زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد نیما کوچولو- اسفند 89- شیراز

من در 18 اسفند 89 فهمیدم باردارم. البته تو این تاریخ آزمایش خون دادم ولی قبلش هم از طریق بی بی چک فهمیده بودم. چند ماه اول حاملگی خوب بود و مشکل خاصی نداشتم اما تابستون که شروع شد و هوا گرم شد واقعا از گرما کلافه شده بودم و از صبح تا شب عرق می‌ریختم. 2 ماه آخر هم که دیگه وزنم زیاد شده بود کمر درد و پا درد گرفته بودم و دیگه زیاد نمی‌تونستم چیزی بخورم چون به معده‌م خیلی فشار می‌یومد. خلاصه قرار بود طبق تاریخ آخرین پریودیم اواسط آبان ماه زایمان داشته باشم و دلم می‌خواست زایمانم طبیعی باشه چون همه می‌گفتن طبیعی بهتره. دکترم هم گفته بود مشکلی نیست فقط نزدیک زایمان باید ببینم که تنگی لگن نداشته باشی. دو هفته قبل از زایمانم که نوبت دکتر داشتم دکتر لگنم رو معاینه کرد و گفت که تنگی لگن داری و زایمان طبیعی یا خیلی سخته برات یا اصلا نمی‌تونی و واسه بچه‌ت هم خطر داره. دکتر واسه 10 روز بعدش تاریخ سزارین برام زد که می‌شد 38 هفته و دو روز و حدود دو هفته زودتر از تاریخ زایمانم بود واسه همین اصلا آمادگی نداشتم ولی از این لحاظ که یه تاریخ مشخص بود و مثل زایمان طبیعی نمی‌خواست منتظر بشی و ندونی کی قراره زایمان کنی خوب بود. دیگه حسابی از کمر درد و پا درد و مشکلات غذا خوردن خسته شده بودم و دلم می‌خواست زودتر حاملگیم تموم بشه فکر می‌کردم راحت می‌شم نمی‌دونستم چی در انتظارمه. خلاصه روز قبلش رفتیم بیمارستان واسه تشکیل پرونده. بیمه تکمیلی مون تا سقف 1 میلیون هزینه زایمان رو میداد. قبلا که از بیمارستان پرسیده بودم مبلغی که گفته بودن کمتر از 1 میلیون بود واسه همین فکر می‌کردم که چیزی لازم نیست بدیم اما بهمون گفتن که چند روزه هزینه‌ش اضافه شده و باید 200 تومان خودمون بدیم. بعد هم گفتن که بعد از ظهر باید بیام تا متخصص بیهوشی منو ببینه و ساعت 10 شب زنگ بزنم بیمارستان تا ساعت عملم رو بهم بگن. متخصص بیهوشی گفت که می‌تونی بیهوشی کامل بشی یا از کمر به پایین. من بیهوشی کامل رو انتخاب کردم. چون تو اینترنت که جستجو کردم دیدم خیلی ها نوشته بودن که بعدش کمر دردای بدی گرفتن. آخر شب که زنگ زدم بیمارستان گفتن که فردا ساعت 3 بعد از ظهر باید بیمارستان باشم. اون شب خوابم نمی‌برد. صبح صبحانه خوردم و بعد از اون دیگه هیچی نباید می‌خوردم. نزدیکای ظهر که شد حسابی گرسنه شده بودم. حدود ساعت 2 رفتیم دنبال مامانم تا بریم بیمارستان. اونجا که رفتیم گفتن دکتر یه عمل اورژانسی براش پیش اومده بود و من تا ساعت 6 معطل شدم. تو اتاق عمل خانم دکتر ازم پرسید که اسم بچه‌ام رو چی می‌خوام بذارم. همه کسایی که تو اتاق عمل بودن خیلی مهربون و شوخ بودن و باعث شدن من کلی آرامش پیدا کنم. بعد دکتر بیهوشی اومد که یه ماسک گذاشت رو صورتم و بهم گفت یه نفس عمیق بکشم ، بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشمام رو باز کردم داشتن منو به بخش منتقل می‌کردن و شوهرم و بابا و مامانم بالای سرم بودن. تو بخش که رفتم دیدم یه نی نی خیلی کوچولو کنارم هست. با دست و پاهای خیلی خیلی کوچولو که الان بعد از 2 ماه من هنوز عاشق دست و پاهای کوچولوشم. بعد پرستار اومد و گفت که باید بهش شیر بدم. طفلک انقدر کوچولو و نحیف بود که حتی بلد نبود شیر بخوره، مامانم کمکم کرد تا سینه‌مو به دهن بگیره و بتونه آروم آروم مک بزنه. این قشنگ ترین چیزی بود که تا اون موقع دیدم و باعث شد همه دردام یادم بره و فقط شیر خوردن این کوچولو رو تماشا می‌کردم. اینم از اون لحظه‌هایی هستت که هنوز که هنوزه کلی دوست دارم موقع شیر خوردن نگاش کنم. اون شب به خاطر تاثیر داروهای مسکن زیاد درد نداشتم اما از فردا صبحش تازه فهمیدم چی به سرم اومده. از همون صبح تا 5-4 روز بعدش از درد داشتم می‌مردم به اضافه مشکلات دیگه‌ای که داشتم. یکیش شیر دادن به نی نی بود که باید هی مک می‌زد تا شیر جریان پیدا کنه و همین مک زدن ها باعث شد سر سینه‌هام زخم بشه. از یه طرف با مک زدنهاش دردم میومد و از طرف دیگه اونم گرسنه بود و چاره‌ای نبود. چند بار قطره قطره شیر ‌دوشیدیم و با قاشق چایخوری بهش دادیم اما خیلی کم بود و سیرش نمی‌شد. کلی هم دلم براش می‌سوخت که از گشنگی گریه می‌کرد اما کاری از دستم برنمی‌یومد. خودمم از درد سینه‌هام داشتم می‌مردم. بعد از 5-4 روز یواش یواش مشکل حل شد. و هم سینه‌های من خوب شدن و هم نیما یاد گرفت درست شیر بخوره که از این لحاظ خیالم راحت شد. جای بخیه‌ها هم خیلی درد می‌کرد اما با گذشت زمان و راه رفتن اونم کم کم بهتر شد.

اسم خانم دکتری که پیشش می‌رفتم دکتر قاسم پور بود که تو بیمارستان کوثر و دنا مریضاشو می‌بینه. زایمانم هم تو بیمارستان کوثر بود که راضی بودم.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد عرفان کوچولو- تیرماه 1385- اصفهان

بعد از دو سال که از ازدواجمون می گذشت تصمیم گرفتیم بچه دار شیم .از همون ماههای اول من منتظر اومدن فرزندم بودم اما این انتظار 1 سال و چهار ماه طول کشید.توی این مدت روز های پر از دلهره ای رو پشت سر گذاشتم.مرتب آزمایش و سونو گرافی هم خودم و هم همسرم.و همه جوابها حاکی از سالم بودن ما داشت .اما چرا باردار نمی شدم ؟ جواب همه پزشکان این بود که به علت اضطراب مادر بارداری اتفاق نمی افته.سعی کردم با خودم مبارزه کنم و بی خیال شوم .که بالاخره نتیجه داد و من در ماه مبارک رمضان سال 84 باردار شدم.

از همون روزها احتیاط رو سرلوحه کار و زندگیم قرار دادم.9 ماه انتظار از آن یکسال و نیم قبلش بدتر بود.دلهره سالم بودن و سالم ماندن فرزندم.گفتم اگه بچه پسر بود اسمشو می ذارم عرفان.5 ماهه بودم که فهمیدم پسره و از همون روزها تکون هاشو احساس کردم.از همون ماه به علت درد در ناحیه شکم زیر نظر دکترم قرص مصرف می کردم که از زایمان زودرس عرفان جلوگیری بشه.بالاخره 9 ماه انتظار با همه سختی هاش گذشت.روز 13 تیر ماه به علت کم شدن حرکت های عرفان و نیز لک بینی به بیمارستان مراجعه کردم و بعد از یک شبانه روز بستری شدن تو بخش زایمان و انجام سونوی بیوفیزیکال که حرکات بچه رو چک می کنند و گرفتن نوار قلب از عرفان دکتر گفت همه چیز روبه راهه و می تونی بری خونه چون 3 هفته دیگه مونده و بهترین زمان برای رشد عرفانه.منم از خدا خواسته به خونه برگشتم .اما این سه هفته باقیمونده به علت اضطراب زیادم خیلی دیر پیش رفت. کم کم احساس کردم شکمم مرتب منقبض میشه و مثل سنگ سفت طوری که انگشت توش نمی ره.حسابی هول کرده بودم.شنبه 24 تیر 85 رفتم دکتر .شرح را براش دادم و اون هم معاینه کرد گفت دهانه رحم باز نشده برو تا دردت بگیره.هنوز 1 هفته وقت داری.گفتم دکتر من خسته شدم نگرانم از طرفی استخاره کردم سزارین کنم خیلی خوب اومده لطفا منو سزارین کنین.خانم دکتر که خیلی مومنه تا شنید استخاره گفت زبون من بند اومده باشه سزارین شو.حالا کی؟ گفتم میشه فردا صبح که روز تولد حضرت زهراست منو زایمان کنین تا من روز مادر، مادر شم.خندید و گفت باشه فردا ساعت 8 صبح برو بیمارستان بخواب.چون رشد عرفانتم خوبه و کمبود رشد نداره .با کلی خوشحالی همراه با دلهره رفتم خونه.به همسر و مامانم گفتم فردا زایمانمه.جالبه که اونشب عروسیه پسر دائیم بود و من هم رفتم عروسی.همه تو عروسی می پرسیدند کی زایمان داری می گفتم فردا؟با تعجب نگاهم می کردند که پا شدی اومدی عروسی! بابا تو دیگه کی هستی !

خلاصه از شام خوشمزه عروسی نتونستم بخورم.بعد عروسی اومدم خونه اما تا 1 ساعت از فکر خوابم نمی برد.صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم حمام غسل صبر کردم.نماز خوندم و از قلعه یاسین رد شدم .با شوهر، مامان و مادر شوهرم راهی بیمارستان شدم.بعد از انجام کارهای پذیرش منو بردند تو اتاق انتظار و دیگه من نتونستم همراهامو ببینم.لباسامو عوض کردم و لباس اتاق عملو پوشیدم.پرستارا بهم سرم زدند اما خدارا شکر از سوند خبری نبود.پرستار منو برد تو یه اتاق که یه تخت توش بود و هر کی یه کاری می کرد.گفت بخواب رو تخت.وقتی خوابیدم تازه فهمیدم اتاق عمله اما چرا هیچ شباهتی به اتاق عمل نداشت؟ اشک تو چشام جمع شد و بی اختیار بلند شدم گفتم دکترم کو که دیدم یه خانم سبز پوش که فقط چشماش پیداست گفت من اینجام.نگران نباش.دستاش تا آرنج پر بتادین بود.یه آقای بد اخلاق که دکتر بیهوشی بود اومد و کلی دعوام کرد که چرا سزارینو انتخاب کردی و روحیه ام رو کاملا قبل زایمان تخلیه کرد.بعد یه ماسک گذاشت رو دهنم و گفت نفس بکش.بعد یه نفس عمیق ، من دیگه هیچی نفهمیدم.عرفان ساعت 8:40 دقیقه صبح با قد 52 سانت و وزن 3 کیلو و 250 گرم بدنیا اومد.خیلی خیلی سخت به هوش اومدم یعنی احساس کردم دارم خفه میشم.به هوش اومده بودم اما نمی تونستم چشمامو باز کنم و حرف بزنم بگم دارم خفه می شم .احساس کردم دارم می میرم .فقط به شدت سرمو تکون می دادم که یه نفر اومد ماسک اکسیژن رو گذاشت رو دهنم و گفت نفس بکش. وقتی چشمامو باز کردم توی ریکاوری بودم من تو همون حالو هوا پرسیدم بچم خوبه؟ یعنی اصلا فکر خودم نبودم.سریع منو بردن تو بخش که شوهرم - مامانم - خواهرم و مادر شوهرم انتظارمو می کشیدند.مامانم و مادر شوهرم عرفانو دیده بودند.حسابی تعریفشو می کردند و دل منو شوهرم رفت. بعد نیم ساعت عرفانمو که مثل فرشته ها خوابیده بود بهمون دادند.احساس اون موقع ما نگفتنی بود و من الان بعد از 6 سال منتظر تولد دومین فرزندم هستم که تا 3 ماه دیگه به دنیا میاد.اما این دفعه بیهوشی موضعی رو برای سزارین انتخاب می کنم..

خدایا این لحظه نابو قسمت همه خانم ها بکن.

 

پایان

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد ایلیا کوچولو/آذر 1389-اصفهان


4 اردیبهشت 89 بود که بعد از سه ماه اقدام، متوجه شدم که باردار شده ام. پنج سال از ازدواجمون می گذشت و توی این مدت به خاطر ادامه تحصیل بچه دار نشدیم. اونقدر اطرافم درباره نازایی و خطرات پیشگیری طولانی مدت شنیده بودم که تاخیر بیش از اون رو جایز نمی دونستم. از اینکه داشتم مادر شدن رو تجربه می کردم خیلی خوشحال بودم. خوشبختانه دوران بارداری خوبی رو سپری کردم. غیر از افزایش وزن تصاعدی!! مشکل خاصی نداشتم. بین تصمیم گیری برای زایمان طبیعی یا سزارین مردد بودم. بیشتر دلم می خواست سزارین بشم. اینقدر راجع به درد زایمان طبیعی شنیده بودم که ازش می ترسیدم. مادرم هر چهارتا بچه اش رو طبیعی به دنیا آورده بود و در هر چهار زایمان هم ساعتها درد کشیده بود. دلم نمی خواست این پروسه رو تجربه کنم. ماه آخر بودم که به دلیل تغییر بیمه همسرم مجبور شدم پزشکم رو عوض کنم. بیستم آذر بود که پیش پزشکی که به توصیه دوستانم انتخاب کرده بودم رفتم. بهم گفت حالا حالاها وقت دارم و برای هفت دی نوبت زد که برم برای معاینه. من اما یه چیزی بهم در درونم اطمینان می داد که پسرم همون هفته به دنیا میاد. حس عجیبی داشتم. دکتر بهم معرفی نامه داد که اگه مشکلی پیش اومد به بیمارستان خودش مراجعه کنم.

روز سه شنبه 23 آذر ماه از ابتدای روز احساس می کردم حرکات ایلیا خیلی کم شده. برخلاف روزهای دیگه که مرتب به شکمم ضربه میزد و فشار می آورد. چون قبلا در این زمینه پزشکم خیلی بهم هشدار داده بود نگران بودم. کمی آب قند گرم درست کردم و خوردم. به پهلوی چپ دراز کشیدم تا ببینم وضعیت حرکاتش چه جوریه. تغییری نکرد. سعی کردم مضطرب نشم و فورا با همسرم تماس گرفتم. به مامان هم خبر دادم. ساکم رو از هفته قبل آماده کرده بودم. یه حسی بهم میگفت که وقتش رسیده. آماده شدیم و رفتیم دم خونه مامان اونو سوار کردیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

 شب تاسوعا بود و توی قسمت زایشگاه فقط چند تا ماما بودن. مساله رو به یکی از اونا گفتم. بهم گفت روی تخت دراز بکشم. بعد با دستگاه ضربان قلب بچه رو چک کرد. یه سری سیم هایی به شکمم وصل کرد و یه کلید هم داد دستم و گفت هر موقع احساس کردم بچه تکون می خوره کلید رو فشار بدم: فقط دوبار!

بهم گفت ضربان قلب بچه ضعیفه و باید بستری بشم. مامان بیرون بخش منتظر بود. جریان رو گفتم و لباسهام رو بهش دادم. رضا (همسرم) کارهای پذیرش رو انجام داد. اصلا خوابم نمی برد. همش دعا می کردم و نگران بودم. تا ساعت چهار صبح دوبار دیگه ان اس دی شدم. بار آخر پرستار گفت باید برای عمل آماده بشم. باور نمی کردم دوران بارداریم تا ساعتی دیگه تموم میشه و فرزندم رو خواهم دید!

دوتا پرستار اومدن و بهم سوند وصل کردن که خیلی منزجر کننده بود! بعد نشوندنم روی ویلچر و راه افتادیم به سمت اتاق عمل. دکترم و متخصص بیهوشی اونجا منتظرم بودن. دکتر باهام احوالپرسی کرد و به شوخی گفت می خواستم طبیعی زایمان کنی از دستم قسر دررفتی!

خیلی زود بیهوش شدم. تنها چیزی که یادم میاد اینه که پرستار یه ماسک روی صورتم گذاشت و من دیگه چیزی نفهمیدم. درد شدیدی رو زیر دلم احساس می کردم. به هوش اومدن من درست زمانی بود که داشتن منو از اتاق عمل به بخش منتقل می کردند. از شدت درد ناله می کردم. اصلا توی اون لحظه متوجه نبودم که کجام و چی شده. اما نکته عجیب اومدن این جمله روی زبونم بود: بچه ام سالمه؟! اونم در لحظه ای که هنوز منگ داروی بیهوشی بودم و درد می کشیدم. اینو تنها از موهبت مادر شدن می دونم و اینکه ناخودآگاه ذهنم کاملا متوجه این موضوع بود که من الان مادرم.

مادرم توی اتاق منتظرم بود. منو روی تختم گذاشتند و بهم سرم همراه با داروی مسکن تزریق کردند و دردم ساکت شد. لحظاتی بعد پسرم رو پرستار آورد. ایلیای من ساعت 4:30 دقیقه بامداد روز چهارشنبه 24 آذر 1389( روز تاسوعا) به دنیا اومد. وزن موقع تولدش 3.250 و قدش 43 سانت بود. دکترم می گفت چون هنوز یه دو هفته ای برای به دنیا اومدن فرصت داشت و مجبور به عمل اورژانسی شدیم هنوز جا برای وزن گرفتن داشته. یه پسر سفید با سر کم مو. من عاشق نی نی های کم مو بودم و همیشه آرزو می کردم بچم کم مو و تپل باشه. مادرم پسرم رو گذاشت کنارم تا بهش شیر بدم. لحظه فوق العاده ایی بود. باورم نمیشد این موجود نازنین دوست داشتنی که کنارمه بچه منه! نوازشش کردم و بهش شیر دادم. با اون دهان کوچیکش آروم آروم شیر می خورد و من از مادر بودنم غرق لذت بودم.

خدا رو شکر نه در دوران بارداری و نه برای زایمان مشکل خاصی نداشتم. عصر روزی هم که عمل شدم به توصیه پزشکم راه رفتم که اولش خیلی برام بلند شدن از روی تخت سخت بود و زیر شکمم می سوخت و درد می گرفت ولی کم کم بهش عادت کردم و تونستم خیلی آروم قدم بردارم. موقعی که باردار بودم خیلی از کسانی که سزارین شده بودند از درد جای بخیه ها و سختی راه رفتن می گفتن که به نظر من یه پروسه طبیعی بود و اصلا ترس نداشت.

شاد و پیروز باشید. مامان ایلیا کوچولو

lililife.persianblog.ir


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آنیتا کوچولو- شهریور 89- تهران

دکتر تاریخ ویزیت یکی مونده به آخرم رو چهارشنبه 24 شهریور داده بود، اون روز فکر میکردم حالا میرم مطب و تاریخ زایمانم رو برا حد اقل 4 مهر که میشه 38 هفته و 2 روزم مشخص میکنه.خلاصه با رضا رفتیم دکتر البته اینم بگم چون قرار بود سونوی سلامت جنین هم اونروز انجام بشه کمی استرس داشتم...دکتر مثل همیشه با کمال آرامش سونو گرافی کرد و همه چیز رو خوب و قابل قبول تشخیص داد و وقتی داشتم از رو تخت پا میشدم گفت پنج شنبه دیگه میشه چندم؟ گفتم اول مهر گفت خوب چهار شنبه که سرم خیلی شلوغه، سه شنبه خوبه بیا برای زایمان...گفتم دکتر! زود نیست اون موقع همش میشه 37 هفته و چهار روزش! گفت مگه نمیخوای شهریوری بشه تازه بچه سالمه و همه چیزش در حد نرماله پس می تونیم بیاریمش...دیگه هم لازم نیست بیای مطب الانم نامه بیمه و بیمارستان رو بهت میدم....من و رضا داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم...معلومه ما میخواستیم دخترمون شهریوری بشه و به خاطر چند روز یه سال عقب نیافته اما نه به قیمت اینکه زودتر بیاریمش...اون میتونست تو چند روز باقیمونده حسابی وزن بگیره...اما دکتر نامه ها رو هم آماده کرد و برنامه غذایی شب زایمان رو هم داد....

با گیجی تموم حرفاشو گوش میدادم: شب ساعت نه یه شام سبک میخوری و تا ساعت 12 فقط میتونی مایعات بخوری... چون بیمارستا ن پارسیان عملای منو ظهر میاندازه نه ساعت 5 صبح که ساعت خالیه منه پس ساعت 5 صبح یه لیوان شیر بخور و دیگه هیچی....بعد از صحبت با همسر(منشی) دکتر با یه حالت منگ و بغض آلود از مطب اومدیم بیرون...رضا حالش بهتر بود می خواست بره دوستای قدیمیش رو ببینه و کیفش کوک بود اما من مثه آدمهایی که دچار یأس میشند نای حرف زدن رو هم نداشتم.... به زحمت به رشت خونه بابا تلفن زدم و خواهرام ماری و تامی رو که اونجا بودند خبر کردم....ماری خوشحال شد که زایمان قبل از باز شدن مدرسه هاست و میتونه دو روز پیشم بمونه و تامی که کم و بیش میشد نگرانی رو از صداش تشخیص داد دوباره بهم زنگ زد و جزبه جز ماجرا رو جویا شد....از فرداش کارهای عقب مونده خونه رو تند تند انجام میدادم و تو اون بین مهمون هم داشتم و سعی میکردم ادای آدمهایی رو درارم که اصلأ نگران نیسنتد....داشتم دیوونه میشدم یه نگرانی بد تر از نگرانی شبهای کنکور تو دلم بود....خدایا بچم سالمه؟ اگه خیلی کوچولو باشه با حرف مردم چیکار کنم؟ طاقت حرفهای خونواده رضا رو که اصلأ ندارم...خدایا چی میشه؟دوشنبه شب ماری خواهر بزرگم  اومد....فسنجون تو یخچال بود....برنج دم کردم و کوکو سیب زمینی هم درست کردم که شاید رضا شب برنج نخوره....خودمم سوپ داشتم که باید ساعت 9 میخوردم.... خانوم س همسایه پایینومون که پارکینگ رو ازش اجاره کردیم از صبح دو بار زنگ زده بود ولی نای جواب دادن به هیچ غریبه ای رو نداشتم....رضا عصری به اصرار من رفت کرایه پارکینگ رو بده که دیده بود بنده خدا که تازه از سفر انگلیس برگشته بود سه دست لباس برای دخترمون و یه کیف پول برا رضا یه جوراب گرم برا من آورده...کلی شرمنده شدم و زنگ زدم ازش تشکر کردم...می گفت مادر بزرگ باید بیشتر از این برا نوش بکنه...رفتار اون پیرزن تنها چیزی بود که منو کمی از اون حال و هوای نگرانی اون شب در آورد...شامو خودم آماده کردم ...خستگی تو تنم بود و نگرانی کنکور بزرگ زندگیم تو دلم...اون شب تمام مدت دلم میخواست همسرم بغلم کنه و به خاطر این 9 ماه نگرانی و سختی بارداری و کار و خیلی وقتها مهمون داری لااقل یه دستت درد نکنه بهم بگه یا اینکه در مورد فردا بهم آرامش بده اما خوب هیچ کدوم این اتفاقها نیافتاد...خودش نگران بود و حتی حوصله عکس دو نفری گرفتن از آخرین شب دو تا بودنمون رو هم نداشت..وقتی نگرانه کم حرف تر از همیشه میشه...آخر شب که من داشتم خودمو خفه می کردم با خوردن آب چون میدونستم تا فردا شب دیگه بهم آب نمیدند تامی هم اومد... یه سری زد و وسایل آنیتا رو دید و رفت....منم سعی کردم بعد از جابجا کردن همه چیز و خوابیدن بقیه چند ساعتی بخوابم اما مگه خواب به چشم میومد؟ساعت 5 قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه پاشدم یه لیوان شیر و نماز بعدشم صبحانه آماده کردن برا ماری و رضا...

 از 8 گذشته بود که راه افتادیم....تامی و تینا خواهرزادم هم قراربود باهامون بیان...اونا هم سوار شدند و بالاخره نزدیک بیمارستان شدیم.قبلش از خواهرام خواسته بودم که فقط یه نفر باهام بیاد و لازم نیست همه منتظر بمونن تا عمل تموم بشه چون قراربود دکتر ساعت یک بیاد و منم از صبح باید می رفتم بیمارستان اما خوب گوش ندادند و اومدند... من و رضا رفتیم طبقه چهارم که ببینیم باید چیکار کنم که جلوی در ورودی جلوی رضا رو گرفتند و گفتند من تنها برم، نمیدونستم که دیگه تا موقع زایمان کسی رو نمیبینم.معاینات اولیه انجام شد و منو به یه اتاق دو تخته بردند، خانمی که اسمش سارا بود و قرار بود اسم پسرش محمد صدرا بشه اومده بود با آمپول فشار زایمان طبیعی کنه ، خدا رو شکر اون بود چون باعث شد گذشت زمانو از 9 تا یک کمتر حس کنم..تو اون فاصله کلی سوال برا پرونده ازم پرسیدند و یه سرم گنده هم بهم زدند.ساعت یک شد و سر ساعت اومدند دنبالم..اولش سوند وصل کردند که اصلأ اونطوری که می گفتند درد نداشت و بعدش کلاه سرم کردند و منو با برانکارد بردند سمت اتاق عمل...رضا بیرون در ایستاده که تا دیدمش بغضم ترکید...های های گریه می کردم و اصلأ نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم...از رضا تو همون حال خداحافظی کردم و فکر کنم رضا پیشونیمو یا دستمو بوسید و وارد اتاق عمل شدم، دکترم رو که دیدم آروم شدم...پرستارها هم  عالی بودند و بازم طبق معمول(نمیدونم چرا) منو با همکاراشون اشتباه گرفتند. یکیشون براش خیلی جالب بود که میخوام اسپاینال بشم و کلی تشویقم کرد، خلاصه بعد از گفتن اسمم به دکتر بیهوشی و توضیح ماجرای کمرم دکتر اومد بی حسی رو شروع کنه که یه دکتر دیگه اومد تو که دکتر شما برید ناهار من هستم...

دکتر بیهوشی عوض شد و من ماجرا رو دوباره براش شرح دادم...از کارم و سنم و اسم بچه و خلاصه هر چیزی دلتون بخواد می پرسیدند...تو همین بین ازم خواستند بشینم و چونم رو به سینه بچسبونم و تکون نخورم. درد ورود سوزن اونقدر کم بود که جا خوردم...منو خوابوندند و یه دفعه حس کردم انگشتای پام داغ شدند...بی حسی داشت شروع میشد...یه آن فکر کردم اگه حس پاهام برنگرده چی میشه؟  به دکتر گفتم دکتر تو رو خدا دنیا که اومد سریع بیاریدش من ببینم ، ساعتم بهم بگید...و زیر لب شروع کردم به زمزمه کردن الله لا اله الا هو الحی القیوم ...احساس میکردم پاهام سنگ شدند و دلم میخواست به زور جابجاشون کنم اما نمیشد...مجال فکر کردن نبود پرده سبز رو جلوی صورتم کشیدند و چند لحظه بعد که به نظرم خیلی زود بود حس کردم یه چیزی داره از وجودم کشیده میشه و سریع گفتم دارید میکشیدش بیرون که دکتر بیهوشی گفت خیلی زود حسش کردی... و صدای گریه عشق کوچولوم رو شنیدم....گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم آنیتا گریه کنان اومده بود...صدای گریش رو رضا و خواهرام از بیرون اتاق عمل شنیده بودند... دکتر که آنیتای خون آلود من دستش بود سریع اومد گفت مامانش ببین ببین دخترتو...عین خودته (اون موقع آنیتا خیلی شبیه من بود) یکی از پرستارام داد زد ساعت ۱۳:۲۸:۱۰ ثانیه ...آنیتا همچنان جیغ میزد که بردند تمیزش کنند ...یکی از پرستارا گفت بذار ببرمش پیش مامانش شاید آروم شه و خیلی جالب بود که لپشو آورد به لپ من چسبوند و آنیتا دیگه گریه نکرد...همه تو اتاق عمل می خندیدند و هورا می کشیدند....بهش گفتم دختر نازم آنیتا پیشی ملوس من که یکی از پرستارا گفت ااا این چه استقبالیه؟ اما نمیدونست 9 ماه که این پیشی ملوس تو دلم بوده من اینجوری باهاش حرف زدم....وقتی دوباره بردنش باز صدای گریش بلند شد.... داشتند بخیه می زند که من احساس کردم کم کم سنگینیه شیرینی تموم تنمو پر می کنه و حتی دیگه نمیتونم چشامو باز نگه دارم....

چند دقیقه بعد بیدار شدم و از دکتر که کارش تموم شده بود تشکر کردم و شاد راهیه ریکاوری شدم.... خدایا شکرت که میوه دلم سالم اومده بود....الهی همه نی نی های ناز به سلامتی دنیا بیان و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشند.

وبلاگ آنیتا کوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد عسل کوچولو- آبان 88- تهران
 از ۸ آبان هر لحظه منتظر یه نشونه بودمممممممممممممم یه نشونه از نزدیکتر شدن زمان آمدنت و چقدر انتظار زیباست و طولانی چقدر اون هفته های آخر کششششششششششششششش میومد چقدرررررررررر

همه منتظر اومدنت بودن مامان جون که از ۵ آبان اومده بود پیشمون

هر روز منتظر بودممممممم هر لحظهههههههههه باور نمشد داری میای تو بغلم تا اینکه ۱۶ آبان ماه حس کردم که خیلی خ ی س میشم شب ساعت ۸ رفتیم بیمارستان برای معاینه دکتر برام سونو نوشت ببینه وضعیت فسقل بانو چطوریه 

کلی برای سونو معطل شدیم   یادمه اون روزاشبکه سه دلنوازان رو پخش میکرد مامان اینا که مشغول دیدن فیلم بودن تا من و بابایی رفتیم سونو دکتر سن حاملگی رو  ۳۹هفته و نیم زد و تاریخ زایمانم رو ۲۳آبان دکترم آب پاکی رو ریخت رو  دستم که تا شنبه منتظر بمون

ما اومدیم خونه سر راه ساندویچ گرفتیم مامانم یه هفته ایی بود نمیذاشت زیاد غذا بخورم  اون شب دل رو زدم به دریا  ساندویچ خودم و نصف ساندویچ مامانم رو خوردم  و رفتم خوابیدم ساعت 1 بود که احساس کردم داغ شدم پریدم دستشویی یه دفع دیدم بی اختیار یه آب داغ داره میاد فهمیدم که کیسه آبم پاره شده به مامان و شوشو گفتم و آماده شدیم رفتیم بیمارستان  تا کارای  بستری رو انجام دادن ساعت ۶ صبح بود و همچنان از من آب میرفت و هر ۲۰دقیقه درد داشتم  بستری  که شدم بهم آمپول فشار زدن دردا نزدیکتر شد  از ساعت ۱۲ خیلی شدید بود تا جایی که دردا به 1 دقیقه رسید شکم من خالی از آب چروکیده وای نمیدونم برات چه جوری بگم تو اون یه دقیقه که درد نداشتم به چه خواب عمیقی فرو میرفتم هر یه ساعت ضربان قلبت رو چک میکردن ساعت شد ۴:۴۵ دقیقه که اومدن به من سوند وصل کردن فهمیدم که میخوان ببرنم اتاق عمل گفتن دهانه ر ح م ت ۳ سانت بیشتر باز نشدهههههههههههههههه

چون با رویان برای خون بند ناف قرار داشتیم تازه ۵ زنگ زدیم که خونگیر بیاد و من یک ساعت اضافه تر درد کشیدمممممممم درد اگر شدید بود داشت ما رو بهم نزدیکتر میکرد دوستش داشتم

ساعت ۵ :۵۵منو بردن اتاق عمل ۶ اساینالم کردن ۶:۲ تو اومدییییییییییییییییییییییییییییییییییی  اومدی پیش مامان اون لحظه رو با هیچ تو دنیا عوض نمیکردم و نمیکنم همه از خوشملیت      میگفتن من از سلامتیت میپرسیدم وقتی دکتر گفت سالمههههههههههههه انگار دنیا رو با تموم با تموم قشنگیاش بهم دادن اشک میریختم خدا رو بخاطر سلامتیت شکر میکردم خدا یا شکرتتتتتت شکرت که دخمل کم شاخه نبات الهیم سالمه خدا جونم شکرت

وقتی پرستار تو رو بهم نشون داد بوسیدمت بوییدمت و اشک ریختممممممممممممممممممممممم

باورم نمیشد تو بودی دخترک من فسقل بانوی تو دلم

 

پایان

توت فرنگی مامان عسل کوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شانلی کوچولو- تیر88- تهران

از وقتی وارد ماه نهم بارداری شدم ،دکترم به خاطر کم وزن بودن نی نی  و فیزیک بدنی خودم بهم پیشنهاد کرد که  زایمان طبیعی داشته باشم ، البته اینم گفت که اگه بخوام می تونم با سزارین حدودا 10 روز زمان تولد را جلو بکشم و  24 ام خرداد برای سزارین اماده باشم.

 از طرف کارم هم یه مقدار تحت فشار بودم ، همکار جانشین نداشتم ، به خاطر یه سری مسائل هم اصرار داشتن که بعد از زایمان ، در صورت ضرورت حداقل برای چند ساعتی در هفته تو محل کارم حاضر باشم.

روزای آخرسعی می کردم همه چیز مرتب باشه تا دوره مرخصی ام زیاد تحت فشارکار قرار نگیرم. برای یکی از سرورهای شبکه مشکلی پیش اومده بود واین باعث شده بود که تا اخر وقت اداری روز یکشنبه 31 خرداد تو اداره باشم.

اون اواخر همسرم می اومد دنبالم و از سرکار مستقیم می رفتیم خونه پدرش ،غذا می خوردیم و استراحت می کردیم . وضعیت مزاجیم یه کم بهتر شده بود. 

یک کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم . یعنی کلا 3 کیلو نسبت به قبل زایمان.

شنبه 30 خرداد رفتم پیش دکترم، خواست معاینه ام کنه ، خیلی می ترسیدم ، یه بار هم از ترس جیغ زدم ، خیلی جا خورد ، بهم گفت که سر بچه خیلی پایین اومده ،مراقب  باشم ، قرار شد که روز دوشنبه اول تیر ساعت 12 برای سزارین اماده باشم.

یکشنبه 31 خرداد ، تقریبا همه چیز روبراه بود ، ساک خودم ونی نی اماده بود ، قرار بود صبح مامان وسولماز بیان خونه مون تا ساعت 9 بریم بیمارستان.

عصر از خانواده همسرم خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونمون تا برای فردا اماده بشیم. من یه ذره کلافه بودم . حدودای ساعت 10 رفتم که بخوابم ، همسرم یه چند دقیقه ای تو رختخواب کنارم نشست ، یه کم حرف زدیم ، بعد من خوابیدم .

همسرم هم برگشت تو هال تا یه مقدار روی پروژه ای که این اواخر گرفته بود کار کنه ، خواب بودم که با صدای رعد از خواب پریدم ، همسرم کنارم نبود ، چراغای هال روشن بود ،با بی حالی از جام بلند شدم تا برم پیش همسرم ، یه لحظه حس کردم لباسم یه مقدار خیس شده ، یه لحظه خواب از سرم پرید. درست متوجه شده بودم ، کیسه آبم پاره شده بود ، خیلی آروم آب خارج می شد.

یهویی ترسیدم وجیغ کشیدم وهمسرم  را صدا زدم ، اونقدر ترسیده بودم که حتی نمی تونستم گریه کنم، همسرم دوید تو اتاق ،سعی کرد آرومم کنه ، بعد کمک کرد از تخت بیام پایین و آروم آروم رفتیم طرف حموم ، من لباسامو عوض کردم .همسرم با دکتر تماس گرفت و دکتر توصیه کرد خونسرد باشیم چون هنوز فرصت داریم . قرار شد ما بریم بیمارستان ،اونم خودشو برسونه .

بیمارستان از خونمون زیاد فاصله نداشت. ساعت یک ونیم شب بود. تو اورژانس بیمارستان ،همسرم را فرستادن دنبال کارهای پذیرش و منم با آسانسور بردن بخش زایمان.

چند روز قبل برای کنترل اوضاع بیمارستان وبخش زایمان اومده بودیم و اتفاقا همون خانومی که اون روز پشت استیشن به سوالای من راجع به زایمان طبیعی وسزارین جواب داده بود ،شیفت بود .

اون روز راجع به زایمان طبیعی بدون درد برام کلی توضیح داده بود . منم خوشحال بودم از اینکه اینقدر مهربون وبا حوصله است. اما اونشب وقتی فهمید که می خوام سزارین بشم ودکترم تا چند دقیقه دیگه می رسه ، اخماش رفت تو هم . ازم خواست رو تخت اتاق بغلی دراز بکشم تا وضعیتمو کنترل کنه.

یه خانومی هم تو همون اتاق سرم به دست دراز کشیده بود ،می گفت اول نه ماهشه  وکیسه آبش پاره شده ولی درد زایمان نداره. می خواست زایمان طبیعی کنه ، وقتی فهمید قراره سزارین بشم ازم پرسید که نمی ترسم ، این همون سوالی بود که من ازش داشتم.

حس می کردم هر چند دقیقه یه بار درد می یاد به سراغم وبعد قطع می شه ، می ترسیدم که دکترم دیر برسه و نی نی به دنیا بیاد. راستش دردها غیرقابل تحمل نبود و من حسابی تعجب کرده بودم.

اون خانوم اومد و فشارمو کنترل کرد وبعد صدای  قلب نی نی را گوش داد.

بعد هم رفت بیرون و با دکترم تماس گرفت و انگار دکترم وضعیت منو پرسید که برگشت گفت خانوم دکتر مریضتون اجازه نمی ده معاینه اش کنم  می گه باید دکترم بیاد، از دروغش تعجب کردم ولی وقتی فکر کردم دیدم اگه می خواست معاینه کنه بهش اجازه نمی دادم ، بی خیال شدم.

بعد هم شنیدم که با اتاق عمل تماس گرفت و ازشون خواست که برای عمل اورژانسی آماده بشن.

چند دقیقه بعد یه خانم خدمات اومد و ازم خواست لباسامو عوض کنم و اگه طلا همراهم دارم از خودم جدا کنم و ...

از اتاق عمل تماس گرفتن و گفتن که دکترم اومده و ازم خواستن با اون خانم به اتاق عمل برم.

از در بخش که اومدم بیرون همسرم را منتظر دیدم ، ساک نی نی روی دوشش بود وساک من تو دستش ، تا نزدیک اتاق عمل همراهم اومد و بهم گفت که نگران نباشم.

دلم می خواست همسرم هم با من می اومد وموقع تولد نی نی کنارم بود.

اما حیف !

دکترمو که دیدم یه ذره خیالم راحت شد.

تو اتاق عمل حس کردم بدنم یخ کرد ، ضربان قلبم هم بیشتر شده بود ، بنظرم هیجان زده شده بودم.

بعد از اینکه رو تخت عمل دراز کشیدم ،متخصص بیهوشی اومد نزدیکم ودر حالیکه داشت دستگاه ها را تنظیم می کرد ، ازم پرسید که اخرین بار ساعت چند غذا خوردم ،سنم را پرسید و ..

قرار شد که با بی حسی موضعی  عمل انجام بشه.

ازم خواستن که بشینم وشکمم را عقب بکشم ،بعد هم تزریق را شروع کردن ، درد را تو مهره هام حس کردم ولی سعی کردم همکاری کنم تا زودتر تموم بشه ، می ترسیدم بدنم بی حس نشه و موقع عمل درد را حس کنم.

خانمی که تو اتاق عمل بود کمکم کرد تا روی تخت دراز بکشم و ازم پرسید اسم نی نی را چی قراره بذارم .

با خوشحالی گفتم :" شانلی "  خندید وگفت : به به چه اسم قشنگی !

دکتر بیهوشی پرسید: چی ؟  دوباره گفتم :"شانلی "

خانم دکترم داشت گان عمل می پوشید که حس کردم حالم حالم داره به هم می خوره ،بنظرم اثر داروی بی حسی بود ، اشاره کردم که حالت تهوع دارم و خانم دکترم تا متوجه شد از اون خانم خواست که برام ظرف بیارن ، یه ذره که حالم بهتر شد ازم خواستن دراز بکشم وبی حرکت باشم . پایین تنه ام کرخت شده بود، یه پرده سبز جلوی روم کشیدن.

حس کردم کارشونو شروع کردن، متخصص بیهوشی هر چند لحظه یه بار ازم می پرسید که حالم خوبه یا نه ؟

داشتم مراحل عمل را تو ذهنم تصور می کردم ،بعد یهویی ترسید اومد به سراغم ، ترس از اینکه نکنه نی نی مشکلی داشته باشه ....دوباره صدای متخصص بیهوشی اومد که حالمو می پرسید .

حواسمو جمع کرده بودم وکوچکترین صدا یا حرفی را از اون طرف با دقت گوش می دادم.

یه لحظه احساس کردم شکممو تکون دادن،درد نداشت ولی سنگینیشو حس کردم ،بعد صدای خانم دکتر اومد که در مورد بچه یه چیزی گفت ، واضح نبود ، تو دلم ارزو کردم ای کاش یه نفر بهم می گفت که اونطرف چه خبره؟

بعد یهویی صدای خانمی که اسم شانلی را پرسیده بود اومد ، که با خوشحالی می گفت:" مبارکه....."

بعد صدای گریه شنیدم، حس غریبی بود ، انگار تا اون لحظه خواب بودم ویهویی از خواب پریدم ، باید باور میکردم که منم مادر شدم ...

 هر کاری کردم نتونستم حرفی بزنم ، اظهار خوشحالی کنم یا راجع به سلامتیش بپرسم.یه جورایی احساس شرم می کردم.

چند دقیقه ای گذشت . بی قرارشده بودم ، چرا نی نی  را نشونم نمی دادن.

بعد، حس کردم یه صدایی شبیه مکیدن داره می یاد بنظرم با دستگاهی شبییه وکیوم توی شکمم را تمیز می کردن.

بعد یهویی همون خانمی که اسم نی نی را پرسیده بود اومد اینطرف پارچه ، وای خدا ، نی نی منو لای یه پارچه طوسی پیچیده بودند .کوچولوی کوچولو بود با کلی موی سیاه ونرم ،یه لحظه حس کردم چقدر خوشگله ، اون خانوم اروم نی نی را اورد نزدیکم ودماغشو به دماغم چسبوند ، دلم می خواست بذاره نگاهش کنم ولی خیلی زود عقب کشید ورفت.

بخیه زدن که تموم شد ، یه چند دقیقه ای رو تخت دراز کش بودم تا اینکه بیماربر از بخش بستری اومد تا منو با خودش به بخش ببره.

در اسانسور که باز شد دیدم همسرم منتظره،منو که دید با خوشحالی اومد کنارم و درحالیکه داشت ازم فیلم می گرفت ،حالمو پرسید وبا هیجان راجع به نی نی برام گفت وازم پرسید که نی نی را دیدم یا نه ، بعد با خوشحالی بهم گفت که نی نی خیلی خوشگله ،کلی موی سیاه داره وشبیه توئه .

خیلی خوشحال بودم. رسیدیم به اتاق بستری ، ساعت تقریبا 2و 45 دقیقه بود. یه چیزی حدود نود دقیقه گذشته بود.بنظرم همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. بعد از اینکه رو تخت جابه جا شدم ، بهم سرم وصل کردن و توش یه دارو تزریق کرد،بعدا فهمیدم انتی بیوتیک بود.

پاهامو نمی تونستم تکون بدم ، یه خانومی اومد و شیاف مسکن برام گذاشت و رفت. همه چی مرتب بود . همسرم با مامان تماس گرفت و مزده داد که نی نی عجله داشته و بدنیا اومده.بعد هم من با مامان وبابا تلفنی صحبت کردم .

نی نی را آوردن پیشم وازم خواستن بهش شیر بدم.

شیر! من که شیر نداشتم. خجالت کشیدم به اون خانمه بگم.نمی تونستم جابجا شم.همونطوری که دراز کشیده بودم ، نی نی را به سینه ام نزدیک کرد و یادم داد که چطوری برای شیر دادن اماده بشم. اون لحظه را هیچ وقت فراموش نمی  کنم که نی نی دهن کوچولوشو برای مکیدن شیر جمع کرده بود ، واروم مک می زد.باور نکردنی بود ، شاید نزدیک نیم ساعت مک زد و من نگران بودم که نی نی گشنه بمونه و مک زدنش بی فایده باشه.

وقتی نی نی دست از کار کشید.

آروم به خانومی که نی نی را بغل کرده بود گفتم که من شیر ندارم.بهم خندید وگفت اگه نداشتی خیال میکردی نی نی نیم ساعت مک می زد. ذوق زده شده بودم .همسرم که اومد کنارم احساس غرور می کردم .وقتی بهش گفتم که نی نی را شیر دادم ذوق زده شد.

مامان وسولماز که از در اومدن ،حس کردم دلم می خواد گریه کنم. مامان همسرم و خواهرش هم پیشم بودن ، پرستاری که برای کنترل وضعیتم اومد ، ازم خواست بهش اجازه بدم تا وضعیتمو بررسی کنه ببینه خونریزی دارم یا نه ، بعد یهویی دستشو روی شکمم فشار داد تا اگه لخته ای باقی مونده خارج شه، بعد از اون بود که دیگه درد امونمو برید. کم کم داشتم بی طاقت می شدم ، تا اومدن و مسکن قوی بهم تزریق کردن .

بعد از اروم شدن دردم ، حالت تهوع بهم دست داد. همین باعث شد که تا شب بی حال باشم .حتی با تزریق امپول های ضد تهوع هم حالم خوب نمی شد.

مامان اصرار داشت که حالت تهوعم را کنترل کنم،چون اگه نتونم چیزی بخورم نمی تونم به نی نی شیر بدم.

این حرف تاثیرش را گذاشت و من تونستم وضعیت جسمی خودمو کنترل کنم.

روز دوم از بیمارستان مرخص شدم وبا نی نی به خونه رفتیم و........خب الان دیگه نی نی  بی قراره....باید به نی نی برسم.


پایان

مامان شانلی کوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد نیروانا کوچولو-شهریور 1388- تهران (بیمارستان آتیه)
برگرفته از نامه های من به دخترم....
تولد تولد تولدت مبارک....
نیروانا سلام....تو به دنیا اومدی....
اگه یه کهکشان احساسات هم باشم، بازم برای ابراز احساساتم به تو و ورودت به این دنیا کمه نیروانا. نمی خوام لفظ قلم برات بنویسم. نمی خوام متن ادبی برات بنویسم، فقط می خوام هرچی به ذهنم رسید بهت بگم.
 تو به دنیا اومدی . منتظر شدی تا ماه رمضان تموم بشه .ظهر عید فطر خونه مامان فرح مهمون بودیم. کی فکرشو می کرد فردا ش اون موقع تو در بغل من هستی و من مادر شدم.شب با پدرت رفتیم پارک  برای پیاده روی به امید اینکه هر چه بیشتر برای زایمان طبیعی آماده بشم. شب دلم یه درد خیلی بدی گرفت ولی فقط چند دقیقه بود و گذشت. ای کلک داشتی چی کار می کردی اون تو...؟
کی باورش می شد تو کمتر از 8 ساعت دیگه به دنیا اومدی؟
چند روز بود که ترشحم خیلی زیاد شده بود ولی نشتی کیسه آب نبود....یه حسی بهم می گفت تو به زودی می آیی...
حدود 3:30 شب رفتم دستشویی...دوباره همون ترشحات....
برگشتم سر جام و ......تو با یه ضربه به سمت چپ شکمم کیسه آبت  رو پاره کردی... وای خدای من این دفعه دیگه ترشح نبود . آب بود که از من می رفت. دیگه موضوع جدی شده بود. بابات رو از خواب بیدار کردم. بیچاره باورش نمی شد. زنگ زدم به بیمارستان. صدام می لرزید. خدای من... این من بودم؟ تازه اون وسط ها اشتباهی از هولم شماره بیمارستان رو اشتباه گرفتم. خوب شد زود قطع کردم. مامای بلوک زایمان گفت تا 45 دقیقه صبر کن اگه ادامه داشت بیا بیمارستان... ولی حتی 5 دقیقه هم نشد صبر کنم. همینجوری آب بود که داشت ازم می رفت...
رسیدیم بیمارستان آتیه. 4 صبح بود. خیابونها خلوت خلوت ... تاریک.... جز کلمن رویان هیچی با خودمون بر نداشتیم.
اومدن تو برای ما یه اتفاق بی نظیر و تکرار نشدنی بود. ولی گویا این ماجرای زیبا برای خیلی ها عادی شده. تو بیمارستان بدون اینکه بپرسن چی کار دارین، گفتند برین طبقه چهارم....
وای... بلوک زایمان... موضوع واقعا جدی بود. در زدیم . یه مامای خواب آلود در رو باز کرد. خیلی سریع ، خیلی عادی تر از اونی که فکرشو کنی گفتند تمام لباسام رو در بیارم و تحویل همراهم بدم. یعنی چه؟ یعنی واقعا نیروانا داره می یاد؟ وسایلم رو تحویل بابات دادم و او نابااورانه رفت که پذیرش بگیره...ماما چکم کرد... گفت ورودی لگنت خیلی تنگه . گفت بعید می دونم بتونی طبیعی زایمان کنی...آروم آروم بودم. سعی می کردم تمام چیزهایی که در مورد زایمان طبیعی خوندم رو بیاد بیارم و ازشون استفاده کنم. من مصمم بودم که تو رو طبیعی به دنیا بیارم.... اصلا باور نمی کردند و یا جدی نمی گرفتند که من زایمان طبیعی می خوام.
به مادرم زنگ زدم. بغض گلوم رو گرفته بود. گفتم ما بیمارستان هستیم.
زنگ زدند به دکترم. شنیدم که گفتند سر بچه در موقعیت 3- هستش. دردها یواش یواش داشت شروع می شد و من خیلی خوب با تنفس همه رو می گذروندم. کاش یه ادم دلسوز کنارم بود و روند پیشرفتم رو بهم می گفت. چند بار این وسط ها ضربان قلبت رو چک کردند.
دردها می اومدند و می رفتند . آب هم که داشت شر شر می رفت. احساس زور داشتم. نیمدونم حتما بخاطر این بود که روده هام پر بودند. دکتر اومد . چکم کرد. گفت دختر جون تو  طبیعی بزا نیستی... سر بچه خیلی با لگن فاصله داره و float هستش.مقاومت کردم. گفتم شما برید یه سزارین انجام بدبد. دوباره بعدش چکم کنید. من تلاشم رو می کنم....پاشدم راه رفتم. ولی آب ازم میر فت و نا خودآگاه آدم خودش رو سفت میکرد. مامانم رو دیدم. گریه ام گرفته بود.
دکتر برگشت دوباره چکم کرد. گفت تو همه دردها رو می کشی  آخرش هم نمی تونی طبیعی زایمان کنی...چی می گفت؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ من اصلا آمادگی سزارین رو نداشتم. گفتم باید شوهرم رو ببینم. بابات پیشونیم رو بوسید . مادرم رو دیدم......و رفتم بسوی اتاق عمل....خیلی ترسیده بودم. شوک بودم. من می خواستم فعلا تلاش کنم. روی برانکار خوابیدم . کنار دیوار راهرو و گریه می کردم... هم از ترس ...هم از شوک.....
تو اتاق عمل گریه می کردم و می گفتم من می خواستم طبیعی زایمان کنم. ولی همه انگار سزارین یه کار خیلی روتین هستش ، کارها رو پیش می بردتد . دکتر پرسید اسمش رو چی می خوای بزاری؟ گفتم نیروانا ...ازش خواستم بچه ام رو خیلی زود به باباش نشون بدن. بچه ام رو سپردم به خدا.....فقط خدا  و بیهوش شدم....
 
زیاد خاطره دقیقی از بهوش اومدنم ندارم. یادمه همه می گفتنت یه دختر خوشگل  سفید سالم و من همش نگران سلامتیش بودم. بارها از بابات کمرش رو پرسیدم......( تو دوران بارداری به ما گفته بودند ممکنه بچه دچار اسپینا بیفیدا باشه.....که اون هم داستانی هست برای خودش...)   بابات عکس هاتو بهم نشون داد. یه بچه تپل  و سفید....تا اینکه دخترکم رو آوردند . گریه کردم.... باهات حرف زدم....
سلام عزیزم... جانم.... نیروانا....
گذاشتم بغلم. بوست کردم. سعی کردم بهت شیر بدم....
هی به بابات می گفتم ، امین سالمه؟ امین ببین چقدر خوشگله؟
بارها شنیده بودم مادری که سزارین می شه ممکنه کمی زمان ببره که نسبت به فرزندش حس مادری پیدا کنه ...ولی من از لحظه اول ، حتی از 19 بهمن 87 که فهمیدم خدا تورو به ما عطا کرده عاشق تو شده بودم نیروانا...
تورو دیدم . یه دختر تپل و سفید با انگشتایی کشیده . درست همونطوری که تو سونوگرافی دیده بودم. نمی دونی چقدر خوشگل و خواستنی بودی....عین برف سفید.
همه می گفتند کپی من هستی..ولی به نظر من کپی بابات بودی. چشمات. طرز نگاهت. حتی فیگور هات. همین ها کافی بود تا عشق من به تورو تا آسمونها بالا ببره.
آخرش هم شهریوری شدی....30 شهریور....هی من و بابات سعی کردیم تو یه سال دیر بری مدرسه.آخرشم نخواستی قربونت بشم. وزنت 3540 گرم و قدت 50 سانتی متر. قربون بشم عین مامان کوتاه هستی. وزنت هم نسبت به سنت خیلی خوب بود. تو در 38 هفته و 5 روزگی به دنیا اومدی...اگه تا هفته 40 صبر می کردی فکر کنم به 4 کیلو می رسیدی...
و اونی که می ترسیدم به سراغم اومد. من اصلا شیر نداشتم. خیلی تلاش می کردم. ولی نه من شیر داشتم و نه تو بلد بودی سینه بگیری.. البته تو گناهی نداشتی. این من بودم که شیر نداشتم و تو گرسنه موندی. خیلی تلاش کردم ولی جز چند قطره چیزی نصیبت نشد.تمام شب رو تو بغلم خوابیدی نیروانا. با اینکه من شیر نداشتم و تو عزیز دلم خیلی بی تابی می کردی ولی تو بغلم راحت خوابیدی نیروانا...تا خود صبح بیدار بودم نیروانا ...حدود 3 صبح بردنت اتاق نوزادان و من ساعتی بعد تنها و بدون کمک بلند شدم و در راهرو سراغ تورو می گرفتم و تنهایی در فراغ تو اشک می ریختم..
. اینه محبت مادری.... این حس رو هیچکس جز یه مادر نداره.....
صبح احساس کردم به سفیدی دیروزت نیستی..همش از زردیت می ترسیدم که اونهم به سراغم اومد. دکتر گفت زردیت 6.8 هست و مشکوکی. گفتند بهتره در بیمارستان بمونی ولی من راضی نشدم. می دونستم 6.8 مقدار خیلی کمی هست . ولی اون بی انصاف ها که از خدا می خوام ازشون نگذره به من نگفتنتد اگه تو شیر نداری حداقل نذار بچه ات گرسنه بمونه بهش شیر خشک بده...
دختر من زردیش به 13 رسید ولی من انقدر از لحاظ روحی اوضاعم بد بود  که بقیه هم حاضر نشدند نیروانا در بیمارستان بستری بشه....برای 2  شب دستگاه فتو تراپی  اجاره کردیم و در خونه کنار خودم بود....عین 2 شب رو نوبتی با همسرم بالای سرش بیدار نشستیم تا چشم بندش رو کنار نزنه....
خدا می دونه چی به من گذشت.... از یه طرف هنوز تو شوک سزارین بودم که آیا من واقعا نمیتونستم طبیعی زایمان کنم و یا دکتر برای راحتی خودش فریبم داده و از یه طرف که شیر ندارم و بچه ام بخاطر وضعیت من باید زیر دستگاه بمونه..... احساس می کردم به هیچ دردی نمی خورم....
از روز 5 شیرم اومد  و خدا رو هزار مرتبه شکر که به نیروانا ساخت و حسابی تپلی شد....
دکتر برای من سوند نذاشته یود....خیلی هم راحت بار اول از تخت اومدم پایین. با اینکه من زایمان طبیعی می خواستم و در هر صورت خدا چیز دیگه ای برام صلاح دونسته بود ولی عمل راحتی داشتم و اذیت نشدم...البته تا چند روز بخیه ها از تو درد می کردند و می سوختند که فکر کنم وضعیت بد روحی من این موضوع رو تشدید هم کرده بود.
با خودم می گم اگه واقعا زایمان طبیعی می خوای دفعه بعدی ببینم چقدر پای حرفت هستی......

پایان

مامان نیروانا
 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد رادين كوچولو - ديماه 1385 - تهران (بیمارستان آزادی)
سلام جالبه من داشتم درباره مهدكودكي كه ميخوام پسرم رو ثبت نام كنم دنبال اطلاعات ميگشتم كه با اين سايت برخورد كردم تجربه شيرين مادر شدنم چيزيه كه هميشه و همه جا با آدم ميمونه و دليل اينكه آدمها دوباره قصد بچه دار شدن مي‏كنن اينه كه فقط شيريني هاي اين تجربه رو بخاطر ميسپرن .
رادين من در تاريخ 10/10/85 ساعت 10 صبح ديده به جهان گشود .
من به دليل اينكه همواره مادر و بقيه خانومهاي فاميل بهم توصيه كرده بودن كه زير بار زايمان طبيعي نرم و همچنين به دليل اينكه فرزند يكي از همكارهايم به دليل زايمان طبيعي دچار عفونت شديد ريوي شده بود و همچنين به دليل اينكه ميخواستم اولين نفري باشم كه گريه فرزندم رو بشنوم  تصميم به سزارين با روش بي حسي موضعي گرفتم و هيچگاه از اين تصميم هم پشيمان نشدم .
صبح روز 10 دي كه مصادف بود با عيد قربان .
 دسته جمعي به همراه همسر ، مادر و پدر و برادرم و مادر همسرم به بيمارستان رفتيم .
مامان انگاري كه داريم ميريم سيزده بدر يه سبد حاوي فلاسك چاي و يك شيشه خانواده شير كاكائو و ساير اقلام صبحانه در سبد پيك نيك گذاشته بود و همه لبخند زنان در حياط بيمارستان بطرف اتاق عمل رهسپار بودند .
در اتاق آماده سازي براي عمل لباسهاي مخصوص رو پوشيدم و روي برانكار دراز كشيدم . خيلي سردم بود و گرسنه ! از اتاق كه من رو بيرون اوردن تا ببرن اتاق عمل ، همه خانواده بيرون در بطرفم اومدن . بغض گلوم رو فشار ميداد يه لحظه پشيمون شده بودم و با خودم ميگفتم كاش ميشد فرار ميكردم . همسرم روي صورتم خم شد من رو بوسيد و در گوشم گفت فقط خودت برام مهمي ....
ساعت 30/9 عمل شروع شد و من بهوش بودم و تكنسين اتاق عمل با دوربين فيلم برداري با من مصاحبه ميكرد و من آنقدر هيجان داشتم كه نفسم بالا نميومد . ازم اسم بچه رو پرسيد – ما به هيچ كس اسم بچه رو نگفته بوديم  و هركي ازمون پرسيده بود گفته بوديم وقتي بياد اسمش رو هم با خودش مياره ! – گفتم اسمش رادينه ....
دكتر بالاي سر من بود و من احساس ميكردم زمان متوقف شده . دكتر تيغ جراحي رو برداشت ولي من هنوز ميتونستم پاهام رو تكون بدم . به دكتر گفتم صبر كنيد هنوز دارو روي من اثر نكرده من ميتونم پاهام رو تكون بدم – آخه دوسال قبلش كه خانم داييم با بي حسي موضعي وضع حمل كرد بهم گفت از كمر به پايين رو كاملا حس نميكرده – دكتر گفت  ببين ما فقط حس درد رو در تو از بين برديم تو ميتوني پات رو تكون بدي . توي همين حين بود كه چاقو رو روي شكم من كشيد و من كاملا حس كردم كه عمل رو شروع كرد .
زمان كاملا متوقف بود و من از انتظار شنيدن صداي گريه بچه كلافه شده بودم و مرتب ميگفتم پس چي شد . دكتر بچه دنيا نيومد و اون ميگفت داره بدنيا مياد و چون نگران بودم  نكنه بچه مشكلي داشته باشه ! نكنه دور گردن بچه بند ناف پيچيده باشه ! نكنه ....
دكتر گفت چه پسري كاكل زري ! گفتم پس چرا گريه نميكنه دكتر حالش خوبه ؟!
گفت اينم گريه – ماما زد پشت بچه – رادينم اولين گريه زندگيش رو با صداي بسيار بلند سرداد .
شايد ميدونست به چه دنياي بي رحمي پا گذاشته ....
 
تمام فاميل خودم اومده بودن و اين برام خيلي با ارزش بود .
دكتر چون تنها فردي بودم كه براي بي حسي موضعي داوطلب شده بودم بهم قول داد كه برام سنگ تموم بذاره و هر چند ساعت يك نفر از متخصص هاي بيهوشي از اتاق عمل ميومد و من رو ويزيت ميكرد .
توي كمرم يه سرنگ كار گذاشته بودن كه داروهاي مسكن رو از اونجا بهم تزريق ميكردن و انصافا تنها دردي كه كشيدم زماني بود كه داشتم با ماشين به خونه منتقل ميشدم با اين دست اندازهاي تهرون ...
و هنوزه كه هنوزه علي الرغم صحبتهايي كه بعضيا ميكنن در رابطه با بي حسي موضعي من خوشحالم كه زير بار بي هوشي نرفتم و تمام اون لحظه هاي قشنگ رو نظاره گر بودم.

پایان

مامان رادین کوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آندیاکوچولو - آبان 87 –بیمارستان شفای ساری

از دوران بارداریم سایت شما رو می خوندم و خیلی برام جالب بود.الان دخترم نزدیکه 2 سالشه اما انقدر بارداری سختی داشتم که هیچوقت نمی خواستم با نوشتنش مشکلاتی که تو اون دوران داشتم برام یادآوری بشه.اما الان می نویسم شاید روزی دخترک بخواهد که بداند و شاید مفید باشه برای یه مامان آینده ای.ممنون از سایت خوبتون.

شمال(شاهی) زندگی می کردیم. دی 86 بود که تصمیم گرفتیم برای زندگی بیاییم تهران و به طور موقت خونه خواهرم(دانشجو بود و تنها تهران زندگی می کرد) بمونیم تا ببینیم می تونیم شغل مناسب تری که جای پیشرفت و آینده بهتری داشته باشه پیدا کنیم و کم کم که کار و بارمون مشخص شد خونه بگیریم و وسایلمون رو بیاریم و یا بهتره که همون شمال بمونیم. خونه و زندگی رو هم همینطوری شمال ول کرده بودیم به امان خدا .حدودای اسفند شوشو یه جای خوب مشغول به کار شد.البته چون موقعیت خیلی خوبی بود و جای پیشرفت خیلی زیادی داشت قرار شد تا 6 ماه اول با حقوق خیلی کمی به طور آزمایشی مشغول بشه و تو این مدت هم تصمیم داشتیم با پس انداز کمی که داشتیم بگذرونیم. نهایت سعی خودمون رو می کردیم که خرج اضافه نکنیم.j

ولد من 10 اسفند بود که به شوشو گفتم برای حفظ پس انداز کادو بی کادو(که همون شد که من شب تولدم حامله شدم و روز تولد شوشو که 14 فروردین باشه فهمیدیم نی نی داریم و دخترک شد کادوی تولد ما به هم و شوشو همش میگه ما حتما باید برا تولدامون برا هم کادو بگیریم تا این اتفاق نیافته). خلاصه گفتیم برا چی لوازم مون بی خود تو خونه شمال  بمونه.فعلا تا تهران خونه بگیریم خونه شمال رو تخلیه می کنیم و اثاث رو هم می بریم انبار مامانم تو شمال.تا اونجایی که یادم می آد مامانم و بابام و خواهرم هم اونموقع رفته بودن اصفهان مسافرت و تو عید هم نبودن و از اونجایی که من یکم عجولم و چون بعد از تعطیلات عید باید بر میگشتیم تهران، همون روزای اول عید من و شوشو دوتایی شروع به تخلیه خونه کردیم.در حالی که من 1 ماهه حامله بودم و نمی دونستم.(2 سال نامزد بودیم و تازه یکسال بود عروسی کرده بودیم.) یادمه چون کمک دیگه ای نداشتیم حتی  تو جابه جا کردن یخچال هم کمک کردم .فردای اسباب کشی رفتیم ساری خونه یکی از دوستام عید دیدنی. یادمه موقع برگشت از خونه روبرویشون بوی یاس شدید می اومد.من به شوخی به شوشوگفتم ویار گل یاس دارم برام بکن بیار تو ماشین و تا شاهی دوتایی می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم که وای ما تو این وضعیت زندگی فقط نی نی رو کم داریم.آخرین پریود من 25 بهمن بود و از اونجایی که حدود 10 روز عقب افتاده بود خیلی نگران نبودم چون سابقه اینقدر تاخیر رو داشتم.

حدود 5 فروردین بود که خواهرشوهرم زنگ زد که ما نمک آبرودیم شما هم بیایین. ما هم با چند تا از دوستای صمیمی جمیعا راه افتادیم به سمت نمک آبرود.اونجا هم قایق موتوری سوار شدیم و به آقاهه می گفتیم تندتر بره و بپیچه و و... چه دیونه بازی ها که در نیاوردیم. یادمه از رو قایق پرت می شدیم بالا می اومدیم پایین و بزور خودمون و نگه داشته بودیم.واقعا با این همه بار سنگین بلند کردن من اون تکون های شدید قایق، خواست خدا بود دخترک مونده بود. تعطیلات عید تمام شد (حدود20 روز عقب افتاده بود و از اونجایی که جلوگیری طبیعی داشتیم احتمال کیست یا هر مشکل دیگه ای رو می دادم بجز حاملگی.).گفتم میرم آزمایش می دم خیالم جمع می شه که حامله نیستم غروب می ریم تهران.صبح 14 فروردین شوشو رسوندم آزمایشگاه و آزمایش رو دادم. یادمه تو راهه برگشت به خونه تو ماشین تهوع داشتم.به شوشو گفتم نکنه جدی جدی حامله باشم ، که شوشو گفت نه بابا چون صبحانه نخوردی حالت بده.قرار بود بعد آزمایش با هم بریم ساری جایی کار داشتیم که من گفتم حالم خوب نیست منو برسون خونه مامانم.

 تو اون شرایط تازه کار شوشو تهران درست شده بود و تا 6 ماه آزمایشی بود و حقوق چندانی نداشت که هیچ ممکن بود بعد 6 ماه اخراج هم بشه. من بیکار بودم.خونه شمال رو تخلیه کرده بودیم.وسایلمون شمال خونه مامانم  بود خودمون تهران مزاحم خواهرم بودیم. خودمون دوتایی بودیم حاضر شده بودیم این ریسک و مشکلات رو تحمل کنیم تا بتونیم پیشرفت سریع تری داشته باشیم.اصلا اصلا آمادگی بچه رو نداشتیم.احساس می کردیم خودمون هنوز بچه ایم.من 25 ساله و شوشو 29 ساله بود.خلاصه بعد از ظهر مامانم داشت از خونه مامان بزرگم می اومد بهش گفتم من یه آزمایش دادم داری می آیی بی زحمت سر رات جوابشو بیار.توضیح هم ندادم آزمایش چی.که دیدم مامانم زنگ زد گفت حامله ای.یادم نمی آد دیگه چی گفت. فقط از ناراحتی پشت تلفن گریه می کردم ، باورم نمی شد.

نزدیک بود سکته کنم.خوشبختانه کسی خونه نبود.واقعا اون لحظه می خواستم تنها باشم.فکر کنم مامان هم فهمید چون گفت جایی کار داره و دیر تر می آد.حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود و ما برای ساعت 7.30 بلیط اتوبوس داشتیم که بریم تهران.زنگ زدم به شوشو همش من حرف می زدم و گریه می کردم.عکس العمل شوشو سکوت بود.یکم که آرومتر شدم رفتم پیشش.مغازه باباش بود و شانس آوردیم باباش نبود.شوشو رفت یکم سیگار کشید (مواقعی که عصبانی یا ناراحته سیگار میکشه) و در کل سکوت کرده بود و اونجور که خودش بعدا می گفت از اینکه من اینقدر ناراحتم بیشتر ناراحت شده بود و شوکه شده بود که داره بابا میشه.مامان هم اومد خونه اصلا برومون نیاورد و هیچی هم نگفت.نمی تونستم بفهمم ناراحت شده یا خوشحال.خلاصه غروب راه افتادیم به سمت تهران. از 14 فروردین تا 17 فروردین همش تو فکر بودم که نگهش دارم یا نه،در نهایت تصمیم گرفتیم اول یه دکتر خوب پیدا کنیم و بعد از صحبت با دکتر تصمیم نهایی رو بگیریم.حدود 17 فروردین بود که من و خواهرم(یادمه تو اون روزا خواهرم خیلی خوشحال شده بود یه کارت تبریک گرفت و توش ورود نی نی رو خیر مقدم گفت و کارت رو بهم داد تا براش یادگاری نگه دارم ومن بهش می گفتم می خوام یچه رو بنازم تو براش کارت تبریک می گیری؟) رفتیم تو مطب.خانوم دکتر آقایون رو راه نمی داد.به شدت حالم بهم می خورد تا نوبتمون بشه.رفتیم تو.دکتر کار خاصی نکرد یکم سوال پرسید و آزمایش نوشت و گفت چون بچه اوله سقط و .. منتفیه .خودمم یکدفعه ترسیدم .واقعا نمی دونستم چی کار باید بکنم.اگرشوشومی گفت سقط کن حتما این کار رو می کردم.اما اونم تصمیم رو به عهده خودم گذاشته بود،ظاهرا خیلی هم بدش نیومده بود. که خدا رو شکر این کار رو نکردم.الان که فکر می کنم چطور اونموقع دلم اومد حتی دربارش فکر کنم.البته بعد از سونو و دیدنش و اینکه باورم شد یه نی نی تو شکممه عاشقش شدم .

تا 5 ماهگی هیچی نمی تونسم بخورم و از بوی همه چی حالم بهم می خورد.بوی یخچال وقتی درش باز می شد،بوی مایع دستشویی و ظرفشویی،بوی نون تازه ،به شوشو می گفتم نون رو که خریدی انقدر بیرون باش تا سرد بشه بوش در بره بعد بیا خونه.بوی غذای همسایه.می گفتم این سگا چه زندگی وحشتناکی دارن که انقدر حس بویایی قوی دان.تو 5 ماه اول 4 کیلو وزن کم کردم.یبوست شدید هم داشتم. یکبارم لکه بینی داشتم که دکتر برام سونو نوشت و گفت مشکلی نداره و با استراحت خوب میشه. واقعا دلم می خواست بخوابم و بیدار نشم.اینجور نبود که فقط احساس تهوح کنم قشنگ بالا می آوردم.یادمه که خواهرم و شوشو داشتن غذا می خوردن و من کنارشون بالا می آوردم و اونا هم براشون عادی شده بود راحت غذاشون رو می خوردن.به همه اینا معده درد شدید رو هم اضافه کنید.از درد گریه می کردم.همه اینا باعث شده بود احساس افسردگی کنم.همش دلم می خواست بخوابم.

یادمه وقتی با شوشو رفتیم سونو و دخترک رو دید که داره انگشتاشو میمکه و یکدفعه دخترک به من لگد زد کلی خوشحال شد و اشک تو چشاش جمع شد.دکترک ما تو سونو همش در حال لگد زدن به شکمم بود یا داشت انگشتش رو می مکید.

تو ماه 5 حاملگی یه خونه اجاره کردیم و رفتیم خونه خودمون،کار شوشو هم تقریبا تثبیت شده بود.تهوع و معده دردم هم کم شد و روحیه ام هم بهتر شده بود.اما نفسم نمی اومد.نمی تونستم دو قدم راه برم.شبا نشسته می خوابیدم.دراز کشیده نمی تونستم نفس بکشم.اکوی قلب هم رفتم دکتر گفت یه مشکل کوچیک تو دریچه قلبم دارم که ظاهرا مادرزادی بوده و تا حالا نمی دونستم و الان که عصبی می شم و یا بچه فشار میاره بدتر میشه و برای مواقعی که نمی تونم واقعا نفس بکشم یه قرص داد اما گفت برا بچه ضرر داره و نباید زیاد مصرف بشه.

یکبارم که رفتم دکتر خانوم دکتر گفت بچه کوچیکه.برو سونو ببینیم چه خبره.تا نوبت سونو بشه همش داشتم گریه می کردم و ناراحت بودم که خدا رو شکر سونو گفت که وضعیتت خوبه.

ماه 8 بارداری هم که نامزدی خواهرم شمال بود و منم چون می خواستم زایمانم ساری باشه رفتم و شمال موندم.دکتری که می‏خواستم پیشش زایمان کنم ساری بود.از اول به فکر زایمان طبیعی نبودم و تصمیم به سزارین با بیهوشی داشتم.دکتر گفته بود هر وقت بچه تکون نخورد بیا.تو این یکماه آخر از اونجایی که دخترم روزا تکون نمی خورد به جاش شبا شیطون می شد نمی ذاشت بخوام تقریبا یکروز در میون ساری پیش دکتر بودیم.یکبارم انقدر ترشحاتم زیاد بود که فکر کردم کیسه آب پاره شده و رفتم دکتر که معاینه کرد و گفت ترشحه و یه پماد داد.اما پماد هم خیلی موثر نبود. آخرین باری که رفتیم دکتر و دکتر گفتم شنبه صبح 25 آبان 87(روز زایمان طبیعی منو 2 آذر پیش بینی کرده بود که گفت حدود یکهفته قبلش بیا برای سزارین) بیا بیمارستان شفای ساری برای سزارین یادمه بهش گفتم نمی شه 5 شنبه 23 آبان بیام.دلم می خواست زودتر بشه هم خسته شده بودم و هم دلم میخواست زودتر دخترک رو بغل کنم.دکتر گفت نه نمیشه و نباید خیلی زود بشه و برا بچه ضرر داره.

قرار بود شوشو 5شنبه ساعت 2 که تعطیل شد از سر کار(تهران) بیاد شمال و تا یک هفته شمال بمونه و بعد سه تایی با نی نی بیاییم تهران خونه خودمون.خواهرم هم چون برای نامزدیش کلی مرخصی گرفته بود قرار بود تهران باشه و ما که بعد یک هفته رفتیم تهران دخترک رو ببینه.از سه شنبه مادر بزرگم به خاطر سکته خفیف بیمارستان بستری بود و مامانم مجبور بود منو تنها بذاره خونه و گهگاهی بره اونجا سر بزنه و همش نگران من بود.اما در کل حالش خوب بود و قرار بود 5 شنبه ظهر خالم بره و مرخصش کنه. چون نی نی من اولین نی نی از دوطرف بود همه کلی ذوق و شوق داشتن و مامان بزرگم همش می گفت زودتر مرخص شم دختر لاله رو ببینم.خلاصه 5 شنبه بعد از ظهر حوالی ساعت 4 بود که تلفن زنگ خورد و خالم خبر سکته ناگهانی و فوت مامان بزرگم رو داد.بمیرم برا مامان که تو اون لحظه با اون حالش نمی خواست به من بگه و فهمیدم.در کل شاید بگین چه آدم سنگدلیه اما من بیشتر نگران خودم و دخترم بودم که با این شرایط که معمولا همه مسئولیت ها با مامانمه و خاله هام هیچ کاری از دستشون بر نمی آد من چی کار کنم و تنها باید برم بیمارستان.

 من فوری زنگ زدم به عمه ام که پرستاره و نسبت به بقیه اعضا فامیل باهاش راحت ترم و بهش جریانو گفتم.بیچاره با اینکه بچه هاش کوچیکن و باید پیششون می بود گفت برنامه هاشو هماهنگ میکنه و تو بیمارستان پیشم می مونه. خواهرم هم جمعه صبح راه افتاد و تا غروب خودشو رسوند.اما از اونجایی که سنی نداشت و تجربه ای هم در این زمینه نمی تونستم روش حساب کنم.بیچاره مامانم.شنبه صبح زود با من اومد بیمارستان و تا دخترک به دنیا اومد و از اتاق عمل اومدم بیرون پیشم بود و به هوش که اومدم رفت.موقعی که داشتم وارد اتاق عمل می شدم گریه ام بند نمی اومد و به شدت ترسیده بودم.تو اتاق عمل هم از سرما می لرزیدم.در حالی که می دیدم بعضی مامانا آرایش کرده و خوشگل و خندون وارد اتاق عمل میشن.

 

خدارو شکر عمل خوبی داشتم.از ریکاوری چیزی یادم نمی آد.چشمم رو که باز کردم تو اتاق بیمارستان بودم و لباسهای اتاق عمل رو از تنم در آورده بودن و لباسای صورتی بیمارستان رو تنم کرده بودن.بهوش که اومدم نمی تونستم چشمامو باز کنم بزور گفتم که درد زیادی دارم که بهم مسکن دادن و بعدش که بهتر شدم و تونستم چشامو باز کنم پرسیدم دخترم سالمه که گفتن آره.لحظه اولی که پرستار صورتش رو به صورتم چسبوند احساس کردم عزیزترین موجود زندگیمه و دردم یادم رفت.اولین حرفی که زدم گفتم چقدر کوچولوهه.چرا صورتش سرده،سرما نخوره.اون شب هم مامان بعد از مراسم با اون حال و سر درد شدیدش که سعی می کرد از من پنهون کنه و خودشو شاد نشون بده اومد پیشم تا عمه ام بره پیش بچه هاشو فردا بیاد پیشم. شب شیر نداشتم و پرستارا هم شیر خشک به بچه نمی دادن و دخترک تا صبح گریه کرد و مامان راه بردش تا بخوابه.منم نمی دونم قلنج کرده بودم یا سینه هام داشت شیر می افتاد که کتفم درد خیلی شدیدی داشت و انگار گرفته بود و با کیسه آب گرم و مسکن هم بهتر نمی شدم.پرستارا می گفتن بخاطر سردی اتاق عمل گرفته

بدترین قسمت ماجرا راه رفتن فردای عمل بود.واقعا از درد داشتم بیهوش می شدم.یک دستم رو پرستارو یک دستم رو هم عمه ام گرفته بودن و بزور راه می بردنم.دوبار از شدت درد فشارم افتاد و داشتم زمین می خوردم بهم چیزای شیرین دادن و از اول تا بزور چند قدم راه رفتم.می گفتن تا راه نری مرخصت نمی کنیم.بالاخره اون روز ظهر مرخص شدم و بر خلاف بقیه زائو ها که کلی با شادی و فامیل و گوسفند کشتن راهی خونه می شن من و دخترم و همسرم  سه تایی رفتیم خونه و کسی خونه نبود همه تو مراسم ختم بودن.چون اون روز هم سوم مادر بزرگم بود و داشتن ناهار می دادن و جز مامان و بابای من هم کسی رو نداشتم که بتونه اوضاع رو جمع و جور کنه.خواهرم هم به سختی شنبه رو مرخصی گرفته بود و یکشنبه که روز ترخیص من بود مجبور شده بود برگرده سر کار بود.

دخترک سه روز زردی شدید داشت و بیمارستان بودیم و از اونجایی که مجبور شدم راه برم و کاراشو انجام بدم حال خودم بهتر شد و حسابی مامان شدم و جونش به جونم بسته و خدا رو شکر که تصمیم اشتباهی نگرفتم . خلاصه الان یه عسلی داریم که وجودش به اندازه دنیا برامون ارزش داره و تمامی مشکلاتی که اون موقع به خاطرش می خواستم دخترک رو سقط کنم رفع شده و هزاران بار خدارو شکر می کنم به خاطر داشتن دختر نازم.

پایان

 

لاله مامان آندیا


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد پانیذ کوچولو- آبان88- تهران

 

 9 فروردین 88 ، وقتی از مسافرت  برگشتم موتوجه بارداریم شدم . برای گرفتن جواب آزمایش همسرم رفت که بگیره و من تو ماشین منتظر بودم . آخه سری های قبل هروقت خودم می رفتم جواب منفی بود . اون موقع  به همسرم گفتم اینبار تو برو بگیر شاید .... که بلهههه . وای نمیدونم چه جوری بگم ، اون لحظه هم یکی از بهترین لحظه های عمرم بود . تا خونه با همسرم دوتایی گریه می کردیم ( البته زیاد گندش نکنم ، از خونه تا آزامایشگاه راهی نبود . راستی من و همسرم بعد از 4 سال بچه دارشدیم . دقیقا بعد از تموم شدن درس من . تو اون 9 ماه باردلریم هم 3/2 بار برام مشکلاتی پیش اومد اما شکر خدا حل شد . بگذریم  . من تاریخ زایمان طبیعیم  از 5 آذر بود تا 8/7 . اما باید اعتراف کنم حتی یک بار هم به طبیعی فکر نکردم . از همون اول سزارین .هی تاریخ زایمانم این ور اون ور میشد. بالاخره دکتر نامه داد برای 28 آبان . همون موقع دوزاریمون نیفتاد . اومدیم خونه بعد همسرم یادش افتاد سال مادر بزرگش . بدو بدو دوباره رفتیم پیش دکترم که روزش رو عوض کنه . آخه اگه میشد دیگه همش دلچرکین بودیم . خلاصه شد 29 آبان . منم 29 اردیبهشتم . گاهی میگم  نکنه این عددا  معنی داشته باشن ، نمیدونم . خلاصه از روزی که نامه گرفتم تا روز زایمان تقریبا یک هفته ایی فرصت بود . اون هفته از اون هفته های پر کار بود. میوه بخر ، همه چیو آماده کن . من یه اخلاقی هم که دارم اینه که خیلی بدم میاد کسی بره سراغ کابینت ها .برای همین کارام دوبله بود . راستی اینم بگم که من تنها بودم . یعنی مادرم ایران نبود و نتونست بیاد . راستشو بخواین تنها بودن خیلیییییییییییییییییییییی بد . اونو با تمام وجودم میگم . من خانواده همسرم بودن ولی فقط حفظ ظاهر . یعنی اگه میذاشتم هر کاری می خوان بکنن الان بهترین آدم بودم . شاید کسی باور نکنه ولی مادر همسرم حتی یه لیوان آب دست من نداد . گفت کاچی هم بلد نیست . میشه یه زن 60 ساله ندونه؟ حداقل نمیتونست یاد بگیره ؟ بگذریم . دلم خیلی شکسته .

راستی یادم رفت بگم . من بیمارستان لاله بودم و قرار بود اسپاینال بشم . دکترک بهم گفته بود از 10 شب هیچی نخور . حتی آب . که خیلی حرفش برام مفید بود . گفت شام هم سبک بخور . به همسرم گفتم شام سبک چیه . گفت کباب ی خوریم ( البته دلتون  نخواد) به مادرم تلفنی گفتم گفت واییییییییی نه اون که سنگین مرغ آب پز بخور . ولی من اصلا اون شب وقتی به مرغ فکر می کردم حالام بد میشد. پانیذم هی تو دلم می گفت  "هات داگ" منم گفتم این هوس آخر می خورو ... اما وایی خدا صبح داشتم میردم . دیگه باورم داشت میشد عقب میفته . اما یهو خوب شدم .شب قبلشم زنگ زدم و از مادرم و خواهرم که کانادا هستن خداحافظی کرد. خیلی دلم گرفته بود . هی پای تلفن بغضم می گرفت . مامان هم هی دلداریم میداد. بهش گفتم مامان بادت ایران که بودی هروقت پشتت رو ماساژ میدادم دعام می کردی . میشه دعام کنی؟ ( من خیلی دعای مادرم آرومم می کرد)اونم هی دعام  کرد. منم هی اشک میریختم . نمدونم این حس و حالو چه جوری بگم . بعدا خوابیدم اما همش بیدار میشدم . ساعت 5 بلند شدم رفتم حمام و ساعت 7 هم از خونه رفتیم بیرون . قرار بود ساعت

 7:30 /8 بیارستان باشیم . از زیر قرآن ردشدم اما تنهایی با همسرم . راستی من یه خواهر اینجا دارم اما .. بهش گفته بودم فقط بیاد لباسمامو بگیره . اما وجود مادرم فرق داشت. خواهرم هم اصلا تجربه اایی نداشت. بگذریم. من وقتی دیدم تنهام با خدا همش تو خلوتم صحبت می کردم . ازش خواستم خودش کمکم کنه و واقعا هم با تمام وجودم احساسش کردم اینو از ته دل میگم.

وقتی رسیدیم بیمارستان با همسرم رفتیم پذیرش ولی گفتن اول باید بریم اتاق زایمان و همسرم منو تحویل بده و بعد خودش بیاد بقیه کار هارو بکنه . رفتیم و زنگ اتاق زایمان رو زدیم . بعد یه خانوم تپلی اومد در و باز کرد و منو سریع کشید تو . به همسرم هم گفت شما نتظر باشید تا یه سری برگه بدی برین پذریرش . فقط تونستم به همسرم بگم خداحافظ . بعدم کفشاکو در آوردم و دمپایی پوشیدم . بعدم یه کیسه دادن دستم گفتن لباساتو بریز توش . ولی قبلش یه خانوم که نرس بود شروع کرد ازم سوال پرسیدن . یه سری چیزارو مثلا فلان مریضی رو داشتی یا نه و ... دیگه رو ازم می پرسید منم می گفتم نه . می گفت سیگاری ؟ می گفتم نه ! آخر گفت همش نه که ! گفتم خب سیگاری نیستم دیگه . خلاصه حسابی بد اخلاق بود . اون خانومه هم که کمو آورده بود تو فکر کنم کمک بود ولی اصلا چهرش پالس مثبت نمی فرستاد . منو برد تو یه اتاق کوچولو گفت گان بپوش . اتاق خیلی کوچولو بود . تهش یه جای در بود اما دری نداشت که توش دستشویی فرنگی بود . بعد یه تخت بود ، بالای تختم تلوزیون . بعد دوباره یه خانوم اومد فکر کنم ماما بود . چون تو اتاق عمل همین خانوم هم کمک دکترم می کرد . بعد اومد صدای قلب دخترمو گوش کرد . از خودم نبض گرفت ولی گفت حالت خوب نیست. گفت استرس داری؟ گفتم نمیدونم . گفت باید تحت نظر باشی . اما تحت نظر نشدم . بعد  گفت فعلا بخواب تا دکترت بیاد ، گفت حدودا ساعت 10 میاد. حالا ساعت چند بود؟ 8:35  و تلویزیون رو روشن کرد و رفت . من خیلی از سوند زدن ی ترسیدم . از دکترم پرسیده بودم گفته بود همین که خواستن بیارنت اتاق عمل میزنن . بعد تازه داشتم اتاقو فضولی می کردم که دیدم همون خانوم ماما با اون خانومی که پالس منفی میزد سوند به دست اومدن . منم هول کردم گفتم الان نه وقتی خواستین ببرینم . گفت خب دکترت اومده الان می خوایم بریم . دیگه واقعی دلشوره افتادم . بعدم کابوس سوند. وایی که بدترین قست همینه . یعنی درد نداره ها ! چندش . خلاصه زدن و منو بلند کردن گذاشتن رو تخت خواستن ببرن . گفتن موبایل و عینکتو بده . راستش من شماره چشمم نه کم نه زیاد . اما چون آستیگمات قمردرعقرب میبینم . با دکترم هماهنگ کرده بودم ، گفته بود فلانی چون می خوای  اسپاینال بشی تو هم آرایش کن هم عینک بزن . خب می خواستم دخترمو درست ببینم . اما اون خانوم که فر پر کرده بود نذاشت . گفت اینجا حرف حرف من . خلاصه تا از در اتاق عمل اومدم بیرون همسرمو دیدم و زدم زیر گریه . باز گفتم خداحافظ . در اتاق عمب چسبیده بود به اتاق زایمان . تا رفتم تو دکترمو دیدم و خواستم عینکمو بگیره اونم شد فرشته نجاتم . ولی خلاصه نشد که بزنم . بعد بلندم کردن گذاشتن روی تخت اتاق عمل . اون وسط . اصلا نمیتونم حالمو توصیف کنم . بعد هی یه عالمه آدم اومدن تو . بعد دستامو بستن . بعد دکتر بیهوشیم که یه آقای مسنی بود اومد . دستیارشم خیلی دختر ماهی بود . بعد یهو دیدم یه چیزی تو کمرم فرو رفت فکر کردم آمپول رو زدن . تا دست دکتر بهم خورد گفتم نهههههههههههه من بی حس نشدم . خانوم دکترم گفت اصلا هنوز نزدیم اون ناخن دکتر بوده برای اینکه جای زدن رو پیدا کنه . بعد یه بالش بزرگ دادن بغلم گفت بگیرش و خم شو . تکونم نخور . من قبلا راجع به این چیزا میدونستم و میدونستم که نباید تکون بخورم . دستیار دکتر بیهوشی و چند نفر دیگه منو گرفتن و آمپول رو زدن . راستسش نمیگم دردش کم بود اما زیادم نبود . بغد دیدم دارم داغ میشم . یواش یواش حس پاهام رفت . بعد دکترم گفت آقایون همه بیرون می خوام عمل رو شروع کنم . به دکترم گفتم خانوم دکتر هوامو داشته باش . گفت فلانی زمینت با من هوات با خدا. بعد گفت بیاین همه با هم سوره حمد رو بخونیم . همه شروع کردن بلند بلند خوندن . وایی که چقدر آروم شدم . حس قشنگی بود . دیگه خودمو شل کردم و توکل به خدا . بعدم شروع کردن و ... ولی من خیلی سردم بود طوری که نمیتونستم به دخترم فکر کنم . گفتم و یه چیزی ریختم تو سرمم و آروم  شدم . بعد دیدم دکتر وایی شبیه توت فرنگی.( اولین توصیف دخترم) وایی فهمیدم دخترکم ئنیا اومد . دلم می خواست ببینمش ولی تا ببینم انگار هزار سال گذشت . هی می گفتم ببنمش . اونا هم می گفتن الان . بعد یه چیزی گرفتن جولوم و گفتن ببوسش . هی بوسش می کردمو هی اشک می ریختم . وایی خدا نمی تونم بگم چه حسی داشتم . اینجا بود که قشنگ ترین لحظه عمرم اتفاق افتاد. تولد دخترم "پانیذ " . دختر من دقیقا ساعت 9:30 دنیا اومد . و من و همسرم شدیم مامان و بابا .

بعدم اومدم و ریکاوری . ولی اونجا اصلا نموندم تا پروندم اومد رفتم بالا .اولین کسی هم که دیدم همسرم بود و بعدش دخترم .

ساعت 10 شب سوند رو کشیدن و من از همون موقع بلند شد. خیلی سخت ودردناک بود . اما با خودم جنگیدم . من قرار گذاشته بودم قوی باشم و بودم . من خداروشکر طوری بودم که همه فکر می کردن طبیعی زایمان کردم . منظورم از گفتن این حرفا اینه که آدم حتی تو سخترین شرایط میتونه قوی باشه . فقط باید سوسول نباشه و به خدا توکل کنه . من خیلی سختی کشیدم . روزی که ما مرخص شدیم پانیذ زردی نداشت اما فردای روزی که اومدیم خونه فهمیدیم زردی داره و 5/4 روز بستری بود . همسرم خیلی کمکم کرد . اونجا برام یه اتاق گرفت و من هر 2 ساعت میرفتم و به دخترم شیر میدادم . خلاصه که خیلی مدیون همسرم هستم .

مامان پانیذ


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد پارسا کوچولو- مهر 88- تهران

شاید برای نوشتن این خاطره کمی دیر شده باشد. ولی اگر بیشتر از این نوشتنش را به تاخیر بیندازم و از همین وقتهای پراکنده ای که لابلای خواب رفتن و شیر خوردن پارسا فراهم می‏شود استفاده نکنم و حتی با تکه تکه نوشتن این خاطره عزیز را ثبت نکنم می دانم که روزی روزگاری دلم خیلی خیلی خواهد سوخت.

با اینکه مدتها گذشته ولی دلم اینقدر برای آن روزها تنگ شده است که دوست دارم آرام و یواش لحظه لحظه آن روزها را توی ذهنم مرور کنم و با سلول سلول بدنم دوباره مزمزه اش کنم.

صبح روز 13 مهر 1388 بود. طبق قرار قبلی با دکترم (خانم حیدری) آن روز وقت عمل سزارین داشتم. من اواخر بارداری ام به خواب عمیق نمی رفتم. شب قبلش یک دوش گرفتم و صبح ساعت 5/5 بود که از خواب بیدار شدم. سعید را بیدار کردم. نماز صبح را خواندیم و سعید صبحانه مختصری خورد. من از ساعت 12 شب قبل نباید چیزی می خوردم. آماده شدیم. ساک خودم، کریر و ساک وسایل بچه را که از مدتها قبل آماده کرده بودم برداشتیم. گودی داخل کریر بچه را پر کرده بودم تا تبدیل به سطح صافی برای خواباندن نوزاد شود و سه روزی که قرار بود بعد از زایمان به خانه برادرم برویم از آن به عنوان تخت نوزاد استفاده کنیم. سعید با دوربین دستی مان  فیلم کوچکی از آخرین لحظات "دوتایی بودنم" گرفت. یک لحظه شدیدا احساس تنهایی کردم و حس کردم که خودم هرگز این آخرین فیلم ضبط شده از خودم را نخواهم دید و دلم برای خودم سوخت! خلاصه که حول و حوش ساعت 6:30 بود که راه افتادیم. قرار بود ساعت 7:30 در بلوک زایمان حاضر باشم. ولی به خاطر ترافیک شدید بزرگراه رسالت ساعت 8:25 به بیمارستان بقیه ا... رسیدیم. دیر شده بود. به همین خاطر سعید من را جلوی درب ورودی بیمارستان پیاده کرد و خودش رفت تا جایی برای پارک پیدا کند. من هم با مدارک پرونده به سراغ برادرم که کارمند همان بیمارستان است رفتم. برادرم مدارک را از من گرفت و من را به در بلوک زایمان رساند. وارد بلوک شدم. یک خانم خوش اخلاق اسمم را پرسید و راهنماییم کرد به یک اتاق تا لباسهایم را عوض کنم. بعد از عوض کردن لباسهایم آنها را تحویل همان خانم دادم تا او هم بعدا به سعید تحویل دهد. آن لحظه از اینکه این قدر همه چیز سریع انجام شد و من فرصت آخرین دیدار با همسرم را از دست داه بودم ناراحت بودم. دلم می خواست یک بار دیگر می دیدمش. ولی خوب نشده بود دیگر.

به اتاق های درد راهنماییم کردند. البته نه برای درد کشیدن که برای انتظار تا خانم دکترم زمان رفتن به اتاق عمل را تعیین کند. بلوک دو اتاق درد داشت. یکی دو تخته و یکی سه تخته. اتاق سه تخته پر بود و من در اتاق دوتخته قرار گرفتم. کنار خانمی که شدیدا درد می کشید و زمان زایمانش نزدیک شده بود. آن روز خانم دکترم دو زایمان طبیعی هم داشتند که از شب گذشته بستری شده بودند و اتفاقا زایمانشان هم نزدیک شده بود. یکی از آنها هم همان خانمی بود که با من هم اتاق بود. به همین خاطر باید تا زایمان آنها باید صبر می کردم و بدتر اینکه باید شاهد آخرین دردکشیدن هایشان هم می بودم! من هیچ دردی نداشتم ولی کمی نگران شدم که مبادا حالا این وسط من هم دردم بگیرد! با هر بار جیغ کشیدن آن خانم کلی دلم برایش می سوخت و دعایش می کردم تا زودتر فارغ شود. گاهی هم به اتاق مجاور سر می زدم. یکی از خانم های آن اتاق(نفر دوم که زایمانش نزدیک شده بود) لرز کرده بود و می خواست پتویش را بکشد رویش ولی سرم توی دستش بود و نمی توانست. پتویش را کشیدم. صورتش خیلی درهم بود . معلوم بود درد شدیدی دارد. ساعت حوالی 9:15 بود که احساس کردم دارم ضعف می کنم. نمی دانم علتش شکم خالی ام بود یا صحنه های درد شاید هم هر دو. به خانم پرستار گفتم. سرمی به من وصل شد. حول و حوش ساعت 9:30 بود که هم اتاقی ام دردهایش به مرحله زایمان رسید. به اتاق زایمان بردندش. صدای جیغش را می شنیدم که در نهایت به صدای گریه ای پیوند خورد. بچه اش به دنیا آمد و صدای اذان فضای سالن را پر کرد. اشک توی چشمهایم حلقه زد. انگار من راحت شده بودم! روی ویلچر به اتاق آوردنش. بی رمق شده بود. فکر می کرد اذان ظهر است. بهش گفتم که این اذان تولد بچه اوست. زایمان نفر دوم هم که انجام شد بالاخره نوبت من رسید. خانم دکتر بابت تاخیر حاصل شده از من معذرت خواهی کرد ولی من به او گفتم که برای من که درد ندارم چندان فرقی نمی کند. به هر حال وضعیت آنها در اولویت بود. خلاصه که با دو ساعت تاخیر حول و حوش ساعت 10:30 بود که به اتاق عمل رفتم. خانمی کمکم کرد تا روی تخت بخوابم و گروه خونم را پرسید و شروع به پر کردن برگه ای کرد. خانم فیلمبردار فیلم کوچکی از من گرفت. متخصص بیهوشی آمد و از من طریقه بیهوشی را پرسید که عمومی باشد یا از کمر به پایین. من هم گفتم بیهوشی عمومی. کمی نصیحتم کرد که کمر به پایین بهتر است. ولی نتوانست راضیم کند. راستش از عواقب کمر دردش زیاد شنیده بودم. بعد به من اکسیژن وصل کردند و گفتند برای من و بچه خوب است. خانم دیگری شروع به بستن دستهایم به میله های کناری کرده بود. بعد هم شروع به استریل کردن سطح شکمم با بتادین کردند. بدترین قسمت فکر کنم همین جا بود. چنان احساس سرما و لرز کردم که انگار داشتم قالب تهی می کردم. فکر می کردم الان باید یک نفر به من بگوید تا یک عددی بشمرم. بعد هم هنوز به آن عدد نرسیده بیهوش شوم. ولی من اصلا عدد نشمردم. فقط صدای همان خانم متخصص بیهوشی را شنیدم که گفت :جنرال(منظور همان بیهوشی عمومی است) و بعدش دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار یک لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمهایم را باز کردم و چراغهای بالای سرم را دیدم. وضعیت را به یاد آوردم. با خودم گفتم الان باید در اتاق ریکاوری باشم. باورم نمی شد. یعنی همه چیز تمام شده است؟! یعنی الان پسرکم بیرون آمده است و دیگر توی دلم نیست؟! چقدر زود همه چیز انجام شد! خانمی متوجه به هوش آمدنم شد و می خواست تختم را جابجا کند. دلم می خواست خانم دکتر را می دیدم و ازش تشکر می کردم. با صدای لرزانی که انگار صدای خودم بود خانم دکتر را صدا کردم. خانمی که می خواست تختم را جابجا کند مکانی را که خانم دکتر نشسته بود نشانم داد. سعی کردم چشمهایم را به همان سمت متمرکز کنم ولی نمی شد!! تجربه جدیدی بود. یعنی می توانستم هاله ای را حوالی یک نقطه را ببینم ولی چشمم روی مرکز آن هاله که همان خانم دکتر بود  متمرکز نمی شد. انگار حول و حوش ساعت 12 ظهر بود که تختم از بلوک زایمان بیرون آمد. اولین نفری را که بالای تختم دیدم خانم برادرم بود. تخت را به داخل آسانسور بردند. فاصله کوچک آسانسور با سطح زمین تخت را کمی لغزاند و همان لغزش کوچک خیلی برایم دردآور بود. تخت را به اتاقی که از قبل رزرو کرده بودیم بردند. و من در اتاق خودم مستقر شدم. یادم نیست که سعید را اولین بار کجا دیدم. شاید توی همان اتاق. سراغ بچه ام را گرفتم. گفتند که بخش نوزادان است و میاورنش. خانمی برای مرتب کردن سر و وضعم آمد و لباس اتاق عمل را با لباسی که جلویش دکمه داشت و مناسب شیردهی بود عوض کرد. تخت نوزاد را به اتاق آوردند. به سختی بلند شدم تا صورتش را ببینم. دست روی دلم گذاشتم. خالی شده بود. مسافری که نه ماه مهمان این خانه بود حالا ترکش کرده بود. یعنی هیچ وقت یادش می آید که 9 ماه در درون من زندگی کرده است؟!

ساعت تولد پارسا را پرسیدم. اس ام اسی را که از قبل آماده کرده بودم با ساعت تولد که 10:55 بود تکمیل کردم و به گروه های دوستان و فامیل فرستادم و بعد تلفن ها و تبریک ها شروع شد. من هم صدایم یک جوری شده بود و گلویم به شدت می سوخت. می گفتند در اثر همان گازهای بیهوشی و لوله های اتاق عمل است. به سختی حرف می زدم ولی آنقدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم و با خوشحالی جواب تبریک ها را می دادم. پرستاری به اتاقم آمد و پارسا را برداشت و در آغوشم گذاشت. نگاهش کردم. چهره ای آرام با سری پر مو، چشمها و بینی پف کرده و لبهای قرمز قرمز. پسر من بود! پسری که دیروز در همان ساعات توی دلم بود و الان در آغوشم! تا آن لحظه من هنوز صدای گریه اش را نشنیده بودم. پرستار از من خواست به او شیر بدهم. فکر نمی کردم به این زودی شیر داشته باشم. ولی شیر داشتم. وقتی شروع به مکیدن کرد نمی دانستم چه کار کنم. انگار حس های تعجب و ذوق تواما در وجودم ریخته می شد و با قلبم بازی می کرد. چند تا قلوپ خورد و لبهایش را جمع کرد. پرستار گفت همین قدر برایش کافی است. او را گرفت و در رختخواب خودش گذاشت. باید کمی استراحت می کردم ولی دلم نمی آمد. حس می کردم نباید این لحظه لحظه ها را از دست داد. وقت برای خوابیدن همیشه هست. بعد از ظهر دوستم زهرا و مادر سعید به دیدنم آمدند. بعد از رفتن آنها به کمک یک پرستار و خانم برادرم از تخت بلند شدم. اولش خیلی سخت بود. آنقدر که کمی در برابرشان مقاومت کردم ولی با کمی راه رفتن احساس سبکی خوبی پیدا کردم. شنیده بودم هر چه زودتر راه بیفتم برای خودم بهتر است و همین طور هم بود. قرار شد شب خانم برادرم پیشم بماند. زایمان خوبی داشتم  و با مسکن های تزریقی توی سرمم درد خاصی را حس نمی کردم. پارسا هم در طول شب سه چهار بار بیدار شد که هر بار خانم برادرم به نیازهایش رسیدگی کرد. با این وجود من کل طول شب را بیدار بودم و خوابم نمی برد. نمی دانم علتش ذوق و شوق آمدن پسرکم بود یا بی خوابی های اواخر دوران بارداری که دیگر به آن عادت کرده بودم. از پنجره کنار تخت به بیرون نگاه می کردم و همه چیز را که از صبح تا آن لحظه برایم خیلی تند گذشته بود دوباره در ذهنم مرور می کردم. به ساعاتی از شب قبل فکر می کردم که همین پسرکی که الان کنارم خوابیده توی دلم بود و لذت لگد زدنش را دوباره به یاد می آوردم. صبح که شد سعید به بیمارستان آمد تا کارهای ترخیص را انجام بدهد. موقع ترخیص همسر برادرم پارسا را برد تا قطره فلج اطفال را به او بدهند. بعد از پیاده شدن از آسانسور سعید رفت که ماشین را زودتر بیاورد جلوی درب خروجی و من خودم آرام آرام به سمت در حرکت کردم. از همان مکان هایی که دیروز با عجله وارد بیمارستان شده بودم عبور می کردم. ولی آن روز روز دیگری بود. روزی متفاوت از دیروز و متفاوت از همه روزهای دیگر زندگیم. آن روز من مادر شده بودم. این جمله به تنهایی تمام وجودم را گرم گرم می کرد و حتی به بیجان ترین اشیایی که در امتداد نگاهم قرار می گرفت جان می داد.

سه روز خانه برادرم بودم. شب دوم تب شیر آمد به سراغم و بی خوابی هایم از آن موقع شروع شد. فردای آن روز پارسا که تا آن موقع همه کارهایش منظم و خوب بود دیگر شیر نخورد. علتش انباشتگی شیر توی سینه هایم بود که گلوی کوچک او توان آن همه شیر یک جا را نداشت. متاسفانه آن موقع علتش رانفهمیدم. با اینکه کتاب "همه مادران سالمند" را خوانده بودم و در آن به این مساله اشاره شده بود ولی آن موقع اصلا یادم به این نکته نیامد و همین باعث شد که آن روز کلی نگران شوم. راهش این بود که شیر را می دوشیدیم و با قاشق به او می دادیم. بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر این کار را انجام دادیم. چاره ای نبود. باید فکر عادت کردن و نکردنش را (که از خرده فرمایشات بزرگترها در آن وضعیت بود) از سرمان بیرون می کردیم. چاره ای نبود. پارسا شدیدا گرسنه بود ولی نمی توانست از من با آن وضعیتی که داشتم تغذیه کند. آن شب کلی شیر دوشیدیم تا سینه ام سبک تر شد. بعد از آن پارسا دوباره به راحتی شیر خورد.

روز چهارم آمدیم خانه خودمان. می شود گفت روز چهارم تا نهم که مادر و خواهرم برای مراقبت من آمده بودند هم بهترین و هم بدترین روزهای عمرم بود.  همین قدر بگویم که ما با هم اختلاف سلیقه 180 درجه ای داشتیم. هر چه دکترم و دکتر بچه می گفت دقیقا برعکشان را از آنها می شنیدم که از من می خواستند حرفهایشان را بپذیرم. رمقم در اثر شیر دادن بالکل کشیده شده بود. در اثر آلودگی نمی دانم از کجا هم یک قارچ خوشگل سبز شده بود روی سینه ام. گریه های دل درد پارسا خواب شب تا صبح را از من گرفته بود. هموروئیدم اود کرده بود و دردهای شدیدی هر شب به سراغم می آمد. دردهایی که حتی در زایمان هم آنها را تجربه نکرده بودم. هورمون های پس از بارداری هم مثل اینکه آمده بودند سراغم و دلم به شدت نیاز به کسی داشت که به من محبت کند و برایم دل بسوزاند!!!(خودم هم باورم نمی شد روزی این قدر احساساتی بشوم). و چنین کسی وجود نداشت انگار. همه اینها را اضافه کنید به خرده فرمایشات اطرافیان که انگار من را با آن حال نزار نمی دیدند و دائما با من بحث می کردند و برایم تکلیف تعیین می کردند. بگذریم. اینها را گفتم که اگر خواستید کسی را برای مراقبت پس از زایمان انتخاب کنید یا از افراد هم سلیقه استفاده کنید یا حداقل از کسانی باشند که حرف شما را بپذیرند و در آن شرایط با شما بحث نکنند. می توانید این مساله را قبل از زایمان کاملا برای آن فرد توضیح بدهید و تفهیمش کنید. در این زمینه هم با هیچ کس هیچ تعارفی نداشته باشید. اشتباهی که من کردم و به خاطر پاره ای ملاحظات اخلاقی داشتم خودم و فرزندم را نمی دانم داشتم به کجا می بردم.

از روز یازدهم به بعد من ماندم و پدر پاسا و پارسا. من یک جسم ضعیف داشتم و روح خراشیده شده و پارسا هم کاری به این کارها نداشت و نیازهای خودش را لحظه به لحظه با گریه هایش فریاد می کرد. شبهایی بود که پشت سر هم سیکل شیر-باد گلو- پوشک را انجام می دادم و عقربه های ساعت را می دیدم که دارند برای خودشان ساعات نیمه شب را نشان می دهند که همین طور دارد می گذرد و به روز پیوند می خورد و من هنوز فرصت نکرده بودم حتی نیم ساعت بخوابم. روزهایی بود که اطرافم را لکه لکه سیاه می دیدم استخوانهایم تیر می کشید و دندانهایم درد می کرد ولی با همان حال باید از جا بلند می شدم و پوشک پارسا را عوض می کردم و پاهایش را می شستم. فقط خدا خدا می کردم که وقتی دارم پارسا را برای شستن پاهایش به دستشویی می برم بین راه توانم تمام نشود و هر دومان زمین نخوریم! در بدترین حالت ممکن از بی خوابی شدید حالت تهوع هم پیدا کرده بودم و دیگر نمی توانستم هیچ چیزی بخورم. خلاصه که روزهای سختی بود ولی با همه این سختی ها برای خودم هم عجیب است که بگویم در عین حال آن روزها برایم شیرین هم بودند.

ریشه همه مشکلات جسمی ام بی خوابی بود. برای حل این مساله شیرم را چند شب می دوشیدم. سعید آنها را به پارسا می داد و من در آن شبها 2 ساعت می خوابیدم. البته کمک دوستانم را که در آن موقعیت به هر نحوی می توانستند یاریم می کردند فراموش نمی کنم. خلاصه که تا دو ماهگی پارسا تقریبا همه چیز به روال عادی بازگشت. خواب پارسا منظم تر شد و می توانستم سرعت انجام کارهای خانه و کارهای پارسا را با نیازهایش تطبیق دهم.  حالا هر بار که می بینمش خدای بزرگ را هزار مرتبه شکر که در تمام این مدت به بهترین نحو ممکن کمکم کرده است.

پایان

مامان پارسا کوچولو

 

پی نوشت: ببخشید از تاخیری که بین ارسال پست ها پیش می‏یاد. گاهی گرفتارم و فرصت کمه. مدت کوتاهی هم بلاگفا مشکل داشت. در هر صورت ببخشید.

خاطره تولد بعدی، تولد پانیذکوچولوست که امیدوارم تو یکی دو روز آینده منتشر شه.

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد ستایش کوچولو- مرداد 88- تهران

به نام خالق بي همتا

روزهاي گرم تابستان 88 يكي پس از ديگري مي گذشت و من در انتظار دختر كوچولوي نازمون روزها رو يكي پس از ديگري سپري مي كردم .
نمي دونم چطوري خوشحالي اون روزها رو براتون تشريح كنم ...
وضعيت بارداري ام حاكي از اين بود كه ستايش سادات كوچولوي ما روز 11 مرداد 88 به دنيا مياد و چون علاقه زيادي به زايمان طبيعي داشتم خودم رو با تمام وجود آماده اون لحظات ناب كرده بودم ولي هيچ وقت به جنبه درد اين نوع زايمان كه باعث ميشه خيلي ها از فكر كردن به اون هم فرار كنن فكر نكنم و سعي مي كردم از منابع مختلف از قبيل كلاسهاي آمادگي زايمان ، سايتهاي مختلف ، دوستان و غيره اطلاعاتي كسب كنم تا از لحاظ روحي كاملاً براي اون لحظات آماده باشم.
هر چي به روز موعود نزديك مي شدم هيجانم بيشتر و بيشتر ميشد از اوايل مرداد ماه ديگه سركار نرفتم و صبح ها و عصرها چندين ساعت پياده روي مي كردم تا بدنم آماده بشه و دختري زودتر و راحت تر به دنيا بياد ولي گويا اين دختر ناز جاش حسابي خوب بود و تمايلي به خارج شدن از اون محيط گرم و نرم نداشت .
آخرين معاينات هم توسط دكتر زنان خانم دكتر سعيده ضيايي صورت گرفت و هيچ علامتي از شروع زايمان ديده نشد و چون خودم اصرار به انجام زايمان طبيعي داشتم ايشون پيشنهاد كردند تا هفته 40 صبر كنيم كه اگر دردها شروع شد كه هيچ وگرنه بايد براي القاي مصنوعي و تزريق آمپول فشار به بيمارستان مراجعه كنم.
تا روز شنبه 11 مرداد هيچ علامتي نداشتم و به ناچار قرار شد صبح روز دوشنبه 12 مرداد ماه به بيمارستان آتيه تهران مراجعه كنم .
از شب قبل اضطراب و هيجان عجيبي داشتم . تا صبح نتونستم خوب بخوابم و همش فكر مي كردم نكنه خواب بمونم .. چندين بار وسايل مورد نياز خودم و دختري رو چك كردم ... ساعت 5 صبح يه دوش گرفتم و بعد از خواندن نماز صبح و زيارت عاشورا به همراه مامانم و همسري راهي بيمارستان شدم.
حدود ساعت 8 صبح بود كه وارد بيمارستان شديم و پس از تحويل برگه معرفي و نامه بيمه به بلوك زايمان هدايت شديم.
لحظات زيبا و هيجان انگيزي بود و از طرفي اضطراب داشتم و اين كاملا در چهره ام نمايان بود طوري كه همسرم متوجه استرس من شد و آرام در گوشم گفت نگران نباش تو قوي تر از اين حرفها هستي و خوش به حال ستايش كه همچين ماماني داره ... با شنيدن اين جملات از زبان همسرم انگار انرژي مضاعفي گرفتم و خودم رو آرام نشون دادم.
بعد از خداحافظي از مامان و همسرم وارد بلوك زايمان شدم .
پرستار يكسري اطلاعات لازم رو درباره من و همسرم و چيزهاي ديگه پرسيد و فرم مربوطه رو پر كرد .. همزمان پرستار ديگري به من كمك مي كرد تا لباسهايم رو عوض كنم و براي ورود آماده بشم . سپس تنقيه رو انجام داد و چون از شب قبل روغن كرچك به سفارش دكترم مصرف كرده بودم و ناشتا بودم چندان مشكل خاصي نبود . فقط معاينه داخلي هم انجام شد كه بدترين جاي ماجرا همين معاينات داخلي بود كه به شدت از اين معاينات متنفر بودم و پرستار گفت نه هنوز دهانه رحم باز نشده و بايد به اطلاع دكتر مي رسوندن
اونجا همه مامانها با شكمهاي گنده كه آماده ورود به اتاق عمل براي سزارين بودند حاضر بودند ...
پرستار بعد از تماس تلفني با دكترم من رو راهنمايي كرد و آمپول فشارم رو تزريق كرد .
مامانهاي ديگه جوري به من نگاه مي كردن كه انگار مي خوام خودكشي كنم و با لحن خاصي ازم مي پرسيدن : مگه زايمان طبيعي هستي ؟ و وقتي جواب مثبت من رو مي شنيدند آه بلندي مي كشيدند و مي گفتن آخي
.
يكي پس از ديگري وارد اتاق عمل ميشدن و مي رفتن و من همچنان روي تخت دراز كشيده بودم و منتظر شروع دردهاي زايمان بودم ... بعد از گذشت حدود 45 دقيقه الي 1 ساعت احساس درد كردم ... دردهايي شبيه پريود ولي كم بود و خفيف ... اول اهميت ندادم ولي وقتي متوجه انقباضات شدم ديگه مطمئن شدم
پرستار رو صدا زدم و بهش گفتم كه احساس انقباض دارم ولي مطمئن نيستم كه دردهام شروع شده يا نه .... پرستار مهربان و صبوري بود و چند دقيقه اي كنارم نشست و وقتي انقباضات رو ديد گفت بله خودشه فقط حواست به زمان باشه و ببين فاصله بين انقباضات چقدره ...
فاصله انقباضات هر 15 دقيقه بود ....
مامانم و همسرم نگران از روال طي شده هر از گاهي سراغي از من مي گرفتن ولي اجازه ورود به داخل بلوك به آنها داده نميشد
در همين حين دكتر ضيايي بالا سرم اومد و تا اون لحظه از ديدنش اونقدر خوشحال نشده بودم انگاري آشنايي در ميان جمعي غريبه ديده بودم و سلام گرم دكتر بهم روحيه داد
روند دردها توسط پرستار به دكتر گزارش شد و معاينه داخلي مجدد توسط خود دكتر انجام شد و نتيجه هيچ
وقتي دكتر گفت دهانه رحم باز نشده ... اشك توي چشمام حلقه زد .. گفتم ولي من درد دارم !!!
دكتر گفت : ولي معاينه نشون ميده كه رحم كاملا بسته است و باز نشده ... و چون هفته 40 تمام شده بايد سزارين بشي
از شدت تعجب و ناراحتي نمي دونستم بايد چي كار كنم ... التماس كردم كه نه ... بذاريد چند ساعتي بگذره شايد باز شد ... من انقباضات منظمي دارم و دردم شروع شده .. تو رو خدا خانم دكتر چند ساعتي صبر كنيد
دكتر گفت : نميشه ... براي بچه خطرناكه ... از اين به بعد يعني خطر براي بچه و من نمي تونم ريسك كنم ... انقباضاتت چندان جون دار نيست كه بشه بهش اطمينان كرد ...
اين رو گفت و رفت و من رو با يه دنيا غم و اندوه تنها گذاشت ... اشكام همين جور مي ريخت و دستم به جايي بند نبود
خدايا اين همه انتظار و اين همه اميد به قدرت تو براي اين بود كه بچه ام رو بعد از دنيا اومدن ببينم و بو كنم و حالا خيلي راحت به من كه با تمام وجود عاشق چنين لحظه اي بودم مي گويند نه
چه كنم ؟؟؟
در همين حال و هوا بودم كه دو تا پرستار براي وصل كردن سوند اومدن و حتي اجازه ندادن كه براي مادر و همسرم توضيح بدم كه چي شده ... و گفتند خودمون ميگيم
بلافاصله من رو به اتاق عمل بردند انگار مي ترسيدند كه من ار بيمارستان فرار كنم كه اين همه عجله به خرج مي دادند ... چون چند نفر قبل از من در نوبت اتاق عمل و سزارين بودند ...
دكتر وقتي من رو توي اتاق عمل ديد تعجب كرد و به پرستارها گفت چرا اين رو آورديد ؟
من گفتم : خانم دكتر تو رو خدا .. من سزارين نمي خوام ...
دكتر خنده اي مليح كرد و گفت : نگران نباش ... اگر 1 درصد هم احتمال ميدادم كه ميشه بهت اجازه ميدادم تا منتظر بموني ولي باور كن فقط براي بچه ايجاد خطر ميكنه
وقتي حرف از خطر براي بچه براي بار دوم و با تاكيد دكتر به گوشم رسيد حس مادرانه ام به غليان افتاد و كوتاه اومدم و تسليم قضا و قدر شدم و خودم رو سپردم به درياي پر تلاطم روزگار و حكمت خدا
با خودم ذكر مي گفتم و با خداي خودم راز و نياز مي كردم ..........
تمام كساني كه ازم التماس دعا داشتند از جلوي چشمانم رژه مي رفتند و تك تك اونها رو ياد كردم ... براي چند نفري كه در انتظار بچه سالهاست دست به دعا هستند دعاي ويژه و مخصوص كردم كه الحمدلله 2 نفر از اونها الان باردار هستند ...
پرستارها مي رفتند و مي اومدند و من فقط نظاره گر اونها بودم و دستم روي شكمم بود و صلوات مي فرستادم و با دخترم حرف ميزدم
وقتي وارد اتاق زايمان شدم ... دكتر ازم پرسيد اسمش رو مي خواهي چي بذاري ؟
گفتم ستايش سادات
گفت : به به سيد هم هست اين كوچولو ... چه خوب و خنديد
دكتر بيهوشي بالاي سرم بود و پرستاري مشغول بستن مچ دستهام به تخت بود و دستگاه فشارسنج رو به بازوم مي بست ....
رو به دكتر با چشماني اشك آلود گفتم : مي دونيد كه چقدر مشتاق بودم تا طبيعي زايمان كنم و لحظه به دنيا اومدن دخترم رو با چشماي خودم ببينم ولي انگار قسمت نبود ... فقط يه خواهشي دارم ... وقتي دخترم به دنيا اومد اون رو روي سينه ام بذاريد . مي خوام اولين نفري باشم كه بعد از شما لمسش مي كنم .
دكترم يه چشم زيبا گفت و دكتر بيهوشي بهم تبريك گفت از اينكه دارم مامان ميشم ..... ساعت اتاق عمل 12:45 بود .......... گفت حالا يه خواب راحت كن و وقتي ماسك رو روي دهان و بيني ام گذاشت چشمام سنگين شد و ديگه چيزي نفهميدم .
.
.
يهو با صداي يه پرستار كه بهم مي گفت خانمي بلند شو ...... چشمام باز شد ..
اول يادم نمي اومد كه من كجام ....
بعدش گفتم : هادي جونم كجاست ؟... هادي رو مي خوام ؟
پرستاره گفت : خدا بخير كنه اين مدلي ديگه نديده بوديم ... همه آه و ناله مي كنن اين يكي دنبال هادي مي گرده
با شنيدن اين حرف يه آن فهميدم كه اينجا كجاست و پرسيدم بچه ام خوبه ؟... سالمه ؟... كجاست ؟.... مي شه ببينمش
پرستار گفت : كوچولوت هم خوبه .. الان كه بري بخش ميارن پيشت
بعد از چند دقيقه من رو از اتاق ريكاوري وارد سالن انتظار كردن . همه همراها هاي مريض اونجا بودن و همسرم كه داشت فيلمبرداري ميكرد ، مامانم و زندايي ام رو ديدم
وارد بخش شدم و پس از اينكه من رو جا به جا كردن و لباسهام رو عوض كردن ....... بعد از چند دقيقه پرستاري با يه تخت كوچولوي صورتي كه نشانه دختر بودن بچه بود وارد اتاق شد ....
خداي من چه لحظه نابي بود .......
يه فرشته ملوس و ناز با لباني كاملا سرخ و گونه هايي سرخ خوابيده بود .......
خداي من اين ستايش كوچولوي منه ؟... مامان قربونت برم .. عزيز دلم ........ جانم ......
شروع كردم به نوازش و بوسيدنش ..... و ستايش كه انگار خسته از طي كردن راهي طولاني بود ... در خوابي عميق به سر ميبرد .... فرشته اي با وزن 3200 و قد 52
با كمك پرستار شروع به شير خوردن كرد و من غرق در شادي و حس مادرانه اي شدم كه هيچگاه فراموشش نمي كنم
قدرت خدا و بزرگي خالق ستودني است و خودم را كوچك و حقير در برابر اين همه عظمت و بزرگي يافتم
ستايش كوچولو نيز دختري ستودني و ستايشگر پروردگاري بزرگ و مهربان شد و حالا اين فرشته زيبا و ناز همه دارايي و ثروت ماست
خدا رو بابت تمام اين نعمتها شاكرم

اميدوارم سرتون رو درد نياورده باشم

ممنون از حوصله و صبوري شما

                                                                                    پایان

 

 خاطره تولد ستایش کوچولو ، که مامان خوبش برای این وبلاگ ارسال کردند رو خوندید. ستاش کوچولو دو تا عکس هم داشت که سایتی  برای آپلودشون پیدا نکردم. ممنون می‏شم راهنمایی کنید که چطور میتونم عکس رو تو بلاگفا آپلود کنم.

.

مریم عزیز، مامان پارسا کوچولو، متاسفانه من تو ایمیل وبلاگ خاطره شما رو پیدا نکردم. میشه لطف کنید برای این وبلاگ خاطره تولد پارسا کوچولو رو ارسال کنید یا اگه تو وبلاگ خودتون نوشتید، لینک خاطره رو برای ما ارسال کنید. 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد رادین کوچولو- بهمن 86- تهران

27 خرداد 86 با دیدن دوخط قرمز بیبی چک متوجه شدم باردارم . چون قبلش یه بارداری ناموفق داشتم که در هفته هشتم  جنین سقط شد خیلی می ترسیدم و حسابی مراقب خودم بودم و استراحت می کردم . تا دو ماه هم به کسی نگفتم و وقتی از سالم بودن و تشکیل قلب و همه چی مطمئن شدم به دو تاخانواده گفتم .
 بارداری راحت و بی دردسری داشتم و جز حالت تهوع که از شانس خوبم فقط عصرها بود مشکل دیگه ای نداشتم . همه به من میگفتن زیباتر از همیشه شدم و من هم خوش بودم
. تو ماه چهارم با بیمارستان صارم و زایمان بی درد آشنا شدم و رفتم اونجا و تحت نظر خانم دکتر کوهسار نبوی بودم . تاکید داشتم که میخوام طبیعی زایمان کنم و چند جلسه کلاس و مشاوره رفتم که توی  یکیش حضور همسر الزامی بود و بقیه اش رو خودم تنها رفتم . چند جلسه هم استخر بیمارستان رو رفتم که میگفتن کمک میکنه با زایمان طبیعی . اما پزشکم تاکید می کرد که تا ماه هشتم نمیشه برای نوع زایمان نظری داد و اون موقع اگر جنین چرخیده باشه میتونی بری برای زایمان طبیعی و باز هم تاکید می کرد چون از اپیدورال استفاده میشه ممکنه نتونی خوب زور بزنی و بری برای سزارین . اما من باز هم سر حرف خودم بودم .
 ماه پنجم سونو داشتم که پزشک گفت حجم مایع آمینوتیک حداقال نرماله و این پزشک رو نگران کرد و چند روز استراحت مطلق داشتم با مصرف مایعات فراوان که مشکل حل شد. دوباره ماه هشتم رفتم سونو و باز مایع آمینوتیک کم بود . پزشکم برام سونوی بیوفیزیکال نوشت و من از بس نگران بودم رفتم سونوگرافی نزدیک خونه که حسابی منو ترسوند و گفت همین الان برو به دکترت زنگ بزن و من هم نگران بودم و هم برام این سوال پیش اومده بود که اگه حجم مایع انقدر کمه و وضعیت خطرناکه پس پسرک چطور انقدر خوب حرکت میکنه و از جنب و جوشش کم نشده؟؟؟
همون شب به پزشکم زنگ زدم و گفت صبح زود بیا بیمارستان . صبح زود رفتم اونجا و دیدم داره با متخصص اطفال صحبت می کنه . بعد به من گفت که با این سونویی که تو انجام دادی من ختم حاملگی رو باید اعلام کنم  ولی تضمین نمی کنم که بچه سالم باشه و ممکنه نارسایی تنفسی پیدا کنه .... همون لحظه حس کردم  تمام بدنم یخ کرد. خودم رو انداختم تو بغل همسر و همونجا گریه کردم . دکتر آرومم کرد و گفت که برم مطب دکتر اکرمی و اونجا سونو روتکرار کنم.
عصر اون روز که خوب یادم هست یک شنبه هم بود حسابی دلم گرفته بود و با هزار جور فکر و خیال رفتیم مطب دکتر و بعد از چند ساعت معطلی سونو انجام شد و از جنین نوار قلب گرفت و گفت همه چی عالیه !!! از خوشحال گریه می کردم و تلفنی خبر رو به پزشکم دادم . قرار شد 3 هفته پشت هم سونو رو انجام بدم و آمپول دگزامتازون هم بزنم  تا روز زایمان .
 با این همه نگرانی و استرسی که تو روزهای آخر برام پیش اومده بود قید زایمان بدون درد رو هم زدم و یکی از روزهایی که رفتم بیمارستان به پزشکم گفتم من توان درد کشیدن رو ندارم . یه کم به تقویمش نگاه کرد و گفت 18 بهمن خوبه ؟؟؟ و من با خنده گفتم عالیه . چون 17 بهمن تولد همسرم هست و 19 بهمن تولد خودم ! خبر رو به همه اعلام کردم و ساکم رو هم بستم. صبح روز 18 بهمن که پنج شنبه هم بود به همراه همسر ، مادر و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان. خیلی سریع کارهام رو انجام دادن و من با مادر و مادرشوهرم خداحافظی کردم رفتم اتاق و وسائلم رو تحویل گرفتم . همسرم هم همراهم بود . ساعت 8:30 بود که تماس گرفتن با  اتاقم که آماده باش داریم میاییم دنبالت . با همسرم و پرستار و خدمتکار رفتیم دم در اتاق عمل و من همسرم رو بوسیدم و رفتم تو اتاق و خیلی ریلکس رو تخت دراز کشیدم .
 دکتر بیهوشی که قبلا" باهاش یه جلسه مشاوره داشتم اومد و کلی حال و احوال کرد و گفت بیهوشت کنم یا دوست داری از اپیدورال استفاده کنم . اول گفتم اپیدورال اما ترسیدم و گفتم نه دکتر پشیمون شدم بیهوشم کن !! همون موقع دکتر نبوی اومد بالا سرم و گفت خوب من آماده ام  . و فریاد زد پدر بچه گان بپوشه بیاد تو . خواستم بگم اون از خون میترسه اما همون موقع دکتر بیهوشی گفت چند کیلویی و من گفتم 75 و اون گفت چی ؟ 85 ؟ گفتم نه هفتادووووووو و دیگه هیچ چی نفهمیدم .
وقتی به هوش اومدم  دیدم تو ریکاوری هستم. اولین سوالم این بود که بچه سالمه که گفتن سالمه و  3.100 وزنشه و 49 قدش و من گفتم چرا انقدر کوتاهه ؟؟؟؟ بعد سراغ همسرم رو گرفتم که گفتن پشت دره و تا لحظه آخر بالا سرت بوده. منو بردن به سمت اتاقم که همسرم رو دیدم و زدم زیر گریه و اون هم دستم رو بوسید و رفت که به بقیه خبر بده . رفتم به اتاقم و پرستارها هم مثل پروانه دورم میچرخیدن و  مراقبم بودن . دو سه ساعت بعد رادین رو آوردن و وقتی بغلش کردم باورم نمی شد این موجود نحیف و کوچولو از شکم من اومده بیرون و ترس برم داشت که من اینو چه جوری بزرگش کنم ؟ یعنی میتونم ؟؟؟
همیشه از درد بعد از سزارین می ترسیدم اما دیدم از درد خبری نیست و یادم اومد که دکترم گفته بود که تو سرم مورفین میریزن که مادر درد نداشته باشه . و من واقعا درد نداشتم و هر کسی که اومد ملاقاتم یا تلفن زد برای تبریک متوجه شد که من چقدر حالم خوبه .
تا شب چند بار رادین رو آوردن پیشم که شیر بخوره اما من شیر نداشتم . بنابراین میبردنش و بهش شیر خشک میدادن . چند بار هم اتاق نوزادان رو گذاشته بود رو سرش که آوردنش بغل من و خوابید .
یک روز بعد از زایمان روانپزشک بیمارستان اومد دیدنم و پرسید که مشکلی ندارم ؟ و وقتی دید حالم خوبه شماره داخلی اش رو داد که به محض نارحتی باهاش تماس بگیرم .
خلاصه کنم . من 2 روز بیمارستان بودم و بعد که مرخص شدم هم مشکل خاصی نداشتم جز زردی رادین که وقتی 11 روزش بود بستری شد و تو اون چند روز به خاطرخون گرفتن ها یه کم اذیت شد و من هم کلی گریه کردم . در کل مشکل دیگه ای نداشتم و شیر هم داشتم  و همه چی خوب بود و از افسردگی هم خبری نبود .
واقعا از انتخاب بیمارستان صارم خوشحالم و هنوز هم میگم خاطره زایمانم جزء شیریترین خاطره های زندگیمه . پرستارها واقعا عالی بودن و مدام بهمون می رسیدن و هروقت میخواستم برم اتاق نوزادان میومدن کمک میکردن و حتی یکیشون میومد میگفت بذار خوشگلت کنم و کلی موهام رو شونه می زد و عطر می زد و.... امیدوارم همه مادران منتظر نی نی زایمان راحتی داشته باشن و نی نی هاشون هم سالم به دنیا بیان .

پایان

 

با عرض معذرت از این تاخیر طولانی

 این خاطره قشنگ رو پوپک عزیز، مامان رادین کوچولو برای ما ارسال کردند. 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد راشا کوچولو - بهمن 1387 - تهران (بخش دوم و پایانی)

...

دقیقا متوجه نشدم چقدر خوابیدم اما کمی بعد از بیدار شدنم اومدن و من رو از بین اونهمه تختی که بیماران بیهوش روشون خوابیده بودن بردن بیرون.
 
بیرون ریکاوری خواهرم، فرشته سپیدپوش اون شب * منتظرم بودن و با دیدنم از جا پریدن. فقط ازش پرسیدم دخترم سالم بود؟ همه جاش رو چک کردی؟ دست و پاش؟ خواهرم بهم اطمینان دادن که دخترم خوب خوب بوده و همسرم هم او رو دیده.
 
از خواهرم پرسیدم دکترم رو دیدی؟ گفتن بله دیدم و همه چیز خوب بوده و حتا خانم دکتر راجع به درد هم به خواهرم گفته بودن که به علت تخلیه ناگهانی شکم بوده و به احتمال زیاد دیگه ادامه پیدا نخواهد کرد ولی اگر ادامه پیدا کرد با من تماس می گیرن و شما نگران نباشید.
 
(که البته همونطور که پیش بینی کرده بودن دیگه اصلا اون درد رو احساس نکردم)
 
از بخش جراحی اومدیم بیرون و همسرم رو دیدم که با چشمایی که معلوم گریه کرده منتظر منه. از او هم همون سوالها رو پرسیدم. خوشگل بود؟ همسرم خندید و گفت از من و تو دختر خوشگل هم مگه متولد می شه؟
 
بعد از اینکه روی تختم مستقر شدم و لباسم رو عوض کردن و اقدامات دیگه رو انجام دادن. خانم پرستاری با دو تا تخت نوزاد اومد و با خنده گفت کی اینجا دختر داره؟ من گفتم من دارم. گفت اسمت نازنینه؟ پس این دختر پر مو مال تو اِ؟ و راشا رو آورد پیشم و دادش توی بغلم و مثل همه ی شما مادرها نمی تونم با کلمات اون احساسی رو که داشتم بیان کنم.
 
در بخش اول فراموش کردم بگم که دخترم در ساعت 50/9 صبح روز 17 بهمن با وزن 3250 گرم و قد 51 سانتیمتر به دنیا اومد و بر خلاف چیزی که سونوگرافی نشون داده بود بچه ی خیلی درشتی نبود که نشه طبیعی زایمانش کرد و فقط دور سرش کمی نسبت به سن تاریخیش بزرگتر بود. و من هنوز گاهی که یادش میفتم افسوس می خورم که گذاشتم استرسی که بهم وارد شد باعث بشه از مسیری که خودم انتخاب کرده بودم منحرف بشم.
.
در مورد مسایلی که در بیمارستان برام پیش اومد، قبلش این رو بگم که زمان پذیرش همسرم درخواست اتاق خصوصی کرده بود و گفته بودن نمی تونیم قول بدیم و تا بعد از عمل صبر کنین. بعد از عمل هم مشخص شد که اتاق عمومی است. اونهم نه عمومی 2 یا 3 تخته! بلکه 5 تخته! به گفته خواهرم که خودشون پرستار بخش نوزادان به بیمارستان دولتی هستن، چنین اتاقی در بیمارستانهای دولتی وجود نداره و اولین بار بود ایشون چنین صحنه ای می دیدن!
 
به هر حال با وجود عصبانیت همسرم چاره ای نبود و با اطمینان از اینکه خواهرم هستن تا بهم برسن همسرم کوتاه اومد و من و دخترم رو سپرد به خواهرم و رفت.
 
بگذریم که در راه انتقال از بخش زایمان به اتاق عمل یورین بگ من نشتی داشت و لباسم خیس شد و در اتاق عمل با این بهانه که نمی شه لباش تنش کرد نمی خواستن لباس خیس و آلوده ی من رو عوض کنن که من خانم دکتر رو در جریان گذاشتم و ایشون دستور تعویض لباسم رو دادن.
 
بگذریم که 4 تا بچه توی اون اتاق بودن (یکی از بچه ها در بخش نوزادان بستری بود) هر بار بچه ای نق می زد سرهای 4 مادر و 4 همراه بلند می شد که ببینن بچه ی کیه.
 
بگذریم که یک مرتبه فشار خون من رو گرفتن و همون رو سه بار در پرونده پزشکیم تکرار کردن.
 
بگذریم که در تمام طول شب حتا یک نفر نیومد سراغ اینهمه مادری که بلد نیستن به نوزاداشون شیر بدن و نزدیک صبح هم که اومدن همه رو سپردن به خواهر من که متوجه شده بودن همکارشون هستن.
 
بگذریم که اون اتاق اونقدر گرم بود که با وجود اینکه با درایت خواهرم من رو کنار پنجره گذاشته بودن تا نزدیک صبح از گرما خواب به چشمم نیومد.
 
بگذریم که نزدیک صبح که تازه خوابم برده بود یهو در اثر کشیدن دستم از خواب پریدم و تازه فهمیدم که به دستور خانم دکتر، اومدن نمونه خون بگیرن ازم.
 
بگذریم که یک بار هیچ کدوم از پرستارها برای چک کردن سرم نیومدن و خواهر من رفتن ازشون سر سرنگ گرفتن و سرمها رو سوراخ کردن برای اینکه کاملا جمع شده بودن و هوا نمی کشیدن که جریان پیدا کنن.
 
بگذریم که سرم هر مادری تموم شد خواهر من شیر سرم رو بستن یا سرم رو عوض کردن یا سرم رو از دست بیمار جدا کردن که راحت بخوابه.
 
بگذریم که یورین بگ تخت کناری من چکه می کرد و چند بار خواهرم رفتن به استیشن پرستاری اطلاع دادن تا بالاخره یه کمک بهیار که بنده خدا خودش هم باردار بود! اومد و عوضش کرد و بعد هم تا وقتی که من اونجا بودم که هیچ کسی نیومد برای نظافت آلودگی زمین.
 
بگذریم که یکی از مادرها که بچه اش در بخش نوزادان بستری شده بود و خودش خیلی هم چاق بود توی دستشویی زمین خورد از بس زمینش خیس بود و در اون کمتر از 24 ساعتی که من بودم که کسی برای نظافت و خشک کردنش نیومد.
 
بگذریم که دکتر اطفالی که بچه ها رو چک می کرد از دم همه رو گفت زردی دارن (در حالیکه راشا اصلا زردی نداشت) و هیچکدوم از رفلکسهای مادرزادی رو بررسی نکرد و فقط به همه گفت منزلتون کجاست؟ مطب من تهرانسره و کارت من رو از استیشن بگیرید و 5 روزگی مراجعه کنید برای تشخیص زردی!
 
نکته ی مهم که نمی شه ازش گذشت اینه که بعدن متوجه شدم مادری که با درمان نازایی صاحب یه دوقلو شده بود یکی از بچه هاش رو در اثر سوء مدیریت از دست داد و من مطالب مربوط به بیمارستان رو به این دلیل عنوان کردم که هشداری باشه برای مادران در آستانه زایمان تا در انتخاب بیمارستان کمال دقت رو داشته باشن.
 
برای همه ی مادرها و بچه هاشون آرزوی سلامتی و شادکامی می کنم.
 
  
 
*  خواهرم پرستار بخش نوزادان  هستن و اون شب بزرگترین کمک من در اون بیمارستان بودن و واقعا ازشون ممنونم بابت کمکهاشون تا این لحظه چون راجع به نگهداری از بچه هر سوالی داشتم همیشه از ایشون پرسیدم.

 

نازنین، مامان راشا تمشکی


 
 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد راشا کوچولو - بهمن 1387 - تهران (بخش اول)
 از اولین روزی که متوجه شدم باردار هستم دلم می خواست که به صورت طبیعی بچه ام رو به دنیا بیارم. همیشه به دوستانم یا کسانی که من رو می ترسوندن از زایمان طبیعی، می گفتم سزارین یعنی کم کاری. اگر می خواهی مادر واقعی بشی باید طبیعی زایمان کنی. حتا به همین دلیل دکترم رو عوض کردم و رفتم پیش خانم دکتر آزیتا صفارزاده که می دونستم موافق با زایمان طبیعی هستن.

 تا اواخر نظر من و خانم دکتر روی زایمان طبیعی بود تا ۲۲ دی که برای آخرین سونوگرافی رفتم و با اتفاق عجیبی روبرو شدم! متخصص سونوگرافی به محض اینکه جنین رو دید گفت این که ۳-۴ روز دیگه به دنیا میاد! وحشت کرد و نیم خیز شدم و گفتم امکان نداره، من تازه هفته ۳۳ هستم! بیشتر فکر من در اون لحظه این بود که اتاق دخترم هنوز آماده نشده بود و تازه 2 روز دیگه قرار بود تخت و کمدش رو بیارن و اتاق رو کامل کنیم.

 سونوگرافی چند تا سن مختلف برای جنین تشخیص داد! بر طبق سن و آخرین تاریخ پ.. ۳۳ هفته و ۵ روز. بر اساس دور سر ۳۹ هفته و ۱ روز! سه تا سن دیگه هم داشتیم ۳۴ هفته و ۶ روز، ۳۶ هفته و ۱ روز و ۳۵ هفته و ۱ روز! برای ما خیلی عجیب و ترسناک بود مخصوصن دور سر جنین، اما برای دکترا نه، ظاهرن اتفاق شایعی بود. اونقدر من و همسرم ترسیده بودیم و دائم راجع به بزرگی دور سر بچه می پرسیدیم که دکتر فاصله ی دو نیم کره ی مغز رو اندازه گرفت و گفت طبیعیه و در نهایت گفت مبنای تعیین سن در این سن جنین طول استخوان ران هستش که مال جنین ما ۳۶ هفته و ۱ روز بود.

 وقتی جواب رو برای خانم دکتر بردم گفتن گفت به خاطر این که بچه درشت و دور سرش بزرگه احتمال داره که احتیاج به سزارین باشه و شوک عکس العمل متخصص سونوگرافی و این جمله ی دکتر تقریبن من رو از پا درآورد. اونقدر این تغییر برنامه بهم استرس وارد کرد که با صحبتایی که با همسرم و خانم دکتر کردیم به هیچ وجه حاضر نبودم ریسک زایمان طبیعی رو برای دخترم بپذیرم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که تا هفته ی آخر صبر نکنیم تا ببینیم می شه یا نمی شه و در نهایت ۱۷ بهمن که یه روز پنج شمبه بود تاریخ سزارین تعیین شد.

 با نظر خانم دکتر قرار شد به جای بیمارستان صارم بریم بیمارستان پیامبران و چون ایشون کادر اتاق عمل رو تایید کردن ما هم قبول کردیم.

روز 16 بهمن یه روز خیلی برفی بود و خیلی از خیابونها بسته شده بود و به پیشنهاد همسرم از آخرین لحظات دو نفریمون توی خونه عکس و فیلم گرفتیم و راهی منزل مادر همسرم شدیم. تا هم با توجه به بخبندان به بیمارستان نزدیک باشیم و هم من با استرس ناشی از سزارینی که براش هیچ آمادگی ذهنی نداشتم، شب رو تنها نمونم.

بعد از انجام کارهای پذیرش راهی قسمت آماده سازی شدیم و من در آخرین لحظه ی ورود به اون بخش یه باره بخ کردم و زانوهای سست شد و به آغوش مادرم پناه بردم. اما به هر حال چاره ای که نبود باید مسیر رو تا انتها طی می کردم.

 قرار بود ساعت 8 عمل بشم اما با اینکه دکترم در بیمارستان حضور داشتن اما به دلیل زایمانهای اورژانسی تا 30/9 اتاق عمل خالی نشد و همراهانم بیرون اتاق زایمان (آماده سازی توی اتاق زایمان بود) خیلی ترسیده بودن و من مرتب صداشون رو می شنیدم که از پرسنلی که رفت و آمد می کردن سراغم رو می گرفتن.

 توی اون اتاق سرد و روی اون تخت سرد که خوابیده بودم فقط از خداوند می خواستم همونطور که نعمت مادری رو بهم داده سلامت بچه ام و لیاقت تربیتش رو بهم بده.

 بالاخره قبل از 9 منتقلم کردم به اتاق عمل. خانم دکتر با اون لباس سرتاپا آبی اومدن پیشم و بابت تاخیر عذرخواهی کردن و خودشون پیگیر شدن تا اتاق عمل خالی و آماده شد.

متخصص بیهوشی ازم پرسید بیهوشی کامل می خوای یا بی حسی اسپاینال. گفتم با توجه به چیزایی که از اطرافیانم شنیدم مبنی بر سردردهای بی حسی، می ترسم بی حسی بگیرم اما بهم اطمینان خاطر داد که سردردها فقط به خاطر همین شایعه ای هستش که نباید سرت رو حرکت بدی و بهم توصیه کرد بی حسی اسپاینال بگیرم و بعد از عمل هم به هیج وجه عضلات پشت گردنم رو منقبض نگه ندارم و البته خیلی هم سرم رو تکون ندم و کاملن عادی و با احتیاط رفتار کنم و چای و آبمیوه بخورم.

 به علت ورم و ادمی که کمرم داشت 2-3 بار محل تزریق رو عوض کردن تا بالاخره تونستن تزریق رو انجام بدن.

 قبلش خانم دکتر کامل مراحل عمل رو برام گفته بود و می دونستم که حرکات و فشارها رو متوجه خواهم شد ولی درد رو حس نخواهم کرد. شنیدم که شخصی گفت می خوام موضع رو استریل کنم سرده نترسی و من یاد دوستم ساناز افتادم که چون این نکته رو بهش نگفته بودن قبل از اینکه بیهوش بشه فکر کرده بود این سردی چاقوی جراحیه و اونقدر از این موضوع ترسیده بود که فشارش سریعن افت کرده بود و همین امر باعث کمی تاخیر در عمل شده بود! 

متخصص بیهوشی که دکتر خیلی خوش اخلاقی بود شروع کرد باهام حرف زدن و بعد از گذشت چند دقیقه گفت پاهات رو حرکت بده و من تازه متوجه شدم که بی حسی و انتظار برای دیدن دردانه ام شروع شده.

 اصلا چیزی احساس نکردم. خانم دکتر گفت این دختر خانم چه دم در منتظر بیرون اومدنه و کمی حس کردم بالای شکمم رو فشار داد و بعد... زیباترین صدایی که تا حالا شنیدم به گوشم خورد و در اون لحظه فقط گریه کردم و به خانم پرستار گفتم بی انصاف یواشتر می زدی و خداوند رو شکر کردم.

 دخترم رو در پارچه سبز پیچیدن و آوردن که دوباره ببینمش که یهو احساس درد خیلی وحشتناکی سمت چپ و پایین قفسه ی سینه ام کردم به حدی که فقط می لرزیدم و نمی تونستم هیچ حرفی بزنم. دستیار بیهوشی خودش متوجه شد که رنگم کبود شده از درد و خانم دکتر رو صدا کرد. وقتی با آخرین انرژی که داشتم براش توضیح دادم که درد در کجاست خانم دکتر گفتن که به دلیل اینکه شکم یک باره خالی شده دچار درد در ناحیه دیافراگم و ریه شدی. و البته در اثر تزریق دارو خیلی زود خوابم برد و در ریکاوری که بیدار شدم خبری از درد نبود...

 

راجع به بیمارستان و اتقاقاتش در یادداشت بعدی براتون خواهم گفت به دلیل اینکه به نظرخودم خیلی اهمیت داره. مخصوصا برای مادران باردار.

 

ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد هوچهر کوچولو- مهر 86- شیراز

  شنبه، بیست و هشتم مهر هشتاد و شش، برای آخرین معاینه به پزشکم در شیراز مراجعه کردم. با رضایتمندی به صدای قلب دخترکم گوش فرا داد و از انجام آخرین معاینه برای احتراز از شروع دردهای زایمان سرباز زد. زمان زایمانم را یک یا دوهفته آینده تخمین زده بود. می گفت سر دخترکم کاملاً در لگن قرار دارد و احتمالاً زودتر متولد خواهد شد و شرایطم برای زایمان طبیعی عالیست. ساعات متمادی را برای شنیدن این جمله از دهان پزشکم پیاده روی کرده بودم و شادمانه نتیجه را برای آقای شیر بازگو کردم.

فردای آن روز وقتی آقای شیر به منزل مراجعت کرد، از او خواهش کردم برای خرید آخرین احتیاجاتم برای ساکی که باید با خود به بیمارستان می بردم به بازار برویم. آقای شیر گفت خسته است و فردا برویم. گفتم می ترسم فردا دیر باشد، خندید و گفت: "حرف دکتر جوگیرت کرده هان!" گفتم اما من احساس می کنم که بچه خیلی پایین آمده. به هر حال به بازار رفتیم ساکم را کامل کردم و به لباس های نوزادی که قرار بود محفلمان را سه نفره کند دست کشیدم و آنها را بوییدم، در ساک گذاشتم و زیپ ساک را بستم.

مانند همه شبهایی که در ماه نهم سپری کردم، از ساعت نه به بعد دردهایم شروع شد اما آن شب متفاوت بود و با دیدن لکه های بزرگ خون در ساعت یک و نیم شب دانستم که لحظه موعود فرا رسیده.

آقای شیر را بیدار کردم و با اضطراب به تصمیمی که گرفته بودم اندیشیدم؛ به تنهایی زایمان کردن در شهری غریب، به انتخاب زایمان طبیعی و به نیامدن مادرم و وعده مادرشوهرم که قرار بود بیاید و هنوز نیامده بود و آن شب در راه بود.

آن روزها بی ماشین مانده بودیم و در گیر و دار بد قولی های سایپا روزگار می گذراندیم. آژانس گرفتیم و به سمت بیمارستان روان شدیم و آژانس مورد نظر چیزی نبود جز یک پیکان جوانان مدل سال چهل و هفت که وارد هر دست انداز که میشد، نوزاد به حلقم می آمد و بر می گشت و درد در تمام بدنم زبانه می کشید. به مادرم تلفن کردم و گفتم که بیاید. گفتم که دارم به بیمارستان می روم. تلاش کرد آرامم کند. لرزش صدایم محسوس بود. تلاش می کردم ترسم را بپوشانم اما می دانستم که مادرم تیزبین تر از آن است که بفریبمش. با شکستن صدا در گلویم تلفن را قطع کردم و به سرعت، سیل اشک را که هجوم آوردند به پهنه صورتم پاک کردم تا آقای شیرم را نیازارم.

مادرم بارها خواهش کرده بود که برای زایمان به تهران بروم، چون دبیر بود و نمی توانست مدت نامعلومی به شیراز بیاید و کنارم بماند تا لحظه نامعلوم زایمان فرا برسد گفته بود دست از خیره سری بردارم و با سزارین کنار بیایم تا تاریخ مشخصی داشته باشد و همه خانواده کنارم باشند و به شیراز بیایند. پزشک هم به من گفته بود که از ماه هفتم اجازه جابجایی ندارم و اگر تصمیم به زایمان در تهران می گرفتم تقریباً چهار ماه (دوماه قبل و دوماه پس از زایمان) باید دور از خانه و آقای شیرم می بودم.

به بیمارستان رسیدیم و از همان ابتدا فاصله دردهایم پنج دقیقه ای بود و هر پنج دقیقه به مدت سی ثانیه درد می کشیدم. در آن ساعات نیمه شب، وقتی به سمت اتاقم می رفتم در بیمارستان هیچ کس نبود جز یک پرستار کشیک و یک خانم نظافتچی که چون گفتم می خواهم طبیعی زایمان کنم خندید و من باور نکردم آنچه او با پوزخندش به من رساند؛ همان پوزخندی که می گفت سزارین خواهی شد، اینجا کسی طبیعی زایمان نخواهد کرد! همه را سزارین می کنند!

پرستار معاینه ام کرد و فریادم به آسمان رفت و پرستار مرا کولی خواند و گفت:ساااااکتتتتتتتت، زشتههههههههه!

هر از گاهی که پرستار می آمد از او خواهش می کردم که اجازه دهند آقای شیر را به داخل راه دهند و او پاسخ می داد که ورود آقایان به بخش زنان ممنوع است و من می گفتم اینجا که پرنده پر نمی زند!

از لحظه ای که رسیدم هم پرستار و هم آقای شیر بارها و بارها با پزشکم تماس گرفتند و موبایل دکتر محترم خاموش بود و تلفن منزلش روی پیغام گیر.

تنها یک بار گوشی را برداشته و وعده آمدن داده بود و پرستار فاصله دردها و مابقی شرح حال را به او ارائه داده بود.

بارها به پزشکم گفته بودم :"خانم دکتر! من اینجا تنهام. مادرم نیست. اگه نصفه شب دردام شروع بشه شما می یاید؟" او هم پاسخ داده بود که خواهد آمد. گفته بود فرایند زایمان را نمی تواند تسریع کند و مسیری است که باید به تنهایی بپیمایم و من انتظار داشتم که برای دقایقی بیاید و آنگاه ترکم کند. اما او نیامد تا ساعت نه صبح فردا.

پرستار می گفت دهانه سرویکس هیچ پیشرفتی نداشته و همان دو سانتیمتری است که ابتدا به بیمارستان آمدم. ساعت هشت صبح آمپول فشار به من تزریق کردند تا شاید دهانه سرویکس باز شود. هنگام تزریق، به پرستار گفتم اگر فکر می کنید مرا سزارین خواهید کرد، خواهش می کنم این آمپول را تزریق نکنید و اجازه ندهید بیش از این درد بکشم.

ساعت نه، هدنرس* بیمارستان آمد و گفت قیافه ام برایش آشناست. آمدم توضیح بدهم که در دوران بارداری برای انتخاب شیوه زایمان (سزارین یا طبیعی) و بیمارستان به آنان مراجعه کرده ام که درد شروع شد و صدایم خفه شد و ناگاه بهت زده گفت:" آهان! شما همون خانم خوشتیپی هستی که از تهران اومده بودی؟اصلاً نشناختمت!"  آنقدر درد کشیده بودم که شکلم تغییر کرده بود! یکی از پرستارها به هدنرس گفت: "مادرشوهرش پشت دره و خیلی اصرار داره که داخل بیاد، چه کنیم؟ پزشکش هم هنوز نیومده." هدنرس پاسخ داد: "اینجا اتاق زایمانه، ورود ممنوعه. حالا اگه مادرش بود یک چیزی اما مادرشوهرش نمی تونه بیاد. پزشکش حتی برای یک نظارت کوتاه هم نیومده؟!" به هدنرس گفتم: "مادرم نیست. می شه اجازه بدید مادرشوهرم بیاد داخل؟ " گفت نمی شود.

هدنرس و دار و دسته اش ترکم کردند و من ماندم و کوهی از دردهای بی انتها. هیچ کس نبود و تنها آقای شیر نمی دانم چگونه موبایلم را با یک نظافتچی یا کس دیگر که امروز به خاطر نمی آورم، داخل فرستاد. خواهرم تلفن کرد و پرسید خیلی درد داری؟ گفتم آره و در همان لحظه، موعد درد کشیدن رسید و گوشی را  قطع کردم. هیچ کس آن اطراف نمی پلکید و تنها یک نظافتچی رد شد و فریاد کشیدم کمک! کسی پاسخ نداد. ظاهراً گوششان پر بود از این کمک خواستن ها. به شدت از انتخاب زایمان طبیعی پشیمان شده بودم و به خود لعنت می فرستادم و می گفتم چطور خود را شجاع فرض کردی؟! سایه مرگ را بالای سرم می دیدم. تنها شاد بودم که موبایلم کنارم است و می توانم اگر آخرین لحظات فرا رسید با آقای شیرم وداع کنم. خواستم فریاد بکشم مامان ن ن! اما یادم آمد که بارها مرا منع کرده بود از اینگونه تنها زاییدن و کلمه مامان را خوردم و به جایش گفتم خدایا کمک.

به مادرم اندیشیدم که در دقایقی که مرا به دنیا می آورد در آمریکا بود و همسرش و والدینش تا آخرین دقایق کنارش ایستاده بودند و  من اینجا تنها........ .

ساعت یازده شد و هر یک ربع یک بار می آمدند و معاینات دردناکشان را انجام می دادند و می گفتند بی تغییر است و باز تنها رهایم می کردند. پزشک تنها ساعت نه صبح آمد و گفته بود آمپول فشار به او تزریق کنید و رفته بود.

مامایی آمد و گفت: خانم! شما تنها هستید؟ گفتم بله تنها هستم. گفت: می خوای کمکت کنم؟ اگه کسی کمکت نکنه تا فردا به همین وضعیت می مونی. گفتم ممنون می شم کمکم کنی و به پزشکم اندیشیدم که می توانست به جای این ماما مرا دریابد و تنها ترکم کرده بود بی هیچ حرف امیدوارکننده ای یا کمکی.

ماما  کمک کرد و سرویکس باز شد و گفت حالا پنج سانت باز شده و میشه به متخصص بیهوشی تلفن کنیم. می خواستم مثلاً زایمان بدون درد داشته باشم با تزریق آمپول بی حسی در نخاعم و تا آن لحظه ده ساعت درد کشیده و از ده ساعت دوساعت را با دردهای شدید سپری کرده بودم.

ساعت دوازده ظهر بود و گفتند تا نیم ساعت دیگر دخترکم در آغوشم خواهد بود. ماما آمد و کیسه آب را پاره کرد و ناگاه کفت: بچه مدفوع کرده. کاغذی آوردند تا امضایش کنم و من پیش از این آن را مطالعه کرده بودم و حال میان دردهای بی پایان آن را به دستم دادند تا امضایش کنم. کاغذی که می دانستم در آن نوشته است مسوولیت سزارین را خود به عهده گرفته ام و از عواقبش آگاه هستم و... . پیش از این یک دکتر زنان این کاغذ را به من داده بود تا بخوانم و بدانم تفاوت میان سزارین و طبیعی را. امروز این کاغذ را به بیماری که حال خود را نمی دانست و همسر نگرانش که او هم ناخوانده امضا خواهدش کرد می دادند تا امضایش کند.

مرا به آقای شیر تحویل دادند تا با ویلچیر به طبقه دیگر برای سزارین اورژانسی به اتاق عمل برساند. ده دقیقه روی ویلچیر نشسته بودم تا به اصطلاح اتاق عمل را آماده کنند و یک بار به گمانم از درد بی هوش شدم و با فریاد آقای شیر به خود آمدم که فریاد می کشید کسی نمی خواهد همسرش را از او تحویل بگیرد و من بعدها به این می اندیشیدم که چرا نباید با برانکارد مرا می بردند و   

چطور جرات کردند یک زن زائو را در دقایق واپسین پیش از تولد کودکش، این گونه روی صندلی بنشانند که اگر از دردهای بیمار بیچاره هم که صرفنظر کنیم، هر آن امکان خفگی نوزاد وجود داشت.

آمدند و از من خواستند تا از روی ویلچیر به روی برانکارد بروم. بماند که چه جیغ ها کشیدم از درد این جابجایی اما آنچه روحم را می آزرد، کارگر مردی بود که آنجا کار می کرد و من با لباسی که یقه بسیار بازی داشت باید از روی ویلچیر به روی تخت می رفتم و اینکه مانند یک گوسفند با من رفتار شده بود. در حالیکه از زیر پایم خونابه روان بود و به خود زحمت قرار دادن پارچه ای زیر پای من آبرومند را نداده بودند به خارج از بخش زنان رانده شده بودم. در همین شرایط با آسانسور عمومی به همراه همسرم به طبقه دیگر رفتیم و حتی ساکم را به من ندادند تا از محتویاتش استفاده کنم و همسرم،  مادرش و همان مرد نظافتچی نظاره گر این منظره کریه و توهین آمیز بودند. تنها اشک می ریختم و می گفتم زمین کثیف شد و مادر شوهرم دلداریم می داد.

متخصص بیهوشی بالای سرم آمد و خودش را معرفی کرد و گفت من متخصص بیهوشی شما هستم. شانسش همان بود که نای مشت زدن نداشتم. چون اگر توان مشت زدن داشتم، مشتی حوله صورتش می کردم و می گفتم وقت را بابت معرفی کردن تلف نکن و سریع بیهوشم کن.

به یاد می آورم که تنها فریاد می کشیدم بیهوشم کنید بیهوشم کنید. دکترم بالای سرم آمد و سلام کرد و من تنها با نفرت نگاهش کردم.

پزشک محترم ظلمش را به فنا دادن خون بند ناف کامل کرد. با مرکز رویان برای ذخیره خون بند ناف قرارداد بسته بودیم و چون شیراز مرکز نگهداری نداشت با مشقت بسیار کلمن حاوی خون بندناف را که باید در کمتر از دوساعت بعد از خونگیری به مرکز می رسید، به تهران رساندیم و مرکز رویان اعلام کرد که خون کافی گرفته نشده. از ماه های نخستین درباره بندناف با پزشکم صحبت کرده بودم و سی دی آموزش خون گرفتن را در ماه هفتم به او داده بودم اما در اتاق زایمان کار را به یک پرستار محول کرده بود. از پولی که به هدر رفت که بگذریم یک نعمت تضمین سلامتی بزرگ را از دخترم سلب نمود.

وقتی به هوش آمدم، آقای شیر بالای سرم بود و مرا به اتاقم بردند و باز از من خواستند تا از روی برانکارد به روی تخت بروم و من باز می اندیشیدم که چطور می شد من روی همان تخت می ماندم. باز هم با ناله، روی تخت دیگر رفتم که تنها آنان که تجربه کرده اند می دانند چه دردی دارد این جابجایی. آقای شیر هم فیلم می گرفت از من تا به قول خودش روزی این فیلم ها را به هوچهر نشان بدهد تا بداند قدر مادرش را. آمد بالای سرم و گفت دخترم زیباست اما خیلی سبزه است. هوچهرکم  در اثر فشارها کبود بود و هیچ فکر نمی کردم سفیدی پوست امروزش را ببینم. از من پرسید می خواهم دخترکم را ببینم و من پاسخ دادم نه. ناتوان تر از آن بودم که متحمل این لحظه بزرگ در زندگیم باشم. دیگربار که بیدار شدم دخترکم را خواستم و آن لحظه بزرگ اتفاق افتاد و ثمره آن رنجها را در آغوشم نهادند. سزارین حلقه ای گمشده ایجاد می کند که مادر شدنم را به چشم  ندیدم، تنها کودکی در آغوشم نهادند و گفتند که مادرش هستم. اما امروز آن حلقه گمشده هم در لابلای برگ های زمان گم شده است و من مادرم. مادر هوچهر.

در بیمارستان مریض های اتاق های مجاور به ملاقاتم آمدند. میانشان زنانی بودند که پیش از زایمان در بیمارستان بستری شده و چند روز دیگر برایشان وقت زایمان تعیین کرده بودند. می گفتند صدای فریادهایم را شنیده اند. با فریاد "بیهوشم کنید" بیهوش شده بودم و ظاهراً به همین دلیل با فریاد به هوش آمده بودم. ترسیده بودند و می خواستند از زایمان بپرسند. مادران دلواپسشان هم کنارشان ایستاده بودند؛ مادرانی که خود چندین بار رنج زایمان طبیعی را به جان خریده بودند اما برای سزارین دخترانشان نگران بودند. نگاهی به آنان انداختم و با لبخند گفتم نگران نباشید. شما مادرانتان کنارتان هستند و رو به مادرانشان گفتم شما چرا می ترسید، شما که تجربه چند زایمان دارید! یکی از مادران گفت: شما طاقت ما را ندارید. شما فرزندان پفک و چیپس و روغن نباتی هستید!

 

ساعت چهارعصر مادرم رسید با یک دسته گل و اولین نوه اش را دید. نوه سه کیلو و صد گرمی و چهل و نه سانتی اش را. بی آنکه بداند بارها در دلم صدایش کردم و به او محتاج بودم.

                                        

پس از گذشت دوسال و اندی امروز توانستم آن خاطره تلخ را که پایان شیرینی داشت ثبت کنم. هربار تلاش کردم آن روزها را ثبت کنم اشک مجال نوشتن نمی داد. امروز پیر زمان سختی های گذشته را با فراموشی نرم کرده است و می دانم زایمان کشنده نخواهد بود، اگر پزشک خوبی در کنارمان داشته باشیم. می دانم هراس آور است اما پایانش بی نظیر است

 

والسلام.

 

  پی نوشت: برخی دوستان از اینکه صفحه با مشکل باز میشه و پیغام خطر موقع بازکردن وبلاگ می باد گله داشتند. آیا این مشکل رو همه دارند. کسی پیشنهادی برای رفع این مشکل داره؟ 

 

*headnurse
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد باران کوچولو- تیرماه 88- ایران

نوشتن از زایمان که توی همه ی مراحل داشتن یه فرزند اگه از همه راحت تر نباشه از هیچ کدومش سخت تر نیست کار شیرینیه اما فرصت کمی که بعد از به دنیا اومدن بچه یه مادر داره باعث شده من اینهمه دیر خاطرات زایمانم رو بنویسم

بهتره که خاطرات رو از چند هفته قبل از زایمان برای کسایی که می خوان بچه دار شن شروع کنم

اول اینکه من به خاطر پیشگیری از زردی مخصوص نوزاد از حدود یکی دو ماه به زایمان هر رور دوغ فراوانی نوشیدم و از حدود دو سه هفته به زایمان شروع به خوردن رب انار به صورت روزانه و بعد از ناهار و شام کردم ، همین موضوع باعث شد که باران من حتی اثری از زردی هم نداشته باشه.

بعد هم اینکه من با توجه به قابل کنترل بودن شرایط و زمان در حالت زایمان سزارین و اینکه با توجه به اطلاعاتی که در دوره بارداری کسب کرده بودم میدونستم که بیمارستانها به زنانی که مشغول زایمان طبیعی هستند زیاد اهمیت نمی دن و توی اون فشار شدید روحی و جسمی این موضوع خیلی تاثیر منفی در روحیه قبل و بعد از زایمان مادرها می گذاره تصمیمم برای زایمان سزارین قطعی بود و تنها در حالتی می خواستم طبیعی فارغ بشم که کودکم زودتر از من تصمیم به اومدن به دنیا بگیره که البته این اتفاق رخ نداد و من روز پنج شنبه بیست و پنجم تیرماه هشتاد و هشت در حالی که سی و هشت هفته و چهار روز از عمر بارداریم می گذشت از ساعت هفت صبح به همراه همسرم و مامانهای هر دوتامون رفتیم بیمارستان.

با اینکه من نفر اول عمل سزارینی های خانم دکترم بودم به علت مشغله های فراوان ایشان به عنوان مشهورترین پزشک زنان شهر ما تا ساعت 12:30 هیچ خبری نشد و تازه اون ساعت منو برای وصل کردن سوند و سایر مراحل ابتدایی عمل صدا زدند. راستش اینه که بسیار زیاد دلشوره انتخاب نوع بیهوشی رو داشتم و دلم می خواست به هر نحوی شده بیهوشی من کامل باشه چون دوستی داشتم که به علت عدم مراقبت پس از بیهوشی اسپاینال متاسفانه فلج شده بود و خلاصه بعد از یه جراحی مغز مجددا توانایی حرکتی خودش رو بدست آورد.

در کل هر کسی رو که توی اتاق عمل میدیدم فکر می کردم مسوول بیهوشیه و ازش می خواستم که نوع بیهوشی رو با من هماهنگ کنه

تا اینکه بلاخره بعد از خوابیدن من روی اون تخت و کلی ارضا کردن حس جستجوگری خودم ، سرو کله کمک جراح من که یه آقای بسیار پرانرژی و شاد بود پیدا شد و وقتی با اون راجع به نوع بیهوشی حرف زدم سعی کرد که منو متقاعد کنه که این نوع بیهوشی به نفع هر دو مونه(من و کودکم)

باز هم قانع نشدم و وقتی متخصص بیهوشی اومد ازش خواستم که منو کامل بیهوش کنه و گفتم که عطای دیدن کودکم رو در لحظات اول به دنیا اومدنش به لقاش می بخشم ولی ایشون همچنان مصر به اجرای روش اسپاینال بود و یک بند از مزایای این روش می گفت

راستش الان یادم نیست که چیا می گفت ولی توی اون لحظه قانع شدم و پذیرفتم که منو از کمر بیهوش کنند ، شاید توی اون لحظه شنیدن اینکه ستون فقراتم مثل ستون فقرات ورزشکارهاست باعث شد که اصلا دردی برای تزریق احساس نکنم و وقتی که گقت پاتو روی تخت حرکت بده و نتونستم، مطمئن شدم که بی حسی صورت گرفته.

توی همین گیر و دار بود که خانم دکتر اومد و بعد از یه سلام و احوالپرسی عمل سزارین شروع شد.

یادمه که منتظر بودم بچه ام رو سر و ته بگیرن بالا وبزنن پشتش که گریه کنه و به همین خاطر چشم از بالای پارچه سبزی که حائل میان من و دکتر و دستیارش بود بر نمی داشتم ولی این اتفاق نیفتاد ساعت یک و نیم ظهر توی یک لحظه صدای گریه شدید یه بچه توی اتاق پیچید و من با تمام وجودم گفتم قربون صدات برم.

خانم دکتر سرکی از پشت پارچه سبز کشید و به عنوان اولین نفر بهم تبریک گفت صدای گریه میومد و سرپرست ماماهای بیمارستان که دوست من بود مشغول فیلمبرداری از کوچولوی تازه به دنیا اومده بود بلاخره آوردنش نزدیک من و توی همون گریه من از پیشونی قشنگش یه بوس ناز کردم و بر خلاف تمام مادرها که توی این لحظه می پرسن بچه سالمه یا نه من پرسیدم وزنش چقدره؟

نمی دونم چرا ولی شک نداشتم که خدا یه کودک سالم و زیبا بهم هدیه می‏ده

توی اون لحظه دیدن ابروهای کمانیش و شنیدن اینکه دوستم به پرستاری که باران بغلش بود می گفت چقدر نازه کلی بهم مزه داد.

بعد از اون یه مرفین بهم تزریق کردن و توی ریکاوری حدود نیم ساعت منتظر موندم

حالتی شبیه خلسه داشتم صدای گریه یه کودک هفت هشت ساله که برای جراحی توی اتاق ریکاوری بود رو میشنیدم و نمی شنیدم

بعد از اون منو برای استراحت به اتق خودم بردن نفر اولی که بعد از بیرون اومدن از محیط اتاق عمل دیدم و پیشم اومد امین بابای باران بود بعد کم کم همه اومدن از مامان خودم و امین گرفته تا باباهامون خواهرها و خاله های من و برادر امین

انتقال از تخت ریکاوری به تخت خودم هم بدون هیچ دردی انجام شد و امین برای گرفتن بچه به قسمت اطفال رفت و نوگل منو آوردن

تقریبا حواس همه به بچه جلب شد و برای چند دقیقه ای من فراموش شدم( اتفاقی که این روزها خیلی بیشتر میفته و به محض ورود من به هر جایی فقط صدای قربون صدقه باران رفتنه که به گوش میرسه و کمتر کسی یادش میمونه که با من و امین هم سلام و احوالپرسی کنه ).

به توصیه متخصص بیهوشی تا 5 ساعت بعد از جراحی اصلا حتی سرو رو هم حرکت ندادم و نخستین شیردهی من به مدد مامان صورت گرفت.

بعد از عمل تا حدود 12 ساعت هم هیچی نخوردم و ننوشیدم و آغاز نوشیدن رو کم کم و با قاشق و به کمک مامان انجام دادم که بسیار هم لذت بخش بود.

تا اینجای قضیه خبری از درد نبود که یکباره دو تا از بهیارهای بخش اومدن وبرای تخلیه کامل رحمی شروع کردن به فشار دادن شکمم که بسیار دردناک بود و کودک نازم از صدای جیغ بنفش من از خواب پرید.

در کل اون شب باران اصلا بیدار نبود و من با نوک انگشت تا صبح پیشونی و بینی نازش رو نوازش می کردم.

صبح روز جمعه بیست و ششم تیرماه دستور بلند شدن از روی تخت صادر شد که تقریبا دردناکترین مرحله زایمان من بود برخاستن و دور زدن توی اتاق و دستشویی رفتن یه پروسه دو ساعته همراه با درد و اشک بود.

توی این مدت همش ترسم از این بود که پله های خونه رو چطور با این درد بالا برم که خوشبختانه توصیه یکی از دوستان در مورد استفاده از شیاف دیکلوفناک برام بسیار موثر واقع شد و پس از ترخیص به آرامی اما راحت پله های زیاد خونه رو بالا رفتم.

باران هم برای اولین بار به کمک بابایی قدم به خونه خودش گذاشت.

بدترین و دشوارترین قسمت زایمان به نظر من بعد از این مرحل رخ داد و اون هم آغاز شیردهی بود.

با وجود تلاش من برای اینکه باران کل محدوده مورد نظر رو بمکه دچار شقاق وحشتناک سینه شدم و تا حدود سی روز شیردهی برام مصیبت بارترین کار دنیا بود که البته کرمهای شقاق اصلا موثر نبود و تنها چیزی که درمان زخمهای منو کمک کرد استفاده از کره بعد از هر بار شیردهی بود.

برای اونایی که این روزها باردارند هم باید بگم که عدم دوشیدن شیر توی سه چهار روز اول بعد از زایمان ممکنه باعث تورم شدید سینه بشه پس دردش رو بجون بخرید و توی حمام حتما سینه هاتون رو آروم آروم بدوشید.

برای اونایی هم که روزهای نخست بچه داری رو تجربه می کنند و مثل من فکر می کنند سخت ترین کار دنیا رو دارند و حتی گاهی اوقات فرصت رسیدن به حیاتی ترین نیازهاشون رو ندارند بگم که نگران نباشید کم کم شرایط رو به بهبود می‏ره و روزهای بیشتر لذت بردن از این هدیه های زیبای بهشتی خیلی زود فرا میرسه.

پایان

 

 

 

ممنون از نسرین عزیز، مامان باران کوچولو برای ارسال این خاطره قشنگ و بیان تجارب‏شون.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد روژینا و شاینا کوچولو، فروردینی‏های 86 و 88. ایران

تولد روژینا

من زماني روژينا رو باردار شدم که 2 سالي از سقط جنينم در هفته 13 ام بارداري مي گذشت بنابراين نگراني از دست دادن اين بچه  ازهمون ابتداي بارداري همراهم بود و اين نگراني وقتي بيشتر شد که بعد از يک زمين خوردن در هفته 20 ام متوجه شدم که در بيشتر مواقع لباس زيرم خيس مي شه  و از اونجايي که مايع دفع شده بي رنگ و بي بو بود  دکترم به سوراخ شدن کيسه آب مشکوک شد و براي همين به من استراحت مطلق داد.

 من مدت 20 روز رو استراحت کردم اما بي فايده بود و اين خيس شدن ها ادامه داشت در اين   مدت دائما سونو مي شدم تا از وضعيت آب دور جنين مطلع بشند که خدا رو شکر هميشه مقدارش کافي بود اما دکترم دائم به من  خوردن مايعات بيشتر و استراحت را تذکر مي داد تا اينکه تصميم گرفتم دکترم رو عوض کنم چون واقعا  دلشوره و نگراني من رو ول نمي کرد با توصيه يکي از دوستان که رزيدنت زنان بود به يکي از استاد هاش معرفي شدم و روزي که به مطب اين دکتر رفتم به محض اينکه وضعيتم رو فهميد  گفت که بايد فورا به بيمارستان برم و اونجا برام تست فرن رو انجام بدهند ,

 تست فرن يک  آزمايش است و به اينصورت است که از ترشحات دهانه رحم نمونه مي گيرند  تا ببينند که مايع دفع شده از کيسه آب است يا نه . خلاصه من شبانه به اونجا رفتم و از اونجايي که خانوم دکتر بهم گفته بود که در صورتيکه جواب تست مثبت بود بايد تا پايان بارداري بستري بشي واقعا دلشوره عجيبي داشتم اما خوشبختانه جواب تست منفي بود و من باخوشحالي به خونه برگشتم اما.. اين خوشحالي خيلي ادامه پيدا نکرد چون وقتي با جواب آزمايش به دکتر  مراجعه کردم گفت که با این نتیجه نمی تونیم خیلی مطمئن باشیم چون شاید  کيسه آب نيست و  ممکن است که در لحظه اي که اين آزمايش انجام شده تو ليکي نداشتي بنابر اين باز هم استراحت و دوباره انجام تست فرن .

وقتي که جواب تست دوم هم منفي بود دکتر اجازه داد که برگردم سرکارم البته بصورت نيمه وقت و توصيه کرد در زمانيکه احساس مي کنم دفع آب دارم فورا به بيمارستان برم و تست فرن رو انجام بدم . من بصورت نيمه وقت کارم رو شروع کردم و نامه خانوم دکتر که براي انجام تست بود هميشه همراهم بود و يک روز هم براي بار سوم تست رو انجام دادم و باز هم جواب منفي بود اما آب ريزش من همچنان ادامه داشت اما من ديگه تصميم گرفته بودم که استرس و نگراني رو از خودم دور کنم و خيلي به اين مسئله فکر نکنم   .

من در پايان هفتۀ  38 ام  براي سزارين به بيمارستان رفتم خيلي مايل بودم که زايمان طبيعي داشته باشم اما با استرسي که دراون دوران داشتم بنا به نظر پزشکم سزارين برام بهتر بود در 4 ام فروردين 86 ساعت 8 صبح سزارين شدم ودخترکم با وزن 3.250 و قد 49 بدنيا اومد خوشبختانه عمل بسيار راحتي داشتم و خوشحال بودم که دوران حاملگيم با او ن همه ناراحتي هاي گوارشي و استرس و نگراني مربوط به ليک  کيسه آب به پايان رسيده است

و البته هيچوقت فکر نمي کردم که  يکسال و سه ماهه بعد دوباره باردار بشم . راستی این رو بگم که تا پایان بارداری دکتر هیچوقت با اطمینان به من نگفت که این آبریزش از کیسه آب نیست و همیشه به این موضوع مشکوک بود فقط وقتی من این مسئله را در بارداری دوم هم تجربه کردم مطمئن شدیم که این مربوط به ترشحات آب مانندی است که بعضی خانومها در دوران بارداری دارندو اینکه تشخیص آن از لیک کیسه آب کار آسونی نیست .

 تولد شاینا

زمانيکه شاينا رو باردار شدم نمي دونستم بايد خوشحال باشم  يا ناراحت از طرفي هميشه از دو بچه پشت سر هم خوشم مي اومد اما خب همسرم با داشتن بچه دوم مخالف بود چه برسد به اينکه پشت سرهم باشند و این بارداری ناخواسته در واقع برای من رسیدن به  یک خواسته ام  بود بدون دردسر و چک و چونه و از طرفی هم دخترکم هنوز خیلی کوچولو بود.

 در ضمن ما  یک مسافرت خارج از کشور رو پیش رو داشتیم که همیشه فکر می کردیم آیا با یک بچه کوچولو  کار درستیه یا نه و حالا می شد با یک بچه کوچولو و یک زن حامله بد ویار ! اما خوب مسئله ای بود که پیش اومده بود  و کاریش نمی شد کرد  . من تقریبا تا هفته 16 بارداری رو مبهوت و افسرده و گیج   بودم  اما خوب با بهبود نسبی  وضعیت جسمیم  وضع روحیم نیز بهتر شد و  یواش یواش  دیگه از حضور غافلگیرانه این دختر کوچولوم هم خوشحال بودم .

 دوران بارداریم با دفعه پیش خیلی فرق می کرد من که در بارداری قبلی سنگین ترین چیزی که بر می داشتم کیف پولم بود اینبار با وجود یک بچه نو پا در خانه  وضعیتم خیلی فرق می کرد  بغل کردن دائم روژینا و دنبالش از این ور و اونور رفتن و بیداریهای شبانه واقعا خسته ام می کرد اما خوب با کمک اطرافیان و لطف خداوند این دوران به پایان رسید و من در پایان هفته 39 ام در تاریخ 8 فروردین 1388 در ساعت 6 صبح  سزارین شدم و دخترکم با وزن 3 کیلو  و قد 50 به دنیا اومد من ایندفعه به خواست خودم بیهوشی اسپاینال شدم  یعنی از کمر به پایین تا تجربه ناب دیدن فرزندم را در لحظه بدنیا امدن داشته باشم و واقعا که تجربه زیبایی بود اما چیزی که باعث میشه اینکار را به هیچکس توصیه نکنم سردرد وحشتناکی بود که از فردای عمل گرفتم و کم کم به گردن و پشتم سرایت کرد و  به مدت 10 روز ادامه داشت و در این مدت من استراحت مطلق بودم و این مسئله با وجود یک بچه ای که باید شیر می خورد و یک بچه ای که مات و مبهوت به قضایای دور و برش خیره مونده بود و احتیاج به آغوش مادرش داشت کار خیلی سختی بود اما خوب هرچه بود  گذشت و من بعد از 10 روز سرپا شدم و تونستم مراقبت از کوچولوهام را به عهده بگیرم .

راستی مسافرتی هم که داشتیم رو د رهفته 10 ام بارداری رفتیم و نمی دونم از دعاهای مادرم بود یا تغییر آب و هوا که من اون هفته را با کمترین ویار و دخترکم با بهترین رفتاری که میشه از یک بچه 1 سال و 3 ماهه انتظار داشت گذروندیم .

پایان

 

 

ممنون از مادر خانومی، مامان روژینا و شاینا برای ارسال خاطرۀ قشنگ و البته پرماجرای تولد کوچولوهاشون.

برام جالب بود که روژینا و شاینا، هر دو تو یک ماه به دنیا اومدند.

پی نوشت: ببخشید که فونت این پست هماهنگ با بقیۀ پستها نیست. تلاش زیادی کردم ولی نمی دونم مشکل دقیقاً از کجاست

 

 

 



[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد امیر پارسا - تیر 88- تهران

سلام
اینم خاطره تولد پسر منه از دید من!
 البته نمي دونم از دید پسر چگونه بود و چطور اين لحظات رو سپري کرد ولی خدا رو شکر که سالم اومد تو بغلم.
روز جمعه  ۵ تیر 88 تولد پسرعمه علیرضا بود و ما دعوت بودیم رستوران مروارید  خلاصه شام رو خوردیم و اومدیم خونه دیدم پسرم اصلا حرکت نداره بطوریکه همیشه بعد از خوردن غذا کلی حرکت میکرد ولی اونشب!!!!
تا صبح رو با هزار تا فکر ناجور گذروندم فردا هم بهمین منوال گذشت و امیرپارسا هیچ حرکتی نداشت باباش هم دیر وقت اومد خونه دیگه وقت دکتر رفتن نبود ولی فرداش منو برد گذاشت خونه مامانم اینا که بهم برسن و استراحت کنم گفت حتما پسری خسته شده منم رفتم اونجا ولی استراحت نکردم رفتم خرید تا زودتر نی نی بیاد پائین بلکه دنیا بیاد آخه دکترم گفته بود باید زیاد بری پیاده روی ولی امیرپارسا تکون نخورد داشتم از استرس می‏مردم ...

شوشو ساعت ۶ اومد رفتیم یه بیمارستان دولتی بغل خونه مامان اینا که اگه مشکلی بود برم بیمارستان خودم خلاصه اونجا چک کردن و  با دستگاه  صدای قلب پسرم  اندازه گرفتن و گفتن ضربان قلبش افت شدید داره و باید همین الان بستری شی من گفتم من نمیخوام اینجا زایمان کنم بیمارستان آتیه وقت دارم ولی گفتن نمیشه از اینجا بری مگر اینکه شوشو رضایت بده که اگه مشکلی پیش اومد بر عهده خودتونه خلاصه شوشو اومد رضایت داد و ما رفتیم بیرون و بدون اینکه بریم خونه سریع رفتیم بیمارستان آتیه شانس ما ترافیک هم زیاد بود خلاصه حوالی ۱۰ شب رسیدیم اونجا صدای قلب پسرم و چک کردن و با دکترم تماس گرفتن.

 دکتر گفت بستری شه من هم ساعت ۸ صبح میام برای سزارین ولی تا صبح دستگاه بهش وصل باشه که مشکلی پیش نیاد!!!!
خلاصه من بستری شدم و به بابای امیرپارسا گفتن برو و ۸ صبح اینجا باش اونم رفت و کارهای بستری من از قبیل آنژیوکت و سرم و آمپول بتا تزریق شد و دوباره رفتم زیر دستگاه...
قلب امیرپارسا دچار مشکل جدی شد ضربانش میرفت رو ۶۰ و یهو میرفت رو ۱۸۰ پرستار سریع با دکترم تماس گرفت و گزارش داد خانم دکتر هم گفت حتما بند نافش دورش پیچیده ببرید اتاق عمل منم تا ۵ دقیقه دیگه خودمو میرسونم خیلی ترسیده بودم آخه نی نی گل یکی از دوستام هم  هم این مشکل براش پیش اومد و قبل از رسیدن به اتاق عمل نی نی فوت شد!!!!
همش از خدا کمک میخواستم یه لحظه به خودم مسلط شدم و همه چیز رو به خودش سپردم به شوشو زنگیدم که برو دنبال مامانم و بیائید من باید برم برا سزارین حالا پسرم خوب نیست!
منو بردن اتاق عمل تا خوابیدم رو تخت دیدم دکترم هم اومد و داشت آماده میشد با من کلی شوخی کرد تا روحیه ام عوض شه ساعت ۲۳:۳۰ بود گفت دوست داری نی نی ۷ تیر باشه یا ۸ تیر گفتم ۷ تیر رو به پرستارها با لحن شوخی گفت خانمها بجنبید که نیم ساعت بیشتر وقت نداریما!!!!
اونها هم خندیدند یهو یه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و سلام علیک کرد گفت شاغلی گفتم بله آآآآآیییییییییی از آنژیوکت یه آمپول تزریق شد نمیدونستم چیه تا اومدم سوال کنم پرسید کجا کار میکنی گفتم اییییرررااااانننسسسسسللللللل.....
دیگه هیچی نفهمیدم!
وقتی بهوش اومدم که یه خانمی میگفت خودتو بلند کن برو رو اون تخت  فقط یادمه خیلی درد داشتم و همش ناله میکردم تا یه ترامادول برام تزریق کردن هنوز چشمام هیچ جا رو نمیدید فقط دیدم دو سه نفر برام دست تکون میدن سعی میکردم ببینم اونها کین! مامانم بود شوشو بود و مادرشوهرم که تازه فوت شده انگار داشت بهم تبریک میگفت!
همون لحظه امیرپارسا رو آورن بهش شیر بدم نمیتونستم ببینمش  فقط انگار یه فرشته کنارم خوابیده و داره شیر میخوره  داشتم فکر میکردم که چی شده و من کجام تا ۱۰ دقیقه تو همین حال بودم تا فهمیدم که این پسر منو و من مامان شدم
مامانم گفت هیچکس بیمارستان نبوده و وقتی ما رسیدیم امیرپارسا دنیا اومده بوده فرداش که دکی اومد بهم سر بزنه گفت بند ناف ۳ دور دور بدنش پیچیده بود یه دور دور سینه یه دور دور شکم و یه دور دور جفت پاهاش تازه فهمیدم چرا ناخن پسرم تو ساعتهای اول بعد از تولد کبود بود و پاهاش هم کبود بود خدایا شکرت که به موقع همه چیزو درست کردی و پسرم سالم اومد تو بغلم.
راستی نی نی من وزنش ۳۶۰۰ گرم و قدش هم ۵۲ بود.

 

پایان

 

مرسی از ارسال این خاطرۀ خوب و خدا رو شکر که همه چی به خوبی  و به سلامت پیش اومده و گذشته

پی نوشت: مدتهاست تولد کوچولوهای جدید تو پستهای این وبلاگ اعلام نشده. دلیل مهمش  اینه که من زمانی متوجه شدم که مدت زیادی از زمان تولد گذشته و من فقط به تغییر نام وبلاگ تو لیست کنار صفحه اکتفا کردم. اخیراً دوتا خبر تولد داریم. یکی تولد محمد پارسا کوچولوپسر مریم، و دیگری هم خواهر دار شدن ساراکوچولو ی مامان هنا، یکی از موثرترین مدیران این وبلاگه که  با کمکها و نظرات خوبش این وبلاگ رو حمایت میکرد. تبریک میگم به هردوی این مامانها تولد کوچولوهای شیرینشون رو و آرزوی سلامتی و روزهای خوش میکنم براشون .

از لیست کنار صفحه، کسی خبری از مهدیه و فاطمه و مهشید و ... مامانهای منتظر نی نی داره؟


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شازده کوچولو-بهمن 87- ایران- قسمت دوم و پایانی

...

احساس خوشایندی نبود، بخصوص که حامی هم باید تنهام میذاشت. یکباره تمام خستگی ای رو که از صبح با ذوقی که داشتم حس نکرده بودم توی تنم احساس کردم. اشکام ناخوداگاه سرازیر شدن و با دیدن پدر و مادرو خواهر و مادر حامی و خالم توی راهرو بیشتر و بیشتر جاری شدن. توی اتاق عمل واسه دلداری به خودم و قبول اینکه ، اگر امید صبح تا الان من واسه زایمان طبیعی که به اینجا ختم شده تقصیر من نبوده و من تلاش خودم رو کردم، زمان بسیار کمی داشتم.

آخرین دوز اپیدورال من ساعت 5 تزریق شده بود. چیزی که روحیه منو دو چندان در آخر کار تضعیف کرد گازی بود که با ماسک اکسیژنم بدون هماهنگی با من برام گذاشتن و باعث شد من چیزی رو حس نکنم. قبل از اینکه بیهوش شم فک کنم پامو به تخت بستن و جای برش رو زیر شکمم حس کردم اما دردی رو نه .ماسک رو که گذاشتن فقط صدای نفس هامو میشنیدم. میدونستم بیمارستانم اما نمیدونستم چرا . نزدیک سقف شناور بودم و با سرعت از همه اتاقها و راهرو ها عبور میکردم...نمیدونم چقدر طول کشید تا صدای گریه یه بچه رو شنیدم . یادم اومد که بخاطر یه بچه اومدم بیمارستان . اما مطلقا فکر نمیکردم بچه خودمه. یک آن سر یک بچه رو دیدم اون هم نه واضح بلکه مثل یه انیمیشن و سرش چند برابر هیکلش بود.

توی این برزخ بودم که این بچه منه یا نه . میخواستم فک کنم و به یاد بیارم اما نمیتونستم . انگار وجودم دوگانه شده بود. یکی توی وجودم بود که میدونست این بچه سیاه با این سر مال منه و خود دیگری توی وجودم اصلا از وجود بچه بیخبر بود و سعی میکرد بفهمه که این بچه مال کیه و چرا من بخاطرش اومدم بیمارستان. بعد که فیلم ها رو دیدم ، دیدم که سر پسر نه سیاه بلکه سرخ منو بعداز تولد درحالیکه بشدت گریه میکرد کنار سر من گذاشتن و اون عزیز من وقتی اومد کنار من آروم شد. و من به سختی توی فیلم چشمم رو یه لحظه باز کردم و .... حسی که توی اون لحظه داشتم رو هم که وصف کردم. بار بعدی که به هوش اومدم توی ریکاوری با صدای حامی بود و اینکه همه چیز یادم اومد و گریه بی اختیارم که حس میکردم بچم شکل اون چیزیه که دیدم و میخواستم ببینمش تا مطمئن شم که همه دارن راست میگن که سالمه و سرش چند برابر هیکلش نیست.

خلاصه شازده ما ساعت ۶ عصر با وزن ۳کیلو ۹۲۰ گرم و قد ۵۲ سانت بعر از ۲ روز تاخیر بدنیا اومد.

 

خلاصه بعد از اینکه به اتاق خودم منتقل شدم و همراهانم که از صبح اومده بودن رفتن ، (بجز مامانم که شب موند) و بعد از شیر دادن به پسرم تقریبا از بیخوابی و خستگی غش کردم . تا صبح درد خاصی نداشتم و صبح  چون احساس دستشویی داشتم خودم با کمک مادرم و حامی پایین اومدم و تا دستشویی رفتم . واما از سختی های سزارین که بعضی میگفتن داره و بعضی نه ، من جز اون دسته بودم که بسیار اذیت شدم . تا روز دهم از سوزش بخیه ام گریه میکردم و توی این ده روز نقاهت و با هربار بلند شدن که نفسم میگرفت فکر میکردم که دیگه مثل سابق نمیشم . شاید یه دلیل ناراحتی من از خوب نشدنم این بود که از خیلیا شنیده بودم که روز سوم خوب شدن و فک میکردم منم باید 3 روزه خوب شم. اون دختری رو به یاد میاوردم که میگفت سزارین براش به راحتی یه دندون کشیدن بوده!

در نهایت من بارداری بسیار راحتی داشتم و زایمان بسیار سختی. تا روز آخر بارداری تریدمیل زدم و هیچ ویاری نداشتم و هیچ مشکلی بجز خستگی و سنگینی وانتظار 3 هفته آخر که بیتابم کرده بود.

بعد از زایمان تا 10 روز نتونستم پسرم رو بغل کنم. و این مادرم بود که مثل یه فرشته از من و پسرم مراقبت کرد تا هفته سوم  کاری بجز شیر دادن انجام ندادم.

 

الان که 2 ماه و نبم از اون روزها میگذره ، کاملا سرحالم .

چند تا توصیه هم دارم واسه اونایی که قراره مامان شن  و مامانای جدید( اینا موردایی هست که واسه خودم پیش اومد)

از همون ماه های اول تا روز آخر یا کرم یا روغن زیتون رو برای جلوگیری از ترک استفاده کنید، خیلی موثره

اگه سر سی نه هاتون روزای اول شیردهی درد گرفت از رابط استفاده کنید

کالری بیش از چیزی که توصیه شده مصرف نکنید.

ورزش یادتون نره

اگه دچار یبوست خیلی حاد شدید روزی 2بار خاکشیربا شکر یا 3قاشق عسل درروز چاره سازه

شیردوش برقی مارک مدلا حرف نداره

اگه بعداز زایمان بدنتون همچنان خشک بود بدکترتون بگید حتما

 

اگه بازم چیزی به ذهنم رسید باهاتون در میون میذارم

پایان

 

 

مرسی از بهار عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ پرفراز و نشیب.

 

 

خبر جدید: ترمه ، دختر کوچولوی مهساهم به سلامتی  چند روز پیش به این دنیا پا گذاشته و پدرو مادرش رو از  انتظار دیدنش خارج کرده.  به مهسا تبریک میگم و آرزوی سلامتی و  خوشی میکنیم براشون.

 

پی نوشت خبری: الان من بین وبلاگهای مامانهای منتظر نی نی که میگشتم، متوجه شدم که:

 مهرنوش، پسر کوچولوش رو به اسم امیرسام، روز دهم فرودین به دنیا آوردند.

درسا، دختر کوچولوی پرستو،هم روز هفتم اردیبهشت به دنیا آمدند

ضمن اینکه تبریک میگم بهشون، تولد کوچولوهای نازشون رو، بابت تاخیر در اعلام این اخبار پوزش میخوام.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شازده کوچولو-بهمن 87- ایران- قسمت اول

بعد از مدتها انتظار و استرسی که هفته آخر بدلیل سفر دکترم واسم پیش اومد ، شازده پسر ما شب شنبه 26 بهمن مصادف با 14 فوریه 2009 .درست شب ولنتاین آمادگی خودش رو واسه ورود به این دنیا با پاره کردن کیسه آبش رسما اعلام کرد. ساعت 3 شب. و این در حالی بود که صبح جمعه طی تماسی که با دکترم که همونروز از سفر برگشته بود داشتم قرار بود یکشنبه برم مطب تا وضعیت شازده بررسی و تصمیم گرفته شه. چرا که 24 ام 40 هفته من تمام شده بود.

اون شب ساعت 2 خوابیده بودیم و ساعت 3 خروج یه مایع از بدنم بیدارم کرد . شدتش به حدی بود که حس کردم با بلند شدن و رسیدن به دستشویی همه جا خیس خواهدشد. بالاخره بلند شدم و بعدش هم حامی رو صدا کردم و سعی کردم به آرومی بهش بگم.  دیگه به خودم مسلط شده بودم . از حامی خواستم دوش بگیره خودم قبل از خواب دوش گرفته بودم. خلاصه تا آماده شدیم ومثل رفتن به مهمونی خودمون رو آماده کردیم وتا موهامون رو اتو کشیدیم شد ساعت 4.

بیمارستان که رسیدیم سریع منو بستری کردن و کارای پذیرش انجام شد. اما بجز حامی اجازه نمیدادن کسی توی اتاقم بیاد. در نتیجه بابا و خواهرم برگشتن خونه ولی مامانم نه. اتاق ما یه تخت داشت با 2 تا صندلی و 3تا قاب عکس خوشگل از بچه های خوشگل. ویه دستشویی. تا بستری شدم دستگاه کنترل قلب جنین و انقباضات رو به شکم من وصل کردن و یه پرستار سرم به دست من وصل کرد که تا یک هفته بعد دست من بابت ورمش ناکار شده بود.  تا ساعت 6 که حامی درگیر گرفتن اتاق و کارای دیگه بود منم گذشت زمان رو حس نکردم.  6:30 از حامی خواستم بره توی اتاقی که برای بستری من گرفته بود استراحت کنه . چون اتاقی که بودیم جای استراحت واسه اون نداشت و میدونستم که هردومون به انرژی اون احتیاج داریم و اون هم مثل من شب فقط 1 ساعت خوابیده بود. اون رفت و ساعت 10:30 درحالیکه دردهای من شروع شده بود برگشت .

 در این فاصله مامای همکار دکترم 2 بار اومد و سعی کرد که آب باقیمانده کیسه آب رو به زور خارج کنه که بدترین دردهای اون روزم بود و هنوز هم نفهمیدم که دلیل این کار غیر انسانی که جایی مشابهش رو نخونده بودم چی بود و آیا این کار تاثیری در زمان روند زایمان داشت یا نه. وقتی حامی اومد یه ملین بهم دادن و با کمک حامی تا دستشویی رفتم. دردهام ساعت 11 داشت شدید میشد که ماما گفت 3.9 دایلایت شدی و میتونی واسه اپیدورال بری. رفتم توی اتاق زایمان و دکتر بیهوشی اومد با 2 نفردیگه که نفهمیدم همکارش بودن یا دستیارش. در هرصورت خواستن واسم توضیح بدن که چطوریه و باید چکار کنم که وقتی دیدن همه رو میدونم، خلاصه گفتن.

ازم خواستن که وقت تزریق آمپول بی حسی تکون نخورم که من هم گفتم باشه . غافل از اینکه پریدن ناشی از آمپول دست خود آدم نیست. بعد از اون تزریق اپیدورال رو دیگه حس نکردم. اما نمیدونم بخاطر شوک تزریق اول یا بدلیل حساسیت به اپیدورال قبل از اینکه چسب های ملحقات اپیدورال رو بزنن ، فشارم افتاد و واسه مدتی که نمیدونم چقدر بود چیزی رو حس نکردم. یه وقت صدای دکتر رو شنیدم که میگفت صدامو میشنوی خانوم .... و من دیدم که ماسک و یه دستگاه دیگه به بازوم وصله و صدای ماما رو شنیدم که میگفت ضربان قلب بچه افت پیدا کرده...

 نمیگم نگران نشدم اما یه حس عجیب داشتم که خدا مراقب پسرم هست. کسی که تمام این راه با من بوده و حضورش رو بیشتر از همیشه تو زندگیم حس کرده بودم. بالاخره ضربان قلب پسرکم از  110و115 به 130 و 140 رسید و خیال همه رو راحت کرد.چسب ها رو برام زدن. واسه برگشت به اتاقم اما منو با ویلچر بردن. اصطلاحی که بچه های سایت بکار بردن که دنیا بهشت شد عین واقعیت بود. دیگه از درد و حتی درد خالی کردن آب کیسه آب هیچ خبری نبود. تا عصر به من یه سری آمپول دیگه تزریق کردن که نمیدونم اکسی توسین بود یا چیز دیگه. اما قطعا واسه تسریع روند زایمان بود. توی این مدت وضعیت انقباض ها رو میدیدم و صحبتهای کلاس بارداری و خاطرات بچه هایی که از درد این انقباض ها گفته بودن رو به یاد میاوردم . چرا که این شبهای آخر 2باره و 3باره و 4 باره اونها روخونده بودم. جمله های لیلی و نونوش و بقیه ای که این دردهایی که من فقط پرینتش رو میدیدم رو تجربه کرده بودن با خودم مقایسه میکردم. اما ناراضی نبودم . توان تحمل این همه درد رو در خودم نمیدیدم. هرچند که اونهایی که این انقباض ها رو حس کردن رو از خودم قویتر میدیدم.

از ساعت 3 دهانه رحم من 10 سانت باز شد. و این وقتی بود که دکترم هم اومد . و با هماهنگی با ماما از مسئول موسسه رویان هم خواسته بودیم که 3:30 بیمارستان باشه که البته از تاخیری که بعد پیش اومد شاکی بود و دکتر و مامای من هم که رویان رو قبول نداشتن اصلا به اعتراض های اون توجهی نکردن. ساعت 4 منو بردن اتاق زایمان درحالیکه سر پسرم هنوز بعد از یکساعت در کانال زایمان قرار نگرفته بود. تنها پیشرفتی که باعث امیدواری شده بود که منو بردن اون اتاق این بود که از وضعیت منفی یک سر پسرم اومده بود روی صفر ( این اصطلاح خودشون بود) درحالیکه گویا برای شروع زایمان ، سر جنین باید در وضعیت مثبت دو قرار بگیره . که این اتفاق تا ساعت 5:30 نیفتاد .

توی این مدت من که انقباض ها روحس نمیکردم اما دکترم و حامی با شروع انقباض ها از روی دستگاه از من میخواستن که پوش کنم. وضعیتم رو هم 2 بار به حالت پهلو تغییر دادم که سر پسرم توی این وضعیت موقع پوش دیده میشد و حامی حسابی از بابت دیدن سر اون ذوق کرده بود. ومن چه خوش باورانه فکر کردم که دارم پسرم رو به دنیا میارم . حیف که ساعت 5:30 عصر، بعد از 15 ساعت انتظار دکترم گفت باید بریم اتاق عمل...

 

ادامه دارد

 

 

بالاخره بعد از مدتها این خاطرۀ قشنگ از طریق ایمیل برای این وبلاگ ارسال شد. ضمن اینکه تشکر می کنم از بهارۀ عزیز برای نوشتن این خاطره و سهیم کردن ما در این تجربۀ قشنگش، به اطلاع میرسونم که قسمت دوم این خاطره هم فردا یا پس فردا پابلیش میشه. 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مانی عسلی - فروردین 87 - مشهد (قسمت پایانی)

ماني در اولين روز زندگي 

بعد از زايمان درد نداشتم تنها احساس خلا ميكردم . پرستارها مرا چنان روي تخت اتاق خودم گذاشتند كه كوچكترين چيزي حس نكردم و بعد از اينكه ماني را ديدم انگار اصلا روي زمين نيستم . ماني عسلي 3400 وزن وقدش 51 بود صورت سفيد وتپل مپلي داشت سرش خيلي كم موداشت و دستان سفيد مردانه اي كه از همان روز جاي رويش مو رويشان مشخص بود . من هرچقدر نگاهش ميكردم سير نميشدم . اولين گريه ماني را وقتي شنيدم كه داشتيم براي رفتن به خانه آماده ميشديم و پرستار  گفت بايد اول به ماني قطره فلج اطفال و واكسن هپاتيت و يه واكسن ديگه كه يادم نيست بزنيم وقتي به دست وپاي ماني واكسن زدند تازه من گريه نوزادم را شنيدم. از شب قبل تا صبح آن روز ماني اصلا گريه بي تابي و يا بي قراري نكرده بود .

من سوند نداشتم. بعد از اينكه به اتاقم منتقل شدم پرستار يه شياف مسكن برام گذاشت كه چندش آور بود و سرم هم وصل كرد .عصر دو تا پرستار اومدند و از من خواستند كه بلند شم و برم دستشويي . من اصلا دلم نمي خواست تكون بخورم چون همش احساس ميكردم الان بخيه هام باز ميشه. اما پرستارا،مامانم و مهدي رو بيرون كردند و منو دو نفري مجبور كردند بلندشم . يكي از پرستارا تختمو مرتب كرد ويكي ديگه باهام راه رفت و بعد منو برد دستشويي و خودشم اومد تو من حسابي از خجالت سرخ شده بودم اما از بس ميترسيدم كه نكنه دستمو ول كنه ومن بيفتم هيچي بهش نگفتم خلاصه كمكم كرد تا كارمو بكنم بعد برگشتم ودوباره خوابيدم . داشتم از گرسنگي و تشنگي مي مردم ولي دكتر گفته بود اجازه ندارم حتي آب بخورم.

تا فردا ساعت نه من هيچي بجز سرم نخوردم.

بعد از اينكه از بيمارستان مرخص شدم تازه يكم درد اومده بود سراغم با هر تكون ماشين من يه جيغ كوچولو ميزدم.

بعد از چند روز من ديگه درد نداشتم و خودم بدون كمك راه ميرفتم و يه هفته بعد از زايمان به تنهايي رفتم مطب دكتر واسه كشيدن بخيه هام. چون مهدي نبود و باز هم رفته بود ماموريت . تو مطب هيچكي باور نميكرد من يه هفته است سزارين شدم . چون مطب دكتر طبقه سوم بود و آسانسور هم نداشت . كشيدن بخيه ها هم درد نداشت . چيزي كه خيلي آزارم ميداد يه شكم سياه و و شل و ول بود كه دلم ميخواست هر چه زودتر به حالت اولش برگرده .بعد از حدود دو ماه من دوباره تقريبا به وزن سابقم برگشتم .

 از اينكه سزارين شدم هم ناراحت نيستم . من پريودهاي بسيار دردناكي رو تجربه كردم جوري كه گاهي كارم به دكتر و بيمارستان ميكشيد. و وقتي توي خاطرات بعضي از مامانا خوندم كه درد زايمان مثلا 5 برابر در پريودي بوده ، با خودم حساب ميكنم و ميگم پس حتما زير درد ميمردم پس بهتر كه سزارين شدم .

از همتون كه با نظرات طلايي تون منو همراهي كرديد ممنونم از مدير وبلاگ هم به خاطر ايجاد اين وبلاگ ممنونم من در دوران بارداري خيلي دنبال خاطرات زايمان گشتم  خاطرات بعضي از شما عزيزان رو هم توي وبلاگ شخصي تون مطالعه كردم .اما ايجاد اين وبلاگ كار همه رو راحت تر كرده . هزاران بار ممنون مامان فراز عزيز

ماني عسلي شش ماهه من

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مانی عسلی - فروردین 87 - مشهد (قسمت دوم)

صبح روز 20 فروردين بعد از خوندن نماز صبح ديگه نخوابيدم و حاضر شديم براي رفتن به بيمارستان . من وخواهرم ومامانم و مهدي.تا بيمارستان همش خواهرم ازم  مي پرسيد چه احساسي دارم .استرس دارم يا نه كه كلافه شدم. آخه من يه آرامشي داشتم كه نگو اصلا نگران نبودم و همه چيز رو سپرده بودم به خودش.خوده خودش.

بعد از ورود به بيمارستان منو به سمت اتاق انتظار زايمان راهنمايي كردند .

اونجا يه ماما من معاينه كرد وصداي ضربان قلب بچه رو هم چك كرد . بعد يه دست لباس صورتي با يه روسري سبز بهم دادن بپوشم. وبهم گفتند منتظر باشم تا دكتر بياد. منم رويه يه تخت دراز كشيدم . وشروع كردم به دعا خوندن. ساعت تقريبا 9 بود كه دكتر اومد. من رو به اتاق زايمان منتقل كردند . دكتر بيهوشي اومد بالاي سرم و از من پرسيد صبح چي خوردم ومن گفتم كمي آب .دكتر خنديد وگفت اقلا آب قند ميخوردي تا فشارت نياد پايين. وبعد يه ماسك گذاشت روي بيني و دهنم ومن ديگه هيچي نفهميدم .

پسرم 272 روز در بطن من جاي داشت.با من نفس كشيد، از من تغذيه كرد ، با من حركت كرد، در من رشد كرد و خلاصه با من زندگي كردي....

و در ساعت 9:30 روز سه شنبه 20 فروردين 1387 خورشيدي مصادف با 8 آوريل 2008 ، فرشته زميني من بالهاي آسمانيش را جمع كرد و به دنياي دو نفره من و پدرش رنگ تازه اي بخشيدي .

چقدر لحظه ديدارش شيرين بود ...

و چقدر تا رسيدن به اين لحظه ، ماه ها و هفته ها و روزها و دقيقه ها و ثانيه ها را شمرده بودم ...

هنگامي كه براي آخرين بار، در اتاق عمل دستم را بر شكمم گذاشتم تا با او و دوران بارداريم خداحافظي كنم ، تنها آرزويم رو كه سلامتيش بود بار ديگر از خداي مهربانمان خواستم و ديگر هيچ نشنيدم ...

چشمانم را كه باز كردم مرد سبز پوشي كنارم ايستاده بود .حالم را پرسيد وبعداز اين كه مطمئن شد به هوش آمده ام دستور انتقالم را به اتاق بيمارستان داد.

در آن لحظه تنها چيزي كه دوست داشتم ببينم وبشنوم خبر سلامتي كودكم بود .

دهانم را باز كردم تا از پرستار بپرسم ، فرزندم كجاست ؟ سالمه ؟

اما انگار مهري بر لبانم زده بودند و هيچ صدايي از دهانم خارج نميشد!

تنها كاري كه ميتونستم بكنم گريستن بود بر ناتواني و بيخبريم !

پرستار كه اشكايه منو ديد نوازشم كرد و گفت گريه نكنم اما از سلامت پسرم چيزي نگفت و من بيشتر ترسيدم.

صدايي در گوشم زمزمه ميكرد : ناقص است ، ناقص است

و من گويي جز اين صدا ، صداي ديگري را نمي شنيدم !

وقتي در آسانسور باز شد ومرا به بخش منتقل كردند ، اولين كسي را كه ديدم مهدي بود.

تمام اميدم و همراه هميشگي سختي ها وشادي هام.

مثل هميشه شيك و خوش لباس با سبدگلي پر از رز هاي سفيد.

به سمتم آمد ومرا با نگاههاي مهربان و لبهاي گرمش غرق بوسه كرد .اشكهايش با اشكهاي من در آميخت و من دوباره عاشقش شدم درست مثل سالها پيش.

وقتي شادي مهدي را ديدم كمي آرام شدم ،

اما هنوز آن صدا در گوشم زمزمه ميكرد : ناقص است.

مامانم و خواهرم با خوشحالي نگاهم ميكردند. تمام نيرويم را جمع كردم ودر حالي كه گريه ميكردم ، پرسيدم:

كودكم سالمه ؟؟؟

مامانم با بهت به من وپرستار نگاه كرد ؟ در نگاهش اطمينان نبود و من باز دلم لرزيد.

به مامانم گفتم كه صدايي در اتاق عمل ميگفت كه ناقص است .

مهدي با شنيدن حرف من تعادلش را از دست داد و بروي كاناپه داخل اتاق افتاد.

و من هنوز گريه ميكردم !

پرستار يه ليوان آب قند براي مهدي درست كرد.

همه توي اتاق گيج وسر در گم بودند.تا اينكه پرستار ديگري با پسرم وارد شد.

اول او را به پدرش نشان داد و مهدي با ديدنش جان تازه اي گرفت و بعد به من نشانش دادند.

آه ه ه ه ه ه ه  ... چگونه آن لحظه را  توصيف كنم كه در وصف نگنجد....

تمام درد ها ورنجهايم ، تمام سختي هايي كه تا آن زمان كشيده بودم به ناگاه از بين رفتند.

دردهايم خوب شدند. اما اشكهايم هنوز جاري بودند و اين بار از شوق ديدارپسرم بود

آنقدر آن لحظات شيرين بود كه هربار به آن فكر ميكنم تمام وجودم را شادي وصف ناپذيري پر ميكند.

همان لحظه  خدايم رااز اينكه كودكي سالم عطايم كرده ، شكر كردم.

مامانم يادآوري مي كرد كه آرزوهايم را از خدا بخواهم.

من در آن لحظه هيچ آرزويي براي خودم نداشتم گويي با ديدن پسرم به تمام خواسته هايم رسيده ام.

به ياد كساني افتادم كه از من التماس دعا داشتند . به ياد دوستانم كه فرزندي ندارند.

در دلم زمزمه كردم :خداوندا به حق اين لحظه و به خاطر معصوميت كودكم به تمام آنهايي كه فرزندي ندارند ودر آرزويش هستند كودكي سالم عطا كن

براي سلامتي بيماران و مادراني كه نگران بار شيشه ايشان هستند دعا كردم تا به سلامت بارشان را بر زمين بگذارند.

و براي همه آنهايي كه حاجتي دارند تا هر چه زودتر جاجتشان روا شود.

بعد پرستار پسرم را بر سينه ام گذاشت تا شيره جانم را تقديمش كنم و او با آن دهان كوچك و لبهاي نازك شروع به مكيدن كرد.

نه!!! نميتوانم احساسم را از شادي آن لحظات منتقل كنم.

چگونه ميشود آن لحظات را توصيف كرد ؟؟؟

اين لحظات را بايد زندگي كرد! بايد تجربه كرد ! بايد احساس كرد!

دلم مي خواست در آن لحظه زمان با يستد ومن براي هميشه در آن لحظه بمانم.

مهدي كه بعد از آن شوك بهتر شده بود .بالاي سرم آمد . من وپسرمان را در آغوشش گرفت و هر دو به خاطر لطف وعنايت خداوند به خودمان گريستيم و او را شكر گفتيم.

مهدي عزيزم ، پدر شده بود!

و چقدر اين نام براي او كه پدرش را در كودكي از دست داده است پر معناست.

پدرمهدي در روز 21 فروردين 1367 زماني كه او تنها 10 سال داشته ديار زميني مارا ترك كرده است.و خداوند مهدي عزيز مرا درست 20 سال بعد صاحب فرزندي كرده است.

همسرم ، نام پدر برازنده توست .

ميوه عشقمان به دستهاي پدرانه ات محتاج است و من به مهرباني هاي مردانه ات!

هميشه با ما بمان ...

راستي پسرم اولين نوزادي بودي كه در روز 20 فروردين متولد شد!

اميدوارم در تمام زندگيش جزء اولين ها باشد!

نامش را سید مانیگذارديم .

ماني در لغت يعني انديشمند

انديشمند مامان  با بهار آمد و فصل تازه اي را در زندگي ما گشود!

زندگي دو نفره امان را رنگي تازه زد و اميدي مضاعف براي ادامه اين راه دشوار به ما ارزاني كرد . من را مادر و مهدي مهربانم را پدر كرد!

                                                                        ................ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مانی عسلی - فروردین 87 - مشهد (قسمت اول)

دوران بارداري من آن طوري كه قبلا تصورش را داشتم نبود.شايد چون همسرم رو با پدرم مقايسه ميكردم!!!گاهي از خودم مي پرسم دوران خوبي را گذراندم يا نه و هنوز هم جواب قاطعي ندارم تنها چيزي كه ميتونم با قاطعيت بيان كنم اينه كه نوشتن خاطرات اين دوران از بهترين لحظات عمرم بوده است.

من و همسرم( مهدي ) چون با هم يكم فاميل هستيم! قبل از بارداري خيلي برنامه ريزي داشتيم از دكتر زنان گرفته و انواع و اقسام آزمايشها بخصوص آزمايش ژنتيك تا متخصص ارولوژي براي معاينه و اطمينان از سلامت جسمي و جنسي مهدي ! كه خدا رو شكر همه چيز خوب بود و ما بعد از يكسال كه منتظر ني ني كوچولو مون بوديم، مرداد سال 86 متوجه شديم كه به زودي پدر و مادر ميشيم.

روزهاي اول اين دوران پر از تنهايي بود . مهدي مشهد نبود و من تنها بودم.

مهمان داشتيم آن هم از نوع فاميلهاي مهدي و چون مهدي نبود من تنها بودم.

عروسي خواهرم بود و كلي كار داشتيم و چون نمي خواستم مامانم با اين همه كار درگير من هم باشد خبر بارداريم را نگفته بودم و اين باعث شد من بيشتر احساس تنهايي كنم.

نمي دانم چرا دلم نميخواست كسي از باردار بودنم باخبر باشه؟شايد فكر ميكردم اگر به كسي بگم ، بايد اين حس قشنگ را با آنها تقسيم كنم واينطوري سهم من از با او بودن كم ميشه!!!

بعد از گذشت ماه اول من دچار ويار بارداري شدم .چيزي كه خيلي در اطرافيانم ديده بودم ولي هرگز تصور نميكردم اينقدر برايم آزار دهنده باشد. ضعف ، بيحالي، كسلي، خستگي ودل بهم خوردنهاي گاه وبيگاه كه بعضي وقتها مرا به شدت نگران كودك درونم ميكرد.

اما با اين وجود چون ميدانستم درونم كسي هست كه از همه چيز اين دنيا ارزشمندتراست تحمل ميكردم.

ويار من تا 4 ماهگي كودكم ادامه داشت و من به جاي اينكه با او از زنگي جديد لذت ببرم ، فقط نگران اين بودم كه اين حالتهاي من خطري براي كودكم نباشد.

اگر دلداريها و شكيبايي ها و همراهيهاي همسرم نبود بيشك من اين دوران را به آخر نمي رساندم.

از ماه پنجم هم حال جسميم و هم حال روحيم بهتر شد .

حالا همه از بارداريم خبر داشتند و بي اندازه در حقم لطف ومحبت ميكردند . كارهاي خانه را خودم انجام ميدادم و در ضمن اين كارها با كودكم حرف ميزدم برايش لالايي ميخواندم ونوازشش ميكردم. برايش از خاطرات كودكيم ميگفتم و اينكه من و پدرش چه آرزوهايي براي آينده طلائيش داريم.

باهم موسيقي گوش ميداديم و قرآن ميخوانديم ..

همسرم هميشه ميگفت كه برايش هيچ فرقي نميكند كه كودكمان دختر باشد يا پسر و من هميشه با خودم ميگفتم بالاخره بايد يكي را بيشتر دوست داشته باشد. وهر ترفندي ميزدم تا از زبانش بشنوم كه چه ميخواهد . اما او هميشه ميگفت " دلم كودكي شاد وسالم ميخواهد " .

از من خواسته بود تا جنسيت جنين را به او نگم .دلش ميخواست در بيمارستان بفهمد كه خداوند كودكي سالم و با چه جنسيتي به او عطا كرده است.

هر روز براي كودكمان نامي انتخاب ميكرد و از صبح تا شب او را به اين نام صدا ميزد.

اما آخرين باري كه به سونوگرافي رفته بودم ، دلش طاقت نياورد .

با اينكه مهمان داشتيم .مرا در گوشه اشپزخانه غافلگير كرد وگفت بگو كودكمان زني خواهد بود مثل مادرش يا مردي مثل من و من گفتم كه آرزويم اينست كه مردي باشد مثل تو ، صبور و مهربان.

چه لحظه شيريني بود براي هر دويمان . گويي سنگيني باري را كه من تنهايي به دوش مي كشيدم ، حالا با كس ديگري تقسيم كرده بودم .

سه ماه دوم بارداريم نيز گذشت. ومن هر روز سنگين تر از قبل ميشدم.

تا چند روز ديگر من رسما مادر كودكي ميشدم كه فكر نمي كردم وجودش اينقدر در من تغيير ايجاد كند....

من خيلي براي پيدا كردن يه دكتر خوب جستجو كرده بودم كه هم با تجربه باشه و هم جوون و ازطرفي مهربون و با حوصله كه بعد از پرس و جوهاي فراوان بالاخره پيدا كردم تا اواخر ماه هشتم هم پيش همين دكتر ميرفتم تا اينكه در آخرين ويزيت سال 86 خانم دكتر فرمودند كه براي مسافرت تشريف ميبرند استراليا و موقع زايمان من نيستند!!! بگذريم از اين كه اين كار دكترا حرفه اي هست يا نه ! اما من خيلي ناراحت شدم چون شنيده بودم دكترا معمولا زايمان كسي رو كه نه ماه پيش كس ديگه اي واسه ويزيت ميرفته قبول نميكنند! البته خانم دكتر يكي از دوستاشو به من معرفي كرد كه من بعد از اولين ملاقات ازش خوشم اومد.با اينكه زياد ازش تعريف نشنيده بودم ولي حوصله نداشتم هي از اين مطب به اون مطب برم. در آخرين ويزيت دكتر به من گفت پسر خوبي دارم!(با خودم گفتم اينو كه خودم ميدونستم !!!)و اضافه كردكه كوچولويه من با اينكه به نظر درشت مي ايد ولي احتمالا وزنش 3 كيلو بيشتر نيست .

و من كلي غمگين شدم كه عزيز دلم تپل و مپل نيست .

مهدي كلي دلداريم داد وگفت مهم اينه كه سالم باشه وزن زياد تعيين كننده سلامتي نيست! و من كمي آروم شدم!

دكتر گفت چون سر پسرم توي لگن نيومده احتمالا بايد سزارين بشم ! و اين يعني من لذت طبيعي مادر شدن رو از دست ميدادم!

بنابراين قرار شداگر تا روز 20 فروردين آقا كوچولو دنيا نيومد من برم بيمارستان تا خودم فرشته كوچولو رو دعوت كنم بياد روي زمين .

20 فروردين شد ومن در هفته 39 بودم شازده افتخار ندادكه پا به دنياي من وپدرش بذاره.

بذاريد براتون از وقتي بگم كه تا لحظه آغاز چند ساعت بيشتر نمانده بود.

شب نوزدهم فروردين به توصيه دكتر كه گفته بود يك شام ساده بخورم عمل نكردم!!!يعني مهدي ميگفت چون فردا قراره عمل مهمي انجام بدم بايد يه غذايه مقوي بخورم. بعد از خوردن يه مرغ بريان توسط من و مهدي ، وسايلمون رو جمع كرديم تا بريم خونه مامانم و صبح از اونجا بريم بيمارستان.  توي راه من از مهدي خواهش كردم تا منو ببره حرم امام رضا . چون خيلي دلشوره داشتم گفتم برم حرم واز آقا حاجتم رو بخوام شايد اينجوري كمي آروم بشم. مهدي عزيزم قبول كرد . وقتي رسيديم حرم ساعت 11 شب بود وحرم نسبتا خلوت. چقدر دلم براي گلدسته هاي طلايي حرمش تنگ شده بود. چقدر دلم هواي گريه روبرويه ضريحش رو داشت ، آخه خيلي وقت بود كه حرم نيومده بودم.

وقتي چشمم به ضريح خوش نقش ونگارش افتاد ، يه هو دلم ريخت واشكهام جاري شد.

ياد قبل از بارداري  افتادم كه اومده بودم حرم وكودكم رو از آقا طلب كردم و حالا با او ، اومدم اينجا و دلم ميخواست ازش تشكر كنم ولي راهي براي اينكار بلد نبودم. فقط اشك ريختم و دوباره ازش خواستم تنها آرزوم رو كه سلامتي پسرم بود بهم بده. وبعد براي همه اونايي كه بهم التماس دعا كرده بودند ، دعا كردم. و خواستم تا حاجت اونها رو هم روا كنه.

وقتي رسيديم خونه مامانم ساعت از 12 گذشته بود و همه منتظر ما بودند. من كه اصلا خوابم نميومد. يعني دلم نميومد بخوابم .آخه اون شب آخرين شبي بود كه من وپسرم يكي بوديم . از فردا او يك انسان مستقل ميشد  و انگار همه اين نه ماه انتظار جمع شده بود توي يك شب.

 از طرفي دلم نميخواست اون شب تموم بشه و از طرفي انتظار ديدنش ،طاقتم رو تموم كرده بود.

                                                                         .............. ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد نی نی بیت کوچولو- شهریور 87- قسمت دوم و پایانی

 .....

صداهای مبهمی می‌شنیدم. یکی گفت به‌هوش اومده. بلندش کنین. حجمهای سبز و آبی، ثابت و متحرک، بهم گفتن خودتو بکش روی برانکار... یه درد کشنده‌ی وحشت‌ناک توی تمام بدنم بود. یادم اومد من زایمان داشته‌ام. پرسیدم بچه‌ام سالمه؟ جواب رو یادم نیست... فقط یادمه یکی دوباره گفت خودتو بکش رو تخت... لطفن از اتاق برین بیرون... یکی برام شیاف گذاشت... یکی یه چیزی گذاشت زیرم و شکمم رو فشار داد. آخ... چند دقیقه نگذشته بود که آروم شدم.

فاصله‌ی اون سوال تا انتقالم روی تخت رو یادم نمی‌آد. لی‌لی‌بیت می‌گه وقتی منو از ریکاوری آورده‌ان لی‌لی‌بیت و مامانش بالای سرم بوده‌ان و هی می‌پرسیدم بچه‌ام سالمه؟ جواب داده‌ان سالم سالم... باز پرسیده‌ام: دستاش سالمه؟ پاهاش؟ همه جاش سالمه؟ لی‌لی‌بیت گفته نگران نباش... سالم سالمه. بعد هم گفته‌ام: خیلی درد دارم... می‌شه یه مسکن به من بزنین؟!!!

توی اتاق، تو فاصله‌ی اون حالت منگی تا رسیدن به هوشیاری، صدای مامانم می‌اومد که می‌گفت: بلفی... دخترت نازه... بذار الان می‌آرنش می‌بینی...

کمی بعد، یه چیز پف‌آلود قرمز رو که تو پارچه‌ی سفید پیچیده بودن گذاشتن رو سینه‌ی من. گفتم پشت تخت رو برام بیارن بالا تا راحت باشم.  دست راستم زیر تن بچه بود و مامانم بچه رو نگه داشته بود و سینه‌های منو فشار می‌داد. نگاهش می‌کردم... این دختر منه؟ موهای سیاهش از زیر کلاه معلوم بود... چه‌قدر مو داره! چه ابرویی! واای چه دماغ گنده‌ی پف‌آلودی! نیم وجبی خوب بلد بود مک بزنه. عین گرسنگان آفریقا دنبال سینه می‌گشت. مامانم گفت سه کیلو و صد گرم بوده. خوب دست‌کم خوب منو  روسفید کرد. آخه خیلی‌ها و بیش‌تر از همه لی‌لی‌بیت می‌گفتن با این شکم کوچیک و فقط ده کیلو اضافه وزن، بچه زیر سه کیلوئه. قدش هم 50 سانتی‌متر بود.

بعد هم فیلمی رو که تو اتاق عمل گرفته  بودن دیدمو گویا مامان دوربین رو گذاشته بوده رو حالت فیلم‌برداری. توی فیلم ضربه‌ای رو که دکتر به کمر دخترم زد، لحظه‌ی گریه و تمیز کردنش رو دیدم.

 ساعت 1: 15 دقیفه بود و من به لی‌لی‌بیت و مادرش گفتم به‌تره برن ناهار بخورن و برای ساعت ملاقات برگردن. کم‌کم غذای بیارها و همراهان سرو می‌شد. غذای من ژله و آب‌میوه بود که البته خودم هم آورده بودم. ساعت 2 ملاقاتی‌ها رسیدن. هم‌کارها، یکی دو تا از دوستام، خواهرشوهرم و خیلی‌های دیگه. هرکس از راه می‌رسید می‌گفت واای... چه‌قدر شبیه خودته!!! سیل تلفن و اس‌ام‌اس بود که منو شاد می‌کرد. ساعت ملاقات که تموم شد، داداشم و خانومش رسیدن. از سر کار می‌اومدن. و مامان قاچاقی آوردشون داخل. زن‌داداشم ذوق می‌کرد و می‌گفت لباش و ابروهاش به داداشت رفته. کم‌کم همه می‌رفتن... هرچی مادرشوهرم اصرار کرد که پیش من بمونه مامانم زیر بار نرفت. گفت حداقل تا شب... شما شب برگردید... باز هم مامان قبول نکرد. 

تنها شده بودیم و من دخترم رو نگاه می‌کردم. یعنی این کوچولو تو شکم من بوده؟ باورم نمی‌شد.

باید راه می رفتم. از یک طرف سرم توی دستم بود و ازطرف دیگه سوند بهم وصل بود. از جام بلند شدم و گفتم خودم راه می‌رم. لحظه‌ی اول سخت بود. انگار خشک شده بودم. ولی بلند شدم و توی بخش راه افتادم. خوب... اون‌قدرها هم بد نبود. فقط هرچند ساعت یک بار درد شروع می‌شد که با مسکن ساکتش می‌کردم. جای بخیه‌ها زیاد درد نداشت. فقط موقع دست‌شویی رفتن انگار جاذبه‌ی زمین همه‌ی محتویات شکمم  رو به طرف خودش می‌کشید. و اون موقع بود که کمی اذیت می‌شدم. اصلن از اون دردهای وحشت‌ناکی که خیلی‌ها می‌گفتن خبری نبود.

شب لی‌لی‌بیت دوباره اومد. بابا  شده بود. ذوق داشت و از دخترکش فیلم می‌گرفت. دو سه ساعتی موند و رفت.

‌ نی‌نی تا صبح بیدار بود. مامانم مواظبش بود و من خواب و بیدار بودم و تو این فاصله شیر هم می دادم. یکی دو بار هم راه رفتم. ساعت 5/3 نیمه شب صدای فریادهایی رو شنیدیم. خانومی رو آورده بودن که قرار بود طبیعی زایمان کنه. تا زمانی که وارد اتاق زایمان بشه صدای فریادهاش تن منو می‌لرزوند... با خودم گفتم خوب شد طبیعی زایمان نکردم!

صبح دکترم اومد. سوند و سرم رو در آوردن و من از شر اونا راحت شدم. پرستار پانسمانم رو باز کرد... منتها  چسب رو چنان محکم کشید که پوستم کنده شد. دکتر بخیه رو چک کرد. دوباره پانسمان کرد و بهم گفت:« فرداشب پانسمان رو باز کن و بنداز دور و بر حموم. بعد از حموم می‌تونی شکم‌بند بپوشی.»

مامان رفت دنبال کارهای ترخیص. همه‌ی کارها انجام شد، لباس نی‌نی رو تنش کردیم، لی‌لی‌بیت رسید و توی گرمای ظهر تابستون رسیدیم خونه‌ی مامان. ساعت 2 اون‌جا بودیم و برق هم قطع بود!!!

اینم بگم که بخیه‌هام جذبی بودن و مشکلی باهاشون نداشتم... ولی جای زخم‌های پانسمانم (اطراف بخیه‌ها ) به‌شدت کبود و خون‌مرده و دردناک بود و تا دوهفته اذیتم کرد. هی پماد زدم و هی پوستش کنده شد تا خوب بشه! فکر کنید من روز سوم بچه رو برداشتم بردم مرکز بهداشت برای واکسن و تشکیل پرونده... همون‌جا هم رو صندلی نشستم شیر دادم بهش و همه رو انگشت به دهن گذاشتم! من معتقدم دکتر خیلی مهمه... و من از دکترم خیلی راضی بودم.

روز سوم و چهارم چنان تب کردم که پامو می‌ذاشتم توی تشت یخ و می‌نشستم. می‌گفتن تب شیره... ولی خیلی بد بود.

شکمم که روز اول مثل شکم 5 ماهگی‌م بود در عرض ده روز کوچیک شد و الان فقط یه قلمبه‌ی شل و ول مثل آدمی که دو ماهه حامله‌اس مزاحم منه و دور کمرم 4 سانت پهن شده. اونم برای من که هیچچچچچچچچچچچی شکم نداشتم.

همین.

ببخشید دیر شد.  اگه سوالی بود در خدمتم.

 

 

ممنون از  بلفی جون بابت نوشتن این خاطرۀ قشنگ و سهیم کردن مادران دیگه در این تجربۀ بزرگ مادرانه.  

 

پی نوشت: قابل توجه مامانهای عزیز،  وبلاگ "کودک شیرین من" با مطالب مفید و جدید به روز شده.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد نی نی بیت کوچولو- شهریور 87- قسمت اول

صبح شنبه، نهم شهریور ماه 87 ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم. چون می‌دونستم که حداقل تا 4 روز دیگه نمی‌تونم برم حموم، می‌خواستم آخرین لحظه حموم کنم (من ملقبم به اردک). مامانم شب پیش اومده بود خونه و قرار بود 5/6 صبح بیمارستان باشیم. آروم بودم. از حموم اومدم بیرون و آماده شدم. به لی‌لی‌بیت گفتم فیلم بگیره. اون توی چنین شرایطی ظاهرن خیلی آرومه ولی از بس در باطن نگرانه حوصله‌ی هیچی رو نداره. هی گفت ولش کن... ولی بالاخره فیلم گرفت.

 از وقتی سوار ماشین شدیم شروع کردم به فیلم گرفتن از مسیر. شب قبلش کارهای پذیرش انجام شده بود و پرستارها پرونده تشکیل داده بودند. اتاقم رو هم دیده بودم. توی محوطه‌ی بیرونی بیمارستان پر از گل و درخت بود و من وایسادم تا لی‌لی‌بیت ازم عکس بگیره. داشتیم می‌رفتیم داخل که یک نگهبان بداخلاق به لی‌لی‌بیت گفت آقایون نمی‌تونن برن بخش زنان! لی‌لی‌بیت گفت  تا طبقه‌ی سوم که می‌تونم برم؟! من هم یک نگاه خشم‌گین بهش انداختم که دیگه حرفی نزد. سر ساعت 5/6 توی بخش بودیم. طبقه‌ی سه شرقی. خانوم پرستار خوش‌اخلاق دیشبی بهم لبخند زد و گفت سر ساعت اومدی. با این‌که به پایان شیفتش فقط نیم ساعت مونده بود خودش منو آماده کرد و لباس اتاق عمل رو به من پوشوند. لباس‌های نوزاد رو تحویل دادیم. رفتم تو اتاق و با مامان وسایل رو توی کمد جا دادیم. لحظات انتظار شروع شد. چون دکترم هفته‌ی پیش مسافرت بود اون‌روز سه تا عمل داشت. نمی‌دونستم چندمی‌ام. لی‌لی‌بیت رفت دنبال مامانش تا بیاردش بیمارستان. من و مامان توی اتاق چند تا عکس گرفتیم و بعد هر کدوم بی‌سر و صدا رفتیم تو فکر.

 مامان گاهی از اتاق می‌رفت بیرون و قدم می‌زد. دلم می‌خواست تنها باشم و مامان فهمیده بود. مادرشوهرم هم رسید. کمی حرف زده بودیم که خبر رسید نفر اول رفته تو اتاق عمل. گویا کیسه‌ی آبش پاره شده بوده. و من منتظر موندم شاید نفر بعدی من باشم. دلم تنهایی می‌خواست ولی مادرشوهرم با من حرف می‌زد. مامانم هم توی اتاق نبود. اون خودش می‌خواست تنها باشه چون به شدت نگران بود. تنها نگرانی من سلامت بچه‌ام بود. نه از عمل می‌ترسیدم نه از بی‌هوشی. فقط از یه چیزی حرصم می‌گرفت. اونم این که همه زودتر از من بچه‌ام رو می‌بینن. به لی‌لی‌بیت هم گفته بودم.

نفر دوم هم رفت توی اتاق عمل. بند ناف دور گردن بچه‌اش پیچیده بود. من شدم نفر سوم. به نفر اول فکر می‌کردم که دیگه کم‌کم بچه‌اش رو می‌بینه. مامان اومدو گفت اولی دختر داشته... و البته بچه‌ی دومش بوده. گویا از اقوام دکتر و در نتیجه از اقوام خودمون بود. مامان می‌شناختش ولی من نه. دخترش سه کیلو و دویست گرم بوده. یعنی وزن بچه‌ی من چه‌قدره؟ چه شکلیه؟ مادرشوهرم حرف می‌زد و من می‌گفتم آهان... البته قصد بدی نداشت. اون عادت داره وقت نگرانی بیش‌تر حرف می‌زنه. لی‌لی‌بیت هم تو محوطه‌ی بیرون از بخش منتظر بود و خبری ازش نداشتم.

مامان اومد تو اتاق و گفت نفر دوم اومد بیرون... دیگه نوبت من بود. آماده شدم و به دوستای نزدیکم اس‌ام‌اس زدم. یه شنل آبی نفتی بهم دادن که روی لباس اتاق عمل بپوشم. آخه پشت لباس باز بود و هی می‌رفت کنار. پرستار اومد و من با مامان و مادرشوهر از بخش رفتم بیرون. بابام هم بیرون بود. همه با هم رفتیم طبقه‌ی اول. جلوی در اتاق‌های عمل پر از صندلی بود و پر از آدم... توی اون هیر و ویر به لی‌لی‌بیت گفتم ازم عکس بگیره که گویا جلوی این همه آدم روش نمی‌شد و با اخم و تخم گرفت.(نمی‌دونم... شاید هم مامانم عکس گرفت. یادم نمی‌آد!) به مامانم سفارش کرده بودم دوربین رو بده به پرستار تا توی اتاق عمل از نی‌نی عکس بگیرن. سوپروایزر اومد و منو عملاً  هل داد توی اتاق عمل. حتی فرصت نشد با لی‌لی‌بیت و مامانم خداحافظی کنم. به سوپروایزر گفتم ببخشید اگه دوربین بیارم می‌تونین عکس بگیرین؟ گفت حالا صبر کن. رفتم داخل و منتظر نشستم. اه... اتاق عمل سبز بود. همیشه دلم می‌خواست آبی باشه. نبود دیگه. یه پسر جوون هم اومد و بغل دستم منتظر نشست. نمی‌دونم چه عملی داشت.

دکترم اومد و گفت به‌به سلام بلفی خانوم... احوال شما؟ کمی بعد پرستار اومد و منو برد تو اتاق عمل. خوابیدم روی تخت. پرستارها منو آماده کردن. سرم زدن. سوند وصل شد... اصلن هم ترس‌ناک و دردناک نبود. چه‌قدر از سوند می‌ترسیدم! دکترم اومد و به شکمم ماده‌ی تمیزکننده زد و پاک کرد. بعد هم منو آماده کرد: بتادین زد، گازاستریل گذاشت، پارچه‌ی سبز کشید... همه‌ی اینا رو توی چراغ بالای سرم می‌دیدم. تو فکر عکس بودم و دیگه ناامید شده بودم. توی همین حین یه پرستار خیلی خوش‌گل اومد تو... دوربینم دستش بود. چنان لبخند سرخوشانه‌ای بهش زدم که فکر کنم تا آخر عمر یادش موند. یه‌پارچه‌ی آبی رو وصل کردن جلوی صورتم-تنها چیز آبی اتاق عمل!- زاویه‌ی چراغ رو هم عوض کردن. دیگه چیزی نمی‌دیدم. ساعت رو که سمت چپم روی دیوار بود نگاه کردم. 11 صبح. دکتر بیهوشی اومد و از همون سمت چپم گفت سلام خااانوم... خوبی؟ چه پیرمرد بامزه‌ای بود. یه چیزی تزریق کرد توی سرمم. یه پرستار هم از سمت راستم یه چیزی گذاشت روی دهنم. احساس تنگی نفس کردم. داشتم خفه می‌شدم. وول خوردم و سعی کردم به زور نفس بکشم.....

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ نی نی بیت کوچولو (اسم مستعار) دختر کوچولوی بلفی جون رو خوندید. ممنون از بلفی برای ارسال این خاطرۀ قشنگ و سهیم کردن ما در این تجربۀ مهم. قسمت دوم این خاطره هم فردا ارسال میشه.

 

 

پی نوشت: با اجازۀ بلفی جون، از مامان آلای عزیزکه زحمت کشیدند و قالب وبلاگ رو دیروز به این صورتی که میبینید درآوردند(کادر مشخص، فونتهای پررنگ، کدهای راحت تر برای سریع بالاآمدن و..) تشکر میکنم. ممنون مامان آلا

 پی نوشت دوم ( یک مژده و خبر): کودک شیرین من که وبلاگی است در زمینۀ اطلاع رسانی در مورد مراقبت از کودک و مراحل مختلف رشد که  توسط پروین عزیز  به تازگی ایجاد شده . اطلاعات بیشتر رو میتونید از خود وبلاگ کسب کنید. در ضمن منتظر نظرات و پیشنهادان خوب شما مادارن عزیز درجهت هرچه بهتر کردن اون وبلاگ هم هستیم.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آرتین کوچولو- دی 86- تهران- (قسمت دوم وپایانی )
...

ومن بالاخره برای سزارین پیش همان دکتر خودم وقت گرفتم.ضمن اینکه در مورد زایمان در اب هم از دکترم سوال کردم که او گفت که در تهران فقط یکی دو بیمارستان شرایط این کار را دارند که حتی در انها هم تضمینی برای عدم مشکلات بعدی(ازنظر بروزعفونتهای ممکن)وجود ندارد.

هفته ۳۹ تمام شده بود ومن وارد هفته۴۰ شده بودم وتاریخ زایمان هم برای ششم دیماه ساعت ۸ صبح بود.

روز ششم دیماه هزاروسیصد هشتادو شش برای من و همسرم روز دیگری بود.روزی که با همه روزهای خوب یا بدی که باهم داشتیم فرق داشت،روزی که قراربود ما درآن ثمره زندگی مشترک خود را از خداوند دریافت کنیم،روزی که که به خانواده ی شاد و کوچک ما یک عضو عزیز دیگر اضافه میشد،روزی که همسرم پدر ومن مادر میشدم....و روزی که بالأخره آرتین کوچک ما پا به این دنیا می گذاشت.

آنروز ساعت ۵ صبح مامانم که پیش ما بود مارا بیدار کرد وما پس از خواندن نماز و طلب یاری از خدا راهی بیمارستان حضرت زینب(س)شدیم البته مادرشوهرم هم همراه مابود.قراربود ازساعت ۶.۵صبح ما برای انجام کارهای اداری در بیمارستان باشیم ولی وقت اتاق عمل برای ساعت ۸ بود.با آمدن دکتر شریفی من با فرشاد خداحافظی کردم  و با مامان خودم و مادر شوهرم راهی قسمت بانوان شدیم و بعد هم آنها را بوسیدم واز آنها جدا شدم. بعد به اتاقی برای تعویض لباس رفتم .

خلاصه ساعت ۸ شد و من وارد اتاق عمل شدم اتاقی که فقط از دستگاههای جراحی آن میشد فهمید که اتاق عمل است چرا که جو ی بسیار شاد با حضور پرستارانی خوشرو داشت.خلاصه با وصل کردن انجیوکات جریان عمل اغاز شد به ساعت روی دیوار مقابل نگاه کردم ساعت ۸:۱۰دقیقه بود و همین موقع متخصص بیهوشی با تزریق امپول بیحسی در کمر(که الحق با مهارت این کار را انجام داد) مرا آماده شروع کرد.البته دکترم از قبل مزایای این روش را گفته بود واینکه نسبت به بیهوشی کامل اثار سوئی روی بچه نخواهد گذاشت.بعد با پرده ای دید مرا نسبت به عمل پوشاندند و من که هنوز منتظر شروع عمل بودم با پرستاران گرم صحبت در مورد نام نوزاد وچیزهای دیگر شدم.تما قست پایینی بدنم کم کم شروع به خواب رفتن کرد وبعد از لحظاتی کاملا لخت و بیحس شد.درتمام طول عمل ناخوداگاه اشک میریختم و میلرزیدم.پرستار میپرسید که سردت است ومن میگفتم نه میگفت درد داری ومن میگفتم نه ولی باز هم میلرزیدم وبنا به سفارش اطرافیان هر کس را که به یاد میاوردم دعا میکردم.

 ناگهان متوجه صدای اذان که آمیخته با صدای گریه ی نوزاد بود شدم وصدایی که میگفت  لحظه ی تولد ۸:۲۰ دقیقه! هنوز نمیدانستم چه خبر است که یکی از پرستاران با گفتن مبارک باشد نوزاد خیلی کوچکی را پیچیده در پارچه ای سبز به من نشان داد و رفت ومن که هنوز در حال لرزیدن بودم،زدم زیر گریه و در حالی که پرستاران سعی در خندادن من داشتند همراه با اشکهایم میخندیدم.مرتب روی سینه ام احساس فشار میکردم(که بعدا فهمیدم بخاطر فشارهای دکترم برای تخلیه ضایعات اطراف جنین بوده)همه چیز خیلی سریع پیشرفت و ساعت ۸.۴۵مرا وارد بخش کردند و هردو مادربزرگ در آنجا مرا بوسیدند بعدهمسرم که با هزار ترفند پرستارها را راضی کرده بود که وارد بخش شود وارد اتاقم شد وبا خوشحالی عکسی را که از آرتین گرفته بود نشانم داد ومن که هنوز احساس بیحسی وسنگینی داشتم فقط توانستم بگویم که:خیلی زشته!

پرستار سوند و سرم به من وصل کرد.در همین موقع یک پرستار دیگه آرتین را آورد تا به او شیر بدهم ومن که هنوز سنگین وبیحس بودم با دیدن او جانی تازه یافتم و پرستار اورا که به شدت گرسنه مینمود را در کنارم خواباند.همان موقع بود که معنای مادر شدن را برای اولین بار درک  کردم.موجودی بسیار ظریف وکوچک که از دور دهان کوچکش را باز کرده بود و آغوش مرا میطلبید:این پاره ای از وجود من بود ازمن بود درمن بود وحالا میخواست که دوباره با من پیوند بخورد.همین موقع بود که پرستار دیگری از راه رسید و بادیدن همسرم ومادرش کلی عصبانی شد واز انها خواست که اتاق را ترک کنند.

تا شب نباید غذا میخوردم و بنا به توصیه دکترم فقط کمپوت انجیر وکمپوت گلابی وهلو میخوردم.بعداز ظهر هم که ملاقات بود والبته تاشب هم انبوه تلفنها وپیامها از دوستان وفامیلم که از راه دور به من تبریک میگفتند.شب پرستاری برای مادرم غذا اورد وبرای من هم فقط کمی سوپ اردند که من هم نتوانستم بیش از نیمی از ان را بخورم.انشب تا صبح من نتوانستم بخوابم چون تاصبح یکی از نوزادان اتاق مجاورم گریه میکرد والبته خودم هم به خاطر عدم حرکت و تمام شدن بیحسی درد داشتم.دو پرستار هم تقریبا هر نیم ساعت به من سر میزدند و گاهی هم چیزی داخل سرم تزریق میکردند و میرفتند.مادرم هم در تخت کنار اتاق به خواب ارامی فرو رفته بود.ارتین هم تا صبح پابه پای من بیدار بود و با چشمان ریز و براقش دنیای جدید را میکاوید.چهره معصومش حالا دیگر سفید ونورانی بود ومرا بیاد فرشته ها می انداخت.

صبح دکتر امد وگفت که باید راه بروی تا بتوانی امروز مرخص شوی و برای جراحی بعدی اش به اتاق عمل رفت.یک پرستار سرم را از دستم جدا کرد و بعد به همراه مادرم به من کمک میکردند که بلند شوم ولی من که هم درد شدیدی داشتم وهم سرگیجه ،هنوز نیمه خیز بودم که از حال رفتم و دوباره خوابیدم .همین موقع دکتر سررسید(ببینید که چقدر همین نیم خیز شدنم طول کشید)واز پرستار خواست که یک سرم جدید وصل کند.حدود بیست دقیقه من خوابیدم و دوباره دکتر امد و به همراه یک پرستار شخصا شکم بند را برایم بست.خلاصه با کمک دکتر و پرستار و مادرم بالاخره موفق شدم از تخت پایین بیام وبماند که با چه رنج و عذابی کمی راه رفتم شانس اوردم که دکتر خوب و دلسوزی داشتم چون مادرم از مریضهای اتاقهای مجاور شنیده بود که از بعد از عمل دکترشان را فقط برای مرخص کردنشان دیده اند.خلاصه بعد هم خمیده خمیده خود را به دست*شویی رساندم(چون در این مرحله حتما باید محتویات روده خالی شود)بعد دوباره به اتاق برگشتم والبته پرستارها توصیه میکردند که تا میتوانم راه بروم وسعی کنم که صاف راه بروم وچقدر این کار سخت بود!گویی همه امعا و احشاء درون شکمم،شناور بودند و با هر حرکت من روی هم میریختند. 

در همان حال هوا هم متخصص اطفال برای معاینه آرتین امد بعد هم واکسن ب.ث.ژ و قطره فلج اطفال و بعد هم یکی دیگه اومد برای معاینه گوشها و تست شنوایی!راستی تو همین مدت صبحانه شامل پنیر کره مربا و چای صرف شد.ناهار هم چلوکباب بود و ساعت دو هم مرخص شدیم.در ضمن دکتر ازمن خواست که تا میتوانم چای قهوه تلخ و کوکا کولای لایت بخورم تا دچار سردرد نشوم.

این بود خلاصه داستان تولد آرتین کوچک ما! از پرگویی خودم عذر میخوام چون سعی کردم که همه چیز را با جزییات بنویسم  تا شاید به کسانی که چون خودم سوالی دارند کمکی کرده باشم.ضمن اینکه از همینجا از طرف خودم جمله سزارین کن تا راحت باشی را قویا تکذیب میکنم!چون خودم با اینکه دکتر بسیار خوبی داشتم بسیار از این ماجرا رنج کشیدم وهنوز هم بعد از گذشت نه ماه از زایمانم گاهی جای بخیه ها ناراحتم میکند.

 

ممنون از مامان آرتین بابت نوشتن و ارسال این خاطرۀ قشنگ و ارائه تجاربشون در این زمینه.

 

خبر: سوشیانس کوچولو، پسر مامی منتظر نی نی هم به سلامتی سه شنبه به  دنیا اومدند. تبریک میگم به پدرو مادرش  و آرزوی خوشی و سلامتی میکنم براشون.

بلاگ رولینگ خراب شده ظاهراً و من نمیتونم واردش بشم برای تغییر لینکها. به محض درست شدن ، لینکها رو درست میکنم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آرتین کوچولو- دی 86- تهران- (قسمت اول)
  نوروز هشتادوشش برای من و همسرم آغاز یک تصمیم بزرگ بود:بچه دار شدن!انموقع ما به همراه خانواده من به سفر مشهد رفته بودیم و البته تصمیم گرفتیم که پس از پایان تعطیلات و بازگشت به تهران اقدام کنیم.

بعد از گذشت یکماه از اخرین پ*ری*ودم که از ۲۷اسفند بود متوجه عقب افتادن ان شدم وبعد از یک هفته از عقب افتادن ان به دکترم مراجعه کردم.دکتر احتمال حاملگی داد و ازمایش نوشت(البته خودم قبلا بیبی چک خانگی داده بودم که نتیجه منفی بود)همانروز خود را به نزدیکترین ازمایشگاه رسوندم وازمایش دادم وبا اصرار من قرار شد یک تا دو ساعت بعد برای گرفتن جواب بروم.به همسرم هم زنگ زدم تا موقع گرفتن جواب باهم باشیم.روز پنجم اردیبهشت بود وساعت هفت بعدازظهر جواب را گرفتم:منفی بود!سریعا به همراه همسرم خودم رو رسوندم به مطب و دکتر هم گفت منفیه وگفت شاید هنوز ک یست داری(چون قبلا هم ت*خم/دان پلی کیستیک داشتم)پس سونوگرافی نوشت و سونو گرافی هم همان تشخیص پلی کیستیک را داد.دکتر هم چون من قصد بارداری داشتم به جای قرص جلوگیری قرص متفورمین تجویز کرد.

خلاصه دوهفته از مصرف قرصها نگذشته بود که من پر*ی*ود شدم واینبار دیگه پ*ریودم قطع نمیشد.بعد از گذشت ده روز هنوز لکه بینی داشتم.تو این مدت از خانم دکتر شریفی که خیلی تعریفش را شنیده بودم وقت گرفتم که چون سرشون شلوغ بود برای یک ماه بعد وقت دادند: ششم خرداد.ناگفته نماند که در این مدت من وهمسری بیخبر از همه چیز دوبار رفتیم کوه!یکباررفتیم اطراف کوه دماوند ویکبار هم رفتیم دیزین وبماند که من چه گانگستربازیها که نکردم وبار اول بالای کوه فشارم افتاد و تقریبا غش کردم و بار دوم هم پس از خوردن کمی ریواس حالم بد شد و...از انجا که خودم نسبت به بارداری خیلی مشکوک بودم دوباره بیبی چک گرفتم واینبار دو خط کاملا قرمز  نشان میداد که من باردارم.هم متعجب بودم وهم ترسیده بودم.دیگه به دکتر خودم اطمینان نداشتم و وقت دکتر شریفی هم برای چهار پنج روز دیگه بود.مصرف قرصها را قطع کردم و منتظر یکشنبه ششم خرداد شدم.

یکشنبه برای ساعت سه وقت داشتم.دکتر شریفی گفت که صحت جواب منفی بیبی چک صددرصد نیست ولی اگر مثبت باشد کاملا درست است!پس دوباره ازمایش و سونوگرافی از ر حم نوشت.اینبار تصمیم گرفتم که در گرفتن جواب صبور باشم وتا فردا صبر کنم .فردا صبح اول رفتم سونو گرافی و همانجا معلوم شد که من در هفته ششم بارداری هستم یعنی بار اول که تست داده بودم دو هفته باردار بودم.پس دیگه جواب ازمایش هم معلوم بود.وهمه انروزها یک نقطه تپنده کوچک در من جان گرفته بود ومن از وجودش بی اطلاع بودم.من مادر میشدم وشاید هم شده بودم شش هفته بود که من مادر بودم!با خوشحالی به همسرم تلفن زدم و خبر را دادم  او هم از نتیجه تست خوشحال متعجب ونگران شد.والبته از دست دکتر و ازمایشگاه قبلی هم کلی عصبانی شد(البته حالا که فکر میکنم میبینم که شاید تقصیر خودم بود که بار قبل در گرفتن جواب عجله کردم).

خلاصه جواب ازمایش را هم گرفتم و رفتم پیش دکتر شریفی.دکتر هم به خاطر لکه بینی ها استراحت مطلق تجویز کرد به همراه شیاف هرمونی(که متاسفانه نامش را بخاطر نمیاورم)والبته چند نوع قرص تقویتی شامل اسیدفولیک کلسیم وقرص پریناتال که شامل ۱۸ نوع ویتامین و املاح معدنی مورد نیاز است ومصرفش برای هم مادران باردار حتی تا پایان دوران شیردهی توصیه میشود.درضمن دکتر هم علت لکه بینی را به احتمال زیاد همان کوه رفتن و ورجه وورجه زیاد تشخیص داد!استراحت مطلق برای من از همه چیز دست نیافتنی تر بود چراکه من در تهران بجز خانواده همسرم کسی را نداشتم.به مادرم زنگ زدم و ماجرا را گفتم و البته انها هم کلی خوشحال شدند والبته نگران وضعیت من!فصل امتحانات بود و مادرم مستاصل با این حال گفت که هرجور شده تا اخر هفته خواهد امد.

دوروز گذشت ومن بجز غذا پختن کاری نمیکردم تا اینکه غروب روز دوم یعنی دوشنبه در حالی که در حال سیب زمینی سرخ کردن بودم احساس کردم که شلوارم خیس شد!فکر کردم که دچار بی اختیاری اد*رارشدم و  دستم را به شلوارم زدم وناگهان دیدم که دستم غرق در خون شد وحشت کردم وهول شدم زیر سیب زمینی را خاموش کردم و به سمت اتاق دویدم همینجور نوار بهداشتی میگذاشتم و با نوار کاملا خیس قبلی عوض میکردم بعداز سه بار تعویض(در عرض کمتر از ۵دقیقه)رفتم دستشویی وهمینجور نشستم اونجا.مثل شیر ابی که باز شود خون ازمن میرفت ومن فقط میلرزیدم وگریه میکردم.کمی که خون بند امد امدم بیرون وبه همسرم زنگ زدم واو هم که درمیان هق هق من چیزی نمیفهمید گفت که خودشو میرسونه ضمن اینکه مادرش روهم خبر میکنه ولی مادر و پدرش رفته بودند فرودگاه استقبال یکی از فامیل که به مکه رفته بود وتا امدن همسرم هم نیمساعت طول کشید.

به دکترم زنگ زدم که کسی برنداشت چون ساعت هشت و نیم شب بود.به این نتیجه رسیدم که در صورت به پهلو خوابیدن وتکون نخوردن خونریزی بند میاد وهمینطور هم شد.همسرم امد وخواست که به بیمارستان برویم ولی من گفتم که فعلا که بند اومده اگه دوباره شروع شد میریم!خون زیادی از من رفته بود ومن حتی نمیتوانستم درست حرف بزنم.همان موقع مامانم هم تلفن زد وازماجرا باخبر شد وگفت که به هر طریق فردا میاید.من هم تافردا صبح بدون تکون خوردن همانجا خوابیدم.

صبح روز بعد به مطب دکترم تلفن کردم  ومنشی با کلی ناز گفت که دکتر الان بیمارستانه وبعداز ظهر میتونید بیایید.خلاصه که بعدازظهر با سلام و صلوات رفتیم دکتر وبماند که چه حالی داشتم وچه قدر منتظر شدم.دکتر سونو نوشت و گفت اکیدا نباید تکون بخوری نتیجه سونو هم بده کسی بیاره ببینم و اگه مشکلی داشتی فقط تلفن بزن ودر ضمن از ان شیافها هم به جای روزی یکی روزی دو تا مصرف کن.

بیشتر از هر زمان احساس غربت و بیکسی میکردم وبی اختیار اشک میریختم.خلاصه اینکه فردایش مادرم هم امد ودوهفته پرستاری کامل مادر مهربانم مرا ونقطه طپنده وجودم را به زندگی برگرداند.خوشبختانه در بقیه مدت بارداری مشکل خاصی نداشتم فقط گاهی موقع نشست و برخواست سرگیجه میگرفتم که ان هم طبق نظر دکترم به خاطر از دست دادن خون زیاد وکمخونی بود.در ماه پنجم بودم که نامزدی خواهرم پیش امد دکتر میگفت که با شرایط من مسافرت بصلاح نیست ولی چون از ماه چهارم گذشته ام اگر اصرار دارم باید جای خوابی در ماشین درست کنم و بدون اینکه زیاد تکان بخورم یا بنشینم و به شرطی که در فواصل زمانی یک تا دو ساعت توقف داشته باشیم میتوانم بروم(در شرایط من سفر با هواپیما قدغن بود).یکماهی را در شهرستان وخانه مادرم گذراندم و بعد از بازگشت به تهران هم دوبار هر بار به مدت دو هفته هم خواهرانم امدند پیشم و من هر روز بیقرار تر از دیروز در انتظار ورود هدیه بزرگ خداوند که اسان امده بود و خیلی سخت ماندنی شده بود،لحظه شماری میکردم...

از ماه ششم کپسول امگا۳ هم به داروها اضافه شد و من هر ماه برای چکاپ میرفتم پیش دکتر ولی هنوز با گذشت هشت ماه در انتخاب نوع زایمان مردد بودم.ازطرفی میخواستم که همه چیز سیر طبیعی خود را داشته باشد واز طرفی هم به شدت از زایمان طبیعی میترسیدم.بیش از نود درصد اطرافیانم از جمله خواهرم سزارین کرده بودند و مابقی هم تقریبا خاطره خوشی از زایمان طبیعی نداشتند.هربار هم که از دکترم در این مورد میپرسیدم میگفت که تفاوت چندانی ندارد وانتخاب با خودم و همسرم است.همه چیز برایم گنگ بود.اکثر مریضان دکترم سزارینی بودند ومن هنوز مردد بودم. با معرفی یکی از دوستانم که پرستار بود از یک دکتر دیگر که اکثر بیمارانش را طبیعی زایمان میکرد وقت گرفتم.بعد از معاینه او گفت که شرایطم برای زایمان طبیعی خوب است ولی من همچنان میترسیدم.اطرافیان هم میگفتند که تو که میترسی برو سزارین کن تا راحت باشی!

....

ادامه دارد

 

ممنون از مامان آرتین عزیز برای نوشتن این خاطرۀ  پر ماجرا و قشنگ. قسمت دوم این خاطر ه هم فردا ارسال میشه.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد دوقلوهای آریو و آرشا- اردیبهشت 86- تهران

 خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم یعنی از وقتی که فهمیدم باردارم تصمیمم این بود  که طبیعی زایمان کنم . دکترم هم می گفت باید صبر کنی از الان هیچی معلوم نیست و خب هفته 14 که برای تعیین جنسیت رفته بودم سونوگرافی با کمال ناباوری دکتر بهم گفت که دوقلو هستند راستش روی تخت شوک شده بودم فکر کنم یه دادی هم سره خانوم دکتره کشیدم که من هفته 7 که برای تشکیل قلب اومدم گفتی یک دونه است حالا شد دوتا ؟؟؟؟  خلاصه که وقتی دوقلو شدند دکتر گفت دیگه حتما باید سزارین بشی . این آقای دکتر ما هم چون می خواست بره مسافرت تاریخ زایمان رو هم سه هفته جلو انداخت البته اگه اون بنده خدا هم اینکار رو نمی کرد خودم حتما می خواستم چون این اواخر(ماه آخر) با 27 کیلو اضافه وزن حتی نمی تونستم دراز بکشم و شب تا صبح تو خونه راه می رفتم و از 27 فروردین هم استراحت داده بود که دیگه سرکار نرم. تاریخ زایمان رو هم 27 اردیبهشت تعیین کرد.

ساعت 7 صبح 27 اردیبهشت 86 من و همسر و مامان به بیمارستان پارس رفتیم .تا وارد شدیم دیدم عمه ام هم اومده که خیلی خیلی دوستش دارم کلی کمکم کرد . بابا تو راه بود . مامان همسر هم پروازش ساعت 7صبح می نشست و بنده خدا بعد از 24 ساعت پرواز مستقیم اومد بیمارستان .

 بعداز امضا کردن کلی ورقه  منو بردن داخل بخش و گان پوشیدم و سوند وصل کردن و یه کلاه مسخره سرم گذاشتند و روی تخت خوابوندن و با یه پرستار مردو یه پرستار زن بردنم تو آسانسور به سمت بخش جراحی . البته چون سفارشی بودم (پدر آقای همسر همکار و دوست صمیمی دکترم هستند) کلی تحویلم می گرفتند . از کنار مامان و همسرو عمه رد شدم خیلی هیجان زده بودم . 

 رسیدیم به اتاق عمل دکتر بیهوشی و دستیارش تو اتاق بودن و خودم از قبل گفته بودم بیحسی موضعی می خوام و نمی خوام بیهوش بشم دوست دارم بچه هام رو همون لحظه ببینم نه اینکه آخرین نفر باشم .دکتر بیهوشی هم که دوست پدر همسر بود کلی سربسرم گذاشت و اینکه پدرشوهرت رو راه ندادم هولم می کنه هی میگه اینکار رو بکن اینکار رو نکن   . هر چی دستیارش می گفت دکتر بذار آنژیو من وصل کنم می گفت نه سفارشیه البته به نظر من بهتر بود دستیارش وصل می کرد چون بهرحال تو این موارد واردترهستند .

اول پوست پشتم رو بیحس کرد بعد کیت اپیدورال هم وصل کرد و بعد از اون آمپول بیحسی رو زد که من هیچی نفهمیدم . چند دقیقه بعد دکترم و یه متخصص زنان دیگه باز از دوستای آقای همسرو یه متخصص جراحی عمومی و دستیارش اومدند . با کلی شوخی و خنده کارشون و شروع کردند راستش اولش یک کمی ترسیدم به دکترم گفته من هنوز بیحس نشدم یهو شروع نکنی اونم گفت نه اما همون موقع احساس کردم خالی شدم و صدای شرشر آب شنیدم  پس شروع کرده بودن چند لحظه بعد یک کشیدگی تو شکمم بدون هیچ دردی و صدای جیغ و ماما تو اتاق گفت اولیش اومد . ..

پیچیدش تو پارچه و دوباره یک کشیدگی دیگه و دومی با یه جیغ کوتاه  و سریع ساکت شد طوری که ماما یک کمی به پشتش زد و گفت گریه کن پسرک یادمه همچین دورو برش رو نگا میکرد که ماما هم گفته عجب فضولیه ها . بعدش هم که شکمم رو بخیه زدند و من از بس حواسم پیش پسرا بود که نفهمیدم کی تموم شد . و دو تا پرستار مرد گذاشتنم تو یه تخت دیگه و بردنم تو ریکاوری اونجا هم شاید 20 موندم و البته خیلی سردم بود جوری که یه سشوار گذاشتند زیر پتوم . وقتی هم گرمم شد دکترم اومد و گفت دیگه برو تو بخش همه منتظرند .

 وقتی بردنم تو بخش با دیدن همه کسانی که دوستشون دارم زدم زیرگریه . مادرهمسرو که یکسالی بود ندیده بودم تو بغل هم کلی گریه کردیم تا اینکه پسرا رو آوردن دو تا نخودچی قل بزرگتر 710/2 و قل کوچکتر 100/2 بود . (که همه می گفتن با دوقلو بودن خیلی هم خوبه البته اگه اون سه هفته هم تو شکمم می موندن بیشتر وزن می گرفتند) الان 1 سال و 4 ماهشونه . زایمان خیلی خیلی خوبی داشتم بعدش هم به هیچ وجهی درد نداشتم از روزی هم که اومدم خونه شکمم رو با کمر بند های بعد از زایمان محکم می بستم و الان به وزن قبل از زایمانم هم به راحتی برگشتم و خط برش سزارینم هم خیلی محوه و اصلا حتی اگه بیکینی هم بپوشم معلوم نیست . اگه می خواهید سزارین کنید خیالتون راحت باشه که هیچ دردی نمی کشید به شرط اینکه به دکترتون سفارش 24 ساعت کیت اپیدورال رو بکنید که معجزه است .

 

 این هم از خاطرۀ تولد دوقلوهای آریو و آرشا. ممنونم از مامان آریو و آرشا بابت ارسال این خاطرۀ قشنگ.

راستی میخواستم بدونم چطوری با بزرگ کردن بچه ها کنار اومدید؟ کسی دور و برتون بود؟ پرستار داشتید؟ سخت نبود؟ برام خیلی جالبه که بدونم.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد متین کوچولو- فروردین 87- تهران-(قسمت دوم وپایانی)

...

ساعت 11 که شد همه این حرف ها اثر خودشو گذاشت و من شروع کردم به گریه تا ساعت 4 صبح فرداش یعنی عملا خواب بی خواب..

قرار بود ما ساعت 7 صبح بیمارستان باشیم به دکتر گفتم چون من می ترسم تورو خدا زود بیاید بیمارستان وگرنه من از استرس میمیرم و به اتاق عمل نمی رسم ... ساعت 7 که رفتم بیمارستان دیدم دکترم اومده و گفت دیدی الهام خانوم من چه دکتر خوش قولی هستم ... و من وارد بخش شدم و خوب کارهای اولیه قبل از عمل انجام شد 3 تا خانوم دیگه هم اونروز زایمان داشتن که واسه دکترهای دیگه بودن و دکتر قاسمی اون روز فقط منو داشت ... کارهای هر چهار نفر باهم انجام شد ولی دکتر های اونا نیومده بودن و من نفر اول رفتم تو اتاق عمل وقتی می خواستم برم تو اتاق که مستخدمی که منو می برد به اتاق عمل گفت: به شوهرش بگید بیاد باهاش خداحافظی کنه حالا شما همه استرس های منو در نظر بگیرید این جمله رو هم بهش اضافه کنید واقعا وقتی شوهرم اومد من از ترس فقط گریه می کردم می گفتم مگه می خوام کجا برم که خداحافظی لازمه یعنی ممکنه بمیرم و ....

ساعت 8 وارد اتاق عمل شدم خیلی سردم بود و لرز زیادی داشتم به پرستار گفتم من سردمه خواهش می کنم روم یه چیزی بندازید و اونم یه ملحفه سبز انداخت روم ولی بازم سردم بود پرستارا داشتن با من شوخی می کردن که چه مامان خوش هیکلی بابا شکمت اصلا چروک نداره تو مطمئنی نه ماهه هستی؟! و از این حرفا ولی استرس من انقدر بالا بود که نفهمیدم کی سرم رو بهم وصل کردن و کی داری بیهوشی رو بهش تزریق کردن چون فقط یادم میاد که همون موقع که پرستارا داشتن با من شوخی می کردن دکتر اومد تو و با خنده گفت الهام چطوری گفتم خیلی سردمه گفت عیبی نداره آخرین روز دو نفریتون خوش گذشت که دیگه اصلا یادم نمیاد جوابشو دادم یا نه فقط یادمه توی دهنم یه مزه خاصی شد ...

صدای شوهرم میومد که می گفت وای چقدر ریزه میزست ... الهه می گفت خوب از اون شکم الهام دیگه نباید از این بزرگترم بیرون میومد. چشمامو باز کردم گفتم پسرم کو؟ و باز یادم نمیاد نشونم دادن یا نه؟!

دوباره صدای الهه میومد که می گفت اینا چیه که این (معذرت می خوام) پ.ی پ.ی کرده گفتم ساعت چنده؟ شوهرم گفت ساعت 9 و نیمه بیدار شدی؟ گفتم آره پسرم کو؟ شوهرم گفت خواهرت داره پمپرزشو عوض می کنه الان میاردش یه دقیقه نخواب تا بیاردش و باز هم هیچی یادم نمیاد

راستش اصلا احساس درد نداشتم فقط خوابم میومد ...

الان که فیلمو نگاه می کنم می بینم کلی تلفن جواب دادم ولی هیچ کدوم رو یادم نمیاد پسرکم از همون لحظه ای که دنیا اومده شیر خورده و من بازم چیزی یادم نمیاد اما دروغ چرا ناراضی نیستم دلم نمی خواست انقدر درد بکشم که وقتی پسرکم رو می بینم به عنوان منبع درد بهش نگاه کنم .

زایمان سزارین رو من به میل خودم انتخاب نکردم ولی الان خیلی از زایمان سزارینم راضی هستم چون به نظر من بخیه رو که چه تو سزارین و چه توی طبیعی می خوری ... درد جمع شدن ر.حم رو هم می کشیم این وسط فقط میمونه درد زایمان که توی سزارین نداریم و توی طبیعی هست ...

توی یکی از خاطرات خوندم که شیر نداشتن ولی من از لحظه ای که متین دنیا اومده بهش شیر دادم تا 4 ماهگیشم فقط با شیر خودم تغذیه شد و الان یک ماهه که دیگه شیر من واسش کافی نیست و روزی یک وعده شیر خشک می خوره که اینم بخاطر سزارین نیست بخاطر بنیه خودمه که کلا کمه ...

در مورد وزنم هم من سر دو ماه وزنم رسید به 54 کیلو و در واقع به وزن اصلی خودم برگشتم ... در مورد بلند شدن از رختخواب هم من همون روزی که از بیمارستان مرخص شدم آخرین روز خوابیدنم سر جا بود و روز 23 هم که خواهرم برگشت شیراز من خودم از مهمونام که تعدادشون هم کم نبود پذیرایی می کردم ... نمی گم درد نداشتم البته که توی خم و راست شدنم درد داشتم ولی دردش واقعا قابل تحمل بود ...  ضمن اینکه من روزی که از بیمارستان مرخص شدم 70 تا پله خونمون رو خودم بالا اومدم در حالی که همه می گفتن تو سزارین شی عمرا بتونی بری خونتون

اینم بگم خیلی ها رو هم دیدم که سزارین شدن و بقول خودشون مرگ رو جلو چشمشون دیدن ولی من خیلی از زایمانم راضی هستم ... شاید چون دکترم خیلی دکتر خوبی بود بقول خودش می گفت ما قدیمی ها چیزهایی رو بلدیم و در اثر تجربه بدست آوردیم که دکترهای جدید نمی تونن بدست بیارند.

 

قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد متین کوچولو رو هم خوندید. تشکر از مامان متین بابت ارسال این خاطرۀ پرماجرا.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد متین کوچولو- فروردین 1387- تهران- (قسمت اول)

 

شش ماه از ازدواج ما می گذشت، شاید اینطور گفتن ناشکری باشه ولی من و همسرم بچه نمی خواستیم یعنی حداقل دو سال اول زندگیمون بچه نمی خواستیم و من با همه علاقه ای که به بچه های کوچولو داشتم و دارم بخاطر ترس از زایمان کلا از خیر بچه گذشته بودم و شوهرم هم گذاشته بود به تصمیم خودم ولی پسرکم باید میومد و اومد چون من بیستم مرداد باید پر.یود می شدم ولی هجدهم مرداد حامله شدم و خوب منو به این نتیجه رسوند که با قسمت نمی شه جنگید.

کلا بارداری راحتی داشتم و ویار من فقط این بود که کلا گوشت و مرغ و ماهی رو نمی تونستم بخورم که به توصیه دکترم با حبوبات جبرانش می کردم.

من  چون قدم بلند بود (173) و وزنم به نسبت قدم کم بود (50) تا 6 ماهگی اصلا مشخص نبود که حامله هستم یادمه که تمام پاییز رو پالتو های سالهای قبلم رو که همه اندامی بودن رو پوشیدم و توی 6 ماهگیم یه بار زن عموی شوهرم که بعد از 5 ماه منو می دید گفت الهام خانوم شنیده بودم که باردارید خدای نکرده اتفاقی افتاده؟!! و وقتی که گفتم نه با تعجب نگام کرد و گفت خوش به حالت اصلا معلوم نیست که حامله هستید.

ولی از ماه هفتم به اون ور فشارم رفت روی 13 و شروع کردم به ورم کردن ...

هفته چهلم من طبق سونو می بایست 5 اردیبهشت تمام می شد. همه هم به من می گفتن که تو زایمان خیلی راحتی خواهی داشت حتما طبیعی زایمان کن (حالا از کجا احساس کرده بودند خدا می دونه)

منتها من بدلیل ترس زیادی که از زایمان داشتم خیلی برای دکتر تحقیق کردم و بالاخره دکتر قاسمی طباطبایی رو انتخاب کردم در مورد زایمان های ایشون چیزهای مثبت زیادی شنیده بودم ولی باز هم می ترسیدم ... این آقای دکتر به گفته خودشون 47 ساله که زایمان می کنن ... مطبشون هم خیابون ولیعصر روبروی بیمارستان دی ساختمان پزشکان دی هستش.

ایام نوروز من توی ماه نهم بودم و خوب سال نوی نسبتا بدی رو گذروندم چون همه خانواده شوهرم رفتن مسافرت و خانواده خودم هم که ساکن تهران نیستن گفتن چون برا زایمانت می خوایم بیایم پس الان نمیایم ... دکترم هم رفته بود مسافرت خارج از کشور و این هم استرس منو بیشتر کرده بود که اگر یه وقتی دردم بگیره چکار باید بکنم؟!

همه دوره بارداری من راحت بود بجز ماه آخر که بعد از ظهر ها درد زیادی بسراغم میومد جوری که شوهرم هم پا به پای من گریه می کرد ولی چون دکترم گفته بود که 17 فروردین برمیگرده منم حاضر نبودم پیش دکتر دیگه ای برم ...

بیستم فروردین تولدم بود و شوهرم هم بگفته خودش می خواست منو سورپرایز کنه روز 16 فروردین مهمون هم دعوت کرده بود ...

روز 18 که رفتیم پیش دکتر با گریه بهش گفتم که خیلی اذیت شدم این روزا و دیگه از خودم و حاملگیم و همه چیزم حالم بهم می خوره ... اونم که این حال منو دید گفت فردا رو با شوهرت خوش بگذرون و از آخرین روز دو نفری بودنتون لذت ببر پس فردا بیا تا زایمانت کنم ... گفتم که ولی من میخوام طبیعی زایمان کنم (حالا از یه طرف گریه می کردم که خسته شدم از یه طرفم می خواستم طبیعی زایمان کنم) دکتر قاسمی هم گفت ببین دخترم من چون وسواس دارم باید از اول تا آخر مرحله زایمان مریضم بالا سرش باشم و چون سنم بالا رفته نمی تونم بخودی خود مریضی که طبیعی زایمان می کنه رو قبول کنم مگه اینکه مریضم زودتر از موعد دردش بگیره (البته از روز اول گفته بود من طبیعی زایمان نمی کنم) شما هم من مطمئنم که اصلا زایمان طبیعی نمی تونی داشته باشی حالا اگه می خوای طبیعی زایمان کنی من تورو به یکی دیگه از دکترای بیمارستان دی معرفی می کنم ولی اگه از من می شنوی بعد از 47 سال زایمان کردن شما درد طبیعی رو می کشید بعد سزارین می شید پس کارتو دو تایی نکن و یه باره سزارین شو با این حال حق انتخاب داری ...

 شوهر من کلا به دکتر ها خیلی اعتماد داره و می گه اگه همه متخصصن پس چرا فقط بعضی ها مطب دارن هرکی فکر می کنه متخصصه و می تونه در مورد یه مسئله نظر بده بره یه تابلو مطب بزنه تا ما بریم پیشش برا معاینه ..

من اصلا حواسم نبود که پس فردا بیست فروردینه و روز تولد خودم قبول کردم و از در مطب که اومدیم بیرون دیدم شوهرم تو فکره ... ازش پرسیدم مشکل چیه؟ گفت هیچی فقط بیستم تولدته و منم برنامه داشتم واست چرا قبول کردی؟!!!! و من تازه فهمیدم که چکار کردم دوباره برگشتیم مطب و به دکتر گفتیم که پس فردا تولدمه و نمی خوام بچه روز تولد خودم دنیا بیاد بذارید بیست و دوم به بعد ... ولی دکتر گفت که با بیمارستان هماهنگ کرده و دیگه نمی شه تاریخشو عوض کنیم بیستم هم حتما بیاید ... (دکتر قاسمی رئیس هیئت مدیره بیمارستان دی هستن)

به مامان که زنگ زدم گفت آخه من یه روزه چجوری بلیط هواپیما پیدا کنم بیام الان همه که بچه ها درس دارن بابات هم باید بمونه پیش بچه ها... ضمن اینکه مادرم بهمن ماه یه عمل دیسک کمر داشتن که 12 ساعت تو اتاق عمل بودن و تا شش ماه نباید حتی یه پله هم بالا می رفتن و خونه ما 70 تا پله داشت بدون آسانسور ... منم گفتم خوب نیاید ولی گویا قسمت بود که بلیط هواپیما گیر اومد مامان اومدن بهمراه خواهرم که دانشجوئه و یکی از امتحانا لغو شده بود و تا 4 روز بعدش یعنی 23 فروردین می تونست تهران بمونه روز 19 فروردین بجای خوش گذرونی ساعت 7 صبح رفتیم فرودگاه دنبال مامان و چون مامان و خواهرم ساعت 5 صبح پرواز داشتن رفتن خوابیدند و من مشغول خونه تمیز کردن شدم و ناهار پختن و از بعد از ظهر دیگه توی استرس عمل فردا بودم ...

 می ترسیدم آخه تا حالا تو اتاق عمل هم نرفته بودم و مامان اینا هم بجای انرژی مثبت همش می گفتن تو باید طبیعی زایمان می کردی من زایمان هام همه راحت بودن خواهرام هم راحت بودن تو هم باید طبیعی زایمان می کردی بعدم تلفن ها شروع شد که آره تو باید طبیعی زایمان می کردی و داری اشتباه می کنی و از این حرف ها ...

پایان قسمت اول

 

با تشکر از مامان متین عزیز برای ارسال این خاطره. منتظر قسمت دوم این خاطره هم فردا باشید


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد ارشک- اردیبهشت 86- تهران

دكتر من از دكترهاي قديمي بداخلاق بود كه بدون دليل سزارين انجام نمي دهد ، اوايل از اينكه قرار است طبيعي زايمان كنم خيلي خوشحال بودم ولي هرچه به تاريخ به دنيا آمدن ارشك نزديك مي شديم ترسم بيشتر مي شد تا اينكه من وارد ماه هشتم شدم و يك روز كه بيدار شدم تا برم سر كار ديدم خونريزي دارم و نزديك بود از ترس سكته كنم ، چون ساعت 6 بود اولين فكر زنگ زدن به اورژانس بود كه اونا فقط استرسمون رو بيشتر كردن ، نتونستيم دكتر رو پيدا كنيم و آخرش زنگ زديم بيمارستان و از اتاق زايمان يك خانوم مهربوني راهنماييمون كرد و دلمون رو آروم كرد.

 به علت استراحت كم يا هر علت ديگه اي جفت كمي از جاي خودش كنده شده و پايين آمده و وضعيت ارشك خطرناك شده بود و احتمال زايمان زودرس وجود داشت ، در عين حال فشار خون من به شدت بالا رفته بود كه خيلي خطرناك است و بدين صورت بنده استراحت مطلق شدم و همون موقع به من اعلام كردند كه امكان زايمان طبيعي وجود ندارد و هر موقع كه خداي نكرده جفت كنده شه بايد سريع ارشك رو به دنيا آورد ، ولي با كمك خدا و تجربه هاي دكتر خوبم و تعيين دقيق سن جنين ارشك 39 هفته و 2 روز كامل زندگي جنيني داشت و شايد به همين دليل بود كه با وجود وزن كم موقع تولد كاملاً سالم و سرحال و هشيار بود.

 قرار بود ساعت 6 بيمارستان باشيم ، چون همه فاميل يك جورايي خودشون رو مديون مامانم مي دونستن لشگري از همراهان من در بيمارستان منتظر بودند ، منو بردن تا براي عمل آماده ام كنن اول سوند و بعد آنژيوكت كه سوراخ سوراخ شدم تا خانوم پرستار تونست رگ بگيره ، بعدش هم يك ورقه كه اگه مردي مسئوليتش با خودته. 

من خيلي از اتاق عمل مي ترسم و فكر مي كردم به هوش نمي آم و قلبم داشت مي آمد بيرون و از طرفي فكر مي كردم چون سزارين مي كنم ديگه همه اتاق عمل همه جاي منو نمي بينن كه اشتباه مي كردم ، خيلي سرد بود و من داشتم مي لرزيدم دكتر هم داشت با يك مايع خيلي سرد ضدعفوني مي كرد كه يك پارچه سبز كشيدن جلوي صورتم كه مي خورد به بيني ام گفتم اين پارچه رو ببرين عقب تر نمي تونم نفس بكشم ، دكتر بيهوشي گفت باشه و من فقط تونستم ساعت رو ببينم كه 7:20 صبح بود.

 بهم گفته بودن موقع زايمان هر دعايي بكني خدا قبول مي كنه ، داشتم تو يك تونل نوراني با سرعت مي رفتم و مدام براي همه دعا مي كردم و از دست خودم عصباني بودم كه موقع تولد پسرت داري حواست رو به چيزهاي ديگه پرت مي كني ، نگو دارم به هوش مي آم.

 دردناك ترين قسمتش وقتي بود كه احساس مي كردم دارن شكمم را با فشار ماساژ مي دن ، گويا براي بيرون آمدن خون يا بقيه چيزهايي است كه جا مي مونه ، آنقدر درد داشتم كه احساس مي كردم دارم مي ميرم ولي حتي نتونسته بودم ناله كنم و پرستارها هم كه ديده بودن بنده هيچي نمي گم به سفارش دكتر سنگ تموم گذاشته بودن و حسابي خدمت شكم من بيچاره رسيده بودن.

 چند بار بهم گفتن تخت عوض كنم و من نگران بودم نتونم كه البته گويا تونسته بودم ، چشمام كمي باز مي شد و لشگر همراه به سفارش دكتر تونسته بودن بيان بالا ، پرسيدم سالمه؟ ، گفتن بله

پرسيدم چند كيلو؟ ، گفتن 2550 گرم

پرسيدم انگشت داره؟ ، گفتن بله

پرسيدم انگشت داره؟ ، گفتن بله

و آنقدر از همه پرسيدم انگشتاش درستن كه آوردنش تا من ببينمش و من فقط مي تونستم چشمام رو براي 1 ثانيه و خيلي كم باز نگه دارم ، تو يك پتوي نارنجي آوردنش ، چشماي باز و هوشيار كه داشت هم جا رو نگاه مي كرد ، يك جوري شدم ولي هيچ احساسي بهش نداشتم فقط فهميدم كه مادر شدم.

 نمي دونم كي آوردنش كه شيرش بدم ، خيلي كوچولو بود و با كمك يكي از پرستارها بالاخره تونست سينه رو بگيره كه اين كار تا 1 ماه حداقل با 30 ثانيه گريه همراه بود ولي شبش يك پرستار خوب تقريباً هر نيم ساعت آوردش و بهم ياد داد چه طوري شيرش بدم كه خيلي كمكم كرد.

 من در روزهاي بعد از سزارين اصلاً درد نداشتم ولي بي حالي شديد خيلي اذيتم مي كرد ، به اندازه اي كه چند قدم راه رفتن باعث مي شد عرق سرد كنم و مجبور باشم بخوابم ، به همين دليل 10 تا 12 روز اول فقط بهش شير دادم و نمي تونستم كاراي ديگه اش رو خودم انجام بدم.

 اوايل از ارشك و تنها موندن باهاش مي ترسيدم و شايد 2 ماه طول كشيد تا احساس واقعي مادر شدن رو چشيدم.

 با تجربه اي كه من داشتم به نظرم زايمان طبيعي، چون حداقل بعدش اين همه دوران نقاهت نداري.

پایان

  با تشکر از مامان ارشک کوچولو برای ارسال این خاطرۀ قشنگ.

 

پی نوشت مامان محمود عزیز هم به سلامتی برای بار دوم فارغ شدند . زایمانشون هم به صورت طبیعی بوده. بقیۀ اطلاعات رو میتونید از وبلاگ خودشون بخونید.

تبریک میگم مامان محمود شجاع و صبور و مهربون .


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد باران کوچولو- اسفند 85- تهران- (قسمت دوم و پایانی)

 

روز 20 اسفند 85 رفتم بيمارستان ..... انقدر دلم كوچيك بود كه تا برگه زايمان رو نشون نداديم مسئول آسانسور درب رو برامون نزد ..... رفتم توي اتاق و پرستارها شروع كردند به كار اجازه دادند تا قبل از رفتن همسرم رو ببينم باهاش حرف زدم و نمي دونم چرا اشك هام بند نمي اومدند .....

دكترم اومد _خانم دكتر حاجي باقري .. بيمارستان كسري _ كلي سربه سرم گذاشت و گفت كه بيمار يكي از دكترها دچار زايمان زودرس شده و دكترش نيست و بايد اول اون عمل بشه ..... نمي دونم چه قدر بعد رفتم توي عمل و دكتر بيهوشي اومدو من ديگه هيچي نفهميدم... تا وقتي كه با صداي پرستاري كه بهم مي گفت نكن بخيه هات پاره ميشه .... به هوش اومدم.

 بي نهايت سردم بود واقعا داشتم يخ مي زدم ... من خيلي بد به هوش مي آم و معمولا به تهوع .... همون موقع كه به هوش مي اومدم. انقدر تقلام زياد بوده كه پرستاره بهم گفته نكن .... انگار من دست خودم بود ...فقط از اتاق ريكاوري سرماي بيش از حدش رو يادمه ..... و بعد گذاشتنم توي تخت اتاق خودم كه كلي بد و بيراه به پرستارها و اونهااي كه من رو جابجا كرده اند گفتم ... اومدن و رفتن آدم ها رو اصلا نفهميدم ... ولي ان جور كه تعريف مي كنند فقط مي گفتم من تا 2 ساعت ديگه مي ميرم .... دختركم به دنيا اومده بود ....

وقتي به من نشونش دادند فقط مي گفتم ببين چه قدر خوشگله .... وقتي به بابش نشونش دادند كلي داشته كولي بازي در ميآورده ولي وقتي باباش باهاش حرف زده آروم شده و به باباش نگاه كرده .... وقتي آوردنش كه شير بهش بدم فهميدم كه من هم مشكل مامان محمود رو دارم و اون روز نتونستم كه به دختركم شير بدم و من عاشق شير دادن بودم ...

 فردا صبح دكترم اومد راه رفتم و مرخصم كرد و برايم يك پد براي رفع مشكل شير دادنم گرفت كه البته مشكل من رو حل نكرد .... اينم براي مامان هايي كه  ني ني تو دلشون دارند .بگم كه حتما بعد از عمل كه اجازه پيدا كردند چيزي بخورند راني هلو بخورند كه مشكلات بعد از عملشون خيلي كمتر ميشه ... الان كه فكر مي كنم و خاطرات مامان هاي ديگه رو مي خونم مي بينم هنوز هم دوست نداشتم طبيعي زايمان كنم ولي اپيدورال چرا ... نمي دونم چرا بهش فكر نكردم اون موقع ... شايد به خاطر اين بود كه مي گفتن عوارض زيادي داره .... ولي هميشه حسرت ديدن دختركم در بدو ورودش به اين دنيا در دلم مي مونه ....

تا يك ماه  تمام سعي ام رو كردم تا شير خودم رو به دختركم بدم ولي هم اون خيلي كوچيك بود و هم دهان خيلي كوچكي داشت و هم من مشكل داشتم ... و موقع شير خوردن انقدر گريه مي كرد كه ديگه هيچ تواني براي مكيدن براش باقي نمي موند و خوابش مي برد و مدام وزنش داشت كم ميشد ... وقتي بردمش دكتر گفت تلاشت بي فايده است و بايد بهش شير خشك بدي ....

روز اول كه شير خشك بهش دادم انقدر گريه كردم و اون انقدر با تعجب شير رو خورد و تا خود صبح خوابيد كه خودم هم دلم براي گرسنگي كشيدن هاي اين چند وقتش سوخت  .... اميدوارم دختركم بدونه كه من تمام تلاشم رو كردم كه اون شير من رو بخوره و من بهونه اي براي شير ندادن بهش نياوردم .... ولي شايد اين براي اون بهتر بوده .... بعد از اومدنم به خونه همون روز اول درد وحشتناكي تمام بدنم رو گرفتم طوري كه احساسا كردم ريه هايم هم فلج شده اند و حتي فرياد هم نمي توانستم بكشم ... تمام توانم را جمع كردم و صداي ناله مانندي از گلويم خارج شد كه اصلا گوياي دردي كه مي كشيدم نبود .... ولي غير از اون درد ديگه اي نداشتم و حتي يكي از واكسن هاي دخترك رو كه بيمارستان كسري نداشتند و گفتند بايد برم بيمارستان پاستور نو .... خودم بردم زدم و خيلي زود هم سرپا شدم ... فقط چند روز اول امكان خوابيدن كامل وجود نداشت و بايد نيمه خوابيده بودم تا بتوانم از جام بلند شم ...

 

با تشکر از مامان باران عزیز برای ارسال این خاطره و پاسخی که به سوالات پست قبل دادند. فکر کنم یک سوال باقی مونده فقط.

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد نازگل کوچولو- ایران

الان که دارم مینویسم دخملم خوابیده نمیدونم چراتا میام پای نت  بیدار میشه.خوب از اول شروع میکنم

شبش همش بیدار بودم احساس خفگی میکردم یک خورده دلهره همراه با هیجان داشتم.همسر جون هم همین حس و حال و داشت ساعت ۶ صبح بیدار شدیم من و مامان و بابای دخملی.یک چیزی بگم نخندید نمیدونم چی شد تصمیم گرفتم ارایش کرده و مرتب برم البته ارایش کم رنگ نشستم کلی به خودم رسیدم حتی موهام و سشوار کردم بعدش رفتیم دنبال خواهرم ساعت ۷ بیمارستان بودیم..دیگه شروع کردن به اماده کردن من اگه بهتون بگم یک ذره هم دلهره نداشتم باورتون نمیشه بخدا خیلی خیلی اروم بودم میدونم اینا نتیجه دعاهای شما دوستای گلم بود که اینقدر به من لطف دارید و نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم خلاصه مراحل اولیه طی شد  و خیلی شجاعانه با پای خودم رفتم اطاق مخصوص سون و سرم جالبه خواهرم و مامانم از نگرانی رنگشون پریده بود و من همچنان خندان از اطاق میومدم بیرون خواهرم میگفت درد نداشتی؟ اذیت نشدی ؟و من خیلی تعجب میکردم از خودم!! بقیه هم همینجور اخه من از یک امپولم به شدت میترسم.بعدش رفتم اطاق عمل دکتر جونم اونجا اماده بود مثل همیشه خونسرد و اروم میخندید و حتی سوت میزد خیلی دیدن خونسردیش ارومم میکرد تو این مدت فشارم و همه چی نرمال بود و اماده بودم واسه بیهوشی روسریمو با اجازتون شوت کردم بیرون و گفتم احساس خفگی میکنم  دکترم خندید و چیزی نگفت میگفت همسرت و صبح دیدم بیشتر از شمادلهره داشتن بعد از تقریبا ۵ دقیقه دکتر  بیهوشی اومد دوس داشتم سریع بیهوش بشم اخه کمرم درد گرفته بود رو تخت و اطاقم سرد بود...

وقتی به هوش اومدم شدیدا احساس سرما میکردم فقط یک صدایی رو میشنیدم که میگفت خانم...حالتون خوبه فهمیدم دکتر بیهوشی هست میخواست مطمئن بشه گفتم خیالتون راحت راحت باشه من خوب خوبم. ولی نمیدونم چرا بقیه اینقدر اسمم و میاوردن مامانم با اظطراب میگفت چرا اینقدر سیاه شده.. الان که فیلم و میبینم  از سیاهی خبری نیست خوب مادره با خودش فک کرده حالم خیلی بده..اونقدر راحت و خوب به هوش اومدم که خدا میدونه (هرجور بری بیهوشی همونجور از بیهوشی بیرون میای) فقط یک سوزش خیلی کم زیر شکمم داشتم و خیلی هم گیج بودم تازه بعد ده دقیقه به خودم اومدم که کجام و چه اتفاقی افتاده یک سره میگفتم مامان بچه سالمه و بعدش فقط خدا رو شکر کردم و نفس راحت کشیدم..بعدشم سراغ دخملمو گرفتم که گفتن بعد دو ساعت میارن باید کاملا چکاپ بشه که مطمئن بشن سالمه خوشم میاد دخملم همه رو از رو برد و باعث شد منم جزو اولین نفرات باشم که میبینمش خلاصه خانمی رو دو ساعت بعد اوردن و دادن دست باباش خالش و مامانم دورشو گرفته بودن  و همینجور قربون صدقش میرفتن .گفتم بیاریدش منم ببینم دیگه الهی بگردمش مثل فرشتها میموند اروم و راحت خوابیده بود بغض راه گلوم و بست باورم نمیشد این دخمل منه همونی که نه ماه باهش حرف زدم چقدر دوسش داشتم چقدر معصوم و پاک بود این حس و فقط اونایی می فهمن که تجربه کردن..تا ساعت دو بعدازظهر خیلی خیلی راحت بودم نمیگم درد نداشتم چرا دردم داشتم ولی اصلااا اون دردی که فکرشو میکردنم نبود..پرستار میومد امپول ضد درد بزنه میگفتم نه خانم من درد ندارم شاخ در میاورد میگفت اولین مریضی هستی که میبینیم حاظری درد بکشی و امپول نزنی

داشتم میگفتم ساعت ۲ ظهر یک دفعه احساس کردم پاهام  بیحس شد و حالم به شدت بد شد تا ساعت نه شب بدترین درد عمرمو کشیدم همسرم همش پاهام و جا بجا میکرد احساس میکردم دارم میرم رو هوا پرستار میومد و چک میکرد میگفت نه چیزی نیست خانم خوب طبیعیه عمل درد داره چه کم تحمل هستی خدا ازشون نگذره اینشالا که به خاطر بی ملاحظگی اونها اینقدردرد وحشتناکی رو تحمل کردم ..سون برگشته بود و تمام مایعات تو بدنم جمع شده بود فک کنید تازه از اطاق عمل بیای بیرون و بخیه ها تازه باشن اون وقت  مایع سونم برگرده تو بدنت درد خیلی بدی بود اونقدر خودم و اینور اون ور کردم که اروم بشم یک دفعه سون برگشت سر جاش و انگار خون تازه  اومد تو تنم  همه دردا رفت پرستار کشیک شب که دید  خیلی تعجب کرد گفت تو چطور این درد و تحمل کردی داشته باشید حرفشو من باید اون لحظه چی میگفتم دلم میخواست میله سرم و بردارم بزنم تو سرش خلاصه صد برابر بد تر از درد زایمان بود ولی هرچی بود گذشت و تموم شد شما حتما حواستون باشه روز بعد خودم راحت بلند شدم و راه افتادم اخه اگه راه نمیرفتم مرخصم نمیکردن بعدشم اومدیم با نی نی خونه خودمون

روز دهم رفتم مطب دکتر جون بخیهامو کشیدم و همونجا بهش گفتم چه اتفاقی افتاده بود دکتر خیلی عصبانی شد هم از دست من هم از دست کادر بیمارستان میگفت باید همون روز که اومدم مرخصت کنم به من میگفتی اخه این اقای دکتر رئیس پزشکای متخصص زنان و زایمان هست و حرفش رد خور نداره..

تنها چیزی که بعد زایمان من و خیلی عذاب داد  خون ریزی س ی ن ه ا م بود که دخملم میخورد و خون بالا میاورد اینم دردش خیلی بد بود تا یک ماه ادامه داشت بعد خوب شد مورد دوم  افسردگی بود که از ساعت ۵ بعد از ظهر شروع میشد تا ۹ شب دلم میگرفت فک میکردم دارم میمیرم همش گریه میکردم دکتر میگفت طبیعیه عوارض بیهوشیه که خدا رو شکر اونم بعد بیست روز کاملا از بین رفت...

زایمانم عالی بود بیهوشی اصلا اصلا روی من تاثیر بدی نداشت به قول پزشک بیهوشی میگفت هر جور با هر روحیه ای بری تو بیهوشی همونجور به هوش میای منم که شاد و شنگول رفتم سراغ  اطاق عمل پس مشکلی نداشتم..بخیها به اندازه ده سانت زیر شکمم زده شده بود که اونم غیر از یک سوزش طبیعی هیچ مشکلی واسم ایجاد نکرد و عفونتش مربوط میشد به برگشتن سون که فشار اورده بود اونم دکتر با دادن پماد بر طرف کرد و صد البته حسابی حال کادر  بیمارستان و پرستارایی که بی ملاحظگی کرده بودن و گرفت..

من با این که سزارین کردم بازم  اگه بچه بخوام که نمیخوام همین یک دونه بسمونه میگم سزارین اصلا اون چیزی نبود که تو فکرم بود خیلی خیلی راحت تر از اونی بود که فک میکردم به همه مامانا میگم درد زایمان راحت ترین دردیکه میتونه یک مادر تحمل کنه بادیدن  نی نی نازتون همه دردا رو فراموش میکنید و بعد از اون یک بار مسوئلیت رو شونهاتون میاد اینشالا همه بتونیم اونجوری که  لایق بچهامون هست و با کمک خدای مهربون بزرگشون کنیم.

این بود خاطرات زایمان من..

امیدوارم همه مامانا  سالم و سلامت نی نی های نازشونو دنیا بیارن ...

 

 

با تشکر از مامان نازگل عزیز به خاطر زحمتی که کشیدند و این خاطره رو نوشتند به همراه توضیحاتی که لازم بوده و برامون ارسال کردند.

 بعد هم اگر ممکنه میشه بیشتر در مورد کنار آمدن با سختی ها ی بچه داری وو افسردگی و روشهایی که تجربه کردید برای غلبه بر اینها توضیح بدید. ممنون میشیم .

 مورد دیگه هم اینه که من متوجه نشدم که چه تاریخی نازگل کوچولو به دنیا اومدند.

 

پی نوشت خبری: مایا کوچولو دختر دوم گلدونه جون و به عبارتی خواهر شاینا کوچولو هم مدتی هست که به دنبا اومدند . گلدونه جون مبارکه قدم نورسیده هر چند بعد از سه چهار هفته تاخیر.

خانمهایی که از جریان تولدهای جدید لینکهای کناری خبر دارید، لطفاً، ندایی، بوقی شیپوری،

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد نیما کوچولو- شهریور 84- تهران

من از ماه 7 به بعد ورم وحشتناكي كرده بودم ولي چون فشار خونم بالا نبود دكتر نگران وضعم نبود و هر ماه معاينات روتين را انجام مي داد و راضي بود ولي من ديگه حتي هيچ دمپايي نمي توانستم پايم كنم وگويا نصف بيشتر بچه وارد دماغم شده بود چون آنقدر ورم كرده بود كه گاهي جلوي ديدم را مي گرفت

طبق محاسبات خودم آقا پسر بايد 13 شهريور به دنيا ميامد اما دكتر گفت 4 شهريور و معاينه آخر هم گفت كه اول شهريور و چون بچه درشت بود از ماه چهارم گفت بايد سزارين بشي و فكر زايمان طبيعي را نكن ( البته خودم هم شجاعت زايمان طبيعي رانداشتم ) خلاصه تا دو سه روز قبل از زايمان من اداره مي رفتم و حتي به دليل شروع توليد 206 صندوق دار حتي روز آخر را هم 3-4 ساعت توي سالن رنگ بودم و از كانواير ها بالا و پايين مي رفتم.  اونقدر ورم كرده بودم و شكمم بزرگ بود كه هر كس من را مي ديد كلي برام دلسوزي مي كرد اما خودم اصلا تتغييرات خودم را زياد نمي دونستم . همچنين به شدت رنگم تيره شده بود و دور گردنم يك حلقه بزرگ قهوه اي رنك ايجاد شده بود و روي صورتم هم پر از خال هاي ريز قهوه اي شده بود ( بعد از زايمان از بين رفتند )

1 مرداد تولدم بود و مامانم جشن تولد برام گرفته بود و من هم با آن شكم ورقلمبيده كلي حركات موزون از خودم در كردم البته اگر خجالت نمي كشيدم همش وسط بودم .

از 27 شهريور رفتم خونه مامانم  تا به قول معروف تنها نباشم  و ماهم كه عاشق خريد و ... كلي باهم رفتيم شهروند گردي و خريد .. 31 مرداد هم كه روز آخر دونفره بودنم بود شب قبل از بيمارستان رفتيم پارك جمشيديه البته به اصرار من ، تصور كنيد من نمي تونستم راه بروم و چه پاركي را هم انتخاب كرده بودم همه با دلسوزي به من نگاه مي كردند و من هم تعجب مي كردم كه همه چرا اينطوري نگاهم ميكنند حتي تخت بغليمون كه داشتند ساندويچ مرغ مي خوردند ، يك ساندويچ هم به من دادند ، البته من نمي تونستم بخورم ولي گرفتم . تنها چيزي كه كه دوره بارداري واقعا با ولع مي خواستم و مي خوردم دوغ بود ، مي تونستم يك بطري دوغ خانواده را يك نفس بخورم و انگار هيچيش تو دلم نرفته  باشه يكي ديگه هم بخورم ، البته اويل هم حس خاصي به خيار شور داشتم و بعد كه ورم كردم ، حذفش كردم.

از دو شب قبلش شكمم بخصوص از ناف به پايين شروع كرده بود به خارش و چه خارشي به دكتر هم گفته بودم گفت چيز مهمي نيست . شب قبل از زايمان هم تا صبح من وباباي نيما نخوابيديم ...

خلاصه اول شهريور به طور خانوادگي من و باباي نيما ، مامانم، خواهرم، و بابام رفتيم بيمارستان و من تقريبا دومين نفري بودم كه رفتم تو اتاق براي آماده شدن .   نا گفته نماند كه زن عمو و عمه و دختر عمه هم آمده بودند بيمارستان ، آخه من اولين فرد از نسل جديد بودم وكلي براي همه جالب بود !!!

خلاصه به من و چند تا خانوم ديگه هم كه اونجا بودند لباس اتاق عمل دادند و يك كيسه كه لباسهامون را بريزيم توش !!! و ما هم با كلي گفتمان تصميم گرفتيم لباس را جوري بپوشيم كه از جلو باز باشه و لباسهامون را هم ريختيم تو كيسه و آمديم بيرون كه خانم پرستار گفت : اا چرا لباس را برعكس پوشيدي بايد پشتش باز باشه !!!!  در ضمن من يك لاك پر رنگ هم به زحمت به ناخن هاي دست و پام زده بودم و گفتند اينها چيه بايد پاكشون كني و كمي پنبه استوني دادند تا من پاكشون كنم  تصور كنيد از شب قبل چيزي نخورده بودم و فكر مي كردم كه حالا كه زود آمدم (6.5) زود كارم تمام مي شه ولي جالب بودكه همه كساني كه توي اتاق بودند و بعد از من آمده بودند قبل از من رفتند و من همينطور منتظر مشغول قدم زدن بودم و كلي هم تشنه و گرسنه شده بودم ، از بس شكمم بزرگ بود همه فكر مي كردند دوقلو توش هست !!!! شاهد خبر زايمان همشون بودم يكيشون كه بچه دومش بود و مطمئن بود دختره ، بچه اش پسر شده بود ، باباي بچه اومده بود پشت اتاق و از پرستاري كه تو اتاق بود مي پرسيد مطمئنيد پسر بود و پرستاره گفت آره خودم گرفتمش خانومتون هم اپيدورال شده بود  و ديد مطمئن باشيد !!! و باز من همچنان قدم مي زدم تا نوبتم شد ساعت 9 بود كه من را بردند سوپروايزر بيمارستان مي گفت عمل بعدي عمل دماغته خيلي گنده است !!! بالاخره تو اتاق عمل متخصص بيهوشي آمد بالاي سرم و گفت دخترم چند سالته و من گفتم سيييييييي و رفتم ، وقتي نصفه نيمه  به هوش آمدم اولش گفتم بچه چي بود و يكي از پرستار ها گفت يك دختر تپل و سفيد و من گفتم واي و دوباره بيهوش شدم و يادم مياد فكر مي كردم چطوري همه آبي ها رو صورتي كنم !!!

بعد كه ديگه آماده رفتن تو اتاق شدم با تخت من را بردند تو اتاقم كه همه اونهايي كه گفتم به اضافه مادر شوهرم توش بودند تا بابا نيما و مامانم را ديدم پرسيدم بچه چي بود گفتند يك پسر تپل سفيد گفتم به من كه گفتند دختر بود  ولي من  از فشار تهوع و دل درد ديگه چيزي نپرسيدم و هنوز داشتم گلاب به روتون بالا مي اوردم كه يه بسته سفيد اوردند و پرستار مربوطه گفت بيا بهش شير بده و اين كار كن و اون كار و كن و من هم با دست سرم دار بچه را بغل كردم به نظرم سخت ترين كار دنيابود ( بچه شير دادن با دست سرم دار و حالت تهوع و دل درد ) و بعد بچه را گذاشتند توي تخت شيشه اي كنار من و رفتند . اونشب نيما تا صبح گريه كرد فكر كنم گرسنه اش بود ،پرستارها گفتند هر دوساعت بايد بهش شير بدي و اگر هم خواب بود بيدارش كن و مرتب چك كن دماي بدنش پايين نياد و افت قند پيدا نكنه چون وزنش بالا بوده ممكنه افت قند پيدا كنه ، خلاصه تو اون شرايط باشي و اين همه بهت هشدار بدهند همين كافيه كه تا صبح نخوابي ، البته نيمه هاي شب گفتيم بياند ببرندش و بهش سرم بدهند ، تا سرم مي خورد مي خوابيد .

براي بلند شدن و راه رفتن هم اصلا سختي نداشتم و هيچ دردي نداشتم حتي بعد از مرخص شدن نيما و كريرش را كلي حمل كردم . الان كه فيلم اون روز ها  را مي بينم خودم هم تعجب مي كنم .

اون خارشي هم كه گفتم تمام بدن را گرفت و همه بدنم به صورت كهير هاي وحشتناك با خارش هاي وحشتناك تر  پرشد و اونقدر بدنم ملتهب و زخم شده بود كه فكر مي كردم هيچ وقت اثارش نميره ، گويا من به مايع جفت يا به داروي بيهوشي و يا ... حساسيت دادم و هنوز هم نفهميدم  چرا اونطوري شدم ، دوبارهم خوب شد و باز بيرون ريخت ، حتي يك دكتر احتمال گال!!!!! داد  و من بعد از زايمان كلي آب هندوانه  و عرق كاسني و ... ميل كردم و فايده اي نداشت.

موقع ويزيت 48 ساعت بعد نيما هم گفتند كه نيما زردي داره و بايد فرداش بستري بشه و من تا خونه گريه كردم و بعد هم تا صبح واي ي ي 

وقتي فكر ميكنم 4 ماه كامل نگراني و اضطراب و گم شدن شب و روز بود  زردي  ختنه ، گريه هاي عصر گاهي ، وزن نگرفتن ها و .... تا بالاخره فهميدم كه چطوري خودم و بچه را پيدا كنم و بعدش تازه فهميدم كه چقدر كار هام و آزادي هام محدود شدند

 با تشکر از نازنین عزیز مامان نیما  بابت ارسال این خاطرۀ قشنگ و عکس خوشگل نیما کوچولو- در ضمن نیما در بیمارستان دی به دنیا آمدند.

نازنین جان ممنون میشیم اگر نکته ای تجربه ای هم در مورد دورۀ نقاهت و کنار اومدن با بچه و سختی های بچه داری، شیر دادن و ... در اون هفته های اول داشتی برامون بگی.

 

در ضمن سمیرای عزیز (پست قبل) هم در مورد دوقلوها شاید مطلبی رو اضافه کنند.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد دوقلوها سروس و سپهر - بهمن 86- تهران

تولد یادم می آد از وقتی فهمیدم دوقلو باردارم همه چیز رنگ دیگه پیدا کرد.راستش می ترسیدم .با اینکه روال زندگیم اصلا تغییر نکرده بود و کار و ورزش و مهمونی و هر چیزی سر جاش بود ولی ته دلم نگران بودم.و شاید همین هم باعث شد که یک زایمان رمال نداشته باشم حالا منظورم را از نرمال براتون میگم.من هر وقت که دکتر می رفتم می گفت همه چیز خوب است .وضعیت جنین ها خیلی خوبه و وزن گیریشون عالیه .شرایط جسمی خودم هم خیلی خوب بود حتی در خودم توان رفتن به کوه را هم می دیدم اگر دکتر منع نمی کرد .حالا دیگه تو ماهه هفتم بودم و شکمم به اندازه یک کشتی جلو امده بود و قیافه وحشتناکی پیدا کرده بودم .

  روز تاسوعا بود و ما از صیح تو خیابونها گشته بودیم .حالم خیلی خوب بود .کلی نذری گرفته بودیم و حسابب بساط بخور بخور به راه بود.شب که رفتیم خونه .احساس کردم یک اتفاقی افتاده و داره اب ازم میره.وحشت کردم .می خواستم خودمو بزنم به نفهمی شاید توهمه.ولی نمیشد..خوب نصفه شبی رفتیم بیمارستان با این نیت که یک معاینه بشم تا خیالام راحت بشه.تو بیمارستان فقط یک ماما بود .بطرز فجیعی منو معاینه کرد و گفت کیسه ابم پاره شده.حالا که فکر می کنم بنظرم معاینه اون وضع منو بدتر کرد.چون اولش جریان آب قطره ای بود ولی در عرض یک ساعت خیلی زیاد شد .وحشت کرده بودم.گفت باید بستری بشی و اصلا تکون نخوری.اصلا باورم نمیشد .چی سرم اومده بود.خوب تعطیلات بود و دکترم خارج از شهر.بهش زنگ زدند.گفت نذارید تکون بخوره.خلاصه اینکه منو خوابوند توی اتاق درد.اسمش این بود.یک هیتر برقی هم گذاشت جفتم و خودش هم خوابید رو تخت کناری مثلا مراقبم باشه.ولی تا سرش و گذاشت خوایش برد.تو خیابون صدای عزاداری می اومد که چقدر با حال من سازگاری داشت.اون شب بدترین شب زندگی من بود.

 حتی توصیف اون روزها  الان که هفت ماه ازش گذشته هم خیلی سخت است.دکتر صبح زود بالای سرم بود .چه خانم دکتر نازنینی! کلی نگرانم شده بود.القصه دکتر معاینه ام کرد و گفت بله کیسه ابت پاره شده ولی می خوام تا اونجا که بشه توی همین وضعیت نگهت دارم چون هر یک روز هم برای بچه ها تو این هفته حیاتی.و یا ید یک سری تزریق بگیری که باعث میشه ریه جنین سریعتر باز بشه و تو باید توی این و ضعیت اصلا تکون نخوری.نمیتونید تصور کنید که تکون نخوری یعنی چی! یعنی مثل یک میت روی تخت باشی تازه به پهلو! دکتر رفت و خدا رو شکر اون ماما هم شیفتش تموم شد و رفت .نوبت یک مامای جوان بود که البته حوصلش از اولی خیلی بیشتر بود.دور برم خیلی شلوغ بود و این خوب بود تا من به چیزی که در شرف وقوع بود فکر نکنم.تا عصر یک بار رفتم سونوگرافی و دکتر سونوگرافی گفت یکی از جنین ها وزنش کمه و یک چیزهایی به دکترم گفت که خوب صد البته منو کلی نگران کرد.دوباره داشت شب میشد و من از شبهای بیمارستان بیزارم مثل همه.ولی خوب ماما این دفعه خیلی بهتر بود و می آمد چکم میکرد ولی بدجوری بدنم درد میکرد و می ترسیدم یک اپسیلون جابجا بشم.اون شب تا صبح به خودم و همه روزهایی که طی کردم فکر کردم کلی بحال خودم زار زدم البته بی صدا .از اون یکی اتاق صدای گریه نوزاد تازه متولد شده می اومد چقدر دلم می خواست بچه های منم پیشم بودند.

بالاخره صبح شد دکتر دویاره منو فرستاد سونوگرافی و  این بار هم دکتر سونوگرافی گفت که یکی از جنین ها وضع مناسبی نداره و میزان مایع هم کم شده و باید دست بکار بشی و حداقل یکی از بچه ها را نجات بدی.دکترم ولی می خواست من آخرین تزریق رو هم بگیرم چون اونطوی شانس موفقیت خیلی بیشتر بود.راستش الان که فکر می کنم می بینم عجب دکتر جسوری داشتم منم خیلی قبولش داشتم و خودم را دربست در اختیارش گذاشته بودم کاری که بندرت می کنم.قرار شد بطور پیوسته ضربان قلب جنین ها چک بشه.یک دستگاه اوردند که برای دو قلو ها بود ولی باید دستی رو شکم نگهش می داشتم و چون موقعیتشون هم عوض میشد باید می گشتی تا پیداشون میکردی.تکون نخوردن یک طرف اضطراب اینکه ضربان قلبشون تو رنج نرماله هم یک طرف.من اون شب تا صبح با این دستگاه ور میرفتم و هر بار که ضربانشون کم و زیاد میشد قلب خودم بشدت می کوبید آنقدر صدای قلبم واضح بود که هیچی دیگه شنیده نمیشد.تازه کلی ایده ناب هم برای اون دستگاه کذایی به ذهنم رسید که  کار باهاش راحتتر باشه.

 صبح فردا من وضعیتم بحرانی بود .نمیدونم این کیسه آب چند لیتر آب می گیره.دکتر گفت دیگه وقتشه.حالا یک ماجرای دیگه شروع شد .بیمارستان بخش مراقبتهای ویزه نوزادان نداشت و متخصص اطفال هم می گفت که من مسولیت قبول نمی کنم چون  ممکن به دستگاه خاصی برای نفس کشیدن نیاز بشه همون لحظه تولد می خواد.خوب با این تفاسیر می خواستن منو به یک بیمارستان دیگه منتقل کنند ولی مشکل این بود که دکتر خودم با من نمی آمد چون باید میرفتم پارسیان و اون اونجا قرارداد نداشت.منم دلم نمی خواست یک دکتر دیگه سزارینم کنه .هیچ دلیل منطقی نداشتم فقط از نظر حسی با دکتر خودم راحت بودم.گاهی اوقات یک حسی گریبان آدمو می گیره.چون وضعیتم هم مناسب نبود کسی رو حرف حرف نزد من رفتم اتاق عمل.بعدش که چیزه زیادی یادم نمی یاد فقط یک خواب آروم بود .

درز چشامو که باز کردم تو اتاق بیمارستان بودم ودرد فجیعی داشتم.فقط صداهای نامهومی میشنیدم که می گفتند بجه ها را بردند پارسیان و توی دستگاهند.باورتون میشه سپهر وزن تولدش 1600 و سروش 1100 بود.حالا اگر بخوام ماجرای  دوقلوها  توی بیمارستان را براتون بگم دیگه باید بزنم رو دست مثنوی.پس بهتر قبل از اینکه خودتون پنجره را ببندید خودم برم.شاد باشید.  

 

 ممنون از سمیرای عزیز برای ارسال این خاطره. سمیرا جان فکر می کنم برای همه جالب باشه که بدونند چطوری از عهدۀ نگهداری براومدید. تا چند روز بچه ها تو بیمارستان بودند. خودتون حالتون چطور بود؟ دورۀ نقاهت؟ کمک؟، پرستار؟ ممنون میشم اگر تونستید توضیح بدید.  

 

پی نوشت: این مطلب رو هم سمیرای عزیز در ادامۀ مطلبشون نوشتند و برای ما فرستادند. ممنون سمیرا جان

همونطور که گفتم بچه های من موقع تولد وزنشون کم بود به همین دلیل حدود 20 روزی توی بیمارستان بودند که  خیلی دوران سختی بود.من با اون وضعیتم توی اون سرمای وحشتناک پارسال از صبح تا شب توی بیمارستان بودم.اولین باری که دیدمشون جا خوردم .اصلا نمیتونید تصور کنید بچه 1کیلویی یعنی چی.می ترسیدم بهشون دست بزنم! یک حسهای عجیب غریبی داشتم .خدا رو شکر بچه ها با اینکه زود به دنیا اومده بودند ولی کامل بودند و مشکلی نبود ولی مثل اینکه قانونا بچه کمتر از 2.5کیلو باید تو بیمارستان باشه ولی  همه پرستارها به من می گفتند که بچه ها رو ببرم خونه بهتر وزن میگیرند.راستش می ترسیدم که هر دو را با هم ببرم برای همین اول سپهر بردم که وزنش بیشتر بود.خیلی سخت بود باید دمای اتاق نزدیک 28 درجه نگه می داشتم رطوبت کنترل میشد باد نمی آمد استریل می بود .تازه شیر خوردنشون خیلی سخت بود چون هنوز قدرت بلعشون خوب نبود می پرید تو گلوشون و کلا شیر دادنشون خیلی مقدمه و موخره داشت.به هرحال اون روزهای سخت گذشت .الان بچه هام به وزن نرمال رسیدن و خدا رو شکر همه چیز خوب است.
دوقلو داشتن شما را در موقعیت متفاوتی از دیگران قرار میده .من هر وقت که با بچه ها بیرون میرم بدون استثنا همه نظرشون جلب میشه .یعنی همیشه دیده میشی ! همه کنجکاوند که بیان و از نزدیک ببیننشون و سوال کنند که پسرند یا دختر  چند وقتشونه و یا سوالهای مشابه.دوقلو داشتن سخته ولی شیرینه.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد باربد کوچولو- مرداد 85- تورنتو -(قسمت دوم و پایانی)

 ....

نباید چیزی می خوردم حتی آب. حسابی تشنه بودم و این تشنگی خیلی اذیتم می کردمحمد مرتب با دستمال خیس لبم رو خیش می کرد. هیچ احساس خاصی نداشتم. هر از چندی یه احساس مثل دل پیچه خیلی خیلی ملایم داشتم اونقدر ملایم بود که به سختی احساسش می کردم. بعد از یه مدت متوجه شدم که این دلپیچه ها دقیقا همون موقعی هست که درد دارم. دیگه برام یه بازی شده بود هربار به محض احساسشون از محمد می خواستم که عدد دردم رو روی مانیتور چک کنه.  اونقدر ریلکس و راحت بودم که وسطاش خوابم میبرد.

 هر از چندی پرستارم که یه دختر خیلی بانمک چاینیز بود میامد و معاینه ام می کرد. تا نزدیکهای ظهر پیشرفتی نداشتم و همون چهار سانت باقی مانده بودم. پرستارم می گفت اگه کار به همین ترتیب پیش بره ممکنه که سزارین بشم. حسابی استرس داشتم. اصلا نمی خواستم که سزارین بشم ولی نمی دونستم که چه کار کنم که کار تسریع پیدا کنه. ساعت دو بود که با  خوشحالی بهم گفت که شده 6 سانت. کمی امید پیدا کرده بودم و مرتب دعا می کردم. محمد بیچاره هم که از شب قبلش اصلا نخوابیده بود همش دور وروم بود و باهام حرف می زد یه بار که از خواب بیدار شدم دیدم که اونم روی مبل خوابش برده. بازور فرستادمش که بره و برای نهار چیزی بخوره. می دونستم که تلاشم بیفایده است. چون میدونه که من چیزی نخوردم اونم نمیخوره. آخرش هم فقط برای راضی کردن من با یه کافی و کوکی برگشت.

 دیگه ساعت 4 شده بود و پرستار بهم گفت که 8 سانت شده ولی خیلی کنده و کماکان احتمال سزارین وجود داره. دیگه گریه ام گرفته بود هی با خدا و با نی نی حرف می زدم که کمک کنید که طبیعی زایمان کنم. ساعت 5 پرستار با خوشحالی بهم گفت که 10 سانت شده و دیگه هر آن ممکنه که بچه بیاد. البته میگفت که هنوز فاصله سر بچه خیلی زیاده و باید صبر کنیم. ساعت 6 دیگه منو برای زایمان آماده کرد. از محمد خواست که پشتم کمرم رو بگیره و به جلو فشار بده و از من هم خواست هر موقع که دردم شروع شد هم زمان با درد شروع کنم به پوش کردن. با همه وجودم به همراه هر دل پیچه فشار میاوردم. بهم گفت که کمی دیگه هم تلاش می کنیم اگر سر بچه نزدیک تر نشد مجبوریم که برای سزارین بریم. می پرسیدم دکترم کجاست فکر می کردم اگه اون بیاد همه چیز درست میشه. بهم گفت تا سر بچه بهقدرکافی نزدیک نشه دکتر نمیاد.

 از ترس اینکه کار به سزارین بکشه حتی وقتی که ازدرد هم خبری نبود من پوش می کردم. پرستار که نمودار دردم رو میدید گفت که لازم نیست تادرد نباشه پوش کردن هیچ کمکی نمی کنه. دیگه حسابی کلافه شده بودم. ناامید و خسته بودم. نمی خواستم به هیچ قیمتی به سزارین تن بدم. هی دعا می کردم.

 ساعت 7 دکترم بالاخره آمد و معاینه کرد و گفت که شیفتش تموم شده ولی نمی تونه منو توی این حال رها کنه و گفت که منو واسه سزارین آماده کنند می گفت دیگه بیشتر از این نمیشه صبر کرد و برای بچه خطرناکه. همین چیزای دکتر بایاس هست که برای من آدم خاص هست. کسایی که اینجا زندگی می کنند می دونند که دکترها شیفتشون که تموم شد میرن. ولی به هر حال با دستور دکتر بایاس منو به اتاق عمل بردند. دیگه حسابی خسته و در هم شکسته بودم. درسته که ظاهرا دردی نکشیده بودم ولی عملا بدنم تمامی فشارها رو تحمل کرده بود و حالا دیگه انرژی براش باقی نمانده بود. دیگه تسلیم شده بودم. همین که دکتر گفت واسه سلامت بچه خوب نیست خودمو سپردم به دست خدا و گفتم که هر چی که اون می خواد.

 

به اتاق عمل منتقل شدم. یه اتاق بزرگ بود که وسطش یه تخت گذاشته بودند. مثل اتاق زایمان همه دستگاهها توی کابینت های اطراف بود. گوشه اتاق میز بچه قرار داشت.

 جلوصورتم یه پرده سبز گذاشتند و دکتر بیهوشی آمد و از لوله ای که به سرنگ اپیدرالم وصل بود بهم یه دارو تزریق کرد که باعث شد که پشتم خنک بشه. محمد کنارم بود و سرش رو گذاشته بود کنار گوشم و باهام حرف می زد. الان اصلا یادم نمیاد که اون چی میگفت. توی تمام مدت یه قران دستش بود و موقع عمل هم اون رو گذاشته بود کنار سر من. همه فکرم به این بود که بالاخره انتظار تمام شد و دارم به لحظه در آغوش کشیدن عشقم نزدیک میشم.

 دکترم آمد و بعد از خوش وبش کردن با من به پشت پرده سبز رفت و کارش رو شروع کرد. حدود سه چهار تا پرستار بودند که بهش کمک می کردند. درد خاصی احساس نمی کردم ولی احساس کشیدگی می کردم انگار از دو طرف شکمم رو دارند می کشند.یه صدایی میامد مثل اسپری کردن. نمی دونم چرا اون موقع فکر می کردم که دارند توی شکمم، فوم اسپری می کنند. بعدها که خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این صدای ساکشنی بوده که خونها رو جمع می کرده.

 به محمد گفتند که تا وقتی که دکتر OK رو نداده نباید فیلم بگیره و یا پشت پرده رو نگاه کنه. یادمه که یه دفعه صدای گریه بچه پیچید توی اتاق و دکتر به محمد گفت که میتونه پاشه و فیلم بگیره. محمد همزمان با فیلم گرفتن هم برای من تعریف می کرد. همیشه آرزو داشتم که از لحظه ای که نازنینم پاشو به این دنیا می گذاره بتونم فیلم داشته باشم. درواقع همونطوری شد. فیلمی که داریم نیمی از باربد توی شکم من هست و بالا تنه اش بیرونه. مراحل بریده شدن نافش از من و بیرون آمدنش از شکمم کاملا توی فیلم هست.

دیگه حالم اون لحظه واقعا ناگفتنی هست. باربدم رو بردند تا تمیزش کنند. برام عجیب بود که با چه شدتی پوست لطیف عروسکم رو دستمال می کشیدند و اون چه صبورانه بدون هیچ گریه ای به این کار تن می داد.مرتب این احمقا پشت سرهم میپرسیدم که پسرم سالم هست و اصلا به جوابی که میشنیدم توجه نمی کردم و دوباره سوالم رو تکرار می کردم. باربد رو که بلند کردند دیدم که پشت سرش یه شکل خیلی عجیب داره. وحشت زده از دکتر بیهوشی ام پرسیدم که چرا سرش اینجوریه. دکتر گفت که نگران نباش به خاطر اینکه توی کانال زایمان مونده این شکلی شده و تا فردا صبح خوب میشه. باور نکردم و از پرستارا بازم پرسیدم اونها هم همون جواب رو دادند. چاره ای نبود باید باور می کردم. چون اگه غیر از این بود بهم میگفتند – که واقعا هم فردا صبح اثری از اون کشیدگی سر نبود.

 توی همین فاصله توی چشماش دارو ریختند و از محمد خواستند که برای بریدن بند ناف بره. و چقدر خوب محمد با یه دست ناف رو برید و با دست دیگه فیلم این لحظه به یاد موندنی رو گرفت. با گفتن به نام خدا رشته وابستگی نوزادی پسرم بریده شد( توی عمل سزارین دکتر ناف رو از مادر جدا می کنه ولی نه از جای اصلی و به طور کامل فقط تنها برای اینکه اونو از مادر جدا کنه و بعد پدر بچه اونو از محل اصلی میبره). بعد قد و وزن پسرم رو گرفتند که قدش 55 سانت و وزنش 4.155 کیلو بود. البته به دلیل وزن پسرکم بود که مجبور به سزارین شدیم. بعد پسرم رو توی پتوش مثل قنداق پیچیدند و دادندش بغل محمد. محمد هم اونو آورد و گرفت نزدیک صورت من تا ببوسمش. هنوز هم گرمی و لطافت پوستشو روی صورتم احساس میکنم. لباش به سرخی آلبالو بود برجسته و خشگل. پسرم رو بوسیدم. از عشق و شوق لبریز بودم می خواستم زودتر از اون تخت لعنتی خلاص شم و پسرم رو در آغوش بگیرم. محمد رو با باربد بیرون فرستادند تا کارای پایانی منو انجام بدند. حدود بیست دقیقه طول کشید تا بخیه زدن و تمیز کردن انجام بشه. چیزی رو اصلا احساس نمی کردم.

محمد که از طولانی شدن کار نگران شده بود در رو باز کرد تا ببینه که من سالمم، که پرستارا ازش خواستند که بیرون منتظر باشه. اصلا یادم نمیاد که اون 20 دقیقه چه حالی داشتم. خسته تر از اون بودم که حتی بتونم به چیزی فکر کنم.

بعد از تمام شدن پانسمان منو به اتاق ریکاوری بردند. محمد هم با باربد در آغوشش دنبالم میامد. توی اتاق ریکاوری پرستار باربد رو لخت کرد و روی تن لخت من گذاشت تا بقول خودشون تماس پوستی مادر و فرزند برقراربشه و الحق که چقدر این تماس پوستی معجزه آسا بود. تن نرم پسرم رو نوازش می کردم. پرستار کمک کرد تا باربدم شیر بخوره. هیچ وقت اون لحظه آسمونی رو فراموش نمی کنم. بهت زده بودم. توی آسمونها بودم از اینهمه شوقی که توی وجودم بود.

در مورد دردهای بعد از زایمان هم باید بگم که با وجودی که من خیلی سنگین شده بودم و 30 کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم ولی خیلی سخت نبود. تا روز بعدش که هنوز اثر اپیدورال توی تنم بود و چیزی رو احساس نمی کردم. بهم یه سری قرص داده بودند با یه فرم که ساعت خوردنم رو توی اون علامت بزنم. من اونقدر گیج و خسته بودم اصلا مرتب نمی خوردم والکی خودم یه ساعتهایی رو توی فرم می نوشتم. یادم میرفت که سرموقع بخورم. ظاهرا این قرص ها مسکن بودند. دردی نداشتم. فقط وقتی که از تخت پائین میامدم یه احساس سوزش شدید روی پوستم احساس می کردم که با گذاشتن کمپرس یخ برطرف می شد.

 سه روز توی بیمارستان بستری شدم و روز چهارم به خونه آمدم. به دلیل اینکه تنها بودیم و اینجا کسی رو نداشتیم که کمکمون باشه اصلا توی جا نیافتادم و از روز پنجم بیرون رفتم تا باربد رو به دکتر ببریم. این تنها بودن با همه بدی هایی که داشت باعث شد که خیلی زود سر پا بشم و حتی دچار افسردگی بعد از زایمان هم نشم. که البته در این آخری رفتارهای محمد خیلی تاثیر داشت. محمد که از سرکار میامد اولین کاری که می کرد بوسیدن و گپ زدن با من بود و تا چند دقیقه ای رو با من سپری نمی کرد سراغ باربد رو نمی گرفت. اینا رو گفتم که بدونید که رفتار اطرافیان در افسردگی بعد اززایمان خیلی تاثیر داره. معمولا بعد از زایمان همه توجه ها به بچه است و مادر تنها وسیله شیر دادن به اون میشه. کمی مراقبت در رفتار کردن با مادر میتونه خیلی به روحیه اون کمک کنه.

قسمت دوم و پایانی تولد باربد کوچولو رو هم خوندید. با تشکر از پیمانۀ عزیزبرای فرستادن این خاطره.

پی نوشت: این هم عکس باربد.

 با عرض معذرت  از ارسال دیر این عکس قشنگ از باربد توپولی. در ضمن باربد در بیمارستانNorth York General Hospital  در روز ۱۲ جولای به دنیا آمدند.

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد باربد کوچولو- مرداد 85- تورنتوی کانادا- (قسمت اول)

 

تاریخ زایمان منو دکتر 6 جولای تعین کرده بود و قرار بود که من زایمان طبیعی داشته باشم. از این بابت خیلی خوشحال بودم که زایمانم طبیعی هستش چون همیشه فکر می کردم که مادری که سزارین کرده اونقدر خودش درد و ناراحتی داره که اصلا انرژی برای نی نی تازه به دنیا آمده اش نداره و من دلم نمی خواست که این لحظات شیرین اولیه به دنیا آمدن گلم رو با درد و ناراحتی های خودم از دست بدم.

 6 جولای از راه رسید و از پسر گل من خبری نبود. دکتر می گفت کاملا طبیعی هست و معمولا تا دو هفته تاخیر مشکلی نداره. روز 11 جولای وقت دکتر داشتم و دکتر فشار خونم رو گرفت و گفت که فشارم بالاست و دیگه بیشتر از این نباید منتظر بود. برام نوشت که بیمارستان برم و ژل بگذارم. ظاهرا این ژل باعث می شد که کیسه آبم پاره بشه و دکتر گفت که حداکثر تا 24 ساعت دیگه بچه به دنیا میاد. یادمه که کاملا بهت زده بودم. تا قبل از اون همش منتظر به دنیا آمدن گلم بودم ولی حالا دیگه زمانش رسیده بود و من مات و مبهوت بودم. اصلا نمی تونستم که فکرم رو متمرکز کنم. بهت زده بودم و همش انگار یه جورایی سعی می کردم که ذهنم رو از موضوع دور کنم.

از همون راه دکتر به بیمارستان رفتیم. حسابی ترسیده بودم و نمی دونستم که چی قراره بشه. به راهنمایی پرستار روی تخت خوابیدم و منتظر دکتر شدم. دستای محمد رو توی دستم گرفته بودم و می خواستم به این راه قوت قلب بگیرم.دکتر آمد و طی یه تجربه ترسناک برام ژل گذاشت. کار به همین سادگی تمام شد و گفتند که باید برم خونه ومنتظر پاره شدم کیسه آب باشم. یادمه که کمی درد داشتم ولی الان که فکرش رو می کنم اون دردها بیشتر از ترس بود تا درد واقعی. به خونه برگشتیم و محمد مشعول آماده کردن و تروتمیز کردن های نهایی خونه شد. حالم کاملا خوب و نرمال بود. طرفای ساعت 11 به رختخواب رفتم و خوابیدم ولی محمد هنوزم بیدار بود. فکر می کنم که استرس داشت  و از استرس خوابش نمیبرد. آخه از اونجایی که به مامانم ویزا نداده بودند و دست تنها بودیم، همه مسئولیتهای زایمان با اون بود.

 ساعت 3 نیمه شب از حس دستشویی از خواب بیدار شدم و محمد رو صدا کردم که بیاد و بهم کمک کنه تا از جا بلند شم(آخه اونقدر گنده شده بودم که نمی تونستم تنهایی بلند شم).  محمد دستم رو گرفت و کمک کرد که بشینم. به محض نشستن احساس کردم که یه تشت آب زیرمو خیش کرد. اولش گیج بودم و نمی فهمیدم که چی شده. کمی که به خودم آمدم فهمیدم که کیسه آبم بوده که پاره شده.

 خوب یادم میاد که از اون لحظه به بعد مثل این بودکه ما رو روی دور تند گذاشته بودند. اولین کاری که کردم این بود که آمدم و روی تقویم دیواری داخل آشپزخانه ساعت پاره شدن کیسه آبم رو نوشتم. حسابی ترسیده و هیجان زده بودم. از اونجایی که  دکتر بهم گفته بود که دوش آب گرم به تسریع زایمان کمک می کنه همونطوری با لباس به زیر دوش رفتم و سعی کردم که کمرم رو زیر آب گرم نگه دارم. بعد از چند دقیقه بیرون آمدم و شروع به آماده شدن کردم. محمد بیچاره هم که قبل از بیدار شدن من آماده شده بود که به حمام بره ازم پرسید که فکر می کنی وقت باشه که من دوش بگیرم که بهش گفتم آره. دردم شروع شده بود ولی اونقدر ملایم و کم بود که اصلا باورم نیمشد که این شروع درد زایمان باشه. یه درد ملایم مثل کمردرد پرید بود. محمد دوشش رو گرفت و آماده رفتن شدیم. زنگ زد و تاکسی آمد و به طرف بیمارستان حرکت کردیم. از خونه ما تا بیمارستان 7-8 دقیقه بیشتر راه نبود. انگار توی آسمانا بودم تکلیفم رو با احساسم نمی دونستم.

وارد بخش شدیم و کارهای پذیرش انجام شد. توی بخش آمادگی برای زایمان بودیم اونجا 5-6 تا تخت بود که کارهای ابتدایی اونجا انجام می شد. بهم یه گان دادن که بپوشم محمد هم که تند تند فیلم و عکس می گرفت. روی یه تخت خوابیدم و به شکمم دستگاهی وصل کردند که به یه مانیتور وصل میشد و اندازه درد رو باعدد و منحنی نشون می داد دردم بین 35- 80 متغیر بود. هنوزم کماکان دردها کاملا قابل تحمل و راحت بود. ساعت 5 یه پرستار معاینه ام کرد و بهم گفت که 4 سانت دايليت شدی. پرسیدم که کی میتونم اپیدورال بزنم که گفت در صورتی که بخوام همین الان. خوب منم که از خدا خواسته بودم گفتم که آره می خوام.

تا منو به اتاق زایمان منتقل کردند و دکتر خواب آلودو خوش آخلاق چاینیز برای اپیدورال زدن آمد ساعت 7 شده بود. محمد رو از اتاق بیرون کردند و به من گفتند که که بشینم روی تخت .یه پرستار یه بالش بهم داد و گفت که روی بالش خم شم و گفت که سرم رو بگذارم روی اون و اگه می خوام به راحتی فریاد بکشم. اینو که گفت ترس من ترسو رو بیشتر کرد. فهمیدم که قراره یه بلایی سرم بیاد که باید فریاد بکشم. ازشون خواستم که پیش از شروع بهم بگن. وقتی که آماده شدند دکتر گفت که الان شروع می کنه. یه دفته احساس کردم که کمرم داره از 1/3 بالایی نصف میشه. یه فشار خیلی خیلی شدید به کمرم می آمد. انگار که گذاشته بودنش یه لبه و از دو طرف داشتند تا می کردند. درد نبود فقط یه فشار خیلی شدید بود. کل این ماجرا شاید 10 ثانیه طول کشید و من توی تمام این مدت داشتم با تمام وجودم توی بالش فریاد میزدم. کار که تموم شد خوابوندنم روی تخت. حسابی خجالت کشیده بودم ولی رفتار اونها اونقدر دوستانه بود که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده. ظاهرا به این چیزها عادت داشتند.

محمد آمد داخل اتاق بهش لباس بیمارستان داده بودند که بپوشه به همراه یه کلاه. قیافش حسابی دیدنی شده بود. اتاق زایمانم یه اتاق بزرگ بود که وسطش یه تخت بود به همراه دستگاهی که مانیتورداشت و در کنار تخت قرار داشت. تمامی وسائل و دستگاههای دیگه داخل کابینت قرار داشت و معلوم نبودند که من از اینش خیلی خوشم میامد و باعث آرامشم میشد. دیدن کپسولها و لوله ها همیشه منو وحشت زده می کردند. کنار تختم یه مبل بزرگ بود که واسه استراحت همراه بود. یه حمام که داخلش جکوزی داشت و برای تسریع زایمان بود هم گوشه اتاق بود. یادمه که یه پنجره بزرگ هم به بیرون داشت و یه نمای خیلی زیبا از درختای بارون خرده رو به نمایش می گذاشت.

 از لحظه ای که اپیدورال زده بودم دیگه هیچ دردی نداشتم. یادمه که به محض اینکه اپیدورال رو زدم از پرستار پرسیدم که اگر من بخوام از زدن اپیدورال فلج بشم کی معلوم میشه؟ گفت پاهاتو تکون می تونی بدی؟ گفتم آره. گفت پس نگران نباش اگه قرار بود اتقابی بیافته الان معلوم شده بود. خیالم راحت شد که این مرحله هم به خیر گذشت. فقط تمام تنم به خارش وحشتناک افتاده بود که پرستار گفت از عوارض اپیدورال هست. برام یه سرنگ داخل سرمم تزریق کرد که کمی بعد خارش هم متوقف شد. حالا دیگه باید منتظر میموندم...

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ تولد باربد کوچولو رو خوندید که پیمانه مامان باربد زحمتش رو کشیدند. قسمت دومش همکه مطابق روال معمول فردا منتشر میشود


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد سینا کوچولو- آبان 84- تهران- (قسمت دوم و پایانی)
...

وقتی به هوش آمدم نمی توانستم چشمانم را باز کنم. اما صداها را می شنیدم و احساس می کردم که دارند حرکتم می دهند. مادرم را صدا کردم و او گفت که بچه سالم است و موهای سیاهی دارد و قرمز است. بعد صدای همسرم را شنیدم. بعد یادم هست که توانستم چشمهایم را باز کنم و همزمان هم درد آمد و آنقدر درد داشتم که به عمرم حتی نمی دانستم که اینقدر درد وجود دارد. جریان وحشتناکی از درد از وسط بدنم شروع می شد و در همه تنم پخش می شد. پرستار را صدا زدند و چیزی در سرمم تزریق کرد اما درد ادامه داشت. یادم هست که همسرم می خواست بچه را بیاورد و من هیچ تمایلی به دیدن بچه نداشتم و فقط می خواستم که این جریان درد قطع شود. بعد مسکن اثر کرد و دردم کمتر شد. اطرافیان اصرار کردند که بخوابم و من چشم بند گذاشته بودم و سعی می کردم که بخوابم. پدرم آهسته به اتاق آمد و چیزهایی در مورد بچه و دستگاه گفت که من شنیدم و شروع کردم به گریه کردن و بچه را خواستن. همه دستپاچه شدند و من اصرار می کردم که جریان را به من بگویند و هر چه هم که بابا می گفت که همه چیز طبیعی است فایده ای نداشت. بالاخره همسرم مسئول اتاق نوزادان را راضی کرد که بچه را به من نشان بدهند. اولین بار که پسرم را دیدم ، یک بقچه بزرگ سبز رنگ بود. صورت کوچولویش اخمالود بود و انگار از همه عصبانی بود.فقط به من نشانش دادند . چند دقیقه بیشتر کنارم نماند و فوری بردنش. بعدتر فهمیدم که گویی در جریان زایمان یا قبل از آن پسرم مقدار زیادی از مایع آمنیوتیک را بلعیده بود و بعد از زایمان از دهنش آب خارج می شده و به همین خاطر نمی توانسته به راحتی تنفس کند و برای همین در دستگاه گذاشته بودنش.

 

حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که برای اولین بار پسرم را آوردند که شیرش بدهم. پرستاری آمد و کمکم کرد. بچه یک ساعتی به من چسبیده بود و بعد دوباره آمدند و بردنش. آن شب در بیمارستان اصلا نتوانستم بخوابم و با توجه به بیخوابی شب قبلش و دردی که داشتم ، واقعا خسته و بی حال بودم. تمام روز تشنه ام بود و به من آب نمی دادند. فقط هر چند وقت یک بار لبهایم را با پنبه خیس می کردند. صبح روز بعد سوند مرا برداشتند و یک پرستار و مادرم به من کمک کردند که بلند شوم و به دستشویی بروم. واقعا که عجب تجربه ای بود. بلند شدن ترسناک به نظر می رسید. وقتی نشستم اصلا در خودم نیرویی برای ایستادن نمی دیدم ولی گفتند که باید راه بروی. به هر بدبختی که بود بلند شدم و شروع کردیم به راه رفتن. هنوز به دستم سرم وصل بود. کمی در بخش پیاده روی کردیم. دولا دولا راه می رفتم و واقعا درد شدیدی داشتم. بعد از اینکه ناهارم را خوردم از بیمارستان مرخص شدم.

آن موقع آن قدر درد داشتم که حتی تکانهای خفیف آسانسور هم بدنم را به درد می آورد. حالا با چه بدبختی از غرب تهران - با ماشین - آمدیم شمال شهر ، بماند. بعد هم که سه طبقه را بدون آسانسور بالا رفتم و وقتی رسیدم خانه مادرم ، فکر می کردم که همین حالا می میمیرم و این درد هیچ وقت تمام نمی شود. بعد برای تکمیل خوشی های این روز تمام نشدنی پسرم هم شروع کرد به گریه و بلا انقطاع گریه می کرد. هیچ کس به من نگفته بود که چون سزارین می شوم ، شیر به این راحتی ها از سینه ام جاری نخواهد شد. هیچ کس به من نگفته بود که این مشکلات بعد از سزارین و بیهوشی و آنتی بیوتیک طبیعی است و من تمام آن روز فکر می کردم که اشکالی در کار من است که شیر ندارم و بچه این طور بی تابی می کند. من هم شروع کردم به گریه کردن و حسابی همه را ترساندم. بعدتر با ترس و دودلی ده سی سی به بچه شیر خشک دادیم و بچه گرفت خوابید و فشار عصبی من هم کمتر شد. وقتی کمی خوابیدم و استراحت کردم توانستم که بچه را خودم دوباره شیر بدهم. - فقط همان یک بار از شیر خشک استفاده کردم - ولی هنوز هم با فکر کردن به آن روز می دانم که روز وحشتناکی را از سر گذراندم.

  

تا سه هفته بعد از سزارینم کاملا درد داشتم. بلند شدن از تخت و نشستن و خم شدن و بغل کردن بچه برایم سخت و دردناک بود. بعد از سه هفته کم کم دردم کم شد تا از بین رفت.

این بود تجربه دردناک من!

 

سینا کوچولو بعد از تولد

سینا کوچولو بعد از تولد در بیمارستان

 

 قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد سینا کوچولو رو هم خوندید. با تشکر از خانم شین به خاطر ارسال این خاطره و عکس.

  


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد سینا کوچولو- آبان 84- تهران (قسمت اول)

من و دکترم در مورد زمان بارداری من اختلاف نظر داشتیم. آقای دکتر حرف مرا قبول نداشت. برای همین مرا در اواسط هفته 38 بارداری سزارین کرد. اما چرا سزارین شدم؟ در سونوگرافی ماه چهارم جفت کمی پایینتر از حد طبیعی خود قرار داشت و دکتر به همین خاطر حرکت کردن مرا بسیار محدود کرد. با اینکه تا هفته های آخر سر کار می رفتم اما چون کارم همراه با نشستن انجام می شد منعی برای بارداریم نداشت. در نتیجه هیچ نوع ورزشی انجام نمی دادم. در سونوگرافی ماه هشت وضعیت جفت عادی بود اما باز هم دکتر از من خواست که احتیاط کنم. در آخرین معاینه قبل از زایمان دکتر گفت که بچه اصلا پایین نیامده و حتی زیر سرش هم از روی شکم قابل لمس است. همه اینها را اضافه کنیم به ترس و وحشت من و تشویق والدینم به سزارین شدن. در نتیجه من سزارینی شدم.

اما از همین شروع می خواهم به دوستانی که سزارین را انتخاب اول خود کرده اند هشدار بدهم که با اینکه این انتخاب در مرحله اول آسانتر از زایمان طبیعی به نظر می رسد تبعات دیگری در پی دارد که برایتان می نویسم. در نتیجه اگر امکانش را دارید ، زایمان طبیعی را انتخاب کنید. خود من با توجه به تجربه دردناکی که داشتم و با توجه به تمام لحظه هایی که در تولد فرزندم از دست دادم ، آرزو می کنم که کاش مقاومت کرده بودم و زایمان طبیعی را انتخاب می کردم.

تاریخ زایمان من برای دوشنبه 9 آبان تعیین شد. یکشنبه شب من و خانواده ام مهمانی دعوت داشتیم و من اصلا احساس نزدیک بودن زایمانم را نداشتم. آخرین چیزی که شب قبل از خواب خوردم چندتایی انار ترش بود و بعد چیزی نخوردم. نوشتم خواب ولی آن شب از خواب خبری نبود. تا صبح از اضطراب غلت و واغلت زدم و دریغ از خوابیدن. صبح قرار بود ساعت 7 صبح بیمارستان باشیم. ما دیر کردیم و نزدیک ساعت 8 رسیدیم بیمارستان. در نتیجه پدرم و مادرم و اتاق عمل و دکتر حاضر و آماده بودند و فقط ما غایب بودیم! بهرحال تا رسیدم فوری برگه های کذایی را دادند دست من و همسرم که امضا کنیم. در این برگه ها قید شده بود که من ممکن است بمیرم یا ناقص شوم یا اینکه اصلا از اتاق عمل بیرون نیایم و در هر صورت بیمارستان مسئولیتی ندارد. بعد فوری فرستادنم برای تعویض لباس. لباسهایم را در کیسه سبز گنده ای ریختم و حتی کش سرم را هم باز کردم. بعد روپوش اتاق عمل را به من پوشاندند که شیری رنگ بود و پشتش بند داشت. روی سرم هم کلاه سبز رنگی گذاشتند. در حین تعویض لباس به سوالات پرستار در مورد سنم ، سابقه عمل جراحی و ... جواب دادم. به دستشویی فرستاده شدم و بعد با همسرم خداحافظی کردم. بعد با پای پیاده فرستادنم اتاق عمل.از آن جا که حسابی دیر کرده بودیم این پروسه در کمال سرعت انجام شد و 10 دقیقه بیشتر طول نکشید.

اعتراف می کنم که داشتم از ترس می مردم. با اینکه قبلا اتاق عمل را دیده بودم - پروژه تز من طراحی بیمارستان بود - و حتی از این لباسهای عجیب هم پوشیده بودم این تجربه چیز دیگری بود. روی تخت خواباندنم و بعد تنها شدم. کم کم دو پرستار بالای سرم آمدند و همین طور که با همدیگر حرف می زدند یکیشان برایم سوند گذاشت و دیگری سرم به دستم زد. بعد دکتر و تکنیسین بیهوشی به اتاق آمدند. دکتر بیهوشی مرد مهربانی بود با سبیلهای سفید و سعی می کرد که با من شوخی کند. بعد پدرم چند لحظه ای پیشم آمد. - پدر من دکتر همان بیمارستان است و موقع سزارین شدن من در اتاق عمل کناری ، عمل داشت. - همین وقت بود که روپوشی که به تن داشتم را از نیمه انداختند روی میله ای که نزدیک صورتم بود و مثل یک صفحه جلوی دید مرا گرفت. روی قسمت دیگر بدنم پارچه دیگری پهن کردند و پرستار با بتادین شکم مرا آغشته کرد.بعد هم دکتر خودم آمد و مثل همیشه جدی بود و از دیدنش فهمیدم که وقت عمل رسیده است. پدرم رفت و من می ترسیدم که همینطور که به هوش هستم شکمم را ببرند. داشتم از ترس می مردم. دکتر بیهوشی برای من ماسک گذاشت و گفت که چیزی در سرم من تزریق کرده است و ممکن است که احساس تنگی نفس بکنم و از من خواست که وقتی اینطور شد به او بگویم. در واقع از وقتی که ماسک را به صورتم گذاشتند احساس خفه شدن به من دست داد. کمی بعد احساس کردم که دیدم تار شده است و لوله هایی را که به ماسکم وصل هستند ، دو تا می بینم به دکتر بیهوشیم گفتم : " آقای دکتر من این لوله ها را دو تا می بینم." دکتر بیهوشی با خنده گفت : " ولی دخترم این لوله ها دو تا هستند!" تا بخواهم بگویم که " ولی من شما را هم دو تا می بینم ..." از هوش رفتم.....

ادامه دارد

ممنون از خانم شین بابت ارسال این خاطرۀ کامل و شسته رفته. قسمت دوم این خاطره هم فردا منتشر میشه.



[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مانی کوچولو- مرداد86- رشت-(قسمت دوم و پایانی)

.....

نشستم رو ویلچر و خدماتی بیمارستان که خانمی مهربون بود منو برد بخش زایمان.اون جا مشخصاتم رو پرسیدند و من توضیح دادم که کیسه آبم پاره شده و تقریبا بچه رو حس می کردم.چون قسمت اعظم آب خالی شده بود و شکمم کوچک شده بود.

روی تخت دراز کشیدم،فشار خونم رو اندازه گرفتند و بعد از معاینه گفتند دهانه رحم 2 سانتی متر باز شده،به پزشکم – خانم دکتر اصغرنیا – زنگ زدند و اونهم بهشون گفت که سریعا خودشو میرسونه.

بهم سرم وصل کردند و آمپولی هم تزریق کردند.

نمیدونم چطوری بگم ،اما حال عجیبی داشتم.با خودم فکر کردم حتما الان می رم تو بخش تا صبح که دکترم بیاد.ولی دیدم منو بردند تو اتاق عمل.پشت در اتاق عمل مامان و حمید ایستاده بودند.مامان با گوشی موبایل ازم عکس گرفت و سرمو بوسید،حمید هم که کاملا مشهود بود چقدر نگرانه خندید و سرمو بوسید و گفت که اصلا نترسم.باورتون نمیشه وقتی دیدم ویلچر رو به سمت در اتاق عمل می بردند نه بخش مادران چقدر ترسیده بودم.همون لحظه خانم دکتر اومد و با من روبوسی کرد و گفت اصلا نگران چیزی نباش.تا نیم ساعت دیگه گل پسرت پیشته و منم همون طور با بهت بهش خیره شده بودم.منو بردند تو اتاق عمل.روی تخت که دراز کشیدم ،دستهامو به تخت بستند و پرده ای سبز رنگ جلوم کشیدند.بطوریکه نمی تونستم شکمم رو ببینم.بعد پزشک بیهوشی بود اومد بالای سرم و چند کلمه ای با من حرف زد.پرسید بچه چندمته؟منم گفتم :اول.گفت : تا چند سال دیگه دومی رو هم می بینیم و من فقط بهش نگاه کردم و با خودم گفتم :مردها هیچ وقت نمی فهمند که چه موقع وقت شوخی است؟تقصیر خودشون که نیست چون هیچ وقت زایمان نمی کنند این چیزها رو نمی فهمند.کم کم احساس کردم نیاز به دستشویی رفتن دارم و به دکتر بیهوشی گفتم باید برم دستشویی.نگاهی به من کرد و گفت چیزی نیست ،به شما سوند وصل هست.اما من اصرار کردم که نه باید برم دستشویی .شنیدم به دکترم گفت:بیمار استرس داره.دکتر کمی باهام صحبت کرد و گفت در حال شست و شوی محل برش هست تا صدمهای به بچه وارد نشده و کمتر زیر داروی بیهوشی قرار بگیره و چند چیز دیگه که یادم نیست.

لحظه ای با خودم گفتم خدایا این بچه رو بتو می سپارم و دیگه چیزی نفهمیدم....

لحظه ای که چشمهامو باز کزدم خارج از اتاق عمل اصلی و در ریکاوری بودم.چشمم به تابلوی بالای سرم افتاد که نوشته بود اتاق استراحت پزشکان و دری هم کنارش بود.دوباره از حال رفتم....

صدایی رو شنیدم که می گفت آروم ،آروم و من خیلی آروم گفتم :یواش ، یواش...

کم کم بهوش اومدم.مامان رو دیدم که کنار تختم نشسته بود و با حمید صحبت می کرد.پرسیدم :ساعت چنده؟گفت:ساعت 7:25 دقیقه ست.پسر کوچولوت ساعت 5:40 دقیقه دنیا اومده.

گفتم : حالش خوبه؟

مامان منو بوسید و گفت :آره ، خوبه خوب.شبیه خودته.پر مو و خوشگل.حمید اومد بالای سرم و گفت : خسته نباشی عزیزم،دستت درد نکه،چقدر این پسر ما قشنگه و عین خودت مو مشکیه.خندیدم و با آرامش چشمهامو بستم...

از خواب که بیدار شدم ساعت 10 صبح بود.کمی درد داشتم که اونهم با گفته پرستار که هر ده دقیقه یکبار سعی کن کمرتو بالا بدی تا خونهای اضافه از بدنت خارج بشن تسکین پیدا کرد.اگه بهم اجازه می دادند احساس می کردم می تونستم راه برم اما بهم گفتند :هنوز زوده و باید تا فردا صبح صبر کنم..

بابا و گلبهار و گلناز و مزدک اومدند بیمارستانو رفتند بخش نوزادان تا جوجه کوچولوی منو ببینند.وقتی اومدند اون قدر خوشحال بودند که فقط داشتند راجع به قیافه اون صحبت می کردند و من احساس بزرگی می کردم از اینکه بالاخره به سلامت بارم رو زمین گذاشته بودم.

تقریبا نیم ساعت بعد یک پرستار در حالیکه تخت نوزادی را هل می داد وارد شد و یک بسته کوچولو رو گذاشت تو بغلم...خدایا ،چقدر مادر بودن زیباست.شیفته موها و دستان کوچولوش شدم.تو بغلم گرفتمش و با توصیه های پرستار بهش شیر دادم.اولش کمی سخت بود ولی هنوز هم از بیاد آوری اون لحظه غرق شادی و لذت میشم.اینقدر نگاهش کردم و آروم انگشتهای کوچکش رو تو دستم گرفتم.نگاهش به من بود.بابا حمید بغلش کرد و بوسیدش.یادم اومد که جوجه ام رو نبوسیدم.گفتم بدیدش به من و خیلی آروم سرش رو بوسیدم.تو دلم براش حمد و توحید خوندم و بهش قول دادم تا کمکش کنم تا انسانی فهیم و با گذشت تربیتش کنم.بهش قول دادم تا راهنمای خوبی براش باشم و همیشه مواظب قدمهایی باشم که بر میداره و راه درست رو بهش نشون بدم.من مادر شده بودم....

پایان

 

با تشکر از شبنم عزیز مامان مانی کوچولو بابت  فرستادن این خاطره.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شانلی کوچولو- اردیبهشت 86- تهران (قسمت دوم و بایانی)

 قبل از اینکه برم تو اتاق برای اخرین بار نوید منو بوسید و مامان و خواهرم همینطور .طبقه بالا زمان استرس توام با خوشحالی که نمیتونم بگم چه احساسی بود! پرستار اون بخش منو با ارایش و موهای براشینگ شده دید گفت به به چه مامان زیبایی داریم ما! بعدش گیر داد به خالکوبیهام که مهمونی میری چی کار میکنی منم عصابم خورد بود-زمان این حرفا نبودLET'S GET THE PARTY STARTED

پرستارها تو دستم انژیو رو زدن-بله درد داشت ولی عجیب این بود که دیگه دردی بعدش نداشتم! حتی اپیدورال که ترس داشتم!!

دکتر بیهوشی اومد و  قبلش بهم داروی زدن که چقدر عالی بود!! انگار داشتم پرواز میکردم و زمانی که دکتر اپیدورال را وارد کرد اصلا به هیچ وجه احساسی نکردم فقط انگار یکی با مداد داره رو پشتت میکشه همین!! وای چقدر الکی ترس داشتم! بعد دیدم دارم پامو تکون میدم به پرستاره گفتم پامرو دارم تکون میدم بهم لبخند زد گفت بیحسی عزیزم، منم کلی بازی در اوردم گفتم پام تکون میخوره!!!

دکتر نعیمی اومد!!! چقدر من این مرد رو دوست دارم! خیلی مهربونه به همه سوالهام و نگرانیهام با حوصله و دقت جواب میداد. سلامی کرد و پرستار فیلبرداری رو شروع کرد! دکتر نعیمی فیلمبرداری رو در اختیار میزاره که همیشه یادگاری داشته باشیم (بیمارستان پولشو میگیره!! هم میتونن روش کار کنن و موزیک بزارن که من نخواستم هم میتونن همین ساده اش رو بدن...گفتم چه موزیکی میخوان بزارن!!!؟

پرده کشیده شد تا چیزی نبینم اخه دلم میخواد ببینم!! چراغ بالا سرم رو روشن کردن و اخ جون از اون بالا تو رفلخشنش معلوم بود!!! اصلا از خون و دیدن بدنم که تیغ میرفت نمیترسم و خیلی دوست داشتم ببینم که به فیلمبردار گفتم خوب از دل و روده ام فیلمبرداری کنه!! ساعت ۹:۱۵ شروع شد.

کارشون رو شروع کردن و منم خیلی ارامش داشتم و  لبخند میزدم و باهام در ارامش صحبت میکردن و شوخی میکردیم.

پرستار پرسید اسم بچه چیه منم گفتم شانلی دکتر هم گفت از عطر شانل گرفته شده!؟ منم خندیدم و گفتم شانل یکی از مارکهای که خیلی دوست دارم. پرستار پرسید یعنی چی منم گفتم پرافتخار و مغرور.که همین هم هست!

کارشون رو میکردن خیلی زود گذشت و سریع.

 خیلی زود صدای بچه امرو شنیدم منم گریه کردم!!!

 وای اصلا نمیتونم حسم رو بگم چه برسه بنویسم...زیباترین احسای دنیا بود.

شستنش و کاراشو کردن و اپگار Apgar score گرفتن که ۱۰/۱۰ بود-عالی!! و منم قربون صدقه اون گریه هاش میرفتم...از اون اولش صدای زیبایی داشت.

 

اوردنش پیشم تا بوسش کنم و ببینمش شانلی منو بو کرد و صدامرو شنید ساکت شد. منم میگفتم چقدر زیبایی و اشک خوشحالی میریختم.

بعد از اینکه با من بود و در حالی که بخیه ام میکردن شانلی رو بردن پیش بابا نوید و مامان و خواهرمم بود که بعدش مادر نوید جون اومدن. دکتر داخلمو چک کرد و گفت همه چیز سالم اینجوری ادم خوب میتونه داخل بدنشو چک کنه و دکتر بعد از زایمان این کارو میکنه.

تو فیلم دیدم نوید گریه کرد...ابرویش رو میبرم و عکسشو میزارم...این برای شانلی هست ناراحت نباش چه اشکالی داره پدر برای اولین بار فرزندش رو میبینه گریه کنه؟! خیلی هم احساس عالیه.

منو بردن تو ریکاوری و خیلی خوابم میومد قبل از اینکه برم تو اتاق یک خانوم دیگه ای رو داشتن میبردن و ازم پرسید چی جوری بود منم گفتم عالی هیچ ترسی نداشته باش.

خوابیدم و چه خواب خوبی بود. دکتر نصیری دکتری که از دوستان خانوادگی نوید جون هستند اومد و احوال پرسی کرد و گفت دختر من از همه سالمتر و قوی تر  هست و  خیلی خوشحال شدم. ۳.۷۵۰ کیلو وزن و قد ۵۳ سانتیمتر.

بعد از چکاپ کردن منو بردن تو اتاق خصوصیم و اونجا خواهرم. مادرم. نوید جون و مادر و پدرش بودن. برادرم و خاله ام و بعدش عموم با ۲ تا پسرعموهام اومدن دیدن. چقدر کادو های عالی گرفتم به شوخی برادرم میگفت بچه بیاریم کادوهای خوب بگیریم!!!

شیر دادن عذابی بود! من درست شیر میدادم و پرستار هم اومدن ۲ بار اموزش دادن ولی دردی داشت بیشتر از درد سزارین. اینو جدی میگم. ۴ ماه شیر دادم و دیگه نداشتم و از اینکه نداشتم خوشحال شدم چون اصلا دردش بهتر نمیشد و هر دفعه تو این ۴ ماه من درد داشتم و این زمان باید زمان زیبایی باشه بین فرزند و مادر ولی برای من انگار میمردم و زنده میشدم. یکی از دوستام که مثل خودم درد داشت بچه اشو از شیر گرفت شیر داشت ولی دیگه نتونست، منم میگم اگه یک مادری نتونه هیچ اشکالی نداره با این شیرهای امروزی بهترین و کاملترین ویتامینهارو داره مخصوصا مادرهای امروزی که رژیم غذایشون مقوی نیست و به شیر هیچی نمیرسه. خیلی خیلی خوشحالتر بودم که دیگه شیر خودم رو نمیدادم هم انرژی بیشتری داشتم هم ارامش بیشتری. شاید بعضی از مادرها از این حرف بدشون بیاد ولی برای من مهم نیست بازم میگم بدن خودمه و تصمیم خودم. شانلی اتفاقا شیر خشک رو خیلی بهتر میخورد تا شیر خودم. ۴ ماه خورد و خوشحالم و تا حالا بزنم به تخته هیچ نو مریضی نگرفته فقط تو این ۱۶ ماه یک بار بزنم به تخته اونم از یکی گرفت.

۳ روز فقط سخت بود و جای بخیه ها درد میکرد و مخصوصا برای اولین بار که پرستارها میان میگن باید راه بری...اون موقع من پرستارها رو هیولا میدیدم با شاخ!!! ولی دردش قابل تحمله.

اینم داستان ما.

 

 

قسمت دوم و بایانی خاطره تولد  شانلی کوچولو رو خوندید، با تشکر از ایشون برای فرستادن این خاطره .  برای دیدن عکسها ی اطاق عمل به این آدرس میتونید مراجعه کنید.

همونطور که قبلاً گفتم این انتخاب ایشون بوده و دلایل خودشون برای این انتخاب، ولی با توجه به اینکه تو قسمت قبل، ایشون به نظر بعضی از بزشکها در مورد سزارین اشاره کرده بودند ، نظرات و دیدگاههای بعضاً متفاوتی در قسمت نظرخواهی قسمت قبل داده شد که خوندنشون خالی از لطف نیست.

 با اجازۀ سحر مامان شانلی کوچولو، یک خبری هست که میخوام بدم و اون هم ایجاد وبلاگ حرفهای ناگفتۀ مادرانه که توسط نونوش عزیز ایجاد شده و به مشکلات مربوط به مادری از زاویۀ دیگه می بردازه.  روال کار و توضیحات مربوطه رو شما میتونید از این بست وبلاگ نونوش و از خود وبلاگ حرفهای ناگفتۀ مادران متوجه بشوید

 بی نوشت:

در مورد شیر دادن ورفع مشکلات مربوط به شیر دادن هم  در نظرخواهی این قسمت،نظراتی داده شده که خوندنش رو توصیه می کنم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شانلی کوچولو- اردیبهشت 86- تهران (قست اول)

زایمانم در روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ساعت ٩:٢٠ صبح با عمل سزارین.

اول بگم نه میخواهم تبلیغ سزارین کنم نه بگم این بهتر از ان است. هر خاونومی بدن-مقاومت-درد-و در کل همه چیز خودش را  بیشتر از همه میداند و در اخر فقط تصمیم خودش است که میخواد چی شکلی فرزندش را به دنیا بیاورد چه طبیعی بدون هیچ دارویی، چه طبیعی با دارو ،چه سزارین،  همه ما در اخر مادر هستیم و باید به همه احترام گذاشت.

من از اول قبل از اینکه باردار بشم میدانستم سزارین میخوام.

امریکا که بودم و دکترهای که میشناختم یا توی فامیل دکترهایی که داریم همه میگفتن اگر به امریکا بود همه سزارین میکردن ولی بیمه نمیزاره و خیلی گرونه برای اینه باید تبلیغ کنیم که طبیعی بهتر است که در بعضی مواقع شاید باشد نمگیم نیست ولی دکترهایی که من باهاشون صحبت کردم همه میگن سزارین و با این حرفشون پول تو جیبشون نمیره. حتی دوست بسیار نزدیکم که پدرشون دکتر زنان بود میگفت حتی فکر طبیعی هم نکنید و دختراش سزارین شدن. فقط حرف دکتر ها-مادرها و حتی دکتر خودم نبود که میگفتن سزارین. من خودم را میشناسم و میدونم چه جور ادمی هستم.

من تحمل اینکه صبر کنم رو ندارم!در کل ادمی هستم همه چیز باید سر زمان انجام بشه و فکر اینکه کاری از دست من خارج باشه دیوانه ام میکنه همه چیز باید در کنترل من باشه.  تاریخ-زمان-حتی تک تک کارها که میخواستن انجام بدن رو از قبل میدونستم و این به من ارامش میدهد.

 دکترم بهم روزهای که میتونستم بچه ام به دنیا بیاد گفت منم گفتم ٢٠ میخوام خودم انتخاب کردم و زمانش هم دست خودم بود. صبح اول وقت در بیمارستان خصوصی مهراد توسط دکتر نعیمی.

پس نه منتظر روزی که نمیدانستم کی بچم میاد بودم نه منتظر درد نه هیچی نمیگم ترس نداشتم معلومه من از بیمارستان متنفرم- امپول میبینم ضعف و غش میرم دکتر میبینم با لباس سفید- تنم میلرزه ولی ترس و درد دلیل انتخاب من از سزارین نبود ولی بگم دردش خیلی قابل تحمل تر است... حتما میگین چی جوری میدونم من که طبیعی نداشتم ولی چشم و عقل که دارم...درسته بعدش درد داری ولی درد بخیه میدونی چه دردیه...قابل تحمله و با این داروهای امروزی خیلی قابل تحملتر میشه. دردی که نمیدانم چی جوریه...تا چند روز-ساعتها طول میکشه شاید اگر طبیعی میخواستم فقط زایمانم ۲ ساعت طول میکشید شاید ۳-۴ روز! حتی این فکر منو پریشون میکرد. گفتم همه چیز باید در دست من باشه تا در ارامش کامل باشم

حتی دکتر خودم رو که میدونستم یکی از بهترین دکترها است خوشحال بودم و ارامش داشتم. همه میگفتن دستش عالیه و بعدش دیدم راست میگن - هم جای بخیه ام زیاد معلوم نیست و فقط اندازه ۴ انگشته اونم من که بد ضخم هستم یکی از دوستام که اصلا جاش معلوم نیست- هم بعدش درد زیادی نداری...به دست دکترها و نحوه عملشون خیلی اعتقاد دارم.

حالا برسیم به داستان به دنیا اومدن شانلی جون.

٣ روز قبل از بدنیا اومدن شانلی رفتم بیمارستان تا امپولی بهم بزنن امپول برای ریه های شانلی بود و دکتر نعیمی برای همه مادرها میزنه تا ریه های بچه بهتر شکل گرفته باشه.

درد نداشت برعکس تفکرم و  کلی بازی در اوردم که بعدش پشیمان شدم!!

سه شنبه با مامانم رفتم ارایشگاه تا روی موهای مشکی خودم (برای اولین بار موهای خودمو بعد از سن ١٣ سالگی دیدم چون ٣ ماه قبل از بارداری و ٩ ماه بارداری موهامو رنگ نکردم تا مواد شیمایی بهم نخوره. رفتم موهامو مش کردم و هیچ رنگی روی پوستم نخورد. چقدر هم ارایشگاه لوسم کردن. جای خوب بشینم پاهامو بالا روی مبلی گذاشتن...  یادش بخیر میگفتم پسفردا بچمو میبینم و منو کلی تحویل گرفتن انگار عروس بودم!!

عروس هم چه عرض کنم! چهارشنبه اصلا نتونستم بخوابم. نوید هم معلوم بود کلی ذوق کرده بود و خوشحال. ازم عکس میگرفت و فیلبرداری.

ساکم رو باز چک کردم. لوازم ارایش که خیلی مهم بود! (بهتون بگم قبل و مخصوصا بعد از به دنیا اومد بچه تون ارایش کنید روحیتون خیلی بهتر میشه...حتی یک رژ میتونه شما رو از این رو کنه-من که بدون ارایش مردم!!!) ملافه و رو بالشی چون لوس تشریف دارم و باید تمییز باشه کتاب و مجله (که اصلا وقت نشد) شمع و MP3 که بازم وقت نشد. ربدوشام- حوله- لباس خواب و همه اینا اگه گفتی چه رنگی!؟ صورتی!! من و مامان کلی خندیدیم چون همه وسایلی که گرفته بودیم از لیوان و بشقابهای شیک یکبار مصرف گرفته تا خود فلاسک و همه چیز صورتی بود و گفتیم همه مارو خوب یادشون میمونه که با این اتاق سفید که ادم حوصله اش سر میبره ما اتاقو یک دکارسیونی چیدیم که پرستارا دلشون نمیخواست بیان بیرون!!! معلوم شد صورتی رو خیلی دوست دارم...نه؟

خوب ساعت ٣ صبح رفتم حموم چه حمومی انگار عروسیمه!!! واسه خودم spa درست کردم اونم با گل! گفتم این اخرین حمومیه که هنوز مادر نشدم...هر کاری میکردم میگفتم این اخرین باریه قبل از مادر شدنم انجام میدم!

اومدم بیرون موهامو براشینگ کردم و باید ناشتا میبودم و قرص مسحل داده بود که خوب کار میکرد!! ارایش کامل انگار واقعا عروسیمه!!! خوب مگه چه اشکالی داره؟ نباید یک مادر به خودش برسه قبل از اینکه بچه اش میاد؟

نوید رو بیدار کردم گفتم حاضر شو میگفت زوده منم میگفتم نه دلم میخواد زودتر برم نمیتونم دیگه تو خونه بشینم! خواهرم هم از کانادا اومده بود و پیش مامان بود و زنگ زدم و گفتم میایم دنبالتون (مامان خونه اش نزدیکه) منم دقیقا قبل از اینکه پامو از در بزارم بیرون این قرصها بازم اثر کردن به نوید گفتم بره دنبال مامان و خواهرم بعدش بیاد دنبال من!!!

ترس داشتم...نمیدونم ترس بود...استرس...خوشحالی...بعد از ٩ ماه بعد از این همه رویای مادر شدن و دختر دار شدن تا چند ساعت دیگه شانلی جونم رو تو دستانم میگیرفتم. قبل از بارداری اسم شانلی را انتخاب کردیم. اگر پسر بود میزاشتیم ادریان Adrian ولی خوشبختانه دختر سالم داشتیم و به ارزوهام رسیده بودم.

تو راه دختر خواهرم از کانادا توی دانشگاهش بهم زنگ زد و نفهمیدم چی گفتم فقط یادمه بهش گفتم I need to piss! یعنی گلاب به روتون دستشویی دارم!!

رسیدیم بیمارستان مهراد. این بیمارستان رو دوست دارم چند تا از دکتر ها اشنایان ما هستن و کلا دکترهاشو خیلی قبول دارم ولی بعضی از این پرستارها نیاز به اموزش بیشتری  دارند.

مردی که اسانسوردار بود و مارو میشناخت و نوید باهاش گرم گرفته بود (نوید جون حتی تلفن راننده امبولانس هم گرفته بود!! نپرسین چرا!! عشق من همه سناریو رو دیده بود!) درو برای ما باز نگه داشت و جارو خالی کرد و تحویلمون گرفت منم رفتم بخش زایمان.

اونجا خانم پرستارها دستگاه نبض قلب را گذاشت و فشارمم رو گرفت منم میگفتم زمانی که ترس دارم میره بالا ولی عادی بود.

دکترم ٣ تا دیگه اون روز سزارین داشت و من دومی بودم(در حالی که فکر میکردم اولیم). یک خانوم دیگه که قبل از من باید میرفت هم باهام بود اونم دختر داشت به دنیا میاورد. اول باید اون سند رو میزاشت کاری که ازش خیلی ترس داشتم بهش گفتم سالمی؟!! گفت اصلا درد نداشت منم باور کردم!! درد داشت!!!  میگم که هر بدنی فرق میکنه همینه.

شوخی کردیم. خندیدیم. عصبی شدم داد و بیداد هم کردم!! بگذریم. باید کاغذی امضا میکردم و دیدم نوید هم قبل از من امضا کرده خوندم و امضا کردم.

زمان رفتن بخش جراحی بود....!

بایان قسمت اول

این خاطره رو سحرعزیز ، مامان شانلی کوچولو برامون از طریق ایمیل فرستادند. این خاطره در وبلاگ خودشون هم همراه با عکس است که از اونجا که عکسها رو نداشتم، به این صورت منتشر می کنم و برای دیدن عکسهای اطاق عمل و زایمان، شما میتونیدبه بست مربوطه در وبلاگ خودشون مراجعه کنید.  قسمت بعدی این خاطره هم فردا منتشر میشود.

بی نوشت:

لازم میدونم بگم که این خاطره ، نظرشخصی نویسنده در مورد نوع زایمانشون هست و دلایل ایشون برای انتخاب ! 

   

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد دانیال- فروردین 85- تهران- قسمت اول

...

دوران بارداري خيلي خوب و راحتي را پشت سر گذاشتم .
زايمان طبيعي را هم براي خودم انتخاب کردم  کتاباي زيادي را هم خوندم  که البته الان یه مقدار پشيمونم به نظرم تجربه هاي اينجوري که يه نفر در مورد زایمانش بنویسه خيلي بهتر از نوشته هاي یک کتاب است .اینجوری خاطرات چند نفر را میخونی و میبینی درد برای هر کس یه جور بوده..........
من در دوران بارداري کتاب 9 ماه انتظار زيبا رو ميخوندم که توصيه ميکنم بخونينش  اطلاعات مفیدی در باره هفته به هفته دوران بارداری داره ولي قسمت زايمانش را نخونین! چون اصلا نميشه مقايسه کرد نوشته هاي کتاب را با درد خودت.  بهتره ذهنيت در مورد درد نداشته باشي چون اينجوري همش منتظر اون چيزي هستي که درباره اش خوندي و يه ترس سراغت مياد!!!بهتره  همه چيز را به بدن خودت بسپري احساس درد در هر بدن و فردي متفاوته  نميشه درست تعريفش کرد کاري که اين کتاب کرده بود! اينا را که گفتم چون به داستان من ربط داره زايمان من پر از حاشيه است که خوندن اين کتاب هم در نوع زايمانم تاثير داشت

قبل از بارداري بصورت مداوم بدنسازی کار ميکردم و حقيقتا تو دوران بارداري فقط پياده روي ميکردم اونم به مدت 2 ساعت ونيم در روز براي همين تو دوران بارداري اصلا نفس کم نمي اوردم ولي فقط تو ماه 6 عضلات پام ميگرفت ودر طول دوران بارداري هم با عرض شرمندگي از 48 کيلو به 63 کيلو رسيدم هر ماه 1 کليو اضافه وزن داشتم ولي ماه ششم نميدونم چرا 6.5 کيلو وزن اضافه کردم ولي با وجود 15 کيلو اضافه تو دوران بارداری بعد از 3 هفته به وزن قبلي برگشتم بگذريم .....

 روزاي اخر بارداري بود و ما داشتيم لحظه شماري ميکرديم براي به دنيا اومدن  کوچولومون (من جنسيت بچه را مشخص نکرده بودم دوست نداشتم بدونم چيه !!! به نظرم مثل اين بود اول اخر يه کتاب را بخوني ) روز 19 فروردين ماه بود که اريا (همسرم) اومد خونه تب خيلي زيادي داشت البته از چند روز قبل حالش زياد خوب نبود به خاطر مشکل ريه اي که داره رفتيم دکتر خودش  اونم بعد از گرفتن عکس دستور بستري شدنش را داد و احتمال ذات الريه داد  واي فکر کنيد وقتي وارد بيمارستان شديم مسئول اسانسور دکمه بخش زايمان را زد فکر ميکردن براي زايمان اومديم
اريا بستري شد و 3 روز را با نگراني پشت سر گذاشتم  اومديم خونه روز 22 فروردين   فرداش رفتم دکتر برگه پذيرش گرفتم  و تاريخ زايمانم  هم از قبل حدوداي 7 ارديبهشت بود. خوشحال شدم که اريا تا اون موقع بهتره و طبق صحبتي که با بيمارستان داشتم ميتونه يه مقداري از مراحل زايمان را کنارم باشه غافل از اينکه تقدير چيز ديگه اي بود................................ اره نقشه 9 ماهمون تو روزاي اخر خراب شد. 24 فروردين بود اريا خونه خوابيد من هم از 9 صبح رفتم بيرون تا خورده ريزايي که مونده بود هم براي خونه هم وسايل تزيين براي وروود مهمون کوچولومون  را بخرم 9 شب رسيدم خونه تمام اين مدت را هم راه رفتم رسيدم خونه غذا خورديم ديدم اريا دوباره تب داره زنگ زدم دکترش  گفت فردا بيارش ببينمش ولي........................  ساعت 11:30 شب احساس کردم يه کمي زير دلم درد ميکنه اهميت ندادم  خوابيدم ولي مگه ميشد هر 10 دقيقه يه ربع يه بار بيدارم ميکرد ولي بازم ميگفتم به خاطر راه زياده چيزي نيست ،شايدم ميخواستم خودم را گول بزنم دلم نميخواست تو اون شرايط با حال اريا به دنيا بياد.

 ساعت 4:30 صبح بود دردام زياد بود هر 4_5 دقيقه يه بار نميتوستم بخوابم البته خيلي قابل تحمل بود خونده بودم دردا هر چي به اخر نزديک ميشه فاصله اش کمتر ميشه خوشحال بودم که اه اين بود درد زايمان اين که چيزي نيست من فاصله دردام خيلي هم کمه يعني اخراشه اين را که ميشه تحمل کرد همش ميگن وحشتناکه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نشستم نماز صبح بخونم احساس کردنم يه چيز داغ ازم ريخت........   شما هم مثل من فکر کرديد کيسه ابم بود نه يه لک بود به بيمارستان زنگ زدم گفت وقتي فاصله دردات 5 دقيقه شد بيا گفتم مال من خيلي وقته 5 دقيقه است گفت "پس بيا!
اون موقع بود که تازه به خودم اومد يعني وقتشه دويدم تو اتاق اريا را خبر کنم کلي نقشه داشتيم ولي يه دفعه يادم افتاد اريا حالش خوب نيست تب داشت ميلرزيد  40 درجه تب خودتون قضاوت کنيد، چه حالي شدم !خدايا ،چرا حالا چرا هميشه داري منو امتحانم ميکني؟ به بزرگي خودت ديگه نميتونم،. اريا را صدا کردم گفتم اريا وقتشه، حالش اصلا خوب نبود به مامانم هم خبر دادم  تو اون شرايط هيچ کس نميدونست به داد من برسه يا اريا انگار دوتايي زايمان داشتيم(به اين ميگن زندگي مشترکا تو همه چيز همکاري)  اصلا نميدونم اريا چجوري با اون حالش رانندگي کرد! الانم خودش ميگه خيلي شانس اورديم سالم رسيديم بيمارستان . کاملا ميلرزيد پشت فرمون! رسيديم بيمارستان ساعت 7 صبح بود   اونجا معاينه کرد گفت دهانه رحم باز شده لباس دادن پوشيدم مدارک را گرفتن و اريا داشت باهام حرف ميزد که يه دفعه ماماي اونجا برگشت گفت:" اقا بسته نگرانيتون را انتقال ندين ما حواسمون بهش هست شما نگران نباشين"!. اريا هم برگشت گفت: خانم من نگران نيستم دارم با هاش حرف ميزنم: که یک دفعه خانم برگشت گفت: اصلا بريد بيرون اقا شما حق نداريد پاتون را اينجا بذاريد  و اريا را بيرون کرد!!. البته حال اريا خوب نبود مجبور بود بره بايد ميرفت دکتر.
 بعد مراحل اوليه انجام شد..  وصل سرم و تنقيه   همه چيز تا اينجا خوب بود درد کم و قابل تحمل يه بيمارستان تميز يه اتاق کوچولو که دو تا تخت توش داشت و قسمت سمت چپش هم اتاقي بود که ماماي اون شيفت با يه پرستار اونجا بودن.
سمت راست اتاق هم اتاق زايمان اصلي بود  فقط يه نگراني داشتم اريا دعا ميکردم زودتر تموم بشه بتونم  اريا رو ببينم و ببينم حالش چطوره ،همين! ولي اون خانم خوش اخلاق  که اريا را به بد اخلاقي متهم کرد شروع کرد به هم دردي با من (براي همينه وقتي زايمان مادران را تو خارج از ايران خوندم به حال خودمون تاسف خوردم)!.

 اونم چه همدرديي!! "که شوهرت خيلي بد حرف زد اگه قرار بود بذارم بياد تو اتاق پيشت الان اجازه نميدم حتي يک لحظه هم کنارت باشه!".   من تا 2 ساعت داشتم براش توضيح ميدادم که بابا خانم محترم اولا شوهر من چيزي نگفت که، دوما شوهر من 4 روزه حالش خوب نيست، الانم تب داشت.  ولي بازم بحث ميکرد با من تو اون 2 ساعتي که من بايد ارامش داشتم و  به هيچي فکر نميکردم!، چون خانم داشت با من بحث ميکرد !!.
هر بار که ميومد تو اتاقي که من بودم  يه چيزي ميگفت يه بار ميگفت من اينجا دارم زحمت ميشکم شوهرت خيلي بي ادبه به جاي تشکر اون جوري با من حرف زد
باز ميومد ميگفت حيف تو خودت خيلي ارومي چجوري اين شوهر بد اخلاق را تحمل ميکني (باور کنيد بعد از 2 سال و 4 ماه تک تک جمله هاش يادمه اگه دردا رو يادم رفته باشه اينا رو يادم نميره اخه اون لحظه به جاي تمرکز رو دردام داشتم دنبال جمله مناسب براي توجيه ميگشتم) من بيچاره تواوج درد داشتم به اين خانم حالي ميکرد که بابا چيزي نگفت که

تا اينکه ساعت 10 صبح گفت ديگه راه نرو و بخواب کيسه ابت را پاره کنم .حقيقتا از ديدن اون ميله بلند خيلي ترسيدم ،  که يعني با اين ميله بلند ميخواد چي کار کنه  نکنه اشتباهي بلايي سر بچه بياره !، اما 1 دقيقه بعد اصلا هيچي نفهميدم کيسه اب پاره شد بدون اينکه بفهمم فکر ميکردم الان کلي اب مياد ولي هيچي نبود، هيچ احساسي نداشتم.  بعد يک دفعه  گفت: اي داد لگنت هم که از يه طرف  متوسطه از يه طرف کوچيکه! گفتم ميدونم، دکترم گفته بهم، اينم گفته ممکنه مجبور بشيم با فورسپس بچه را به دنيا بياريم که قرار شده اگه  به اين مرحله رسيد سزارين کنم ريسک فورسپس را نميخواستم انجام بدم خود من با فورسپس به دنيا اومده بودم و خيلي شانس اورده بودم وگرنه الان يه چشم نداشتم اخه فورسپس روي چشم را گرفته بود براي همين وقتي به دنيا اومده بودم چشمم کبود و متورم بود! .
 گفت پس به شوهرت بگو  رضايت نامه عمل را حتما پر کنه من الان ميرم بيرون بهش ميگم  گفتم خانم محترم من که گفتم شوهرم مريض الانم رفته بيمارستان بيرون نيست که.... راستش اونجا بود که يه ذره فهميد نه مثل اينکه قضيه جديه گفت پس بيا گوشيت را ميدم زنگ بزن ببين رضايت داده يا نه. 
 بعد يه امپول تو سرم زد .که واي تازه ديدم دنيا دست کيه هر بار ميومد و ميزان قطره ها را تغيير ميداد من کاملا قطره به قطره ذره به ذره حرکت اين امپول را حس ميکردم تازه فهميدم اونا درد نبود که!!.
 توصيفش خيلي سخته يه درد خاصه با اون چيزي که خونده بودم فرق داشت درد نبود يه فشار بود از کمر به پايين احساس فشا رميکردم معذرت ميخوام احساس  ميکردم بايد برم دستشويي  ولي هر بار که ميگفتم بايد برم دستشويي از اون ور ميگفت داري احساس ميکني هيچي نيست (البته درست ميگفت ). 
بهم گفت همين جوري به پشت بايد بخوابم و تکون نخورم چون با اين کارم روند زايمان را کند ميکنم!.
ولي وقتي درد ميومد دلم ميخواست تکون بخورم احساس ميکرد اگه راه برم راحترم ولي نميذاشتن و من فقط اشک ميريختم  و با شروع دردام تازه يادم ميفتا د اي واي کلي ادم گفتن براشون دعا کنم دردام که شروع ميشد شروع ميکردم  مامان اون دوستم مريضه ........... اها اونيکي دوستم گفته منو يادت نره تا اخر دردام  همين جوري اسماشونو ميبردم   
دردام فاصله اش 2 دقيقه يه بار بود يه جوري بود که اصلا نميتونستم بين دردام استراحت کنم  تنها و با نگراني درد ميکشيدم و فقط اشک ميريختم.  يه پرستا رو اون ماما هم تو اتاق کنار نشسته بودن داشتن حرف ميزدن  واي که چقدر دلم ميخواست من جاي اونا بودم.  هر از چند گاهي پرستاره بهم سر ميزد و دوباره اين سرم را دست کاري ميکرد که به خدا حرکت ذره ذره را توي رگام احساس ميکردم(نميدنم چرا من اين حس را داشتم حسي که تو  خاطره هيچ کدومتون نخوندم) .    بعد خود ماما اومد ديد دارم گريه ميکنم و دستم را از درد دارم گاز ميگيرم .گفت :دختر نه گريه کن نه دستت را گاز بگير  داد بزن دست منو فشار بده(ديگه مهربون شده بود ولي چه فايده 2 ساعت بد جوري عصبيم کرده بود) دستم را گرفت که گاز نگيرم .ولي من دوست نداشتم داد بزنم دستم تو دستش بود و با شروع دردا ميگفت نفس بکش براي شوهرت دعا کن خوب بشه  داد بزن خجالت نکش ولي من فقط اشک ميريختم و يه اخخخخخخخخخخخخ ميگفتم ،راستش همه گريه ام از درد نبود.
گريه ام بيشتربه خاطر نگرانيم بود که خدايا اريا چشه چرا اينجوري ميشه ،با من داري چي کار ميکني، مي خواي چيو بدوني؟ تحمل من  را به خودت؟ قسم خيلي کمه!!
شرايط روحي خيلي بدي داشتم چيزاي که براي يه زايمان طبيعي خيلي لازمه را من نداشتم نه روحيهاي براي مبارزه و تلاش داشتم،  نه انگيزه اي، يه فکر ازاردهنده هم همش از تو سرم ميگذشت اگه براي اريا اتفاقي بيوفته .اگه نباشه همه اينا باعث شده بود تحملم پايين بياد پيش خودم ميگفتم چرا تموم نميشه چراا....... شايد به تنها چيزي که اون لحظه فکر نميکردم اون فرشته کو چولو بود که تلاش ميکرد ميجنگيد براي فراراز خونه قديميش  براي ديدن دنيا تلاش ميکرد ............. به اريا زنگ زدم تنها چيزي که ميتونست منو اروم کنه اون بود شنيدن صداش بود خيلي سعي ميکرد خودش را خوب نشون بده گفت خوبم دارم ميام پيشت ولي صداش اون اريا  نبود  تو هين لحظه ها بود که دکترم اومد معاينه کرد گفت 7 سانت باز شده 
اينجا بود که خط به خط کتابي که خوندم از جلوي چشمام رد شد واي اين همه درد تازه 7 سانت   (تو کتاب خونده بودم سخت ترين مرحله زايمان مرحله اي است که سر بچه از کانال زايمان رد ميشه که اصطلاحا بهش حلقه اتش ميگن) واي پس هنوز درد اصل کار مونده!! حلقه اتش!! همش اين اسم ميومد توي ذهنم  وتوصيف وحشتناکش خدايي اسمش ادم را ميترسونه  (در حالي که تو خاطره هاي شما خوندم که خيليهاتون اون مرحله را  خيلي راحت تموم کرديدو اصلا با ذهنيت من جور نبود)اين بار داشتم به حال خودم هم گريه ميکردم  که واي 12 ساعت درد و هنوز هيچي هنوز اول راه که يه دفعه کلي پرستا ريختم تو اتاق کنا رتخت من شروع کردن به سلام و احوال پرسي باهم  مادرايي که زايمان طبيعي داشتن ميفهمن من چي ميگم چقدر ادم حرص ميخوره از اينکه داري درد ميکشي ادماي دور و برت دارن از ترافيک ومهموني ديشب و خيلي چيزايي که اون لحظه به نظرت اصلا قابل تعريف نيست حرف ميزنن......... احساست منطقي نيست ولي حرص ميخوري ..............
که يه دفعه انگار سوره جالب تر پيدا کردن بله بنده!.
شرو ع کردن .............اخي چه مامان کو چولويي!!
واي داره گريه ميکنه گريه نکن بابا تازه اولشه بذار به دنيا بياد کلي اشکتو در مياره حالا حالاها بايد گريه کني (به خدا يه بيمارستان خصوصي خوب بودم هر کي ندونه فکر ميکنه تو خونه زايمان داشتم يا يه بيمارستان صحرايي) من که اوضاع روحيم  ................خراب بود بدتر شد گفتم به دکترم بگو بياد باهاش کار دارم
.....

ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آوا-اردیبهشت 85-تهران- قسمت سوم

اون روز رفتیم خونه و استراحت کردم..شاید جز آخرین استراحتهای واقعی زندگیم و آخرین باری در زندگیم که به خاطر دارم به راحتی خوابیدم.گرچه استرس فردا رو داشتم ولی هرچی بود با من بود و هر بلایی سرمون میاومد تا فردا 8 صبح به هم چسبیده بودیم.دکتر سزارین رو قطعی کرده بود.البته خودم هم خیلی ترسو بودم و همه اش فک رمیکردم اگه طبیعی زایمان کنم می میرم. ولی دکت بهم پیشنهاد کرد به جای بیهوشی کامل بی حسی اپیدورال بگیرم.گفت که این جوری طی عمل نیمه بیدارم و حسنش اینه که عوارض بیهوشی رو نخواهم داشت. این بود که تصمیمم رو قطعی کردم فقط دکترم گفت اگه طی عمل مشکل خاصی پیش اومد اون وقت مجبور بهبیهوشی کامل میشیم.

گفته بود از بعد از ظهر چیزی نخور ....بعداز ظهر باید میرفتیم خونه مادر بزرگ بهزاد دیدن خاله و دائیش که از کانادا اومده بودند.یکی از بزرگترین چیزهایی که تو دلم مونده و هیچ وقت یادم نمیره و حتی توی وبلاگ خودم هم نوشتمش این بود که اون شب که خیلی هم گرسنه ام شده بود رفتیم از لادن یک کیک نسکافه و شکلات بزرگ خریدیم و همه جلوی من بیچاره بااشتها خوردند و من موندم و اون حسرت که تا همیشه تو دلم می مونه.....شب اومدم خونه ساعت حول و حوش 1 بعد از نیمه شب بود.دفر خاطراتم رو باز کردم و هر آنچه به ذهنم میرسید واسه دخترم نوشتم . بهزاد هم با دوربین فیلمبرداری اومد و یه کم باهام شوخی کرد.استرس شدیدی همه وجودم رو گرفته بود. شب رو بالاخره صبح کردم.....

صبح ساعت 6 از خواب پاشدم .عجله داشتم .انگار قرار بود یه جا کارت بزنم. رفتیم دنبال مامانم.به بهزاد از خیلی وقت پیشش گفته بودم من دسته گل دوست ندارم از این گلهای دسته شده سر چهارراه بخر ! ولی ساعت 6 صبح هنوز گلفروشها تو خواب ناز بودند وقتی من شتابان میرفتم تا گل خودم رو زودتر ببینم.وقتی رسیدیم اول لباسهامو در آوردم و لباس آبی رنگ و کلاه عجیب غریب اونجا رو سرم کردند.ساک بچه رو از دیشب آماده کرده بودم.چند تا پوشک...کلاه...پتو....سرهمی ...لباس نخی زیر....جوراب.... قبل از تعویض لباس رفتم رو وزنه:63 کیلوگرم یعنی نسبت به قبل از حاملگی حدود 10 کیلو چاق شده بودم! آی که اون موقع خبر نداشتم فقط یکی دو کیلو از این وزن تا چند تا ماه دیگه از بین میره ....

سوند رو گذاشتند.خیلی از سوند بدم میاد. آنزیو کت رو هم توی دستام فرو کردند.این دو تا چیزاییه که خیلی زجرم میده.هر وقت به زایمان بعدی فکر میکنم از این دو تا چیز تنم میلرزه.

موقعی که آنژیو رو توی دستام میذاشتند اینقدر ترسیده بودم و رنگ پریده بود که مامانم تا من رو دید پرسید چی تو سرمش زدید ؟ آروم بلندشدم و روی برانکارد خوابیدم.دکترم بهم کلی امید داده بود که هیچ دردی نخواهم داشت. از مامانم و بهزاد خداحافظی کردم.مادر شوهرم و خاله شوهرم هم اومده بودند .یکی دیگه از اون چیزایی که حسرت به دلم گذاشت این بود که بر خلاف اون چه مدتها منتظرش بودم فرصت تنهایی صحبت کردن و یه خداحافظی عشقولانه با بهزاد موند توی دلم!!! چون فقط آخرین لحظه دولا شد و ازم به سردی خداحافظی کرد.گرچه حتما اونهم به اندازه کافی استرس داشته ولی باز هم میشد خاطره اون لحظه ها رو بسیار قشنگتر کرد.گاهی بی توجهی به فک وفامیل که دور و برت جمع شدند و پرستارهای فضول بد نیست.چون اون لحظه ها هیچ وقت تکرار نمیشه!اینو مطمئنم.

خلاصه رفتیم تو اتاق عمل همه جا سرد و سبز درست مثل جنگلهای جاده هراز وقتی تو پائیز ازش رد می شی....خیلی می ترسیدم.منو گذاشتند روی یه تخت خیلی باریک وقتی پرسیدم چرا اینقدر باریکه خاله ام گفت: برای اینه که دکتر به شکم مسلط تر باشه.دکتر بیهوشی باهام شوخی کرد و گفت دوست داری بازم بچه بیاری؟ گفتم:نه! میترسم.گفت همه همین رو میگن و لی دو سال دیگه میان دوباره....

تو همین حین که حرف میزد بهم گفت بشین و زانوهات رو بگیر تو بغلت .با اون شکم گنده خیلی سختم بود ولی بهم میگفت بیشتر دولا شو ...نمی تونستم.حتی از پشت گردنم رو یه جلو فشار داد و گفت باید بیشتر دولا بشی.تو همون حالی که میگفتم بابا اذیتم نکنید اینقدر یهو آمپول ور فرو کردند.راستش قصد ندارم الکی به مادرهای منتظر بگم آی زایمان خیلی راحته و نترسید.چون از دید من آمپول تزریق اپیدورال بسیار دردناک وگرچه فقط یک لحظه بود. اینقدر ترسیدم که فکر کردم آمپول اشتباهی بهم زدند و فلج شدم.داشت گریه ام میگرفت که کم کم احساس خواب آلودگی کردم.دکتر با یه وسیله های عجیب و غریب اومد بالای سرم.داد زدم من که هنوز بی حس نشدم تو رو خدا صبر کنید. خندید و گفت نگران نباش عزیزم. به خاله ام گفتم چرا دروغ گفتید؟ آمپول که خیلی دردناک بود...من دیگه هرگز حاضر نیستم زایمان کنم.همینطور که حرف میزدم و دکترم هم میگفت نگران نباش چشمام سنگین شد تو آخرین لحظه ای که داشتم چشمام رو میبستم یهو دیدم یه موجود سیاه پشمالوی کوچولو رو خاله ام در آغو ش گرفته بود و اورد جلوی چشمام ...یعنی تموم شده بود؟ اونهم تو چند دقیقه....گفتم بده بوسش کنم.بوسش کردم ....آخرین نگاهم به ساعت بود: 8:36 دقیقه صبح 16 اردیبهشت 85.....دیگه خوابم برد......وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی یه سالنی هستم که کلی زن دیگه مثل من روی تختها دراز کشیدند و خواب آلود بی حال شدند.بی مقدمه گفتم: خانوم تو رو خدا ! بیاید به داد من برسید بچه ام کجاست؟ پرستارا خرامان خرامان راه میرفتند و انگار نه انگار که من دارم حرف میزنم! الان با خودم فکر میکنم نکنه داشتم خواب میدیدم. بالاخره یکی تخت رو هل داد و آروم آروم برد بیرون.چیز زیادی از اون لحظه ها یادم نیست خیلی خواب آلود بودم.چهره بهزاد و مامان و رو وقتی از در اومدم بیرون یادمه .اون موقع درد خاصی نداشتم فقط بی حال بودم و گرسنه .پرسیدم بچه کجاست؟ گفتندبردن بشورنش میارنش الان....رفتیم تو اتاق ...بیدار بودم و بی حال و بی صبر برای دیدن بچه ام.همه یکی یکی اومدند .تا یکی دو ساعت اول هیچ دردی نداشتم.بهزاد دسته گل رو آورد.خدائیش خیلی زشت بودها! یه دستبند که چند روز قبلش با هم رفته بودیم خریده بودیم دستم کرد.مدام از اوا میپرسیدم.تلفن پشت تلفن بود و این که هیچ کس مراعات نمیکنه که تو درست یک ساعت بعد از زایمان اصلا حوصله حرف زدن نداری!ولی چاره چیه مجبوری: سلام...مرسی...خوبم...آره...هنوز ندیدمش....نه درد ندارم...قربان شما...

اگه دوباره زایمان کنم به همه میگم هیچ تلفنی رو حاضر نیستم جواب بدم....تو تمام مدتی که از بچه ام میپرسیدم و بقیه میگفتند خوشگل و سبزه است 5 یا 6 نفر دور و برم بودند و یکریز حرف میزدند.داشتم خل میشدم.میخواستم استراحت کنم ولی نمیشد.... دکترم گفت باید راه بری وگرنه ممکنه عفونت کنی...دردهام شروع شد...زیر دلم خیلی درد میکرد...جای بخیه ها ...یه شلوارک عجیب و غریب برام پوشونده بودند  با پوشک....درد بیشتر و بیشتر میشد ...داشت گریهام میگرفت ساعت 12 ظهر بود ولی هنوز بچه ام رو بهم نشون نداده بودند.....کم کم نگران میشدم.بهزاد حرف نمیزد.مامانم میرفت و میاومد. مدام می پرسیدم سالمه؟ و مدام میشنیدم:آره بابا! توی دلم گفتم نکنه ریه هاش کامل نبوده......نکنه.....

چه بر من گذشت...گرسنه ام بود خیلی ... مامان میگفت حالت بد میشه ولی اینقدر گرسنه ام بود که آب میوه خوردم ولی معده ام طاقت نیاورد. چند بار دیگه هم تا عصر سوپ و آبمیوه خوردم که بالا آوردم(ببخشید ها!) کم کم با اشک از مامانم حال آوارو میپرسیدم که بهزاد گفت می خوای فیلمش رو برات بیارم توی تلویزیون اتاقت ببینی؟

چند دقیقه بعد توی تلویزیون بالای سرم یه موجود کوچولوی 2 کیلو 700 گرمی با 51 سانتی متر قد دیدم که برعکسش کرده بودند و میشستندش و اونهم مثل غربتی ها جیغ میزد با یه چیزی مایع  توی دهانش رو خالی کردند و به پاهای ظریف و سبزه اش واکسن زدند.جیغ میکشید.مدام....آسوده شدم وقتی مامانم بهم گفت چون نارس و ظعیفه گذاشتنش تو یدستگاه برای اینکه اکسیژن و گرمای کافی بهش برسه.گفتند به محض این که بتونیم بیاریمش میاریم تا بهش شیر بدی....ساعت 8 شب بود.من گرسنه در حالیکه 13 نفر تو اتاقم بلند بلند باهم حرف میزدند.اینجا بود که فهمیدم اگه بیمارستان نا آشنا بودم همه شون مجبور بودند تا ساعت 4 از اینجا برن.ولی یکی یکی فامیلهای خودم و بهزاد با ایل و قبیله می اومدند و خاله ام هم هی صندلی جور میکرد و میشستند مرد و زن به صحبت .عصبی شده بودم.درد ...گرسنگی ...دلتنگی برای دیدن بچه ام.مامانم گفت چرا اینطوری هستی؟ گفتم چرا نمی اندازیشون بیرون؟ گفت: ای وای مگه میشه مامان؟ بابای خودم و بابای بهزاد که دیگه شورش رو در آورده بودند نشسته بودند روی کاناپه و از هر دری حرف میزدند.بالاخره ساعت 11 شب همه رفتند و من مودنم و مامانم و خاله ام. سکوتی همراه با ترس و دلهره از وضعیت آوا....

پایان قسمت سوم

(ببخشید طولانی شد ولی چون وضع آوا هم خوندنیه یه پست دیگه هم منو تحمل کنید)


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مارتیا کوچولو -آبان 86-اصفهان (قسمت دوم )
سلام

ممنون از نظرات شما دوستان خوبم .راستش من هنوز هم نمی دونم چرا سزارین شدم دلایل پزشکم همانهایی بود که گفتم برای من قابل توجیه نبود ولی برای ایشان ؟؟؟وقتی همه ماجرا را بنویسم قابل

درک می شه .ولی واقعا این همه حرفی بود که به من زدند ریسک اش را خودت بپذیر اینطوری ته دلم خالی شد .چون حرف هایش به من می گفت که نمی توانه به ماماها اعتماد کنه !!!!!

در مورد سقط هم اگه روزی شرایط و موقعیتش پیدا شد مفصل دارم که بنویسم اگر چه تلخ بود .

ولی حالا دنباله ماجرا :

راستش با اون همه اضطراب خودم تقریبا پزشکم را وادرا کردم که برایم هفته اخر سونو بیوفیزیکال بنویسه .

و دکتر مهربون سونو هم بند نافش را دید اضافه بر دستور پزشک و گفت همه چیز عالی است و نمره ۱۰ از ۱۰ به مارتیا قهرمان من داد .و اون صحبت بزرگ بودن سرش هم حرف دکتر سونو بود .

مادرم که مدتها بود مقدمات را اماده می کرد هفته اخر خیلی در تلاش بود همسرم ۳ روز قبل از زایمان من امد و اون ۳ روز هم همگی حسابی در حال کار و تلاش بودند .روز ۲۱ رفته بودم ارایشگاه تا موهایم را که ۹ ماه دست نزده بودم ریشه گیری کنم .همسرم زنگ زد داشتیم با هم حرف می زدیم که یکهو با عجله گفت افشان ار مطب دکتر پشت خط هستند من ببینم چی می گویند زنگ می زنم خداحافظ و با عجله قطع کرد .تا تلفن قطع شد دل من هری ریخت پایین مبادا بخواهد بگه فردا نیا یک روز دیگه بیا .

دیده بودم در مطب که گاهی به مریض هایش زنگ می زد و می گفت به جای شنبه مثلا یک شنبه بیا .راستش من می توانستم ۲۴ آبان که سالروز عروسی ام بود مارتیا به دنیا بیاید اما انقد ردر این ۹ ماه توی خانه مانده بودم و دلهره اتفاقات ناخوشایند داشتم که دو روز که هیچ دو ساعت هم برایم هزار سال بود .

قبلا به پزشکم گفته بودم من را توی بیمارستان معطل نکنید من دلهره می گیرم به من می گویید ساعت هفت اونجا باشم بعد خودتان ساعت ۱۱ می ایید من دلشوره می گیرم .گفته بود نه من دیر نمی آیم تو باید یکساعت زودتر اونجا باشی .

قرار بود ما هفت صبح بیمارستان باشیم . دکتر ساعت هشت بیاید .که همسرم زنگ زد و گفت منشی دکتر گفته ساعت ۷.۵ بیا و زودتر نیا .فکر کنم از بس که من غر زده بودم .گفته بود من را معطل نکنه .

به هر حال شب تا صبح نخوابیدم .شما چه فکر می کنید . نه ماه تمام منتظر دیدن پاره ای از تن خود باشید .بعد بتوانید پلک روی هم بگذارید ؟

تا صبح به سرم فکر کردم و خوشحال بودم خیلی خوشحال بودم اثری از ترس و دلهره در وجودم نبود از زایمان هم نمی ترسیدم هر چی که بود من را به دلداده ام می رساند .

صبح که بیدار شدم صبحانه تعطیل بود .برای همین به امور شخصی رسیدم .ساک و وسایل را که قبلا از مدتها پیش اماده کرده بودم .برای همین کلی آرایش کردم .و لباس پوشیدم و همسرم هم مقداری از آخرین لحظاتی که در خانه بودیم  فیلم گرفت .می دانستیم که دفعه بعد که برگردیم سه نفری هستیم و شدیم یک خانوده کامل .برای سلامتی اش کلی دعا می کردم .

رسیدیم بیمارستان .با همسرم ایستاده بودم دم میز پذیرش .هر چی مادر و همسرم می گفتند بنشین

نمی نشستم کلی خوشحال بودم هر سوالی می پرسیدند من مثل بچه ها سریع تر جواب می دادم .

راستی زود هم رفتم بیمارستان وقتی کارهای پذیرش تمام شد به پزشکم زنگ زدند .من ومادرم ابتدا رفتیم بخش .از قبل به دکترم گفته بودم من اتاق خصوصی می خواهم که پنجره داشته باشه رو به خیابان .اخه به اون بیمارستان وارد بودم چون برای زایمان و عمل خیلی ها اونجا رفته بودم .

می دانستم تو فصل سرد فن ها را روشن می کنند و بیمارستان خیلی گرم است .اگه نشه پنجره ها را باز کنی خیلی گرم می شه .

مسئول پذیرش گفت که اتاق خصوصی خالی نداریم !!!کلی ناراحت شدم اما زود یادم رفت همه حواسم به مارتیا بود .

رفتیم بالا اونجا برای پر کردن فرم بخش سوالات را جواب دادم و گفتم که پوستم حساسیت داره .فرستادند من را به بخش زایمان طبیعی اونجا برای آخرین بار صدای قلب شازده کوچولو را از دستگاه سونی کیت شنیدم .خیلی خوب فشار خونم هم خیلی عالی کلا در تمام دوران بارداری از ۱۲ روی ۸ بالاتر نرفت .پزشکم نگفته بود اخرین آزمایشم را ببرم پس مجبور شدم که بروم آزمایشگاه و خون بدهم بعد که برگشتم بالا همسرم گفت اتاق گرفتم خصوصی .خیلی خوشحال شدم اتاق خصوصی با پنجره بزرگ .راستش از اتاق های بیمارستان که پنجره ندارند خیلی بدم یم آید خیلی دل گیر است .نه ؟

بعد رفتم اتاق تعویض لباس و چک کردن آخرین مقدمات .بعد هم اومدم اتاق خودم تا دکتر بیاید .

توی اتاق کلی خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم .الان که عکس ها را نگاه می کنم می بینم چه ورمی داشتم .

که ساعت حدود ۸:۳۰ کمی بیشتر صدایم زدند که دکترم آمده .رفتیم طبقه بالا دم درب اتاق عمل خواستم دوربین فیلمبرداری را بدهیم به مسئولین اتاق عمل تا اگه نمی توانم شاهد به دنیا امدنش باشم لااقل فیلم تولدش را ببینم .

اما گفتند بعد می آییم می گیریم .من داشتم خداحافظی می کردم باور می کنید که خیلی خوشحال بودم داشتم با دمبم گردو می شکستم اثری از ترس و دلهره نداشتم اشک تو چشمای مادر م جمع شده بود گفتم مامان چرا گریه می کنی .مگه  کجا می روم من خوشحالم .بعد از خداحافظی رفتم تو .مسئول اتاق عمل سریع و پشت سر هم سوالات را می پرسید و دنبال من می امد توی راه پزشکم آمد استقبالم و گفت مگه من نگفتم دیر بیا ساعت ۷:۳۰ به من زنگ زدند گفتند مریضت اینجاست .

رفتم روی تخت دراز کشیدم پشت سر هم سعی می کردم که اسامی کسانی که خواسته بودند دعا کنم برایشان را به یاد بیاورم .دکتر بیهوشی اومد با سوالات دیگه بهش گفتم من میگرن دارم بعد از بیهوشی سردرد بدی می گیرم .دکترم گفته به شما بگم برایم دستگاه بگذارید گفت باشه .مثل همه پزشکان بیهوشی خوش اخلاق و مهربون بود.مسئولین اتاق عمل پشت سرهم مقدمات را فراهم می کردند و سوالاتی می پرسیدندو می خندیدند و خوش بودند .

دیگه چیزی یادم نمی آید .

به هوش که اومدم اول فراموشی داشتم البته برای لحظات کوتاهی بعد ناگهان یادم اومد که برای زایمان اومده بودم دلم می خواست پسرم را ببینم و کسی بهم بگه که مارتیا پسر کوچولوم  سالم است خدا می دونه که چقدر دلم برای دیدنش بی تاب بود .

(مارتیا ساعت  ۹ قدم به دنیای ما گذاشت )

تو حالت بیهوشی می دیدم که دوتا پرستار کمی دورتر نشسته بودند و داشتند می خندیدند صدا زدم خانوم خانوم .یکی با صدای مهربون بهم جواب داد جانم .گفتم خانوم پسرمن خوبه سالم است ؟

گفت :آره یک پسر سالم و تپل و خوشگل .

کمی بعد دوباره یک خانوم از کنارم رد شد صدا زدم خانوم خانوم .اومد پیشم .دوباره سوالم را تکرار کردم علاوه بر اینکه دستش را گرفته بودم .اون هم جواب را داد . بهش گفتم من می خواهم بروم ببینمش .با خنده گفت اگه مردی بیا پایین برو ببینش .گفتم خانوم من درد دارم .گفت :عزیزم شوهرت اینهمه پول داده دستگاه گرفته که درد نداشته باشی .

وقتی رفت پزشک بیهوشی اومد .بهم نخندید اما دوباره سوالم را تکرار کردم .پسر من خوبه سالم است .

دوباره سوالم را تکرار کردم و دوباره همان جواب را شنیدم .دوباره گفتم درد دارم و همان جواب را از پزشک بیهوشی شنیدم تا اینکه احساس کردم توی اسانسور هستم و صدای مادر و همسرم را می  شنیدم .بعد اتاق و صدای مادرم که از پرستارها خواهش می کرد من را آرام بگذارند روی تخت که البته در این موارد همیشه انعام ها کا رخودش را می کنه همسرم کمک کرد و الحق من را خیلی ارام گذاشتند روی تخت .راستش ازاینکه می دیدم سوند بهم وصل نیست خیلی خوشحال بودم چیزی که ازش وحشت و تنفر داشتم سوند بود که البته جدیدا به سزارینی ها سوند وصل نمی کنند .

پرسیدم پسرم مامان و همسرم گفتند خوبه ما دیدیمش .سالم است .یک بهیار اومد و شوهرم را از اتاق بیرون کرد و ...   .

در حالت خواب و بیداری شنیدم گفتند پدر بچه بیاید و امضاء بده و بچه را تحویل بگیره .همسرم رفت و امد

گفت می گویند می خواهید بچه را ختنه کنید .دودل بودم دلم می خواست دکتر را بشناسم .نیم دونستم چی بگم .گفتند دکتر خوب و معروفی است و هر روز اینجا کلی بچه را ختنه می کنه . تا قبول کردیم .

از وقتی من را اورده بودند در بخش چند دقیقه یکبار احساس درد شدیدی داشتم در حدی که وادارم می کرد ناله کنم .اخساس خو*نریزی داشتم احساس اینکه دفع تکه ای بسیار بزرگ لخته های خو*ن  با فشار و سوزش و گرمی دارم .که در حالت نیمه هوشیار گمان می کردم که بی اختیاری ادرار گرفته ام توی ذهنم با خودم مرور می کردم چرا اینجوری شدم من .خو*نریزی ام شدید بود می فهمیدم بصورت تکه های خیلی بزرگ است اما صدایم در نمی امد می ترسیدم طبیعی باشه و من خیلی بزرگش کنم .تا اینکه خیلی داشتم اذیت می شدم احساس بدی داشتم فکر می کردم همه تختم الوده شده و دردها به من هشدار می داد .همه توانم را جمع کردم و به مامانم گفتم مامان فکر کنم من خو*نریزی دارم .

ماردم بعد برایم تعریف کرد که وقتی ملحفه را کنار زدم دیدم خو*ن داره از روی تخت جاری می شه .همسرم سریع پرستار ها را صدا زد .سه تا پرستار با هم اومدند با یک دستگاه که به نظرم شبیه کپسول های اطفای حریق بود . ماردم نگران بود .من از حضور مادر شوهر در اتاق عصبی اما توان اعتراض هم نداشتم از این ناراحت بودم که چرا موقعیت را درک نمی کنه و اتاق را ترک نمیکنه از مادر م هم خجالت می کشیدم . تو همان حالت دیدم سوند دارند گفتم خواهش می کنم به من سوند وصل نکنید من بدم می آید .پرستار گفت اگه سوند وصل نکنیم خونریزی ات بند نیم اید و دوباره مثانه فشار می آره و خونریزی می کنی .تا تمام شدن خونریزی تو اتاق ماندند و بعد رفتند و بهیار برای تعویض ملحفه ها اومد .به این دلیل و به دلیل ختنه مارتیا تقریبا دو ساعتی طول کشید تا مارتیا شیر بخوره .

وقتی اوردندش تو اتاق مرتب نگاهش می کردم و می گفتم و خوشگل است نه مامان ؟چقدر سفید است نه مامان ؟خوشگل است نه مامان ؟

وقتی اومد پرستار گفت مارتیا قهر کرده چون دیر اومده پیش مامانش .کمی شیر خورد و خوابید .

بدترین قسمت ماجرا اون جایی است که همه سزارینی ها می دونند .پرستا رمی آید و شکم را البته رحم را با دست فشار می ده تا باقیمانده محتویات رحم از بارداری بیرون بیاید .

برای همه این کار رایکبار انجام می دهند .خیلی دردناک است خیلی زیاد .با اون درد و بخیه ها از رو وداخل شکم .همه مامانهای طبیعی نمی دونید من چی می گویم و چه دردی باید تحمل کرد .

هر بار می شه گفت تا حدودی التماس می کردم .و دست پرستار را  می گرفتم .اما به خواهش های من اعتنایی نمی کردند و می گفتند که اینکار لازم است چون خونریزی کردم اگه باقیمانده خونریزی در رحم بماند باید کور*تاژ کنی .

دستهایم را می گرفتم به میله های بالای تخت و با عرض معذرت از شماها و همه کسانی که صدای دلخراش من را شنیدند عربده می کشیدم یکبار بابایم اونجا بود البته از اتاق بیرون می کردند هر بار مردها را و من خیلی خجالت کشیدم بااون صداها و عربده های وحشتناک .

۵ بار این تراژدی تا عصر تکرار شد .پرستار آخری گفت باورت می شه من هم دستم درد می گیره اما چاره های نیست .

و نمی توانم بگویم چقد ردرد آور بود .اما همه چیز ارزش به دنیا امدن مارتیا را داشت .وقتی شب تا صبح بیدار بودم و نگاهش می کردم همه دردها  برایم بی اهمیت شد .

حالا برایتان بگویم که مسئولین بد جنس اتاق عمل دوربین فیلمبرداری را  نگرفته بودند . و فیلمی که از مارتیا داریم مال زمانی است که مارتیا را به اتاق نوزادان برده بودند .اما هنوز لباس به تنش نیست .

مادرم تعریف می کنه هنوز ربع ساعتی نگذشته بود که صدا ی گریه مارتیا را شنیدیم و پرستار اوردش بیرون و لحظه ای صورتش را نشانمان داد و با عجله رفت اتاق نوزادان .

یک زندگی اغاز شد به همین سادگی و زیبایی

و بعد از ان پزشکم با عجله بیمارستان را ترک کرد و حتی منتظر به هوش امدن من نشده و جواب همسر من را که جویای سلامتی من و پسرم شده را در راه اسانسور داد.

حالا متوجه می شوید چرا پزشکان ایرانی همه از سزارین استقبال می کنند برای اینکه در ساعت معین و در روز معین در کمترین زمان ممکن که شاید حضور پزشک به یکساعت هم نرسه عمل زایمان انجام می شه .به همین سادگی .

تا صبح مارتیا را را کنا رخودم داشتم و هر بار اراده کرد بهش شیردادم .

فردا صبح که دستگاه را جدا کردند و من راه رفتم بدنم گرم گرم بود گفتم چه خوب.من که زود راه افتادم .کلی تو راهرو پیاده روی کردم . تا اینکه مرخص شدم .

وقتی رسیدم خانه همه چیز عوض شد اثر اون مسکن ها و مخدر ها از بین رفته بود تا جایی که خوابیدم روی تخت و دیگه نمی توانستم بلند شوم .هر بار می خواستم از روی مبل بلند شدم تمام وزنم را می انداختم روی همسرم و نفسم از درد بند می اومد .

 وهمانی شد که نمی خواستم تا یک ماهی در گیر درد بودم تا مدتها نمی توانستم بخندم یا سرفه کنم .پس اگه باردارید زنده باد زایمان طبیعی .

جالب این که حتی دکترم نفهمید من چه مشکلی پیدا کردم خودم بعد ها توی مطب بهش گفتم .

گفت بعضی ها رحمشان بعد از زایمان سریع جمع نمی شه و خون*ریزی می کنند .به همین سادگی .

شانس اوردم که به تزریق خون نرسیدم .از حق نگذریم پرستار های اون بیمارستان خیلی ماهر و وظیفه شناس هستند .

ولی هنوز هم از دکترم دلخورم که چرا نگذاشت من طبیعی زایمان کنم و همه عمر از با یاد اوردن صدای گریه های موقع تولد مارتیا غرق در لذت بشم .

به هر حال این چیزی از علاقه من به مارتیا کم نکرده حالا هم همه وجودم مارتیا است

به هر حال گذشت . زایمان و تولد نوزاد همه چیز شعف آور است .

وقتی یک نوزاد متولد می شه خدا همه دربهای رحمتش را به روی زمین باز می کنه .

می بخشید طولانی شد می دونم چشمهاتان الان درد گرفته تازه خیلی قسمت ها را سانسور کردم دیگه چاره های نبود با کلی تلخیض نوشتم .


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مارتیا کوچولو -آبان 86 -اصفهان (قسمت اول)
سلام شايد همه اونهايي كه قبلا وبلاگ مارتيا را خوانده اند بدانند كه من سزارين شدم .مي خواهم خاطراتم و عقايدم را بنويسم .اما اول بايد يك اشاره كوچك به قبل تر ها بكنم گذشته اي نه چندان دور و نه چندان خوشايند كه متاسفانه هنوز از يادم نرفته و چندان هم بي ربط به جريان سزارين من نيست . من مامان مارتيا (كه اسمم را براي اولين بار اينجا مي نويسم ) (افشان ) هميشه و هميشه حتي قبل از باردار ي و شايد ازدواج به زايمان طبيعي اعتقاد داشتم بگذريم از دلايل متعددي كه براي خودم داشتم كه مجال بحث اينجا نيست .مي دانستم هر دو سختي هاي خاص خود را دارند كه براي سزارين بيشتر است شايد دردهاي زايمان طبيعي بيشتر باشد اما چون مدت كوتاه تري دارند بهتر از دوران نقاهت طولاني سزارين است . درست مثل اينكه از مجرمي بپرسند براي مجازات 5 روز حبس انفرادي بهتر است يا 15 روز حبس عمومي .!! زمستان 84 مامان باردار شد .خوشحال و شاد . وقتي رفتم سونو گرافي و جوابش را گرفتم به همسرم زنگ زدم گوشي را برنداشت د رحين رانندگي كاري كه هرگز نمي كنم با موبايل به همسرم چند بار تماس گرفتم تا گوشي را برداشت وقتي سلام كرد بهش گفتم :تو باباي يك ني ني يك سانتي متري! چرا گوشي همراهت را جواب نمي دهي ؟؟؟و شادي همسرم... مابقي را نمي گويم .فقط مي خواستم بدونيد من و همسرم چقدر خوشحال بودم اما اين خوشحالي ديري نپاييد در اسفند ماه يك روز تلخ من يك لكه بيني كوچك داشتم چيزي كه انقدرناچيز بود كه شايد اگر كس ديگري بود بدون وسواس ها ي من اصلا متوجه نمي شد .رفتم دكترگفت قلب بچه نمي زنه .يك هفته تمام من ان جنين 10 هفته اي را در درون خودم نگه داشتم به اميد انكه دكترجايگزين دكتر خودم (كه به مسافرت رفته بود )اشتباه كرده باشه .اصلا باور نكردم . اصلا . بعد از يكهفته علايم دوباره برگشت شديد تر از قبل .اين بار رفتم پيش معروف ترين پزشك شهرمان كه قبلا هم خودم انجا پرونده داشتم خبر مرگ كوچولو را تاييد كرد . وگفت كه بايد سريع كور*تاژ كنم . يك روز تلخ يك روز سرد و غمگين با اطرافياني كه حتي به من اجازه ندادند گريه كنم رفتم بيمارستان و ... . وقتي به هوش امدم جدا از دردهاي روحي سر درد عجيبي داشتم فكر مي كردم يك 18 چرخ با تمام بار اهنش روي سرم ايستاده . شب عيد جواب ازمايش پاتو بيولوژي تاييد كردكه اون موجود كوچولوي درون من واقعا يك انسان بوده كه من 2 ماه و نيم باهاش حرف زده بودم . در ادامه متوجه مي شويد كه چرا اين مطالب را اينجا مي نويسم . درد از دست دادن كوچولو مدتها تا وقتي كه باردار شدم روي دلم ماند و هنوز هم گاهي به ان كوچولويي كه قرار بود 15 مهر 86 به دنيا بيايد فكر مي كنم . بعد ار ان اتفاق كلي به هم ريخته بودم برايم باورش سخت بود پزشكم مي گفت تا 3 تا سقط طبيعي است و اصلا جاي بررسي نداره اما وضعيت من را كه مي ديد !!!! كلي برايم ازمايش خون و ژنتيك و... هر كاري كه لازم بود انجام داد كه همه نشان داد كه هيچ مشكلي نيست و بهم گفته شد دليل اصلي اش استرس بوده . اين استرس هم ماجرايي داره شنيدني كه از حوصله اينجا خارج است . به هرحال من زمستان 85 باردار شدم همه شما يادتان مي ايد (اونهايي كه تو روزهاي بارداري وبلاگ من را مي خواندند ) كه من پر از استرس بودم و نگراني حالا دليل نگراني ها ي من را مي فهميد وقتي مارتيا 2 ساعت تكان نمي خورد من چه حال داشتم .بگذريم . از اول باردري به دليل سقط قبلي به مدت 4 ماه استراحت مطلق و بعد استراحت نسبي داشتم تو 4 ماه اول فقط برا ي ضروري ترين كارها از جا بلند مي شدم و بعد از 4 ماه هم پياده روي، خيابان گردي ،رانندگي و ... ممنوع بود. براي خريد هم هر موقع مي رفتم توي مغازه ها مي نشستم .(سيسموني ) دلم مي خواست طبيعي زايمان كنم دوست داشتم حالا كه 9 ماه است خوابيده ام و حتي در 4 ماه اول ليوان اب و قرص را هم مادرم به دستم مي داد بعد از9 ماه بتوانم زود دوران نقاهت را طي كنم و خودم برا ي بزرگ كردن پسرم سرپا باشم . دوست نداشتم با زايمان سزارين دوباره يك ماهي را تقريبا بدون فعاليت بمانم . مارتيا خيلي دير چرخيد تقريبا تو ماه اخر . فكر كنم اواخر ماه هشت بودم كه دكترم برايم برگه پذيرش نوشت و گفت: سزارين. گفتم نه خواهش مي كنم من دوست ندارم گفت ببين ممكن است تو 10 ساعت درد داشته باشي من كه نمي توانم 10 ساعت بالاي سر تو بايستم بايد بسپارمت دست ماما اگه خدا ي ناكرده جفت كنده بشه يا كيسه اب پاره بشه ؟؟؟ بگذار اين يكي را سالم بگذارم تو بغلت خيالم جمع بشه !!! گفتم ولي اخه من اصلا سزارين دوست ندارم گفت ميل خودت است به هر حال طبيعي ريسك هايي داره ؟ منتظر جواب من ماند تو لحظات كوتاهي سبك سنگشن كردم نمي دونستم چقدرحق داره البته مي دونم كه تو بيمارستان ها ي ايرا ن امكانات خوبي نيست و خود دكتروقتي مي گه نمي توانم به ماماها اعتماد كنم و تو را بسپارم دستشان (با عرض معذرت ار جامعه ماماها اين حرف دكترم بود ) ديدم هميشه بايد جانب احتياط را نگه داشت با كلي دلخوري قبول كردم . حالا هنوز كه ماهها گذشته بعضي وقت ها فكر مي كنم ايا تصميم درستي گرفتم يا نه ايا بايد ريسكش را در قبال زايمان طبيعي به جان مي خريدم يا اطمينان از سلامتي پسركم مهم تر بود مي دونم موهبت و نعمت بزرگي را از دست دادم كه لحظه تولد نديدمش و صدايش راهم نشنيدم .اما اين را در قبال اطمينان صد در صد از سلامتي اش پذيرفتم . وقتي هفته اخر رفتم سونو بهم گفت بچه چرخيده اما سرش يك هفته از سنش بزگ تر است اگه لگنت كوچك باشه نمي تواني طبيعي زايمان كني . يك خورده دلم گرم شد به اينكه شايد اصلا چاره ها اي نبوده . بقيه را در فرصت ديگه اي مي نويسم چون فكر مي كنم خيلي ديگه مانده پس بهتر است كه سرتان را بيش ا زاين درد نياورم .
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شاینا کوچولو-آذر 86- ایران

 

يكي از قشنگ ترين و جذاب ترين قسمتهايي كه تو وبلاگ مامانها هميشه خواننده هاي زيادي داره و خود منهم هميشه با دقت مي خونم مخصوصا زمان بارداري دنبالش بودم خاطرات مربوط به زايمانه. چه طبيعي چه سزارين هميشه پر تجربه است كه به نظر من هر پدر و مادر در انتظار فرزندي بايد تمام شرايط احتمالي رو در نظر بگيرن و اين خاطرات اطلاعات مفيدي رو در اختيارشون ميذاره.

با وجود اينكه سه ماه از اون روز خاطره انگيز ميگذره خيلي دوست دارم لحظات اون روز رو تو وبلاگ دخترم ثبت كنم. راستش هنوز فرصت نكردم خاطره اون روزو جايي بنويسم و چه جايي بهتر از اينجا. شايد تجربه من براي دوستي مفيد باشه.

 

صبح روز ۲۳ آذر ساعت هشت و نيم وقت عمل داشتم. از چند روز قبلش سخت در تكاپو بوديم تا خونه رو براي ورود يه مهمون كوچولوي عزيز مهيا كنيم. دكتر بهم سفارش اكيد كرده بود كه كمترين حركت رو داشته باشم تا خانوم كوچولو تا الان كه صبر كرده ديگه تا لحظه موعود تحمل كنه. راستش رو بخواين با وجود اينكه از ماه هفتم بارداري بايد مراقب اين مساله مي بودم و سعي ميكردم مواظب باشم اما حقيقتا اصلا فكر نمي كردم كه اگه جوجه بخواد زود بياد ابدا شوخي نداره!!

دو روز آخر كارگر داشتم و البته با كمك مامان مهربونم و همكاري شاهين و آيلي عزيز خونه رو كرديم عين دسته گل. مدام بهم ميگفتن شايلي برو كنار... شايلي بشين... شايلي تكون نخور... و واقعا شانس آوردم... آخه خيلي به حرفهاشون گوش نمي دادم!!!

شب آخر مامان و باباي خودم و مامان و باباي شاهين، شام خونه ما بودن و جاتون خالي چه كباب خوشمزه اي مامان و بابا درست كرده بودن كه من نخوردم!!!

اگه بگم عين خيالم نبود و هيجان نداشتم دروغ گفتم ولي سعي ميكردم به روم نيارم تا اين استرس رو به اطرافيانم منتقل نكنم. هيجان ورود يه عضو جديد كه ماهها بود به حضورش در درونم خو گرفته بودم و با حركاتش زندگي ميكردم خيلي خيلي بيشتر از استرس عمل جراحي بود. راستش تو ماه آخر نهايت تلاشمو ميكردم احساس اون حركات تيك و تيكش رو تا مي تونم به خاطر بسپرم تا دلم تنگ نشه. كلي از حركاتش فيلم گرفته بودم ولي راستش اون شب دلتنگي عجيبي داشتم. از حالا دلم واسش تنگ شده بود.به اون شرايط خو گرفته بودم.

شب حدود ساعت ۱۲ بعد از كلي تلقين آرامش به خودم خوابم برد. ساعت ۴ صبح از خواب پريدم و ديگه نتونستم بخوابم. ساعت ۵/۴خواستم پهلو به پهلو بچرخم كه يكدفعه خانوم خانوما يه لگد محكم زد و اونوقت با يه تلق تو دلم يهو كيسه آب پاره شد و... با وجود اينكه مي دونستم با پاره شدن كيسه آب هنوز تا شروع دردها زمان هست ولي اصلا فكر نمي كردم مقدار و شدت آبريزش اينقدر زياد باشه. بعد از بيدار شدن شاهين و مامان و بابا كه پيشمون مونده بودن، همه سريع مشغول آماده شدن و جمع و جور شدند. شاهدونه خانوم شرايط رو اورژانسي اعلام كرده بود. بابا مرتب

بهم يادآوري ميكرد كه خونسرد باشم ولي من بي اختيار مي لرزيدم. توي اون شرايط مدام به اين فكر ميكردم كه اگه تو مدتي كه سر كار بودم و رعايت نمي كردم اين اتفاق ميافتاد... واقعا تصور اين شرايط رو نمي كردم و... شانس آورده بودما...

دم در اورژانس بيمارستان پارسيان رو ويلچير نشستم و به بخش زايمان برده شدم. ديگه تونسته بودم به خودم مسلط باشم و با آرامش به سوالات سرپرستار بخش جواب بدم. حتي با حضورم خانوم ديگه اي كه ساعتها اونجا بستري بود و درد ميكشيد، آروم تر شده بود. به خانوم پرستار گفتم همكارشونم و تاكيد كردم سريع تر با خانوم دكتر  تماس بگيرن. خانم سرپرستار وقتی فهمید همکارم خودش رسیدگی به منو به عهده گرفت و تمام کارهامو حتی با وجود اتمام شیفتش خودش انجام داد. دیگه یواش یواش دردها شروع میشد و حرکات شاهدونه خانوم هم کم شده بود. آخه خانوم خانوما زده بود خونه شو خراب کرده بود و دیگه آبی نمونده بود تا توش شنا کنه.

بعد از آماده شدنم حدود ساعت ۸ منو به اتاق عمل بردن. قبل از شروع با دکتر بیهوشی صحبت کردم و ازش نظر خواستم که نخاعی بشم یا بیهوش کامل... خودم خیلی دوست داشتم اسپاینال بشم ولی دکتر با توجه به شرایطی که داشتم توضیح داد که اگه بیهوش بشم خودم راحت تر خواهم بود.آخرش هم از دکتر خواهش  کردم که حتما بعد از عمل دستور مسکن مخدر رو بده. چون میدونستم که معمولا این کار به صورت روتین انجام نمیشه و یکی از همکارام تاکید کرده بود که اگه میخوام بعد از به هوش اومدن خیلی درد نداشته باشم به دکترم بگم. از طرفی مطمئن بودم دوز مخدر ضرری نداره. حتی تو زایمان طبیعی هم از مورفین استفاده میشه چه برسه به اینجا که پنتوزوسین میزدند که به قدرت مورفین هم نیست.

همیشه فکر میکردم اگه یه روز بخوام بیهوش بشم نهایت تلاشمو بکنم تا لحظه بیهوش شدن و نحوه اونو به خاطر بسپرم. دکتر شروع کرد به دستور دادن و طفلی سعی میکرد رمزی و غیر واضح حرف بزنه که من دچار استرس نشم. یادمه بهش گفتم ملاحظه منو نکنه من خوبم... و اون هم بعد از خندیدن شروع کرد به پرسیدن راجع به مکملهای دارویی جدید واسه بچه ها!... بعد به پرستار با همون زبون رمزیش که مثلا من نباید می فهمیدم!! گفت: پروپوفول... وقتی پرستار گفت ریختم با خودم گفتم دیگه دارم میرم... و در حال توضیح به دکتر بودم که... احساس کردم یکی به صورتم میزنه: خانوم دکتر... چشماتو باز کن... متاسفانه منهم مثل بقیه که بیهوش میشن چیزی نفهمیده بودم!!! دختر نازم ساعت هشت و سی و شش دقیقه صبح متولد شده بود.

از ریکاوری چیز زیادی یادم نمیاد... یادمه ازم پرسیدن میخوای بچه تو ببینی؟ گفتم: نه!! یادمه با تمام وجودم دوست داشتم شاهین پیشم باشه و حتی به پرستار هم گفتم که گفت الان میری پیشش... و یادمه که داشتم خفه میشدم و از نهایت قدرتم استفاده کردم تا به دکتر گفتم... اون وحشتناکترین حس ریکاوری بود. وقتی دکتر گفت نگران نباش آمینوفیلین زدم یه کم آروم شدم و باز از حال رفتم... نمی دونم فاصله زمانی بین این خاطرات چقدر بود ولی ساعت دیواری بخش رو به خاطر دارم که هر چی سعی کردم ببینم ساعت چنده موفق نمی شدم.

وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون و چشمم به خونوادم افتاد بغضم ترکید. همه خوشحال بودن. بابا و آیلی فیلم میگرفتن... مامان دستمو گرفته بود... مامان شاهین پیشونیمو بوسید... چهره خندون بابای شاهینو می دیدم... چشمهام هنوز دنبال شاهین بود و وقتی دیدمش آروم شدم. نمی دونم چرا فکر میکردم یعنی میشه من دوباره شاهینو ببینم؟!!! و باز اشک میریختم. یادمه بابا از پرستار پرسید: درد داره؟ گفت نه... ۵۰ تا پنتوزوسین گرفته!!!!! و من تو همون حالم به خودم خندیدم که چرا فکر میکردم مسکن بعد از جراحی به همون محدودی مسکن زایمان طبیعیه!! ولی واقعا اصلا درد نداشتم.

از شاهین پرسیدم : شاینا چه شکلیه؟ گفت: اینقده نازه ه ه ه!!! جلوی سرش کچله

پشتش مو داره!!!

 

و حالا ۳ ماه از اون روز به یادموندنی میگذره. روزهای شیرین پر از تجربه و البته گاهی سخت... روزهایی که با احساس مادر بودن سرشار از غرور میشدم و هر لحظه سپاسگزار خداوند. لحظات نابی رو تجربه کردم که با هر تجربه از صمیم قلبم از خدا خواستم این نعمت عزیز رو به همه عطا کنه... روزهایی که گرچه گاهی با تندخوییهای خودم گذرانش رو سخت کردم ولی به لطف خدا و همراهی و هم فکری تک تک عزیزانم و البته دختر نازم که الحق همیشه با من همراه بوده تا این لحظه با موفقیت سپری کردم و از هر ثانیه اش لذت بردم.

خدایا شکرت...

 

 

این خاطره رو مامان شایلی عزیز، وقتی شاینا کوچولو سه ماهه بوده، تو وبلاگشون نوشتند و اجازۀ استفاده از این خاطره  رو در اینجا به ما دادند.

 

 

پی نوشت: با اجازۀ مامان شایلی،  از همۀ مامانایی که نظرشون رو تو پست قبل  اعلام کردند ممنونم. من جواب بعضی سوالهایی که پرسیده شده بود رو تو همون کامنتدونی دادم.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
محمود کوچولو- اردیبهشت 1385- مصر

من دوران زایمان بدی نداشتم و در فصل زمستان هم بارداری برام خیلی بهتر بود. بهرصورت همه مادرانی که اولین بار باردار هستند، همه دچار دردهای نابهنگام و تغییرات مختلف جسمانی هستند که من هم با حساسیتهای خودم زمانی طول کشید که بهشون عادت کنم. بهرصورت زایمان من تا هفته ۳۹ بدون هیچ مشکلی بود و در تمام دوره سوم حاملگی هیچ دردی نداشتم. هفته های آخر هر هفته برای چک آپ پیش دکتر میرفتم و در هر بار ویزیت دکتر میگفت که بچه با اینکه در موقعیت خوب و سرش به سمت پایین قرار داره، ولی هنوز داخل لگن نشده. در آخرین ویزیتی که داشتم دکتر باز هم حرف خودش رو تکرار کرد و با اینکه دو سه روزی به تاریخی که برای زایمان تخمین زده بود مونده بود، به من پیشنهاد داد که با سزارین بچه رو متولد کنه! برای من که تمام همت خودم رو بسته بودم که یک زایمان طبیعی داشته باشم خیلی سنگین بود که این موضوع رو قبول کنم و گفتم که صبر کنیم ولی دکتر با قاطعیت تمام برامون دلیل آورد که اگه بیشتر صبر کنیم، سر بچه سفت تر میشه و زایمان طبیعی غیر ممکن تر، و در آخر هم با کشیدن درد باید سزارین کنم. با این حرفها باعث شد که هم شوهرم و مادرم بیشتر نگران بچه و من باشند و در آخر تصمیم گرفته شد که برای پنجشنبه همون هفته که روز زایمان از قبل تخمین زده شده بود من رو زایمان کنند.

بدون تجربه بودن دراین مساله یکی از دلایل بزرگی بود که من به این عمل تن دادم. شاید، باید با یک دکتر دیگر هم مشورت میکردم ولی در اون زمان فقط به سلامتی بچه فکر میکردم و به حرفهای دکترم ایمان داشتم. متاسفانه الان که کتابهای مختلف رو برای زایمان دوم میخونم میبینم که حرفهای خانم دکتر اصلا صحیح نبوده و سر بچه بعد از ۴۰ هفته باز هم قادر به عبور از مجرای مادر هست  و معمولا در زایمان اول هرگز بچه تا زمان قبل از تولد داخل لگن قرار نمیگیره! و همه اینها باعث شد که بیشتر به زایمانی که در راه دارم دقت کنم.

بهرصورت شب قبل از زایمان با یکی از دوستانم که اون هم سزارین کرده بود صحبت کردم و اون هم من رو دلداری داد که خیلی راحت خواهد بود و حتی از زایمان طبیعی آسون تر هست و خیلی زود سرپا خواهم بود.

 صبح ساعت ۷ ما راهی بیمارستان شدیم که البته از منزل ما مسافت زیادی فاصله داشت ولی یکی از بهترین جاهایی هست که میشه در قاهره در اون زایمان کرد!. بعد از انجام مراحل اداری و گرفتن اتاق به همراه مادرم و خانواده شوهرم که برای اومدن نوه شون از اسکندریه اومده بودند در اتاق منتظر موندیم و حوالی ساعت ۸ اومدند و من رو برای عمل آماده کردند. وسایل محمود رو هم از ما گرفتند و بعد از پر کردن یک سری فرم من رو به طبقه پایین تر برای عمل جا به جا کردند. در درونم خیلی از اینکه بی هوش باشم و هیچ چیزی حس نکنم و بچه ام رو در اولین لحظه ورودش نبینم ناراحت بودم. از دکتر خواهش کردیم که شوهرم در بدو ورود محمود حضور داشته باشه و ازش فیلم و عکس بگیره. با اینکه میتونستم که اپیدورال استفاده کنم و خودم اون لحظه رو ببینم ولی حاضر نشدم که حس بریدن خودم رو هم تجربه کنم!. نمیدونم، ولی دلم نمیخواست که توی اون اتاق که همه سبز پوشیدن و بوی الکل و دوا میده بیدار باشم پس خوابیدن بهتر بود. من رو به اتاق عمل منتقل کردند و دکترم شروع به شوخی و خنده کرد و از اینکه چرا اسم محمود رو انتخاب کردم و ربطی به رییس جمهورمون داره پرسید؟! در همین حال بود که داروی بیهوشی رو بهم زدند و دیگه چیزی نفهمیدم......

وقتی که چشم باز کردم صدای خنده مادرم و مادر شوهرم که بالای سرم صحبت میکردم رو شنیدم ولی اینقدر گیج بودم که نمیتونستم تمرکز کنم تنها سوالی که میکردم این بود که بچه کجاست و حالش خوبه؟ همه چیزش سالمه؟ بعد از چند دقیقه محمود رو آوردن و روی سینه ام گذاشتن. تا اون لحظه اصلا حس درد رو در وجودم نداشتم و همش به فکر دیدن محمود بودم. پسر کوچولوم رو تر و تمیز روی سینه ام گذاشتند و پرستار سعی میکرد که بمن کمک کنه که بهش شیر بدم ولی من ضعیف تر از این بودم که بجز بوسیدنش کاری انجام بدم. خلاصه بعد از مدت کوتاهی محمود رو بردند و از پدرش هم اجازه خواستند که ختنه اش کنند و شوهرم هم همراه پرستار رفت که حضور داشته باشه. بعد از یکی دو ساعت دو پرستار اومدند و خواستند که بدنم رو بشورن و اتاقم رو قرار بود عوض کنند. تا اون لحظه هیچ حرکت خاصی انجام نداده بودم وقتی تلاش کردم که از جام بلند شم انگار یک بسته سنگ توی شکمم قرار داده باشند از زور درد نمیتونستم سرپا بایستم. با هر تلاشی که بود من رو بردند و شستند و به اتاق جدید انتقال دادند. در فواصل مختلف محمود رو برای شیر دادن پیش من میاوردند ولی در اون زمان محمود از گلوکزی که بهش داده بودند سیر بود (یک اشتباه دیگه که توی بیمارستان ها انجام میشه )و هیچ علاقه ای به خوردن شیر نشون نمیداد. زمانی که برای عوض کردن از من جداش میکردند حس بدی میگرفتم و دلم میخواست که پیشم باشه. هنوز هیچ حس خاصی بهش نداشتم. دلم میخواست بشناسمش ولی در اون وضعیت دردی که من داشتم، فقط لازم بود بخوابم. بیرون اتاق ما تا ساعت ۱۱ هنوز مردم در حال رفت و آمد بودند و انگار نه انگار که اینجا بیمارستان هست. ولی خوب مگه نه اینکه اینجا مصر هست و همه چیزش هم همینطوریه؟!

تمام طول شب از عرق سرد پشتم خیس بود و با درد بسیار شدیدی که داشتم نتونستم بخوابم. بیچاره مادرم همراه من طول شب رو سپری کرد و یکبار نیمه های شب محمود رو خودم خواستم که بازهم سیرش کرده بودند و شیری از من نخورد. روز بعد از ابتدای صبح مادرم از من خواست که بلند شم و راه برم. این بدترین قسمت بعد از زایمان بود. اون درد لعنتی چیزی نبود که بتونی باهاش سرپا بایستی. بهرصورت بلند شدم و هر چند قدمی باید میایستادم با یک سرم بدستم و سرم که گیج میرفت. دکتر ساعت ۷ صبح بهم سر زد و خوشحال شد که دارم راه میرم و قرار شد که باز در طول روز سر بزنه. مسکن ها و آنتی بیوتیکها در سرمم همچنان ادامه داشت. عصر روز دوم برای اولین بار محمود کمی سینه ام رو گرفت که البته هنوز شیری ازش جریان نداشت ولی فقط خیلی کم و هر چقدر هم پرستار سعی کرد که بمن کمک کنه ولی ندونستن زبان در آن زمان و بی تجربه بودن بیشتر کار رو سخت کرد. روز دوم تونستم یک دوش بگیرم و کمی احساس سبکی بکنم. در روز سوم بعد از چک کردن بخیه ها و راضی بودن از وضعیت من لزومی برای موندن در بیمارستان نبود. محمود رو به ما تحویل دادند و راه و رسم عوض کردن و حمام کردن رو هم برامون گفتن. محمود دچار کمی زردی بود که باید در طول چند روز بعدش باز هم چک میشد. من و مامان و شوهرم با یه بچه سه روزه راهی خونه شدیم بدون اینکه بدونیم چه روزهای سخت تری در راهه.

از زمان رسیدن ما به خونه که مصادف بود با یک طوفان شدید شن محمود از شیر خوردن دست کشید و هر کاری کردیم که بتونم سینه ام رو بگیره، نشد که نشد. اون شب یکی از بلندترین شبهای ما بود. هیچ کس که نتونست چشم بهم بزاره من که سینه هام از شدت پر شدن شیر درد داشت و یک زخم عمیق هم در شکم داشتم و محمودی که نمیدونستیم چطوری سیرش کنیم! به موبایل دکتر اطفال که توی بیمارستان ما رو راهنمایی کرده بود زنگ زدم پیشنهاد داد که بهش محلول گیاهی بدم و فردای اون روز محمود رو ببریم که ببینه. ولی اون داروی گیاهی که بچه کوچولوی ما رو سیر نمیکرد! بهرصورت وقتی فردای اون روز دکتر، محمود رو دید پیشنهاد داد که من شیرم رو بدوشم و با شیشه بهش بدم و تلاش کنم که ما بین این قضایا سینه ام رو بگیره. یک اشتباه دیگه نتیجه گوش کردن به حرف دکتر و اعتماد داشتن بیش از حد به دکتر جماعت! بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم، ولی مدت سه ماه طول کشید تا بالاخره محمود شروع به خوردن شیر من کرد، ولی در این راه، هم بنده خیلی اذیت شدم با سینه های زخم و دردناک، هم محمود خیلی ضعیف شد. ولی با مطالعه و عوض کردن دکتر و همراهی مادرم و شوهرم تونستم این قسمت از وظیفه ام رو نسبت به محمود درست انجام بدم. لااقل همیشه از این موضوع راضی خواهم بود.

بخیه های من خود به خود از بین رفتند (در گوشت حل شدند! نمیدونم بهش چی میگن در فارسی!) و جراحت عمل هم بعد از شش هفته اول کمتر شد البته فقط از ظاهر ولی تا ماههای بعد هم هیچ حسی در ناحیه عمل نداشتم و اگه حرکت سریعی انجام میدادم میشد حس کرد که هنوز زخمی در درونم وجود داره. معمولا سفارش میشه که شش ماه اول بعد از سزارین رو حرکتی در ناحیه شکم انجام ندین چون هنوز بدن از درون زخم دار هست و ممکنه که بخیه ها پاره بشه. بهرصورت با اینکه در اون زمان قسم خورده بودم که دیگه بچه دار نشم چون اون درد قابل تحمل نبود، قسم خود بخود شکسته شد و برادر محمود بزودی به جمع ما خواهد پیوست!

 

 

در دو ماه آینده منتظرداستان زایمان دومم باشید که فکر کنم خیلی متفاوت تر از اولی خواهد بود. به امید خدا.

 

ممنون از مامان محمودعزیز برای فرستادن  این خاطرۀ قشنگ و  همینطور در میان گذاشتن تجربه شون در مورد  شیر دادن و برخورد با سختیهای  بعد از زایمان.  انشاءالله که داداشی محمودی هم به  سلامتی و خوشی تا دو ماه دیگه به دنیا می یاد و تجربۀ به دنیا آودرن  این داداشی کوچولو هم زینت بخش این صفحه میشه. برای مامان محمود آرزوی سلامتی و  خوشی  و یک زایمان دوم  راحت و خوب و کم دردسر میکنیم.  


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.