زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت دوم)

 ماشالله دخترم اینقدر همه چیزش سر موقع بود که اصلا هیچ استرسی به ما وارد نشد..حتی گذاشت باباش خواب شبش رو هم بکنه و نصفه شب مارو به بیمارستان نکشوند. خلاصه پدر گفت حالا دردت چه جوری هست..؟! اجازه ریش تراشیدن و دوش گرفتن دارم یا نه؟؟! گفتم آره فقط زود باش. بعد که اومد بیرون گفت اگه دردت زیاد نیس میشه من یه کافی هم بخورم؟! گفتم آره. به منم گفت بیا صبحانه بخور اما من میدونستم که نباید چیزی بخورم. تنها چیزی که به ذهنم رسید  این بود که آب ممکنه ضرری نداشته باشه و فقط چند قلپ اب خوردم. خیلی آروم وسایلم رو برداشتم و فقط به خواهرم گفتم که ما فعلا داریم میریم بیمارستان. باورش نمیشد و میگفت دردت شروع شده!؟ میخوای من بیام..!؟ اما اون لحظه اصلا دلم نمیخواست کسی بیاد. گفتم حالا یه کم وایسا دوباره آقای پدر میاد دنبالت. ما راه افتادیم و  وسط راه دوباره پدر میپرسید که دردت چه جوریه؟! چون پول نقد همرامون نیس میشه سر راه از بانک پول بگیریم یا نه..!! گفتم آره .. خلاصه پول هم گرفتیم. یه کم که رفتیم دوباره پدر ازم پرسید ببین بنزین هم نداریم..میشه پمپ بنزینی هم وایسیم؟! گفتم نه دیگه..اگه واقعا میرسه بیخیال شو که دیگه نمیتونم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم.

 خانومه ازم پرسید که دردها چن وقت به چند وقت هستن..اصلا نمیدونستم...چون انگار متغیر بود و حوصله ساعت نگاه کردن هم نداشتم. گفتم فکر کنم 5 دقیقه به 5 دقیقه. خلاصه کارهای رجیستریشن رو انجام دادیم و اول بردنم تو یه اتاق که یه نرس اومد و گفت که باید نمونه ادرار بدی و چکم هم کرد و گفت که 4 سانت دایلت شدی. بهم از این دستگاههایی که انقباض و ضربان قلب بچه رو نشون میده وصل کرد و رفت بیرون. همون لحظه احساس کردم که فشارم داره می افته پایین و کم مونده غش کنم. به اقای پدر گفتم که برو ازشون یه شکلاتی، آبی، آبنباتی چیزی بگیر..اما بهش ندادن. گفتن هیچی نمیتونم بخورم. حتی آب..!! نرس دوباره اومد و تا داشت به مونیتور نگاه میکرد من یه دفه گفتم که احساس میکنم دارم میارم بالا...!! اونم سریع یه تشت درآورد و تا داد دستم من هر چی ته مونده دلم بود با اسید معده ام رو بالا آوردم. خانومه گفت طبیعیه. خلاصه بعدش مارو برد تو اتاق لیبر (زایمان) و بهم گان دادن و کم کم بهم کلی سیم و خرت و پرت وصل کردن. دیگه میتونستم مرتب ضربان قلب دخترم رو بشنوم. حتی وقتی تکون میخورد معلوم بود چون خش خش میکرد.

دیگه رو تخت زایمان بودم، باورم نمیشد که موقعش شده. یه دفه دیدم دکترم با یه اکیپ دکتر دیگه اومدن تو اتاق. وقتی میدیدمش آروم میشدم. نمیدونم چرا دکترها رو که نگاه میکردم احساس آرامش میکردم. همشون باهام شوخی میکردن. نرسی هم که مسئول بود که مرتب ضربان قلب بچه و کانترکشن های منو چک کنه یه خانوم سیاهی بود که فقط به آدم آرامش میداد. ازم میپرسیدن که میخوام از مسکن یا اپیدورال استفاده کنم یا نه. گفتم نه...باورشون نمیشد و فکر میکنم ته دلشون بهم میخندیدن. لحظه به لحظه چک میشدم و تا ظهر نزدیک به 6 سانت رفته بودم که دکترم میگفت خیلی لیبر اکتیوی داری. اول فکر کردم شاید تو سرم چیزی ریختن که اینقدر زود دارم دایلت میشم اما دکتر گفت نه. از اون طرف خواهرم هی زنگ میزد که بگو یکی بیاد دنبالم وگرنه من تاکسی میگیرم ومیام. اقای پدر گفت بزار من زودتر برم که یه وقت اینجور نشه که تو بخوای بزای و من نباشم. خلاصه اون رفت. در غیاب اون متخصص بیهوشی که یه اقای پیری بود اومد.

متخصص اومده بود که ازم رضایت بگیره واسه ایپدورال..بهش گفتم که من نمیخوام. گفت اشکالی نداره این فقط واسه اینه که اگه یه موقع احتیاج شد تو اون لحظه نخوایم بهت توضیح بدیم و امضا بگیریم. امضا رو دادم اما مطمئن بودم که مگر در مورد اورژانسی ازش استفاده نمیکنم. تو این مدت تنها چیزی که اجازه داشتم بخورم آلاسکا و خورده های یخ بود...نمیدونم چرا یخ میتونستم بخورم اما آب نه..!!

طرفای 2:30 بود که خواهرم و پدر تشریف آوردن...کم کم دردا شدیدتر میشد. اول صبح که رسیده بودم از نرس پرسیده بودم که دردا اون اواخر چه جوری میشه...یعنی از این بیشتره؟! بهم گفت نه...فقط فشار بیشتری احساس میکنی. راست هم میگفت. درد همون درد بود فقط طولانی تر و با فشار بیشتر. شاید جا انداختن کتف در رفته دردش بیشتر از زایمان باشه. به نظر من درد زایمان بیشتر زور و فشار هست تا درد واقعی، حداقل برای من اینطور بود.

دیگه داشتم یه کم از دردا خسته میشدم که نرس گفت میتونیم یه کم بهت مسکن بدیم که خوابت ببره..خیلی خوشحال شدم. گفتم بده...اما آقای پدر یه نگاهی بهم کرد و با نگاش میگفت نه...گفت مگه نمیخواستی طبیعی باشه!؟ گفتم این فقط یه مسکن کوچولویه...و طوری نمیشه. خلاصه مسکن رو گرفتم. عین معتاد ها آدم رو خمار میکرد...کانترکشن های کوچیک رو نمیفهمیدم اما اون بزرگا که میرفت رو 80- 100 % رو حس میکردم. اما حس خوبی بهم داد..چون یه کم هم خوابیدم و انرژِی گرفته بودم. آخه همش به خواهرم میگفتم ببین هر وقت بچه اومد به من کاری نداشته باشید ها...!!! من میخوام بخوابم..اونم که میدونست با اومدن بچه من همه چیز یادم میره میگفت باشه تو نگران نباش..تو بخواب ما حواسمون بهش هست.

 ساعت میگذشت و من فقط به خواهرم میگفتم که با هر دردی به دستگاه نگاه کنه تا شدت فشار رو برام بخونه...گاهی دردا با وجودی که 80% بود اما دردناک میشد. صبح دکترا هر کدوم برام حدس زده بودن که کی زایمان میشه..یکی گفته بود 4 یکی 6 یکی 7...اما حدس هیچ کدوم درست در نیومد. ساعت 6 هم گذشت..دکتر خودم گفت که داره میره اما واسه زایمان پیجش میکنن و میاد. اینقدر دکترای خوب بالا سرم بودن که با وجودی که دوس داشتم دکتر خودم هم باشه اما واسم خیلی مهم نبود.

طرفای 6-7 بود که توی یکی از معاینه ها کیسه آبم ترکید...عین بادکنک بود...یه عالمه آب اومد بیرون. دیگه باید سریعتر دایلت میشدم. مرتب چک میشدم و تا مرز 8-10 سانت رفته بودم. گفتم من میخوام جیش کنم...نرس یه تشت گذاشت زیرم..اما هر کاری میکردم نمیتونستم جیش کنم. تشت رو برداشت. دیگه ساعت 8 بود که دیدم داره طاقت فرسا میشه و دلم میخواد زور بزنم...یه کانترکشن رو همینجوری رد کردم...به خواهرم گفتم بدو نرس رو خبر کن که بچه داره میاد...صدای قلب بچه یهو رفت و نگران شدیم. نرس اومد و دستگاه رو چک کرد...گفت فقط زور نزن...اما نمیشد..دلم میخواست زور بزنم....یهو دیدم همه بیسیم به دست دارن همدیگر رو صدا میکنن که وضعیت اضطراریه...تو اون حال فقط فکر میکردم که نکنه حالا که اینهمه درد کشیدم بخوام سزارین بشم...

ادامه دارد

 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت اول)

 روز جمعه 29 می بود که وقت دکتر داشتم. دل تو دلم نبود که دکتر بگه دیگه باید با اینداکشن بیاریمش بیرون. آخه دقیق 41 هفته ام تموم میشد. روز قبلش هم با دوستامون رفته بودیم دیزنی. خیلی راه رفته بودیم. وقتی رفته بودم دستشویی یه لکه خیلی کوچولوی صورتی دیدم...یه کم نگران شده بودم..به باباش گفتم..حالا با این دوستامون هم رودربایستی داشتیم چون اولین بار بود که من میدیدمشون..دیزنی هم بهمون دور بود نمیشد به همین راحتی برگردیم. خلاصه شانس آوردیم که بارون شد و مجبور شدیم که برگردیم. بعد گفتیم که شام بیاین پیش ما. خلاصه پیتزا گرفتیم و اومدیم خونه...دوباره چک کردم اما خبری از لکه نبود. اما ته دلم خوشحال بودم. چون خونده بودم که نمایش خونی نشانه خوبیه و زایمان نزدیکه. خلاصه تا جمعه شد و رفتیم دکتر. بهش گفتم که این اتفاق افتاده. گفت بزار یه معاینه کنیم. دکتر گفت که 1-2 سانت دایلت شدی و گفت که سر بچه رو احساس کرده و بچه حسابی پایینه. خیلی خوشحال بودم اما از طرفی هم چون دلم نمیخواست آخر ماه یعنی 30 و 31 می دنیا بیاد هی میگفتم خدا کنه این دوروز هم بگذره و اول جون یا همون دوم که وقت خودش بود دنیا بیاد. خواهرم هم جمعه شب میومد.

 

روز جمعه بعد از معاینه مرتب لکه خونی داشتم...یه سری ترشحات هم داشتم. کارم شده بود این که هی برم چک کنم. خیلی هم منتظر درد بودم اما انگار خبری نبود. تا شب شد و رفتیم فرودگاه.خواهرم رو آوردیم خونه. کمی با سوغاتی ها مشغول بودم اما همش فکر جای دیگه بود...هر از گاهی یه چیزای عجیب غریبی تو دستشویی میدیدم...اقای پدر رو صدا میکردم و اونم میگفت اگه نگرانی میخوای بریم دکتر..گفتم نه..اگه بریم دوباره پسمون میفرستن چون هنوز دردی نیومده. خلاصه گذشت و شنبه شد.

شنبه صبحش جایی نرفتیم..با مامانم چت کردیم و خبری نبود...اما دیگه احساس میکردم که بهتره از پد استفاده کنم که هی لباسم کثیف نشه. عصرش رفتیم طرف وینتر پارک قدم زنی.. یه قدم مشدی زدیم...احساس خوبی داشتم. خلاصه شنبه هم گذشت. یکشنبه تصمیم گرفتم آبجی رو ببرم یه جایی خرید. بریم یه گشت و گذاری بکنیم. آقای پدر ما رو گذاشت تو مارکت پلیس و خودش برگشت. یه کم راه رفتیم و قدم زدیم و رفتیم تو مغازه ای که وسایل و صندلی ماساژ داشت...از 3 ساعتی که بیرون بودیم 1 ساعتشو رو این صندلی های نمونه مغازه ولو شده بودیم.هم خرید کردیم هم خستگی در کردیم. تا ظهر که شد و آقای پدر اومد دنبالمون و قرار شد بریم پیتزای ایرانی ناهار بخوریم. کلی خوش گذشته بود.

عصر هم دوباره با آبجی رفتیم پیاده روی جلوی خونمون و یه 40 دقیقه ای راه رفتیم. اما وقتی ایندفه رفتم دستشویی یه چیزی شبیه بدن حلزون، خیلی لزج و یه قسمت هاییش روشن و یه جاهاییش یه کم صورتی و قهوه ای ازم دفع شد. خونده بودم که این پلاگی هست که دهانه رحم رو میبنده و وقتی که از دست بدیش نشانه خوبی واسه زایمان هست اما ممکنه زایمان از 1-2 ساعت بعدش تا 1 هفته بعدش اتفاق بیفته. خواهرم رفت حموم و من چون نمیخواستم نگرانش کنم با آقای پدر رفتیم تو اتاق  که به دکترم زنگ بزنم. بهش گفتم که اینجوریه. اما دردی ندارم. گفت اشکال نداره. اگه دردت گرفت بیا بیمارستان که در هر صورت من از ساعت 6 صبح بیمارستانم. خیالم یه کم راحت شد. شب هم من یه کم گشنه ام شده بود که دلم هوس کرد یه ذره از کوکو سبزیی ای که واسه اومدن خواهری درست کرده بودم و مونده بود بخورم. اونو خوردم با یه کم ماست و خیار. یه جورایی خیلی خسته بودم.

 

ساعت 12 شب رفتیم خوابیدیم. اما من تقریبا هر 1 ساعت یک بار بیدار میشدم و میرفتم دستشویی. نمیدونم چه جوری بود که با وجودی که خیلی هم غذا نخورده بودم اما هر وعده که میرفتم دستشویی باید اجابت مزاج میکردم. دیگه جیش که جای خودش بود. کلافه شده بودم. نمیتونستم خوب بخوابم. بدنم ساعت به ساعت بیدارم میکرد. تا اینکه ساعت 6 صبح شد. و احساس میکردم یه انقباضاتی داره میاد. یه کم دراز کشیدم. دیدم نمیشه بخوابم. دردش بیشتر میشه. هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دوش بگیرم یا نه. دیدم دیگه طاقت دوش گرفتن هم ندارم فقط یه کم تیغ رو برداشتم و قسمت بالایی پاهامو که داشت موهاش سیخ سیخ در میومد رو تیغ زدم. تا ساعت 7-7:30 بود که همینطوری باهاش سر کردم. هی تو اتاق قدم میزدم و وقتی که درد میومد لبه میز توالت رو میگرفتم. وقتی احساس کردم خودشه آقای پدر رو بیدار کردم و گفتم پاشو که وقتشه...

پایان قسمت اول

 ممنون از مامان نلی عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. این خاطره در سه قسمت پابلیش میشه که در روزهای بعد ، ادامۀ این خاطره رو خواهید خوند.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد پارمیس کوچولو، اردیبهشت 88- مالزی-(قسمت دوم و پایانی)

...

من رو گذاشتند روتخت وتخت روازوسط جداکردن وپایه هارو گذاشتن.دکترگفت اجازه می دی پاهاتوبه پایه هاببندیم؟من گفتم مگه می خواین چی کارم کنین؟دکترگفت اینجوری بهتره.که راست هم می گفت.چون موقع پوش کردن، بندی که به پاهام بسته شده بودرومی گرفتم وحس می کردم این طوری قدرتم بیشتره.خلاصه به سخت ترین قسمت که پوش کردن بود رسیدیم.رضاکنارم بودوحضورش بهم دلگرمی می داد.دوتاپرستارکنارم بودن که یکی شکمم رومی مالیدتابه خروج بچه کمک کنه ودیگری به دکترکمک می کرد.

به خاطربی حسی نمی فهمیدم که کی بایدپوش کنم.بهم می گفتن ومن باتمام قدرت پوش می کردم،ولی زورم نمی رسید.اینقدرزورمی زدم که صورتم داغ می شدوفکرمی کردم ممکنه رگ های صورتم بترکه!زمان خیلی دیربرام می گذشت.به نظرم میومدکه ساعت هاست دارم پوش می کنم.دیگه قدرتم داشت تموم می شد.گفتم نمی تونم،که دکترم گفت سرش معلومه وبه رضاگفت که بیاوسربچه روببین.رضاباخنده بهم گفت سرش به اندازه یه ۵۰سانتی معلومه وکچله،همونطورکه دوست داری(آخه من بچه کچل دوست داشتم)ولی من دیگه زوری برام نمونده بود.گفتم نمی تونم.دکترگفت من بهت کمک می کنم وازروش وکیوم استفاده کرد.یک جورمکش که کمک می کردبچه بیرون بیادودراون حین من باید بازهم پوش می کردم.چندتاپوش دیگه کردم که یهواحساس کردم یه چیزی ازتووجودم کنده شد...

ساعت ۱۱:۵۵شب بودکه دخترم به دنیااومد.تمام اون ترس ونگرانی وهیجان جای خودش روبه عشق داد.عشقی که یهوبه وجوداومد.جوشیدن این عشق روازعمق وجودم احساس می کردم.بی اراده وباصدای بلندگریه می کردم.هیچ کنترلی نمی تونستم روی احساساتم داشته باشم.اینقدربلند گریه می کردم که فکرمی کردم تمام بیمارستان دارن صدای منو می شنون.نمی تونستم چشمام روبازکنم.پرستاری که کنارم بود بهم می گفت مامی چشماتو بازکن.بچه روببین.بچه روگذاشتن روی شکمم وپرستاردست منوگرفت وگذاشت روش.چشم هام روبازکردم،زیباترین موجود دنیارودیدم.دخترکوچولوی صورتی من که باتمام وجودش گریه می کرد.بعددکترجفت روبیرون کشیدوشروع کردبه بخیه زدن.توهمون اتاق بچه روشستن که ماهم ببینیم وبعددادنش بغل رضاکه اون هم خیلی خوشحال بودوگریه می کرد. بعدازاون هم بردنش بیرون.

بعدازاتمام بخیه هامن روبردن بخش وپارمیس روآوردن که من شیربدم،که البته من شیرنداشتم.رضابه خانواده هامون خبردادوبعدباران تلفن هابودکه تاساعت۳شب می بارید!خلاصه که بعدازاون بالاخره من خوابیدم.هیچ دردی به جزدردجای اون آنژیوکذایی نداشتم.صبح که بیدارشدم احساس ضعف می کردم وجای بخیه هاخیلی دردناک بود.ساعت ۷ بودکه دکترم اومد،چک کردوگفت همه چیزخوبه ویک سری قرص شیرساز،مسکن وآنتی بیوتیک تجویزکرد.به اضافه یک شربت که مثل مسهل عمل می کردتابرای دستشویی رفتن جای بخیه هادردنگیره.خلاصه که چهارشنبه بعدازظهرمرخص شدم.

ازاون موقع تاجمعه ظهرکه پدرومادرم برسن من ورضاخودمون کارهای پارمیس روکردیم که خیلی سخت بود.اون دوشب من اصلاًنخوابیدم وباهرحرکت یاصدای پارمیس ازجام می پریدم.ولی خوب به هرحال گذشت.پدرومادرم ۲۰روزاینجابودن وازبعدازاون خودم همه کارهاروانجام دادم.

 

من کلاًبارداری بی دردسروزایمان راحتی داشتم.درطول بارداریم من فقط ۲ماه ویارداشتم ویک ماه به خاطرخونریزی استراحت داشتم.به غیرازاون بقیه بارداریم راحت بود.وزن قبل ازبارداریم ۵۸کیلوبودباقد۱۷۴که خیلی متناسب بودم.درآخرین هفته بارداریم ۶۶کیلوشدم.یعنی کل اضافه وزنم ۸کیلوبود.اندازه شکمم هم درحاملگیم خیلی کوچیک بودبه طوری که توی ماه نه دکترم می گفت مثل ۵ماهه هاهستم!یک ماه بعداززایمان به وزن وسایزقبل ازبارداریم برگشتم.ازروزسوم بعداززایمان هم صاحب شیرشدم که پارمیس چندروزنمی خوردوخیلی دردناک بودامابه کمک دکتراطفال پوزیشن صحیح نشستن وخوابیدن برای شیردهی رویادگرفتم وخوشبختانه ازروزششم شیرمن شدتنهاغذای پارمیس.یعنی پارمیس تنها۶روزاول شیرنخورد.

 

مسئله دیگری هم که برام پیش اومدچرک کردن جای بخیه هابود،باوجودی که خیلی بهداشت رورعایت می کردم ولی این اتفاق افتاد،بعدازیک هفته به جای این که دردبخیه هاخوب بشه دردناک ترومتورم بودکه دکتردوباره بهم چرک خشک کن ومسکن داد.همینطوریک شامپوکه بعدازدستشویی بایدخودم رومی شستم وبتادین که باپنبه روی بخیه هابایدمی زدم.گفت که بایددامن بپوشم وتاجایی که می شه جای بخیه هاخشک باشه وهوابخوره.به جزاین هاتقریباًدیگه هیچ مورددیگه ای نبودومن تونستم کم کم خودم روباشرایط جدیدوفق بدم. وزن پارمیس جون هنگام تولد۳کیلوو۲۰۰گرم،قدش ۴۸سانتی مترودورسرش ۳۳سانتی متربود.

 

پایان

باز هم تشکر میکنم از سمیرای عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. 

 

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد پارمیس کوچولو، اردیبهشت 88- مالزی-(قسمت اول)

یکشنبه ۱۲آپریل بودومن دردومین روزازهفته سی ونه بارداریم بودم.دکترتاریخ زایمانم رو۲۵آپریل تخمین زده بودوقراربودروزجمعه یعنی شش روزبعد، پدرومادرم ازایران بیان تابرای به دنیااومدن دخترکوچولوی من اینجاباشن.

صبح یکشنبه خواب بودم که باکمردردی خفیف شبیه درد پریودازخواب بیدارشدم.ساعت ۶:۴۰صبح بود.خوابیدم وساعت۷:۱۵بادردی مشابه بیدارشدم،بااین فکرکه ممکنه این هاانقباضات کاذب ماه های آخرباشه وامکان نداره که دخترمن قبل ازاومدن پدرمادرم به دنیابیاددوباره خوابیدم.ساعت ۸بازهم همون دردبیدارم کردودیگه نتونستم بخوابم،هیجان زده بودم،یعنی واقعاًامروزاون روزیه که منتظرش بودم؟یعنی دخترکوچولوی من بدون حضورپدرمادرم به دنیامیاد؟

خودم روسپردم به تقدیروچشمهام روبستم.وقتی ساعت ۸:۳۰ بازهم همون دردبه سراغم اومدازجام بلندشدم.صبحانه خوردم.دوش گرفتم.ساک بیمارستان خودم ودخترم روبرای چندمین بارچک کردم وساعت حدود۱۰ بودکه رضاروبیدارکردم. تابعدازظهردردهاتقریباًهر ۲۰دقیقه تکرار می شد.شدت دردهانسبت به صبح بیشترشده بودولی هنوز قابل تحمل بودن.ساعت۶بعدازظهربودازجام بلندشدم تابرم عصرونه بخورم که خروج مایع زیادوگرمی روازبدنم احساس کردم.اینقدرگرم بودکه فکرکردم خونه،ولی وقتی نگاه کردم دیدم مثل آب شفافه،فهمیدم که کیسه آبم پاره شده.باوجودی که درطول بارداریم درموردعلامت های آغاززایمان خیلی مطالعه کرده بودم واطلاعات زیادی داشتم ولی می ترسیدم.ترس همه وجودم روگرفته بودوبدنم به وضوح می لرزید.الآن که فکرمی کنم نمی دونم چرااون موقع اینقدرمی ترسیدم؟!به رضاگفتم که آماده بشه وساک هاروبزاره توماشین.سریع لباس پوشیدم وحوله تمییزی بین پاهام گذاشتم وبه طرف بیمارستان حرکت کردیم.بارون میومدوهواداشت تاریک می شد.بیمارستان خیلی نزدیک بود،زودرسیدیم.رضارفت وبایک پرستاروویلچیربرگشت.من روباویلچیربردن داخل.

کارهای پذیرش خیلی سریع انجام شدومن روبردن توی اتاقی که قراربودبعداززایمان اونجا بستری بشم.ساعت۶:۳۰دکترم اومد.معاینه کردوگفت۳سانتی متردایلیت شدم واحتمالاًامشب فارغ می شم.گفت که اگه می خوای اپیدورال بزنی بایدالآن بگی ومن هم گفتم که می خوام.ازبعدازپاره شدن کیسه آب دردهام شدیدترشده بودومن که همیشه ازدردزایمان می ترسیدم ازقبل به دکترم گفته بودم که اپیدورال می خوام.دکترم گفت که بایدمنتظردکتربیهوشی باشم ورفت.بعدیک پرستاراومدتابرام آنژیوبزنه.نمی دونم پرستاره حالش خوب بود،کارش خوب نبودیاکارش خوب بود،حالش خوب نبود،طوری آنژیوروزدکه سوزنش خوردبه استخوان دستم ومن نفسم بنداومد،ناخواسته فریادزدم وگریه کردم،اون هم سوزن روکشیدبیرون ولی دردوحشتناکی داشت که قطع نمی شد یکی ازبدترین دردهایی که من توتمام  زندگیم داشتم،تایک هفته جاش دردمی کردوکبودبود.طفلک پرستاره خیلی معذرت خواهی کردومن سعی می کردم بگم عیب نداره ولبخندبزنم ولی نمی شد،تااین که دکتربی هوشی اومدوبرام آنژیوروزدکه دردنداشت وبعداپیدورال رو زد.به این ترتیب که من لب تخت نشستم ویه بالش بهم دادن تابغل کنم ورضاروبه روی من ایستادومن سرم روتکیه دادم بهش.بعددکتردوتاآمپول بی حسی به پشتم زدواپیدورال روتزریق کردکه من نمی فهمیدم ونمی دونستم که چه کارمی کنه ولی بعدهارضابرام تعریف کردکه زدن اپیدورال خیلی پیچیده بوده.

توی آنژیو هم سرمی زدن که باعث می شدمن زودتردایلیت بشم.به شکمم هم چیزهایی وصل کردن که روی مونیتورضربان قلب بچه واندازه دایلیت شدن وچیزهای دیگری رونشون می داد.بعدازدقایقی دکتربی هوشی برگشت ومن بهش گفتم که بی حس نشدم ومی تونم پاهام روحرکت بدم،دکترگفت کسانی که اپیدورال می زنن می تونن راه برن،بعدیه بطری پلاستیکی آوردوچسبوند به دستم خیلی سردبودهمون رو وقتی به پهلوم چسبوندسرماش رواحساس نمی کردم.بهم گفت مطمئن باش که بی حس هستی ورفت.ازبعدازاپیدورال من دیگه هیچ دردی نداشتم وخیلی راحت بودم.تنهاعارضه ای که برام داشت خارش شدیدشکمم بودکه باازبین رفتن اثراپیدورال اون هم رفع شد.به هرحال دیگه دردنداشتم وانتظاربرام راحت تربود.

ازرضاخواستم که به مامانم خبربده تابرام دعاکنه.طفلک مامانم دوست داشت کنارم باشه اما چه کنیم که دخترک عجله داشت وصبرنکردتاپنج روزدیگه پدرومادرم برسن.ساعت۱۱شب دکترم اومدومعاینه کردوگفت که۹سانتی متردایلیت شدم وهمینطورگفت که من خیلی خوش شانسم که اینقدرزوددایلیت شدم وبایدبه اتاق زایمان برم.بازهم ترس وهیجان به سراغم اومدومی لرزیدم.پرستاری که دستیاردکتربودازم پرسیدسردته؟گفتم نه ازترس دارم می لرزم.خندیدوگفت که نگران نباشم.من روبردن اتاق زایمان.یه اتاق ساده وسفید...

ادامه دارد

 

 

ممنون از سمیرای عزیز بابت نوشتن و ارسال این خاطرۀ قشنگ. قسمت دوم  این خاطره هم در یکی دو روز آینده پابلیش میشه.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.