تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد آرینا کوچولو- تیر 88- قسمت دوم و پایانی

 

،بلاخره ساک خودم و بچه رو که مدتها بود حاضر کرده بودم رو گذاشتیم توی ماشین و خودمون با پاي خودمون ساعت هفت شب روز بیست و يک جون رفتیم بیمارستان.اونجا به من يک ژل تزریق کردن و يک بالون کوچک داخل واژنم گذاشتن که باعث شروع انقباض ها بشه.اون شب تا صبح درد داشتم.انقباض هايی که از یک ربع یک بار به پنج دقیقه یک بار رسيده بودن و هر دفعه شدت شون هم بیشتر می شد.چندین بار هم رفتم زیر مانیتور که باعث می شد نتونم تا صبح بخوابم.ساعت شش صبح دوباره یک ژل به من تزریق کردن و این دفعه شدت انقباضات بیشتر و بیشتر می شد.انگار دردهاي واقعی زایمان شروع شده بودن،با خودم گفتم اگه دردها همینجور بمونن که قابل تحمل اند و نیازي به اپیدورال ندارم.دلم می خواست طبیعی زایمان کنم،بدون هیچ آمپول بي حسی.اما دو تا علت باعث شد که برخلاف میلم تن به تزریق اپیدورال بدم،اولی که خيلی هم برام مهم بود این بود که به مادرم قول داده بودم درد زیاد نکشم و اپيدورال رو تزريق کنم.چون نتونسته بود بیاد پيشم خیلي سختش بود و دلش می خواست حداقل زایمان راحتي داشته باشم،به قول خودش اینجوري خيالش راحت تر بود.دلیل دوم این بود که چون دو شب بود نخوابیده بودم،فکر کردم اگر اپیدورال بزنم شاید بتونم چرتی بزنم و جبران خستگی هام رو بکنم تا شب رو به خوبي بتونم از بچه ام مراقبت کنم.

توی این فاصله دردها به اوج خودشون رسيده بودن.همسرم پيشم بود،حضورش بهم آرامش می داد.پرستار مدام میومدن سر می زدن و چک می کرد و من هنوز چهار سانت دایلت شده بودم.دکترم اومد و کيسه آبم رو پاره کرد.بعد از اون بود که دردهای واقعی اومدن سراغم.امانم رو بريده بودن. پرستار رو صدا کردم و گفتم اپیدورال مي خوام،حالا مگه دکتر بیهوشی میومد! پرستاره می گفت چندبار باهاش تماس گرفته تو راهه داره میاد.خلاصه چاره ای نبود جز صبر و تحمل.توی این فاصله دکترم اومد باز چک کرد و گفت زودتر از پنج عصر زایمان نمی کنم،حالا ساعت 10.30 صبح بود.خلاصه اگه تا حالا مردد بودم برای زدن اپیدورال الان دیگه مطمئن بودم که مي خوام.چون فکرش رو کردم اگه بخوام تا 5 عصر همینجوری درد بکشم میمیرم.نه فقط از درد،که از شدت خستگی.

بلاخره دکتر بیهوشي ساعت 11.30 اومد.چقدر این تزریق کردنش مکافات داشت،درد نداشت اما اندازه یک عمل جراحی آماده کردن و دردسر داشت.توی فاصله یکی از انقباضات آمپول رو تزريق کردن.من همیشه از امکان فلج شدنش مي ترسيدم و وقتی دکتر ازم خواست انگشت های پا و زانو هام رو تکون بدم و دیدم می تونم تکونشون بدم،خیالم راحت شد.پنج دقیقه بعد هم اثر کرد و انگار آبی بود که روی آتش می ریختن.دنیای دیگه بود برام،نه خبري از درد بود و نه از خستگی.باز اومدن و چک کردن همون چهار سانت بود.دیگه برام مهم نبود زایمانم پنج عصر باشه يا دیرتر چون دیگه دردی رو حس نمی کردم.توی این فاصله برام ناهار آوردن،داشتم ضعف می کردم از گشنگي اما خب فقط اجازه داشتم سوپ بخورم.

حدودای ساعت دو بود که پرستار اومد و چک کرد،هيچ تغییری غیر از اینکه بچه يک کمی پایین تر اومده بود ايجاد نشد بود.زنگ زد به دکترم و اونم دستور تزريق یک داروئی رو داد که اسمش رو نمی دونم اما باعث پیشرفت زايمان می شه.من رو برده بودن توی يک اتاقی که رو به روي اتاق زایمان بود،همسرم رفته بود توی اتاق خودمون چند تا آب نبات بیاره براي من.دو دقیقه ای می شد که اون دارو رو تزریق کرده بودن که حس کردم دردهایی حس می کنم.دکتر بیهوشی بهم یک دکمه از اون همه سیمی که بهم وصل بود رو نشون داده بود که اگه دردی رو حس کردم اون رو فشار بدم،انگار اون دوز اپیدورال رو اضافه می کرد.دکمه رو فشار دادم و منتظر شدم اما هيچ اثری نکرد.از شدت درد همینجور به خودم می پیچیدم.سه بار دیگه دکمه رو فشار دادم و هر سه بار بی فايده.حالا هیچکی پیشم نبود،زنگ هم دم دستم نبود بخوام زنگ بزنم و پرستاره رو خبر کنم.اينقدر داد زدم و کمک خواستم تا پرستاره اومد.گفتم احساس می کنم باید فشار بدم.وقتی چک کرد گفت دختر تو باید زایمان کنی! همینجوری که داشت منو آماده مي کرد ببره اتاق زایمان گفت تا می توني فشار بده.خدای من،یعنی تا دیدن فرشته کوچولوی من چيزی نمونده بود.زنگ زد دکترم بیاد،مگه باورش می شد به این زودی من بخوام زایمان کنم.فکر کرد پرستاره شوخی اش گرفته! توی این هیر و ویر همسرم هم نبود،به پرستاره گفتم خبرش کنین،پرسید اتاق تون شماره چنده؟ گفتم نمی دونم! خلاصه هرجوری بود پيداش کردن و اومد.دکترم هم سریع خودش رو رسوند،کف کرده بود.در کمتر از بیست دقیقه دارو روی من اثر کرده بود و از چهار سانت رسیده بودم به ده سانت.

هرچی توان داشتم و انرژی جمع کرده بودم رو بکار بردم برای فشار دادن.یک فشار و دو فشار،دکتر می گفت سرش رو داره می بینه.چه سر پر موئی هم داره...باز یک نفس عمیق و یک فشار دیگه،همسرم گفت دارم سرش رو می بینم.دکتره دستم رو برد گذاشت روی سرش،می دونستم یا يک فشار دیگه مياد بیرون.یک فشار طولانی دادم اینبار و دخترک زیبای ما آرینا،بلاخره بعد از ماه ها انتظار در ساعت 14.46 روز 22 جون برابر با 1 تیر به دنیا اومد.وزنش 3.910 و قدش هم 54.5 بود.گذاشتش رو سینه ام،با اون دهن کوچولوش داشت دنبال سینه ام مي گشت.مدام دستهای کوچولوش رو می بوسیدم.قابل توصيف نیست اون لحظه...باورم نمی شد این از درون من اومده. از خدا خواستم که تجربه کردن اين لحظات رو از هیچ زنی دریغ نکنه.

ازم گرفتن بردنش براي چکاپ.توي این مدت منم چهارتا بخیه خوردم که درد داشت ولی قابل تحمل بود.باز آوردنش گذاشتنش رو سینه ام و بردنمون اتاق خودمون.پرستاره اومد و طریقه شیردادن رو یادم داد.شیرش دادم و گرفت خوابید.شب هم فقط برای عوض کردن پوشک و شير دادن بیدارش مي کردم،وگرنه همه اش خواب بود.اينقدر بچه آروم و ساکتی بود که دیگه از دستش شاکی شده بودم چرا اینقدر زياد می خوابه!

لپ تاپ و وبکم رو برده بودیم بیمارستان،اینجوری خانواده هامون آرینا رو نیم ساعت بعد از تولد تونستن ببینن.پنج روز رو بیمارستان موندبم و بعدش اومدیم خونه.آرینا امروز 22 روزه است و هنوزم یک بچه آروم،خدا رو شکر.منم با کمک یک پرستار که میاد خونه و راهنمائی های مامانم بچه داری رو خوب بلد شدم و خدا رو شکر تا حالا مشکلی نداشتیم.

از اینکه اين وقت گذاشتید و داستان زايمان رو خوندید ممنونم.برای مامان هاي منتظر آرزوی سلامتي و زایمان راحتي رو می کنم.

این هم عکس دخترک من

عکس شمارۀ 1

عکش شمارۀ 2

پایان

 

با تشکر از مامان آرینا کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن ما در این تجرلۀ قشنگ.

 

پی نوشت: از اونجا که ظاهراً از سایت تینی پیک برای آپلود عکس نمیشه استفاده کرد،  میخواستم بپرسم که آیا سایت دیگه ای وجود داره که مثل این سایت کدی در اختیار قرار بده که با درج اون کد بشه عکس رو داخل وبلاگ قرار داد؟ من از سایت دیگه ای برای آپلود عکسهای بالا استفاده کردم و ظاهراً اون سایت همچین امکانی رو نداره.

 

پی نوشت دوم: باران کوچولوی نسرین روز بیست و پنج تیر، نی‏نی کوچولوی مهشید، بیست و ششم خرداد، و درسا کوچولوی پرستو ، اردیبهشت ماه به دنیا اومدند. تبریک میگم به این مادرای عزیز  و برای خودشون و کوچولوشون آرزوی سلامتی میکنم. از تاخیرم هم بابت اعلام این خبرها هم عذر میخوام. امیدوارم خبر تولد دیگه ای رو جا ننداخته باشم

پی نوشت سوم: سارینا کوچولوی غزال جون هم روز ۱۰ تیر به دنیا اومدند.  ضمن تبریک دوباره به غزال، ممنون از اطلاع رسانی در این مورد

 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آرینا کوچولو- تیر 88- قسمت اول

سلام

اجازه بدید همین اول تشکر کنم از وبلاگ خوبتون که واقعا باعث شد با خوندن قصه زایمان ديگران،من با آمادگی و آگاهی کامل به انتظار زایمان بنشینم و ترسم از زايمان بریزه و همین باعث شد که زایمان نسبتا راحتي داشته باشم.

بگذارید از چگونه باردار شدنم بنویسم که خودش يک داستان است.

من و همسرم تقریبا دو سال پیش تصمیم به بچه دار شدن گرفتيم،اما با انجام آزمايش های لازمه فهمیدیم که جور هندوستان رو بايد بکشيم تا بتونیم بچه دار بشیم! همسرم از لحاظ تعداد و کیفیت، اسپرم هاش مشکل داشت و دکتر تنها راهي که جلوی پای ما گذاشت لقاح مصنوعی بود.قرار شد اول سه بار آی یو آی کنیم و اگه موفقیت آميز نبود،میکرواینجکشن رو امتحان کنيم.یک توضيح اضافه براي کساني که نمی دونند فرق اين  دو تا چیه بدم که در روش آي یو آی اسپرم های مرد رو بعد ازدستچین شدن و شستشو به وسیله یک سرنگ باريک و بلند وارد رحم می کنند و در واقع لقاح داخل رحم صورت ميگیره،اما در روش ميکرو، اسپرم رو به وسیله یک سوزن باريک به تخمک تزریق می کنن و لقاح در محیط آزمایشگاه صورت می گیره.

خلاصه بعد از کلی آزمایش از من و همسرم،ما آماده شدیم براي آی يو آی که متاسفانه دفعه اول منفی شد و ما که ديدیم اینجوری هم پول و هم وقتمون رو تلف می کنیم،به همین یک دفعه بسنده کردیم و از دکتر خواستيم همون روش میکرو رو انجام بدیم.

روز 22 آگوست 2008 من تخمک کِشی داشتم و از هشت تا تخمکي که داشتم شش تای آنها جنین شدند.که سه تاشون کیفیتشون خوب بود.یکی از اونا رو برام انتقال دادن و دو تای دیگه رو در فریزر گذاشتن.

دو هفته پر التهاب رو باید پشت سر می گذاشتيم تا آزمایش می دادم و معلوم مي شد من حامله ام یا نه.تموم دو هفته رو مرخصی گرفتم و نشستم خونه به استراحت کردن.زمان نمی گذشت،هر دقيقه اين دو هفته برام به اندازه یک سال گذشت،تا اینکه روز آزمایش رسید و نتیجه منفي رو دادن دستمون.دنیا رو سرم خراب شده بود،هزار تا فکر جورواجور که اگه هیچ وقت نشه چی و...

اما به روی خودم نمياوردم،دلم نمی خواست همسرم احساس گناه بکنه يا عذاب وجدان داشته باشه.توکل کردم به خدا و همه چی رو به دست خودش سپردم.بعد از یک ماه استراحت قرار شد اون دوتا جنیني رو که داخل فریزر داشتم رو برام انتقال بدن.اينبار اما به خودم حتی يک سر سوزن هم امیدواری ندادم.از همون اول خودم رو برای نتيجه منفی آماده کردم.

بلاخره روز موعود رسيد،2 اکتبر 2008 دو تا اسکیموهای منو(این اسمي بود که همسرم به جنین های فریز شده مون داده بود)به داخل رحمم انتقال دادن.هیچ تصميم استراحت نداشتم،فقط چون خورده بودم به تعطيلات آخر هفته،شنبه و يکشنبه رو خونه موندم و دوشنبه رفتم سرکار.همه کارهای روزمره ام رو انجام مي دادم و استراحت که هيچ،اونقدر خودم رو زدم به بی خیالی که اصلا انگار نه انگار من قراره باردار بشم.

دو هفته خيلی زودتر از اونچه که فکرش رو مي کردم گذشت.برعکس دو هفته دفعه قبل.روز قبل از اینکه برم آزمایش بدم،صبحش که داشتم می رفتم سرکار آدامس می خوردم که یک حالتی بهم دست داد،حالت تهوع و اصلا حالم از آدامس به هم مي خورد.از سرکار که برگشتم خونه گفتم بگذار برم يه بي بی چک بگیرم.همسرم اصرار که نرو،اين همه صبر کردی يک روز دیگه رو هم صبر کن...اما من واقعا کاسه صبرم لبریز بود.رفتم و بي بی چک رو گرفتم.هرگز اون لحظه از یادم نمیره،بی بي چک من در 20 ثانیه رنگ گرفت و اونقدر پر رنگ بود که دیگه جاي شکی باقي نمی گذاشت.

اون روز دوتامون بارها رو بارها با ناباوري زل می زدیم به بی بی چک و دل توی دلمون نبود تا نتیجه آزمايش رو بگیریم.

فرداي اون روز وقتي پشت تلفن تبریک خانوم آزمایشگاهی رو شنیدم از شادی در پوست خودم نمي گنجیدم.خدای من،من باردار بودم،اونم با بتای خیلی بالا یعنی 862.يعنی ممکن بود من دو قلو باردار باشم! قرار شد آزمایش خون رو سه بار تکرار کنم و اگه بتا خوب بالا می رفت بعدش سه هفته منتظر بمونم تا روز سونوگرافی...خوشبختانه بتای من در هر سه بار خيلی خوب بالا می رفت و بلاخره روز سونو رسید.یکی از بهترین روزهای عمرم،روزی که یک نقطه کوچک رو روی مانیتور مي دیدم که قلب داشت،یک قلب تپنده در درون من، که خبر از زندگی و از معجزه می داد.و اینکه بلاخره معلوم شد ما يه دونه نی نی داریم.راستش از این بابت خوشحال بودم،اگه دوتا بودن هم نگران سلامتی شون بودم و هم اینکه من دست تنها و بی تجربه اونم توی غربت چطوری می تونم دو تا بچه رو بزرگ کنم.خدا رو شکرگزار بوديم بابت همین یکي و از خودش سلامتي اش رو می خواستيم.

ديگه ماه هاي بارداری رو با عشق پشت سر مي گذاشتم.خدا رو شکر بارداری نسبتا راحتی داشتم،ویار آنچنانی نداشتم،فقط به بعضی از بوها حساس بودم که اونم با پایان سه ماهگی تموم شد.گرچه اگر هم اذیت می شدم اصلا برام مهم نبود،بچه من به قولی یک گُلدن بی بی بود و معلومه اذیت هاش هم زیبا...

کم کم به ماه های آخر مي رسيدم.کارم هر روز شده بود توی سایت ها رو گشتن،و کتاب خوندن در مورد زایمان.من قصدم از همون اول زايمان طبیعی بود و البته اینجا هم تا زمانی که برای خودت یا بچه مشکلي پیش نیاد هيچ وقت سزارين نمی کنن.

توی این مدت براي مامانم دعوت نامه فرستادم اما متاسفانه بهش ويزا ندادن و برای زایمان و بچه داری حسابی دست تنها و بي تجربه بودم.

تا هفته 35 رفتم سرکار.اگه سنگين نمی شدم واقعا دلم نمی خواست زود کارم رو ول کنم.ورم نداشتم،اما چون برای میکرو هورمونهای زياد استفاده کرده بودم اضافه وزن زیادی داشتم و شکمم هم بی نهایت بزرگ شده بود،طوری که همه همکارام می گفتن حتما دوقلواند و اون یکی قل هم توی شکمت هستش!

تاریخ زایمان من رو بیست جون یعني سی و یک خرداد تخمين زده بودن.آخرين باري که رفتم سونو دکتر وزن بچه رو 3.800 حساب کرد و این در حالی بود که من دو هفته دیگه هم از وقتم مونده بود.دکتر می گفت اگه وزن بچه بره بالای 4 کیلو احتمالا سزارینم مي کنه.و من اصلا دلم نمي خواست اینجوري بشه اصرار کردم که می خوام هرطور بشه طبیعی رو امتحان کنم.هفته بعد بازم رفتم سونو و خوشبختانه وزن بچه همون زیر 4 کیلو مونده بود.قرار شد تا روز بيستم منتظر بمونم و اگر خبری نشد روز بیست و یکم برم بيمارستان و بستری بشم.

بیستم هم گذشت و خبری نشد...

 

 

ادامه دارد

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت سوم و پایانی)

... 

چند تا نرس و دکتر اومدن و زیر اندازم رو گرفتن و از طرف راست که به پهلوی چپ پرتم کردن... خیلی وضعیت بدی بود...گفتن ببخشید اما چاره ای نیس..ضربان بچه باید پیدا بشه. خلاصه با این کار دوباره دیدم گرومپ گرومپ پیدا شد...خیالم راحت شد..همه دکترا اومده بودن..چراغا روشن شد و نفهمیدم کی خواهرم رو بیرون کرده بودن...بهم اکسیژن دادن..اولش احساس خفگی داشتم باهاش..اما بعدش خوب بود. دکتر خیلی ماهری بالا سرم بود...از اینکه هدایتم میکردم لذت میبردم وفقط سرمو به نشانه تایید تکون میدادم. میگفت با هر انقباض نفس رو حبس کن و تا 3 بار زور بزن. اگه اون میگفت تا 10 بشمر و زور بزن من دلم میخواست تا 15 بشمرم که زودتر تموم شه. همه تیم کفشون بریده بود که من نه داد میزنم و نه فریاد و فقط به حرف دکتر گوش میکنم و خوب زور میزنم. نمیدونم شاید از ترس جونم هم بود که دلم میخواست بچه زود بیاد. آقای پدر میگفت من فکر میکردم که یه بلایی داره سرخودت میاد که اصلا صدات در نمیاد...فکر میکردم اگه بخوام داد بزنم انرژی ایمو واسه زور زدن از دست میدم...ضمن اینکه اصلا به نظرم جیغ و داد و قال نداشت. فقط تمرکز میخواست...چون این قسمتش از همه جاش آسونتر بود. وقتی هم که انقباضی نبود حسابی میشد استراحت کرد و نفس گرفت. فقط صدای دکترا رو میشنیدم که به آقای پدر میگفتن این خانومت چقدر محکم و قویه...هی تشویقم میکردن واسه زور زدن. و من فکر میکردم که دارن الکی میگن که دل منو خوش کنن. وسط کار دکتر گفت مثانه ات خیلی پره و داره فشار میاره...باید سوند بزنیم...راضی هستی!؟ یه نگاهی به صورت آقای پدر کردم و دیدم که اون میگه آره بکن...خلاصه تجربه سوند هم چشیدم...هیچ درد یا ناراحتی نداشت. حالا وسط سوند دردم هم گرفته بود...نمیدونستم چیکار باید بکنم...اونا از اون طرف مثانه ام رو تخلیه میکردن..منم از این طرف زور میزدم.

هر از گاهی به صورت پدر نگاه میکردم و میگفت آفرین...من دارم موهاشو میبینم...یه ذره دیگه....یه لحظه عجیبی بود...انگار احساس میکردم که بچه همین لبه...با زور آخر یه دفه آهی کشیدم و یه چیزی با یه عالمه آب ازم خارج شد. فقط صدای گریه اشو میشنیدم و صورت آقای پدر رو میدیدم که داره اشک میریزه و میگه چقدر خوشگله. سریع بند نافشو گرفتن و به پدر گفتن که بیا اینجا رو ببر. بعدش سریع بچه رو بردن واسه چکاپ و خیلی سریع چون ما پکیج وایا کورد (خون بند ناف) رو گرفته بودیم مشغول شدن که خون ناف رو بگیرن. بعد از اون دکتر بهم گفت یه زور کوچولو بزن واسه جفت...خلاصه جفت هم اومد و گفتم که میخوام ببینم...بهم نشون دادن..صورتی بود. بعد هم مشغول بخیه زدن شدن. که برخلاف تصورم اصلا دردی نداشت...فقط میگفت وقتی امپول بیحسی رو میزنم باید یه کم بسوزی که نشونه اینه که داره اثر میکنه..همینطور هم بود اما دردی نداشت.

بعد از زایمان انگار همه دردا رفته بود.احساس سبکی و یه جور غرور میکردم... از اینکه تونسته بودم کاری که دوست دارم رو انجام بدم...از اینکه به همه کسایی که بهم گفته بودن حتما اپیدورال بگیر وگرنه زیرش میزایی...!! از اینکه جلوی کسایی که حتی یکبار هم نزاییده بودن اما میگفتن زایمان دردناکه...جلوی همه و همه سربلند بودم..و از همه مهمتر جلوی همسر و دخترم...قشنگترین لحظه زندگیم بود...لحظه ای یه چیزی از بدنم کنده شد...و از خون و گوشتم بود. همه بهم تبریک میگفتن...به اقای پدر هم همینطور. دکترا همچنان باورشون نمیشد. حتی قبل از زایمان هم بهم گفته بودن که شاید مجبور بشیم آخرش از ساکشن استفاده کنیم و بچه رو بکشیم بیرون. اما خدارو شکر احتیاجی به هیچ کدوم از این کارا نشد.پدر خبر تولد رو به ایران داد...به مامانش...و مامان خودم هم که هر چند وقت یه دفه زنگ میزد و از روند میپیرسید...تا اینکه دختر ما به وقت ایران تقریبا 6:30 صبح بود که دنیا اومد. دیگه تا فرداییش به خاطر تلفن ها و تبریکات استراحت نداشتیم.

بعد از زایمان هم به اتاق ریکاوری رفتیم که برای همراه هم تخت گذاشته بود...همه چیز خوشگل و شیک بود..انگار هتل بود نه بیمارستان. دختر کوچولو با باباش رفت که معاینه آپگار بشه و من رفتم تو اتاق...تنها چیزی که نداشتم خواب بود...اما داشتم از گشنگی میمردم...فقط میخواستم یه چیزی بخورم. از ذوقم 1-2 اول که تو بیمارستان بودیم رو هم نه خوب خوردم نه خوب خوابیدم....تجربه فوق العاده شیرینی بود. از بیمارستانم..ار دکترا از سرویس دهی خلاصه همه و همه راضی بودم...نه بخیه هام اذیت کرد نه دخترم زردی داشت نه مشکل دفع داشتم...نه خونریزی...ایشالله که این خاطره شیرین نصیب همه بشه.

عکس۱

عکس 2

پایان

 

 

با تشکر از مامی عزیز، مامان نلی کوچولو که اجازۀ ثبت این خاطرۀ قشنگ تولد رو در این وبلاگ دادند. براشون آرزوی سلامتی و خوشی و بهروزی میکنیم.

 

 


[ ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.