوام. گفت اشکالی نداره این فقط واسه اینه که اگه یه موقع احتیاج شد تو اون لحظه نخوایم بهت توضیح بدیم و امضا بگیریم. امضا رو دادم اما مطمئن بودم که مگر در مورد اورژانسی ازش استفاده نمیکنم. تو این مدت تنها چیزی که اجازه داشتم بخورم آلاسکا و خورده های یخ بود...نمیدونم چرا یخ میتونستم بخورم اما آب نه..!!

طرفای 2:30 بود که خواهرم و پدر تشریف آوردن...کم کم دردا شدیدتر میشد. اول صبح که رسیده بودم از نرس پرسیده بودم که دردا اون اواخر چه جوری میشه...یعنی از این بیشتره؟! بهم گفت نه...فقط فشار بیشتری احساس میکنی. راست هم میگفت. درد همون درد بود فقط طولانی تر و با فشار بیشتر. شاید جا انداختن کتف در رفته دردش بیشتر از زایمان باشه. به نظر من درد زایمان بیشتر زور و فشار هست تا درد واقعی، حداقل برای من اینطور بود.

دیگه داشتم یه کم از دردا خسته میشدم که نرس گفت میتونیم یه کم بهت مسکن بدیم که خوابت ببره..خیلی خوشحال شدم. گفتم بده...اما آقای پدر یه نگاهی بهم کرد و با نگاش میگفت نه...گفت مگه نمیخواستی طبیعی باشه!؟ گفتم این فقط یه مسکن کوچولویه...و طوری نمیشه. خلاصه مسکن رو گرفتم. عین معتاد ها آدم رو خمار میکرد...کانترکشن های کوچیک رو نمیفهمیدم اما اون بزرگا که میرفت رو 80- 100 % رو حس میکردم. اما حس خوبی بهم داد..چون یه کم هم خوابیدم و انرژِی گرفته بودم. آخه همش به خواهرم میگفتم ببین هر وقت بچه اومد به من کاری نداشته باشید ها...!!! من میخوام بخوابم..اونم که میدونست با اومدن بچه من همه چیز یادم میره میگفت باشه تو نگران نباش..تو بخواب ما حواسمون بهش هست.

 ساعت میگذشت و من فقط به خواهرم میگفتم که با هر دردی به دستگاه نگاه کنه تا شدت فشار رو برام بخونه...گاهی دردا با وجودی که 80% بود اما دردناک میشد. صبح دکترا هر کدوم برام حدس زده بودن که کی زایمان میشه..یکی گفته بود 4 یکی 6 یکی 7...اما حدس هیچ کدوم درست در نیومد. ساعت 6 هم گذشت..دکتر خودم گفت که داره میره اما واسه زایمان پیجش میکنن و میاد. اینقدر دکترای خوب بالا سرم بودن که با وجودی که دوس داشتم دکتر خودم هم باشه اما واسم خیلی مهم نبود.

طرفای 6-7 بود که توی یکی از معاینه ها کیسه آبم ترکید...عین بادکنک بود...یه عالمه آب اومد بیرون. دیگه باید سریعتر دایلت میشدم. مرتب چک میشدم و تا مرز 8-10 سانت رفته بودم. گفتم من میخوام جیش کنم...نرس یه تشت گذاشت زیرم..اما هر کاری میکردم نمیتونستم جیش کنم. تشت رو برداشت. دیگه ساعت 8 بود که دیدم داره طاقت فرسا میشه و دلم میخواد زور بزنم...یه کانترکشن رو همینجوری رد کردم...به خواهرم گفتم بدو نرس رو خبر کن که بچه داره میاد...صدای قلب بچه یهو رفت و نگران شدیم. نرس اومد و دستگاه رو چک کرد...گفت فقط زور نزن...اما نمیشد..دلم میخواست زور بزنم....یهو دیدم همه بیسیم به دست دارن همدیگر رو صدا میکنن که وضعیت اضطراریه...تو اون حال فقط فکر میکردم که نکنه حالا که اینهمه درد کشیدم بخوام سزارین بشم...

ادامه دارد

 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت اول)

 روز جمعه 29 می بود که وقت دکتر داشتم. دل تو دلم نبود که دکتر بگه دیگه باید با اینداکشن بیاریمش بیرون. آخه دقیق 41 هفته ام تموم میشد. روز قبلش هم با دوستامون رفته بودیم دیزنی. خیلی راه رفته بودیم. وقتی رفته بودم دستشویی یه لکه خیلی کوچولوی صورتی دیدم...یه کم نگران شده بودم..به باباش گفتم..حالا با این دوستامون هم رودربایستی داشتیم چون اولین بار بود که من میدیدمشون..دیزنی هم بهمون دور بود نمیشد به همین راحتی برگردیم. خلاصه شانس آوردیم که بارون شد و مجبور شدیم که برگردیم. بعد گفتیم که شام بیاین پیش ما. خلاصه پیتزا گرفتیم و اومدیم خونه...دوباره چک کردم اما خبری از لکه نبود. اما ته دلم خوشحال بودم. چون خونده بودم که نمایش خونی نشانه خوبیه و زایمان نزدیکه. خلاصه تا جمعه شد و رفتیم دکتر. بهش گفتم که این اتفاق افتاده. گفت بزار یه معاینه کنیم. دکتر گفت که 1-2 سانت دایلت شدی و گفت که سر بچه رو احساس کرده و بچه حسابی پایینه. خیلی خوشحال بودم اما از طرفی هم چون دلم نمیخواست آخر ماه یعنی 30 و 31 می دنیا بیاد هی میگفتم خدا کنه این دوروز هم بگذره و اول جون یا همون دوم که وقت خودش بود دنیا بیاد. خواهرم هم جمعه شب میومد.

 

روز جمعه بعد از معاینه مرتب لکه خونی داشتم...یه سری ترشحات هم داشتم. کارم شده بود این که هی برم چک کنم. خیلی هم منتظر درد بودم اما انگار خبری نبود. تا شب شد و رفتیم فرودگاه.خواهرم رو آوردیم خونه. کمی با سوغاتی ها مشغول بودم اما همش فکر جای دیگه بود...هر از گاهی یه چیزای عجیب غریبی تو دستشویی میدیدم...اقای پدر رو صدا میکردم و اونم میگفت اگه نگرانی میخوای بریم دکتر..گفتم نه..اگه بریم دوباره پسمون میفرستن چون هنوز دردی نیومده. خلاصه گذشت و شنبه شد.

شنبه صبحش جایی نرفتیم..با مامانم چت کردیم و خبری نبود...اما دیگه احساس میکردم که بهتره از پد استفاده کنم که هی لباسم کثیف نشه. عصرش رفتیم طرف وینتر پارک قدم زنی.. یه قدم مشدی زدیم...احساس خوبی داشتم. خلاصه شنبه هم گذشت. یکشنبه تصمیم گرفتم آبجی رو ببرم یه جایی خرید. بریم یه گشت و گذاری بکنیم. آقای پدر ما رو گذاشت تو مارکت پلیس و خودش برگشت. یه کم راه رفتیم و قدم زدیم و رفتیم تو مغازه ای که وسایل و صندلی ماساژ داشت...از 3 ساعتی که بیرون بودیم 1 ساعتشو رو این صندلی های نمونه مغازه ولو شده بودیم.هم خرید کردیم هم خستگی در کردیم. تا ظهر که شد و آقای پدر اومد دنبالمون و قرار شد بریم پیتزای ایرانی ناهار بخوریم. کلی خوش گذشته بود.

عصر هم دوباره با آبجی رفتیم پیاده روی جلوی خونمون و یه 40 دقیقه ای راه رفتیم. اما وقتی ایندفه رفتم دستشویی یه چیزی شبیه بدن حلزون، خیلی لزج و یه قسمت هاییش روشن و یه جاهاییش یه کم صورتی و قهوه ای ازم دفع شد. خونده بودم که این پلاگی هست که دهانه رحم رو میبنده و وقتی که از دست بدیش نشانه خوبی واسه زایمان هست اما ممکنه زایمان از 1-2 ساعت بعدش تا 1 هفته بعدش اتفاق بیفته. خواهرم رفت حموم و من چون نمیخواستم نگرانش کنم با آقای پدر رفتیم تو اتاق  که به دکترم زنگ بزنم. بهش گفتم که اینجوریه. اما دردی ندارم. گفت اشکال نداره. اگه دردت گرفت بیا بیمارستان که در هر صورت من از ساعت 6 صبح بیمارستانم. خیالم یه کم راحت شد. شب هم من یه کم گشنه ام شده بود که دلم هوس کرد یه ذره از کوکو سبزیی ای که واسه اومدن خواهری درست کرده بودم و مونده بود بخورم. اونو خوردم با یه کم ماست و خیار. یه جورایی خیلی خسته بودم.

 

ساعت 12 شب رفتیم خوابیدیم. اما من تقریبا هر 1 ساعت یک بار بیدار میشدم و میرفتم دستشویی. نمیدونم چه جوری بود که با وجودی که خیلی هم غذا نخورده بودم اما هر وعده که میرفتم دستشویی باید اجابت مزاج میکردم. دیگه جیش که جای خودش بود. کلافه شده بودم. نمیتونستم خوب بخوابم. بدنم ساعت به ساعت بیدارم میکرد. تا اینکه ساعت 6 صبح شد. و احساس میکردم یه انقباضاتی داره میاد. یه کم دراز کشیدم. دیدم نمیشه بخوابم. دردش بیشتر میشه. هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دوش بگیرم یا نه. دیدم دیگه طاقت دوش گرفتن هم ندارم فقط یه کم تیغ رو برداشتم و قسمت بالایی پاهامو که داشت موهاش سیخ سیخ در میومد رو تیغ زدم. تا ساعت 7-7:30 بود که همینطوری باهاش سر کردم. هی تو اتاق قدم میزدم و وقتی که درد میومد لبه میز توالت رو میگرفتم. وقتی احساس کردم خودشه آقای پدر رو بیدار کردم و گفتم پاشو که وقتشه...

پایان قسمت اول

 ممنون از مامان نلی عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. این خاطره در سه قسمت پابلیش میشه که در روزهای بعد ، ادامۀ این خاطره رو خواهید خوند.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد پارمیس کوچولو، اردیبهشت 88- مالزی-(قسمت دوم و پایانی)

...

من رو گذاشتند روتخت وتخت روازوسط جداکردن وپایه هارو گذاشتن.دکترگفت اجازه می دی پاهاتوبه پایه هاببندیم؟من گفتم مگه می خواین چی کارم کنین؟دکترگفت اینجوری بهتره.که راست هم می گفت.چون موقع پوش کردن، بندی که به پاهام بسته شده بودرومی گرفتم وحس می کردم این طوری قدرتم بیشتره.خلاصه به سخت ترین قسمت که پوش کردن بود رسیدیم.رضاکنارم بودوحضورش بهم دلگرمی می داد.دوتاپرستارکنارم بودن که یکی شکمم رومی مالیدتابه خروج بچه کمک کنه ودیگری به دکترکمک می کرد.

به خاطربی حسی نمی فهمیدم که کی بایدپوش کنم.بهم می گفتن ومن باتمام قدرت پوش می کردم،ولی زورم نمی رسید.اینقدرزورمی زدم که صورتم داغ می شدوفکرمی کردم ممکنه رگ های صورتم بترکه!زمان خیلی دیربرام می گذشت.به نظرم میومدکه ساعت هاست دارم پوش می کنم.دیگه قدرتم داشت تموم می شد.گفتم نمی تونم،که دکترم گفت سرش معلومه وبه رضاگفت که بیاوسربچه روببین.رضاباخنده بهم گفت سرش به اندازه یه ۵۰سانتی معلومه وکچله،همونطورکه دوست داری(آخه من بچه کچل دوست داشتم)ولی من دیگه زوری برام نمونده بود.گفتم نمی تونم.دکترگفت من بهت کمک می کنم وازروش وکیوم استفاده کرد.یک جورمکش که کمک می کردبچه بیرون بیادودراون حین من باید بازهم پوش می کردم.چندتاپوش دیگه کردم که یهواحساس کردم یه چیزی ازتووجودم کنده شد...

ساعت ۱۱:۵۵شب بودکه دخترم به دنیااومد.تمام اون ترس ونگرانی وهیجان جای خودش روبه عشق داد.عشقی که یهوبه وجوداومد.جوشیدن این عشق روازعمق وجودم احساس می کردم.بی اراده وباصدای بلندگریه می کردم.هیچ کنترلی نمی تونستم روی احساساتم داشته باشم.اینقدربلند گریه می کردم که فکرمی کردم تمام بیمارستان دارن صدای منو می شنون.نمی تونستم چشمام روبازکنم.پرستاری که کنارم بود بهم می گفت مامی چشماتو بازکن.بچه روببین.بچه روگذاشتن روی شکمم وپرستاردست منوگرفت وگذاشت روش.چشم هام روبازکردم،زیباترین موجود دنیارودیدم.دخترکوچولوی صورتی من که باتمام وجودش گریه می کرد.بعددکترجفت روبیرون کشیدوشروع کردبه بخیه زدن.توهمون اتاق بچه روشستن که ماهم ببینیم وبعددادنش بغل رضاکه اون هم خیلی خوشحال بودوگریه می کرد. بعدازاون هم بردنش بیرون.

بعدازاتمام بخیه هامن روبردن بخش وپارمیس روآوردن که من شیربدم،که البته من شیرنداشتم.رضابه خانواده هامون خبردادوبعدباران تلفن هابودکه تاساعت۳شب می بارید!خلاصه که بعدازاون بالاخره من خوابیدم.هیچ دردی به جزدردجای اون آنژیوکذایی نداشتم.صبح که بیدارشدم احساس ضعف می کردم وجای بخیه هاخیلی دردناک بود.ساعت ۷ بودکه دکترم اومد،چک کردوگفت همه چیزخوبه ویک سری قرص شیرساز،مسکن وآنتی بیوتیک تجویزکرد.به اضافه یک شربت که مثل مسهل عمل می کردتابرای دستشویی رفتن جای بخیه هادردنگیره.خلاصه که چهارشنبه بعدازظهرمرخص شدم.

ازاون موقع تاجمعه ظهرکه پدرومادرم برسن من ورضاخودمون کارهای پارمیس روکردیم که خیلی سخت بود.اون دوشب من اصلاًنخوابیدم وباهرحرکت یاصدای پارمیس ازجام می پریدم.ولی خوب به هرحال گذشت.پدرومادرم ۲۰روزاینجابودن وازبعدازاون خودم همه کارهاروانجام دادم.

 

من کلاًبارداری بی دردسروزایمان راحتی داشتم.درطول بارداریم من فقط ۲ماه ویارداشتم ویک ماه به خاطرخونریزی استراحت داشتم.به غیرازاون بقیه بارداریم راحت بود.وزن قبل ازبارداریم ۵۸کیلوبودباقد۱۷۴که خیلی متناسب بودم.درآخرین هفته بارداریم ۶۶کیلوشدم.یعنی کل اضافه وزنم ۸کیلوبود.اندازه شکمم هم درحاملگیم خیلی کوچیک بودبه طوری که توی ماه نه دکترم می گفت مثل ۵ماهه هاهستم!یک ماه بعداززایمان به وزن وسایزقبل ازبارداریم برگشتم.ازروزسوم بعداززایمان هم صاحب شیرشدم که پارمیس چندروزنمی خوردوخیلی دردناک بودامابه کمک دکتراطفال پوزیشن صحیح نشستن وخوابیدن برای شیردهی رویادگرفتم وخوشبختانه ازروزششم شیرمن شدتنهاغذای پارمیس.یعنی پارمیس تنها۶روزاول شیرنخورد.

 

مسئله دیگری هم که برام پیش اومدچرک کردن جای بخیه هابود،باوجودی که خیلی بهداشت رورعایت می کردم ولی این اتفاق افتاد،بعدازیک هفته به جای این که دردبخیه هاخوب بشه دردناک ترومتورم بودکه دکتردوباره بهم چرک خشک کن ومسکن داد.همینطوریک شامپوکه بعدازدستشویی بایدخودم رومی شستم وبتادین که باپنبه روی بخیه هابایدمی زدم.گفت که بایددامن بپوشم وتاجایی که می شه جای بخیه هاخشک باشه وهوابخوره.به جزاین هاتقریباًدیگه هیچ مورددیگه ای نبودومن تونستم کم کم خودم روباشرایط جدیدوفق بدم. وزن پارمیس جون هنگام تولد۳کیلوو۲۰۰گرم،قدش ۴۸سانتی مترودورسرش ۳۳سانتی متربود.

 

پایان

باز هم تشکر میکنم از سمیرای عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد پارمیس کوچولو، اردیبهشت 88- مالزی-(قسمت اول)

یکشنبه ۱۲آپریل بودومن دردومین روزازهفته سی ونه بارداریم بودم.دکترتاریخ زایمانم رو۲۵آپریل تخمین زده بودوقراربودروزجمعه یعنی شش روزبعد، پدرومادرم ازایران بیان تابرای به دنیااومدن دخترکوچولوی من اینجاباشن.

صبح یکشنبه خواب بودم که باکمردردی خفیف شبیه درد پریودازخواب بیدارشدم.ساعت ۶:۴۰صبح بود.خوابیدم وساعت۷:۱۵بادردی مشابه بیدارشدم،بااین فکرکه ممکنه این هاانقباضات کاذب ماه های آخرباشه وامکان نداره که دخترمن قبل ازاومدن پدرمادرم به دنیابیاددوباره خوابیدم.ساعت ۸بازهم همون دردبیدارم کردودیگه نتونستم بخوابم،هیجان زده بودم،یعنی واقعاًامروزاون روزیه که منتظرش بودم؟یعنی دخترکوچولوی من بدون حضورپدرمادرم به دنیامیاد؟

خودم روسپردم به تقدیروچشمهام روبستم.وقتی ساعت ۸:۳۰ بازهم همون دردبه سراغم اومدازجام بلندشدم.صبحانه خوردم.دوش گرفتم.ساک بیمارستان خودم ودخترم روبرای چندمین بارچک کردم وساعت حدود۱۰ بودکه رضاروبیدارکردم. تابعدازظهردردهاتقریباًهر ۲۰دقیقه تکرار می شد.شدت دردهانسبت به صبح بیشترشده بودولی هنوز قابل تحمل بودن.ساعت۶بعدازظهربودازجام بلندشدم تابرم عصرونه بخورم که خروج مایع زیادوگرمی روازبدنم احساس کردم.اینقدرگرم بودکه فکرکردم خونه،ولی وقتی نگاه کردم دیدم مثل آب شفافه،فهمیدم که کیسه آبم پاره شده.باوجودی که درطول بارداریم درموردعلامت های آغاززایمان خیلی مطالعه کرده بودم واطلاعات زیادی داشتم ولی می ترسیدم.ترس همه وجودم روگرفته بودوبدنم به وضوح می لرزید.الآن که فکرمی کنم نمی دونم چرااون موقع اینقدرمی ترسیدم؟!به رضاگفتم که آماده بشه وساک هاروبزاره توماشین.سریع لباس پوشیدم وحوله تمییزی بین پاهام گذاشتم وبه طرف بیمارستان حرکت کردیم.بارون میومدوهواداشت تاریک می شد.بیمارستان خیلی نزدیک بود،زودرسیدیم.رضارفت وبایک پرستاروویلچیربرگشت.من روباویلچیربردن داخل.

کارهای پذیرش خیلی سریع انجام شدومن روبردن توی اتاقی که قراربودبعداززایمان اونجا بستری بشم.ساعت۶:۳۰دکترم اومد.معاینه کردوگفت۳سانتی متردایلیت شدم واحتمالاًامشب فارغ می شم.گفت که اگه می خوای اپیدورال بزنی بایدالآن بگی ومن هم گفتم که می خوام.ازبعدازپاره شدن کیسه آب دردهام شدیدترشده بودومن که همیشه ازدردزایمان می ترسیدم ازقبل به دکترم گفته بودم که اپیدورال می خوام.دکترم گفت که بایدمنتظردکتربیهوشی باشم ورفت.بعدیک پرستاراومدتابرام آنژیوبزنه.نمی دونم پرستاره حالش خوب بود،کارش خوب نبودیاکارش خوب بود،حالش خوب نبود،طوری آنژیوروزدکه سوزنش خوردبه استخوان دستم ومن نفسم بنداومد،ناخواسته فریادزدم وگریه کردم،اون هم سوزن روکشیدبیرون ولی دردوحشتناکی داشت که قطع نمی شد یکی ازبدترین دردهایی که من توتمام  زندگیم داشتم،تایک هفته جاش دردمی کردوکبودبود.طفلک پرستاره خیلی معذرت خواهی کردومن سعی می کردم بگم عیب نداره ولبخندبزنم ولی نمی شد،تااین که دکتربی هوشی اومدوبرام آنژیوروزدکه دردنداشت وبعداپیدورال رو زد.به این ترتیب که من لب تخت نشستم ویه بالش بهم دادن تابغل کنم ورضاروبه روی من ایستادومن سرم روتکیه دادم بهش.بعددکتردوتاآمپول بی حسی به پشتم زدواپیدورال روتزریق کردکه من نمی فهمیدم ونمی دونستم که چه کارمی کنه ولی بعدهارضابرام تعریف کردکه زدن اپیدورال خیلی پیچیده بوده.

توی آنژیو هم سرمی زدن که باعث می شدمن زودتردایلیت بشم.به شکمم هم چیزهایی وصل کردن که روی مونیتورضربان قلب بچه واندازه دایلیت شدن وچیزهای دیگری رونشون می داد.بعدازدقایقی دکتربی هوشی برگشت ومن بهش گفتم که بی حس نشدم ومی تونم پاهام روحرکت بدم،دکترگفت کسانی که اپیدورال می زنن می تونن راه برن،بعدیه بطری پلاستیکی آوردوچسبوند به دستم خیلی سردبودهمون رو وقتی به پهلوم چسبوندسرماش رواحساس نمی کردم.بهم گفت مطمئن باش که بی حس هستی ورفت.ازبعدازاپیدورال من دیگه هیچ دردی نداشتم وخیلی راحت بودم.تنهاعارضه ای که برام داشت خارش شدیدشکمم بودکه باازبین رفتن اثراپیدورال اون هم رفع شد.به هرحال دیگه دردنداشتم وانتظاربرام راحت تربود.

ازرضاخواستم که به مامانم خبربده تابرام دعاکنه.طفلک مامانم دوست داشت کنارم باشه اما چه کنیم که دخترک عجله داشت وصبرنکردتاپنج روزدیگه پدرومادرم برسن.ساعت۱۱شب دکترم اومدومعاینه کردوگفت که۹سانتی متردایلیت شدم وهمینطورگفت که من خیلی خوش شانسم که اینقدرزوددایلیت شدم وبایدبه اتاق زایمان برم.بازهم ترس وهیجان به سراغم اومدومی لرزیدم.پرستاری که دستیاردکتربودازم پرسیدسردته؟گفتم نه ازترس دارم می لرزم.خندیدوگفت که نگران نباشم.من روبردن اتاق زایمان.یه اتاق ساده وسفید...

ادامه دارد

 

 

ممنون از سمیرای عزیز بابت نوشتن و ارسال این خاطرۀ قشنگ. قسمت دوم  این خاطره هم در یکی دو روز آینده پابلیش میشه.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد شنتیا کوچولو- آذر 87- شیراز -(قسمت دوم و پایانی)

 ...

تا صبح توی راهرو موندم (در حالی که همه تخت های اورژانس خالی بودن اما اجازه ندادن که من توی اتاق اورژانس بمونم، چون می خواستن در رو ببندن و بخوابن!).شب بدی بود.دردها نا منظم بودن. کمترین فاصلشون 3 دقیقه بود و بیشترینش 10 دقیقه. تا صبح فاصله دردهارو اندازه می گرفتم.

 صبح که شیفت بیمارستان عوض شد، من داشتم استفراغ می کردم. هنوز ویار دست از سرم بر نداشته بود. دیگه از درد کلافه شده بودم و از اینکه باور نمی کردن که من دردهام واقعیه! گریم گرفته بود. شوهر و مامانم فقط دلداریم می دادن اما کاری از دستشون بر نمی یومد. یکی از ماما های شیفت صبح  متوجه شد که من دارم درد می کشم. اومد سراغم و گفت برم تا معاینم کنه. نمی دونید چقدر خوشحال شدم. اما دهانه رحم همون 3 سانت باز شده بود. وقتی گفتم که من دیشب تا حالا وضعیتم همینه و شیفت شب کاری برام انجام نداده، حسابی عصبانی شدن.

خیلی سریع کمک کردن تا لباسمو عوض کنم بعد هم سرم وصل کردن و ازم خون گرفتن. مامانم که خیلی نگران بود پرونده قلبمو بهشون داد. انگار دوست داشت یه جورایی منو مجبور کنه که سزارین بشم. تا پروندمو دیدن خواستن که بفرستنم برای سزارین! اما خوشبختانه اکو  و نامه دکتر  به تائید اینکه می تونم طبیعی زایمان کنم همراهم بود.

در عرض کمتر از 15 دقیقه توی اتاق درد بودم. جای جالبی نبود، همه داشتن درد می کشیدن. دوباره معاینه. دهانه رحم روی 3 سانت مونده بود. 1 آمپول توی سرمم تزریق کردن. بعد فهمیدم سوزن فشار بوده ( اصطلاح علمیشو نمی دونم، فقط می دونم که انقباضات رحمی ایجاد می کنه). بعد هم کیسه آبمو پاره کردن. کیسه آبمو که پاره کردن یه مایع بسیار گرمتر، زلال تر، و با حجمی بیشتر از آنچه که تصور می کردم به بیرون سرازیر شد.

تا این لحظه فکر می کردم که چه خوب دارم انقباضات رحمی رو تحمل می کنم و صدام هم در نمی یاد!

اما از اون لحظه به بعد دردم به میزان 30 برابر بیشتر شد. ساعت حدود 11 صبح بود که احساس کردم دیگه نمی تونم تحمل کنم. در همین حال که از درد به خودم می پیچیدم، سعی می کردم خودمو کنترل کنم و داد نکشم. در همین حال یه ماما اومد و خواست که نوار قلب بچه رو بگیره. اما مگه من می تونستم بی حرکت بخوابم. اون بیچاره هم نمی تونست کارشو انجام بده. همش می گفت اشکال نداره هر چی دوست داری داد بکش! یا دست منو فشار بده.  این بهترین جمله ای بود که توی اون وضعیت دوست داشتم بشنوم. اما داد کشیدن و فشار دادن دست اون طفلک هم تاثیری در تحمل درد نداشت. گرفتن نوار قلب تموم شد و من همچنان درد می کشیدم.تا اینکه یه رزیدنت به کمکم اومد و بهم ماسک گاز و اکسیژن داد. من هم ماسک رو گذاشتم روی صورتم و تا تونستم نفس های عمیق کشیدم. تا اینکه به یک خلسه عمیق فرو رفتم. نیمه بی هوش بودم اما درد ها رو احساس می کردم. فقط به نظر می یومد که شدتشون یه کم کمتر شده.

 احساس می کردم دیگه فاصله ای بین دردها وجود نداره و فقط درد هست که برای یک ثانیه شدتش کمتر می شه و دوباره برمی گرده.توی این مدت بیشتر از 10 بار معاینه شدم، اما دهانه رحم فرقی نکرده بود و همون 3 سانت بود. ساعت حدود 12:30 بود که دوباره معاینه شدم. وقتی مرزیدنت گفت که دهانه رحم 5 سانت باز شده، انگار دنیا رو بهم دادن. در همین حال همون رزیدنتی که معاینم کرده بود با خونسردی گفت: این همه این گاز رو استنشاق می کنی برای بچه ضرر داره ها! اما نمی دونم چرا اینو از همون اول بهم نگفتن. ماسک رو گذاشتم کنار و سعی کردم نفس های عمیق بکشم.

یکدفعه یک درد و فشار خیلی زیاد که از داخل به مقعد وارد می شد رو احساس کردم. توی مدت خیلی کوتاهی این فشار اونقدر شدید شد که حالت زور زدن رو ایجاد کرد. دیگه نمی تونستم بخوابم. خواستم بلند بشم که یه رزیدنت دیگه به طرفم اومد. دوباره خوابیدم تا معاینه کنه. وقتی معاینه کرد خیلی هول شد و گفت ویلچرو بیارن. شاید سر بچه رو توی دستش احساس کرده بود.

از شدت درد نمی تونستم از تخت پایین برم. به هر زحمتی بود با کمک همون رزیدنت روی ویلچر نشستم و به اتاق بغل که اتاق زایمان بود رفتم. احساس می کردم از روی ویلچر بلند شدن و روی تخت زایمان خوابیدن از کوه کندن هم سخت تر هست. وقتی روی تخت خوابیدم باز هم همون فشار اون حس زور زدن رو ایجاد می کرد. هنوز 1 دقیقه از خوابیدنم روی تخت زایمان نگذشته بود و رزیدنت اتاق زایمان سعی می کرد برام توضیح بده که باید چطور همکاری کنم که یکدفعه یه حس خالی شدن بهم دست داد و همه دردها غیب شدن. چند ثانیه گیج بودم و نمی تونستم بفهمم چی شده که صدای گریه بچم توی اتاق طنین انداخت. باورم نمی شد. همه چیز تموم شده بود. ساعت دقیقا یک ظهربود. گفتم بچمو نشونم بدید. توی پارچه سبز اتاق عمل پیچیده شده بود. معصوم و خوشحال. همش خدارو شکر می کردم.

پسرمو بردن توی بخش و من می تونستم تا نیم ساعت دیگه دوباره ببینمش و در آغوش بگیرمش. پسرم 2:450 گرم وزن داشت (حتی از وزن تخمینی سونوگرافی هم کمتر) و 50 سانتی متر قد.

رزیدنت اتاق زایمان مدام می گفت که سرفه کن تا چیزی توی رحم نمونه و من با تمام توان این کارو می کردم. بعد هم شروع کرد به بخیه زدن. تعداد بخیه ها زیاد بود، چون اندازه برشی که ایجاد کرده بود تا مقعد بود. اما خیلی دقیق و ظریف بخیه زد. به طوری که 20 روز بعد از زایمانم دیگه حتی جای بخیه ها دیده هم نمی شد.

تا صبح روز بعدش هم من و هم پسرم خواب آلود بودیم که به خاطر استفاده از ماسک گاز بود.

یک شب توی بیمارستان بودم و فردای اون روز مرخص شدم. و شب توی خونه یه عالمه مهمون داشتیم اما من انگار نه انگار که زایمان کرده بودم. حتی یک ساعت هم نخوابیدم.که این از مزایای زایمان طبیعی هست و من خیلی خوشحالم که سزارین نشدم.

البته نا گفته نماند که پسرم در 4 روزگی زردی داشت و مجبور شدم چند روز توی بیمارستان کنارش باشم که همین مسئله باعث شد به بخیه هام فشار بیاد و مجبور بشم چند روز استراحت کنم.

در مورد بیمارستان هم من توی بیمارستان حافظ که یک بیمارستان دولتی هست زایمان کردم. (من شیراز زندگی می کنم.) دلیلم برای انتخاب بیماستان دولتی فقط تفاوت هزینه بیمارستان دولتی و خصوصی بود. و دلیلم برای انتخاب بیمارستان حافظ از بین بیمارستان های دولتی تجهیزات پیشرفته ای بود که برای مواقع خاص و اورژانسی داشت.

در موردتحمل  سختی های بارداری و زایمان باید بگم که هیچ دارو، راهکار، و روشی بهتر از داشتن روحیه خوب نیست. داشتن روحیه بالا و نداشتن استرس به مادر انرژی و توان مقابله با همه سختی هارو میده.

 

یکساعت بعد از تولد

دو ساعت بعد از تولد

 

روز چهارم بعد از تولد

بیست و یک روز بعد از تولد

شنیتا در روز بیست و هشتم بعد از تولد

پایان

 

از مامان شنتیای عزیز ممنونیم که این خاطرۀ زیبا رو برامون ارسال کردند و برای خودشون و کوچولوی نازشون آرزوی سلامتی و نیکروزی میکنیم.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد شنتیا کوچولو- آذر 87- شیراز -(قسمت اول)

 

4 سال بود که از ازدواجمون می گذشت و من 25 سالم بود وحداقل تا 4-3 سال دیگه اصلا تصمیم به بچه دار شدن نداشتم. نه من و نه شوهرم حتی بهش فکر هم نمی کردیم. مخصوصا که تازه 6 ماه بود که من مجبور شده بودم عمل  باز قلب انجام بدم!

19 فروردین 87 بود. 4-3 روز از تاریخ پریودم می گذشت و این کاملا عادی بود. اما صبح با یک حالت تهوع و سرگیجه وحشتناک از خواب بیدار شدم. و گلاب به روتون حسابی استفراغ کردم!

نمی دونم چرا ولی یک دفعه دلم ریخت و یک لحظه تصمیم گرفتم که تست بارداری بدم! (وقتی یادم می یاد خودم هم باورم نمی شه که چطور این فکر به ذهنم رسید)... ساعت 9 صبح بود که توی آزمایشگاه منتظر جواب آزمایشم بودم و در تمام مدت با خودم فکر می کردم که چه احمقانه که اومدم تست بارداری دادم...محاله که باردار باشم! که در همین لحظه همون آقایی که ازم خون گرفته بود صدام کرد و با لبخند گفت : قدمش مبارکه!

دنیا دور سرم چرخید... فشارم افتاد و همون جا افتادم روی صندلی. برام آب قند آوردن! جالب اینجاست که فکر کردن از خوشحالیه!...وقتی حالم بهتر شد، تازه زدم زیر گریه و از آزمایشگاه اومدم بیرون، تا خونه گریه می کردم ! تا یکی-دو ساعت گیج بودم تا به شوهرم تلفن کردم و با گریه جریانو گفتم. اون هم شوکه شد، اما ناراحت نشد. تازه یه جورایی خوشحال هم شد! فقط نگران من بود.

همون روز با اطمینان کامل که مجوز سقط بهم میدن (به خاطر عملی که انجام داده بودم و قرص هایی که می خوردم) رفتم دکتر زنان. اما دکتر گفت هیچ ممانعتی برای بارداری ندارم! تازه دروغی کلی قرص دیگه هم به لیست قرصهایی که می خوردم اضافه کردم، اما سودی نداشت و دکتر گفت : بچه 3-2 هفته بیشتر سن نداره و هنوز از خون تو تغذیه نمی کنه.

با دکتر قلبم تماس گرفتم. نوبت اکو داد. اما تاثیری نداشت اون هم دلیلی برای سقط نمی دید. هر چی دکتر می رفتم همه می گفتن نیازی به سقط نیست. تا اینکه تصمیم گرفتم دست به دامن آمپول بشم...اما یک لحظه همه چیزو خواست خدا تصور کردم و از تصمیمم منصرف شدم و خواستم که بچمو نگه دارم!

ویارم وحشتناک بود...در تمام مدت 24 ساعت استفراغ می کردم...حتی شب تا صبح... نه دارو، نه سرم، و نه هیچ توصیه و راهکاری تاثیر نداشت. بخیه و جای عمل قلبم روی قفسه سینم از شدت استفراغ ملتهب شده بود و به شدت آزارم می داد. دیگه جونی برام نمونده بود. زیر دلم به شدت درد می کرد، و سوزش وحشتناکی در قسمت تخمدان هام داشتم. دکتر دلیل این دردها رو رشد سریع بچه می دونست!

وضعیت جسمی که داشتم زندگیمو مختل کرده بود. کارمو از دست دادم، کلاس زبان فرانسمو دیگه نرفتم، و بی خیال کنکوری که برای کارشناسی ارشد داده بودم شدم (بعدا که جوابش اومد ، دیدم که قبول شدم و فقط گفتم بی خیال) فقط توی خونه بودم و گاهی که بهتر بودم توی اینترنت مطالبی راجع به بارداری می خوندم.

منتظر بودم ویارم از ماه سوم بهتر بشه، اما نشد.هر ماه وزن کم می کردم. از 56 کیلو به 50 کیلو رسیدم. هیچ غذایی نمیخوردم و به شدت سوزش معده داشتم.

اما در تمام این مدت روحیم خیلی خوب بود و به عزیز کوچولویی که در وجود من رشد می کرد فکر میکردم. در تمام مدت روز باهاش حرف می زدم و تصورش می کردم، و با فکر کردن بهش سختی هارو برای خودم قابل تحمل می کردم.

از اونجایی که با شوهرم نسبت فامیلی داشتیم، می خواستیم قبل از بچه دار شدنمون آزمایش ژنتیک بدیم، اما با شرایطی که پیش اومد، موفق نشدیم و این تنها نگرانیم بود. با مشورت با دکترم قرار شد آزمایش FMF انجام بدم. برای این آزمایش نمونه خون من و یک جواب از سونوگرافی در هفته 11 بارداری را به مرکزی در آلمان فرستادن که 2 هفته بعد جوابش اومد و تمام نگرانی های من برطرف شد.

4 ماه و نیم از بارداریم میگذشت که به شدت تصادف کردم. چون کمربند بسته بودم چیزیم نشد فقط فرمان ماشین به شدت با شکمم برخورد کرد! شب تا صبح توی بیمارستان بودم. چند بار ازم خون گرفتن تا مطمئن بشن که جفت جدا نشده، اما خدا مراقب کوچولوی بی دفاع من بود. فردای اون روز فرستادنم سونوگرافی. بچه مشکلی نداشت و تازه جنسیتش هم معلوم شد و گفتن که شازده ما آقا پسر تشریف دارن!

تا 6 ماهگی ویارم شدید بود. اما از اون به بعد یه کم بهتر شد و کم کم فقط صبح تا ظهر حالم بد بود. و من شروع به اضافه کردن وزن کردم.

 توی 8 ماهگی بودم که تصمیم گرفتیم به خاطر آقای نی نی به یه خونه بزرگتر اسباب کشی کنیم. با اینکه همه کارهارو شوهرم انجام می داد اما خیلی به من سخت گذشت و باعث شد که زیر دلم به شدت درد بگیره. همش می ترسیدم که بچه نا رس به دنیا بیاد. چون هم مامانم و هم خواهرم این تجربه رو داشتن.چند روز استراحت کردم تا بهتر شدم.

در تمام مدت 9 ماه، همیشه حال نی نی خوب بود و به رشد نرمال خودش ادامه می داد و کار من مطالعه بود. از مطالعه راجع به دوران بارداری گرفته تا زایمان و نگهداری از نوزاد و تربیت کودک و روانشناسی و غیره!

توی این 9 ماه بیشتر از اینکه طپش قلب و درد قلب اذیتم کنه، جای بخیه ها اذیتم می کرد و گاهی کارمو به بیمارستان می کشوند.

دوست داشتم طبیعی زایمان کنم. با دکترم مشورت کردم و گفت که مشکلی برای زایمان طبیعی ندارم. از این بابت خیلی خیلی خوشحال بودم. دلیلم برای انتخاب زایمان طبیعی این بود که در زایمان طبیعی 1. می تونستم اولین کسی باشم که بچمو می بینم-2. از بیهوش شدن متنفر بودم-3. می تونستم یکی- دو روز بعد از زایمان از پس کارهای خودم بر بیام-4. نوزاد هایی که با زایمان طبیعی به دنیا می یان هوشیارترند-5. دوست نداشتم بعد از زایمان سرم توی دستم باشه-6. دوست نداشتم جای بخیه روی شکمم بمونه-7.توی زایمان طبیعی به خاطر فشار خروج جنین از مجرای زایمان،یک سری مواد مضر موجود در روده نوزاد دفع می شه و منجر به مشکلات گوارشی نمی شه-8.در زایمان طبیعی احتمال آسیب به روده وجود نداشت-9. با زایمان طبیعی احساس غرور و شجاعت بهم دست می داد-10. مطمئنا هر چیزی طبیعیش بهتر!

همه این موارد نتایجی بودن که از مطالعه ده ها مقاله و کتاب راجع به مقایسه زایمان طبیعی و سزارین بدست آورده بودم.  

26 آبان یعنی هفته 37 که برای چک آپ روتین رفتم، دکتر گفت هنوز 3 هفته مونده اما احتمالا تا 2 هفته دیگه زایمان می کنم. خیلی خوشحال بودم و برای دیدن عزیزترین چیزی که توی دنیا داشتم لحظه شماری می کردم.

یک هفته بعد، یعنی هفته 38 دوباره برای چک آپ رفتم. همه چیز نرمال بود اما دکتر خواست که یه نوار قلب از بچه بگیره. ضربان قلب بچه بالا بود. به همین دلیل گفتن که باید سونوگرافی انجام بدم. تا اگر نیاز باشه بستری بشم. اما سونوگرافی خیلی خوب بود. تنها چیزی که به شدت نگرانم کرد این بود که وزن بچه توی سونوگرافی 2600 کیلو گرم تخمین زده شد.وقتی برگشتم خونه حالم اصلا خوب نبود. خواستم که بخوابم، اما نمی شد. زیر دلم و کمرم به شدت درد می کرد. شب تا صبح از این درد بیدار بودم. به طور نا منظم درد میومد و بعد آروم می شد. فردا صبح تا ظهر هم همین طور بود. احساس می کردم درد های کاذب هستند. اما از ظهر به بعد منظم شدند و هر 10 دقیقه یک بار درد می یومد. اما چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید. مطمئن شده بودم که زایمانم نزدیکه. فکر می کردم تا فردا زایمان می کنم. یک دفعه احساس کردم که یک عالمه کار برای انجام دادن دارم. با شوهرم تند تند خونه رو مرتب می کردیم. لباس کثیف هارو توی ماشین ریختم، ظرف هارو شستم. تند تند گردگیری می کردم، و در همین حال دردها 10 دقیقه یکبار می یومدن و هر بار شدیدتر. مامانمو خبر کردم. ساعت 10 شب رفتم دوش گرفتم. در تمام مدت از خودم می پرسیدم "واقعا داره تموم می شه؟" و احساس می کردم دلم برای این روزهای سخت تنگ می شه! مامانم اصرار داشت که زودتر بریم بیمارستان. اما من دلم می خواست معطل کنم. و شوهرم وقتی ظاهر خونسرد من رو می دید مطمئن می شد که حالا حالاها خبری از نی نی نیست. بالاخره ساعت 11:30 رضایت دادم که بریم بیمارستان. به شوهرم گفتم که امشب منتظر اومدن بچه نباش. بچه فردا میاد. اما اون مطمئن بود که بچه تا هفته دیگه هم نمی یاد.

وقتی به اورژانس بیمارستان رسیدم دیگه از درد نمی تونستم  راه برم. درد زیر شکمم بود و یک کم هم کمرم. وقتی رزیدنت شیفت شب اورژانس گفت بخواب تا معاینت کنم، دلم ریخت. چون همه افرادی که در مورد سختی زایمان طبیعی ازشون پرسیده بودم، گفته بودن که سخت ترین قسمتش معاینه توی درد هست.اما وقتی رزیدنت اورژانس معاینم کرد، فهمیدم که ترسم کاملا بی مورد بوده، چون درد چندانی نداشت. رزیدنت با بد اخلاقی گفت دهانه رحم فقط 3سانت باز شده، اما سر بچه فیکس نشده. پس نمی تونم بستریت کنم. اما خونه هم نباید بری چون ممکنه کیسه آبت پاره بشه و تا دوباره خودتو برسونی بیمارستان ممکنه هر بلایی سر بچه بیاد! گفتم خوب چه کار کنم؟ و اون گفت نمی دونم! در اون لحظه نمی دونستم چکار کنم. هر چی گفتم از خونه تا اینجا فقط 15 دقیقه توی راه هستم، گفت هر بلایی سر بچه بیاد مسئولیتش با خودته. آخر سر هم گفت: می تونی توی راهرو بیمارستان بمونی تا فاصله دردهات 1 دقیقه یکبار بشه!

با این حرفهای رزیدنت شیفت شب دیگه دل خونه رفتن نداشتم. ...

ادامه دارد

 

 

با تشکر از مامان شنتیا برای ارسال این خاطرۀ قشنگ که قسمت اولش رو اینجا خوندید.

 

قابل توجه مامانهای عزیز ، مطالبی در مورد سندرم SIDS(مرگ ناگهانی نوزاد)در وبلاگ کودک شیرین من توسط پروین عزیز ترجمه و قرار داده شده . توصیه میکنم که حتماً مطالعه اش کنید.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نور کوچولو- مهر 1387- قاهره- (قسمت سوم و پایانی)
!

داشتن شوشو در کنارم واقعا برای من بهترین همراهی بود. مثل بچه ای کوچیک بودم که نوازشهای شوشو من رو آروم میکرد. کم کم دیگه از راه رفتن خسته شده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم. ساعت ۶ اومدن باز چک کردن و ۶ سانت دایلت شده بودم. این یعنی اینکه بدنم در حال انجام دادن کارش هست و از این نظر خوشحال بودم. برامون نهار و شام آوردن ولی من حتی میل خوردن هم نداشتم و نه اینکه اجازه خوردن داشتم. شوشوی بیچاره که همراه من خسته شده بود چیزی خورد و یک کم دراز کشید ولی با هر انقباض و سر و صدای من میومد و سعی میکرد که من رو آروم کنه.

 ساعت ۸ باز هم همون ۶ سانت دایلت مونده بودم و دهانه رحم خیلی نازک شده بود و بدنم در حال انجام کارش بود. بعد از این دردها خیلی قوی و بدون هیچ توقفی در جریان بودن. ازشون خواستم که یک مسکن بهم بزنن. مسکن کمی بهم آرامش جزئی داد ولی دوام زیادی نداشت. ساعت ۹.۳۰ دکتر خودم اومد که من رو چک کنه. بین ۸ تا ۹ سانت دایلت شده بودم ولی هنوز کیسه آب پاره نشده بود. دیگه طاقت نداشتم و درد امانم رو بریده بود. پرستار میگفت که داد نکشم و نفس بگیرم ولی دیگه من هیچ قدرتی برام نمونده بود. دلم میخواست که زود به مرحله فشار دادن برسیم. دکترم گفت که اگه بخوام اپیدورال بزنم هنوز فرصت دارم ولی من باز ممانعت کردم. من که این همه درد رو تحمل کرده بودم دیگه چیزی نمونده بود.

من و شوشو پرسیدیم که چقدر دیگه مونده؟  گفت زیاد نمونده حداکثر یکساعت و نیم دیگه. من که فکر میکردم تا صبح باید همینطور بمونم، با این حرف دکتر بیشتر آروم شدم. باز من رو چک کردن و دکتر گفت که من رو به اتاق زایمان منتقل میکنند که کیسه آبم رو پاره کنند و اگه خدای نکرده مشکلی پیش اومد بتونن سریع من رو برای سزارین اورژانس آماده کنند. لباس آبی پشت باز تنم کردن و روی تخت خوابیدم. شوشو هم پشت سرم داشت میومد. بهش اول گفتم دوربین نیاره. نمیدونم چرا اصلا این حرف رو زدم! شاید دلم نمیخواست از درد کشیدنم فیلم بگیره ولی از بچه چی؟! درد فکرم رو مختل کرده بود. ولی با این همه درد خوشحال بودم!

من رو به اتاق زایمان بردن با تختی که دو تا پایه داشت و من رو خوابوندن. توی این گیرو دار دیدم شوشوم نیست. هی گفتم من شوهرم رو میخوام. گفتن داره میاد. من هم با حالت عصبی هی میگفتم شوهرم کجاست؟ الان اینجا بود. میترسیدم نزارن بیاد تو. دکترم اومد گفتم دکتر شوهرم رو بزارین بیاد تو. الان باز یاد این صحنه میافتم خنده ام میگیره. بیچاره دکتر و دستیاراش گیری کرده بودن با من. دکتر میگفت بابا داره میاد داره لباس میپوشه. دیدم شوشو با لباس اتاق عمل وارد شد و رفته بوده دوربین بیاره! خلاصه دکتر بهم گفت که بدنم رو سعی کنم ریلکس کنم و بعد کیسه آب رو پاره کرد.یهو حس کردم که یه مایع گرمی تمام زیرم رو پر کرده. تموم شدنی هم نبود. ناگهان دردها به اوج خودش رسیده بود و شکمم مثل یه سنگ سخت شده بود. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت که حداقل اجازه بدم که گاز تنفس کنم وقتی که دردها به اوج خودش میرسه. ولی من باز ممانعت کردم!.میدونستم که گاز من رو گیج میکنه!.

 خلاصه از اونها اصرار و از من انکار! دکترم گفت که به پهلوی راستم بخوابم تا بچه در جای اصلی خودش قرار بگیره. بعد از یه مدتی دوباره به پشت خوابیدم و گفتن که باید صبر کنیم. ولی این مدت دیگه دردها تحمل آور نبود. با این حال دوتا عکس هم از شوشو در اون لباسها گرفتم که الان خنده ام میگیره. ساعت ۱۱.۱۰ بود. دکتر و عوامل اتاق همه بیرون ایستاده بودم. فقط من و شوشو توی اتاق بودیم و من  هی جیغ میزدم یکی بیاد به من کمک کنه!!!بعد بخودم میگفتم اینا چرا صدای من رو نمیشنون!!! خلاصه بعد از یه بیست دقیقه ای دکتر اومد و گفت وقتشه که زور بزنم.

خوب بالاخره به لحظه موعود رسیده بودم ولی طاقتی برای زور زدن نمونده بود! با این حال تمام انرژیم رو جمع کردم و زور میزدم. اما این گاز لعنتی من رو گیج میکرد برای همین هی از روی صورتم برش میداشتم یکبار هم اصلا از دستش کندمش! الان یادش میافتم کلی خندم میگیره. دکترم میگفت عجب مریض ایرانی لجبازی هستی ها!!! دیگه خلاصه با چندین زور که یادمه آخریش انگار هر چی توی بدنم بود داشت میومد بیرون و دیگه یهو همه دردها تموم شد....

ساعت ۱۱.۳۰ اول اکتوبر پسرم (نور) بدنیا اومده بود. وزنش ۴.۲۰۰ کیلو و ۵۳ سانت قدش موقع زایمان بود. آوردنش گذاشتنش روی سینه ام و من هم هی به شوشو میگفتم که ببین و خلاصه لحظه ای بود که هرگز فراموش نمیکنم. بعد از اون در اومدن جفت و بخیه زدنها بود که کمی احساس درد میکردم ولی دیگه سبک شده بودم. انگار روی ابرها بودم. پرستارها بهم تبریک میگفتن و دکتر گفت که پسر بزرگی بدنیا آوردم. شوشو رفت بیرون دنبال نور و من رو هم اول تمیز کردن و بعد روی یک تخت دیگه قرار دادن و بردن از اتاق زایمان بیرون تا به اتاقم برگردم. بشدت میلرزیدم. توی خاطرات بعضی مادرها خونده بودم که اینطوری شده بودن و میدونستم عادیه خواستم که بهم یه روکش گرم بدن. دکترم در این بین اومد و از حالم پرسید و خودش هم خیلی خوشحال بود من هم ازش تشکر کردم که بهم در این راه کمک کرده.

اون لحظه اونقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چکار کنم. به یه آرامش بی نظیر رسیده بودم. بعد از یه زمان کوتاه من رو به اتاقم منتقل کردن ولی چیزی برای خوردن برام نیاوردن! البته هیچ اشتهایی هم نداشتم و فقط میخواستم زودتر پسرم رو برام بیارن. شوشو در این بین به خانواده هامون خبر داده بود و من هم با مامانم صحبت کردم و خیلی خوشحال بودن.

نور رو هم اول از همه ختنه کرده بودن و بعد از چک آپ ،آوردند پیش من. از قبل هم گفته بودم که نمیخوام چیزی جز شیر من بهش بدن. اینجا معمولا برای اینکه بچه رو ساکت کنند بهشون گلوکز میدن. سر محمود من اونقدر درد داشتم که حال نگهداری محمود رو توی اون ساعتهای اول نداشتم برای همین خیلی بهش گلوکز داده بودن وقتی به من میرسید خواب بود و میل به سی نه گرفتن نداشت ولی نور رو از همون ساعت اول به سی نه ام گرفتم. اون شب تا صبح اصلا نه من خوابیدم نه شوشو هر دو فقط به نور نگاه میکردیم و هر دو از روزی که گذرونده بودیم هنوز شگفت زده بودیم. ولی نور رو من و شوشو با هم به این دنیا آورده بودیم و اون زمانی که من در درد گذروندم یکجوری ما رو بهم بیش از پیش نزدیک کرده بود. تنها چیزی که خیلی دلم میخواست بخورم یه لیوان شکلات گرم بود که فکر کنم ساعت ۳ صبح بود که خوردم .

اون روز هم خدا رو شکر بیمارستان خالی بود چون بیشتر زایمانهای سزارین قبل از عید یا همون صبح عید انجام شده بود و دیگه هیچ صدایی توی بخش نمی اومد و پرستارها هم خیلی بمن رسیدن اون روز و شب . چند ساعت صبح رو خوابیدیم و بعد هم راننده مامان و محمود رو آورد. محمود که با قیافه ذوق زده به برادرش نگاه میکرد. براش یک کادو گرفته بودیم که از طرف برادرش بهش دادیم که با اون کمی مشغول شد. برای من هم نشستن و بلند شدن اصلا اونطور درد آور نبود. لااقل نه اونطور که سر محمود نمیتونستم هیچ حرکت سریعی بکنم. البته به دلیل بزرگ بودن بچه چندین بخیه خورده بودم از هر دو طرف ولی باز هم قادر به راه رفتن و دستشویی رفتن بودم. پرستارها بهم یاد دادن که چطور خودم رو نظافت کنم و قادر به رفتن به خونه شدم.

ده روز اول زندگی نور خیلی برامون سخت بود چون همش گریه میکرد و ما نمیدونستیم چه دلیلی داره. بعد معلوم شد شیر من براش کافی نیست اون هم به این دلیل که من دچار بی اشتهایی شده بودم و درست هم نمیخوابیدم و همین که دچار افسردگی زایمان شده بودم. البته بیشتر مساله برای من محمود بود. دلم براش تنگ میشد چون دو سال و پنج ماه فقط و فقط من و محمود با هم بودیم حالا باید میرفت مهد و حتی وقت نداشتم یه دل سیر پیشش بشینم. خیلی غصه میخوردم برای همین شیرم کم شده بود. دکتر بچه ها خیلی متعجب بود که تا پنج ماه پیش من در حال شیر دادن به محمود بودم چطور یهو شیرم اینقدر کم شده. خلاصه خدا مادرم رو عمر بده که نور رو میگرفت تا من بخوابم و هی بهم میرسید از نظر خوراک البته دکتر یه قرصی هم بهم داد که همه با هم کمک کرد که بدنم به حالت عادی برگرده. ولی اون ماه اول خیلی خیلی برام سخت بود از نظر روحی و احساسی.

وزنم هم به وزن قبل از زایمان برگشته منتها شکمم هنوز زیاد بالاست بطوری که محمود هنوز میگه بیبی! البته خیلی کمتر شده ولی احتیاج داره که ورزش کنم. برای چک آپ یه هفته بعد از زایمان به دکتر رفتم که همه چی خوب بود البته از دکتر عذرخواهی کردم که زیاد جیغ میزدم دکتر هم گفت خانم شما باید برید اوپرا بخونین!!!!!! و حسابی سر به سرم گذاشت و بهم برای اراده کردن در این راه تبریک گفت.بعد از ۴۳ روز دوباره برای چک آپ رفتم که دیگه بدنم به حالت عادی برگشته و هیچ مشکل خاصی ندارم خدا رو شکر.

ببخشید که طولانی شد ولی زیبایی زایمان طبیعی و حس خوبی که با فکر کردن به اون زمان بهم دست میده باعث میشه زیاد درموردش صحبت کنم. بنظر من مادرهای آینده باید بزارن بدنشون کارش رو بکنه و تا زمانی که این مرحله رو تجربه نکرده باشن نباید ازش ترسی هم داشته باشن. برای من که هر دو طریق رو امتحان کردم میتونم به جرات بگم که زیبایی که توی زایمان طبیعی هست و احساسی که از توانا بودن انسان به خودش بهش دست میده هرگز در سزارین نمیشه یافت. در هر صورت اگه سوالی داشتید در زمینه زایمان طبیعی بعد از سزارین خوشحال میشم جواب بدم

پایان

 

خاطرۀ تولد نور کوچولو ، داداش محمود کوچولو که با روش طبیعی بعد از سزارین به دنیا اومده بودند رو خوندید. ضمن اینکه تبریک میگم به مامانشون  داشتن اینهمه شجاعت و صبر و اراده رو ،ازشون به خاطر نوشتن این خاطرۀ قشنگ و ارسالش به اینجا تشکر میکنم.  آرزوی سلامتی و خوشبختی در کنار هم میکنم براتون.

 

پی نوشت: هلن، دختر ساناز (از مامانهای منتظر نی نی) هم به دنیا اومدند. تبریک میگم به پدر و مادرش و آرزوی خوشی و سعادت و سلامتی در کنار هم براشون میکنم.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
داستان تولد نور کوچولو- مهر 1387- قاهره- (قسمت دوم)

 ..

اون قضیه  هم افتادنم بود!. توی هفته ۳۸ دقیقا روزی که مادرم شبش میرسید از صبح خیلی کار داشتم. ظهر حمام کردم و رفتم که محمود رو از مهد بیارم. مهد سابقی که میرفت خیلی دور بود و مسیرش هم همیشه ترافیک داشت. به نزدیکی مهد که رسیدم دیدم خیلی ماشین وایساده به راننده گفتم که بره دور بزنه من از جدول وسط جاده رد میشم میرم پیش محمود تا اون برسه. راننده گفت که میترسه که بلایی سرم بیاد و خواهش کرد که نرم ولی از اونجایی که مغز زن باردار گاهی هم معیوب میشه به لحاظ حساس شدن زیاد گفتم که نه دلم برای محمود شور میزنه و نگران نباش. از ماشین پیاده شدم به وسط خیابون رسیدم و از بلوکهای بزرگ بالا رفتم از اون سمت ماشین ها به سرعت میاومدن ولی فاصله شون زیاد بود. بنابراین من پایین اومدم و با سرعت سعی کردم برسم اون سمت خیابون. ولی پایین اومدن همانا و دویدن و ولو شدن روی زمین اون هم روی شکم بزرگ من! همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. صدای ترمز ماشین رو پشت سرم شنیدم و فقط سریع بلند شدم و به پشتم نگاه کردم که الان ماشین میاد روی سرم ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ماشین خیلی دورتر از من ترمز کرده بود. با تنی لرزان فقط به این حماقت خودم فکر میکردم که چرا این بچه رو دچار یه سانحه ناخواسته کردم و نمیدونستم که چکار کنم. با بدنی لرزان رفتم پیش محمود و از اونجا به دکترم زنگ زدم که باز جوابی نیومد پس براش پیغام فرستادم. به شوشو زنگ زدم که سریع خودش رو به خونه رسوند ولی طبق معمول فقط گفت که خدا رو شکر که سالمی و بعد هم دکترم بهم زنگ زد و گفت که اگه خونریزی ندارم نباید نگران باشم و چون فرداش وقت چک آپ داشتم قرار شد فرداش من رو ببینه. خدا رو شکر که هیچ مشکلی پیش نیومد ولی من هنوز هم به حماقتی که مرتکب شدم فکر میکنم و تنم هنوز هم میلرزه.

بهرصورت مادرم هفته ۳۸ اومد و این هفته آخر رو من کمی آرامش پیدا کردم ولی محمود توی مهد سرماخوردگی گرفته بود که به من هم داد و خیلی من رو یک هفته آخر اذیت کرد. روز دوشنبه۲۹ سپتامبر برای چک آپ هفته ۳۹ پیش دکتر رفتم و گفت که همه چیز خوبه و روز زایمان من هم از قبل ۴ اکتوبر پیش بینی شده بود. بهم گفت که اگه روز شنبه ۴ اکتوبر دردی به سراغم نیومد روز بعدش برم که باز من رو ببینه. بهم گفت که تا هفته ۴۱ صبر میکنیم و من هم دل توی دلم نبود که چه بر سرم خواهد اومد. توی کلاسی که قبلا برای آمادگی زایمان با شوشو رفته بودیم معلمش بهمون گفت که اگه میخواهید به طور طبیعی بدنتون رو آماده زایمان کنید خرما بخورید. انگار خرما خاصیتی داره که کار همون اینداکشن رو میکنه. خوب من هم که حاضر بودم هر چیزی رو امتحان کنم تا قبل از هفته ۴۱ و رسیدن به سزارین زایمان کرده باشم از چند هفته قبلش شروع به خوردن خرما کرده بود. ماه هم ماه رمضان بود و خرما فراوان. به این معجون دارچین رو هم اضافه کرده بودم چون این رو هم شنیده بودم که دارچین هم خیلی موثره. دارچین رو میجوشوندم و یا به هر طریقی میخوردم توی غذام. توی هفته های آخر انقباض هایی که هرگز سر محمود تجربه نکرده بودم به سراغم میومد ولی دوام نداشت. توی اون هفته آخر هم یکهو پاهام و دستهام آنچنان ورمی کرده بود که اصلا نمیتونستم هیچ کفشی بپوشم فقط یه دمپايی پام میرفت!

روز سه شنبه ۳۰ سپتامبر چون دیگه حس خونه نشستن رو نداشتم به همراه مامان و محمود راهی مرکز خرید نزدیک خونه شدیم که یک کم خرید کرده باشیم. همون روز تخت بچه رو هم سرپا کردیم. انگار بهم الهام شده بود که دیگه زیاد راهی نمونده. وقتی به مرکز خرید رسیدیم به راننده گفتم که همون نزدیکیها بمونه چون ممکنه خسته بشم و برگردم خونه. یه کم که خرید کردیم رفتیم که یک کم مواد غذایی هم از سوپرمارکت بخریم. در یک لحظه اینقدر دلم شروع به درد گرفتن کرد که توی دلم ترسیدم که نکنه وقتش شده؟ درد مثل درد پریود بود. گفتم شاید معده ام ناراحت شده ولی این درد یه درد عجیبی بود. به مادرم گفتم که من زیاد حالم خوب نیست بیا برگردیم. متاسفانه اون روز مردم هم که به بهانه چندین روز تعطیلی به سوپرمارکت هجوم آورده بودن صفهای طولانی برای پرداخت پول تشکیل داده بودن. خلاصه عذاب اون خرید یادم نمیره! وقتی رسیدیم خونه حالم خوب بود و انگار نه انگار دردی داشتم.

**

اون روز تا شب گاهی درد میومد و میرفت. وقتی شوشو اومد بهش گفتم که من حس میکنم همین چند روز بچه میاد. شب دچار یه کمر درد خیلی بد شده بودم که از بین نمیرفت. میکنم همین چند روز بچه میاد. شب دچار یه کمر درد خیلی بد شده بودم که ازبین نمیرفت. با همون کمر درد محمود رو حموم کردم ولی دیگه جونم داشت بالامیومد. آخر شب به همسایه مون که ماما هم هست زنگ زدم و ازش در مورد کمر
درد و اینکه اینها درد واقعی هست یا کاذب سوال کردم. بهم گفت که یه لیوان شیر و عسل بخورم اگه درد از بین رفت که کاذب بوده. اگه واقعی باشه ادامه خواهد داشت. بهم گفت که زمان بگیرم دردها رو. فرداش اول اکتوبر روز عید فطر بود و همه یا مسافرت رفته بودن یا در حال رفتم بودن. من هم آخر شب شیر عسل رو خوردم و درد هم کم کم محو شد. خوابیدم تا صبح ساعت ۶. وقتی که رفتم دستشویی حس زمانی که میدونی داری پریود میشی رو داشتم. تا نشستم لکه های خون بود که دیده میشد. بیشتر از اینکه بترسم ذوق زده شده بودم. این یعنی اینکه من دارم به زمان موعود نزدیک میشم. شوشو رو بیدار کردم ولی بهش گفتم که صبر کنیم تا کمی دیرتر بشه. (( متاسفانه مامایی که این همه دنبالش گشته بودم الان مسافرت بود و تا سه روز دیگه نمیومد چاره ای نبود،باید خودم و شوشو این راه رو به پایان میرسوندیم )) وسایل محمود رو توی کیف مهدش گذاشتم که اگه خواست بیاد بیمارستان مشکلی نداشته باشه. خیالم از این راحت بود که کسی هست که حتی بیشتر از من ازش مراقبت میکنه.

 به محمود گفتم که میرم دکتر و اون هم منو بوسید چقدر اون لحظه دلم براش تنگ میشد.....اون روز خیابونها تقریبا خالی بود راستش اولین بار بود روز عید فطر توی شهر میرفتم. بچه ها لباسهای نو پوشیده بودن و توی خیابونها پر بودن. یکجور حس خوبی بود همه جا. شاید اگه موقعیت دیگه ای بود حتما عکس میگرفتم ولی من بین دردهایی که داشتم فقط سعی میکنم که آرامش داشته باشم. مسیر طولانی تا بیمارستان رو در عرض حدود یکساعت طی کردیم و ساعت ۱۰ صبح اونجا بودیم.

سراغ دستیار دکترم رو گرفتیم و فهمیدیم که دکترم هم توی بیمارستان هست. به موبایلش زنگ زدم و دستیارش گفت که توی اتاق عمل هست. بشینم تا بیان برای چک آپ. در این مدت همین طور دردها میومدن و میرفتن. قابل تحمل بود این دردها ولی یکجوری اذیت میکرد. خلاصه دکتر مسئول خود بیمارستان اومد و اول شکمم رو چک کرد بعد باید یک چک آپ داخلی هم میکرد که خیلی دردناک بود. بهم گفت که دو سانت دایلت شدم . در همین حین دکتر خودم هم وارد شد و راستش خیلی دلم گرم شد که دیدم توی این روز تعطیلی اونجاست. بهم گفت که با ماشین الان چکم میکنند در هر صورت بخاطر اینکه قبلا سزارین داشتم و برای ریسک نکردن بهتره که توی بیمارستان زیر نظر باشم. گفت که ممکنه این وضع یکروز یا چند روز طول بکشه پس فعلا باید ببینیم بدن من چه میکنه. من روسپرد به دستیارش و رفت.

من رو منتقل کردن به یه اتاق دیگه و ماشین رو بستن به من با یه سری بند و اینها که هم ضربان قلب بچه رو نشون میداد هم انقباضات من رو. برای نیم ساعت این داستان ادامه داشت و بهم گفتن هر موقع بچه کوچکترین حرکتی کرد یه دکمه ای رو فشار بدم. بعد از نیم ساعت اومدن و چک کردن انقباضهام تقریبا هر سه دقیقه یکبار بود. بنابراین ازم خواستن که اتاق بگیرم و بمونم. توی دلم با اینکه درد داشتم خیلی خوشحال و هیجان زده بودم. بالاخره موفق شده بودم خودم رو به زایمان نزدیک کنم بدون اینکه نگران هیچ چیزی باشم. میدونستم که میتونم خودم این بچه رو بدنیا بیارم. چند تا اتاق رو توی بخش چک کردیم و یکی رو که کمی بزرگتر بود انتخاب کردیم. دیگه نمی تونستم زیاد راه برم باید هر چند لحظه می ایستادم تا درد رد شه. اتاق تمیزی بود با پنجره رو به خیابون. به مادرم زنگ زدم و بهشون گفتم که فعلا خبری نیست و باید منتظر بمونیم. محمود هم طبق معمول گوشی رو گرفته بود و برام حرف میزد. لباسهام رو عوض کردم و شروع به راه رفتن کردم. پرستار اومد فشارم رو چک کرد و بعد هم دکتر بیمارستان اومد و گفت که چیزی نخورم فقط میتونم یکچیزی آبکی بخورم. اجازه گرفتم که اگه بخوام دوش بگیرم. گفتم نمیخوام به ماشین بسته باشم و باید راه برم. قبول کرد و گفت ولی برای اطمینان از حال بچه باید هر چند وقت یکبار این کار انجام بشه. همش احساس رفتن به دستشویی رو داشتم وقتی که میشستم حس بهتری داشتم. ساعت یک بود که دستیار دکتر خودش اومد و باید چک آپ داخلی میکرد. ۴ سانت دایلت شده بودم. بهم گفت که اگه اپیدورال بخوام میتونن بهم تزریق کنند. من امتناع کردم و گفتم که میتونم فعلا تحمل کنم. ابروهاش رو بالا انداخت و رفت!

این راه رفتن ادامه داشت چندین بار اومدن من رو به این ماشین کذائی وصل کردن که البته درست کار نمیکرد و هی میومدن میگفتن تو واقعا درد داری؟! گفتم من دارم از درد به خودم می پیچم تازه میگین درد داری؟! خلاصه از خیر ماشین دیگه گذشته بودم ولی هر بار من رو به این ماشین وصل میکردن باید روی تخت نیمه دراز میشدم دردم بدتر هم میشد. بچه هم هنوز بالا بود و پایین نیومده بود. همش میگفتم که اگه یهو بچه پایین نیاد و اون بالا بمونه چه باید بکنم. خلاصه هزار فکر به ذهنم اومد و رفت. با خونه هم در تماس بودم ولی دیگه نای حرف زدن رو نداشتم. تا عصر من و شوشو تنها بودیم. من راه میرفتم و هر موقع درد میومد شوشو بود که پشتم رو ماساژ میداد. یکبار یه دوش خیلی طولانی گرفتم. آب دردم رو کاهش میداد. کم کم ناله هام تبدیل به فریاد شده بود. الان که فکرش رو میکنم خودم خنده ام میگیره! ولی برای من در اون لحظات فریاد بهترین راه بود. اون همه کتاب خوندن و تنفس برای من کاربردی نداشت. گاهی که میتونستم به خودم مسلط بشم البته اون نفسها کارگر بود ولی این درد دردی عجیب بود که آدم رو بیخود میکرد. من در یک دنیای دیگه بودم....

ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
داستان تولد نور کوچولو- قاهرۀ مصر- مهر1387- قسمت اول
 محمود کوچولو که خاطرۀ تولدش(به طریق سزارین) روقبلاً اینجا خوندید، دو ماه پیش صاحب برادری به اسم نور (به روش طبیعی) شد  که خاطرۀ تولدش رو که مامانشون زحمت نوشتنش رو کشیدند درطی دو سه پست آینده در  اینجا میخونید. ممنون از مامان محمود و نور عزیزکه این تجربۀ  قشنگشون  رو با اینهمه مشغولیتی که این روزها دارند نوشتند و برای به اشتراک گذردن  تجارب  با بقیۀ مادرا به اینجا ارسال کردند: 

 

راستش این بارداری اصلا برنامه ریزی شده نبود و من فقط ماههای آخر شیردهی به محمود رو حساب میکردم تا بتونم به رژیم و وزن دلخواهم برگردم سرکار برم و خلاصه به زندگی یک کم معمولی گذشته ام برگردم. برای سال جدید میلادی به ایران رفتیم و من کلی خودم رو اونجا پروار کرده بودم و حسابی چندین کیلو به وزنم هم اضافه کرده بودم و همش به خودم دلداری میدادم که بزودی دوباره ورزش میکنم و از شر این وزن اضافه خلاص میشم.

 بعد از برگشتنمون، دقیقا سه هفته ای از ژانویه میگذشت و من حس خیلی عجیبی داشتم. احساس سنگینی نفس و اینکه یک چیزی درست نیست. به شوخی به شوشو گفتم که نکنه من باردار باشم و اونهم گفت که امکان نداره بهرصورت ما جلوگیری هم میکردیم. بهرصورت وقتی دیدم که حالم اصلا درست نیست برای اینکه خیالم راحت شه یک تست خانگی خریدم و صبح روز بعد با دلهره تست کردم که دیدم یکی از خطها خیلی خیلی کم رنگه. دیگه حسابی به دلشوره افتاده بودم و با اصرار من یکروز جمعه رفتیم و آزمایش خون دادیم که عصرش جواب مثبت بهمون داد. من که از اون زمان تا چند ماه اول فقط گریه میکردم و اصلا باورم نمیشد که باید یکبار دیگه مادر بشم. ناراحتیم بیشتر از جانب محمود بود چون هنوز خیلی کوچیک بود و من خیلی برنامه ها داشتم و هرگز نمیخواستم که بدون برنامه ریزی موجود دیگه ای رو بدنیا بیارم. بهرصورت با دلداریهای شوشو و مادرم کم کم بخودم مسلط شدم و تونستم کمی قبول کنم که چه خواسته یا ناخواسته یک زندگی جدید در من جریان پیدا کرده.

راستش این بارداری از همه نظر با بارداری اول متفاوت  بود. خیلی چیزها رو میدونستم و از حضور علایمشون دلم شور نمیافتاد و شاید بشه گفت خودِ بارداری خیلی راحت بود ولی همراهی کردن محمود که هنوز خیلی خیلی بمن وابسته بود تمام سختیه این دوران بود. تمامی کارهای محمود رو خودم انجام میدادم و تا ماه آخر باید بغلش میگرفتم و بالا و پایینش میکردم. مشکل بعدی هم فصل تابستون و گرمای کشنده اینجا بود که من رو از پا دیگه انداخته بود و من برای یک ذره خنکی که بهم آرامش بده له له میزدم. اما در هر حال لذت بزرگ شدن یک موجود دیگه که خیلی هم دوست داشت تکون بخوره و حتی حس کردن نفسهاش که با هر نفسی شکم من رو هم حرکت میداد برایم لذت بخش هم بود. شکمم در طول این نه ماه اینقدر بزرگ شده بود که همه در لحظه اول فکر میکردن که دوقلو دارم! البته در سونوگرافیهایی که داشتم سایز بچه خیلی معمولی بود و من متعجب بودم که چرا اینقدر من بزرگ شدم!؟

مهمترین نگرانی یا به قولی هدف من در این بارداری این بود که من این دوران رو اونطوری که میخوام به پایان ببرم نه اینکه برام برنامه ریزی بشه (مثل تولد محمود) همه هم بهم میگفتن که اصلا باید فکر زایمان طبیعی رو از ذهنم بیرون کنم. خانواده ام که خیلی از این موضوع میترسیدن و خیلی طول کشید که قانع بشن که این مساله خطری نداره ولی فکر میکنم تا آخر هم برام خیلی خیلی نگران بودن. این بار از ابتدای دوران بارداری من به دکترم که محمود رو هم بدنیا آورده بود گفتم که میخوام طبیعی زایمان کنم. ماههای اول که گفت که الان زوده در این باره تصمیم بگیریم و باید ببینیم چی میشه. از ماه چهار به بعد هم هر موقع برای چک آپ میرفتم میگفت که فشارم بالاست و باید مراقب باشم. البته این عین داستانی بود که سر محمود هم داشتم. این بار خودم هر چند روز یکبار فشارم رو چک میکردم و به هیچ عنوان بالا نبود حتی گاهی پایین هم بود.

تا اینکه به هفته ۲۶ رسیدم و در آخرین چک آپ به دکترم گفتم که شما نظرتون درمورد زایمان طبیعی بعد از سزارین چیه؟! اون هم گفت که هیچ مشکلی باهاش نداره ولی به علت فشار خون بالای من در نظر داره که من رو چند هفته زودتر زایمان کنه! بهش گفتم که من دوست دارم درد زایمان رو تجربه کنم و خیلی پشیمون هستم که بار قبل هم این فرصت رو به بدنم ندادم. با خنده گفت که اگه درد زایمان رو تجربه کنی از من تمنا میکنی که سزارینت کنم! باز گفتم دکتر خواهش میکنم که من رو همراهی کنید چون من دوست دارم خودم بچه ام رو بدنیا بیارم و واقعا حس مادر بودن رو تجربه کنم ولی باز با خنده گفت که بهرصورت مادر میشی چه فرقی میکنه چه نوعی باشه؟! وقتی از مطب دکتر بیرون اومدم میدونستم که دیگه اونجا نخواهم رفت و باید دنبال یک دکتر دیگه باشم. خیلی برام ناراحت کننده بود که حتی دکتر بهم اجازه نمیده که این انتخاب رو داشته باشم و همش به خودم لعنت میکردم که چرا توی بارداری اول کمی صبر نکردم و زود تا دکتر گفت که داره دیر میشه سزارین کردم.

برای انتخاب یه دکتر دیگه از یکی از دوستانم که خودش هم یک زایمان طبیعی بعد از سزارین داشته آدرس دکترش رو گرفتم و در این مدت هم خودم خیلی در این زمینه مطالعه داشتم و میدونستم که فقط ۲٪خطر پارگی رحم وجود داره و مطمئن بودم که اگه همه چیز به روال عادی پیش بره میشه امیدوار بود.

از دکتر جدید وقت گرفتم و روز موعود رفتم ولی متاسفانه دکتر اون روز خیلی دیر اومد و من مجبور شدم که برگردم و برای یه هفته دیگه وقت بگیرم. راستش اگه اصرارهای شوشو نبود که حتما این دکتر رو میدیدم شاید دیگه نمیرفتم. این دکتر خیلی در زایمان طبیعی معروفه و بهمین دلیل بیشتر وقتش رو توی بیمارستان میگذرونه و وقتی که باید به مطبش بیاد خیلی دیر میرسه. بهرصورت هفته ۲۸ بودم که دکتر رو دیدم. اول یک سونوگرافی انجام داد و بعد هم کلی باهاش صحبت کردم. گفت که توی دنیا ۱۲٪ زایمانها سزارین انجام میشه ولی توی مصر این درصد به ۶۸٪ میرسه و خیلی خانومها اصلا خودشون نمیخوان که طبیعی بزان. بهرصورت بهم گفت که من مشکلی ندارم و میتونم امیدوار باشم ولی باید بدونم که زایمان من مثل هر زایمان دیگه میتونه ختم به سزارین بشه. این رو هم باید بدونم که هیچ راهی برای اینکه بدنم رو وادار به رفتن به مرحله زایمان کنند وجود نداره (اینداکشن) و باید بدن من خودش وارد مرحله زایمان بشه ولی بهم فرصت میدن تا هفته ۴۱ که این اتفاق بیافته پس فقط باید صبر کنیم و منتظر باشیم. وقتی از پیش دکتر بیرون اومدم خیلی خوشحال بودم و میدونستم این بین فقط میتونم دعا کنم که خداوند بهم کمک کنه.

در این چند ماه با هرکسی که حرف میزدم فقط من رو دلسرد میکرد که بیکاری میخواهی درد زایمان طبیعی رو تحمل کنی؟! خیلی خطرناکه و کلی از این جور حرفها. متاسفانه ما آدمها وقتی از چیزی اطلاع درست نداریم باز هم اظهار نظر میکنیم بدون اینکه بدونیم که اون حرفها چقدر برای شنونده آزاردهنده هست. در این بین خوندن داستان زایمانهای طبیعی در اینجا خیلی به من حس خوبی میداد که من هم میتونم یه روزی بیام و از تجربه خودم بنویسم.

در هفته ۳۱ یک صبح زود که طبق معمول از خواب بیدار شده بودم با دیدن لکه های قهوه ای رنگ اینقدر ترسیدم که فقط سریع شوشو رو بیدار کردم که اون هم طبق معمول من رو آروم کرد و گفت که تا صبح صبر کنم که البته من با دکترم تماس گرفتم ولی جواب نداد با بیمارستان تماس گرفتم که دستیار دکتر بهم گفت که نگران نباشم و اول صبح برم بیمارستان که اونجا سونوگرافی کنم. بچه هم به اندازه کافی تکون میخورد که از نگرانیم کم میکرد ولی تا زمانی که رفتیم و معلوم شد که هیچ مشکلی برای بچه نبوده آروم نداشتم. دکتر گفت که دچار انقباض شدم و بهم یکسری قرص داد که از انقباضها جلوگیری کنه که خدا رو شکر داستان در همین جا ختم شد.

یک مساله دیگه هم که ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که بتونم یه ماما برای زایمان داشته باشم لااقل کسی که به من در طول درد زایمان کمک کنه. چون شنیده بودم که اگه خودت تنها توی بیمارستان باشی پرستارها خیلی باهات همکاری نمیکنند از طرفی هم توی مصر دکترها از ماما استفاده نمیکنند به دلایل مختلف و خیلی کم ماما وجود داره که همه خارجی هستند من هم بعد از پرس و جوی زیاد یه مامای سویسی پیدا کردم که اتفاقا خیلی هم مهربون بود و چند بار هم همدیگر رو دیدیم و یکبار هم اومد پیشم خونه و برام کلی از زایمان طبیعی گفت تا بیشتر با موقعیتم آشنا باشم ولی متاسفانه گفت که حدود تاریخ زایمان من میره مسافرت و دقیقا یه روز به تاریخ تقریبی زایمان من برمیگرده! من هم امیدوار بودم که بتونه به زایمان من برسه.

این دو ماه آخر اینقدر حس سنگینی میکردم که انگار دیگه قادر به راه رفتن نیستم. شکمم هم کم کم به سمت پایین نشونه رفته بود و هرکی من رو میدید میگفت پس کی زایمان میکنی؟! من فقط دعا میکردم که مادرم اول بیاد و بعد بچه هر موقع خواست برسه. دلمم هم میخواست محمود رو اول بتونم مهد بزارم که اومدن بچه رو با رفتن به مهد بهم ربط نده که این هم خدا رو شکر انجام شد.  یه اتفاق خطرناک دیگه قبل از زایمان به سرم اومد که چیزی ازش جایی ننوشتم!. قضیه از این قرار بود که...

 

ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آرمین کوچولو- تیر 1387- هلند- (قسمت دوم و پایانی)
 ...

اون هم خواب آلود نگاهی به من کرده و وقتی قیافه خونسرد من را دیده میگه من که فکر نمی کنم خبری باشه!!! با این حال از جا بلند شد و به شماره تلفنی که ماما برای اینجور مواقع بهمون داده بود زنگ زد و براش جریان را شرح داد و ماما هم قول داد سریع خودش را به ما برسونه که با این حال ساعت ۷ صبح اینجا بود و من تو این فاصله رفتم زیر دوش تا دردهام را کنترل کنم.

ماما  وقتی من را دید که از شدت درد به خودم می پیچم گفت باید معاینه کنم ببینم دهانه رحم چقدر باز شده و من به زور و زحمت زیاد و در فاصله بین دردها خودم را به طبقه بالا و روی تختم کشوندم و ماما بعد معاینه گفت دهانه رحم ۵ سانتی متر باز شده! و اگر می خواهی به بیمارستان بروی باید همین الان سریع بری!!!

 من از هولم اومدم بلند بشم که راه بیفتم به طرف طبقه پایین و ماشین که دوباره یک انقباض دردناک دیگه شروع شد و من از درد به خودم پیچیدم و همونجا رو زمین نشستم..ماما با دیدن این صحنه و اینکه احساس می کرد داره دیر میشه بهم گفت اگر بخواهی هنوزم می تونی تو خونه زایمان کنی که من گفتم نه اصلا و به محض فروکش کردن درد خودم را به طبقه پایین رسوندم..

مامانم هم از سر و صداها(خیلی کم البته) بیدار شده بود و اومده بود طبقه پایین و سعی داشت منو که درد می کشیدم آروم کنه..کاری که همسرم هم سعی داشت انجام بده و به هردوشون تشر زده بودم که به من دست نزنید ولم کنید!!! و بنده خدا مامانم رفته بود یه گوشه ایستاده بود و فقط تماشا می کرد..من که دیدم با این دردی که دارم امکان لباس عوض کردن نیست گفتم با همین لباس تو خونه میام! که یک تی شرت گشاد و بزرگ تا روی زانو بود..

اون روز صبح ساعت ۷.۲۰ دقیقه که از خونه زدیم بیرون با اینکه یک روز تابستونی بود ولی هوا خیلی سرد بود و حدودا ۸ یا ۹ درجه بود ولی من با وجود کم لباس بودن اصلا سرما را احساس نمی کردم و از شدت درد فقط عرق می ریختم. خلاصه با هرزحمتی بود خودم را با کمک ماما و همسرم به ماشین رسوندم و به طرف بیمارستان که حدودا ۱۰ دقیقه با خونه فاصله داشت راه افتادیم. به محض رسیدن ماما دوید و از داخل بیمارستان برام ویلچر آورد و بعد هم به سرعت برق و باد! منو به طبقه دوم و بخش زایمان رسوند.

فاصله بین انقباض ها دائم کم و کمتر می شد و من مثل یک مار زخمی به خودم می پیچیدم و به خاطر عرق ریختن زیاد و تشنگی مدام تقاضای آب می کردم...میون اون همه درد از ماما تقاضای اپیدورال کردم و اون هم با خونسردی همیشگی هلندی ها تو این مواقع بهم گفت چون زایمانت نزدیکه امکانش نیست و ممکنه باعث بی حالی بچه بشه و زایمان خوب پیش نره یک کم دیگه تحمل کن دیگه چیزی نمونده. باورم شد که دیگه چیزی نمونده ولی اون لحظه های کوتاه برای من هرکدوم به اندازه سالی می گذشت..با مشت به دیواره های تختم می کوبیدم و از همسرم تقاضای کمک می کردم(انگار که کاری از اون بر می اومد) و اونهم با نگرانی من را نگاه می کرد و دلداری می داد. موقع انقباض ها باید طبق توصیه ماما نفس های کوتاه می کشیدم تا دردها بر طرف بشه  و من انرژی ام هدر نرود.

بعد از ۴۵ دقیقه که از اومدنم به بیمارستان گذشته بود احساس کردم باید زور بزنم و ماما هم اینو فهمید و همون موقع یک پرستار هم که شیفا صبحش شروع شده بود وارد اتاق شد و به کمک ماما اومد..حالا ما ۴ نفر در اتاق بودیم من و همسرم، یک ماما و یک پرستار.

متاسفانه از نظر من یا خوشبختانه از نظر دیگران در هلند با اینکه یک کشور پیشرفته است زیاد به مسایل بهداشتی موقع زایمان اهمیت نمی دهند و یک زائو تنقیه و یا شیو نمیشه و براشون این مسائل خیلی عادیه و سعی می کنند زایمان را در طبیعی ترین حالت ممکن انجام بدهند. من از این مسئله به شدت احساس ناراحتی می کردم و با اینکه پرستار دائما در حال تعویض تشکچه ها و دستمال های یک بار مصرف زیرم بود ولی من در عین تحمل دردهام باید خجالت هم می کشیدم هم از همسرم و هم از اونا و وقتی این موضوع را به همسرم گفتم بهم گفت اونا براشون این چیزا خیلی عادیه و نباید خودتو ناراحت کنی.

به هر حال موقع زور زدن بود و ماما کاملا راهنمایی می کرد که چه موقع زور بزنم و چه موقع استپ کنم. داشتم از شدت درد و ضعف از حال می رفتم و ماما بهم می گفت سعی کن پاهاتو با دستهات نگه داری و چونه را روی سینه خم کنی و زور بزنی و من که دیگه دستهام جون نداشت پاهام را نگه داره گفتم چرا پایه نمی گذارید تا پاهام را روی پایه بگذارم من نمی تونم خسته شدم نه پاهام دیگه جون داره نه دست هام..ماما گفت نه لازم نیست!! اگه سختته کف پاهاتو به پلوی من و پرستار فشار بده و خودش اینکار را برام کرد و باور کنید من از شدت درد با تمام قوا به پهلوی اینا فشار می آوردم ولی براشون مهم نبود و پایه نمی گذاشتند( قبلا که گفتم می خواهند همه چیز به طبیعی ترین شکل انجام بشه).

ساعت حدودا ۸.۲۰ دقیقه صبح بود که احساس کردم یه چیزی داره ازم بیرون میاد و احساس سوزش در دهانه رحم و واژن می کردم و پا راهنمایی ماما کمی که زور زدم یک سر پرمو و سیاه نمایان شد و بعد هم بقیه اعضا..پسر کوچولوی ما آرمین در ساعت ۸.۲۳ دقیقه صبح دوشنبه ۳۱ تیرماه پا به دنیا گذاشت و بلافاصله بعد تولد اون را روی شکم من گذاشتند و من با ناراحتی مدام سوال می کردم که این چرا کبود رنگه؟!!ماما هم می گفت چیز مهمی نیست و همه چی خوبه و رنگش هم به خاطر کمبود اکسیژنه و درست میشه. همین طور هم بود به فاصله کمی رنگ بچه بهتر شد البته دست ها و پاها تا ساعت ها هنوز کبود بود. قیچی را به دست همسرم دادند تا طبق رسم اینجا پدر بچه بند ناف را قطع کنه و بعد هم بچه را وزن کردند که ۳۳۴۰ گرم بود.

بعد از زایمان کمی احساس سوزش داشتم که ماما گفت نرماله و بعد هم بهم گفت می تونی دوش بگیری و بری خونه. نیم ساعت بعد با کمک پرستار رفتم زیر دوش و به تنهایی دوش گرفتم و اومدم بیرون و روی ویلچر نشستم و حدودا ساعت ۱۱ صبح بیمارستان را به مقصد خونه ترک کردیم.

در اینجا وقتی زنی زایمان می کنه به مدت یک هفته یا ده روز پرستاری به خونه میاد و همه کارهای خونه و بچه را انجام میده و بیمه هم مقدار زیادی از هزینه اش را پرداخت می کنه. تو یک هفته اول هم ۲-۳ بار ماما بهت سر میزنه و حال خودت و بچه را می پرسه. من هم با وجودیکه مادرم اونجا بود از کمک های پرستار هم برخوردار بودم چون تا حدودی اجباریه و اگر استفاده نکنی و مشکلی برات پیش بیاد بیمه هزینه اش را پرداخت نمی کنه.

در مورد روزهای اول بچه داری هم باید بگم خوشبختانه آرمین از همون بیمارستان شروع به شیر خوردن از سینه کرد و من از این نظر مشکل زیادی نداشتم و فقط مشکلم این بود که موقع شیر خوردن خیلی مکث می کرد و گاهی یک ساعت تمام طول می کشید تا شیر بخوره که این مشکل هم به مرور و با قوی شدن فک برطرف شد. مشکل دیگه نفخ زیاد و دل درد بود که به گفته دکتر نرمال بود چون معده و روده ها باید خودشون را به محیطی دیگه و غذایی جدید عادت می دادند.

خوب امیدوارم تونسته باشم خاطره ام را خوب و جامع تعریف کرده باشم و اگر سوالی هست در خدمت تون هستم.                     

 

 

 

 

قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد آرمین کوچولو و هم خوندید که نرگس جون جون زحمتش رو کشیده بودند.

منتظر خاطرات مامانهای دیگه هم هستیم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آرمین کوچولو- تیر 1387- هلند- (قسمت اول)

آرمین دومین فرزند ماست و من او را ۷ سال و نیم بعد از نیکی دخترم باردار شدم. البته از یک سال قبلترش هم تو فکر بارداری بودم و این اتفاق هم افتاد ولی متاسفانه در هفته ۱۱ به سقط ختم شد که علتش هم نامعلوم بود و به گفته پزشکان اختلالات ژنتیکی جنین عامل اصلی می تونست باشه. بعد از اون تا مدتی از باردار شدن خودداری کردم و کمی به خودم رسیدم ...وزنم را که خیلی زیاد شده بود ۷-۸ کیلو کم کردم...یک سفر به ایران رفتم و بعد سعی کردم با روحیه خوب به استقبال بارداری بعدی بروم. 

دسامبر سال پیش(۲۰۰۷) بود که با عقب افتادن عادت ماهانه یک تست خریدم و تو خونه انجامش دادم. اونروز با دیدن دو تا خط قرمز پر رنگ خاطره بارداری قبلی ام تکرار شد و از اینکه یک موجود بسیارکوچک در وجودم در حال رشد بود در پوست نمی گنجیدم. تا پایان ماه چهارم خیلی زیاد حالت تهوع و ویار داشتم...گلاب به روتون از صبح تا شب تو دستشویی بودم!! بعد از اون که کمی حالت هام بهتر شد درد بسیار شدیدی زیر قفسه سینه ام در سمت راست شروع شد که به خاطرش چند بار اکو شدم ولی چیزی دیده نشد. دکترها احتمال سنگ کیسه صفرا داده بودند که اونهم نبود. به هر حال داستانش مفصله و تو وبلاگم نوشتم...خوشبختانه این درد بعد از زایمانم از بین رفت و خودم فکر می کنم شاید در اثر فشار رحم و بچه بوده..

تاریخ احتمالی زایمان من یک بار ۱۸ جولای و یک بار هم ۲۴ جولای تایین شد چون من در اولین مراجعه به ماما که در هفته هشتم بود گفتم که دوتا تست خانگی کردم که اولی منفی بوده و دومی به فاصله یک هفته مثبت بوده. ماما هم به همین خاطر منو به سونوگرافی فرستاد تا سن جنین به خوبی تخمین زده بشه..در سونوگرافی تاریخ ۲۴ جولای به عنوان تاریخ احتمالی زایمان تایین شد و ماما هم گفت بعضی خانم ها تخمک گزاری شون در یک دوره به نسبت دیرتر روی میده که این تخمین سن بارداری بدون انجام سونوگرافی را مشکل می کنه. به هر حال من چون در زایمان اولم سابقه ۳ هفته زایمان زودتر از موعد داشتم از ماه جون منتظر اومدن نی نی مون که درسونوگرافی هفته ۲۰ بهمون گفته بودند پسره بودم.

در کشور هلند جایی که ما زندگی می کنیم زایمان ها در بیشتر مواقع به صورت طبیعی (بعضی وقت ها خیلی خیلی طبیعی!) انجام میشه و سزارین تنها در موارد استثنایی صورت می گیره. یک مثال هم میزنم تا گوشی خوب دستتون بیاد..زایمان اول من با وجودی که بچه در وضعیت بریچ یعنی سر رو به بالا و باسن رو به دهانه رحم بود و با وجود التماس های بی پایان من و دردهای فراوان به صورت طبیعی انجام گرفت!!

به خاطر وضعیت بریچ بارداری قبلی در هفته ۳۸ به یک سونوگرافی دیگه هم رفتم تا ماما از وضعیت خوابیدن جنین مطمئن بشه. اینم بگم که در اینجا تمام مراحل چک بارداری و زایمان توسط ماماها انجام میشه و اگر اونا تشخیص مورد به خصوص و سختی را بدهند خودشون به متخصص زنان معرفی ات می کنند و کسی هم قدرت انتخاب نداره که بگه نه من می خوام پیش دکتر زنان و زایمان بروم. در ضمن هلند کشوری است که ۴۰٪ زایمان ها در خانه و ۸۰٪ زایمان ها به صورت طبیعی انجام میگیره و هلندی ها به آمار زایمان در خانه خود بسیار مفتخرند چیزی که ما تو ایران حتی تصورش را هم نمی کنیم که کسی در محیط شهری و حتی روستایی اش در خانه زایمان کنه.

من هم از این قاعده مستثنی نبودم و ماما دائم پیشنهاد زایمان در خانه را بهم می داد و اینکه در بیمارستان هم فقط یک ماما بالا سرم خواهد بود و دکتری در کار نیست و...من هم هر بار می گفتم نه چون هم می ترسم و هم اینکه اصولا چنین چیزی تو فرهنگ ما زیاد جا افتاده نیست(لااقل الان).

اینم بگم که زایمان در خانه رایگان است و پولی بابتش نمی پردازی و بیمه هم تمام وسایل مورد نیاز زایمان در خانه را از ماه چهارم بارداری برات می فرسته خونه و زایمان در بیمارستان نزدیک ۵۰۰ یورو خرج داره که بیمه ۲۰۰ تای آن را می دهد.  

خوشبختانه مادرم از ۶ هفته قبل زایمانم پیشم بود و کمک بسیار بزرگی به من که بارداری سخت و طاقت فرسایی را گذرونده بودم. دیگه کم کم به هفته ها و روزهای آخر بارداری نزدیک می شدم ولی هیچ خبری از پسرک نبود و اون تو حسابی جا خوش کرده بود و چون شکمم هم جای زیادی نداشت و حسابی بزرگ شده بود زیاد نمی تونست مثل سابق فوتبال بازی کنه و لگد های جانانه بزنه:)هر کی به من می رسید سوال می کرد نیومد؟؟ 

 روز یکشنبه ۲۰ جولای(۳۰ تیرماه ۸۷)  از صبح با مامان مشغول لباس ریختن تو ماشین و جارو پاروی خونه بودیم و برای شب هم غذامون قیمه لاپلو بود که غذای مورد علاقه همسرمه و من به خاطر نفخ شکم تو بارداریم زیاد این غذا را درست نمی کردم. اون شب خودمو با خوردن غذای زیاد خفه کردم..بعد هم برای اینکه نفخ شکم خیلی اذیتم نکنه یک لیوان بزرگ چای رازیانه دم کردم و با مامان و بابام(همسرم سرکار و دخترم خواب بود) نشستیم جلو تلویزیون و سریال روزگار قریب نگاه کردیم.

 وسط های سریال و حدودا ساعت ده و نیم شب بود که من به خاطر خستگی و خواب آلودگی به رختخواب رفتم..خیلی زود خوابم برد ولی مثل هر شب به خاطر فشار زیاد به مثانه یکی دو بار بیدار شدم و به دستشویی رفتم..ساعت حدود ۴ صبح بود که با کمی دل درد مثل درد عادت ماهانه از خواب بیدار شدم و به خودم لعنت فرستادم که تو خوردن غذا زیاده روی کرده بودم ولی انگار این دل درد مثل قبل نبود و دائم به شدتش افزوده می شد و بعد ناگهان ساکت می شد با فکر اینکه ممکنه درد زایمان باشه شروع کردم فاصله بین درد ها را زمان گرفتن و دیدم بعله...فاصله ها منظمه و هر بیست دقیقه و بعد خیلی زود هر یک ربع و ۱۰ دقیقه تکرار میشه. همسرم را بیدار کردم و بهش جریان را گفتم ....

 

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ قشنگ تولد آرمین کوچولو که نرگس عزیز زحمتش رو کشیدند خوندید، ممنون نرگس جان، از بس ایمیلهای اسپم شده به ایمیل وبلاگ زیاد بود که من نتونسته بودم ایمیل شما رو ببینم. از این بابت معذرت میخوام.



[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمدصدرا-قسمت آخر:

از حالا باید منتظر ورود پسر کوچولوم میشدم، گفتم به خانوادم خبر بدین، گفتن: اینا دائم زنگ میزنن احوالپرسی، می‌فهمن، گفتم: پس به دکترم خبر بدین، باز همون جواب! حرصم در اومده بود، گفتم: مامانم توی بخش اتاق گرفتن، به مامانم خبر بدین، باید مسئول خون‌گیری از بند ناف رو خبر کنن، گفتن: مامانت اینجا نیست، اتاق نگرفته!!! کفرم در اومده بود، از فکر اینکه من اینجا تک و تنهام و هیچ‌کس از وضعیت من خبر نداره، داشتم دیوونه می‌شدم. سرم رو تند کرده بودن و کم‌کم داشت کمردردهای من شروع می‌شد، هر لحظه امکان داشت...، بالأخره یکی از ماماها اومد و گفت که مامان رو پیدا کردن توی بخش و بهشون خبر دادن، خوشحال شدم و خیالم کمی راحت‌تر شد. ساعت رو نگاه می‌کردم و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها رو می‌شمردم، هرازگاهی یه ماما می‌اومد و چک می‌کرد، کیسه آب رو پاره کرده بودن و درد داشت کم‌کم خودشو نشون می‌داد. کمرم درد گرفته بود و هر لحظه درد بیشتر می‌شد. باید همه نیروم رو جمع می کردم تا بتونم فشار بیارم. پرستارها و ماماها منو تشویق به زور دادن می‌کردن، دیگه توانی برای فشار دادن نمونده بود به‌خصوص که دوتا آمپول که ظاهرا آرامبخش بود هم توی سرم زده بودن و من در فاصله دردها دائم خواب می‌رفتم، و چه خواب شیرینی بود! دیگه زیاد یادم نمیاد از اون لحظه‌ها، جز اینکه اون میون یکی گفت: دکترت اومد؛ یادم هست صدای مامان رو شنیدم، و چقدر از بودن مامان احساس آرامش کردم. و یکی هم گفت: مسئول خون‌گیری اومد :D . دیگه همه‌چیز جور بود، حالا خیالم راحت‌تر شده بود. حدودای ۱۱:۱۵ بود که رفتم توی اتاق زایمان و روی تخت مخصوص خوابیدم، دکتر رو دیدم و ازش خواستم کمکم کنه، اون هم فقط می‌گفت: حالا زور بده، حالا استراحت کن! و یادمه داشت برای پرستارها و ماماها سریال «روز حسرت» رو تعریف می‌کرد!!

 

یه لحظه احساس کردم خالی شدم و یه چیزی با حرکات سریع ازم خارج شد! بی‌اختیار خوشحال شدم، دردم تموم شد و احساس راحتی کردم، یه لحظه رو یادم میاد که احساس کردم گذاشتنش روی شکمم. صحنه بعدی جایی شبیه یک راهرو بود تاریکِ تاریک با صدای مامان که می‌گفتن: فرشته، سلام، خوب؟ من اینجام، چرا گریه می‌کنی؟ از پرستاری که صدرا رو آورده بود تا بهش شیر بدم پرسیدم: سالمه؟ و اون هم گفت: بله، سالمه، بیا اینم پسر زشتت، و من بی‌اختیار گفتم: زشت که نیست! اما اون لحظه اصلا ندیدمش! نمی‌دونم کی بود که من رو بردن بخش، هنوز کاملا به هوش نیومده بودم، باز مامان گفتن: سلام، چرا گریه می‌کنی؟ و قطرات اشک من بود که بی‌اختیار سرازیر می‌شد! صبح بود که صدرا رو آوردن تا بهش شیر بدم، دیدمش، زشت بود!

 

دکتر اومد برای ویزیت، بهم تبریک گفت و گفت که می‌تونم برم خونه. یعنی عملا من یه شبانه‌روز توی بیمارستان بودم.

 

تا چند روز بعد از زایمان، بخیه‌ای که داشتم خیلی اذیتم کرد، اصلا توان نشستن نداشتم. ولی با شستشوی مرتب با آب گرم و نشستن توی آب گرم و بتادین، و جذب شدن تدریجی بخیه‌ها، خوب شدم و راه افتادم.

 

ناراحت‌کننده ترین قسمت دوران بارداری و زایمان من، فوت مادربزرگ علی بود که منو بعد از زایمان بدجوری عصبی کرد و هنوز اثراتش هست!

 

اینم از خاطره تولد محمدصدرا کوچولوی ما!



[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمدصدرا-قسمت دوم:

دوم مهر بود که علی گفت می‌خواد بریم بانک خون بند ناف ثبت نام! بعداز ظهر بود که رفتیم و گفتند خیلی دیر اومدی، ولی مدارک رو بهمون دادن و گفتن: هرچه سریعتر تصمیمتون رو قطعی کنید و بیاید کارهاش رو انجام بدید. چهارشنبه صبح رفتیم دکتر تا آزمایشهای لازم رو بنویسه و بعد رقتیم آزمایشگاه. قرار شد فردا صبح فیشهای پرداختی رو ببریم و کلمن رو تحویل بگیریم. شب بود، من از آرایشگاه برگشته بودم خونه مامان‌اینا! علی افطار خونه مامانش بود، دیر کرده بود و نیومده بود، دلم بدحوری به شور‌شور افتاده بود! بالأخره SMS و تلفن‌های مکررمن علی رو نگران کرد و زود خودش رو رسوند خونه و من با دیدنش آروم‌تر شدم.صبح پنج‌شنبه علی رفت برای تحویل مدارک به آزمایشگاه و گرفتن کلمن. من هم با مامان رفتم بیمارستان. حدودای ۱۲/۵ هست که پذیرش می‌شم، و میرم بخش زایمان برای چکاپ و معاینه و نوار قلب بچه. دو نفر قبل از من بودن، اولی بعد از مشاهده نوار قلب بستری می‌شه، و دومی هم باید بره ناهار بخوره و برگرده. نوبت منه، نوار قلب خوبه، دهانه رحم ۲ سانت باز شده، اما چون علامت خاصی از زایمان ندارم، می‌تونم برم خونه ولی توصیه اکید می‌کنن به محض مشاهده کوچکترین علامتی، سریع مراجعه کنم.

ظهر که اومدیم خونه، علی تماس گرفت و گفت باید بره تهران، مجبوره که بره! اونم تو این اوضاع! بعد از اینکه با مامان هم صحبت کرد، مامان گفتن که مادربزرگش سکته کردن و بیمارستان هستن! پس منم راضی شدم که علی بره و قرار شد شنبه زود برگرده و اگه هر خبری شد، فورا بهش اطلاع بدم. راستش ته دلم فکر می‌کردم، حتما اتفاق بدتری افتاده و به من نمی‌گن! ولی از من اصرار بود و از مامان انکار! بعداز ظهر، علی کلمن رو آورد و همراه مامان، بابا و خواهرش راهی تهران شدند.

شب افطار خونه عمه دعوت بودیم و همه خوشحال بودند که من بیمارستان نموندم و شب اونجا هستم.

تا شنبه که باید می رفتم برای سونو هنوز هیچ علامتی از زایمان نداشتم!

صبح شنبه هست، من هم با مامان دارم می‌رم بیمارستان که علی زنگ می‌زنه که رسیده، میریم بیمارستان. سونو نشون میده که بچه و جفت هردو رسیدن و آب دور بچه هم کمه؛ میگه به نظر من باید بستری بشی، ولی با دکترت هم صحبت کن. زنگ میزنم برای دکتر، و اونم میگه بهتره بستری بشی. کارهای پذیرش رو انجام میدیم، می‌خوان منو ببرن بخش زایمان، ازشون می‌خوام صبر کنن تا علی برسه. علی که میاد، با هم خداحافظی می‌کنیم، با مامان هم خداحافظی می‌کنم و میرم بالا. ساعت حدودای ۱۲/۵ هست، لباسام رو عوض می‌کنم، و می‌خوابم روی تخت، سرم رو بهم وصل می‌کنن و اطلاعاتم رو می‌گیرن برای تکمیل پرونده. طولی نمیکشه، حدودای ۱/۵ هست که یکی میره تو اتاق زایمان و بعد از مدت کمی صدای گریه یه فرشته کوچولو بلند میشه، و من انگار که ذوق می‌کنم! حدود ۲/۵ باز هم یه تولد! من اما راحت و بی‌خیال دراز کشیدم! ناهار یه کاسه آبگوشت می‌دن، انگار که به گنجشک غذا میدن!! آخه این که آدم رو سیر نمیکنهL. ساعت ۴:۲۰، دکترم میاد و معاینه می‌کنه، همون دوسانته، بیشتر نشده! میگه اصلا به امشب و فردا فکر نکن، ممکنه تا سه روز دیگه زایمان نکنی!!! شب ساعت ۷ میری توی بخش و فردا صبح دوباره برمیگردی. شام رو با ولع و اشتهای زیاد خوردم. ۷:۲۰ بود که یکی از ماماها اومد گفت آماده بشو که بری بخش، اما قبلش معاینت می‌کنم. وقتی معاینه کرد، گفت ۵ سانت شده و دیگه از رفت به بخش خبری نیست! هول کرده بودم!

...

...


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمدصدرا-قسمت اول


سلام، من مامان یه پسر ناز و دوست‌داشتنی به اسم «محمدصدرا» هستم. اما قبل از اینکه خاطره تولد صدرا کوچولو رو براتون بگم: اول از همه از «مامان فراز» عزیز ممنونم که این امکان رو برای من فراهم کردن تا خاطره شیرین‌ترین سختی‌ای رو که تجربه کردم با شما به اشتراک بذارم؛. و از همه دوستان خوبی که من رو در خاطرات خوبشون سهیم کردن و باعث ایجاد حس بسیار خوبی نسبت به این معجزه بزرگ در من شدن، تشکر می‌کنم.

 

اینم از خاطره من و صدرا:

 

چند روزی می‌شد که احساسی متفاوت با بقیه روزها داشتم، و خودم هم نمی‌دونستم چرا اینجوری شدم، هنوز به موعد پر.یو.دم مونده بود، بی‌بی‌چک می‌ذاشتم و می‌دیدیم که خبری نیست! دو-سه روزی از موعد گذشته بود که باز هم بی‌بی‌چک گذاشتم، بعد از حدود نیم ساعت خط دوم خیلی کمرنگ ظاهر شد و با مشورتی که با دوستان مجازی در «نی‌نی‌سایت» انجام دادم، احتمال خطا دادم، اما دلم چیز دیگه‌ای می‌گفت! یه ده روزی که گذشت، دوباره تست کردم، اینبار هر دوخط پررنگ ظاهر شدند و من نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، گیج گیج بودم، دست علی رو گرفتم و بردم بی‌بی‌چک رو بهش نشون دادم!!! او هم احساس مبهمی داشت، اما خوشحال‌تر از من! سه-چهار ماه اول ویار وحشتناکی داشتم، به طوری که کارم به سرم و بیمارستان کشید! ماه‌های بعد بهتر بود، زیاد نمی‌تونستم کارهای خونه رو انجام بدم، علی خیلی توی کارها به من کمک می‌کرد، اصلا انگار اغلب کارها رو اون انجام می‌داد! ماه آخر، کمردرد زیاد داشتم...

 

سونوگرافی اول ماه چهارم- ۱۲ مهر و دومی ماه نه- ۱۵ مهر رو برای زایمان نشون می‌داد، و چون دکتر خودم و سونوگرافی، خواهر بودن، تصور می‌کردم باهم هماهنگ می‌کنن ونظر دکتر هم برای تاریخ زایمان همونه، برای همین هم درباره تاریخ زایمان از دکترم سوالی نمی‌پرسیدم!

 

۱۱ شهریور دکتر بهم گفت رشد بچه یه‌خورده کمه و بیشتر استراحت کن. ۱۸ شهریورکه رفتم سونو، گفت آب حداقل نرماله و اکیدا توصیه کرد که استراحت کنم تا هم آب زیاد بشه و هم رشد پسرم بیشتر بشه. ۲۰ شهریور بود که برای افطار رفتیم خونه مامان و به توصیه مامان قرار شد ۲۰ روز باقیمونده رو اونجا بمونیم تا من در استراحت کامل باشم. ۳۱ شهریور رفتم که رفتم دکتر، گفت که رشد بچه خوب بوده و استراحت‌ها جواب داده J. کارت ویزیت رو بهم داد و گفت: اگه تا پنج‌شنبه، چهار مهر، زایمان نکردی، برو بیمارستان و بگو امروز روز زایمان منه! اونجا بعد از معاینه، بهت می‌گن که باید بستری بشی یا بری خونه، و تا ۱۱ مهر بهم فرصت داد که سه روز یه بار برم بیمارستان و چک کنم! معنی حرفاش این بود که من عملا حداکثر تا ده روز دیگه باید زایمان کنم! تا حالا اینقدر جدی بهش فکر نکرده بودم، شوکه شده بودم و می‌ترسیدم!

...


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد کیاراد کوچولو- شهریور 87- ژاپن- (قسمت دوم و پایانی)

....

اتاق زایمان اتاق کناری بود. ماما دستگاه NST رو باز کرد و کریم کمک کرد که از تخت بیام پایین. حتی حوصله کفش پوشیدن هم نداشتم و پا برهنه در حالی که آویزون بودم از کریم راه افتادیم. قبلا درزمان کلاسهای بارداری اتاق زایمان رو دیده بودم و الان داشتم میرفتم که رو همون تخت صورتی رنگ پر ابهت بچه ام رو دنیا بیارم. روی تخت خوابیدم و دیگر کریم نمی تونست به کمرم دسترسی داشته باشه. بشدت میلرزیدم.پرستار برام پتو آورد و کریم رفت لحاف اتاق اینداکشن رو آورد که واقعا اگه لحاف نبود نمی تونستم با لرزش ها کنار بیام.دست چپم رو که آزاد بود زیر کمرم گذاشتم و با دست راستم که آنژیوکت داشت کنار تخت رو گرفتم. کریم دست مرا تو دستش گرفته بود و من انگشت شصتش رو با ٢ انگشتم گرفته بودم و وقتی انقباضی شروع میشد چنان انگشتش رو فشار میدادم که گاه فکر میکردم ممکنه بعدا کبود بشه!!! دست دیگر کریم رو پیشونیم بود که از یک طرف گرمای دستش کل وجودم رو گرم میکرد و از طرف دیگه نمیذاشت نور چراغ های بالای سرم اذیتم کنن.  اینجا دستگاه NST مجددا وصل شد.با هر انقباض ٣ مرتبه احساس فشار دادن داشتم که با یک نفس عمیق از هم جداشون میکردم.بین انقباض ها حدود ١ دقیقه دردی نداشتم که به طرز باور نکردنی به حالت خلسه میرفتم. چشمام بسته بودند و در این بی دردی استراحت لذت بخشی میکردم.

جایی خوانده ام که حین زایمان بعد از این که دهانه رحم ٨ سانت باز شد بدن شروع به ترشح اندروفین که چند برابر از مورفین قویتر هست میکنه تا با درد مقابله بشه. شاید خلسه ها هم نتیجه همین اندروفین بوده .

بعداز چند انقباض در حین یکی از فشارها کیسه آب با صدای پققق پاره شد. صدا بنظرم چنان بلند بود که فکر کردم همه شنیدند ولی ظاهرا فقط خودم متوجه شده بودم. وقتی گفتم کیسه آب پاره شد؛ ماما ساعت رو اعلام کرد و همکارش که داشت پرونده رو تکمیل میکرد یادداشت کرد ٧:١۴ . در این لحظه لحاف رو جمع کردند روی سینه ام و پایین تخت مثل این ماشینهای ترانسفورمر قسمتهایی باز شدو تغییر کرد به شکل تخت زایمان. پاهای من در جای مخصوص بسته شد و ارتفاع تخت بالاتر رفت. یک کاوری هم روی پاهام (از زانو به پایین) بسته شد که باعث شد از سرما نلرزم. حین یک فشار ماما موقعیت بچه رو چک کرد و گفت ١+ِ یعنی هنوز وارد حلقه استخوان لگن نشده بود. و یعنی اینکه من یک درد شدید رو در پیش داشتم. بعد از چند فشار قوی مجددا معاینه کرد و با حلقه کردن دستش گفت که چقدر از سر بچه دیده میشه. کریم با خوشحالی گفت پروین نگاه کن اینقدر از سر بچمون دیده میشه!! و من چشمم رو باز کردم و حلقه ای که دیدم شاید به اندازه ۵ ریالی بود و دوباره چشمام رو بستم.

در حین فشار دادن کریم و پرستارها هم همزمان با من نفس میکشیدند و تشویقم می کردند که قویتر فشار بدم.

پرسیدم چقدر دیگه مونده و پرستارها ضمن کج کردن سرشون به یه طرف با تردید گفتند که شاید ١ یا ٢ ساعت. بنظرم زمان خیلی زیادی میومد. همون لحظه دکترم آمد.از اون هم پرسیدم که چقدر مونده و گفت ١۵ یا ٢٠ دقیقه!!!!!!!!! با تعجب بهش نگاه کردم که یعنی داری منو دلداری میدی؟!!! اونم با خنده گفت میدونم که الان حتی ١٠ دقیقه برات یه سال هست؛ و من تا بخوام جواب بدم یه انقباض قوی شروع شد. دکتر گفت پروین ٢ تا نفس عمیق بکش سومین نفس عمیق رو نگه دار دهنت رو ببند و محکم و طولانی تا جایی که میتونی فشار بده اینطوری انرژیت بیشتر میشه. بعد از اون طبق گفته دکتر فشار میدادم و البته کریم و پرستارها هم همراهیم میکردند .

دکتر دستکش پوشید و دکتر نوزادان هم اومد. همه چیز برای ورود دردانه ام آماده شده بود. انگار همه باهم سوار بر موج انقباض ها بودیم. باهم نفس میکشیدیم و زمانی که من فشار میدادم بقیه تشویقم میکردند. گاه که گوشه چشمم رو باز میکردم چشمم به ٣ تا دانشجوی پزشکی می افتاد که اونروز برای آموزش اومده بودند. پشت سر دکتر و ماما ها ایستاده بودند و انگار داشتند فیلم ترسناک میدیدند.

٢ انقباض نزدیک بهم آمد که هر کدام با ۴ احساس فشار قوی همراه بود. با هر فشار احساس میکردم بافتهای بدنم در مسیر خروج بچه دارند از هم جدا می شوند. چشمهایم را بسته بودم و فشار میدادم؛ هر چند می سوختم ولی صدای شادی کریم و ماماها  را می شنیدم که می گفتند یکم دیگه یکم دیگه بچه بیرون اومد اومد اومد و کریم دستم را رها کرد و رفت بسمت دوربین و من بدون باز کردن چشمهایم فشار میدادم تا اینکه حس کردم تمام هر چه درونم بود بیرون کشیده شد. سبک شدم. خالی شدم. دردهایم تمام شد. دکتر گفت شگفت انگیزه ساعت دقیقا ٨:٠٠ است. کریم گفت پروین نگاه کن و وقتی چشمهایم را باز کردم نمی توانستم باور کنم که من در وجودم او را پرورش داده ام. یک کودک نازنین و واقعی که داشت گریه میکرد. پسر من بود با همان قیافه ای که صبح تو مانیتور سونوگرافی دیده بودم. چشمهایم را لغزاندم بطرف ساعت ٨:٠٠:١۵ بود دوباره پاره تنم را نگاه کردم که همچنان مقابلم بود و بلافاصله پایین برده شد. برگشتم به طرف کریم که دوربین به دست و با شادی فراوان داشت میگفت وای خدای من!!!!! و من خوشحال و هیجان زده گفتم اصلا باورم نمیشه!! انتطارمون تموم شد!! کیارادمون دنیا اومد .!!

بعد از تولد کیاراد هیجان زده و بسیار خوشحال بودم و دلم میخواست خوشحالیم را فریاد بزنم. تمام استرس هایم تمام شده بود و روحم به آرامش رسیده بود. شاید شبیه آرامش پس از طوفان!!!

بعد از تست آپگار کیاراد را به کریم سپردند و او هم آورد برای من. بوسیدمش و سعی کردم کمی شیر بهش بدم .بعد از حدود نیم ساعت ماما آمد که کیاراد را ببرد به اتاق نوزادان. طبق قوانین بیمارستان قرار بود شب اول بچه انجا بماند.

 ساعت٣٠: ۶ صبح با کریم رفتیم اتاق نوزادان. آرام خوابیده بود. گفتند آب قند خورده و ویتامین K و دستشویی هم کرده که بعد از حمام می آورند پیشمان. خیلی ناز شده بود. رنگش موقع تولد صورتی مات بود ولی صبح درست مثل یک هلو تپل و خوشمزه و خوشرنگ بود. ساعت ١١:٠٠ کیاراد را آوردند. ماما میخواست مطمئمن  شود که من شیر دادن و تعویض پوشک و... را بلد هستم. همان موقع کیاراد عزیزم اولین هدیه اش را به من داد. حدس بزنید چه بود!!! یک عالمه مکونیوم ( مدفوع سیاه ) دفع کرد و من میبایست تمیزش میکردم . چقققققدر هم بد بو بود!!!!!!!!!! کیاراد بیدار بود و بهمین دلیل من سعی  می کردم علیرغم خفه شدنم قیافه آرامی داشته باشم. بعد از آن زندگی سه نفره ما آغاز شد.(کیاراد با وزن 4300 گرم و قد 57 سانتی متر دنیا آمد. من هم قبل از بارداری 57 کیلو و 165 سانت بودم که 13 کیلو وزنم زیاد شده بود و بعد از یک هفته برگشتم به 58 کیلو!! و توضیح دیگه اینکه من و کریم هر دو موقع تولد بالای 4 کیلو بودیم.)

توضیح دیگری که میخوام بگم اینه که زایمان طبیعی اونطورها هم که آدم قبلش فکر میکنه ترسناک نیست. درد داره ولی قابل تحمل و موقتی هست. من 10 برابر بد از این دردی که کشیدم رو فکر میکردم خواهم کشید ولی الان میگم که اگه باز هم باردار بشم حتی تو ایران طبیعی زایمان میکنم. 2 ساعت بعد از زایمان آدم میتونه همه کارهای خودش و بچه رو به تنهایی انجام بده و خیلی زود میتونه نرمش و ورزش رو شروع بکنه.

ما 6 روز بیمارستان موندیم (جزو قوانین اینجا هست) که هر روز بچه توسط متخصص چک میشد و بعد پرستارها حمومش میکردن. من رو هم هر روز ماما چک میکرد (سی.نه و شکم و فشار خون و تب ) و روز 3 و 5 دکتر خودم که روز 6 مرخص شدیم.

 ****

از اینجا به بعد مطالب مفید مربوط به بعد از زایمان را به تفکیک مینویسم و امیدوارم به درد کسی بخورد.

- بعد از ژنتیک که مهمترین عامل موثر در قد و وزن جنین هست؛ تغذیه مادر در دوران بارداری هم مهم هست که تا جایی که من میدونم لبنیات استخوان بندی جنین را محکم میکند و غذاهای نشاسته دار در ماههای آخر وزن جنین را زیاد میکنن.

- در حین زایمان برای من تمرکز روی تک تک انقباض ها و نه درد حاصل از آنها و همینطور فکر کردن به موقعیت جنین که برای تولد در حال تلاش هست در آسان تر شدن تحمل درد خیلی موثر بود.

اگر امکان حضور کسی بعنوان همراه باشد میتواند با ماساژ و حمایت روحی خیلی زیاد کمک کننده باشد. همانطور که همسر من بینهایت کمکم کرد.

-تنفس منظم با شروع انقباض علاوه بر اینکه از هیپوکسی (کمبود اکسیژن) جنین جلوگیری میکند؛ باعث میشود اکسیژن کافی به مغز خودتان برسد و در نتیجه انرژی بیشتری خواهید داشت و درد را کمتر حس خواهید کرد.

توضیح اینکه بهنگام انقباض تبادل اکسیژنی جنین از طریق جفت برای مدت کوتاهی قطع میشود که بهمین دلیل ضربان قلبش افت پیدا میکند. پس به تنفس های مادر بیشتر نیازمند است!!

-اپی زیتیومی اصلا چیز بدی نیست و باعث جلوگیری از پارگی احتمالی بصورت نا منظم میشه. خوب شدن جای بخیه اپی زیتیومی تمیز تر از بخیه مربوط به پارگی هست .

در صورت داشتن اپی زیتیومی برای نشستن در روزهای اول تشکچه های به شکل دونات (دایره با وسط خالی) برای جلوگیری از درد تماس جای بخیه خیییییلی مفید هست. خوشبختانه تو بیمارستانی که من بودم داشتند.

من بخاطر بخیه هام از توالت رفتن میترسیدم که اضافه کردن روغن زیتون به غذا مشکل را رفع کرد!!!!

- برای شب اول بعد از زایمان ماما این نرمش ها رو بهم توصیه کردکه انجام بدم. ١- بطور متناوب چند بار با شکم و چند بار با قفسه سینه نفس بکشم ( بنظرم برای تخلیه خون رحم موثر هست.) ٢- چرخاندن مچ پا و کشیدن پا به سمت بیرون در امتداد ساق پا و به سمت داخل روی ساق پا.( بنظرم برای جلوگیری از ادم و کمک به دفع سریعتر آب جمع شده در بدن و نیز کمک به جریان خون موثر هست.)

- شیر دادن و مشکل خونریزی از س .ی .ن .ه که من هم داشتم و به توصیه ماما چند روز صبر کردم و خود بخود برطرف شد. درد مربوط به ن.و.ک. س.ی.ن.ه  هم بعد از چند روز شیر دادن پیش اومد و با استفاده از یک مخلوط روغنی گلیسیرینه بر طرف شد.همینطور برای رفع درد مربوط به پر بودن س.ی.ن.ه ماما بهم توصیه میکرد هنگام شیر دادن روی گره های ایجاد شده در سینه (ناشی از تجمع شیر) فشار بدم که این موضوع هم در تخلیه س.ی.ن.ه موثر بود.

- بی اختیاری ادرار در اثر شل شدن عضلات کف لگن که با انجام تمرینات کگل قابل برگشت هست.

 

 

مرسی پروین جان بابت ارسال این خاطرۀ پرو پیمون و قشنگ و توصیه ها.

پی نوشت: عکسهای قشنگ کیاراد کوچولو  رو هم ضمیمه کردم. ببخشید پروین جان که زودتر نتونستم این کار رو بکنم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد کیاراد کوچولو- شهریور 87- ژاپن- (قسمت اول)

روز دوشنبه ٨ سپتامبر  ٢٠٠٨( ١٨شهریور ١٣٨٧ ) که ۴١ هفته و ٣ روز از بارداری من میگذشت, طبق قرار قبلی که دکتر تعیین کرده بود باید میرفتیم بیمارستان جهت انجام القا شروع زایمان به روش طبیعی. صبح حدود ساعت ٩:٢٠ دقیقه مراحل پذیرش بیمارستان انجام شدو وارد اتاقمان شدیم. پرستار آمد و یک لباس به من داد که بپوشم و آماده شوم برای رفتن به اتاق اینداکشن. آنجا دستگاه(Non Stress Test) NST وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه ثبت ضربان قلب جنین و انقباضات, ساعت ١٠:٣٠ اولین قرص نیم میلی گرمی پروستاگلندین 2 E شروع شد. هر یک ساعت قرص تکرار میشد و قرار بود کلا ۶ قرص مصرف شود. ساعت ١٢ ناهار خوردیم و تا ساعت٣٠: ۴ که نوبت آخرین قرص بود با کریم گفتیم و خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم , ولی هنوز از درد خبری نبود. انقباض ها منظم به فاصله ١٠ دقیقه شروع شده بودند ولی من دردی احساس نمیکردم انقباض ها را حس میکردم ولی بدون درد. مثل حرکت جنین می ماندند.( انگار کیسه ای را فشار می دهی و چیز های درونش  بیشتر قابل لمس می شوند . (بعد از قرص آخر هم باید یک ساعت صبر میکردیم که ناگهان ضربان قلب جنین افت کرد. هر دو ما نگران, پرستار را پیج کردیم وپرستار فوری اومد و سعی کرد با تغییر محل دتکتور قلب جنین رو پیدا کنه که موفق نشد و کمی دسپاچه شد. خواست ماسک اکسیژن برای من وصل کنه بعد منصرف شد و رفت دکتر رو خبر کنه که از اون هم منصرف شد و برگشت نشت نبض من رو گرفت و دوباره دنبال قلب جنین گشت. من هم فقط داشتم نفس عمیق می کشیدم که بچه بی اکسیژن نمونه. کریم هم نگران وایستاده بود که ناگهان صدای قوروپ قوروپ ضربان قلب نی نی رو شنیدیم!!!! مثل صدای ۴ نعل رفتن اسب. ١۴٠ ضربه در دقیقه میزد. اگه کمی بیشتر طول میکشید این وضعیت من اشکم در میومد!!!

قرار شد ١ ساعت بیشتر بمانیم تا دکتر هم بیاید. بعد که دکتر آمد در مورد قلب جنین گفت که جای نگرانی نیست. همینطور در مورد برنامه فردا گفت که می خواهد با پروستاگلندین F2 آلفا ادامه بده و اینکه بین قرص و انفوزیون ) تزریق از طریق سرم ) من کدامیکی رو ترجیح میدم. من هم انفوزیون رو قبول کردم .دکتر رفت ولی ایندفعه نی نی جون خوابیده بود و قرار شد صبر کنیم تا از ریتم ضربان قلبش در حالت بیداری هم مطمءن بشیم. خلاصه که ساعت ٧ به اتاقمان برگشتیم ولی قرار شد از ساعت ٨ مجددا NST تکرار شود.

 تا ٧:١۵ سریع شام خوردیم و بعد من رفتم دوش گرفتم و برگشتم چند دقیقه هم قدم زدم. باز از ساعت ٨ NST وصل شد و قرار شد نیم ساعت ادامه داشته باشه. بعد از نیم ساعت پرستار اومد و قسمتی از برگه نتیجه رو برد و بعد از چند دقیقه اومد و گفت که بهتره یکم بیشتر منتظر بشیم تا ضربان قلب نی نی منظم تر بشه! بعد از یک ساعت پرستارمون شیفتش تموم شده بود و پرستار جدید که به نظر با تجربه تر میومد اومد و گفت که ضربان قلب نی نی بنظر نرمال نمی آد و می خواهد با دکتر مشورت کند. او هم برگه نتیجه تا اون لحظه رو جدا کرد و برد. ساعت حدود ١١ اومد و گفت که دکتر گفته مشکلی نیست و میتونین NST را جدا کنین. شب تا صبح صدای قلب نی نی که از صبح شنیده بودم تو گوشم بود و یهویی که فکر میکردم قطع شده از خواب می پریدم! یه بار هم که خواب دیدم با شکمم از رو تخت افتادم پایین و بچه له شده!!! ولی تا صبح درد و انقباض نداشتم.

نزدیکیهای صبح که رفتم دستشویی متوجه یک ذره خون شدم.صبح ساعت٣٠:۶ که پرستار برای چک آپ اومد جریان رو بهش گفتم و رفت و دوباره با بساط NST برگشت. ساعت ٧ احساس کردم خونریزی دارم. پرستار رو پیج کردیم. رنگ خون روشن بود و از آنجایی که قلب نی نی داشت همون ١۴٠ تا رو میزد من با امیدواری احتمال میدادم که مربوط به جفت نباشه ولی با اینهمه هر دومون (من وکریم) شدیدا نگران بودیم. پرستار فورا چند تا حوله گرم مرطوب و یه لباس تازه آورد که من بجای دوش گرفتن تنم رو با اونا تمیز کنم و زود حاضر شم بریم دفتر پرستاری برای معاینه. اونجا خانوم دکتر مهربون معاینه کرد و گفت دهانه رحم ٣-٢ سانت باز شده که حسابی خورد تو ذوق من. با خودم فکر کردم پس هنوز اول اول راهم! بعد هم سونو گرافی کرد و گفت که جفت هم سالم هست. برای آخرین بار قیافه جنینی نی نی رو ساعت ۵۵: ٨ دیدم. کریم تو سالن منتظرم بود. برگشتیم اتاق خودمان صبحانه خوردیم و بعد هم دکتر اومد و گفت که همه چیز مرتبه و از جریان NST دیشب و خونریزی صبح هم خبر داره. گفت خونریزی مربوط به سرویکس بوده و نشون میده که کم کم زایمان داره شروع میشه!!

بعد که دکتر رفت بلافاصله پرستار اومد وگفت که حاضر بشیم که بریم اتاق اینداکشن. من هر چیزی که فکر میکردم ممکنه لازم بشه (رژ؛ جوراب؛ خوراکی ؛ نوشیدنی و ...)  برداشتم .تو اتاق اینداکشن حدود ساعت ٩:٣٠ NST وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه سرم محتوی دارو هم تزریق شد. انقباضات به فاصله هر ۵ دقیقه رسیده بودند ولی درد قابل اعتنایی حس نمیکردم!!!!! پرستار مرتب میومد در مورد درد و انقباض ها می پرسید و موزیک ملایمی رو که گذاشته بود رو عوض میکرد و از ما می پرسید که آیا خوشمون میاد یا نه. من و کریم هم داشتیم حرف میزدیم و اصلا حواسمان به موزیک نبود؛ هر چی که می ذاشت می گفتیم خوبه!! هر از گاهی بلند میشدم تو اتاق قدم میزدم ؛ گاه با همون بساط NST و سرم و گاه می گفتم که چند دقیقه بهم استراحت بده و کمر بندهای NST زو باز کنه. ساعت ١٢ ناهار رو  تکمیل خوردم تا برای کاری که در پیش داشتم انرژی کافی داشته باشم. آب هم هر از چندی می خوردم که دهیدراته نشم.

ساعت حدود ١:٣٠ دردها کم کم شروع شدند. تقریبا به اندازه نصف درد پریود. (من پریود چندان دردناکی نداشتم هرگز (.با شروع هر انقباض من میخندیدم و کریم هم میگفت که بنظر میاد حالت خیلی خوبه و حالا حالا ها قصد زایمان نداری. ولی واقعیت این بود که برام باور نکردنی و هیجان انگیز بود که بالاخره بعد از کلی انتظار جدی جدی زایمان شروع شده بود و من باید آماده می شدم برای دنیا آوردن دردانه عزیزم.

رفته رفته فاصله انقباض ها به کمتر از ۵ دقیقه رسیده بود و شدتشون هم بیشتر شده بود طوری که با شروع انقباض خنده های من محو میشدند و من فقط سعی میکردم به طور منظم نفس بکشم. تخت را به حالت نیمه نشسته در آورده بودیم و من به پهلو دراز کشیده بودم و کریم کمرم را ماساژ میداد. با شروع انقباض من تنفس رو شروع میکردم و کریم ماساژ دادن رو. و در فاصله دو انقباض که فرصتی بود برای استراحت من ناله میکردم. جیغ و داد نبود ولی ناله از سر درد که فکر میکنم برای هر کسی آشناست. گاه کریم یادم می اورد که بهتره کمی آب بخورم. یا تغییر پوزیشن بدم. و مهمتر از همه اینکه با حرفهای محبت آمیزش باعث میشد تحمل درد برام خیلی راحتتر بشه.

ساعت٠٠: ۴ دوباره خونریزی داشتم. ماما اومد و بعد از معاینه گفت که ۴ سانت دهانه رحم باز شده. برام خبر بسیار بدی بود. و جای تعجب هم داشت چرا که انقباض ها به فاصله ٣-٢ دقیقه و نزدیکتر بهم و البته با شدت بیشتری می آمدند (شاید بشه گفت ۵ برابر درد پریود)؛ طوری که وقتی کریم لحظه ای از ماساژ دادن می ایستاد تحمل درد ها سختتر میشد و من فورا می گفتم که کریییییم ماسااااااااااژ !!!

فکر میکنم هر یک ربع ماما میومد و می رفت و به من که میله سرم رو گرفته بودم و تند تند نفس میکشیدم می گفت که  خوب داری تلاش می کنی. گاهی هم با حس همدردی نگاهم میکرد و می گفت که درد داری نه؟!!!! البته باید بگم که من اکثرا چشمام رو بسته بودم و هر از گاهی باز می کردم. با چشم های بسته تمرکزم  روی انقباض ها و تنفسهام بیشتر بود و تحمل درد راحتتر. سعی می کردم انقباض ها رو یکی  یکی در نظر بگیرم نه اینکه خودم رو در میان درد غرق شده ببینم. مثل شمارش معکوس که با تحمل یکیشون یک قدم به انتها نزدیکتر میشدم.

ساعت ٠٠: ۵ماما اومد و بعد از معاینه با خوشحالی و تعجب گفت که خیلی خوبه ٨-٧ سانت باز شده. من هم خیلی خوشحال شدم

تا ساعت٠٠: ۶ انقباض ها هر ١ دقیقه می آمدند طولانی و شدید. گاه چند تا انقباض پشت سر هم می اومدند و واقعا کلافه ام می کردند. پرستار پیشنهاد داد که اگه میخوام برم دستشویی. قبلا جایی خونده بودم که حتی وجود یک مقدار اندک ادرار میتواند دردها را شدیدتر کند. در نتیجه گفتم که میخوام ولی نمی تونم. اونم کمر بندهای NST رو باز کرد و با کریم کمک کردند که من از جایم بلند شم . فاصله چند قدم تا دستشویی رو با تحمل ۴ انقباض و در حالی که از کریم آویزون بودم رفتیم. کریم و پرستار) که میله سرم رو می آورد( هم همراه من داخل دستشویی آمدند و نمیدونم چرا من اون موقع اصلا خجالت نکشیدم؛ شاید چون واقعا بهشون نیاز داشتم!! مسیر برگشت خیلی راحتتر بودم. باور نمیکردم دستشویی اینقدر موثر بوده باشه!!

  نزدیکیهای٠٠: ۶ دکترم هم آمد که بهم سر بزنه و من تنها تونستم به احترام حضورش چشمام رو باز کنم و سرم رو تکون بدم. اونم حالم رو پرسید و با خنده همیشگیش گفت که همه چیز خوب داره پیش میره.

معاینه ساعت٠٠: ۶ را یک بار در فاصله  ٢ انقباض و یک بار هم حین انقباض انجام داد که این آخری واقعا دردناک بود و من برای اولین بار جیغ زدم ولی وقتی گفت ۵/٩ سانت باز شده خیلی زیاد خوشحال شدم.

ساعت٠٠: ۴ پرستار گفته بود که اگه زایمان خوب پیشرفت کنه ممکنه ساعت ١٢ شب بچه دنیا بیاد ولی اینبار گفتند که شاید با ٣-٢ ساعت دیگه بچه متولد بشه!!! خیلی خیلی خوشحال کننده بود.

انقباض ها می آمدند بدون اینکه فاصله ای بینشان باشد و من گوشم به صدای قلب بچه بود که از طریقNST می شنیدم و سعی میکردم مرتب نفس بکشم.کریم هم کمرم را ماساژ میداد.

از ساعت ۴ من سردم شده بود؛ جورابهای گرمی رو که آورده بودم پوشیده بودم . بعد از ساعت ۵ بعد از هر انقباض لرز شدیدی سراغم می آمد. لحاف را از زیر گردن تا نوک انگشت پا به خودم پیچیده بودم و حتی اگر گوشه ای از زانو یا پام بیرون می ماند بشدت می لرزیدم و احساس سرما می کردم.

ساعت٣٠: ۶ بود که شکمم شروع کرد بدون اراده من منقبض شدن و با یک حرکت پرتاب به بالا مجبور میشدم فشار دهم. کریم زود پرستار  (ماما) رو صداش کرد. پرستار اومد و می خواست معاینه کنه که از همون انقباض های پرنده ٣ تا پشت سر هم اومد و او هم این وضع رو دید گفت بریم اتاق زایمان!!! ...ژ

ادامه دارد

قسمت اول خاطرۀ تولد کیاراد کوچولو رو خوندید که پروین عزیز زحمت نوشتنش رو کشیدند. فکر میکنم با خاطره های اخیر نظر دوستانی که از کم شدن بار علمی خاطرات و افزایش بار عاطفی برخی خاطرات رو باعث تکراری شدن اونها میدونستند هم تامین بشه. 

 

قس


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت پنجم)

دخترکم وقت تولد پر بود از چربیهای سفید رنگ که اونا رو از صورتش پاک نکردن.گفتن چون زودتر از موقع دنیا اومده بهتره این چربیها روی پوستش بمونه و خودش جذب پوست بشه.یک ساعتی ما رو با بچه تنها گذاشتن.همه سیمها و کشها رو هم از شکمم باز کرده بودن.اپیدورال هم قطع شده بود.شکمم خارش گرفته بود که من فکر میکردم جای کشها باشه ولی پرستار گفت از عوارض اپیدوراله و جای نگرانی نیست.

هر از گاهی پرستار می اومد و شکمم رو حسابی فشار میداد تا تمام مواد داخل شکم خارج بشه.مثل اینکه هرچی بیشتر شکم رو فشار بدن شکم زودتر برمیگرده به حالت اولیه.سوند رو که الان هر چی فکر میکنم کی بهم وصل کردن یادم نمیاد رو هم ازم باز کردن.یک ساعت بعد یه پرستار دیگه که مال بخش زنان بود (زایمان تموم شد و می خواستن منتقلم کنن به بخش) اومد سراغم.حس پاهام تا حدی برگشته بود.ازم خواست باهاش برم دستشویی تا مطمئن بشه میتونم ادرار کنم.

مطمئن نبودم این آبی که ازم خارج میشه آب کیسه آبم هست یا ادرار که مطمئنم کرد ادراره و بخاطر سوندی که بهم وصل بوده این احساس رو دارم. بهم یاد داد با بطری چه طوری خودم رو بعد از هر ادرار با آب ولرم بشورم.روی صندلی چرخدار نشستم و مایا رو بغل کردم.برام اطاق دو تخته آماده کرده بودن.مایا رو هم بردن تا حمومش بگیرن.خواهرم رفت خونه تا شاینا و مادر شوهر و پدر شوهرم رو بیاره بیمارستان.سر راه هم غذا گرفت و دقیقا بعد از بیست و چهار ساعت (همون چاینیز فود عزیز) من و محمد غذا خوردیم.البته غذای بیمارستان هم بود ولی من کلا غذای بیمارستان رو دوست ندارم.

 از یکی دو ساعت که همه پیشم بودن رفتن.محمد هم شاینا برد همون اورژانس پایین بیمارستان چون بازم تب کرده بود.اونجا وقتی فهمیده بودن من بالا هستم زود کار شاینا رو راه انداخته بودن (انتظار اورژانسهای اینجا خیلی طولانیه و فقط باید خیلی جدی مریض باشی تا همون موقع بفرستنت پیش دکتر)قرار بود محمد برگرده پیشم ولی وقتی ساعت نه دیدم همسایه بغل دستیم چراغش رو خاموش کرد تا بخوابه زنگ زدم به محمد گفتم دیگه نمی خواد بیای.(پدر میتونه تا ساعت یازده و نیم شب پیش مادر توی بیمارستان بمونه)اون شب میتونم بگم اصلا نخوابیدم.مایا دوست داشت تو بغلم بخوابه (از همون روز اول بچه م بغلی بود).همسایه بغل دستیم از شانس من دو قلو داشت و سر و صدای یکی دو تا بچه دیگه هم که مطمئنم کالیکی بودن (بسکه تا خود صبح گریه کردن) و مهمتر از همه نگرانی شاینا و دلتنگی برای شاینا و خونه نذاشت بخوابم.

فقط یکی دو ساعتی چرت زدم.پرستار هر یک ساعت یه بار بهم سر میزد.برام شیر خشک می آورد.بهم پیشنهاد کمک برای عوض کردن مایا میداد.ازم می خواست برم دستشویی .

فردا صبحش تا ظهر همینطوری گذشت.دکتر زنان اومد سراغم و بعد از چند تا سوال بهم گفت بعد از اینکه دکتر اطفال دخترت رو دید میتونی بری خونه.بعد از ظهر دکتر اطفال هم اومد و مایا رو چکاپ کرد و یه مقداری سفارشات لازم رو بهم کرد.دقیقا سر بیست و چهار ساعت که از تولد مایا گذشت اومدن برای ازمایشات خونی بردنش.پنج دقیقه بعدش هم با برگه ترخیص اومدن سراغمون.یه برگه برای بیمه مایا بهمون دادن که تا کارتش به دستمون برسه میتونیم ازش استفاده کنیم.

لباسهای مایا رو عوض کردم و تو کارسیتش گذاشتیم تا بهمون اجازه بدن از بیمارستان خارجش کنیم.در عرض سی ساعت زندگی ما عوض شد.با اومدن مایا خانواده مون چهار نفره شد و به معنای واقعی عیال وار.با وجود دو تا بچه کوچولو خیلی جایی برای استراحت بعد از زایمان برام نموند.هرچند که من خودم هم اهل استراحت خوابیدن توی تخت نیستم.از بیمارستان به سمت خونه رفتم برای مایا شیر خشکش رو خریدم.فردای اون روز بخاطر شاینا و اینکه ازش دور بودم و ظاهرا بچه م تو این یک روزه حسابی مظلوم و بی مادر بوده دخترهام رو گذاشتم توی کالسکه و بردم پارک دم خونه مون.هرچند که تو راه برگشت از کمر درد  به خودم فحش میدادم بخاطر روی زیادم و اینکه حتی بلد نیستم خودم رو لوس کنم.

بعدشم که دیگه خریدهای هفتگی خونه و بردن مایا به دکتر و سرد شدن ناگهانی هوا و در نتیجه رفتن به مال برای خرید لباس گرم برای بچه ها و هزار تا کار دیگه باعث شد تا فراموش کنم من یه زاوو هستم البته شکایتی هم ندارم. بعد از دو هفته متداول خونریزی الان تو حالت  یک روز دارم یه روز ندارم قرار گرفتم.کلا حال و روز خوبی دارم.خدا رو شکر از افسردگی خبری نیست.ذاتا آدم لوسی تو مریضی نیستم و راحت با درد کنار میام. بعد از دو هفته دو تا از شلوارهای قبل از حاملگیم رو تونستم پام کنم.این بزرگترین قرص انرژی به یک زاووست به نظر من.سر شش هفتگی وقت دکتر زنان دارم و اون بعد از معاینه داخلی به من اجازه شروع ورزش رو خواهد داد.ببینم کی میتونم این شکم قلمبه رو از بدنم مهو کنم.

 

 

 

 مرسی از گلدونه جون بابت این خاطرۀ پرو پیمون و جامع . ضمناً خاطرۀ تولد شاینا کوچولو دختر اول گلدونه هم در اینجا و ااینجا ست 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت چهارم)

اطاق خیلی قشنگ و نویی بود.کلی کیف کرده بودیم.مخصوصا که من از چند ماه قبل دو دل بودم بیمارستانم رو عوض کنم یا نه چون همراه نمی تونست شب پیشم بمونه و احتمال اینکه اطاق یک تخته که فقط یک اطاق توی اون بخش بود بهم برسه خیلی کم بود. ولی نهایتا تصمیم گرفتم با همین دکتر و بیمارستان بمونم.قرار شد من یک ساعت قدم بزنم تا جاذبه بچه رو به سمت پایین حرکت بده.اگه هم این قدم زدن تاثیر نداشت برم توی جکوزی اطاق بشینم تا شاید اثر بکنه.

آخر های یک ساعت دیگه دردهام خیلی جدی شده بود.به جایی رسید که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و دلم می خواست دراز بکشم.برای خودم آیپاد برده بودم که خیر سرم موسیقی گوش بدم تا آرامش بگیرم.ولی همین که گذاشتمش توی گوشم و صداش در اومد اعصابم بیشتر ریخت بهم و کلی به ریش خودم خندیدم.

معاینات داخلی هر نیم ساعت ادامه داشت هر بار از دفعه قبل دردناکتر.دیگه دردهام غیر قابل تحمل شده بود.التماس میکردم دکتر بیهوشی رو خبر کنین تا اپیدورال بهم تزریق کنه ولی متاسفانه دکتر بیهوشی توی اطاق عمل با یه مرض آی سی یویی بود.ساعت نزدیکهای یک و نیم بود که دیگه تمام بخش رو رو سرم گذاشته بودم.پرستارم دائما تاکید میکرد انرژیت رو با داد کشیدن هدر نده چون ممکنه دکتر بهت نرسه و مجبور شی بدون اپیدورال زایمان کنی.منم داد میکشیدم و التماس محمد میکردم که حالیشون کن بهتره من رو بکشن تا بدون اپیدورال بزاوننم.

دیگه به جایی رسیده بود که پرستارم دید من توی دردهام زور هم میزنم.بهم گفت من همینجا پیشت میمونم چون دلم نمی خواد بدون حضور من زایمان کنی.به پهلو خوابونده بودم و زانوهام رو تو شکمم جمع کرده بود.منم همچنان فریاد میکشیدم.یه بار هم یه خانوم پرستار ایرانی اومد که فکر میکرد من انگلیسی نمی فهمم و می خواست حالیم کنه که دکتر بیهوشی توی اطاق عمله.داد و فریادهای من باعث شده بود که با یه دکتر بیهوشی دیگه تماس بگیرن و ازش بخوان خودش رو به بیمارستان برسونه.

همچین که خانوم پرستار ایرانیه این حرفها رو زد دکتر بیهوشی پشت سرش وارد اطاق شد.اینقدر سریع همه چیز رو اماده کردن که  حتی وقتی دکتر می خواست بهم تزریق کنه محمد ازش خواست بذاره این دردم تموم بشه گفت من می تونم تا فردا براش صبر کنم ولی نمی خوام چون بچه هر لحظه ممکنه دنیا بیاد.قبلا هم گفتم سر شاینا اپیدورال رو با چهار سانت باز شدن دهانه رحم بهم تزریق کردن.حتی من رو لب تخت نشوندن و دولا شدم و پیشونیم رو به پیشونی محمد چسبوندم تا اپیدورال رو بهم وصل کردن ولی سر مایا اینقدر عجله داشتن من رو همون طور که به پهلو خوابونده بودن اپیدورال رو وارد کرد.چند دقیقه ای بعد دکتر بهم گفت بهتره چهت خوابیدنم رو عوض کنم و پهلو به پهلو شم تا فقط یک طرف بدنم بی حس نشه و به همه بدنم اپیدورال برسه.

دقیقا پنج دقیقا قبل از تزریق اپیدورال معاینه داخلی نشون داد که دهانه رحم هشت تا نه سانت باز شده.بعد از تزریق اپیدورال سه تا درد دیگه رو حس کردم.اولی به شدت قبلیها دومی و سومی کمتر.پرستارم همون موقع شیفتش تموم شد و همون خانوم ایرانیه شد پرستار جدید من.بعد از ده دقیقه که دردهام آروم شده بود معاینه داخلی نشون داد ده سانت کامل باز شده یا به قول اینا fully dilated.ساعت نزدیک دو و نیم بود.ازم خواستن یه مدت صبر کنم تا سر بچه پایین تر بیاد و بهتره من تو این مدت استراحت کنم چون هنوز انرژی برای زایمان احتیاج دارم.دیگه عجله ای برای زایمان نداشتم.خواهرم هم همون موقع رسید بیمارستان.سه تایی کلی از این ور و اون ور حرف زدیم.به جایی رسیدم که گفتم بچه ها من push ام میاد.یعنی دلم می خواد زور بزنم.

محمد پرستارم رو صدا کرد و تا اومد گفت بعله بچه داره میاد.اینم سرشه.از اینجا به بعد همه چیز خیلی سریع پیش رفت.ازم موقع زور زدنها می خواست تا چونه م رو کامل به بالای سینه م بچسبونم تا قدرتش بیشتر باشه و انرژیم توی صورتم جمع نشه.

شاید درست نباشه این رو بگم ولی فکر کنم این دغدغه همه خانومهاییه که طبیعی زایمان میکنن.اونم اینه که موقع زور زدن اگه مدفوع خارج بشه چی میشه.راستش من خیلی حسش رو داشتم حتی به پرستارم هم گفتم بهم گفت نگران نباش اگه هم بیاد خیلی بهتره چون جا برای بچه باز میشه و بچه راحتتر پایین میاد.به نظر من تو اون لحظات ادم تنها چیزی که واسش مهم نیست همینه.فقط می خواد بچه رو دنیا بیاره و از اون وضعیت خلاص بشه.خلاصه با چهار تا پوش از محمد خواست دکمه زرد رنگی که به  receptionist پرستارها وصل بود رو بزنه.دکتر زنان (که البته دکتر خودم نبود و دکتر شیفت بود) انگار پشت در اطاقم منتظر بود همون موقع وارد شد و گان و ماسک و دستکشش رو پوشید و یک پوش  دو پوش سه پوش سر بچه کامل بیرون اومد.

بند ناف پیچیده شده دور سرش رو باز کرد و با پوش آخری بچه رو کامل بیرون کشید.بازم بر خلاف زایمان شاینا بند ناف رو خود دکتر اون پایین قطع کرد و دیگه به محمد تعارف نزد.ساعت دقیقا سه و سی پنج دقیقه بعد از ظهر روز یکشنبه سی و یکم آگست بود.بچه رو همون موقع بردن روی تخت مخصوصش تا تمیزش کنن و قد و وزنش رو بگیرن تو این فاصله دکتر از من خواست یه پوش دیگه بدم تا جفت رو هم از بدنم خارج کنه.چند تا بخیه کوچولو هم بهم زد.

مایا با قد پنجاه و چهار سانت و وزن سه کیلو و ششصد و هشتاد دقیقا پانزده روز زودتر از روز اصلی که اول حاملگی بهم گفته بودن دنیا اومد....

ادامه دارد

 

 

پی نوشت: مایا کوچولو خواهر شاینا کوچولوست که خاطرۀ تولدش در اینجا و ااینجا ست. 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت سوم)

اون روز خیلی خیلی کسل بودم و طبیعتا بی حال.بیشتر وقتم روی مبل دراز کشیده بودم.یه مدتیش هم شاینا تو بغلم بود و محمد برامون بلند بلند داستانهای کوتاه می خوند.ظهر چند ساعتی رو همون مبل خوابیدم و ساعت پنج وقتی بیدار شدم محمد گفت شاینا تب داره.

راه افتادیم به سمت کلینیک که تعطیل بود و قرار شد خودم بهش تب بر بدم.با اینکه پدر شوهرم اهل خوردن این جور غذاها نیست از همون جا  رفتیم رستوران چینی تا هوس من رو بر اورده کنیم.از غذام خیلی لذت بردم و مخصوصا که حسابی تندش کرده بودم و همش هم میگفتم نکنه این تندی ها امشب کار دستم بده.

اون شب تا ساعت یک و نیم تلویزیون دیدم.بچه توی شکمم همش تقلا میکرد.خیلی عجیب بود.تا حالا اینطور طولانی تکون نمی خورد.یکی دوساعتی مشغول بود حتی وقتی که خوابیده بودم.با توجه به نگرانی که از تب شاینا هم داشتم بقیه شب رو زیاد خوب نخوابیدم.چند بار رفتم بالا سرش و چکش کردم.چند بار هم رفتم دستشویی و یه حسی هم بهم میگفت تو امشب دردت میگیره.بخاطر همین حس هر تیر ریز معمولی هم که شکمم میکشید میگفتم آها تموم شد زاییدم.فقط همش میگفتم خدایا بذار خیالم از تب این بچه راحت شه بعد هر بلایی خواستی سرم بیار من آماده م.

ساعت هفت و نیم بود شاینا اومد تو اطاق ما.یه مدتی پیشمون دراز کشید و وقتی سرحال شد ازم خواست براش تلویزیون روشن کنم.افتاده بود رو دنده بلبل زبونیش. دیگه همچین بگی نگی خیالم هم جمع شده بود.بعد از همون یک باری که بهش تب بر داده بودم دیگه تب نکرده بود و صبح هم که بیدار شده بود حسابی سر حال بود.هرچند خیلی زود نسبت به بقیه روزها بیدار شده بود.

همون موقع ها محمد بیدار شد و رفت نشست سر کارش پای کامپیوتر.ساعت حدود های نه صبح هر از گاهی همون تیرهای شبانه می اومد سراغم.عجیب حس میکردم دیگه وقتشه.یه بار محمد رو صدا کردم و گفتم فکر کنم دارم میزام.دقیقا پنج دقیقه بعدش همین طور که دراز کشیده بودم احساس کردم ازم ترشح خارج شد (مثل همون حس همیشگی) ولی طولانی و داغ.آها خودشه دیدی گفتم من دارم میزام.

محمد رو صدا کردم و گفتم بیا که کیسه آبم پاره شد.طبیعتا دست پاچه شد ولی زود خودش رو کنترل کرد.دردم اصلا جدی نبود.در نتیجه سر فرصت همه چیزهایی که یادم بود باید تو ساکم بذارم رو ور داشتم و رفتم دوش گرفتم.یواش یواش دردهام مثل درد پر- یود شده بود.ولی مثل درد زایمان بگیر و ول کن.

محمد هم دوش گرفت و تو این فاصله من یه زنگ زدم بیمارستان و شرح حالم رو دادم که گفتن بیا بیمارستان.یه زنگ هم به خواهرم که شهرشون سه ساعت با من فاصله داره زدم و خبر دادم که خودت رو برسون.خلاصه ساعت ده بود که راهی بیمارستان شدیم.فاصله بیمارستان تا خونه ما ده تا یک ربع بیشتر راه نیست.وقتی رسیدیم محمد برام یه صندلی چرخ دار اورد تا روش بشینم.وقتی رسیدیم به بخش زنان بهمون گفتن تو اطاق انتظار بشینین تا یه پرستار بیاد سراغتون.پرستار که اومد خودش رو معرفی کرد و بهم گفت باید تست کنیم ببینیم واقعا وقتشه یا نه.

وقتی خواستیم به طرف بخش بریم بهم گفت پاشو پاشو از روی این صندلی.خودت میتونی راه بری.خندیدم و گفتم این شوهرم می خواد من رو حسابی لوس کنه.پرستار دستم رو گرفت و گفت خودم مواظبتم.رفتیم توی بخش triage .بهم گفت اول از همه باید نمونه ادرار بهم بدی.بعد هم خوابوندم و کلی کش به شکمم وصل کرد که ضربان قلب بچه و همین طور contraction های من (لحظه ای که دردم میگرفت)رو روی نمودار نشون میداد.

بعد از یک ربع بیست دقیقه ای اومد و گفت زیاد از وضعیت بچه راضی نیست و اون چیزی رو نمیبینه که دوست داره ببینه.خوب نگرانی بازم تو دلم ریخت.بهم گفت این یکی از دلایلش می تونه این باشه که صبحانه نخوردی و قند کافی تو بدنت نیست.واسم یه آب پرتغال آورد تا قند خونم زیاد بشه.بعد از یک ربع برگشت و گفت بچه حرکتهاش نرمال شده و اگه همون طور ادامه میداد مجبور بودیم فوری ببریمت اطاق عمل و سزارینت کنیم.دردهای من همچنان هر از گاهی ادامه داشت ولی خیلی نا مرتب.بهم گفت حالا وقت معاینه داخلیه.دهانه رحم سه سانت و نیم باز شده بود که دیگه مطمئنش کرد وقتشه چون گفت اگه اینقدر dilate نکرده بودی ازت می خواستیم بری خونه و وقتی برگردی که دردهات مرتب شده باشه.دیگه همه چی جدی شده بود و منتقلم کردن به اطاق زایمان.....

ادامه دارد

قسمت سوم خاطرۀ تولد مایا کوچولو رو که گلدونه جون زحمتش رو کشیدند خوندید. این نکته لازم به دکره که خاطرۀ تولد شاینا کوچولو دختر اول گلدونه هم اینجا بوده که میتونید در اینجا و ااینجا مطالعه کنید.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت دوم)

دوران حاملگی مایا نسبت به شاینا تا حدودی نگران کننده تر بود.با توجه به همزمانی شروع حاملگی و شروع درس خوندن من و وجود شاینا تو خونه خیلی فرصت این رو نداشتم احساس کسلی یا خستگی بکنم هرچند به خواب ظهر شدیدا احتیاج داشتم.آزمایش خونی که توی یازده ماهگی داده بودم نرمال بود ولی توی هجده ماهگی نشون میداد که پرتئینهای خونم از حد نرمال بیشتره و این میتونه دلیل یه حاملگی با بچه با مونگول یا داون سیندروم  باشه دنیا رو سرم خراب شد.

برای دو روز بعدش بهم وقت آزمایش برای آمینو سنتز دادن.دیگه برام مهم نبود اون دقیقا روز امتحان فاینال یکی از درسهام هست.مهم این بود هر چه زودتر این کار انجام بشه.وقتی جواب منفی رو تلفنی از دکتر ژنتیک گرفتم و از همه مهمتر جنسیت دخترم رو فهمیدم بازم برگشتم به همون دوران خوب و راحت حاملگیم.

وقتی موقع سونوگرافی پنج ماهگیم شد دکتر معتقد بود باید برم پیش سونوگرافی مجهز تر با وجود دکتر سونوگراف نه تکنسین.دلیل این کارش هم بخاطر برادرم (نداشته فعلی من)بوده که در زمان تولد متوجه میشن لوله نای و مریش (؟؟؟) به معده ش وصل نیست و تو همون ده روز اول زندگیش چند تا عمل هم روش انجام میدن ولی بچه نمیمونه.مامانم بعد از این جریان میاد امریکا و کلی آزمایش ژنتیک و غیره انجام میده ولی میگن که هیچی نیست و فقط یک اتفاق بوده و میتونی مجددا بدون نگرانی بچه دار بشی که بعد من دنیا میام.سر همین مساله دکتر من اصرار داشت با این حال با دستگاههای مجهز تر سونوگرافی داخل بدن بچه رو هم چک کنن تا احتمالا بچه مشکلی نداشته باشه.

سونوگرافی پنج ماهگی زیاد موفق نبود و نتونستن به خاطر کوچکی بچه همه چیز رو چک کنن.بخاطر همین تو شش ماهگی بازم بهم وقت دادن و  اونجا بود که فهمیدن با اینکه مشکلی از نظر گوارشی نداره ولی جفت بچه کوچیکه.کوچیک بودن جفت باعث میشه غذای کافی به بچه نرسه و این زیاد اتفاق خوبی نیست.دکتر بهم گفت این سونوگرافیها تا آخر حاملگیت ادامه دار خواهد بود (با توجه به اینکه اینجا فقط دو تا سونوگرافی توی سه ماهگی و پنج ماهگی انجام میدن و اگر مشکلی بود تعداد سونوگرافیها رو بیشتر میکنن) چی بگم زیاد لحظه خوبی نبود وقتی دکتر بهم گفت ممکنه اگه احساس کنیم بچه رشد نمیکنه مجبور شیم زود زایمانت کنیم و به قول خودش It’s the matter of life and death.البته بهم اطمینان داد اینطور نیست تا رفتی سونوگرافی و گفتن بچه رشد نمیکنه بگیم برو بیمارستان بخواب اول یک هفته تا ده روز بهت استراحت یا bed resting میدیم.تو حالت خوابیده خون بیشتری تو ناحیه شکم جمع میشه و به بچه بیشتر خون میرسه اگر این کار هم جواب نداد باید سریع تر زایمانت کنیم.اون موقع هنوز شش ماه رو تموم هم نکرده بودم و میدونستم اگه همچین اتفاقی بیوفته بچه نارسی خواهد بود.علت کوچک بودن جفت هنوز معلوم نیست ولی بالا بودن پروتئین داخل خونم که مشکوک به بچه ای با داون سیندروم بود میتونست یکی از نشانه های کوچک بودن جفت هم باشه.(که بود).

سونوگرافیها هر دو یا سه هفته یک بار تا آخر حاملگیم ادامه داشت.این ماه آخر که بچه بزرگ شده بود هر هفته سونوگرافی داشتم.بهم پانزده سپتامبر تاریخ دنیا اومدن بچه رو گفته بودن که البته میتونست بخاطر زایمان طبیعی دیرتر یا زودتر بشه آخرین باری که رفتم دکتر روز سه شنبه بود.بهم گفت باید بچه رو یک هفته زودتر دنیا بیاریم چون همون قدر که زود دنیا آوردن بچه خطرناک بود دیر دنیا اومدنش هم خطرناکه چون ممکنه جفت مریض بشه.برای تقریبا ده روز بعد که یک هفته قبل از زایمانم میشد وقت بیمارستان گرفت تا بچه رو دنیا بیارن.غافل از اینکه دخترک شیطون ما عجله داشت و پانزده روز زودتر از روز اصلی و یک هفته زودتر از روزی که دکتر برام وقت بیمارستان داده بود دنیا اومد.دخترک کوچک من دقیقا توی همون تعطیلاتی دنیا اومد که یک سال قبلش من بچه قبلی چند روزه م رو از دست داده بودم....

 

ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت ا ول)

 

وقتی فقط دو روز پر-یودم عقب افتاد فهمیدم که برنامه ریزیهامون درست کار کرده و من حامله ام.دکتر بهم آزمایش خون داد و  نتیجه مثبتش رو عصر بهم تلفنی خبر داد .یادم نیست گفت یک ماه یا دو ماه دیگه بیا پیشم و الان اینقدر بچه کوچیکه اصلا احتیاج به چکاپ نداری..اون روز جمعه بود و شنبه یکشنبه که تعطیلی همیشگی و دوشنبه هم روز کارگر بود و تعطیل رسمی.قرار بود دوستامون از یه شهر دیگه بیان خونه ما و این سه روز تعطیلی رو باهم باشیم.روز شنبه baby shower یکی دیگه از دوستهامون که دو سه هفته بعد زایمانش بود دعوت شده بودیم (با همون دوستهای مهمان).عجله عجله رفتم حمام گرفتم.اونجا احساس کردم یه مقداری خونریزی دارم.از مهمونی که برگشتیم دیدم قضیه جدیه و خونریزیم زیاد شده.دقیقا علایم پر-یود رو داشتم.همون قدر خونریزی و همون قدر دل درد و کمر درد.با telehealth Ontario (یه خط تلفنی رایگانه که میتونین سوالات پزشکیتون رو ازشون بپرسین و پرستارها بهتون جواب میدن و راهنماییتون میکنن که لازمه خودتون رو به اورژانس یا دکتر برسونین یا نه)تماس گرفتم و بهم گفت اگه تا یه ساعت دیگه دل دردت ادامه داشت برو بیمارستان.شاینا رو که اون موقع یک ساله بود به دوستهامون سپردیم و با محمد راهی بیمارستان شدیدم.اونجا با یه دستگاهی که مشابه سونوگرافی بود ولی خودش نبود (به تایید دکتر که بهم گفت این دستگاه سونوگرافی نیست)سعی کرد اون موجود کوچولوی ذره بینی رو پیدا کنه ولی ظاهرا ازش هیچی نمونده بود و همش اومده بود پایین.خوب اونقدر این ماجرا سریع اتفاق افتاده بود که اصلا وقت این رو نداشتم به این بچه دل ببندم ولی یه حس شکست یا عدم موفقیت یا حتی ناتوانی توی وجودم شدیدا شکل گرفته بود .دکتر بیمارستان بهم گفت این ماجرا خیلی بین خانومها رایج هست منتها اکثرا فکر میکنن پر-یودشون عقب افتاده.معتقد بود اگه تو زودی نمیرفتی آزمایش خون بدی و اینقدر هم پر-یودت عین ساعت کار نمیکرد و برای این بچه برنامه ریزی هم نداشتی فقط مثل این بود که سه روز پر-یودت عقب افتاده که خیلی طبیعیه.خلاصه دو روز باقیمونده تعطیلات رو با دوستامون گذروندیم.اصلا احساس نمیکردم به استراحت احتیاج دارم و همون طور که قبلا گفتم دقیقا حالت پر-یودی داشتم.بعد از تعطیلات رفتم پیش دکتر خانوادگی تا بهم ازمایشات مربوط رو بده.یه آزمایش خون و یه سونوگرافی دیگه.(داخلی و خارجی تا مطمئن بشن چیزی جا نمونده).بهم گفت بعد از سه ماه میتونی بازم برای بچه دار شدن سعی کنی و اصلا مشکلی نداری.دقیقا چهار ماه بعد بازم همون تلفن از دکتر رو داشتم و همون جواب مثبت رو دوباره شنیدم.این دفعه دلم نگران بود.میترسیدم همون اتفاق قبلی بازم پیش بیاد.میدونستم دفعه قبل بی احتیاطی نکرده بودم ولی با این حال این دفعه محتاط تر شده بودم.دو ماه و نیمه بودم که رفتم پیش دکتر زنان.وقتی سونوگرافی سه ماهگی رو انجام دادم و صدای قلب کوچولوش رو شنیدم تازه باورم شد که برای بار دوم باردارم.

 

اولین قسمت خاطرۀ تولد مایا کوچولو رو خوندید که گلدونۀ عزیز زحمت نوشتن و تقسیم بندی این خاطره رو به قسمتهای مختلف کشیدند و صد البته که خاطرۀ پرو پیمون و جامعیه . قسمتهای بعدیش روزهای بعد منتشر میشه.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد باران کوچولو- اسفند 85- تهران- (قسمت اول)
 

چند ماه بود براي باردار شدن تصميم گرفته بوديم .... براي همين رفتم و واكسن MMR زدم .....دكتر بهم گفته بود كه تا 6 ماه بعد از واكسن نبايد باردار بشم ....  چند روز بود كه حالت هاي بدي داشتم كاملا از روي كنجكاوي يك بيبي چك گرفتم ... روز مادر سال 1385 ..... شب مهمون مامان اينها بوديم وقتي برگشتم از بيبي چك استفاده كردم .... باورم نميشد ... دوتا خط قرمز انقدر واضح و پررنگ بودند كه هيچ جوري نميشد نا ديده گرفتشون ...... فقط  يك ماه و نيم از واكسني كه زده بودم گذشته بود .... داشتم رواني ميشدم .... تا صبح گريه كردم  و اشك ريختم .... صبح رفتم بيمارستا ن خاتم الانبيا .... آزمايش دادم و رفتم سركار ساعت 10 رفتم جوابش رو گرفتم گفت كه منفيه .... رفتم    پيش دكتري كه شيفتش بود و جريان بيبي چك رو گفتم ... گفت برو بيمارستان دي و دوباره آزمايش بده .... رفتم ..... گفت ساعت 4 براي جواب برم ..... با همسرم هماهنگ كردم و با هم رفتيم بيمارستان ... همش خودم رو دلداري مي دادم كه حتما منفيه ..... ولي وقتي جواب را خواستند بهم بدند گفتند كه با دكترت صحبت كن ... بارداري ..... و من تا خود شب گريه كردم ....

فرداش رفتم پيش همون دكتركه گفته بود تا 6 ماه نبايد باردار شي .... خودم رو همون دكتر به دنيا آورده بود

و برادرم و خواهرم و خيلي هاي ديگه رو توي فاميل ... خيلي هم معروفه و رئيس گروه پزشكي دانشگاه ... تا قبل از اين انقدر بهش مطمئن بودم كه امكان نداشت اگه كسي همچين چيزي برام تعريف مي كرد باورم نمي شد ....

بهم گفت كه بايد بري پزشكي قانوني و مجوز سقط بگيري و اگه ندادن بايد بري از اين جاها كه غير قانوني سقط جنين انجام مي دن و انقدر با من بد حرف زد كه به شعور و شخصيت و آدم بودن خودم شك كردم  فرداش رفتم پزشكي قانوني _الان كه ياد اون روزها مي افتم چهار ستون بدنم مي ارزه چه قدر روزهاي بدي بود و من چه قدر گريه كردم _اونجا گفتن تا حالا معلوليت جنين به خاطر واكسن نداشتيم و مجوز ندادند زنگ زدم به پسر داييم كه پزشكه و براش گفتم كه چه اتفاقي افتاده .... و اون بهم گفت كه مگه تو پارسال همين واكسن رو نزدي و من تازه فهميدم كه واكسن زدنم چه كار بيخودي بوده ... و بهم اطمينان داد كه هيچ مشكلي برام پيش نمياد ..... و منم كه باورم نميشد همش زار زار گريه مي كردم .... ولي نميدونم چرا يهو آروم شدم ... خودم و بچه ام رو سپردم دست خدا ..... ولي خوب همش نگران بودم و نمي تونم بگم كه اصلا ديگه بهش فكر نمي كردم ...

حالا بايد يه دكتر خوب پيدا مي كردم ... اصرار داشتم كه حتما خانم باشه و من دوستش داشته باشم و به دلم بشينه ... فكر كنم تنها دكتري كه خانم بود و من باهاش راحت بودم .... دوست گلم مصي تلفن خانم دكتري رو بهم داد و بهم گفت با شناختي كه ازمن داره ممكنه ازش خوشم بياد زنگ زدم به مطبش ....با منشي اش صحبت كردم و اول از همه پرسيدم كه خوش اخلاقه يا نه و اون گفت خيلي و واقعا راست مي گفت .... وقت گرفتم و رفتم و اون شد فرشته نجات من از غصه .... بهم گفت كه 1 ماه كافيه براي باردارنشدن بعد از واكسن .... و البته چون من قبلا اين واكسن رو زده بودم ميشه گفت تقريبا اثر اين يكي رو خنثي كرده بود .....

ماههاي اول بارداري وحشتناك بود ويار شديدي داشتم كه بارها به خاطرش رفتم زير سرم .... وزن قبل از بارداري كه 62 بود شد 57 هيچي نمي تونستم بخورم حتي آب ....حتي وقتي زير سرم هم بودم تهوع داشتم .حتي از تصور غذا خوردن حالم بد ميشد .... حتي ديدن غذا خوردن آدم ها حالم رو بد مي كرد ... خونه مون يه بوي بدي مي داد ..... در يخچال رو نمي توشتم باز كنم .... افتضاح بود .... ولي بعد از ماه 5 خوب شدم ولي نمي تونستم خوب غذا بخورم  و حجم غذام كم بود ..... ولي سبك و راحت بودم و از اون به بعد تا پايان ماه 8 بارداري خيلي خوبي داشتم ....

تازه چند روز بود كه وارد ماه 9 شده بود م كه احساس درد در دلم من رو به بيمارستان كشوند .... (البته زياد نبود) همون جا گفتند بايد زنگ بزنيم دكترت بياد ساعت 12 شب بود تا ساعت 12.20 دكترم اومد و گفت كه اينها دردهاي كاذب زايمانه و اگه بيشتر بشه بايد زايمان زودرس داشته باشي ....

 من از اولي كه رفتم بهش گفتم كه به هيچ عنوان نمي خوام طبيعي زايمان كنم و حتما مي خوام كه سزارين بشم  اصلا از لحاظ روحي آمادگي زايمان طبيعي را نداشتم هنوز هم ندارم فكر كنم صد سال ديگه هم دنيا بيام و بخوام زايمان كنم باز هم زايمان طبيعي را انتخاب نمي كنم ... ولي اون روز گفت كه الان بچه هم كوچيكه و راحت مي توني طبيعي زايمان كني .... و من اصلا دوست نداشتم ..... بهم سرم زدند و گفتند مدام بايد بري دستشويي تا موادي كه باعث اين مشكل شده دفع بشه و تا 72 ساعت  بيمارستان بودم و بعد از اون استراحت مطلق توي خونه ...

براي من كه كلا آدم خونه نشيني نيستم خيلي عذاب آور بود يك ماه به كندي مي گذشت و من مدام در استرس سلامت كودكم بودم .... در ضمن من تا آخرش هم نفهميدم ني ني من چيه ... چون هيچ بار جوراب هاش رو بهمون نشون نداد .... البته من هم خيلي فرقي برام نمي كرد و ترجيح مي دادم ندونم .....

ممنون از مامان باران عزیز برای ارسال این خاطره. قسمت دوم این خاطره هم فردا پابلیش میشود.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد رومینا کوچولو- آبان 1386- سوئیس- (قسمت دوم وپایانی)
....

باور کردنی نبود... من در وحشت و در حال محاسبه این بودم که تا کی‌ باید درد بکشم و درد چقدر زیاد تر از این خواهد شد که دخترک به دنیا آامد...آخرین لحظه عبورش، چیزی مثل رد شدن نرمی داغ و نوازش مانند را احساس کردم و بعد سر و صدای آرش, دکتر و ماماها و خودش... بند‌ناف را بریدند و رومینا را روی سینه‌ام گذاشتند

داغ بود و خیس... هرگز نمی‌توانم احساسم را از دیدن و لمس کردنش بیان کنم... خوب است که شما می‌فهمید چه می‌گویم ..

گریه نکردیم... فقط من با تعجب می‌گفتم یعنی‌ تمام شد؟

زیبا بود و خواستنی... هنوز آن دقایق قشنگ را روزی چند بر به یاد آورده و مزمزه می‌کنم

آرش در همان اتاق رومینا را به کمک پرستار شست و لباس پوشاند

ساعت ۱۱ صبح بود

دکتر اپیزیوتومی را ۳ بخیه زد... رومینا را روی سینه من گذاشتند... آرش و پرستاری مرا به طبقه بالا بردند

یک ساعت بعد به تنهایی حمام کردم. باور نمی‌کردم که اینقدر راحت زایمان کرده ام. مطمین ام اگر ایران بودم، مثل بقیه دوستان و فامیل سزارین می‌شدم، قبل اینکه اصلا بفهمم چقدر راحت زایمان می‌کنم. هیچ کدام از آن حرفهای ترسناک در مورد من صادق نبود. ۴ روز با دخترم در بیمارستان بودیم و از تمام آن لحظات لذت بردیم.

 ---------------------

من آدم ترسویی هستم و از دیدن زخم و خون از حال می‌روم. همیشه از چرک کردن زخم و بخیه وحشت داشتم و دارم، اما خوشبختانه مشکلی‌ برایم  پیش نیامد و بخیه ها در کمتر از یک ماه جذب شدند.

در سوییس ۴ روز بعد از زایمان عادی و ۵ روز بعد سزارین مادر و نوزاد در بیمارستان می‌مانند. این بیشتر برای آموزش بچه داریست تا مراقبت پزشکی‌، برای کارهایی مثل حمام روزانه، لباس پوشاندن، شیر دادن، عوض کردن. شبها، مادر و نوزاد تنها می‌مانند و هیچ کس حق ندارد پیششان بماند. البته پرستارها و ماماهایشان واقعا مهربان و وظیفه شناسند و تمام وقت برای کنترل و سر کشی در رفت و امدند. فراموش نمی‌کنم پرستار شب اول را که نیمه شب به من عوض کردن پوشک را یاد ‌داد و پرستار شب دوم را که هر ۳ ساعت یک بار می‌امد، من و رومینا را بیدار می‌کرد و مجبورش می‌کرد که مک بزند،‌ تا آنکه حوالی صبح شیر آمد و رومینای گرسنه بعد دو روز سیر شد.

بعد از آمدن به خانه، یک ماما در هفته اول و یک پرستار بچه در هفته دوم به دیدن مادر و نوزاد در خانه می‌ایند. همه اینها خدماتیست که بیمه پایه باید هزینه آنها را بپردازد. همینطور هزینه کلاس آمادگی برای زایمان که مادر و پدر آینده با هم در آن شرکت می‌کنند. در صورت داشتن بیمه‌های تکمیلی، افراد حق استفاده از کلینیک‌های خصوصی زایمان را هم دارند که شیک ترو رنگارنگ ترند، اما امکانات یک بیمارستان, در صورت بروز یک مشکل جدی (مثلا نارس بودن نوزاد) را ندارند.

در بیمارستان، عملا این ماما ها هستند که در طول زایمان همه کارها را می‌کنند. دکتر زنان در اتاق حضور دارد برای اطمینان در مواردی بود که ماما ها ممکن است از عهده شان بر نیایند، کنترل نهایی و بخیه.

 

ممنون از مرجان عزیز مامان رومینای ملوس برای ارسال این خاطرۀ قشنگ.  با این احتساب خیلی کوتاه بوده زمان زایمانشون، کم و بیش  دو ساعت، درسته؟

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد رومینا کوچولو- آبان 1386- سوئیس- (قسمت اول)
۲ هفته به زمان پیشبینی‌ شده برای تولد رومینا مانده بود و من سنگین بودم. هفته آخر مچ پا و انگشتان دستم باد کرده بودند و حلقه و کفشهایم راحت پوشیده نمی‌شدند.

زایمانم قرار بود طبیعی باشد. وقتی‌ برای دوستان سویسی‌ام تعریف می‌کردم که در ایران سزارین اینهمه محبوبیت دارد، تعجب می‌کردند و نمی‌فهمیدند چه می‌گویم.

گزینه سزارین را به دکترم پیشنهاد نکردم و نمی‌دانم قبول میکرد یا نه. اما آشنایی ایرانی داشتم که به میل و پیشنهاد خودش سزارین شد، حالا چطور دکترو بیمه را راضی کرده بود را نمی‌دانم.

از زایمان نمی‌ترسیدم، اما می‌دیدم که بقیه با چه نگرانی نگاهم میکند :) مادرم هنوز زایمان سخت‌ترین خاطره زندگیش است. یک دوستم می‌گفت شنیده است زایمان بیشترین دردی که انسان میتواند تحمل کند را به همراه دارد... دردی که بعد آن مرگ است...  دوست دیگری وقتی‌ شنید  که قرار است زایمانم طبیعی باشد با قیافه ترسیده و غمگینی می‌گفت هنوز امید هست و شاید در آخرین لحظه سزارین شوی :)  نمیدانم چرا از این حرفها اصلا نگران نمیشدم، انگار درباره کس دیگری حرف می زدند

صبح چهارشنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۰۷، حدود ساعت ۵ با احساس دردی مثل درد پریود از خواب بیدار شدم. درد خفیفی که هر ۷ یا ۸  دقیقه تکرار میشد. خوب، پس موقع آمدن فرشته کوچولو بود. همسرم, آرش را از خواب بیدار کردم. باورش نمی‌شد. من تا دیروز سر حال و سر پا بودم، خودم رانندگی‌ کردم تا دانشگاه... شام درست کردم... همچیز عادی بود... باورش نمی‌شد به این زودی روزموعود رسیده باشد :)

پا شدم ، دوش گرفتم و آرایش کردم. می‌دانستم روزسختی در پیش دارم و حسابی باید درد بکشم. از حمام که بیرون آمدم، فاصله دردها کمتر بود. با آرش به بیمارستان زنگ زدیم... خانم مامایی از من سوال می‌کرد و من جواب می‌دادم... آنقدر سرحال بودم که او هم باورش نمی‌شد به این زودی رومینا کوچولو عازم است. گفت سر فرصت صبحانه بخورید و بیایید.

ساعت ۹ صبح بیمارستان بودیم و درد‌های من شدت گرفته بودند. زود لباس بیمارستان پوشاندنم، وزنم کردند و دستگاه اندازه‌گیری ضربان قلب و انقباض رحمی را به شکمم وصل کردند. درد‌ها خیلی شدید شده بودند و فاصله‌شان کم... آرش دستپاچه بود و ماما نمی‌توانست رگم را پیدا کند...

درد‌ واقعا زیاد بود، اصلا نمی‌توانستم مثل فیلم‌های آموزشی که دیده بودم و آموخته های کلاس آمادگی برای زایمان ساکت باشم و نفس عمیق بکشم... بی‌ اختیار (شاید هم چون از قدیم, همیشه صحنه زایمان با زنی که فریاد می‌زند برایم تصویر شده بود) فریاد می‌زدم... دکتری که کنارم بود با تعجب می‌گفت چرا داد میزنی؟ به جایش انرژیت را جمع کن و زور بزن که به زایمان کمک کرده باشی‌ و راست میگفت... وقتی‌ داد نمی‌زدم راحت تر بودم

پرسیدم اپیدرال چه شد؟ پس کی‌ مسکن تزریق می‌کنید؟ گفتند فرصت برای اپیدرال نیست و بچه در راه است... و من از آن آدمهایی هستم که زود دهانه رحمشان باز می‌شود و آن مرحله ای را که اپیدرال دردش را تسکین می‌دهد، در همین مدت کم گذرانده ام... نمی‌توانید حال مرا حدس بزنید، تمام این مدت به امید اپیدرال بودم و بارها داستان‌های فرق زایمان با و بدون اپیدرال را شنیده بودم... و حالا قرار بود خودم بدون اپیدرال زایمان کنم (اپیدرال جزو سرویس های معمولی بیمارستان بود که در مورد تمام زایمان ها، مگر آنهایی که مادر عمدا می‌خواست درد کامل زایمان را تجربه کند، استفاده می‌شد).

زایمان تمام دوستانم بیش از ۱۰ ساعت طول کشیده بود و من فکر می‌کردم ۷-۸ ساعت دیگر پیش رو دارم... اگر درد با همین نسبت پیش برود چه؟

در عالم دیگری بودم... خیس عرق... درد با فواصل کم... احساس ناامنی‌ و باور نکردن اینکه بچه در راه است... فکر می‌کردم برای دلخوشی من این را می‌گویند...لابد متخصص بیهوشیشان نیست ... آرش دستم را گرفته بود و بین درد‌ها برایم ماسک اکسیژن می‌گذاشت... اما در حالی‌ بودم که وجودش کمکی به حالم نمی‌کرد....

پایان قسمت اول

ممنون از مرجان عزیز مامان رومینا کوچولو برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. سعی کردم مطلب ایشون رو در دو پست بیارم  که پست بعدی فردا منتشر میشه.

 

پی نوشت:  نی نی سمیۀ عزیز هم چند هفته ای هست که به سلامتی به این دنیا اومدند و اسمشون هم سدناست. تبریک میگم سمیه جان و ببخشید که دیر متوجه شدم. منتظر خاطرۀ شما هم هستیم.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد طاها کوچولو-آذر 85- تهران- (قسمت دوم و پایانی)
  در بیمارستان لاله دوباره معاینه شدم . خانم مامای مهربانی آنجا بود که وقتی دورم خلوت شد به من گفت : برای چی آمدی اینجا ؟ دهانه رحمت پنج سانت باز شده ، اینجا اگر بخواهی طبیعی بزایی ماما بالا سرته .دکتر خودتو ول کردی ؟ این جا اگر دکتر بیاد سزارینت می کنه ! خلاصه از آنجا دوباره با دکترم هماهنگ كرديم و رفتیم مصطفی خمینی ( من و جمع مشایعت کننده!).

   دكترم قبلن با بيمارستان هماهنگ كرده بود . يك تعهد از ما گرفتند كه مي دانسته ايم اين جا ان.آي.سي.يو ندارد و مسئوليت بچه با خودمان است.از اين لباس هاي سبز بي حيايي پوشيدم گلاب به روتون تنقيه شدم وشيو!( در مورد اول خيلي مزخرف بود اما موقع زايمان خيلي خيالم راحت بود ، در مورد دوم هم خدا را شكر كردم كه قبلن اين كار را خودم كرده بودم و اين خانم ماما بر حسب وظيفه اين كار را انجام مي دهد!) يك دختر خوشگل هم آنجا بود كه دهانه رحمش دو سانت باز شده بود و درد نداشت . يك خانم ديگر هم روي تخت زايمان بود اپيدورال كرده بود گويا اما زايمانش پيشرفت نداشت و كم كم هم داشت بيحسي اش از بين مي رفت!

   حدود یک و نیم صبح بود که من کار های پذیرشم انجام شده سرم به دست روی یکی از تخت ها خوابیده بودم( چون خونريزي شديد داشتم بايد مي خوابيدم) و با دختر خوشگلك حرف مي زدم. نیم ساعت بعد درد های واقعی ام شروع شد. برایم ماسک اکسیژن گذاشتند .اصلن دوست نداشتم كه از توي ماسك نفس بكشم آنقدر كه اكسيژنش گرم بود. كيسه آبم را سوراخ كردند(فعل درستش چيه!؟)دکتر صدای قلب بچه را چک کرد شنیدم که صدای قلب بچه ام کم شد دکتر بهم گفت باید نفس عمیق بکشی اگر نه بچه ات از دست میره . و من عمیق ترین نفس های زندگی ام را آن شب کشیدم . خونریزی و افت صدای قلب بچه دکترم را مردد کرده بود و سراغ اتاق عمل را می گرفت .

  ديگر واقعن درد داشتم و جيغ مي كشيدم . نگران دختر خوشگله بودم كه نكند صداي من را بشنود و بترسد و نتواند زايمان كند . اما نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم.در لحظه ي آخر كه مرا از روي تخت بلند كردند كه به اتاق زايمان ببرند ديدم دخترك بالا سر من دراز كشيده است و كلي ناراحت شدم.راستش بعدن هر چه فكر كردم يادم نيامد چه جوري رفتم اتاق زايمان رفتم با كمك ماما؟ با ويلچر يا تخت؟ اصلن يادم نمي آيد آن قدر كه بدن و ذهنم مقهور آن درد هاي عجيب شده بود!تنها خوشحالي و مايه دلگرمي ام اين بود كه عينكم همراهم بود . هميشه ترس داشتم كه نكند عينكم را ازم بگيرند! آخر بدون عينك من تقريبن نيمه كورم!

   احساس مي كردم كه درد ها عنان بدنم را در اختيار گر فته اند .صداي دكتر را شنيدم كه مي گفت سرش معلومه چقدر مو داره زور بده . يك احساسي در درونم به سر پرموي كوچكش التماس مي كرد كه عقب برگردد و مرا از اين درد نفس گير رها كند. داد زدم نمي تونم ! نمي تونم!دكترم گفت نمي تونم نداريم... شايد چيز هاي ديگري هم گفت كه يادم نمي آيد . يك دفعه يك گوشه از ذهنم روشن شد كه آن همه كتاب خواندن و تمرين كردن براي اين بود كه داد بزني نمي تونم؟!سعي كردم ذهنم را روي بدنم متمركز كنم و زور بدهم .دستم نا خودآگاه پهلوي ماما راچنگ زد . خدا را صدا كردم يك بار دو بار ...دكترم تشويقم كرد و گفت آره! همينه! دكتر بند ناف را كه سه دور دور گردن كوچولوش پيچيده شده بود باز كرد و من رد شدن شانه هايش را حس كردم.ساعت دو و بيست و پنج دقيقه بامداد بيست و نه آذر. بالا گرفتندش .يك بچه ي 2530 گرمي و 48 سانتي! اولين چيزي كه ديدم چشم هاي باز سياهش بود. با خودم گفتم خوب شد آن همه انار خوردم اگر نه چه شكلي مي شد!( من ويار انار داشتم و به اندازه ي تمام عمرم در پاييز 85 انار خوردم ، در ضمن مي گويند انار بچه را خوشگل مي كند!!)

   ندادنش به من ، من هم اصرار نكردم . خالي خالي شده بودم . هيچ احساسي نداشتم بقيه بيرون رفتند و دكتر شروع كرد به بخيه زدن پرسيدم مگه پارگي داشتم؟! كه گفت خودش برش داده! با حوصله كارش را انجام مي داد و بچه ام هنوز آنجا بود . شروع كرد به گريه و من خواهش كردم اگر سردش است ببرندش .بسيار هوشيار بودم انگاري از يك خواب يازده دوازده ساعته بيدار شده باشم .سه ربع بعد به بخش منتقل شدم. اقاي شوهر با دادن چند عدد هزاري بالا آمد و من را ديد. از طاها به علت كم وزن بودنش مقاديري آزمايش گرفتند بعد به ما تحويلش دادند.  وقتي كه آوردندش تازه احساس هاي خوب مادري سراغم آمد با خوشحالي يك دختر 5 ساله از مامانم پرسيدم شيرش بدهم ؟ و بعد با غريزه ي يك زن به آغوشش گرفتم و شيرش دادم.  

  تشنه گرسنه بودم . ساعت سه- چهار صبح جايي باز نبود نه توي بيمارستان نه در خيابان .فكر كنم دفعه ي ديگر كه ساك بيمارستان ببندم اول كمپوت و خوردني براي خودم بگذارم آن قدر كه آن شب گرسنگي كشيدم!نزديك صبح دلم مي خواست بخوابم اما بچه ي هم اتاقي ام بسيار گريه مي كرد. وقتي هم كه مامان بزرگ بچه را بيرون مي برد مادرش با خور خور بسيار مي خوابيد و نمي گذاشت من بخوابم!!

   قاعدتن صبح مي توانستم ترخيص شوم اما چون طاها جيش نكرده بود و در يكي از سونو هاي قبل احتمال مشكل در كليه اش داده بود ، بايد صبر مي كرديم كه آقا جيش كند!  بعد از اين كه ساعت ملاقات تمام شد بالاخره جيش كرد و خيالمان راحت شد . شال و كلاه كرديم و عازم خانه ي مامان شديم .

   الحمدالله مشكلي نداشتم . بخيه هايم زياد درد نداشت و سر هفته جذب شد . بعد ده روز هم برگشتيم خانه ي خودمان و زندگي سه نفره ي واقعي مان شروع شد!

شايد هيچ كس نفهمد چطور عجيب ترين، زيبا ترين و بي همتا ترين خاطره ي زندگي يك نفر از ميان اين همه درد و رنج بيرون مي آيد ... تا وقتي كه خودش تجربه كند. براي من تولد طاها و خصوصن زايمانم از بهترين خاطرات زندگي ام است! 

 

اینهم عکسهای طاها کوچولو. بعد از تولد و حال!

طاها

طاها کوچولو


 
 
با تشکر از نندی ،مامان طاها کوچولو برای ارسال این خاطرۀ پرماجراو قشنگ.

[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد طاها کوچولو-آذر 85- تهران- (قسمت اول)
 

  نزدیک های ساعت یازده بود که از خانه آمدم بیرون . تازه از دردسر های جابجایی و تعمیرات خانه آزاد شده بودیم و من روز های آخر بارداری ام را با ولگردی و پیاده روی می گذراندم(!)تايرخ تخميني زايمانم سه دي بود. بچه ی آزاده هفته ي پيش به دنيا آمده بود و من همه اش فکر می کردم اگر سزارین یک مزیت داشته باشد آن هم این است که آدم می داند بچه اش کی به دنیا می آید !

   با توصيه ي دكترم و تعريف هاي خيلي خوبي كه جاري ام از زايمان اولش داشت تصميم داشتم بچه مان را طبيعي به دنيا بياورم. جدا از دعا كردن و از خدا طلب توان كردن دو سه تا كتاب بارداري داشتم كه قسمت زايمانش را با ترس و شگفتي خوانده بودم و از بر كرده بودم . زمان بارداري ام تمرينات ورزشي كتاب را انجام مي دادم و سعي مي كردم كه تنفس ها را ياد بگيرم . تصميم من براي زايمان طبيعي براي خانواده ي خودم ناباورانه بود .مامانم سر من سزارين شده بود البته بعد از اين كه حسابي درد كشيده بود و نزديك بوده هر دو تامون از دست بريم .بارداري نسبتن بي دردسري داشتم .شانزده هفته حالت تهوع داشتم بوي غذا مخصوصن پياز داغ را نمي توانستم تحمل كنم . در نتيجه زياد نمي توانستم آشپزي كنم با بو هاي خوب هم مشكل داشتم بيشترعطر آقاي شوهر كه دوستش داشتم و كلن هر نوع عطري .ولي خوشبختانه با خود اقاي شوهر مشكلي نداشتم!

البته حدود ماه شش و هفت و هشت به دنبال خانه و عوض كردن و اسباب كشي و اين ها بوديم. اگرچه همه مخصوصن مادر شوهر و پدر شوهرم در چيدن خانه كمكم كردند ولي جمع و جور اسباب هايم و خريد خانه و ... استرس زيادي بهم وارد كرد و فكر كنم علت وزن نگرفتنم در دو ماه آخر بود.قبل از بارداري 48 كيلو بودم به شصت كه رسيدم ديگر وزنم زياد نشد.هفته ي قبلش طاها يك صبح تا شب تو دلم تكان نخورده بود و براي همين دكتر برايم سونوي بيوفيزيكال نوشته بود كه با مامانم رفتم (تا آن موقع يا خودم تنها رفته بودم يا با آقاي شوهر) چون خيلي سايز بچه كوچك بود عمر بارداري ام را سي وهفت هفته زده بود . دكتر سونو گراف هم به ما گفت حالا يك هفته ي ديگر جا دارد.

 صبح مامان زنگ زده بود و اصرار پشت اصرار که شب یلدا بیاید خانه ی ما عمو این ها هم هستند وخوش می گذرد .دوست داشتم خانه ی خودم باشم آن شب ها. هر شب كه مي خوابيدم از خودم مي پرسيدم نكند امشب دردم بگيرد!هر چه مامان اصرار كرد جواب ندادم . مامان مي گفت خانم دكتره گفت هفته ي ديگه ست من هم مي گفتم اون كه خدا نيست و همه اش احساس مي كردم من شب يلدا حاضر نيستم.

  به این نیت رفتم بیرون که آجیل بخرم برای ساک زایمانم . توی مغازه مردد به آجیل های شور و شیرین نگاه کردم . هیچ چیزی چشمم را نگرفت . آخر سر با صد گرم آجیل هندی از مغازه آمدم بیرون . همین طور که می خوردم و می سوختم و می رفتم احساس کردم شکمم منقبض شد . برای من که از چهار ماهگی گاه گاهی انقباضات کاذب داشتم چیز جدیدی نبود  ... البته اگر سه ربع بعد تکرار نمی شد!

    خودم را به خانه رساندم : اگر وقتش بود آن وقت کی آن پلو ماهیچه را که برای نهار گذاشته بودم می خورد ؟!

  به آقای شوهر خبر ندادم ... نهارم را خوردم،حمام رفتم و شيو كردم. آزاده گفته بود بهتر است كه خودت اين كار را بكني تا زياد مشكلي نداشته باشي . از حمام كه آمدم حس كردم قضيه زياد جدي نيست: تا ساعت سه-چهار فاصله ی انقباض ها را یادداشت می کردم که الحمد الله از هیچ الگویی تبعیت نمی کردند !به مطب دکترم زنگ زدم .گفتم كه درد ندارم و انقباض ها يم نا منظم است. گفت اگر معاینه لگن نشده ای برای ویزیت برو بیمارستان ، آنجا بهت می گویند باید بمانی یا نه .دكترم اسباب كشي داشت و داشت جاي مطبش را عوض مي كرد .هفته هاي آخر كه بايد معاينه ي لگن مي شدم تنها چيزي كه در مطبش يافت مي شد يك ميز و صندلي براي خودش ، يك استتسكوپ و يك دانه از آن شيپور ها بود كه صداي قلب جنين را باهاش مي شنوند . قرار بود هفته ي ديگر توي مطب جديد معاينه ام كند. به آقای شوهر خبر دادم .

  آقای شوهر که برگشت خانه بهش گفتم من از دوره ی بارداری ام اصلن عکس ندارم . اگر امشب بزام عقده ای می شوم ! آقای شوهر مهربون رفت و برای دوربینم باتری خرید و عکس انداختیم . بعد هم جای شما خالی شام از بیرون گرفتیم و سر فرصت خوردیم .الان عكس هايم را نگاه مي كنم و مي گويم شش ساعت قبل از زايمان!

  حدود ساعت نه آژانس گرفتیم و رفتیم بیمارستان . هر چه فکر می کردم می دیدم امکان ندارد که الان وقتش باشد ، درد که نداشتم و از وقتی سوار ماشین شدیم انقباض هم ! مهم تر از همه این که من جیغ نمی کشیدم (مثل تو فیلم ها!) به بیمارستان آتيه که رسیدیم به خواهرم اس ام اس زدم که ما برای معاینه آمدیم بیمارستان ولی به مامان چیزی نگو که نگران نشود .

    دم در بخش زایمان تنها وارد شدم .خيلي احساس تنهايي كردم و به آن هايي كه مي توانستند وقت زايمان همسرشان يا يك آدم دلگرم كننده ي ديگر را كنار خودشان داشته باشند غبطه خوردم. خانم ماما معاینه ام کرد و گفت بچه ات کوچیکه و ان آی سی یو می خواد . ما اینجا تخت خالی ان آی سی یو نداریم . ماما هي به من مي گفت خانم بچه ت خيلي كوچيكيه الان كه وقت زايمانت نيست : انگار من به ميل خودم تصميم گرفته بودم در آن تاريخ انقباض پيدا كنم!!!تلفنی با دکترم مشورت کردم و پیشنهاد داد که برویم بیمارستان بقيه الله . دهانه رحمم چهار سانت باز شده بود و از موقع معاینه به خونریزی افتاده بودم . ماشین گرفتیم و رفتیم بقيه الله. آقای شوهر هم که دید ماجرا جدی است به خانواده هایمان خبر داد .

    آنجا هم دوباره معاینه و شرح حال و ... و گفتند که ما تخت خالی نداریم . گرچه از حرف های در گوشی شان معلوم بود که دارند . این دفعه با خانواده ی من که به بیمارستان رسیده بودند دوباره برگشتیم بیمارستان آتيه و به خانواده ی آقای شوهر كه هنوز نرسيده بودند زنگ زدیم که بیاید آنجا . آنجا دوباره همان حرف ها را تکرار کردند و گفتند که بروید بیمارستان لاله آن جا حتمن تخت خالي براي بچه ات دارند . وقتي بيرون مي رفتم همان ماماي مذكور گفت زود خودت رو برسون بچه ت كوچيكه و ممكنه يك دفعه توي راهبه دنيا بياد! من بي تجربه هم همه اش فكر مي كردم نكند يك دفعه بچه بيفتد توي شلوارم! انقباض هایم شدید تر شده بود ولی من هنوز جیغ نمی کشیدم !

ادامه دارد

این خاطرۀ قشنگ رو نندی عزیز، مامان طاها کوچولو برامون فرستادند و قسمت دوم و آخرش به همراه عکسهای طاها کوچولو  فردا منتشر میشه.

 

-با اجازۀ نندی میخوام یک خبری هم بدم و اونهم اینکه که کیاراد پسر کوچولوی پروین هم به سلامتی به دنیا پا گذاشتند. خبرش رو میتونید از وبلاگ خودشون کاملتر بخونید.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مهراد - اردیبهشت 82- تبریز- (قسمت دوم و پایانی)

خلاصه دوباره سوار همان ماشین شدیم و همان نگاههای متعجب راننده...! و برگشتیم خانه.تقریبا" دیگر اثری از درد نمانده بود.دلم می خواست زودتر دردها شروع شوند و تا شیفت عوض نشده دوباره برگردیم بیمارستان و تمام فکر و ذکرم این شده بود که ببینم این بار دکتره درد واقعی را تشخیص می دهد یا نه!حس خجالتم به عصبانیت بدل شده بود و فقط دلم می خواست این بار هم چشمکی بزند و متلکی بارم کند که بزنم چک و چانه اش را داغان کنم!یعنی تا این حد! به هر حال وقتی پا به زا هستی هر کاری بکنی مباح است و اصلا" مگر کسی جرات دارد بگوید بالای چشمت ابروست؟!

 خلاصه...دو ساعتی از برگشتنمان می گذشت اما دیگر خواب به چشم کسی نمی آمد.دردها می آمدند و می رفتند...راه می رفتم و زمان می گرفتم.فاصله دردها گاهی ۲دقیقه بود و گاهی نیم ساعت!احساس می کردم دیگر زمان بستری شدنم رسیده.اما قیافه دکتره یادم می افتاد و آن لبخندش که بلند شو دختر جان...خیلی مانده تا زایمانت...پس این درد عجیب و غریب که رفته رفته پررنگ تر می شد و نفسم را بند می آورد چه بود؟

کم کم خنده ها و شوخی هایم در فاصله دردها محو شد و مادرم یقین کرد که وقتش رسیده!دوباره همان مسیر ۲۰ساعته بیمارستان...ساعت حدود۱۱و نیم بود.شیفت عوض شده بود.دکتری که معاینه ام کرد گفت حدود ۷صبح بچه به دنیا می آید!قرار شد۶صبح پزشک خودم آنجا باشد.بی معطلی یک دست لباس راحتی بهم دادند و با یک پرستار فرستادند رختکن.لباس زایمان در واقع یک تکه پارچه دو سه متری بود که دو طرفش را دوخته بودند و جای کله اش را سوراخ کرده بودند.اما روی سینه اش دو تا بند داشت که باز می شد برای شیردهی و چند تا جینگولک گل من گلی... تمیز بود ولی...نو و اتو شده.لباس را پوشیدم و با آن پرستاره راهی اتاق انتظار شدم...معلوم بود از بیرون خیلی تپل سفارشم را به این پرستاره کرده بودند.بنده خدا تا صبح دم به دقیقه می آمد بالا سرم و می پرسید چیزی لازم دارم؟چیزی بیارم؟!...و من هر بار که این می آمد یاد پسر خاله کلاه قرمزی می افتادم...آب بیارم؟؟نون بیارم؟؟نفت بگیرم؟؟ کمی هم حرصم می گرفت...

 و بالاخره... اتاق انتظار زایمان...

اتاق زایمان یک سالن با شش تخت بود و بالای سر هر تخت یک سری دار و تشکیلات... دردها هر لحظه شدیدتر می شدند و امانم رو می بریدند.کم کم فاصله دردها به دو یا سه دقیقه رسید.با کمک همان پرستاره که بنده خدا تا صبح بالا سرم بود وارد اتاق انتظار زایمان شدیم.چهار خانم در شرف زایمان هر کدام به شکل و شمایلی آه و ناله می کردند.قدم می زدند...دراز می کشیدند...راست و دولا می شدند...اصلا" خاصیت درد زایمان اینه که آدمو از شکل نرمالش در میاره.معمولا" یک دست روی کمر یا پشته و مدام در حال کش و قوس دادن بدنت هستی تا حالتی رو که می تونی توش کمی راحتتر باشی یا دردت کمی تسکین بیابه رو پیدا کنی.

اگر ساعت لعنتی به ۱۲ می رسید می شد شمارش معکوس رو شروع کرد.آه و ناله ها اولش کمرنگ بودند...نفس عمیق...تحمل...اما کم کم دیگه فریاد اجتناب ناپذیر شد.ناله و فریادهای بلند...فشاری که از داخل به تمام اعضای بدنم وارد می شد امانم رو می برید.دیگه هیچ فاصله ای بین دردها نبود...شاید چند ثانیه فرصت برای دم گرفتن و پس دادنش با یه ناله بلندتر...

زایمان طبیعی پروسه ای داره که طی اون تمام اعضای بدن به ترتیب و با دقت خاصی شروع به تغییر حالت می کنند،تا اینکه برای زایمان آماده بشن و حتی بعد از زایمان هم با همون ترتیب و دقت خاص همه چیز سر جای اولش برمی گرده.اگه همه چیز خوب و درست پیش بره (که معمولا" هم همینطوره)همزمان با شروع دردهای زایمان دایلیت هم شروع می شه و با کم شدن فواصل دردها دایلیت بیشتر می شه و وقتی به اندازه خاصی(مثلا" ۷ سانتی متر) می رسه زایمان انجام می شه.زمانیکه به هر علتی پزشکها تشخیص بدن که همه این مراحل هماهنگ پیش نمی روند سزارین ترجیح داده می شه.در مورد من تا آخرین معاینه ام همه چیز منظم پیش می رفت،اما شرایطی که پیش اومد هم برای من و هم دکترم کاملا" غیر منتظره بود.

از زمانیکه فاصله دردها تقریبا" از بین رفته بود ساعتها می گذشت اما دایلیت هنوز به ۳ سانت هم نرسیده بود.درد دیگه تحمل ناپذیر شده بود.دکترها مدام برای کنترلم می آمدند و من در حالیکه درد نمی ذاشت از شدت ناله حتی بیهوش بشم،هر بار خیره می شدم به صورتشون تا بلکه بگن که دیگه وقتش رسیده،اما هر بار با تعجب همدیگه رو نگاه می کردند و حرفهایی بین خودشون که دیگه قادر نبودم بشنوم...

ساعت ۷ صبح شده بود و درد بی وقفه هنوز ادامه داشت ،بدون اینکه کسی بگه دیگه وقتش رسیده!از چهار خانم دیگه ای که شب رو اونجا بودند زایمان سه نفرشون تموم شده بود و حالا من مونده بودم و زینب... درد امان نمي داد باهم حرف بزنيم اما اينكه داشتيم يه درد مشترك رو تجربه مي كرديم كه براي هيچ كدوم از اون دكترها و حتي پرستارهايي كه با ديدن ما اشكشون در مي اومد قابل توصيف نبود،ما رو كه از دو تا دنياي كاملا" متفاوت اونجا اومده بوديم به هم نزديك مي كرد...

 ۷ صبح دكتر خودم اومد براي معاينه.نمي تونستم حرف بزنم...با اشاره از ميون گريه و ناله بهش فهموندم كه اگه بازم طول بكشه ديگه نمي تونم تحمل كنم.التماس مي كردم سزارينم كنيد...اما ديگه وقتش گذشته بود...دايليت ۴ يا ۵ سانت بود.لعنتي...پرستارها مدام فشارخونم رو مي گرفتند و از طريق سرمي كه از شبش تو دستم بود ثابت نگهش مي داشتند.كيسه آبم هم هنوز پاره نشده بود.۹ صبح دكتر گفت كيسه آب رو پاره مي كنيم...اينجوري دردت ساكت مي شه.ته دلم خوشحال شدم و در حالي كه ديگه تصورش رو هم نميتونستم بكنم كه آدم هيچ دردي نداشته باشه!يكي از پرستارها با سرسوزني كه ميون دو تا انگشتاش گذاشته بود كيسه آبم رو پاره كرد.فقط براي چند لحظه گرماي آب رو احساس كردم...لامصب فقط چند لحظه طول كشيد و دوباره...

دوباره همون فشار و همون درد...مثل اينكه چيزي تو شكمت مي خواد منفجر بشه.ديگه نفس كشيدنم هم مشكل شده بود.خيلي به ريه هام فشار ميومد...و يك لحظه چشمهام سياهي رفت...نفهميدم چقدر طول كشيد اما يك آن چشمامو كه باز كردم جماعت دكترها و پرستارها بالاي سرم بودند.ماسك اكسيژن به دهانم بود.صداي مادرم رو مي شنيدم انگار...اسمم رو صدا ميزد.نمي ذاشتند كسي بياد تو و من از اين بابت خوشحال بودم.نمي خواستم تو اون وضعيت منو ببينند.اما حتما" صداي ضجه هام بيرون مي رفت...مثل اينكه دوباره وضعم به حالت نرمال برگشته بود.ماسك اكسيژن رو برداشتند و وقتي پرستار كنار كشيد تونستم ساعت رو ببينم.۱۱ بود.دوباره معاينه ام كردند واين بار دكترم گفت ببريدش اتاق زايمان.از اين بهتر نمي شد.تنها فكرم در اون لحظه اين بود كه به هر سختي اي هم كه باشه بالاخره فوقش يك ساعت ديگه تمومه...

 با ويلچر رفتيم اتاق زايمان و بالاخره بعد از ۱۲ ساعت اون لحظه از راه رسيد...همه اينهابا ناز و نوازشها و روحيه دادنهاي دكترم بود كه خانم فوق العاده خوش اخلاقي بود.اين واقعا" تو اون لحظه مهم بود! هنوز دايليت كامل نشده بودم و فقط سردي تيخ جراحي رو روي ران چپم احساس كردم.بقيه اش روتين زايمان بود...درد...فشار...نفس عميق...بچه...ناف...جفت...و بخيه كه سخت ترين مرحله بعد از زايمان بود...

 با تموم شدن اين يك ساعت و نيم ديگه فصل زايمان براي من بسته شده بود.خسته بودم...خسته اي كه حتي صدام در نمي اومد و وقتي حرف مي زدم مي شه گفت فقط لبهام تكون مي خورد.يه بچه كوچولوي قرمز اخمو نشونم دادند و گفتند اين پسرته!پسرك دستاش و رونش حسابي كبود بود.مي گفتند زايمان زياد طول كشيده و خون به بچه نرسيده.مي گفتند چند روز ديگه درست مي شه.همه چيز به خير گذشته بود.سردم بود.مي لرزيدم.بي اختيار تمام بدنم رعشه گرفته بود.لباسهام رو عوض كردند و برام پتو آوردند.باورم نمي شد كه تموم شده!وقتي به ۱۲ ساعت گذشته فكر مي كردم باورم نمي شد.بزرگتر شده بودم انگار...!بقيه اش يادم نيست...رفتيم اتاق...غذايي هم خوردم انگار...خوابيدم...مادرم بود...مسعود بود...بقيه...چند ساعت بعد پرستار پسرم رو آورد.به سختي نشستم و پسرم رو بغل گرفتم.

پسر من...!شاهكار من!من مادر شدم...

پایان

 با تشکر از ذهرۀ عزیز، در ضمن مهراد کوچولو در تبریز به دنیا اومدند و من اشتباهی دیروز نوشته بودم تهران


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مهراد- اردیبهشت 82- تبریز- (قسمت اول)

گاهی دل همت می کنه ولی دست نه! داستان نوشتن خاطرات زایمان من هم برای من چنین چیزی بود.می تونم بگم از همون ۵ سال پیشش،حتی از اون لحظه های وصف ناپذیر انتظار، تا به الآن همیشه خواستم اون لحظه ها رو در جایی ثبت کنم...اما انگار گاهی می ترسی کلمه هایی که برای توصیف چیزی یا واقعه ای انتخاب می کنی قدرت کافی رو نداشته باشند... می ترسی بی ارزش کنی داستان رو با بی کفایتی ات تو چیدن واژه ها کنار همدیگه...اما خود "زایمان" به تنهایی اونقدر پدیده باشکوهی هست که لازم نباشه بگم ابهتش تنها به شدت سختی زایمان یا آسونی اون بر نمی گرده.تولد یک "انسان"،شروع یک "زندگی"... و ...

اما می خواهم برگردم به ۶ سال پیش...به آخرین روزهای نوزده سالگی ام...اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ که دوران حاملگی تقریبا" خوب و بی دردسری رو پشت سر گذاشته بودم و شمارش معکوس کم کم داشت شروع می شد...در طول ۹ ماه با وجود اینکه کلی برنامه ها تغییر کرده بود و دیگه همه چیز با هدف اومدن یه مهمون تازه هماهنگ می شد،سعی می کردم تا جایی که ممکنه زیاد به قول معروف شلوغش نکنم و حتی الامکان همه چیز طبق روال عادی پیش بره!ا

لبته این تصویری بود که تو جمع داشتم،اما برای خودم که مطمئن بودم این اولین و تنها پدیده شگفت انگیز زندگی منه همه چیز از لحظه بیدار شدنم از خواب ،طریقه راه رفتن و غذا خوردنم گرفته تا حتی طرز نفس کشیدنم تغییر کرده بود.برخلاف سابق که طرفدار بحث های داغ محافل زنانه نبودم(و الآن هم نیستم) و همیشه با کلکی در می رفتم،اینبار به پای ثابت هر جمع زنانه ای تبدیل شده بودم و با هر کسی که می دیدم بچه داره و باتجربه است،فوری بحث رو داغ می کردم و تا جزئی ترین آمارش رو جویا می شدم!از طرفی کتاب خیلی خوب و مفید "دائره المعارف بارداری و تولد" دیگه خدا و پیغمبرم شده بود و چون توضیحات خیلی دقیق و واضحی داشت در تمام مدت حاملگی از روی این کتاب جزئی ترین مراحل رشد جنین رو دنبال می کردم و هر هفته اندازه دقیق و محل قرار گیریش رو تعقیب می کردم.مطالعه تغییرات،به خصوص در سه ماهه آخر حاملگی اونقدر شگفت زده ام می کرد که به تمام امام و پیغمبر ها و معجزات کشکی شون خنده ام می گرفت...معجزه همینجا بود!تو یه کیسه داخل شکم من!...معجزه ای که نفس می کشید...رشد می کرد...حرکت میکرد...از صداهای خشن می ترسید و جمع می شد...با یک ماساژ یا موسیقی ملایم آروم می گرفت و با ریتم ملایم ضربه های کوچک حواله شکمم می کرد!ضربه هایی که اگر فقط چند ساعت خبری از اونها نبود از شدت نگرانی دیوانه می شدم!

همه چیز خوب پیش می رفت...طبق گفته های کتاب و پزشکم که مدام تحت کنترلش بودم و جمع بندی های خودم،همه چیز برای یک زایمان طبیعی خوب آماده بود...مادرم،که خودش زایمانهای سختی تجربه کرده بود،و اطرافیان اصرار داشتند که زایمان سزارین باشد.همه می گفتند تو که حق ترجیح داری باید اینرا انتخاب کنی...یعنی دیوانگی محض بنظر می آمد که من زایمان طبیعی را انتخاب کنم،آنهم در یک بیمارستان نیمه دولتی!اختلاف هزینه بیمارستانها بخصوص برای یکی دو روز زایمان و برای چنین مسئله مهمی آنقدرها نبود که ملت گمان کنند انتخاب من بخاطر هزینه بوده!کما اینکه بعضی ها هنوز علتش رو می پرسند!

اما بیمارستان نیمه دولتی...همیشه وقتی گذرم به بیمارستانها می افتاد بخش زایمان بیشتر از بخشهای دیگه توجهم رو به خودش جلب می کرد.همیشه مکثی میکردم در مقابل ورودی این سالنها که معمولا" صداها (یا عربده ها؟!)ی عجیب و غریبی از اون تو می اومد و یک عده از مادر و خواهر و مادرشوهر و پدر آینده و ...حیروون و ویلون با بی تابی و انتظار در مقابلش بی هدف به در و دیوار خیره می شدند و قدم می زدند...دلم می خواست بنشینم و تا آخر این ماجراها را دنبال کنم! اتاقی است بنام "اتاق انتظار زایمان" که هر چه از جذبه های آن برایتان بگویم کم گفته ام!البته جذابیت آن زمانی است که شما یکی از آن منتظر ها نباشید! اگر در جستجوی یک زایمان طبیعی تمام عیار هستید یکی از بیمارستانهای نیمه دولتی را با یک اتاق انتظار زایمان به شما پیشنهاد می کنم!

این خصلت آقایونه که معمولا" دوست دارند در هر فرصتی از خاطرات سربازیشون تعریف کنند و خانمها از خاطرات زایمانشون! اینها به تنهایی شاید باشکوهترین پدیده های زندگی زن و مرد باشند و اگر هم به شکلی حماسی اتفاق افتاده باشند که دیگه...! جزئیات زایمان طبیعی تا جایی که غیر ارادیه و بیشتر از همه تغییراتی که در بدن رخ میده اونقدر حیرت آوره که من به شخصه حیفم می اومد که با یک برش۱۲ سانتی و چند بخیه سر و ته قضیه رو هم بیارم و چنین پدیده شگفتی رو به شکل یک جراحی ساده تموم کنم.اگر طبیعت من رو به شکل یک زن آفریده بود و اگر قدرت متولد کردن یک انسان به وجود من بخشیده شده بود بایستی این آغاز فصل جدیدی از زندگیم به عنوان یک زن رو هرچه زنانه تر به انجام می رسوندم...

تصمیمی که گرفته بودم در واقع طبیعی ترین و منطقی ترین راه بود.زایمان طبیعی با تمام درد و زجر و انتظاری که می تونست داشته باشه و در واقع تمام شیرینی و هیجان تولد یک انسان هم به همینها بود.درد کشیدن و به خود زجر دادن فضیلت نیست.نباید باشه! اما تمام اینها اگر مراحل طبیعی تولد یک انسانه،بنظر من باید به شیرینی اون رو به جون خرید...

بگذریم...بالاخره تصمیم گرفته شد و پزشک و بیمارستان هم تعیین شدند و زمان دقیق زایمان طبق گفته پزشک۱۰ تا ۱۵ اردیبهشت تخمین زده شد.هفته های آخر حاملگی معمولا" دردهای غیر منتظره سراغ آدم می آید.یعنی از شست بایتان گرفته تا گوش و فک و حتی موی سرتان درد می گیرد!!! آرامشتان را حفظ کنید...سعی کنید به این باور برسید که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد! به همین سادگی!در هفته ها و روزهای آخر دردهای شدیدی شبیه دردهای پریودی اما از نوع بیچاره کننده اش سراغم می آمد.تا جایی که در کتاب خوانده بودم این دردها طبیعی بود .مادرم می گفت تازه این که درد نیست...دارد قلقلک می دهد!اصلا" خدای روحیه دادن است این مادرم!

بالاخره شب دوازدهم اردیبهشت احساس کردم که فواصل دردها شکل منظم تری گرفته.از صبح آنروز دردهای شدیدی به سراغم می آمد ولی در کمتر از ده دقیقه آرام می شدم و یکی دو ساعت بعد دوباره شروع می شد.وقتی میدانی که درد قرار است زود تمام شود،به هر سختی هم که باشد،تحملش آسان می شود!چاره اش فقط اینست که قدم بزنی و نفس عمیق بکشی تا تمام شود...و دو ساعت بعد ... و یک ساعت ... و نیم ساعت بعد دوباره شروع می شد.این دردها با تمام درد بودنش نوعی شیرینی هم داشت.بالاخره آنهمه انتظار داشت تمام می شد.هیجان اینکه بالاخره به مقصد رسیده ای و بارت را زمین می گذاری...مثل لذت و غرور ۵ دقیقه مانده به افطار...مثل آخرین صفحه،آخرین سطر از یک رمان...بالاخره به انتهای راه و به شروع راهی تازه رسیده بودم.اما باز همان قانون همیشگی حاکم بود...به آخرش که می رسی زمان می ایستد انگار...دقایق، ثانیه ها کش می آیند...

تصمیم گرفته بودم تا وقتی فاصله دردها به ۵ دقیقه نرسیده به بیمارستان نروم.چون شنیده بودم که بعد از بستری شدن دیگر شانس خلاصی نداری! در ضمن همان فواصل پنج دقیقه ای هم برای بهره گیری از تجارب بیمارستانی کافی بود!چون بعد از آن معمولا" دست کم دو ساعتی تا زایمان زمان داری.حالا من بودم و درد و ساعت دیواری! با شروع هر درد دور تا دور سالن پذیرایی مادرم را رژه می رفتم و هر چه درد شدیدتر می شد تند تر راه می رفتم و تایم می گرفتم!تمام دردهای آن روز را که با فاصله های نامعین می گرفت و چند دقیقه بعد رها می کرد با شوخی و خنده برگزار کردم تا اینکه ساعت ۹ شب شد و به طور غیر منتظره ای این یکی گرفت و دیگر ول نکرد!

حالا بعد از آنهمه شوخی و مسخره بازی مگر می شد به اهل بیت فهماند که بابا به پیر به پیغمبر این یکی دیگر کاملا" جدی است!!! خلاصه به هر دست و پا زدنی بود جدیت قضیه را نشان دادم و راهی بیمارستان شدیم.از خانه تا بیمارستان چیزی حدود بیست دقیقه راه بود و خدا می داند که این بیست دقیقه برای من به اندازه بیست ساعت گذشت...تمام وحشتم از این بود که در راه فارغ شوم و تمام نگرانی ام از این که نمی دانستم چکار باید بکنم.درد طوری در تمام اعضای بدنم می بیچید و نفسم را بند می آورد که فکر می کردم این بایستی همان درد معروف زایمان باشد.یعنی بدتر از این هم ممکن است؟!غافل از اینکه...

این تازه شروع علائم درد زایمان بود...هیجان اینکه شروع درد می توانست پایان رنج بارداری و مهمتر از آن پایان انتظار باشد اوج تسکینم بود.هرچه می رفتیم مسیر طولانی تر می شد انگار...راننده آژانس یک چشمش به من بود که به خودم می پیچیدم و اشک می ریختم و پایش به پدال گاز که بیشتر و بیشتر فشارش می داد...بالاخره وارد حیاط بیمارستان شدیم و همینکه می خواستم از ماشین پیاده شوم و مادرم و مسعود در تدارک ویلچر برایم بودند در نهایت تعجب فهمیدم هیچ اثری از درد باقی نمانده!یعنی مسخره تر از این نمی شد!

براحتی پیاده شدم و راه افتادم...چشمهایم را پاک کردم و تکانی به خودم دادم و یک آن چشمم به صورت متعجب راننده افتاد که لابد گمان می کرد همه اینها فیلم بوده و شوکه شده بود.خنده ام گرفت.راننده منتظر ماند و ما رفتیم داخل...و بخش زایمان با همان تصویر همیشگی...همه چیز در یک لحظه گل و بلبل شده بود!مادرم وضعیتم را برای دکتر شرح داد.خانم دکتر جوان سر تا پایم را ورانداز کرد و لبخندی زد که از هزار تا فحش ناموسی بدتر بود و گفت:حالا حالاها وقت داری! این حرف رسما" دیوانه ام کرد! انگار مطمئن بودم یا اینطور می خواستم که تا چند ساعت کار فیصله پیدا کند.

دیگر وقتش رسیده بود که از استعدادهای نهفته ام بهره بگیرم.هر طور شده باید بستری میشدم و بقیه ماجرا در اتاق پرماجرای انتظار زایمان می گذشت.می ترسیدم همه چیز آنقدر خوب پیش برود که فرصت نباشد یک ساعتی در آن اتاق پر رمز و راز بمانم! این تنها فرصتم بود!پیچ و تابی به بدنم دادم و عربده ای کشیدم به نشانه اینکه دوباره همان درد کذایی شروع شده و دیگر خودم هم باورم شده بود و نمی توانستم سرپا بایستم...بلافاصله پرستارها آمدند و من را روی تخت خواباندند و همان خانم دکتر عقده ای(!) آمد سراغم برای معاینه.راستش را بخواهید هنوز هم لبخند شیطنت آمیزش را یادم هست و چشمک ریزش را در حالیکه داشت معاینه ام می کرد و دوبار ازم پرسید:مطمئنی درد داری؟!گفتم دارم می میرم! آرام در گوشم گفت:بلند شو دختر جان هر وقت دردت شروع شد بیا.هنوز خیلی مانده تا زایمانت....یعنی رسما" و علنا" آب شدم از خجالت و تمام مسیر برگشت را فکر کردم که این از کجا فهمید؟!اصلا" این از کجا می تونست بفهمه؟حسی رو که داخل نرون های من در گردشه... این که درد دارم یا ندارم...از کجا؟!!...

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ تولد مهراد کوچولو رو خوندید. ذهرۀ عزیز(مامان مهراد) قبلاً این خاطره رو در وبلاگشون نوشته بودند و به ما حق کپی برای نوشتن این خاطره در اینجا رودادند و من هم از اون موقع در نوبت ارسال قرارد داده بودمش. ممنون ذهره جان.

قسمت دوم و پایانی این خاطره هم فردا منتشر میشه.

 

پی نوشت:  مامان آلای عزیز زحمت کشیدند و قالب وبلاگ روطبق نظراتی که قبلاً برای بهتر و شکیل شدن قالب وبلاگ داده شده بود ، به این صورتی که میبیند تغییر دادند. ممنونم مامان آلا جان که میدونم با اینهمه کار و مشغله چقدر زحمت کشیدی. دوستان هم اگر نظری دارند بفرمایند چون ایشون طبق تصمیمات قبلی میخواهند که قالب وبلاگ "نی نی به به " رو هم به این صورت تغییر بدند. 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمد حماد- خرداد 84- فومن (قسمت دوم و پایانی)

.....

داد میزدم.. فحش میدادم...و خواهش می کردم.... که سزارینم کنند....

یکی از دوستای دبیرستان که دوره کار اموزیه.. مامایی خودش رو می گذرند .. اونجا بود... دستم رو گرفته بود.. و با من گریه می کرد... حسام بیچاره هم تنها بیرون واستاده بود.. و خبر نداشت که دارم طبیعی زایمان می کنم.. فکر می کرد باید تا ساعت 1 درد بکشم....و همینطور جیغ بکشم...

خاله هم برای دکتر خودم زنگ زده بود...و تا من بردن روی تخت زایمان.. اونم رسید....سرم زدن...و مگه من امان میدادم توی رگم بمونه... منم بد رگ.....

همش می کندم..... سرم رو.. و هر چی رو که بهم وصل بود... بهم چند تا امپول زدن.. واسه فشار و زور... ولی من هیچی نخورده بودم... نای داد زدن هم نداشتم......

ساعت 9 منو بردن روی تخت .. و دکتر بهم قول داد که 9:15 دقیقه بچه دنیا میاد.....

ساعت که از 9: 20 دقیق گذشت.. من در ضمن داد و بیداد کردن... فقط می گفتم دروغگو....چرا نیومد.... پارگی هم دادن... وبالاخره ساعت 9:30 حماد دنیا اومد.. با موهای سیاه.... و گریه هایی که بی شباهت به ناله های چند لخظه قبل مادرش نبود...

دیگه از اون لحظات چیز زیادی یادم نمی یاد...

فقط مامانم بود...و مادرشوهر و خواهرشوهرم... که داشتن به کمک یکی از پرستارها لباسای حماد رو می پوشوندن... لباسش سفید رنگ بود.. پر از عکس بره....

و خواهرشوهرم که ازم می پرسید.. که راحت بود یا نه.... خودش سزارین کرده بود..و خیلی هم راضی بوده...

مامان هم که منو اذیت می کرد . .. و می گفت خوب شد تو می گفتی.... که سزارین می خوام...

البته من این صحنه ها رو بعدا توی فیلم دیدم.... و شانس با اینا یار بود.. چون اگه همون لحظه میشنیدم.... مطمئنا هرچه در توان داشتم جمع می کردم..و جوابشون رو به بد ترین حالت می دادم...

تنها شانس من داشتن یه فیلم از اولین لحظات تولد حماده.. چون توی این بیمارستان فیلمبرداری ممنوع بود....ولی خاله من تونسته بود فیلم بگیره....

خلاصه حماد تر و تمیز رو گذاشتن پیشم...و من فقط تونستم یه بوسش بدم..... و دیگه هیچی یادم نمی یاد....

بعد از چند ساعت .. منو منتقل کردن به یه اتاق که بیشتر شبیه سلول انفرادی بود....

حتی یه پنجره هم نداشت.. چون بخیه هام خیلی زیاد بودن..و عمقی برام یخ گذاشتن...

بچه خواهرشوهرم.. خواهرم.. برادرم.. وبا اصرار زیاد.. پدرم اومدن پیشم..و من الان که خوب فکر می کنم.. جز هاله ای از هر کدوم چیز دیگه ای یادم نیست...

بدترین جای داستان.. اونجایی هست که پرستار میگه باید بری دستشویی.....

ناهار هم آوردن..ولی کی می تونست بخوره.... یه لیوان سوپ.. 5 تا قاشق برنج... و یه تیکه کباب...

از گرسنگی نزدیک بود از حال برم..ولی چیزی نخوردم...

پرسنل هم که فقط منتظر شیرینی بودن.... هرچی بستنی..و شیرینی حسام گرفته بود رو خوردن.. حتی کمپوت آناناس... و موزی که برای من بود رو هم بالا کشیدن...

حسام پیتزا گرفت..و من سیر شدم....

بعد هم حماد رو آوردن... ومن هنوز هم متعجبم که این موجود کوچیک چطور بلد بود شیر بخوره...

شب هم توی بیمارستان موندم.... با مامان حسام...

بدترین شب عمرم بود...و درازترین... انگار نمی خواست صبح بشه.. اینقدر به ساعت نگاه کرده بودم... حالم از هرچی ساعت بهم می خورد

صبح هم که مامان و حسام و خاله اومدن..و ما اومدیم خونه... البته خونه مامانم...

من و حماد رفتیم حموم... و مامان و حسام حماد رو بردن دکتر.. چون زرد بود....

دو سه روز اول خوب بود.. تا اینکه شب سوم.. احساس کردم.... که تمام پهلوی چپم غده در آورده.... همه نگران بودن....بعد از اینکه خاله اومد.. فهمیدیم.. به خاطر جمع شدن زیاد شیره...

خدا سر دشمن ادم نیاره...... دردی داره که نگو.. یه هفته ای هم با این موضوع سرگرم بودم..

وقتی حماد می خواست شیر بخوره.. صدای ناله هام... می رفت هوا.. 

حماد دقیقا 2 سال و 15 روز شیر  منو خورد...

این بود داستان تولد حماد...

و اما چند نکته......

1..... اگه قصد داشتین که طبیعی زایمان کنید.. حتما سعی کنید .که از قبل آمادگی روحی لازم رو کسب کنید.... و یه بیمارستان رو انتخاب کنید که بهتون توش احترام بزارن...

2.....اگه خدای نکرده مثل من دچار درد شیر دهی شدین.. حتما از کیسه آب گرم استفاده کنید..و هرگز شیرتون رو ندوشین.. که شیر دوش.. درد رو 1000 برابر می کنه...

ممنونم...که حوصله کردین.. و هم نوشتم رو خوندین.....

سارا مامان محمد حماد


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمد حماد 30 خرداد 84 -فومن(قسمت اول)

همیشه دلم می خواست داستان تولد محمد حماد که ما به اختصار حماد صداش می کنیم رو جایی بنویسم... ولی نمی دونستم کجا.. ؟؟؟ تو وبلاگش هم ننوشتم این ماجرا رو چون خیلی از آشناهام دارن آدرسش رو  و دلم نمی خواست بخوونن...

و اما اینجا می نویسم...

داستان تولد حماد هم در نوع خودش جالب بود....

من از روزی که جواب آزمایش رو گرفتم ...و رفتم پیش دکترم بهش گفتم می خوام سزارین بشم...

تعجب نکنید ..اینجا توی مملکتی که من زندگی می کنم توش.. موقع زایمان اگه پول دادی و سزارین شدی احترام و عزت داری ..وگرنه دقیقا مثل برده باهات رفتار میشه....

دکتر هم گفت بذار ببنیم اصلا حامله هستی یا نه..ولی من حامله بودم... خاله من...خاله نازی.... ماما بود. الان هم سرپرستاره... خاله با دیدن آزمایش حامله بودنم رو تایید کرده بود.... چیزی که من اصلا دوست نداشتم... حماد ما تقریبا ناخواسته بود....

ما طبقه پایین خونه مادرشوهرم زندگی می کردیم... و هر چی داشتیم برای خریدن خونه گذاشته بودیم بانک...

بالاخره من باید با این مساله کنار می یومدم... و خیلی زود فهمیدم این چیزی که توی دلم هست .. یه موجود واقعا دوست داشتنیه...

دوران بارداری من هم خوب بود هم بد......

بیشتر شبا از خارش سینه هام خوابم نمی برد...

ویار 3 ماهه اول هم که دیگه نگو......

خونه مادرشوهر بودم... واون خدابیامرز همه جوره نازم رو می کشید....

حماد اولین نوه خانواده من بود..... واولین نوه پسر خانواده شوهرم.....

بهترین خاطره ای که از دوران بارداری دارم... یکی روزی بود که فهمیدم این نی نی پسره... و اون 2 روزی که رفتیم خرید سیسمونی... یه روز با مادرم... و پدرم....

و روز بعدش با مادر شوهر ...و خواهرشوهرم.... هر چی که لازم بود رو لیست کرده بودم.... حتما لیست کنید....

از همه چیزم.. دقیقا 2 سری کامل خریدم....به جز تخت و کمد...و بعضی وسایل بزرگ رو....

توی سونو تاریخ زایمان رو 4 تیر ماه زده بودن..... و من خودم رو برای سزارین توی این روز آماده کرده بودم.... 4/4/84 عاشق این تاریخ تولد برای حماد بودم....

اسمش هم که انتخاب خودم بود... بابای حماد می گفت سپهر یا سهند... ولی مادرش می گفت محمد.... من هم ترجیح می دادم حماد باشه که با اسم باباش ست شه.... حسام و حماد.... چند تا کتاب خریدم برای این اسم انتخاب کردن.....

هر روز هم ساک وسایلش رو چک می کردم......

دکتر هم که دوست خاله بود.. می گفت زایمان طبیعی بهتره.... مامان هم همینو می گفت.... ولی من شدیدا مخالف بودم.. جاری بزرگ من تا آخرین لحظه درد کشیده بود... و بعد سزارین شده بود....

بیمارستان شهر ما هم محل زایمان بود... بیمارستانی که حداقل امکانات رو داشت....

مسخره است نه....؟ ولی خودم انتخاب کردم...

برای رفتن به بیمارستانای خصوصی خیلی باید هزینه می کردیم.....

من هم به بهانه بودم خاله کنارم گفتم همینجا.....

ولی کسی از دلم خبر نداشت... منم دلم می خواست توی بهتر بیمارستان زایمان کنم.... نشد دیگه...

27 خرداد صبح که از خواب پاشدم.... احساس کردم خیسم.. فوری با خاله تماس گرفتم....

رفتم بیمارستان....

سونو گرفتن.. گفتم کیسه آب نشت کرده.. خیلی خندیدم... مگه لوله بود که نشت کنه..

گفتن باید بمونم.. ولی من تقریبا فرار کردم....

با دخالت خاله اومدم خونه...

28 خرداد هم بیخیال از همه جا رفتم برای خودم یه جفت کفش خریدم....

اینو هم بگم من با اندازه تمام راه رفتنهام توی عمرم... توی این دوران پیاده روی کرده بودم....

بچه هم دقیقا توی معده من بود انگار....

آخرش هم پایین نیومد....

بعد هم رفتم دکتر خاله رو بردم میانجی شه برای سزارین... خاله هم وقتی دکتر رو دید..... انگار تمام ناله های من یادش رفته... گفت خانم دکتر منم میگم سزارین خوب نیست .. سارا گوش نمی ده...

بالاخره دکتر هم راضی شد..و گفت 30خرداد ساعت 1 عملت می کنم.....

منم خوشحال..... رفتم خونه....

۲۹خرداد..... رفتم آرایشگاه.... موهامو مش کردم... البته کلی از موهام هم در جریان مش سوخت ..و ریخت.... برام مهم خوشگل شدن بود....

همیشه فکر می کردم یادم نمی مونه اون خاطرات..ولی یادمه دقیقا.... شامپو هم خریدم سر راه.... پن تین....

شام هم غذای حسابی خوردم.... دقیقا یادمه فسنجون بود.... خواهر شوهرم هم بود..... هزار باره ساک رو چک کردیم... و من رفتم حموم .. البته فکر می کردم آخرین حموم بارداریم باشه...

مامان هم زنگ زد.. و سفارشات لازمه رو کرد..... قرار بود صبح حسام ماشین دوستش رو بگیره... من و حسام و خاله با هم بریم .. وساعت 12 بقیه با ساک وسایل بیاین... نمی خواستم توی اون بیمارستان لعنتی .. وسایلم...سرگردون بمونه....

شب خوابیدم.... ولی خوابم نمی برد...

 یادم نمی یاد ساعت چند خوابیدم...

ولی ساعت 5 صبح..... با یه درد عجیب بیدار شدم.....

راست می گن ..دوستان.... شبیه پریود بود..... بعد هم از بین رفت.... تا ساعت 6 تحمل کردم..دردها از نیم ساعت به یه ربع رسیده بود...

حسام رو بیدار کردم..و گفتم به خاله زنگ بزن.. یه نیم ساعتی هم.. با هم بیدار نشستیم.... 6:30 خاله اومد پیش ما... همسایه بودیم.. تقریبا....

مادر شوهرم هم از بالا اومد.....

صبحانه خوردن  آدمای بیخیال....  

ولی من چیزی نخوردم .. به خاطر بیهوشی....

رفتم یه دوش گرفتم.. لباس پوشیدم.. حسام ماشین رو اورد... وما رفتیم بیمارستان... من .. حسام..و خاله.. بقیه موندن تا ساعت 1 .. مامانم که اصلا خبر نداشت... دردای من خیلی نزدیک به هم بود...و هر لحظه هم بیشتر میشد......

بدون تشکیل پرونده با ویلچر رفتیم.. طبقه بالا.... بخش زایمان.... بخشی که آخرش نفهمیدم.. سرش کجاست.. تهش کجاست....

اونجا هم به خاطر خاله 10 نفری ریختن سرم..... برای معاینه  .. ساعت 8 بود... و من در مدت 3 ساعت 8 سانت  دایلیت شده بودم.....

از شانس بد من دکترم هم رشت بود... 25 کیلومتر با من فاصله داشت.. سیمنار داشت... حالا ترافیک شهر بمونه....

خاله هم قبول کرد که یه دکتر دیگه منو جراحی کنه.....که نمیدونم اون پرستار فوضول از کجا پیداش شد.. گفت این کامله درد هم که کشیده..... چرا سزارین.. من طبیعی زایمانش می کنم.....

منو میگی... دنیا روی سرم ریخت....

ادامه دارد

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد شاینا کوچولو- مرداد 1386- سنت کترینز کانادا- قسمت دوم

...

یواش یواش میتونستم چشمهام رو برای چند دقیقه ای روی هم بزارم.هرچند فقط یه نقطه کوچکی از کنار شکمم مثل وقتی که آب بخوری و پشت بندش بدوی درد داشت ولی قابل تحمل بود.البته به خاطر همون درد دکتر برگشت و دز اپیدورالم رو زیاد کرد ولی دیگه آخرهای ماجرا بود.پرستار بعد از هر معاینه بهم خبر میداد چقدر دیگه مونده.از ساعت چهار و پنج بود که یه دستگاهی آوردن که با چراغ بالای سرش گرم میشد.پرستار این دستگاه رو تنظیم کرد تا وقتی بچه دنیا اومد اون تو دمای بدنش با محیط اطراف تنظیم بشه.بهم پوشک کوچولوش رو نشون داد و لباسی که قرار بود تنش کنن.اون کلاه بافتنی زرد رنگ که هنوزم شاینا عاشقشه و سرش میذاره هرچند نصف سرش رو بیشتر نمیگیره.همه اینا بهم دلگرمی میداد که داره نزدیک میشه ولی این دستگاه هی گرم شد  هی سرد شد باز روشنش کردن ولی از بچه خبری نبود.

ساعت نزدیک هشت و نیم بود که همون پرستار تختم رو باز کرد و بعد از یک معاینه دیگه بهم گفت وقت فشار دادنه.پوش، پوش، تا من بگم بسه.همیشه فکر میکردم چطور ممکنه وقتی پاهام بی حسه بتونم پوش کنم ولی کاملا خلاف تصورم بود و خیلی راحت و بدون درد میشد این کار رو انجام داد.زمان میگذشت ولی از دکتر خبری نبود.مامانم و خواهرم که فکر کرده بودن حتما خود پرستار من رو زایمان میکنه.خلاصه اینقدر پوش، پوش پیش رفتیم تا سر بچه رویت شد.همه ذوق زده بودن.برام آینه آوردن تا سر بچه م رو ببینم.

اون موقع بود که با دکتر تماس گرفتن که بیا.وقتی دکتر اومد با چند تا پوش بعدی دخترک کپلم لیز خورد و اومد بیرون همون موقعی که مامانم گفت شاینا دنیا اومد و پرستار بهم گفت It's a girl. اون لحظه که شاینا رو گذاشتن روی شکمم اون موقع که محمد بند نافش رو برید اون موقع که من ترسیدم و گریه میکردم وای نفس نمیکشه خفه شده ولی صدای گریه دخترکم همون موقع بلند شد هیچ وقت برام کمرنگ نمیشه.همیشه و همیشه تو ذهنم میمونه.حالا من آروم بودم.شکمم خالی بود.دکتر مشغول بیرون کشیدن جفت بود و من آروم به بقیه که بالای سر دخترم بودن تا بشورنش و اماده ش کنن نگاه میکردم.پرستار اولین کاری که کرد بچه رو وزن کرد و گفت چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت گرم وزن داره.قدش هم پنجاه و دو سانت بود.بی خود نبود اینقدر شکمم قلمبه بود.

دکتر رفت و تلفن بازی ما شروع شد تا خبر سلامتی مادر و دختر رو به هم اعلام کنن.یه نیم ساعت بعد محمد مامان و خواهرم رو رسوند خونه و برگشت پیشم با یه همبرگر خوشمزه. من همچنان تو اطاق زایمانم بودم.منتظر بودن بی حسی پاهام از بین بره تا به اطاق های معمولی بیمارستان منتقلم کنن.وقتی حس پاهام برگشت دخترکم رو بغلم دادن تا بشینم روی ویلچر و به اطاق خوابم منتقلم کنن.

شب رو محمد پیشم موند.دخترکم خواب بود و من خوابتر از همه.اینقدر خواب بودم که وقتی محمد بیدارم کرده بود تا به شاینا شیر بدم گفتم خودت یه فکری به حالش بکن من خیلی خسته م و البته من فردا صبحش هیچی یادم نبود.فردا رو هم بیمارستان بودم.دخترکم رو چند بار برای آزمایشهای مختلف بردن و آوردن.اینقدر کپلی بود و پر مو که پرستارها می اومدن اجازه میگرفتن تا ببرنش به بقیه  نشونش بدن.البته دلیلش کوچک بودن شهر و کم بودن تعداد مهاجرهای مو مشکی بود که اینقدر براشون موهای شاینا جالب بود. شب دوم مامانم پیشم موند تا محمد استراحت کنه و برای روز بعد که مرخص میشدیم اماده بشه و نهایتا صبح روز چهاردهم وقتی دکتر بهم خبر داد که میتونم دخترم رو با خودم ببرم . با وسواس و خیلی آروم لباسهای دخترکم رو تنش کردم و تو کارسیتش گذاشتم.خودم کاملا سر پا بودم و هیچ مشکلی نداشتم غیر از سوزشی که موقع نشستن و بلند شدن سراغم می اومد.

باهم دیگه رفتیم قسمت رجیستری (همون قسمتی که پرستارهای بخش هستن) تا نامه تولد دخترم و کارت موقت بیمه ش بگیریم و در ضمن با چک کردن و تطبیق شماره دستبند من و محمد و شاینا مرخصمون کردن و از اون موقع بود که زندگی ما رنگ و بوی تازه ای گرفت.

پایان

 

با تشکر از گلدونۀ عزیز، مامان شاینای دوست داشتنی که این خاطره رو برامون فرستادند،

راستش از اونجا که طبق پیشنهاداتی که قبلاً  برای بهتر شدن وبلاگ ارائه شده بود، قرار بر این شده که در مورد، دلیل انتخاب نوع زایمان،  دوران نقاهت و روند کاهش وزن، ورزشها و فعالیتهای دوران بارداری که کارساز بوده در سهولت زایمان، صحبت بشه، از گلدونه ممنون میشیم که در این موارد هم صحبت کنند .   

گلدونه زحمت کشیدند و پاسخ این سولاات رو تو قسمت نظر خواهی برای ما نوشتند: 

-دلیل انتخاب زایمان طبیعی من این بود که چاره دیگه ای نداشتم.اینجا فرض بر اینه که همه طبیعی زایمان میکنن مگر اینکه در طول زایمان مشکلی پیش بیاد یا اینکه واقعا به صلاحدید دکتر باشه.البته مادرهایی که قبلا یه سابقه زایمان سزارین داشتن و اختلاف سنی بین بچه ها بیش از دو سال باشه و حتما شکم بصورت افقی برش خورده باشه حق انتخاب بین طبیعی و سزارین وجود داره.اگه نوع زایمان بچه دوم رو باز هم سزارین انتخاب کردین بچه سوم به بعدتون باید حتما سزارین بشه.

-به نظر من دوران نقاهت هر کسی بستگی به روحیه و استفامت بدنیش داره.من دقیقا روز شنبه زایمان کردم و جمعه بعدش یه مسافرت سه چهار روزه رفتم با سه ساعت رانندگی (که البته من راننده نبودم ولی سگ جون بودم)
تنها مشکل بعد زایمان من سوزش بخیه هایی بود که برای راحت تر بیرون اومدن بچه بود که لحظه نشستن و بلند شدن رو برای من سخت میکرد.این سوزش دقیقا یک هفته تا ده روز طول کشید و بخیه ها خود بخود جذب شدن.

 -من توی یک ماهه اول خیلی خوب وزن کم کردم ولی تا همین قبل از حاملگی  دومم هم به وزن دلخواهم نرسیدم و این شکم همچنان برآمده بود.ایشالاه دیگه این یکی رو میزام و یه فکر جدی میکنم.
-من سر شاینا چون مامانم پیشم بود و از طرفی دنبال خرید وسایل بچه و رخت و لباسشم بودم تقریبا هر روز توی فروشگاه ها بودم و در نتیجه پیاده روی زیادی میکردم.هرچند که شنیدم پیاده روی زایمان رو راحت میکنه ولی در مورد من که تسریعی در کارم ایجاد نکرد ولی شاید بشه گفت زایمان سختی نبود.
رژیم غذایی خاصی رو هم دنبال نمیکردم غیر از اینکه اینجا میگن ماهی تون کنسروی زیاد خوب نیست مخصوصا تو ماههای اول که من نمی خوردم.اینجا یه مولتی ویتامینهایی هست که برای دوران حاملگیه به اسم مترنا.من بهش میگم بمب.چون دکتر وقتی که فهمید من اصلا اهل خوردن شیر نیستم بهم گفت همون مترنا جواب نیازهای بدن خودت و بچه رو میده نگران نخوردن شیر نباش.

بازم اگه لازم میدونین موردی رو توضیح بدم خواهش میکنم بهم خبر بدین.فقط اینجا فردا هم تعطیلیه و من مهمون دارم.سعی خودم رو برای حواب دادن به سوالات میکنم ولی اگه نشد دوشنبه در خدمتم.

در ضمن در مورد زمان تزریق اپیدورال وقتی دهانه ۴ سانت باز شده بودهُ اپیدورال تزریق شده.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد شاینا کوچولو- مرداد 1385- سنت کترینز کانادا- قسمت اول

 

وقتی به تست حاملگیم نگاه کردیم و دو تا خط که نشونه مثبت بودن جواب بود رو دیدیم هیجان عجیبی همه وجودم رو گرفت.حالا من یه مادر باردار بودم با صدها فکر و خیال.سوای بی حالی های سه ماهه اول حاملگیم حاملگی راحتی داشتم.سونوگرافی پنج ماهگی نتونست جنسیت بچه رو تشخیص بده که همین بیشتر بر هیجان ماجرا اضافه کرده بود هرچند اون روزها خیلی دلم می خواست میدونستم بچه م چیه.

یادمه سوم آگوست بود.روزی که از پنج ماهگی که بهم این تاریخ رو گفته بودن فکر میکردم برام روز بزرگیه ولی ظاهرا هیچ خبری نبود.همه سر اینکه من کی زایمان میکنم شرط بسته بودن.خودم اما کلافه.خسته.نگران.سنگین با ورمی بیش از حد.روز سوم رفتم مطب دکترم.معاینه م کرد و بهم گفت خبری نیست.برو خونه.اگه تا دوازده آگوست دردت گرفت خودت رو برسون بیمارستان وگرنه روز دوازدهم تو بیمارستان میبینمت.یعنی نه روز بعد..!

خسته بودم.دلم نمی خواست نه روز دیگه هم منتظر بمونم.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته.بی تجربگی داشت رو اعصابم رژه میرفت.همه دور و برم بودن.مامانم چند وقتی بود که پیشمون بود.خواهرم هم اومده بود خونه ما تا وقت زایمان همراهم باشه.خاله م و بچه هاش هم پیشم بودن هرچند بعد از اینکه زایمانم عقب افتاد مجبور شد برگرده امریکا و هنوزم که هنوزه دخترک ما رو ندیده.این نه روز سخت گذشت.هرچند از رو نمیرفتم و همچنان سر پا بودم.امروز برو این مال خرید فردا همه رو سوار ماشین کن ببر آبشار نیاگارا ولی اون ورم لعنتی که شب به شب بعد از این همه بدو بدو سراغم می اومد قابل وصف نیست.به هر ترتیبی بود اون نه روز انتظار هم گذشت.بدون هیچ دردی و بدون هیچ نشانه از زایمان.هر شب که شب به خیر میگفتم همه بهم میگفتن برو بخواب که ایشالاه نصف شب بیدارمون کنی بگی دردم شروع شده.هر روز صبح که پا میشدم همه میگفتن بازم که تو حامله ای!!

شب قبل از زایمان با محمد رفتیم یه آتلیه عکاسی کلی عکسهای دو نفر و نصفی انداختیم.مرکز اصلی توجه هم همون نصفی که شکمم و موجود ناشناخته داخلش بود. یکی از همون عکسها که یک شکم قلمبه ست با دست  من و محمد روش ، الان به دیوار راه پله ها بالای همه عکسهای شاینا آویزونه.بعدش رفتیم یه رستوران خیلی رمانتیک که همیشه می خواستیم امتحانش کنیم ولی نشده بود.آخرین شام دو نفرمون رو اونجا خوردیم.هرچند من خیلی دلشوره داشتم و مطمئنم محمد هم همینطور بود ولی شب خوبی رو گذروندیم.فردا صبحش طبق قرار باید ساعت نه بیمارستان بودیم.من و محمد مامانم و خواهرم راهی بیمارستان شدیم.من رو خوابوندن توی اطاق زایمان.کلی سیم هم به خودم و شکمم وصل کردن که از توی مونیتورهای بالای سرم میتونستن وضعیت بچه رو کنترل کنن.یه آمپول فشار هم ریختن توی سرمم که دردم رو یواش یواش زیاد کنه.غافل از اینکه این دخترک ما بد جوری دل ما رو چسبیده بود و واقعا دل نمیکند.همچنان دلشوره همراهم بود.کافی بود چند دقیقه ای به حال خودم باشم تا اشکهام همه صورتم رو بگیره.پرستار مهربون بالا سرم تمام مدت بهم دلداری میداد ولی من آروم بشو نبودم.اعتراف میکنم که میترسیدم.ساعت دوازده با دکترم تماس گرفتن و دکتر اومد تا کیسه آبم رو پاره کنه.به محض اینکه دکتر از اطاق بیرون رفت دلم می خواست برم دستشویی.از توی دستشویی دردم شروع شد.جوری که دولا دولا از دستشویی بیرون اومدم.

درد تازه شروع شده بود و هر نیم ساعت یک ساعت می اومدن معاینه داخلیم میکردن.خیلی به کندی دهانه رحم باز میشد.

مامانم و خواهرم و صد البته محمد پیشم بودن.بعضی وقتها دلم می خواست تنها بودم ولی جرات تنها بودن رو نداشتم.کلافه بودم، درد داشتم، هنوزم میترسیدم.نمیدونم چرا دکتر بیهوشی نمی اومد تا من رو از این درد لعنتی خلاص کنه.فکر کنم منتظر بودن دردهام شدیدتر بشه که این مستلزم باز شدن بیشتر دهانه رحم هست.محمد چند بار رفت سراغش رو گرفت که اخرین بار بهش گفتن ساعت سه میاد الان توی اطاق عمله.محمد بیچاره پشت در اطاق من مونده بوده بیاد تو و چی بگه.بگه ساعت سه میاد یا یک ربع یه ربع بهم امیدواری بده.

 ساعت سه بعد از ظهر دکتر بیهوشی اومد تا بهم اپیدورال بزنه.ازهمه خواست که از اطاق برن بیرون ولی من قبول نکردم و محمد رو نگه داشتم.نشوندنم روی تخت و محمد هم جلوی من ایستاده بود.پیشونیم رو به سینه محمد تکیه دادم و دستهام رو دور گردنش گرفتم و دکتر و پرستار از پشت کمرم یه کارهایی میکردن.نمیدونم این آمپول چقدر گنده بود یا اونجا چه میکردن ولی چند بار دکتر بیهوشی احوال پرستار کنار دستم رو پرسید و همش بهش میگفت اگه حالت بد شد بهم بگو.یواش یواش پاهام بی حس شد.همون دکتر با وایپ الکلی به بدنم میکشید تا ببینه من سرمای وایپ رو احساس میکنم یا نه که یواش یواش هیچی رو حس نمیکردم. وقتی که دوباره خوابوندنم رو تخت. سه ساعت درد کشیدنم به یه آرامش عجیبی ختم شد.دردم تموم شد و پاهام بی حس...

(ادامه دارد).

 

 

این خاطرۀ قشنگ رو گلدونه مامان شاینا کوچولو برامون بفرستند، قسمت دومش هم فردا صبح می یاد. ممنون از گلدونه به خاطر فرستادن این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن  مامانهای دیگه در این تجربه.

 *

با اجازۀ گلدونه، میخواستم از مامان آلا که زحمت تعویض و طراحی قالب رو کشیدند و اون رو به این صورتی که الان  میبینید درآوردند، تشکر کنم. خیلی زحمت کشیدی و خسته نباشی. از اونجا که نظر بقیه رو در این مورد خواستی، خواستم اعلام کنم که  پیشنهادهایی در قسمت نظر دهی پست قبل وجود داره، ببین امکان پذیر هستند یا نه؟  از لیلی هم که اون متن قشنگ و اون تصویر زیبای نی نی رو در قسمت توضیحات وبلاگ آوردند تشکر می کنم. از همۀ مامانهای مهربون دیگه ای هم که زحمت میکشند و اینجا رو با خاطرات و نظرات  خوب و سازنده شون مزین میکنند، ممنونم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.