راستش این بارداری اصلا برنامه ریزی شده نبود و من فقط ماههای آخر شیردهی به محمود رو حساب میکردم تا بتونم به رژیم و وزن دلخواهم برگردم سرکار برم و خلاصه به زندگی یک کم معمولی گذشته ام برگردم. برای سال جدید میلادی به ایران رفتیم و من کلی خودم رو اونجا پروار کرده بودم و حسابی چندین کیلو به وزنم هم اضافه کرده بودم و همش به خودم دلداری میدادم که بزودی دوباره ورزش میکنم و از شر این وزن اضافه خلاص میشم.
بعد از برگشتنمون، دقیقا سه هفته ای از ژانویه میگذشت و من حس خیلی عجیبی داشتم. احساس سنگینی نفس و اینکه یک چیزی درست نیست. به شوخی به شوشو گفتم که نکنه من باردار باشم و اونهم گفت که امکان نداره بهرصورت ما جلوگیری هم میکردیم. بهرصورت وقتی دیدم که حالم اصلا درست نیست برای اینکه خیالم راحت شه یک تست خانگی خریدم و صبح روز بعد با دلهره تست کردم که دیدم یکی از خطها خیلی خیلی کم رنگه. دیگه حسابی به دلشوره افتاده بودم و با اصرار من یکروز جمعه رفتیم و آزمایش خون دادیم که عصرش جواب مثبت بهمون داد. من که از اون زمان تا چند ماه اول فقط گریه میکردم و اصلا باورم نمیشد که باید یکبار دیگه مادر بشم. ناراحتیم بیشتر از جانب محمود بود چون هنوز خیلی کوچیک بود و من خیلی برنامه ها داشتم و هرگز نمیخواستم که بدون برنامه ریزی موجود دیگه ای رو بدنیا بیارم. بهرصورت با دلداریهای شوشو و مادرم کم کم بخودم مسلط شدم و تونستم کمی قبول کنم که چه خواسته یا ناخواسته یک زندگی جدید در من جریان پیدا کرده.
راستش این بارداری از همه نظر با بارداری اول متفاوت بود. خیلی چیزها رو میدونستم و از حضور علایمشون دلم شور نمیافتاد و شاید بشه گفت خودِ بارداری خیلی راحت بود ولی همراهی کردن محمود که هنوز خیلی خیلی بمن وابسته بود تمام سختیه این دوران بود. تمامی کارهای محمود رو خودم انجام میدادم و تا ماه آخر باید بغلش میگرفتم و بالا و پایینش میکردم. مشکل بعدی هم فصل تابستون و گرمای کشنده اینجا بود که من رو از پا دیگه انداخته بود و من برای یک ذره خنکی که بهم آرامش بده له له میزدم. اما در هر حال لذت بزرگ شدن یک موجود دیگه که خیلی هم دوست داشت تکون بخوره و حتی حس کردن نفسهاش که با هر نفسی شکم من رو هم حرکت میداد برایم لذت بخش هم بود. شکمم در طول این نه ماه اینقدر بزرگ شده بود که همه در لحظه اول فکر میکردن که دوقلو دارم! البته در سونوگرافیهایی که داشتم سایز بچه خیلی معمولی بود و من متعجب بودم که چرا اینقدر من بزرگ شدم!؟
مهمترین نگرانی یا به قولی هدف من در این بارداری این بود که من این دوران رو اونطوری که میخوام به پایان ببرم نه اینکه برام برنامه ریزی بشه (مثل تولد محمود) همه هم بهم میگفتن که اصلا باید فکر زایمان طبیعی رو از ذهنم بیرون کنم. خانواده ام که خیلی از این موضوع میترسیدن و خیلی طول کشید که قانع بشن که این مساله خطری نداره ولی فکر میکنم تا آخر هم برام خیلی خیلی نگران بودن. این بار از ابتدای دوران بارداری من به دکترم که محمود رو هم بدنیا آورده بود گفتم که میخوام طبیعی زایمان کنم. ماههای اول که گفت که الان زوده در این باره تصمیم بگیریم و باید ببینیم چی میشه. از ماه چهار به بعد هم هر موقع برای چک آپ میرفتم میگفت که فشارم بالاست و باید مراقب باشم. البته این عین داستانی بود که سر محمود هم داشتم. این بار خودم هر چند روز یکبار فشارم رو چک میکردم و به هیچ عنوان بالا نبود حتی گاهی پایین هم بود.
تا اینکه به هفته ۲۶ رسیدم و در آخرین چک آپ به دکترم گفتم که شما نظرتون درمورد زایمان طبیعی بعد از سزارین چیه؟! اون هم گفت که هیچ مشکلی باهاش نداره ولی به علت فشار خون بالای من در نظر داره که من رو چند هفته زودتر زایمان کنه! بهش گفتم که من دوست دارم درد زایمان رو تجربه کنم و خیلی پشیمون هستم که بار قبل هم این فرصت رو به بدنم ندادم. با خنده گفت که اگه درد زایمان رو تجربه کنی از من تمنا میکنی که سزارینت کنم! باز گفتم دکتر خواهش میکنم که من رو همراهی کنید چون من دوست دارم خودم بچه ام رو بدنیا بیارم و واقعا حس مادر بودن رو تجربه کنم ولی باز با خنده گفت که بهرصورت مادر میشی چه فرقی میکنه چه نوعی باشه؟! وقتی از مطب دکتر بیرون اومدم میدونستم که دیگه اونجا نخواهم رفت و باید دنبال یک دکتر دیگه باشم. خیلی برام ناراحت کننده بود که حتی دکتر بهم اجازه نمیده که این انتخاب رو داشته باشم و همش به خودم لعنت میکردم که چرا توی بارداری اول کمی صبر نکردم و زود تا دکتر گفت که داره دیر میشه سزارین کردم.
برای انتخاب یه دکتر دیگه از یکی از دوستانم که خودش هم یک زایمان طبیعی بعد از سزارین داشته آدرس دکترش رو گرفتم و در این مدت هم خودم خیلی در این زمینه مطالعه داشتم و میدونستم که فقط ۲٪خطر پارگی رحم وجود داره و مطمئن بودم که اگه همه چیز به روال عادی پیش بره میشه امیدوار بود.
از دکتر جدید وقت گرفتم و روز موعود رفتم ولی متاسفانه دکتر اون روز خیلی دیر اومد و من مجبور شدم که برگردم و برای یه هفته دیگه وقت بگیرم. راستش اگه اصرارهای شوشو نبود که حتما این دکتر رو میدیدم شاید دیگه نمیرفتم. این دکتر خیلی در زایمان طبیعی معروفه و بهمین دلیل بیشتر وقتش رو توی بیمارستان میگذرونه و وقتی که باید به مطبش بیاد خیلی دیر میرسه. بهرصورت هفته ۲۸ بودم که دکتر رو دیدم. اول یک سونوگرافی انجام داد و بعد هم کلی باهاش صحبت کردم. گفت که توی دنیا ۱۲٪ زایمانها سزارین انجام میشه ولی توی مصر این درصد به ۶۸٪ میرسه و خیلی خانومها اصلا خودشون نمیخوان که طبیعی بزان. بهرصورت بهم گفت که من مشکلی ندارم و میتونم امیدوار باشم ولی باید بدونم که زایمان من مثل هر زایمان دیگه میتونه ختم به سزارین بشه. این رو هم باید بدونم که هیچ راهی برای اینکه بدنم رو وادار به رفتن به مرحله زایمان کنند وجود نداره (اینداکشن) و باید بدن من خودش وارد مرحله زایمان بشه ولی بهم فرصت میدن تا هفته ۴۱ که این اتفاق بیافته پس فقط باید صبر کنیم و منتظر باشیم. وقتی از پیش دکتر بیرون اومدم خیلی خوشحال بودم و میدونستم این بین فقط میتونم دعا کنم که خداوند بهم کمک کنه.
در این چند ماه با هرکسی که حرف میزدم فقط من رو دلسرد میکرد که بیکاری میخواهی درد زایمان طبیعی رو تحمل کنی؟! خیلی خطرناکه و کلی از این جور حرفها. متاسفانه ما آدمها وقتی از چیزی اطلاع درست نداریم باز هم اظهار نظر میکنیم بدون اینکه بدونیم که اون حرفها چقدر برای شنونده آزاردهنده هست. در این بین خوندن داستان زایمانهای طبیعی در اینجا خیلی به من حس خوبی میداد که من هم میتونم یه روزی بیام و از تجربه خودم بنویسم.
در هفته ۳۱ یک صبح زود که طبق معمول از خواب بیدار شده بودم با دیدن لکه های قهوه ای رنگ اینقدر ترسیدم که فقط سریع شوشو رو بیدار کردم که اون هم طبق معمول من رو آروم کرد و گفت که تا صبح صبر کنم که البته من با دکترم تماس گرفتم ولی جواب نداد با بیمارستان تماس گرفتم که دستیار دکتر بهم گفت که نگران نباشم و اول صبح برم بیمارستان که اونجا سونوگرافی کنم. بچه هم به اندازه کافی تکون میخورد که از نگرانیم کم میکرد ولی تا زمانی که رفتیم و معلوم شد که هیچ مشکلی برای بچه نبوده آروم نداشتم. دکتر گفت که دچار انقباض شدم و بهم یکسری قرص داد که از انقباضها جلوگیری کنه که خدا رو شکر داستان در همین جا ختم شد.
یک مساله دیگه هم که ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که بتونم یه ماما برای زایمان داشته باشم لااقل کسی که به من در طول درد زایمان کمک کنه. چون شنیده بودم که اگه خودت تنها توی بیمارستان باشی پرستارها خیلی باهات همکاری نمیکنند از طرفی هم توی مصر دکترها از ماما استفاده نمیکنند به دلایل مختلف و خیلی کم ماما وجود داره که همه خارجی هستند من هم بعد از پرس و جوی زیاد یه مامای سویسی پیدا کردم که اتفاقا خیلی هم مهربون بود و چند بار هم همدیگر رو دیدیم و یکبار هم اومد پیشم خونه و برام کلی از زایمان طبیعی گفت تا بیشتر با موقعیتم آشنا باشم ولی متاسفانه گفت که حدود تاریخ زایمان من میره مسافرت و دقیقا یه روز به تاریخ تقریبی زایمان من برمیگرده! من هم امیدوار بودم که بتونه به زایمان من برسه.
این دو ماه آخر اینقدر حس سنگینی میکردم که انگار دیگه قادر به راه رفتن نیستم. شکمم هم کم کم به سمت پایین نشونه رفته بود و هرکی من رو میدید میگفت پس کی زایمان میکنی؟! من فقط دعا میکردم که مادرم اول بیاد و بعد بچه هر موقع خواست برسه. دلمم هم میخواست محمود رو اول بتونم مهد بزارم که اومدن بچه رو با رفتن به مهد بهم ربط نده که این هم خدا رو شکر انجام شد. یه اتفاق خطرناک دیگه قبل از زایمان به سرم اومد که چیزی ازش جایی ننوشتم!. قضیه از این قرار بود که...
ادامه دارد
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت15:31 توسط مدیریت وبلاگ
هرچند مدت زیادی نیست که پست خبری قبل رو نوشتم ، بنا به دلایلی تصمیم گرفتم که قبل از قرار دادن خاطرۀ تولد نور کوچولو( داداش کوچولوی محمود کوچولو) ، این پست رو ارسال کنم.
- همونطور که خیلی ها تون مستحضرید به دلیل مشکلاتی که برای بلاگ رولینگ به وجود آمد، امکان استفادۀ بیشتر از اون میسر نبود. جدیداً اصلاً باز نمیشد و قرار گرفتن لینکها به اون صورت، مشکلاتی رو به همراه داشت، فرضاً امکان انتقال لینک وبلاگ مادری که فرزندش متولد شده بود وجود نداشت، و این هر از گاهی منجر به تذکری میشد که به ما داده میشد و از طرفی به روز شدن وبلاگی هم مشخص نبود. این بود که برای رفع این مشکل و دیدن وبلاگهای به روز شده از گوگل ریدر استفاده کردم و سعی کردم لینکهای اینجا رو به گوگل ریدر منتقل کنم و این لینکدونی که شما در سمت راست میبینید به این ترتیب به وجود اومد. در این لینکدونی شما آخرین پست وبلاگهایی که لینکشون قبلاً در اینجا قرار داشت رو میبینید. به این ترتیب شما میتونید پستهای آخر وبلاگها رو مطالعه کنید. البته ممکنه وبلاگی از قلم افتاده باشه که ممنون میشم تدکر بدید در این مورد.
قصدم این بود و اینه که بتونم کاری کنم که این لینکدونی به جای نشون دادن آخرین پستها، با اسم وبلاگهای به روز شده مشخص بشه،، ولی فعلاً موفق به انجام این کار نشدم به دلیل اینکه ظاهراً کدهای اشتباهی رو به کارمیبرم. نمیدونم آیا کسی از شما با ایجاد لینکدونی به اون طریق آشناست؟ اگه آره، خیلی ممنون میشم که در این مورد کمک کنه. در ضمن پذیرای پیشنهادات دیگۀ شما هم کماکان هستیم.
-وبلاگ کودک شیرین من به روز شده. یادمه قبل ترها اینجا پیشنهاداتی مبنی بر ایجاد وبلاگی داده میشد که ماداران بی تجربه بتونند از مشکلات بچه داری بقیۀ مادرا مطلع بشند، یکی به دلیل کسب تجربه، و یکی هم به این دلیل که در مشکل به وجود اومده خودشون رو تنها ندونند و فکر نکنند که دنیا به آخر رسیده (مثل من اون زمونها!). علاوه بر مطالب خوب و مفید و علمی که شایلی عزیز و پروین جون زحمتشون رو کشیدند، من هم تجربۀ خودم (به عبارتی خاطرۀ خودم) رو در اولین روزهای بعد از تولد پسرم نوشتم. امیدوارم که شما هم اگه تجربۀ مشابه و صد البته مفیدتری دارید که فکر میکنید میتونه به ماداری دیگه کمک کنه، مطالبتون رو برای اون وبلاگ ارسال کنید.
-راستش نمیدونم چطور این خبر رو بنویسم. اصلاً نوشتنش در اینجا آیا صلاح هست یا نه؟ آیا من صلاحیت نوشتن این خبر رو دارم ؟ آیا...
چند روز پیش بعد از مدتها بی خبری که به وبلاگ ری رای عزیزرفته بودم، از دیدن آخرین پست شوکه شدم، خوندن هرجمله ای انگار یک پتک بود که به سرم فرود می اومد. انتظار هر خبری رو بعد ازاین همه مدت داشتم جز اون خبر دردناک ..بعد از اون در وبلاگ توت فرنگی، خبر ناگوار دیگه ای رو خوندم وبیشتر ناراحت شدم و...
ری را و توت فرنگی عزیز، ضایعۀ از دست دادن میهمانهای کوچکتون، درد کمی نیست. هیچ جمله ای رو نمیتونم بگم که عمق همدردی منو نشون بده. فقط وقتی خودم رو جای شما میگذارم، میفهمم چه رنجی رو تحمل میکنید...از خدا براتون صبر آرزو میکنم و صبر . شاید مصلحتی در کار بوده، شاید خیری...، نمیدونم ، من معتقدم که چیزی بی حکمت و صلاح اتفاق نمی افته، توکلتون به خدا باشه و اون نیروی پیش برنده. شاید صحبت در مورد این ضایعه ها بتونه کمی از بارش بکاهه، شاید بهتر باشه تنها این بار رو به دوش نکشید، شاید...
براتون صبر و توکل و امید رو عمیقاً آرزو میکنم و منتظر دیدن نوشته های جدیدتون هستم.
- البته خبرهای خوب هم داشتیم تو این مدت و اونهم تولد ویونا کوچولوی المیرا، فندق کوچولوی نازی، سارا کوچولوی سعیده و سوشیانس مامی منتظر(فکر کنم قبلاً اعلام کرده بودم تولد سوشیانس رو) بوده. تبریک میگم بهتون و امیدوارم سایه تون همیشه بالای سر کوچولوهای عزیرتون باشه و به سلامت در کنار هم زندگی خوبی داشته باشید.
[ پست خبری و نظر سنجی ]
+ نوشته شده در ساعت21:9 توسط مدیریت وبلاگ
اون هم خواب آلود نگاهی به من کرده و وقتی قیافه خونسرد من را دیده میگه من که فکر نمی کنم خبری باشه!!! با این حال از جا بلند شد و به شماره تلفنی که ماما برای اینجور مواقع بهمون داده بود زنگ زد و براش جریان را شرح داد و ماما هم قول داد سریع خودش را به ما برسونه که با این حال ساعت ۷ صبح اینجا بود و من تو این فاصله رفتم زیر دوش تا دردهام را کنترل کنم.
ماما وقتی من را دید که از شدت درد به خودم می پیچم گفت باید معاینه کنم ببینم دهانه رحم چقدر باز شده و من به زور و زحمت زیاد و در فاصله بین دردها خودم را به طبقه بالا و روی تختم کشوندم و ماما بعد معاینه گفت دهانه رحم ۵ سانتی متر باز شده! و اگر می خواهی به بیمارستان بروی باید همین الان سریع بری!!!
من از هولم اومدم بلند بشم که راه بیفتم به طرف طبقه پایین و ماشین که دوباره یک انقباض دردناک دیگه شروع شد و من از درد به خودم پیچیدم و همونجا رو زمین نشستم..ماما با دیدن این صحنه و اینکه احساس می کرد داره دیر میشه بهم گفت اگر بخواهی هنوزم می تونی تو خونه زایمان کنی که من گفتم نه اصلا و به محض فروکش کردن درد خودم را به طبقه پایین رسوندم..
مامانم هم از سر و صداها(خیلی کم البته) بیدار شده بود و اومده بود طبقه پایین و سعی داشت منو که درد می کشیدم آروم کنه..کاری که همسرم هم سعی داشت انجام بده و به هردوشون تشر زده بودم که به من دست نزنید ولم کنید!!! و بنده خدا مامانم رفته بود یه گوشه ایستاده بود و فقط تماشا می کرد..من که دیدم با این دردی که دارم امکان لباس عوض کردن نیست گفتم با همین لباس تو خونه میام! که یک تی شرت گشاد و بزرگ تا روی زانو بود..
اون روز صبح ساعت ۷.۲۰ دقیقه که از خونه زدیم بیرون با اینکه یک روز تابستونی بود ولی هوا خیلی سرد بود و حدودا ۸ یا ۹ درجه بود ولی من با وجود کم لباس بودن اصلا سرما را احساس نمی کردم و از شدت درد فقط عرق می ریختم. خلاصه با هرزحمتی بود خودم را با کمک ماما و همسرم به ماشین رسوندم و به طرف بیمارستان که حدودا ۱۰ دقیقه با خونه فاصله داشت راه افتادیم. به محض رسیدن ماما دوید و از داخل بیمارستان برام ویلچر آورد و بعد هم به سرعت برق و باد! منو به طبقه دوم و بخش زایمان رسوند.
فاصله بین انقباض ها دائم کم و کمتر می شد و من مثل یک مار زخمی به خودم می پیچیدم و به خاطر عرق ریختن زیاد و تشنگی مدام تقاضای آب می کردم...میون اون همه درد از ماما تقاضای اپیدورال کردم و اون هم با خونسردی همیشگی هلندی ها تو این مواقع بهم گفت چون زایمانت نزدیکه امکانش نیست و ممکنه باعث بی حالی بچه بشه و زایمان خوب پیش نره یک کم دیگه تحمل کن دیگه چیزی نمونده. باورم شد که دیگه چیزی نمونده ولی اون لحظه های کوتاه برای من هرکدوم به اندازه سالی می گذشت..با مشت به دیواره های تختم می کوبیدم و از همسرم تقاضای کمک می کردم(انگار که کاری از اون بر می اومد) و اونهم با نگرانی من را نگاه می کرد و دلداری می داد. موقع انقباض ها باید طبق توصیه ماما نفس های کوتاه می کشیدم تا دردها بر طرف بشه و من انرژی ام هدر نرود.
بعد از ۴۵ دقیقه که از اومدنم به بیمارستان گذشته بود احساس کردم باید زور بزنم و ماما هم اینو فهمید و همون موقع یک پرستار هم که شیفا صبحش شروع شده بود وارد اتاق شد و به کمک ماما اومد..حالا ما ۴ نفر در اتاق بودیم من و همسرم، یک ماما و یک پرستار.
متاسفانه از نظر من یا خوشبختانه از نظر دیگران در هلند با اینکه یک کشور پیشرفته است زیاد به مسایل بهداشتی موقع زایمان اهمیت نمی دهند و یک زائو تنقیه و یا شیو نمیشه و براشون این مسائل خیلی عادیه و سعی می کنند زایمان را در طبیعی ترین حالت ممکن انجام بدهند. من از این مسئله به شدت احساس ناراحتی می کردم و با اینکه پرستار دائما در حال تعویض تشکچه ها و دستمال های یک بار مصرف زیرم بود ولی من در عین تحمل دردهام باید خجالت هم می کشیدم هم از همسرم و هم از اونا و وقتی این موضوع را به همسرم گفتم بهم گفت اونا براشون این چیزا خیلی عادیه و نباید خودتو ناراحت کنی.
به هر حال موقع زور زدن بود و ماما کاملا راهنمایی می کرد که چه موقع زور بزنم و چه موقع استپ کنم. داشتم از شدت درد و ضعف از حال می رفتم و ماما بهم می گفت سعی کن پاهاتو با دستهات نگه داری و چونه را روی سینه خم کنی و زور بزنی و من که دیگه دستهام جون نداشت پاهام را نگه داره گفتم چرا پایه نمی گذارید تا پاهام را روی پایه بگذارم من نمی تونم خسته شدم نه پاهام دیگه جون داره نه دست هام..ماما گفت نه لازم نیست!! اگه سختته کف پاهاتو به پلوی من و پرستار فشار بده و خودش اینکار را برام کرد و باور کنید من از شدت درد با تمام قوا به پهلوی اینا فشار می آوردم ولی براشون مهم نبود و پایه نمی گذاشتند( قبلا که گفتم می خواهند همه چیز به طبیعی ترین شکل انجام بشه).
ساعت حدودا ۸.۲۰ دقیقه صبح بود که احساس کردم یه چیزی داره ازم بیرون میاد و احساس سوزش در دهانه رحم و واژن می کردم و پا راهنمایی ماما کمی که زور زدم یک سر پرمو و سیاه نمایان شد و بعد هم بقیه اعضا..پسر کوچولوی ما آرمین در ساعت ۸.۲۳ دقیقه صبح دوشنبه ۳۱ تیرماه پا به دنیا گذاشت و بلافاصله بعد تولد اون را روی شکم من گذاشتند و من با ناراحتی مدام سوال می کردم که این چرا کبود رنگه؟!!ماما هم می گفت چیز مهمی نیست و همه چی خوبه و رنگش هم به خاطر کمبود اکسیژنه و درست میشه. همین طور هم بود به فاصله کمی رنگ بچه بهتر شد البته دست ها و پاها تا ساعت ها هنوز کبود بود. قیچی را به دست همسرم دادند تا طبق رسم اینجا پدر بچه بند ناف را قطع کنه و بعد هم بچه را وزن کردند که ۳۳۴۰ گرم بود.
بعد از زایمان کمی احساس سوزش داشتم که ماما گفت نرماله و بعد هم بهم گفت می تونی دوش بگیری و بری خونه. نیم ساعت بعد با کمک پرستار رفتم زیر دوش و به تنهایی دوش گرفتم و اومدم بیرون و روی ویلچر نشستم و حدودا ساعت ۱۱ صبح بیمارستان را به مقصد خونه ترک کردیم.
در اینجا وقتی زنی زایمان می کنه به مدت یک هفته یا ده روز پرستاری به خونه میاد و همه کارهای خونه و بچه را انجام میده و بیمه هم مقدار زیادی از هزینه اش را پرداخت می کنه. تو یک هفته اول هم ۲-۳ بار ماما بهت سر میزنه و حال خودت و بچه را می پرسه. من هم با وجودیکه مادرم اونجا بود از کمک های پرستار هم برخوردار بودم چون تا حدودی اجباریه و اگر استفاده نکنی و مشکلی برات پیش بیاد بیمه هزینه اش را پرداخت نمی کنه.
در مورد روزهای اول بچه داری هم باید بگم خوشبختانه آرمین از همون بیمارستان شروع به شیر خوردن از سینه کرد و من از این نظر مشکل زیادی نداشتم و فقط مشکلم این بود که موقع شیر خوردن خیلی مکث می کرد و گاهی یک ساعت تمام طول می کشید تا شیر بخوره که این مشکل هم به مرور و با قوی شدن فک برطرف شد. مشکل دیگه نفخ زیاد و دل درد بود که به گفته دکتر نرمال بود چون معده و روده ها باید خودشون را به محیطی دیگه و غذایی جدید عادت می دادند.
خوب امیدوارم تونسته باشم خاطره ام را خوب و جامع تعریف کرده باشم و اگر سوالی هست در خدمت تون هستم.

قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد آرمین کوچولو و هم خوندید که نرگس جون جون زحمتش رو کشیده بودند.
منتظر خاطرات مامانهای دیگه هم هستیم.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت9:4 توسط مدیریت وبلاگ
آرمین دومین فرزند ماست و من او را ۷ سال و نیم بعد از نیکی دخترم باردار شدم. البته از یک سال قبلترش هم تو فکر بارداری بودم و این اتفاق هم افتاد ولی متاسفانه در هفته ۱۱ به سقط ختم شد که علتش هم نامعلوم بود و به گفته پزشکان اختلالات ژنتیکی جنین عامل اصلی می تونست باشه. بعد از اون تا مدتی از باردار شدن خودداری کردم و کمی به خودم رسیدم ...وزنم را که خیلی زیاد شده بود ۷-۸ کیلو کم کردم...یک سفر به ایران رفتم و بعد سعی کردم با روحیه خوب به استقبال بارداری بعدی بروم.
دسامبر سال پیش(۲۰۰۷) بود که با عقب افتادن عادت ماهانه یک تست خریدم و تو خونه انجامش دادم. اونروز با دیدن دو تا خط قرمز پر رنگ خاطره بارداری قبلی ام تکرار شد و از اینکه یک موجود بسیارکوچک در وجودم در حال رشد بود در پوست نمی گنجیدم. تا پایان ماه چهارم خیلی زیاد حالت تهوع و ویار داشتم...گلاب به روتون از صبح تا شب تو دستشویی بودم!! بعد از اون که کمی حالت هام بهتر شد درد بسیار شدیدی زیر قفسه سینه ام در سمت راست شروع شد که به خاطرش چند بار اکو شدم ولی چیزی دیده نشد. دکترها احتمال سنگ کیسه صفرا داده بودند که اونهم نبود. به هر حال داستانش مفصله و تو وبلاگم نوشتم...خوشبختانه این درد بعد از زایمانم از بین رفت و خودم فکر می کنم شاید در اثر فشار رحم و بچه بوده..
تاریخ احتمالی زایمان من یک بار ۱۸ جولای و یک بار هم ۲۴ جولای تایین شد چون من در اولین مراجعه به ماما که در هفته هشتم بود گفتم که دوتا تست خانگی کردم که اولی منفی بوده و دومی به فاصله یک هفته مثبت بوده. ماما هم به همین خاطر منو به سونوگرافی فرستاد تا سن جنین به خوبی تخمین زده بشه..در سونوگرافی تاریخ ۲۴ جولای به عنوان تاریخ احتمالی زایمان تایین شد و ماما هم گفت بعضی خانم ها تخمک گزاری شون در یک دوره به نسبت دیرتر روی میده که این تخمین سن بارداری بدون انجام سونوگرافی را مشکل می کنه. به هر حال من چون در زایمان اولم سابقه ۳ هفته زایمان زودتر از موعد داشتم از ماه جون منتظر اومدن نی نی مون که درسونوگرافی هفته ۲۰ بهمون گفته بودند پسره بودم.
در کشور هلند جایی که ما زندگی می کنیم زایمان ها در بیشتر مواقع به صورت طبیعی (بعضی وقت ها خیلی خیلی طبیعی!) انجام میشه و سزارین تنها در موارد استثنایی صورت می گیره. یک مثال هم میزنم تا گوشی خوب دستتون بیاد..زایمان اول من با وجودی که بچه در وضعیت بریچ یعنی سر رو به بالا و باسن رو به دهانه رحم بود و با وجود التماس های بی پایان من و دردهای فراوان به صورت طبیعی انجام گرفت!!
به خاطر وضعیت بریچ بارداری قبلی در هفته ۳۸ به یک سونوگرافی دیگه هم رفتم تا ماما از وضعیت خوابیدن جنین مطمئن بشه. اینم بگم که در اینجا تمام مراحل چک بارداری و زایمان توسط ماماها انجام میشه و اگر اونا تشخیص مورد به خصوص و سختی را بدهند خودشون به متخصص زنان معرفی ات می کنند و کسی هم قدرت انتخاب نداره که بگه نه من می خوام پیش دکتر زنان و زایمان بروم. در ضمن هلند کشوری است که ۴۰٪ زایمان ها در خانه و ۸۰٪ زایمان ها به صورت طبیعی انجام میگیره و هلندی ها به آمار زایمان در خانه خود بسیار مفتخرند چیزی که ما تو ایران حتی تصورش را هم نمی کنیم که کسی در محیط شهری و حتی روستایی اش در خانه زایمان کنه.
من هم از این قاعده مستثنی نبودم و ماما دائم پیشنهاد زایمان در خانه را بهم می داد و اینکه در بیمارستان هم فقط یک ماما بالا سرم خواهد بود و دکتری در کار نیست و...من هم هر بار می گفتم نه چون هم می ترسم و هم اینکه اصولا چنین چیزی تو فرهنگ ما زیاد جا افتاده نیست(لااقل الان).
اینم بگم که زایمان در خانه رایگان است و پولی بابتش نمی پردازی و بیمه هم تمام وسایل مورد نیاز زایمان در خانه را از ماه چهارم بارداری برات می فرسته خونه و زایمان در بیمارستان نزدیک ۵۰۰ یورو خرج داره که بیمه ۲۰۰ تای آن را می دهد.
خوشبختانه مادرم از ۶ هفته قبل زایمانم پیشم بود و کمک بسیار بزرگی به من که بارداری سخت و طاقت فرسایی را گذرونده بودم. دیگه کم کم به هفته ها و روزهای آخر بارداری نزدیک می شدم ولی هیچ خبری از پسرک نبود و اون تو حسابی جا خوش کرده بود و چون شکمم هم جای زیادی نداشت و حسابی بزرگ شده بود زیاد نمی تونست مثل سابق فوتبال بازی کنه و لگد های جانانه بزنه:)هر کی به من می رسید سوال می کرد نیومد؟؟
روز یکشنبه ۲۰ جولای(۳۰ تیرماه ۸۷) از صبح با مامان مشغول لباس ریختن تو ماشین و جارو پاروی خونه بودیم و برای شب هم غذامون قیمه لاپلو بود که غذای مورد علاقه همسرمه و من به خاطر نفخ شکم تو بارداریم زیاد این غذا را درست نمی کردم. اون شب خودمو با خوردن غذای زیاد خفه کردم..بعد هم برای اینکه نفخ شکم خیلی اذیتم نکنه یک لیوان بزرگ چای رازیانه دم کردم و با مامان و بابام(همسرم سرکار و دخترم خواب بود) نشستیم جلو تلویزیون و سریال روزگار قریب نگاه کردیم.
وسط های سریال و حدودا ساعت ده و نیم شب بود که من به خاطر خستگی و خواب آلودگی به رختخواب رفتم..خیلی زود خوابم برد ولی مثل هر شب به خاطر فشار زیاد به مثانه یکی دو بار بیدار شدم و به دستشویی رفتم..ساعت حدود ۴ صبح بود که با کمی دل درد مثل درد عادت ماهانه از خواب بیدار شدم و به خودم لعنت فرستادم که تو خوردن غذا زیاده روی کرده بودم ولی انگار این دل درد مثل قبل نبود و دائم به شدتش افزوده می شد و بعد ناگهان ساکت می شد با فکر اینکه ممکنه درد زایمان باشه شروع کردم فاصله بین درد ها را زمان گرفتن و دیدم بعله...فاصله ها منظمه و هر بیست دقیقه و بعد خیلی زود هر یک ربع و ۱۰ دقیقه تکرار میشه. همسرم را بیدار کردم و بهش جریان را گفتم ....
ادامه دارد
قسمت اول خاطرۀ قشنگ تولد آرمین کوچولو که نرگس عزیز زحمتش رو کشیدند خوندید، ممنون نرگس جان، از بس ایمیلهای اسپم شده به ایمیل وبلاگ زیاد بود که من نتونسته بودم ایمیل شما رو ببینم. از این بابت معذرت میخوام.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت19:39 توسط مدیریت وبلاگ
راستش رو بخواید من برای سرو سامون دادن به اینجا (تهیه و ترجمۀ یک سری مطالب مرتبط با این وبلاگ ، درست کردن لینکدونی به سبک گوگل ریدری ، افزودن یک سری سری لینکنها و کارهایی از این قبیل) ، منتظر بودم سرعت اینترنتم با استفاده از سیستم ای دی اس ال بهتر بشه، که هنوز این امکان برام میسر نشده، اینه که نتونستم به چیزهایی که مد نظرم بوده دست پیدا کنم. مدتی هم سرم به شدت گرم کارهایی بود که فرصت رسیدگی به اینجا رو نداشتم. ولی خوب این دلایل چیزی از بار این موضوع کم نمیکنه که " من فعلاً خاطره ای برای ارسال ندارم"، یعنی در حال حاضر، داوطلبی برای نوشتن خاطره و یا ارسال خاطره وجود نداره.
البته لازم به ذکره که تا دلتون بخواد از این ایمیل های اسپم داشتم راجع به درست کردن یاهو گروب صلواتی(!) و بیاید به ما بپیوندید و اِل و بِل! .
من امیدوارم که به زودی از این سرعت اینترنت زجرآلود آسوده بشم و اون سر و سامونی که بالاتعریفش شد رو اینجا انجام بدم.
ولی تا اونموقع منتظر خاطرات تولد کوچولوهای شما و یا مطالب مفید شما در مورد بارداری و تولد هستم.
در ضمن وبلاگ کودک شیرین من هم فراموش نکنید و تجارب و آموخته هاتون رو در زمینۀ بچه داری به تازه مادران مشوش و مردد از طریق اون وبلاگ منتقل کنید.
[ پست خبری و نظر سنجی ]
+ نوشته شده در ساعت13:14 توسط مدیریت وبلاگ
هزینه نگهداریش در ایران، ۴۰۰,۰۰۰ تومن برای عضویت، ۳۰,۰۰۰ تومن هزینه آزمایشات و جداسازی و ...، و هرسال ۱۰۰,۰۰۰ تومن هزینه نگهداری داره. یعمی سال اول ۵۳۰,۰۰۰ تومن میدین و از سالهای بعد، سالی ۱۰۰,۰۰۰ تومن.
اگه توضیح دیگهای خواستین بپرسین تا در حد اطلاعم جواب بدم.
اینم آدرس سایت شرکت فناوری بنیاختههای رویان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:0 توسط فرشته
از حالا
باید منتظر ورود پسر کوچولوم میشدم، گفتم به خانوادم خبر بدین، گفتن: اینا دائم
زنگ میزنن احوالپرسی، میفهمن، گفتم: پس به دکترم خبر بدین، باز همون جواب! حرصم
در اومده بود، گفتم: مامانم توی بخش اتاق گرفتن، به مامانم خبر بدین، باید مسئول
خونگیری از بند ناف رو خبر کنن، گفتن: مامانت اینجا نیست، اتاق نگرفته!!! کفرم در
اومده بود، از فکر اینکه من اینجا تک و تنهام و هیچکس از وضعیت من خبر نداره،
داشتم دیوونه میشدم. سرم رو تند کرده بودن و کمکم داشت کمردردهای من شروع میشد،
هر لحظه امکان داشت...، بالأخره یکی از ماماها اومد و گفت که مامان رو پیدا کردن
توی بخش و بهشون خبر دادن، خوشحال شدم و خیالم کمی راحتتر شد. ساعت رو نگاه میکردم
و دقیقهها و ثانیهها رو میشمردم، هرازگاهی یه ماما میاومد و چک میکرد، کیسه
آب رو پاره کرده بودن و درد داشت کمکم خودشو نشون میداد. کمرم درد گرفته بود و
هر لحظه درد بیشتر میشد. باید همه نیروم رو جمع می کردم تا بتونم فشار بیارم.
پرستارها و ماماها منو تشویق به زور دادن میکردن، دیگه توانی برای فشار دادن
نمونده بود بهخصوص که دوتا آمپول که ظاهرا آرامبخش بود هم توی سرم زده بودن و من
در فاصله دردها دائم خواب میرفتم، و چه خواب شیرینی بود! دیگه زیاد یادم نمیاد از
اون لحظهها، جز اینکه اون میون یکی گفت: دکترت اومد؛ یادم هست صدای مامان رو
شنیدم، و چقدر از بودن مامان احساس آرامش کردم. و یکی هم گفت: مسئول خونگیری اومد
:D
. دیگه همهچیز جور بود، حالا خیالم راحتتر شده بود. حدودای ۱۱:۱۵ بود که رفتم
توی اتاق زایمان و روی تخت مخصوص خوابیدم، دکتر رو دیدم و ازش خواستم کمکم کنه، اون
هم فقط میگفت: حالا زور بده، حالا استراحت کن! و یادمه داشت برای پرستارها و
ماماها سریال «روز حسرت» رو تعریف میکرد!!
یه لحظه
احساس کردم خالی شدم و یه چیزی با حرکات سریع ازم خارج شد! بیاختیار خوشحال شدم،
دردم تموم شد و احساس راحتی کردم، یه لحظه رو یادم میاد که احساس کردم گذاشتنش روی
شکمم. صحنه بعدی جایی شبیه یک راهرو بود تاریکِ تاریک با صدای مامان که میگفتن:
فرشته، سلام، خوب؟ من اینجام، چرا گریه میکنی؟ از پرستاری که صدرا رو آورده بود
تا بهش شیر بدم پرسیدم: سالمه؟ و اون هم گفت: بله، سالمه، بیا اینم پسر زشتت، و من
بیاختیار گفتم: زشت که نیست! اما اون لحظه اصلا ندیدمش! نمیدونم کی بود که من رو
بردن بخش، هنوز کاملا به هوش نیومده بودم، باز مامان گفتن: سلام، چرا گریه میکنی؟
و قطرات اشک من بود که بیاختیار سرازیر میشد! صبح بود که صدرا رو آوردن تا بهش
شیر بدم، دیدمش، زشت بود!
دکتر
اومد برای ویزیت، بهم تبریک گفت و گفت که میتونم برم خونه. یعنی عملا من یه شبانهروز
توی بیمارستان بودم.
تا چند روز
بعد از زایمان، بخیهای که داشتم خیلی اذیتم کرد، اصلا توان نشستن نداشتم. ولی با
شستشوی مرتب با آب گرم و نشستن توی آب گرم و بتادین، و جذب شدن تدریجی بخیهها،
خوب شدم و راه افتادم.
ناراحتکننده
ترین قسمت دوران بارداری و زایمان من، فوت مادربزرگ علی بود که منو بعد از زایمان
بدجوری عصبی کرد و هنوز اثراتش هست!
اینم از خاطره تولد محمدصدرا کوچولوی ما!

[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت9:0 توسط فرشته
