تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد نیما کوچولو- شهریور 84- تهران

من از ماه 7 به بعد ورم وحشتناكي كرده بودم ولي چون فشار خونم بالا نبود دكتر نگران وضعم نبود و هر ماه معاينات روتين را انجام مي داد و راضي بود ولي من ديگه حتي هيچ دمپايي نمي توانستم پايم كنم وگويا نصف بيشتر بچه وارد دماغم شده بود چون آنقدر ورم كرده بود كه گاهي جلوي ديدم را مي گرفت

طبق محاسبات خودم آقا پسر بايد 13 شهريور به دنيا ميامد اما دكتر گفت 4 شهريور و معاينه آخر هم گفت كه اول شهريور و چون بچه درشت بود از ماه چهارم گفت بايد سزارين بشي و فكر زايمان طبيعي را نكن ( البته خودم هم شجاعت زايمان طبيعي رانداشتم ) خلاصه تا دو سه روز قبل از زايمان من اداره مي رفتم و حتي به دليل شروع توليد 206 صندوق دار حتي روز آخر را هم 3-4 ساعت توي سالن رنگ بودم و از كانواير ها بالا و پايين مي رفتم.  اونقدر ورم كرده بودم و شكمم بزرگ بود كه هر كس من را مي ديد كلي برام دلسوزي مي كرد اما خودم اصلا تتغييرات خودم را زياد نمي دونستم . همچنين به شدت رنگم تيره شده بود و دور گردنم يك حلقه بزرگ قهوه اي رنك ايجاد شده بود و روي صورتم هم پر از خال هاي ريز قهوه اي شده بود ( بعد از زايمان از بين رفتند )

1 مرداد تولدم بود و مامانم جشن تولد برام گرفته بود و من هم با آن شكم ورقلمبيده كلي حركات موزون از خودم در كردم البته اگر خجالت نمي كشيدم همش وسط بودم .

از 27 شهريور رفتم خونه مامانم  تا به قول معروف تنها نباشم  و ماهم كه عاشق خريد و ... كلي باهم رفتيم شهروند گردي و خريد .. 31 مرداد هم كه روز آخر دونفره بودنم بود شب قبل از بيمارستان رفتيم پارك جمشيديه البته به اصرار من ، تصور كنيد من نمي تونستم راه بروم و چه پاركي را هم انتخاب كرده بودم همه با دلسوزي به من نگاه مي كردند و من هم تعجب مي كردم كه همه چرا اينطوري نگاهم ميكنند حتي تخت بغليمون كه داشتند ساندويچ مرغ مي خوردند ، يك ساندويچ هم به من دادند ، البته من نمي تونستم بخورم ولي گرفتم . تنها چيزي كه كه دوره بارداري واقعا با ولع مي خواستم و مي خوردم دوغ بود ، مي تونستم يك بطري دوغ خانواده را يك نفس بخورم و انگار هيچيش تو دلم نرفته  باشه يكي ديگه هم بخورم ، البته اويل هم حس خاصي به خيار شور داشتم و بعد كه ورم كردم ، حذفش كردم.

از دو شب قبلش شكمم بخصوص از ناف به پايين شروع كرده بود به خارش و چه خارشي به دكتر هم گفته بودم گفت چيز مهمي نيست . شب قبل از زايمان هم تا صبح من وباباي نيما نخوابيديم ...

خلاصه اول شهريور به طور خانوادگي من و باباي نيما ، مامانم، خواهرم، و بابام رفتيم بيمارستان و من تقريبا دومين نفري بودم كه رفتم تو اتاق براي آماده شدن .   نا گفته نماند كه زن عمو و عمه و دختر عمه هم آمده بودند بيمارستان ، آخه من اولين فرد از نسل جديد بودم وكلي براي همه جالب بود !!!

خلاصه به من و چند تا خانوم ديگه هم كه اونجا بودند لباس اتاق عمل دادند و يك كيسه كه لباسهامون را بريزيم توش !!! و ما هم با كلي گفتمان تصميم گرفتيم لباس را جوري بپوشيم كه از جلو باز باشه و لباسهامون را هم ريختيم تو كيسه و آمديم بيرون كه خانم پرستار گفت : اا چرا لباس را برعكس پوشيدي بايد پشتش باز باشه !!!!  در ضمن من يك لاك پر رنگ هم به زحمت به ناخن هاي دست و پام زده بودم و گفتند اينها چيه بايد پاكشون كني و كمي پنبه استوني دادند تا من پاكشون كنم  تصور كنيد از شب قبل چيزي نخورده بودم و فكر مي كردم كه حالا كه زود آمدم (6.5) زود كارم تمام مي شه ولي جالب بودكه همه كساني كه توي اتاق بودند و بعد از من آمده بودند قبل از من رفتند و من همينطور منتظر مشغول قدم زدن بودم و كلي هم تشنه و گرسنه شده بودم ، از بس شكمم بزرگ بود همه فكر مي كردند دوقلو توش هست !!!! شاهد خبر زايمان همشون بودم يكيشون كه بچه دومش بود و مطمئن بود دختره ، بچه اش پسر شده بود ، باباي بچه اومده بود پشت اتاق و از پرستاري كه تو اتاق بود مي پرسيد مطمئنيد پسر بود و پرستاره گفت آره خودم گرفتمش خانومتون هم اپيدورال شده بود  و ديد مطمئن باشيد !!! و باز من همچنان قدم مي زدم تا نوبتم شد ساعت 9 بود كه من را بردند سوپروايزر بيمارستان مي گفت عمل بعدي عمل دماغته خيلي گنده است !!! بالاخره تو اتاق عمل متخصص بيهوشي آمد بالاي سرم و گفت دخترم چند سالته و من گفتم سيييييييي و رفتم ، وقتي نصفه نيمه  به هوش آمدم اولش گفتم بچه چي بود و يكي از پرستار ها گفت يك دختر تپل و سفيد و من گفتم واي و دوباره بيهوش شدم و يادم مياد فكر مي كردم چطوري همه آبي ها رو صورتي كنم !!!

بعد كه ديگه آماده رفتن تو اتاق شدم با تخت من را بردند تو اتاقم كه همه اونهايي كه گفتم به اضافه مادر شوهرم توش بودند تا بابا نيما و مامانم را ديدم پرسيدم بچه چي بود گفتند يك پسر تپل سفيد گفتم به من كه گفتند دختر بود  ولي من  از فشار تهوع و دل درد ديگه چيزي نپرسيدم و هنوز داشتم گلاب به روتون بالا مي اوردم كه يه بسته سفيد اوردند و پرستار مربوطه گفت بيا بهش شير بده و اين كار كن و اون كار و كن و من هم با دست سرم دار بچه را بغل كردم به نظرم سخت ترين كار دنيابود ( بچه شير دادن با دست سرم دار و حالت تهوع و دل درد ) و بعد بچه را گذاشتند توي تخت شيشه اي كنار من و رفتند . اونشب نيما تا صبح گريه كرد فكر كنم گرسنه اش بود ،پرستارها گفتند هر دوساعت بايد بهش شير بدي و اگر هم خواب بود بيدارش كن و مرتب چك كن دماي بدنش پايين نياد و افت قند پيدا نكنه چون وزنش بالا بوده ممكنه افت قند پيدا كنه ، خلاصه تو اون شرايط باشي و اين همه بهت هشدار بدهند همين كافيه كه تا صبح نخوابي ، البته نيمه هاي شب گفتيم بياند ببرندش و بهش سرم بدهند ، تا سرم مي خورد مي خوابيد .

براي بلند شدن و راه رفتن هم اصلا سختي نداشتم و هيچ دردي نداشتم حتي بعد از مرخص شدن نيما و كريرش را كلي حمل كردم . الان كه فيلم اون روز ها  را مي بينم خودم هم تعجب مي كنم .

اون خارشي هم كه گفتم تمام بدن را گرفت و همه بدنم به صورت كهير هاي وحشتناك با خارش هاي وحشتناك تر  پرشد و اونقدر بدنم ملتهب و زخم شده بود كه فكر مي كردم هيچ وقت اثارش نميره ، گويا من به مايع جفت يا به داروي بيهوشي و يا ... حساسيت دادم و هنوز هم نفهميدم  چرا اونطوري شدم ، دوبارهم خوب شد و باز بيرون ريخت ، حتي يك دكتر احتمال گال!!!!! داد  و من بعد از زايمان كلي آب هندوانه  و عرق كاسني و ... ميل كردم و فايده اي نداشت.

موقع ويزيت 48 ساعت بعد نيما هم گفتند كه نيما زردي داره و بايد فرداش بستري بشه و من تا خونه گريه كردم و بعد هم تا صبح واي ي ي 

وقتي فكر ميكنم 4 ماه كامل نگراني و اضطراب و گم شدن شب و روز بود  زردي  ختنه ، گريه هاي عصر گاهي ، وزن نگرفتن ها و .... تا بالاخره فهميدم كه چطوري خودم و بچه را پيدا كنم و بعدش تازه فهميدم كه چقدر كار هام و آزادي هام محدود شدند

 با تشکر از نازنین عزیز مامان نیما  بابت ارسال این خاطرۀ قشنگ و عکس خوشگل نیما کوچولو- در ضمن نیما در بیمارستان دی به دنیا آمدند.

نازنین جان ممنون میشیم اگر نکته ای تجربه ای هم در مورد دورۀ نقاهت و کنار اومدن با بچه و سختی های بچه داری، شیر دادن و ... در اون هفته های اول داشتی برامون بگی.

 

در ضمن سمیرای عزیز (پست قبل) هم در مورد دوقلوها شاید مطلبی رو اضافه کنند.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد دوقلوها سروس و سپهر - بهمن 86- تهران

تولد یادم می آد از وقتی فهمیدم دوقلو باردارم همه چیز رنگ دیگه پیدا کرد.راستش می ترسیدم .با اینکه روال زندگیم اصلا تغییر نکرده بود و کار و ورزش و مهمونی و هر چیزی سر جاش بود ولی ته دلم نگران بودم.و شاید همین هم باعث شد که یک زایمان رمال نداشته باشم حالا منظورم را از نرمال براتون میگم.من هر وقت که دکتر می رفتم می گفت همه چیز خوب است .وضعیت جنین ها خیلی خوبه و وزن گیریشون عالیه .شرایط جسمی خودم هم خیلی خوب بود حتی در خودم توان رفتن به کوه را هم می دیدم اگر دکتر منع نمی کرد .حالا دیگه تو ماهه هفتم بودم و شکمم به اندازه یک کشتی جلو امده بود و قیافه وحشتناکی پیدا کرده بودم .

  روز تاسوعا بود و ما از صیح تو خیابونها گشته بودیم .حالم خیلی خوب بود .کلی نذری گرفته بودیم و حسابب بساط بخور بخور به راه بود.شب که رفتیم خونه .احساس کردم یک اتفاقی افتاده و داره اب ازم میره.وحشت کردم .می خواستم خودمو بزنم به نفهمی شاید توهمه.ولی نمیشد..خوب نصفه شبی رفتیم بیمارستان با این نیت که یک معاینه بشم تا خیالام راحت بشه.تو بیمارستان فقط یک ماما بود .بطرز فجیعی منو معاینه کرد و گفت کیسه ابم پاره شده.حالا که فکر می کنم بنظرم معاینه اون وضع منو بدتر کرد.چون اولش جریان آب قطره ای بود ولی در عرض یک ساعت خیلی زیاد شد .وحشت کرده بودم.گفت باید بستری بشی و اصلا تکون نخوری.اصلا باورم نمیشد .چی سرم اومده بود.خوب تعطیلات بود و دکترم خارج از شهر.بهش زنگ زدند.گفت نذارید تکون بخوره.خلاصه اینکه منو خوابوند توی اتاق درد.اسمش این بود.یک هیتر برقی هم گذاشت جفتم و خودش هم خوابید رو تخت کناری مثلا مراقبم باشه.ولی تا سرش و گذاشت خوایش برد.تو خیابون صدای عزاداری می اومد که چقدر با حال من سازگاری داشت.اون شب بدترین شب زندگی من بود.

 حتی توصیف اون روزها  الان که هفت ماه ازش گذشته هم خیلی سخت است.دکتر صبح زود بالای سرم بود .چه خانم دکتر نازنینی! کلی نگرانم شده بود.القصه دکتر معاینه ام کرد و گفت بله کیسه ابت پاره شده ولی می خوام تا اونجا که بشه توی همین وضعیت نگهت دارم چون هر یک روز هم برای بچه ها تو این هفته حیاتی.و یا ید یک سری تزریق بگیری که باعث میشه ریه جنین سریعتر باز بشه و تو باید توی این و ضعیت اصلا تکون نخوری.نمیتونید تصور کنید که تکون نخوری یعنی چی! یعنی مثل یک میت روی تخت باشی تازه به پهلو! دکتر رفت و خدا رو شکر اون ماما هم شیفتش تموم شد و رفت .نوبت یک مامای جوان بود که البته حوصلش از اولی خیلی بیشتر بود.دور برم خیلی شلوغ بود و این خوب بود تا من به چیزی که در شرف وقوع بود فکر نکنم.تا عصر یک بار رفتم سونوگرافی و دکتر سونوگرافی گفت یکی از جنین ها وزنش کمه و یک چیزهایی به دکترم گفت که خوب صد البته منو کلی نگران کرد.دوباره داشت شب میشد و من از شبهای بیمارستان بیزارم مثل همه.ولی خوب ماما این دفعه خیلی بهتر بود و می آمد چکم میکرد ولی بدجوری بدنم درد میکرد و می ترسیدم یک اپسیلون جابجا بشم.اون شب تا صبح به خودم و همه روزهایی که طی کردم فکر کردم کلی بحال خودم زار زدم البته بی صدا .از اون یکی اتاق صدای گریه نوزاد تازه متولد شده می اومد چقدر دلم می خواست بچه های منم پیشم بودند.

بالاخره صبح شد دکتر دویاره منو فرستاد سونوگرافی و  این بار هم دکتر سونوگرافی گفت که یکی از جنین ها وضع مناسبی نداره و میزان مایع هم کم شده و باید دست بکار بشی و حداقل یکی از بچه ها را نجات بدی.دکترم ولی می خواست من آخرین تزریق رو هم بگیرم چون اونطوی شانس موفقیت خیلی بیشتر بود.راستش الان که فکر می کنم می بینم عجب دکتر جسوری داشتم منم خیلی قبولش داشتم و خودم را دربست در اختیارش گذاشته بودم کاری که بندرت می کنم.قرار شد بطور پیوسته ضربان قلب جنین ها چک بشه.یک دستگاه اوردند که برای دو قلو ها بود ولی باید دستی رو شکم نگهش می داشتم و چون موقعیتشون هم عوض میشد باید می گشتی تا پیداشون میکردی.تکون نخوردن یک طرف اضطراب اینکه ضربان قلبشون تو رنج نرماله هم یک طرف.من اون شب تا صبح با این دستگاه ور میرفتم و هر بار که ضربانشون کم و زیاد میشد قلب خودم بشدت می کوبید آنقدر صدای قلبم واضح بود که هیچی دیگه شنیده نمیشد.تازه کلی ایده ناب هم برای اون دستگاه کذایی به ذهنم رسید که  کار باهاش راحتتر باشه.

 صبح فردا من وضعیتم بحرانی بود .نمیدونم این کیسه آب چند لیتر آب می گیره.دکتر گفت دیگه وقتشه.حالا یک ماجرای دیگه شروع شد .بیمارستان بخش مراقبتهای ویزه نوزادان نداشت و متخصص اطفال هم می گفت که من مسولیت قبول نمی کنم چون  ممکن به دستگاه خاصی برای نفس کشیدن نیاز بشه همون لحظه تولد می خواد.خوب با این تفاسیر می خواستن منو به یک بیمارستان دیگه منتقل کنند ولی مشکل این بود که دکتر خودم با من نمی آمد چون باید میرفتم پارسیان و اون اونجا قرارداد نداشت.منم دلم نمی خواست یک دکتر دیگه سزارینم کنه .هیچ دلیل منطقی نداشتم فقط از نظر حسی با دکتر خودم راحت بودم.گاهی اوقات یک حسی گریبان آدمو می گیره.چون وضعیتم هم مناسب نبود کسی رو حرف حرف نزد من رفتم اتاق عمل.بعدش که چیزه زیادی یادم نمی یاد فقط یک خواب آروم بود .

درز چشامو که باز کردم تو اتاق بیمارستان بودم ودرد فجیعی داشتم.فقط صداهای نامهومی میشنیدم که می گفتند بجه ها را بردند پارسیان و توی دستگاهند.باورتون میشه سپهر وزن تولدش 1600 و سروش 1100 بود.حالا اگر بخوام ماجرای  دوقلوها  توی بیمارستان را براتون بگم دیگه باید بزنم رو دست مثنوی.پس بهتر قبل از اینکه خودتون پنجره را ببندید خودم برم.شاد باشید.  

 

 ممنون از سمیرای عزیز برای ارسال این خاطره. سمیرا جان فکر می کنم برای همه جالب باشه که بدونند چطوری از عهدۀ نگهداری براومدید. تا چند روز بچه ها تو بیمارستان بودند. خودتون حالتون چطور بود؟ دورۀ نقاهت؟ کمک؟، پرستار؟ ممنون میشم اگر تونستید توضیح بدید.  

 

پی نوشت: این مطلب رو هم سمیرای عزیز در ادامۀ مطلبشون نوشتند و برای ما فرستادند. ممنون سمیرا جان

همونطور که گفتم بچه های من موقع تولد وزنشون کم بود به همین دلیل حدود 20 روزی توی بیمارستان بودند که  خیلی دوران سختی بود.من با اون وضعیتم توی اون سرمای وحشتناک پارسال از صبح تا شب توی بیمارستان بودم.اولین باری که دیدمشون جا خوردم .اصلا نمیتونید تصور کنید بچه 1کیلویی یعنی چی.می ترسیدم بهشون دست بزنم! یک حسهای عجیب غریبی داشتم .خدا رو شکر بچه ها با اینکه زود به دنیا اومده بودند ولی کامل بودند و مشکلی نبود ولی مثل اینکه قانونا بچه کمتر از 2.5کیلو باید تو بیمارستان باشه ولی  همه پرستارها به من می گفتند که بچه ها رو ببرم خونه بهتر وزن میگیرند.راستش می ترسیدم که هر دو را با هم ببرم برای همین اول سپهر بردم که وزنش بیشتر بود.خیلی سخت بود باید دمای اتاق نزدیک 28 درجه نگه می داشتم رطوبت کنترل میشد باد نمی آمد استریل می بود .تازه شیر خوردنشون خیلی سخت بود چون هنوز قدرت بلعشون خوب نبود می پرید تو گلوشون و کلا شیر دادنشون خیلی مقدمه و موخره داشت.به هرحال اون روزهای سخت گذشت .الان بچه هام به وزن نرمال رسیدن و خدا رو شکر همه چیز خوب است.
دوقلو داشتن شما را در موقعیت متفاوتی از دیگران قرار میده .من هر وقت که با بچه ها بیرون میرم بدون استثنا همه نظرشون جلب میشه .یعنی همیشه دیده میشی ! همه کنجکاوند که بیان و از نزدیک ببیننشون و سوال کنند که پسرند یا دختر  چند وقتشونه و یا سوالهای مشابه.دوقلو داشتن سخته ولی شیرینه.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد باربد کوچولو- مرداد 85- تورنتو -(قسمت دوم و پایانی)

 ....

نباید چیزی می خوردم حتی آب. حسابی تشنه بودم و این تشنگی خیلی اذیتم می کردمحمد مرتب با دستمال خیس لبم رو خیش می کرد. هیچ احساس خاصی نداشتم. هر از چندی یه احساس مثل دل پیچه خیلی خیلی ملایم داشتم اونقدر ملایم بود که به سختی احساسش می کردم. بعد از یه مدت متوجه شدم که این دلپیچه ها دقیقا همون موقعی هست که درد دارم. دیگه برام یه بازی شده بود هربار به محض احساسشون از محمد می خواستم که عدد دردم رو روی مانیتور چک کنه.  اونقدر ریلکس و راحت بودم که وسطاش خوابم میبرد.

 هر از چندی پرستارم که یه دختر خیلی بانمک چاینیز بود میامد و معاینه ام می کرد. تا نزدیکهای ظهر پیشرفتی نداشتم و همون چهار سانت باقی مانده بودم. پرستارم می گفت اگه کار به همین ترتیب پیش بره ممکنه که سزارین بشم. حسابی استرس داشتم. اصلا نمی خواستم که سزارین بشم ولی نمی دونستم که چه کار کنم که کار تسریع پیدا کنه. ساعت دو بود که با  خوشحالی بهم گفت که شده 6 سانت. کمی امید پیدا کرده بودم و مرتب دعا می کردم. محمد بیچاره هم که از شب قبلش اصلا نخوابیده بود همش دور وروم بود و باهام حرف می زد یه بار که از خواب بیدار شدم دیدم که اونم روی مبل خوابش برده. بازور فرستادمش که بره و برای نهار چیزی بخوره. می دونستم که تلاشم بیفایده است. چون میدونه که من چیزی نخوردم اونم نمیخوره. آخرش هم فقط برای راضی کردن من با یه کافی و کوکی برگشت.

 دیگه ساعت 4 شده بود و پرستار بهم گفت که 8 سانت شده ولی خیلی کنده و کماکان احتمال سزارین وجود داره. دیگه گریه ام گرفته بود هی با خدا و با نی نی حرف می زدم که کمک کنید که طبیعی زایمان کنم. ساعت 5 پرستار با خوشحالی بهم گفت که 10 سانت شده و دیگه هر آن ممکنه که بچه بیاد. البته میگفت که هنوز فاصله سر بچه خیلی زیاده و باید صبر کنیم. ساعت 6 دیگه منو برای زایمان آماده کرد. از محمد خواست که پشتم کمرم رو بگیره و به جلو فشار بده و از من هم خواست هر موقع که دردم شروع شد هم زمان با درد شروع کنم به پوش کردن. با همه وجودم به همراه هر دل پیچه فشار میاوردم. بهم گفت که کمی دیگه هم تلاش می کنیم اگر سر بچه نزدیک تر نشد مجبوریم که برای سزارین بریم. می پرسیدم دکترم کجاست فکر می کردم اگه اون بیاد همه چیز درست میشه. بهم گفت تا سر بچه بهقدرکافی نزدیک نشه دکتر نمیاد.

 از ترس اینکه کار به سزارین بکشه حتی وقتی که ازدرد هم خبری نبود من پوش می کردم. پرستار که نمودار دردم رو میدید گفت که لازم نیست تادرد نباشه پوش کردن هیچ کمکی نمی کنه. دیگه حسابی کلافه شده بودم. ناامید و خسته بودم. نمی خواستم به هیچ قیمتی به سزارین تن بدم. هی دعا می کردم.

 ساعت 7 دکترم بالاخره آمد و معاینه کرد و گفت که شیفتش تموم شده ولی نمی تونه منو توی این حال رها کنه و گفت که منو واسه سزارین آماده کنند می گفت دیگه بیشتر از این نمیشه صبر کرد و برای بچه خطرناکه. همین چیزای دکتر بایاس هست که برای من آدم خاص هست. کسایی که اینجا زندگی می کنند می دونند که دکترها شیفتشون که تموم شد میرن. ولی به هر حال با دستور دکتر بایاس منو به اتاق عمل بردند. دیگه حسابی خسته و در هم شکسته بودم. درسته که ظاهرا دردی نکشیده بودم ولی عملا بدنم تمامی فشارها رو تحمل کرده بود و حالا دیگه انرژی براش باقی نمانده بود. دیگه تسلیم شده بودم. همین که دکتر گفت واسه سلامت بچه خوب نیست خودمو سپردم به دست خدا و گفتم که هر چی که اون می خواد.

 

به اتاق عمل منتقل شدم. یه اتاق بزرگ بود که وسطش یه تخت گذاشته بودند. مثل اتاق زایمان همه دستگاهها توی کابینت های اطراف بود. گوشه اتاق میز بچه قرار داشت.

 جلوصورتم یه پرده سبز گذاشتند و دکتر بیهوشی آمد و از لوله ای که به سرنگ اپیدرالم وصل بود بهم یه دارو تزریق کرد که باعث شد که پشتم خنک بشه. محمد کنارم بود و سرش رو گذاشته بود کنار گوشم و باهام حرف می زد. الان اصلا یادم نمیاد که اون چی میگفت. توی تمام مدت یه قران دستش بود و موقع عمل هم اون رو گذاشته بود کنار سر من. همه فکرم به این بود که بالاخره انتظار تمام شد و دارم به لحظه در آغوش کشیدن عشقم نزدیک میشم.

 دکترم آمد و بعد از خوش وبش کردن با من به پشت پرده سبز رفت و کارش رو شروع کرد. حدود سه چهار تا پرستار بودند که بهش کمک می کردند. درد خاصی احساس نمی کردم ولی احساس کشیدگی می کردم انگار از دو طرف شکمم رو دارند می کشند.یه صدایی میامد مثل اسپری کردن. نمی دونم چرا اون موقع فکر می کردم که دارند توی شکمم، فوم اسپری می کنند. بعدها که خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این صدای ساکشنی بوده که خونها رو جمع می کرده.

 به محمد گفتند که تا وقتی که دکتر OK رو نداده نباید فیلم بگیره و یا پشت پرده رو نگاه کنه. یادمه که یه دفعه صدای گریه بچه پیچید توی اتاق و دکتر به محمد گفت که میتونه پاشه و فیلم بگیره. محمد همزمان با فیلم گرفتن هم برای من تعریف می کرد. همیشه آرزو داشتم که از لحظه ای که نازنینم پاشو به این دنیا می گذاره بتونم فیلم داشته باشم. درواقع همونطوری شد. فیلمی که داریم نیمی از باربد توی شکم من هست و بالا تنه اش بیرونه. مراحل بریده شدن نافش از من و بیرون آمدنش از شکمم کاملا توی فیلم هست.

دیگه حالم اون لحظه واقعا ناگفتنی هست. باربدم رو بردند تا تمیزش کنند. برام عجیب بود که با چه شدتی پوست لطیف عروسکم رو دستمال می کشیدند و اون چه صبورانه بدون هیچ گریه ای به این کار تن می داد.مرتب این احمقا پشت سرهم میپرسیدم که پسرم سالم هست و اصلا به جوابی که میشنیدم توجه نمی کردم و دوباره سوالم رو تکرار می کردم. باربد رو که بلند کردند دیدم که پشت سرش یه شکل خیلی عجیب داره. وحشت زده از دکتر بیهوشی ام پرسیدم که چرا سرش اینجوریه. دکتر گفت که نگران نباش به خاطر اینکه توی کانال زایمان مونده این شکلی شده و تا فردا صبح خوب میشه. باور نکردم و از پرستارا بازم پرسیدم اونها هم همون جواب رو دادند. چاره ای نبود باید باور می کردم. چون اگه غیر از این بود بهم میگفتند – که واقعا هم فردا صبح اثری از اون کشیدگی سر نبود.

 توی همین فاصله توی چشماش دارو ریختند و از محمد خواستند که برای بریدن بند ناف بره. و چقدر خوب محمد با یه دست ناف رو برید و با دست دیگه فیلم این لحظه به یاد موندنی رو گرفت. با گفتن به نام خدا رشته وابستگی نوزادی پسرم بریده شد( توی عمل سزارین دکتر ناف رو از مادر جدا می کنه ولی نه از جای اصلی و به طور کامل فقط تنها برای اینکه اونو از مادر جدا کنه و بعد پدر بچه اونو از محل اصلی میبره). بعد قد و وزن پسرم رو گرفتند که قدش 55 سانت و وزنش 4.155 کیلو بود. البته به دلیل وزن پسرکم بود که مجبور به سزارین شدیم. بعد پسرم رو توی پتوش مثل قنداق پیچیدند و دادندش بغل محمد. محمد هم اونو آورد و گرفت نزدیک صورت من تا ببوسمش. هنوز هم گرمی و لطافت پوستشو روی صورتم احساس میکنم. لباش به سرخی آلبالو بود برجسته و خشگل. پسرم رو بوسیدم. از عشق و شوق لبریز بودم می خواستم زودتر از اون تخت لعنتی خلاص شم و پسرم رو در آغوش بگیرم. محمد رو با باربد بیرون فرستادند تا کارای پایانی منو انجام بدند. حدود بیست دقیقه طول کشید تا بخیه زدن و تمیز کردن انجام بشه. چیزی رو اصلا احساس نمی کردم.

محمد که از طولانی شدن کار نگران شده بود در رو باز کرد تا ببینه که من سالمم، که پرستارا ازش خواستند که بیرون منتظر باشه. اصلا یادم نمیاد که اون 20 دقیقه چه حالی داشتم. خسته تر از اون بودم که حتی بتونم به چیزی فکر کنم.

بعد از تمام شدن پانسمان منو به اتاق ریکاوری بردند. محمد هم با باربد در آغوشش دنبالم میامد. توی اتاق ریکاوری پرستار باربد رو لخت کرد و روی تن لخت من گذاشت تا بقول خودشون تماس پوستی مادر و فرزند برقراربشه و الحق که چقدر این تماس پوستی معجزه آسا بود. تن نرم پسرم رو نوازش می کردم. پرستار کمک کرد تا باربدم شیر بخوره. هیچ وقت اون لحظه آسمونی رو فراموش نمی کنم. بهت زده بودم. توی آسمونها بودم از اینهمه شوقی که توی وجودم بود.

در مورد دردهای بعد از زایمان هم باید بگم که با وجودی که من خیلی سنگین شده بودم و 30 کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم ولی خیلی سخت نبود. تا روز بعدش که هنوز اثر اپیدورال توی تنم بود و چیزی رو احساس نمی کردم. بهم یه سری قرص داده بودند با یه فرم که ساعت خوردنم رو توی اون علامت بزنم. من اونقدر گیج و خسته بودم اصلا مرتب نمی خوردم والکی خودم یه ساعتهایی رو توی فرم می نوشتم. یادم میرفت که سرموقع بخورم. ظاهرا این قرص ها مسکن بودند. دردی نداشتم. فقط وقتی که از تخت پائین میامدم یه احساس سوزش شدید روی پوستم احساس می کردم که با گذاشتن کمپرس یخ برطرف می شد.

 سه روز توی بیمارستان بستری شدم و روز چهارم به خونه آمدم. به دلیل اینکه تنها بودیم و اینجا کسی رو نداشتیم که کمکمون باشه اصلا توی جا نیافتادم و از روز پنجم بیرون رفتم تا باربد رو به دکتر ببریم. این تنها بودن با همه بدی هایی که داشت باعث شد که خیلی زود سر پا بشم و حتی دچار افسردگی بعد از زایمان هم نشم. که البته در این آخری رفتارهای محمد خیلی تاثیر داشت. محمد که از سرکار میامد اولین کاری که می کرد بوسیدن و گپ زدن با من بود و تا چند دقیقه ای رو با من سپری نمی کرد سراغ باربد رو نمی گرفت. اینا رو گفتم که بدونید که رفتار اطرافیان در افسردگی بعد اززایمان خیلی تاثیر داره. معمولا بعد از زایمان همه توجه ها به بچه است و مادر تنها وسیله شیر دادن به اون میشه. کمی مراقبت در رفتار کردن با مادر میتونه خیلی به روحیه اون کمک کنه.

قسمت دوم و پایانی تولد باربد کوچولو رو هم خوندید. با تشکر از پیمانۀ عزیزبرای فرستادن این خاطره.

پی نوشت: این هم عکس باربد.

 با عرض معذرت  از ارسال دیر این عکس قشنگ از باربد توپولی. در ضمن باربد در بیمارستانNorth York General Hospital  در روز ۱۲ جولای به دنیا آمدند.

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد باربد کوچولو- مرداد 85- تورنتوی کانادا- (قسمت اول)

 

تاریخ زایمان منو دکتر 6 جولای تعین کرده بود و قرار بود که من زایمان طبیعی داشته باشم. از این بابت خیلی خوشحال بودم که زایمانم طبیعی هستش چون همیشه فکر می کردم که مادری که سزارین کرده اونقدر خودش درد و ناراحتی داره که اصلا انرژی برای نی نی تازه به دنیا آمده اش نداره و من دلم نمی خواست که این لحظات شیرین اولیه به دنیا آمدن گلم رو با درد و ناراحتی های خودم از دست بدم.

 6 جولای از راه رسید و از پسر گل من خبری نبود. دکتر می گفت کاملا طبیعی هست و معمولا تا دو هفته تاخیر مشکلی نداره. روز 11 جولای وقت دکتر داشتم و دکتر فشار خونم رو گرفت و گفت که فشارم بالاست و دیگه بیشتر از این نباید منتظر بود. برام نوشت که بیمارستان برم و ژل بگذارم. ظاهرا این ژل باعث می شد که کیسه آبم پاره بشه و دکتر گفت که حداکثر تا 24 ساعت دیگه بچه به دنیا میاد. یادمه که کاملا بهت زده بودم. تا قبل از اون همش منتظر به دنیا آمدن گلم بودم ولی حالا دیگه زمانش رسیده بود و من مات و مبهوت بودم. اصلا نمی تونستم که فکرم رو متمرکز کنم. بهت زده بودم و همش انگار یه جورایی سعی می کردم که ذهنم رو از موضوع دور کنم.

از همون راه دکتر به بیمارستان رفتیم. حسابی ترسیده بودم و نمی دونستم که چی قراره بشه. به راهنمایی پرستار روی تخت خوابیدم و منتظر دکتر شدم. دستای محمد رو توی دستم گرفته بودم و می خواستم به این راه قوت قلب بگیرم.دکتر آمد و طی یه تجربه ترسناک برام ژل گذاشت. کار به همین سادگی تمام شد و گفتند که باید برم خونه ومنتظر پاره شدم کیسه آب باشم. یادمه که کمی درد داشتم ولی الان که فکرش رو می کنم اون دردها بیشتر از ترس بود تا درد واقعی. به خونه برگشتیم و محمد مشعول آماده کردن و تروتمیز کردن های نهایی خونه شد. حالم کاملا خوب و نرمال بود. طرفای ساعت 11 به رختخواب رفتم و خوابیدم ولی محمد هنوزم بیدار بود. فکر می کنم که استرس داشت  و از استرس خوابش نمیبرد. آخه از اونجایی که به مامانم ویزا نداده بودند و دست تنها بودیم، همه مسئولیتهای زایمان با اون بود.

 ساعت 3 نیمه شب از حس دستشویی از خواب بیدار شدم و محمد رو صدا کردم که بیاد و بهم کمک کنه تا از جا بلند شم(آخه اونقدر گنده شده بودم که نمی تونستم تنهایی بلند شم).  محمد دستم رو گرفت و کمک کرد که بشینم. به محض نشستن احساس کردم که یه تشت آب زیرمو خیش کرد. اولش گیج بودم و نمی فهمیدم که چی شده. کمی که به خودم آمدم فهمیدم که کیسه آبم بوده که پاره شده.

 خوب یادم میاد که از اون لحظه به بعد مثل این بودکه ما رو روی دور تند گذاشته بودند. اولین کاری که کردم این بود که آمدم و روی تقویم دیواری داخل آشپزخانه ساعت پاره شدن کیسه آبم رو نوشتم. حسابی ترسیده و هیجان زده بودم. از اونجایی که  دکتر بهم گفته بود که دوش آب گرم به تسریع زایمان کمک می کنه همونطوری با لباس به زیر دوش رفتم و سعی کردم که کمرم رو زیر آب گرم نگه دارم. بعد از چند دقیقه بیرون آمدم و شروع به آماده شدن کردم. محمد بیچاره هم که قبل از بیدار شدن من آماده شده بود که به حمام بره ازم پرسید که فکر می کنی وقت باشه که من دوش بگیرم که بهش گفتم آره. دردم شروع شده بود ولی اونقدر ملایم و کم بود که اصلا باورم نیمشد که این شروع درد زایمان باشه. یه درد ملایم مثل کمردرد پرید بود. محمد دوشش رو گرفت و آماده رفتن شدیم. زنگ زد و تاکسی آمد و به طرف بیمارستان حرکت کردیم. از خونه ما تا بیمارستان 7-8 دقیقه بیشتر راه نبود. انگار توی آسمانا بودم تکلیفم رو با احساسم نمی دونستم.

وارد بخش شدیم و کارهای پذیرش انجام شد. توی بخش آمادگی برای زایمان بودیم اونجا 5-6 تا تخت بود که کارهای ابتدایی اونجا انجام می شد. بهم یه گان دادن که بپوشم محمد هم که تند تند فیلم و عکس می گرفت. روی یه تخت خوابیدم و به شکمم دستگاهی وصل کردند که به یه مانیتور وصل میشد و اندازه درد رو باعدد و منحنی نشون می داد دردم بین 35- 80 متغیر بود. هنوزم کماکان دردها کاملا قابل تحمل و راحت بود. ساعت 5 یه پرستار معاینه ام کرد و بهم گفت که 4 سانت دايليت شدی. پرسیدم که کی میتونم اپیدورال بزنم که گفت در صورتی که بخوام همین الان. خوب منم که از خدا خواسته بودم گفتم که آره می خوام.

تا منو به اتاق زایمان منتقل کردند و دکتر خواب آلودو خوش آخلاق چاینیز برای اپیدورال زدن آمد ساعت 7 شده بود. محمد رو از اتاق بیرون کردند و به من گفتند که که بشینم روی تخت .یه پرستار یه بالش بهم داد و گفت که روی بالش خم شم و گفت که سرم رو بگذارم روی اون و اگه می خوام به راحتی فریاد بکشم. اینو که گفت ترس من ترسو رو بیشتر کرد. فهمیدم که قراره یه بلایی سرم بیاد که باید فریاد بکشم. ازشون خواستم که پیش از شروع بهم بگن. وقتی که آماده شدند دکتر گفت که الان شروع می کنه. یه دفته احساس کردم که کمرم داره از 1/3 بالایی نصف میشه. یه فشار خیلی خیلی شدید به کمرم می آمد. انگار که گذاشته بودنش یه لبه و از دو طرف داشتند تا می کردند. درد نبود فقط یه فشار خیلی شدید بود. کل این ماجرا شاید 10 ثانیه طول کشید و من توی تمام این مدت داشتم با تمام وجودم توی بالش فریاد میزدم. کار که تموم شد خوابوندنم روی تخت. حسابی خجالت کشیده بودم ولی رفتار اونها اونقدر دوستانه بود که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده. ظاهرا به این چیزها عادت داشتند.

محمد آمد داخل اتاق بهش لباس بیمارستان داده بودند که بپوشه به همراه یه کلاه. قیافش حسابی دیدنی شده بود. اتاق زایمانم یه اتاق بزرگ بود که وسطش یه تخت بود به همراه دستگاهی که مانیتورداشت و در کنار تخت قرار داشت. تمامی وسائل و دستگاههای دیگه داخل کابینت قرار داشت و معلوم نبودند که من از اینش خیلی خوشم میامد و باعث آرامشم میشد. دیدن کپسولها و لوله ها همیشه منو وحشت زده می کردند. کنار تختم یه مبل بزرگ بود که واسه استراحت همراه بود. یه حمام که داخلش جکوزی داشت و برای تسریع زایمان بود هم گوشه اتاق بود. یادمه که یه پنجره بزرگ هم به بیرون داشت و یه نمای خیلی زیبا از درختای بارون خرده رو به نمایش می گذاشت.

 از لحظه ای که اپیدورال زده بودم دیگه هیچ دردی نداشتم. یادمه که به محض اینکه اپیدورال رو زدم از پرستار پرسیدم که اگر من بخوام از زدن اپیدورال فلج بشم کی معلوم میشه؟ گفت پاهاتو تکون می تونی بدی؟ گفتم آره. گفت پس نگران نباش اگه قرار بود اتقابی بیافته الان معلوم شده بود. خیالم راحت شد که این مرحله هم به خیر گذشت. فقط تمام تنم به خارش وحشتناک افتاده بود که پرستار گفت از عوارض اپیدورال هست. برام یه سرنگ داخل سرمم تزریق کرد که کمی بعد خارش هم متوقف شد. حالا دیگه باید منتظر میموندم...

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ تولد باربد کوچولو رو خوندید که پیمانه مامان باربد زحمتش رو کشیدند. قسمت دومش همکه مطابق روال معمول فردا منتشر میشود


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد طاها کوچولو-آذر 85- تهران- (قسمت دوم و پایانی)
  در بیمارستان لاله دوباره معاینه شدم . خانم مامای مهربانی آنجا بود که وقتی دورم خلوت شد به من گفت : برای چی آمدی اینجا ؟ دهانه رحمت پنج سانت باز شده ، اینجا اگر بخواهی طبیعی بزایی ماما بالا سرته .دکتر خودتو ول کردی ؟ این جا اگر دکتر بیاد سزارینت می کنه ! خلاصه از آنجا دوباره با دکترم هماهنگ كرديم و رفتیم مصطفی خمینی ( من و جمع مشایعت کننده!).

   دكترم قبلن با بيمارستان هماهنگ كرده بود . يك تعهد از ما گرفتند كه مي دانسته ايم اين جا ان.آي.سي.يو ندارد و مسئوليت بچه با خودمان است.از اين لباس هاي سبز بي حيايي پوشيدم گلاب به روتون تنقيه شدم وشيو!( در مورد اول خيلي مزخرف بود اما موقع زايمان خيلي خيالم راحت بود ، در مورد دوم هم خدا را شكر كردم كه قبلن اين كار را خودم كرده بودم و اين خانم ماما بر حسب وظيفه اين كار را انجام مي دهد!) يك دختر خوشگل هم آنجا بود كه دهانه رحمش دو سانت باز شده بود و درد نداشت . يك خانم ديگر هم روي تخت زايمان بود اپيدورال كرده بود گويا اما زايمانش پيشرفت نداشت و كم كم هم داشت بيحسي اش از بين مي رفت!

   حدود یک و نیم صبح بود که من کار های پذیرشم انجام شده سرم به دست روی یکی از تخت ها خوابیده بودم( چون خونريزي شديد داشتم بايد مي خوابيدم) و با دختر خوشگلك حرف مي زدم. نیم ساعت بعد درد های واقعی ام شروع شد. برایم ماسک اکسیژن گذاشتند .اصلن دوست نداشتم كه از توي ماسك نفس بكشم آنقدر كه اكسيژنش گرم بود. كيسه آبم را سوراخ كردند(فعل درستش چيه!؟)دکتر صدای قلب بچه را چک کرد شنیدم که صدای قلب بچه ام کم شد دکتر بهم گفت باید نفس عمیق بکشی اگر نه بچه ات از دست میره . و من عمیق ترین نفس های زندگی ام را آن شب کشیدم . خونریزی و افت صدای قلب بچه دکترم را مردد کرده بود و سراغ اتاق عمل را می گرفت .

  ديگر واقعن درد داشتم و جيغ مي كشيدم . نگران دختر خوشگله بودم كه نكند صداي من را بشنود و بترسد و نتواند زايمان كند . اما نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم.در لحظه ي آخر كه مرا از روي تخت بلند كردند كه به اتاق زايمان ببرند ديدم دخترك بالا سر من دراز كشيده است و كلي ناراحت شدم.راستش بعدن هر چه فكر كردم يادم نيامد چه جوري رفتم اتاق زايمان رفتم با كمك ماما؟ با ويلچر يا تخت؟ اصلن يادم نمي آيد آن قدر كه بدن و ذهنم مقهور آن درد هاي عجيب شده بود!تنها خوشحالي و مايه دلگرمي ام اين بود كه عينكم همراهم بود . هميشه ترس داشتم كه نكند عينكم را ازم بگيرند! آخر بدون عينك من تقريبن نيمه كورم!

   احساس مي كردم كه درد ها عنان بدنم را در اختيار گر فته اند .صداي دكتر را شنيدم كه مي گفت سرش معلومه چقدر مو داره زور بده . يك احساسي در درونم به سر پرموي كوچكش التماس مي كرد كه عقب برگردد و مرا از اين درد نفس گير رها كند. داد زدم نمي تونم ! نمي تونم!دكترم گفت نمي تونم نداريم... شايد چيز هاي ديگري هم گفت كه يادم نمي آيد . يك دفعه يك گوشه از ذهنم روشن شد كه آن همه كتاب خواندن و تمرين كردن براي اين بود كه داد بزني نمي تونم؟!سعي كردم ذهنم را روي بدنم متمركز كنم و زور بدهم .دستم نا خودآگاه پهلوي ماما راچنگ زد . خدا را صدا كردم يك بار دو بار ...دكترم تشويقم كرد و گفت آره! همينه! دكتر بند ناف را كه سه دور دور گردن كوچولوش پيچيده شده بود باز كرد و من رد شدن شانه هايش را حس كردم.ساعت دو و بيست و پنج دقيقه بامداد بيست و نه آذر. بالا گرفتندش .يك بچه ي 2530 گرمي و 48 سانتي! اولين چيزي كه ديدم چشم هاي باز سياهش بود. با خودم گفتم خوب شد آن همه انار خوردم اگر نه چه شكلي مي شد!( من ويار انار داشتم و به اندازه ي تمام عمرم در پاييز 85 انار خوردم ، در ضمن مي گويند انار بچه را خوشگل مي كند!!)

   ندادنش به من ، من هم اصرار نكردم . خالي خالي شده بودم . هيچ احساسي نداشتم بقيه بيرون رفتند و دكتر شروع كرد به بخيه زدن پرسيدم مگه پارگي داشتم؟! كه گفت خودش برش داده! با حوصله كارش را انجام مي داد و بچه ام هنوز آنجا بود . شروع كرد به گريه و من خواهش كردم اگر سردش است ببرندش .بسيار هوشيار بودم انگاري از يك خواب يازده دوازده ساعته بيدار شده باشم .سه ربع بعد به بخش منتقل شدم. اقاي شوهر با دادن چند عدد هزاري بالا آمد و من را ديد. از طاها به علت كم وزن بودنش مقاديري آزمايش گرفتند بعد به ما تحويلش دادند.  وقتي كه آوردندش تازه احساس هاي خوب مادري سراغم آمد با خوشحالي يك دختر 5 ساله از مامانم پرسيدم شيرش بدهم ؟ و بعد با غريزه ي يك زن به آغوشش گرفتم و شيرش دادم.  

  تشنه گرسنه بودم . ساعت سه- چهار صبح جايي باز نبود نه توي بيمارستان نه در خيابان .فكر كنم دفعه ي ديگر كه ساك بيمارستان ببندم اول كمپوت و خوردني براي خودم بگذارم آن قدر كه آن شب گرسنگي كشيدم!نزديك صبح دلم مي خواست بخوابم اما بچه ي هم اتاقي ام بسيار گريه مي كرد. وقتي هم كه مامان بزرگ بچه را بيرون مي برد مادرش با خور خور بسيار مي خوابيد و نمي گذاشت من بخوابم!!

   قاعدتن صبح مي توانستم ترخيص شوم اما چون طاها جيش نكرده بود و در يكي از سونو هاي قبل احتمال مشكل در كليه اش داده بود ، بايد صبر مي كرديم كه آقا جيش كند!  بعد از اين كه ساعت ملاقات تمام شد بالاخره جيش كرد و خيالمان راحت شد . شال و كلاه كرديم و عازم خانه ي مامان شديم .

   الحمدالله مشكلي نداشتم . بخيه هايم زياد درد نداشت و سر هفته جذب شد . بعد ده روز هم برگشتيم خانه ي خودمان و زندگي سه نفره ي واقعي مان شروع شد!

شايد هيچ كس نفهمد چطور عجيب ترين، زيبا ترين و بي همتا ترين خاطره ي زندگي يك نفر از ميان اين همه درد و رنج بيرون مي آيد ... تا وقتي كه خودش تجربه كند. براي من تولد طاها و خصوصن زايمانم از بهترين خاطرات زندگي ام است! 

 

اینهم عکسهای طاها کوچولو. بعد از تولد و حال!

طاها

طاها کوچولو


 
 
با تشکر از نندی ،مامان طاها کوچولو برای ارسال این خاطرۀ پرماجراو قشنگ.

[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد طاها کوچولو-آذر 85- تهران- (قسمت اول)
 

  نزدیک های ساعت یازده بود که از خانه آمدم بیرون . تازه از دردسر های جابجایی و تعمیرات خانه آزاد شده بودیم و من روز های آخر بارداری ام را با ولگردی و پیاده روی می گذراندم(!)تايرخ تخميني زايمانم سه دي بود. بچه ی آزاده هفته ي پيش به دنيا آمده بود و من همه اش فکر می کردم اگر سزارین یک مزیت داشته باشد آن هم این است که آدم می داند بچه اش کی به دنیا می آید !

   با توصيه ي دكترم و تعريف هاي خيلي خوبي كه جاري ام از زايمان اولش داشت تصميم داشتم بچه مان را طبيعي به دنيا بياورم. جدا از دعا كردن و از خدا طلب توان كردن دو سه تا كتاب بارداري داشتم كه قسمت زايمانش را با ترس و شگفتي خوانده بودم و از بر كرده بودم . زمان بارداري ام تمرينات ورزشي كتاب را انجام مي دادم و سعي مي كردم كه تنفس ها را ياد بگيرم . تصميم من براي زايمان طبيعي براي خانواده ي خودم ناباورانه بود .مامانم سر من سزارين شده بود البته بعد از اين كه حسابي درد كشيده بود و نزديك بوده هر دو تامون از دست بريم .بارداري نسبتن بي دردسري داشتم .شانزده هفته حالت تهوع داشتم بوي غذا مخصوصن پياز داغ را نمي توانستم تحمل كنم . در نتيجه زياد نمي توانستم آشپزي كنم با بو هاي خوب هم مشكل داشتم بيشترعطر آقاي شوهر كه دوستش داشتم و كلن هر نوع عطري .ولي خوشبختانه با خود اقاي شوهر مشكلي نداشتم!

البته حدود ماه شش و هفت و هشت به دنبال خانه و عوض كردن و اسباب كشي و اين ها بوديم. اگرچه همه مخصوصن مادر شوهر و پدر شوهرم در چيدن خانه كمكم كردند ولي جمع و جور اسباب هايم و خريد خانه و ... استرس زيادي بهم وارد كرد و فكر كنم علت وزن نگرفتنم در دو ماه آخر بود.قبل از بارداري 48 كيلو بودم به شصت كه رسيدم ديگر وزنم زياد نشد.هفته ي قبلش طاها يك صبح تا شب تو دلم تكان نخورده بود و براي همين دكتر برايم سونوي بيوفيزيكال نوشته بود كه با مامانم رفتم (تا آن موقع يا خودم تنها رفته بودم يا با آقاي شوهر) چون خيلي سايز بچه كوچك بود عمر بارداري ام را سي وهفت هفته زده بود . دكتر سونو گراف هم به ما گفت حالا يك هفته ي ديگر جا دارد.

 صبح مامان زنگ زده بود و اصرار پشت اصرار که شب یلدا بیاید خانه ی ما عمو این ها هم هستند وخوش می گذرد .دوست داشتم خانه ی خودم باشم آن شب ها. هر شب كه مي خوابيدم از خودم مي پرسيدم نكند امشب دردم بگيرد!هر چه مامان اصرار كرد جواب ندادم . مامان مي گفت خانم دكتره گفت هفته ي ديگه ست من هم مي گفتم اون كه خدا نيست و همه اش احساس مي كردم من شب يلدا حاضر نيستم.

  به این نیت رفتم بیرون که آجیل بخرم برای ساک زایمانم . توی مغازه مردد به آجیل های شور و شیرین نگاه کردم . هیچ چیزی چشمم را نگرفت . آخر سر با صد گرم آجیل هندی از مغازه آمدم بیرون . همین طور که می خوردم و می سوختم و می رفتم احساس کردم شکمم منقبض شد . برای من که از چهار ماهگی گاه گاهی انقباضات کاذب داشتم چیز جدیدی نبود  ... البته اگر سه ربع بعد تکرار نمی شد!

    خودم را به خانه رساندم : اگر وقتش بود آن وقت کی آن پلو ماهیچه را که برای نهار گذاشته بودم می خورد ؟!

  به آقای شوهر خبر ندادم ... نهارم را خوردم،حمام رفتم و شيو كردم. آزاده گفته بود بهتر است كه خودت اين كار را بكني تا زياد مشكلي نداشته باشي . از حمام كه آمدم حس كردم قضيه زياد جدي نيست: تا ساعت سه-چهار فاصله ی انقباض ها را یادداشت می کردم که الحمد الله از هیچ الگویی تبعیت نمی کردند !به مطب دکترم زنگ زدم .گفتم كه درد ندارم و انقباض ها يم نا منظم است. گفت اگر معاینه لگن نشده ای برای ویزیت برو بیمارستان ، آنجا بهت می گویند باید بمانی یا نه .دكترم اسباب كشي داشت و داشت جاي مطبش را عوض مي كرد .هفته هاي آخر كه بايد معاينه ي لگن مي شدم تنها چيزي كه در مطبش يافت مي شد يك ميز و صندلي براي خودش ، يك استتسكوپ و يك دانه از آن شيپور ها بود كه صداي قلب جنين را باهاش مي شنوند . قرار بود هفته ي ديگر توي مطب جديد معاينه ام كند. به آقای شوهر خبر دادم .

  آقای شوهر که برگشت خانه بهش گفتم من از دوره ی بارداری ام اصلن عکس ندارم . اگر امشب بزام عقده ای می شوم ! آقای شوهر مهربون رفت و برای دوربینم باتری خرید و عکس انداختیم . بعد هم جای شما خالی شام از بیرون گرفتیم و سر فرصت خوردیم .الان عكس هايم را نگاه مي كنم و مي گويم شش ساعت قبل از زايمان!

  حدود ساعت نه آژانس گرفتیم و رفتیم بیمارستان . هر چه فکر می کردم می دیدم امکان ندارد که الان وقتش باشد ، درد که نداشتم و از وقتی سوار ماشین شدیم انقباض هم ! مهم تر از همه این که من جیغ نمی کشیدم (مثل تو فیلم ها!) به بیمارستان آتيه که رسیدیم به خواهرم اس ام اس زدم که ما برای معاینه آمدیم بیمارستان ولی به مامان چیزی نگو که نگران نشود .

    دم در بخش زایمان تنها وارد شدم .خيلي احساس تنهايي كردم و به آن هايي كه مي توانستند وقت زايمان همسرشان يا يك آدم دلگرم كننده ي ديگر را كنار خودشان داشته باشند غبطه خوردم. خانم ماما معاینه ام کرد و گفت بچه ات کوچیکه و ان آی سی یو می خواد . ما اینجا تخت خالی ان آی سی یو نداریم . ماما هي به من مي گفت خانم بچه ت خيلي كوچيكيه الان كه وقت زايمانت نيست : انگار من به ميل خودم تصميم گرفته بودم در آن تاريخ انقباض پيدا كنم!!!تلفنی با دکترم مشورت کردم و پیشنهاد داد که برویم بیمارستان بقيه الله . دهانه رحمم چهار سانت باز شده بود و از موقع معاینه به خونریزی افتاده بودم . ماشین گرفتیم و رفتیم بقيه الله. آقای شوهر هم که دید ماجرا جدی است به خانواده هایمان خبر داد .

    آنجا هم دوباره معاینه و شرح حال و ... و گفتند که ما تخت خالی نداریم . گرچه از حرف های در گوشی شان معلوم بود که دارند . این دفعه با خانواده ی من که به بیمارستان رسیده بودند دوباره برگشتیم بیمارستان آتيه و به خانواده ی آقای شوهر كه هنوز نرسيده بودند زنگ زدیم که بیاید آنجا . آنجا دوباره همان حرف ها را تکرار کردند و گفتند که بروید بیمارستان لاله آن جا حتمن تخت خالي براي بچه ات دارند . وقتي بيرون مي رفتم همان ماماي مذكور گفت زود خودت رو برسون بچه ت كوچيكه و ممكنه يك دفعه توي راهبه دنيا بياد! من بي تجربه هم همه اش فكر مي كردم نكند يك دفعه بچه بيفتد توي شلوارم! انقباض هایم شدید تر شده بود ولی من هنوز جیغ نمی کشیدم !

ادامه دارد

این خاطرۀ قشنگ رو نندی عزیز، مامان طاها کوچولو برامون فرستادند و قسمت دوم و آخرش به همراه عکسهای طاها کوچولو  فردا منتشر میشه.

 

-با اجازۀ نندی میخوام یک خبری هم بدم و اونهم اینکه که کیاراد پسر کوچولوی پروین هم به سلامتی به دنیا پا گذاشتند. خبرش رو میتونید از وبلاگ خودشون کاملتر بخونید.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
پست خبری و نظر خواهی- 3
 اول اینکه طبق روال پستهای خبری گذشته، تشکر می کنم از همۀ کسانی که خاطراتشون رو در اینجا  مینویسند و کسانی که می خونند این مطالب رو و با نظرات و پیشنهادات و انتقادات خوبشون که از اول راه اندازی این وبلاگ بوده ، باعث بهبود روند کار شدند ومیشند.

 و اما خبر:

خبر اول اینکه مارتیا پسر کوچولوی مامان منتظر نی نی، در روز 19 شهریور متولد شد. تبریک میگم به مامان و بابای مارتیا و آرزوی سلامتی و بهروزی براشون دارم.

پروین هم که از مامانهای منتظر نی نی هستند هفتۀ گذشته احتمالاً زایمان داشتند و کیاراد کوچولو تا به حال به دنیا اومدند. منتظر خبرای خوبی هم از طرف پروین عزیز هستیم و آرزو میکنم که به سلامتی دورۀ نقاهتشون رو هم طی کنند

-نکته ای بود که یکی از خواننده ها در قسمت نظرخواهی پست قبل بهش اشاره کردند و اون هم زایمانهای طبیعی و کم درد هست که در بیمارستان صارم در تهران انجام میشه (ایشون اسم یکی از پزشکای خوب این بیمارستان و شمارۀ مطبشون رو هم در قسمت نظرخواهی پست قبل ارائه کردند) .  من هم قبلاً در مورد این بیمارستان زیاد شنیده بودم. زایمان در آب هم که یکی از روشهای زایمان طبیعی کم درد هست ،ظاهراً در این بیمارستان انجام میشه . خیلی خوبه که یک بیمارستان در تهران با توصیفاتی که میشنویم انقدر تونسته رضایت مراجعینش رو جلب کنه. فقط نکته ای هست و من نمیدونم آیا این بیمارستان با بیمه ها قرار داد داره یا نه؟ هزینه اش برای همه قابل پرداخته؟

 -و اما ترتیب خاطرات ارسالی آینده

تولد طاها کوچولوی نندی که فردا منتشر میشه.

تولد باربد کوچولو

تولد آرمین کوچولو

تولد دوقلوها  سروش و بهمن

تولد نیما کوچولوی نازنین

تولد نازگل کوچولو

تولد رامونای ملوس

تولد باران کوچولو

تولد امیر مهدی کوچولو

تولد ارشک کوچولو

تولد رایان کوچولوی ندا

تولد روشی و موشی مامان پریسا

تولد هیژا کوچولوی آوات

 ترتیب خاطرات بالا به این صورته که یک سری از مادرا زحمت کشیدند و خاطرات رو برای ما ارسال کردند  از طریق ایمیل (8  خاطرۀ تولد اول) ، و بقیه به ترتیب اعلام تمایل مامانها برای به اشتراک گذاشتن خاطرۀ تولد کوچولوشون اینجا مرتب شدند.

ممنون از همگی.

  پیشنهادات:

-مادرا از دوران بارداری و نقاهتشون و دلایل انتخابشون برای نوع زایمان بیشتر بنویسند. دلیلشون هم مستند و علمی باشه ، نه استناد به گفته های فامیل و آشنا.

 - مطالب خاطرۀ صرف نباشه و از ارائۀ اطلاعات غلط جلوگیری بشه.

 در مورد دوران بارداری و نقاهت و همینطور دلایل انتخاب زایمان خیلی از خاطرات به این مسائل به خوبی اشاره کردند و از مادرانی هم که خاطره شون در اینجا نوشته میشه خواهش می کنم به این مسائل هم توجه کنند و اگر نکته ای رو لازم میدوننند که گفته بشه در قسمت نظرخواهی ذکر کنند تا در صورت امکان به مطلبشون در پست مربوطه اضافه بشه. در ضمن  در نوشتن خاطرات توجه کنید به این نکته که طیف وسیعی ار کسانی که اینجا رو میخونند، مادران منتظر هستند. خودتون رو جای اونها بگذارید و به این فکر کنید که چطوری میتونید با ارائۀ مطلبتون ایده ای به این مادرها بدید و از نگرانیهاشون بکاهید.

 در مورد مستند و علمی بودن دلایل، هم باهاتون موافقم. و لی خوب من فکر می کنم تقریباً اکثر نویسنده های مطالب در حین بارداری مطالعات زیادی داشتند و مورد دیگه اینه که  خوشبختانه من متوجه شدم که بعضی از خواننده های اینجا از فارغ التحصیلان رشته های پزشکی و رشته های مرتبط هستند و  جایی که لازم بوده، در قسمت نظرخواهی توسط اونها توضیحات لازم  داده شده و نکاتی گوشزد شده  تا ابهامی در این موارد وجود نداشته باشه. لازم میدونم  که اینجا از این دوستان هم تشکر کنم که با نظرات خوبشون  به ابهاماتی که در این زمینه ها به وجود می یاد، پاسخ میدند.

 -پیدا کردن خاطرات آسونتر بشه.

برای آسون پیدا کردن خاطرات، یک فهرستی در قسمت پیوندهای روزانه آورده شده به نام" فهرست مطالب" که ایدۀ رویای عزیز، مامان عرفان بود. ایشون قسمت بیشتری از خاطرات رو در اونجا مرتب کرده بودند و دیروز من هم لینکهای خاطرات بیشتری رو اضافه کردم ولی ظاهراً در یکی دو مورد که ترتیب مطالب منظم نبوده، مشکل وجود داره که اونهم به محض اینکه اصول پیدا کردن لینک مطالب رو تو بلاگفا پیدا کردم!! به  زودی رفع میشه. (چطور میشه لینک مطالب گذشته در بلاگفا رو پیدا کرد؟)

در مورد اینکه با کلیک کردن روی هرکدوم از موضوعات مثلاً " تولد به روش طبیعی" و پیدا کردن مطالب مرتبط ، پیشنهادی به مامان آلا (که زحمت  طراحی وبلاگ رو به این صورتی که الان میبیند کشیدند) داده شد ولی از اونجا که وقت گیر و سخت ممکنه بشه با امکانات بلاگفا، از این کار صرفه نظر شد و همون"فهرست مطالب" رو میتونیم مرجع قرار بدیم.

 انتقادات:

گاهی مطالب باعث ایجاد ترس میشه

نمیدونم خواننده های دیگه هم این نظر رو دارند یا نه؟ اگر واقعاً اینطور فکر می کنید حتماً بگید.

 من شخصاً فکر می کنم چاشنی بدست آوردن هر چیزی، کشیدن کمی سختیه. تا وقتی سختی در کار نباشه، شیرینی بدست آمده ها، محسوس نیست .(به اسم وبلاگ که برگرفته از مطلب هناست اون بالا توجه کنید)   ولی در مورد زایمان، نکته ای که هست اینه که خیلی از مادرا عنوان کردند که سختی و درد به محض دیدن بچه ها، شیر خوردنشون،  نگاههای گنگ  و گیج روزهای اولشون، و دیدن احتیاجشون به مادرا و رضایت و آرومیشون بعد از رفع احتیاجاتشون از بین رفته. در حقیقت کیفیت زایمان اینه که درسته ممکنه خاطرۀ اون درد هرگز فراموش نشه  ولی دردیه که ممکنه با اون کیفیت دیگه  تکرار نشه در طول عمر.

بنابراین نترسید، وقتی تجربه اش کردید متوجه میشید که ترس نداشته اصلاً!

 خبری، نظرخواهی:

-همونطوریکه قبلاً گفتم مامان آلا زحمت طراحی این وبلاگ رو به این صورتی که الان میبینیدکشیدند و دستشون هم درد نکنه . قبلاً یک تصویر نقاشی شده ای اون بالا بود که طبق پیشنهادات  حالا نیست و برای اینکه اینجا خیلی ساده شده، مامان آلا قراره که عنوان وبلاگ رو دوباره بر اساس نظرات داده شده در داخل کارد قرار بدند. در ضمن یادمه دفعات قبل، کسانی پیشنهاد داده بودند که عکسی رو هم میتونند اون بالا در کنار عنوان قرار بدند. (رویا شما بودید یا ساناز و یا ؟) بنابراین اگر این عکس باشه و برای مامان آلا این رو بنویسید و یا اگر خودتون بشه زحمتش رو بکشید بسیار عالی میشه و اینجا از این شکل معمول و ساده اش در می یاد. 

موضوع دیگه هم اینه که ایجاد یک قالب یکسان برای وبلاگهای مادرانۀ اون بالا، به دلیل متفاوت بودن موضوعاتشون ، بر اساس نظر اکثریت منتفی شد.  

مورد دیگه نوشته های کنار صفحه و لینکها برای بعضی ها منجمله خود من به این صورته که بعضی ها کمرنگند و بعضی ها پر رنگ. شما هم اینطوری میبیند؟

 نظر شما در مورد روال کار اینجا چطوره؟ راضی هستید؟ پیشنهادی دارید؟ انتقادی؟ لنگه کفش و گوجه گندیده ای؟ والبته هندوانه هایی؟

اصلاً از این پستهای خبری و نظرخواهی راضی هستید؟

 دوست دارم بدونم.

پی نوشت: اگر نکته ای بوده که باید میگفتم و فراموش کردم حتماً بگید. بعد هم از اونجا که من بالطبع فرصت نمی کنم که همۀ وبلاگهای کناری رو بخونم، اگر مادری فرزندش متولد میشه . از بقیه خواهش می کنم این رو اعلام کنند. همینطور اگر دوست دارید لینک وبلاگتون در کنار این صفحه باشه تا با بقیه آشنا بشید. در قسمت نظرخواهی این رو عنوان کنید.

پی نوشت دوم: جمع بندی نظرات؛

تقریباً تمام کسانی که نظر دادند از روال موجود وبلاگ راضی هستند و خلاصه کلی هندوانه و اینها

 اما پیشنهادات و انتقادات .

-برای جلوگیری از تکراری و یکنواخت  شدن مطالب، مادرا ازمشکلات بعد از زایمان و تجربه شون در مورد حل اون مشکلات هم بنویسند و در مطالبشون بگنجونند.

 این مورد رو میشه ازمادرانی که در آینده خاطراتشون رو میخواند بنویسند خواهش کرد و میشه از کسانی که مطلب تا به حال فرستادند و به این مطالب اشاره نکردند خواهش کرد که در این موارد هم صحبت کنند.

-چطور میشه با بروزری غیر از اینترنت اکسپلورر، لینکهای کنار صفحه رو درست دید

فکر کنم جواب این سوال پیش مامان آلا باشه، مامان آلا جان ممنون میشم اگر در این مورد ما رو راهنمایی کنید، در ضمن ساناز میتونند عکسی که قرار بوده بالای صفحه گذاشته بشه روبا فوتو شاپ اصلاح کنند و لی نمیدونند چطور میشه در قالب گنجوند.

-مطلب مربوطه به یک زایمان در یک پست بیاد

به دلیل طولانی شدن و خسته کننده شدن پستهای طولانی، قرار بر این شده بود که پستهای طولانی در بیشتر از یک پست بیاد.

-مادرا اگر تجربۀ زایمان در کشورهای دیگه هم دارند بنویسند

یکی دو مورد از خاطراتی که با ایمیل به دست ما رسیده و در آینده منتشر میشه  مربوط میشه به کشورهایی غیر از ایران، مثل سوییس ، کانادا.  قبلاً هم از کشوهایی مثل سوئد، مصر، بحرین، هلند و ژاپن خاطراتی داشتیم.  

(شاید یک روزی هم خاطره ای از ایتالیا به اینجا رسید آلبینوس جان)

 

 




[ پست خبری و نظر سنجی ]
+
تولد مهراد - اردیبهشت 82- تبریز- (قسمت دوم و پایانی)

خلاصه دوباره سوار همان ماشین شدیم و همان نگاههای متعجب راننده...! و برگشتیم خانه.تقریبا" دیگر اثری از درد نمانده بود.دلم می خواست زودتر دردها شروع شوند و تا شیفت عوض نشده دوباره برگردیم بیمارستان و تمام فکر و ذکرم این شده بود که ببینم این بار دکتره درد واقعی را تشخیص می دهد یا نه!حس خجالتم به عصبانیت بدل شده بود و فقط دلم می خواست این بار هم چشمکی بزند و متلکی بارم کند که بزنم چک و چانه اش را داغان کنم!یعنی تا این حد! به هر حال وقتی پا به زا هستی هر کاری بکنی مباح است و اصلا" مگر کسی جرات دارد بگوید بالای چشمت ابروست؟!

 خلاصه...دو ساعتی از برگشتنمان می گذشت اما دیگر خواب به چشم کسی نمی آمد.دردها می آمدند و می رفتند...راه می رفتم و زمان می گرفتم.فاصله دردها گاهی ۲دقیقه بود و گاهی نیم ساعت!احساس می کردم دیگر زمان بستری شدنم رسیده.اما قیافه دکتره یادم می افتاد و آن لبخندش که بلند شو دختر جان...خیلی مانده تا زایمانت...پس این درد عجیب و غریب که رفته رفته پررنگ تر می شد و نفسم را بند می آورد چه بود؟

کم کم خنده ها و شوخی هایم در فاصله دردها محو شد و مادرم یقین کرد که وقتش رسیده!دوباره همان مسیر ۲۰ساعته بیمارستان...ساعت حدود۱۱و نیم بود.شیفت عوض شده بود.دکتری که معاینه ام کرد گفت حدود ۷صبح بچه به دنیا می آید!قرار شد۶صبح پزشک خودم آنجا باشد.بی معطلی یک دست لباس راحتی بهم دادند و با یک پرستار فرستادند رختکن.لباس زایمان در واقع یک تکه پارچه دو سه متری بود که دو طرفش را دوخته بودند و جای کله اش را سوراخ کرده بودند.اما روی سینه اش دو تا بند داشت که باز می شد برای شیردهی و چند تا جینگولک گل من گلی... تمیز بود ولی...نو و اتو شده.لباس را پوشیدم و با آن پرستاره راهی اتاق انتظار شدم...معلوم بود از بیرون خیلی تپل سفارشم را به این پرستاره کرده بودند.بنده خدا تا صبح دم به دقیقه می آمد بالا سرم و می پرسید چیزی لازم دارم؟چیزی بیارم؟!...و من هر بار که این می آمد یاد پسر خاله کلاه قرمزی می افتادم...آب بیارم؟؟نون بیارم؟؟نفت بگیرم؟؟ کمی هم حرصم می گرفت...

 و بالاخره... اتاق انتظار زایمان...

اتاق زایمان یک سالن با شش تخت بود و بالای سر هر تخت یک سری دار و تشکیلات... دردها هر لحظه شدیدتر می شدند و امانم رو می بریدند.کم کم فاصله دردها به دو یا سه دقیقه رسید.با کمک همان پرستاره که بنده خدا تا صبح بالا سرم بود وارد اتاق انتظار زایمان شدیم.چهار خانم در شرف زایمان هر کدام به شکل و شمایلی آه و ناله می کردند.قدم می زدند...دراز می کشیدند...راست و دولا می شدند...اصلا" خاصیت درد زایمان اینه که آدمو از شکل نرمالش در میاره.معمولا" یک دست روی کمر یا پشته و مدام در حال کش و قوس دادن بدنت هستی تا حالتی رو که می تونی توش کمی راحتتر باشی یا دردت کمی تسکین بیابه رو پیدا کنی.

اگر ساعت لعنتی به ۱۲ می رسید می شد شمارش معکوس رو شروع کرد.آه و ناله ها اولش کمرنگ بودند...نفس عمیق...تحمل...اما کم کم دیگه فریاد اجتناب ناپذیر شد.ناله و فریادهای بلند...فشاری که از داخل به تمام اعضای بدنم وارد می شد امانم رو می برید.دیگه هیچ فاصله ای بین دردها نبود...شاید چند ثانیه فرصت برای دم گرفتن و پس دادنش با یه ناله بلندتر...

زایمان طبیعی پروسه ای داره که طی اون تمام اعضای بدن به ترتیب و با دقت خاصی شروع به تغییر حالت می کنند،تا اینکه برای زایمان آماده بشن و حتی بعد از زایمان هم با همون ترتیب و دقت خاص همه چیز سر جای اولش برمی گرده.اگه همه چیز خوب و درست پیش بره (که معمولا" هم همینطوره)همزمان با شروع دردهای زایمان دایلیت هم شروع می شه و با کم شدن فواصل دردها دایلیت بیشتر می شه و وقتی به اندازه خاصی(مثلا" ۷ سانتی متر) می رسه زایمان انجام می شه.زمانیکه به هر علتی پزشکها تشخیص بدن که همه این مراحل هماهنگ پیش نمی روند سزارین ترجیح داده می شه.در مورد من تا آخرین معاینه ام همه چیز منظم پیش می رفت،اما شرایطی که پیش اومد هم برای من و هم دکترم کاملا" غیر منتظره بود.

از زمانیکه فاصله دردها تقریبا" از بین رفته بود ساعتها می گذشت اما دایلیت هنوز به ۳ سانت هم نرسیده بود.درد دیگه تحمل ناپذیر شده بود.دکترها مدام برای کنترلم می آمدند و من در حالیکه درد نمی ذاشت از شدت ناله حتی بیهوش بشم،هر بار خیره می شدم به صورتشون تا بلکه بگن که دیگه وقتش رسیده،اما هر بار با تعجب همدیگه رو نگاه می کردند و حرفهایی بین خودشون که دیگه قادر نبودم بشنوم...

ساعت ۷ صبح شده بود و درد بی وقفه هنوز ادامه داشت ،بدون اینکه کسی بگه دیگه وقتش رسیده!از چهار خانم دیگه ای که شب رو اونجا بودند زایمان سه نفرشون تموم شده بود و حالا من مونده بودم و زینب... درد امان نمي داد باهم حرف بزنيم اما اينكه داشتيم يه درد مشترك رو تجربه مي كرديم كه براي هيچ كدوم از اون دكترها و حتي پرستارهايي كه با ديدن ما اشكشون در مي اومد قابل توصيف نبود،ما رو كه از دو تا دنياي كاملا" متفاوت اونجا اومده بوديم به هم نزديك مي كرد...

 ۷ صبح دكتر خودم اومد براي معاينه.نمي تونستم حرف بزنم...با اشاره از ميون گريه و ناله بهش فهموندم كه اگه بازم طول بكشه ديگه نمي تونم تحمل كنم.التماس مي كردم سزارينم كنيد...اما ديگه وقتش گذشته بود...دايليت ۴ يا ۵ سانت بود.لعنتي...پرستارها مدام فشارخونم رو مي گرفتند و از طريق سرمي كه از شبش تو دستم بود ثابت نگهش مي داشتند.كيسه آبم هم هنوز پاره نشده بود.۹ صبح دكتر گفت كيسه آب رو پاره مي كنيم...اينجوري دردت ساكت مي شه.ته دلم خوشحال شدم و در حالي كه ديگه تصورش رو هم نميتونستم بكنم كه آدم هيچ دردي نداشته باشه!يكي از پرستارها با سرسوزني كه ميون دو تا انگشتاش گذاشته بود كيسه آبم رو پاره كرد.فقط براي چند لحظه گرماي آب رو احساس كردم...لامصب فقط چند لحظه طول كشيد و دوباره...

دوباره همون فشار و همون درد...مثل اينكه چيزي تو شكمت مي خواد منفجر بشه.ديگه نفس كشيدنم هم مشكل شده بود.خيلي به ريه هام فشار ميومد...و يك لحظه چشمهام سياهي رفت...نفهميدم چقدر طول كشيد اما يك آن چشمامو كه باز كردم جماعت دكترها و پرستارها بالاي سرم بودند.ماسك اكسيژن به دهانم بود.صداي مادرم رو مي شنيدم انگار...اسمم رو صدا ميزد.نمي ذاشتند كسي بياد تو و من از اين بابت خوشحال بودم.نمي خواستم تو اون وضعيت منو ببينند.اما حتما" صداي ضجه هام بيرون مي رفت...مثل اينكه دوباره وضعم به حالت نرمال برگشته بود.ماسك اكسيژن رو برداشتند و وقتي پرستار كنار كشيد تونستم ساعت رو ببينم.۱۱ بود.دوباره معاينه ام كردند واين بار دكترم گفت ببريدش اتاق زايمان.از اين بهتر نمي شد.تنها فكرم در اون لحظه اين بود كه به هر سختي اي هم كه باشه بالاخره فوقش يك ساعت ديگه تمومه...

 با ويلچر رفتيم اتاق زايمان و بالاخره بعد از ۱۲ ساعت اون لحظه از راه رسيد...همه اينهابا ناز و نوازشها و روحيه دادنهاي دكترم بود كه خانم فوق العاده خوش اخلاقي بود.اين واقعا" تو اون لحظه مهم بود! هنوز دايليت كامل نشده بودم و فقط سردي تيخ جراحي رو روي ران چپم احساس كردم.بقيه اش روتين زايمان بود...درد...فشار...نفس عميق...بچه...ناف...جفت...و بخيه كه سخت ترين مرحله بعد از زايمان بود...

 با تموم شدن اين يك ساعت و نيم ديگه فصل زايمان براي من بسته شده بود.خسته بودم...خسته اي كه حتي صدام در نمي اومد و وقتي حرف مي زدم مي شه گفت فقط لبهام تكون مي خورد.يه بچه كوچولوي قرمز اخمو نشونم دادند و گفتند اين پسرته!پسرك دستاش و رونش حسابي كبود بود.مي گفتند زايمان زياد طول كشيده و خون به بچه نرسيده.مي گفتند چند روز ديگه درست مي شه.همه چيز به خير گذشته بود.سردم بود.مي لرزيدم.بي اختيار تمام بدنم رعشه گرفته بود.لباسهام رو عوض كردند و برام پتو آوردند.باورم نمي شد كه تموم شده!وقتي به ۱۲ ساعت گذشته فكر مي كردم باورم نمي شد.بزرگتر شده بودم انگار...!بقيه اش يادم نيست...رفتيم اتاق...غذايي هم خوردم انگار...خوابيدم...مادرم بود...مسعود بود...بقيه...چند ساعت بعد پرستار پسرم رو آورد.به سختي نشستم و پسرم رو بغل گرفتم.

پسر من...!شاهكار من!من مادر شدم...

پایان

 با تشکر از ذهرۀ عزیز، در ضمن مهراد کوچولو در تبریز به دنیا اومدند و من اشتباهی دیروز نوشته بودم تهران


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد مهراد- اردیبهشت 82- تبریز- (قسمت اول)

گاهی دل همت می کنه ولی دست نه! داستان نوشتن خاطرات زایمان من هم برای من چنین چیزی بود.می تونم بگم از همون ۵ سال پیشش،حتی از اون لحظه های وصف ناپذیر انتظار، تا به الآن همیشه خواستم اون لحظه ها رو در جایی ثبت کنم...اما انگار گاهی می ترسی کلمه هایی که برای توصیف چیزی یا واقعه ای انتخاب می کنی قدرت کافی رو نداشته باشند... می ترسی بی ارزش کنی داستان رو با بی کفایتی ات تو چیدن واژه ها کنار همدیگه...اما خود "زایمان" به تنهایی اونقدر پدیده باشکوهی هست که لازم نباشه بگم ابهتش تنها به شدت سختی زایمان یا آسونی اون بر نمی گرده.تولد یک "انسان"،شروع یک "زندگی"... و ...

اما می خواهم برگردم به ۶ سال پیش...به آخرین روزهای نوزده سالگی ام...اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ که دوران حاملگی تقریبا" خوب و بی دردسری رو پشت سر گذاشته بودم و شمارش معکوس کم کم داشت شروع می شد...در طول ۹ ماه با وجود اینکه کلی برنامه ها تغییر کرده بود و دیگه همه چیز با هدف اومدن یه مهمون تازه هماهنگ می شد،سعی می کردم تا جایی که ممکنه زیاد به قول معروف شلوغش نکنم و حتی الامکان همه چیز طبق روال عادی پیش بره!ا

لبته این تصویری بود که تو جمع داشتم،اما برای خودم که مطمئن بودم این اولین و تنها پدیده شگفت انگیز زندگی منه همه چیز از لحظه بیدار شدنم از خواب ،طریقه راه رفتن و غذا خوردنم گرفته تا حتی طرز نفس کشیدنم تغییر کرده بود.برخلاف سابق که طرفدار بحث های داغ محافل زنانه نبودم(و الآن هم نیستم) و همیشه با کلکی در می رفتم،اینبار به پای ثابت هر جمع زنانه ای تبدیل شده بودم و با هر کسی که می دیدم بچه داره و باتجربه است،فوری بحث رو داغ می کردم و تا جزئی ترین آمارش رو جویا می شدم!از طرفی کتاب خیلی خوب و مفید "دائره المعارف بارداری و تولد" دیگه خدا و پیغمبرم شده بود و چون توضیحات خیلی دقیق و واضحی داشت در تمام مدت حاملگی از روی این کتاب جزئی ترین مراحل رشد جنین رو دنبال می کردم و هر هفته اندازه دقیق و محل قرار گیریش رو تعقیب می کردم.مطالعه تغییرات،به خصوص در سه ماهه آخر حاملگی اونقدر شگفت زده ام می کرد که به تمام امام و پیغمبر ها و معجزات کشکی شون خنده ام می گرفت...معجزه همینجا بود!تو یه کیسه داخل شکم من!...معجزه ای که نفس می کشید...رشد می کرد...حرکت میکرد...از صداهای خشن می ترسید و جمع می شد...با یک ماساژ یا موسیقی ملایم آروم می گرفت و با ریتم ملایم ضربه های کوچک حواله شکمم می کرد!ضربه هایی که اگر فقط چند ساعت خبری از اونها نبود از شدت نگرانی دیوانه می شدم!

همه چیز خوب پیش می رفت...طبق گفته های کتاب و پزشکم که مدام تحت کنترلش بودم و جمع بندی های خودم،همه چیز برای یک زایمان طبیعی خوب آماده بود...مادرم،که خودش زایمانهای سختی تجربه کرده بود،و اطرافیان اصرار داشتند که زایمان سزارین باشد.همه می گفتند تو که حق ترجیح داری باید اینرا انتخاب کنی...یعنی دیوانگی محض بنظر می آمد که من زایمان طبیعی را انتخاب کنم،آنهم در یک بیمارستان نیمه دولتی!اختلاف هزینه بیمارستانها بخصوص برای یکی دو روز زایمان و برای چنین مسئله مهمی آنقدرها نبود که ملت گمان کنند انتخاب من بخاطر هزینه بوده!کما اینکه بعضی ها هنوز علتش رو می پرسند!

اما بیمارستان نیمه دولتی...همیشه وقتی گذرم به بیمارستانها می افتاد بخش زایمان بیشتر از بخشهای دیگه توجهم رو به خودش جلب می کرد.همیشه مکثی میکردم در مقابل ورودی این سالنها که معمولا" صداها (یا عربده ها؟!)ی عجیب و غریبی از اون تو می اومد و یک عده از مادر و خواهر و مادرشوهر و پدر آینده و ...حیروون و ویلون با بی تابی و انتظار در مقابلش بی هدف به در و دیوار خیره می شدند و قدم می زدند...دلم می خواست بنشینم و تا آخر این ماجراها را دنبال کنم! اتاقی است بنام "اتاق انتظار زایمان" که هر چه از جذبه های آن برایتان بگویم کم گفته ام!البته جذابیت آن زمانی است که شما یکی از آن منتظر ها نباشید! اگر در جستجوی یک زایمان طبیعی تمام عیار هستید یکی از بیمارستانهای نیمه دولتی را با یک اتاق انتظار زایمان به شما پیشنهاد می کنم!

این خصلت آقایونه که معمولا" دوست دارند در هر فرصتی از خاطرات سربازیشون تعریف کنند و خانمها از خاطرات زایمانشون! اینها به تنهایی شاید باشکوهترین پدیده های زندگی زن و مرد باشند و اگر هم به شکلی حماسی اتفاق افتاده باشند که دیگه...! جزئیات زایمان طبیعی تا جایی که غیر ارادیه و بیشتر از همه تغییراتی که در بدن رخ میده اونقدر حیرت آوره که من به شخصه حیفم می اومد که با یک برش۱۲ سانتی و چند بخیه سر و ته قضیه رو هم بیارم و چنین پدیده شگفتی رو به شکل یک جراحی ساده تموم کنم.اگر طبیعت من رو به شکل یک زن آفریده بود و اگر قدرت متولد کردن یک انسان به وجود من بخشیده شده بود بایستی این آغاز فصل جدیدی از زندگیم به عنوان یک زن رو هرچه زنانه تر به انجام می رسوندم...

تصمیمی که گرفته بودم در واقع طبیعی ترین و منطقی ترین راه بود.زایمان طبیعی با تمام درد و زجر و انتظاری که می تونست داشته باشه و در واقع تمام شیرینی و هیجان تولد یک انسان هم به همینها بود.درد کشیدن و به خود زجر دادن فضیلت نیست.نباید باشه! اما تمام اینها اگر مراحل طبیعی تولد یک انسانه،بنظر من باید به شیرینی اون رو به جون خرید...

بگذریم...بالاخره تصمیم گرفته شد و پزشک و بیمارستان هم تعیین شدند و زمان دقیق زایمان طبق گفته پزشک۱۰ تا ۱۵ اردیبهشت تخمین زده شد.هفته های آخر حاملگی معمولا" دردهای غیر منتظره سراغ آدم می آید.یعنی از شست بایتان گرفته تا گوش و فک و حتی موی سرتان درد می گیرد!!! آرامشتان را حفظ کنید...سعی کنید به این باور برسید که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد! به همین سادگی!در هفته ها و روزهای آخر دردهای شدیدی شبیه دردهای پریودی اما از نوع بیچاره کننده اش سراغم می آمد.تا جایی که در کتاب خوانده بودم این دردها طبیعی بود .مادرم می گفت تازه این که درد نیست...دارد قلقلک می دهد!اصلا" خدای روحیه دادن است این مادرم!

بالاخره شب دوازدهم اردیبهشت احساس کردم که فواصل دردها شکل منظم تری گرفته.از صبح آنروز دردهای شدیدی به سراغم می آمد ولی در کمتر از ده دقیقه آرام می شدم و یکی دو ساعت بعد دوباره شروع می شد.وقتی میدانی که درد قرار است زود تمام شود،به هر سختی هم که باشد،تحملش آسان می شود!چاره اش فقط اینست که قدم بزنی و نفس عمیق بکشی تا تمام شود...و دو ساعت بعد ... و یک ساعت ... و نیم ساعت بعد دوباره شروع می شد.این دردها با تمام درد بودنش نوعی شیرینی هم داشت.بالاخره آنهمه انتظار داشت تمام می شد.هیجان اینکه بالاخره به مقصد رسیده ای و بارت را زمین می گذاری...مثل لذت و غرور ۵ دقیقه مانده به افطار...مثل آخرین صفحه،آخرین سطر از یک رمان...بالاخره به انتهای راه و به شروع راهی تازه رسیده بودم.اما باز همان قانون همیشگی حاکم بود...به آخرش که می رسی زمان می ایستد انگار...دقایق، ثانیه ها کش می آیند...

تصمیم گرفته بودم تا وقتی فاصله دردها به ۵ دقیقه نرسیده به بیمارستان نروم.چون شنیده بودم که بعد از بستری شدن دیگر شانس خلاصی نداری! در ضمن همان فواصل پنج دقیقه ای هم برای بهره گیری از تجارب بیمارستانی کافی بود!چون بعد از آن معمولا" دست کم دو ساعتی تا زایمان زمان داری.حالا من بودم و درد و ساعت دیواری! با شروع هر درد دور تا دور سالن پذیرایی مادرم را رژه می رفتم و هر چه درد شدیدتر می شد تند تر راه می رفتم و تایم می گرفتم!تمام دردهای آن روز را که با فاصله های نامعین می گرفت و چند دقیقه بعد رها می کرد با شوخی و خنده برگزار کردم تا اینکه ساعت ۹ شب شد و به طور غیر منتظره ای این یکی گرفت و دیگر ول نکرد!

حالا بعد از آنهمه شوخی و مسخره بازی مگر می شد به اهل بیت فهماند که بابا به پیر به پیغمبر این یکی دیگر کاملا" جدی است!!! خلاصه به هر دست و پا زدنی بود جدیت قضیه را نشان دادم و راهی بیمارستان شدیم.از خانه تا بیمارستان چیزی حدود بیست دقیقه راه بود و خدا می داند که این بیست دقیقه برای من به اندازه بیست ساعت گذشت...تمام وحشتم از این بود که در راه فارغ شوم و تمام نگرانی ام از این که نمی دانستم چکار باید بکنم.درد طوری در تمام اعضای بدنم می بیچید و نفسم را بند می آورد که فکر می کردم این بایستی همان درد معروف زایمان باشد.یعنی بدتر از این هم ممکن است؟!غافل از اینکه...

این تازه شروع علائم درد زایمان بود...هیجان اینکه شروع درد می توانست پایان رنج بارداری و مهمتر از آن پایان انتظار باشد اوج تسکینم بود.هرچه می رفتیم مسیر طولانی تر می شد انگار...راننده آژانس یک چشمش به من بود که به خودم می پیچیدم و اشک می ریختم و پایش به پدال گاز که بیشتر و بیشتر فشارش می داد...بالاخره وارد حیاط بیمارستان شدیم و همینکه می خواستم از ماشین پیاده شوم و مادرم و مسعود در تدارک ویلچر برایم بودند در نهایت تعجب فهمیدم هیچ اثری از درد باقی نمانده!یعنی مسخره تر از این نمی شد!

براحتی پیاده شدم و راه افتادم...چشمهایم را پاک کردم و تکانی به خودم دادم و یک آن چشمم به صورت متعجب راننده افتاد که لابد گمان می کرد همه اینها فیلم بوده و شوکه شده بود.خنده ام گرفت.راننده منتظر ماند و ما رفتیم داخل...و بخش زایمان با همان تصویر همیشگی...همه چیز در یک لحظه گل و بلبل شده بود!مادرم وضعیتم را برای دکتر شرح داد.خانم دکتر جوان سر تا پایم را ورانداز کرد و لبخندی زد که از هزار تا فحش ناموسی بدتر بود و گفت:حالا حالاها وقت داری! این حرف رسما" دیوانه ام کرد! انگار مطمئن بودم یا اینطور می خواستم که تا چند ساعت کار فیصله پیدا کند.

دیگر وقتش رسیده بود که از استعدادهای نهفته ام بهره بگیرم.هر طور شده باید بستری میشدم و بقیه ماجرا در اتاق پرماجرای انتظار زایمان می گذشت.می ترسیدم همه چیز آنقدر خوب پیش برود که فرصت نباشد یک ساعتی در آن اتاق پر رمز و راز بمانم! این تنها فرصتم بود!پیچ و تابی به بدنم دادم و عربده ای کشیدم به نشانه اینکه دوباره همان درد کذایی شروع شده و دیگر خودم هم باورم شده بود و نمی توانستم سرپا بایستم...بلافاصله پرستارها آمدند و من را روی تخت خواباندند و همان خانم دکتر عقده ای(!) آمد سراغم برای معاینه.راستش را بخواهید هنوز هم لبخند شیطنت آمیزش را یادم هست و چشمک ریزش را در حالیکه داشت معاینه ام می کرد و دوبار ازم پرسید:مطمئنی درد داری؟!گفتم دارم می میرم! آرام در گوشم گفت:بلند شو دختر جان هر وقت دردت شروع شد بیا.هنوز خیلی مانده تا زایمانت....یعنی رسما" و علنا" آب شدم از خجالت و تمام مسیر برگشت را فکر کردم که این از کجا فهمید؟!اصلا" این از کجا می تونست بفهمه؟حسی رو که داخل نرون های من در گردشه... این که درد دارم یا ندارم...از کجا؟!!...

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ تولد مهراد کوچولو رو خوندید. ذهرۀ عزیز(مامان مهراد) قبلاً این خاطره رو در وبلاگشون نوشته بودند و به ما حق کپی برای نوشتن این خاطره در اینجا رودادند و من هم از اون موقع در نوبت ارسال قرارد داده بودمش. ممنون ذهره جان.

قسمت دوم و پایانی این خاطره هم فردا منتشر میشه.

 

پی نوشت:  مامان آلای عزیز زحمت کشیدند و قالب وبلاگ روطبق نظراتی که قبلاً برای بهتر و شکیل شدن قالب وبلاگ داده شده بود ، به این صورتی که میبیند تغییر دادند. ممنونم مامان آلا جان که میدونم با اینهمه کار و مشغله چقدر زحمت کشیدی. دوستان هم اگر نظری دارند بفرمایند چون ایشون طبق تصمیمات قبلی میخواهند که قالب وبلاگ "نی نی به به " رو هم به این صورت تغییر بدند. 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمد حماد- خرداد 84- فومن (قسمت دوم و پایانی)

.....

داد میزدم.. فحش میدادم...و خواهش می کردم.... که سزارینم کنند....

یکی از دوستای دبیرستان که دوره کار اموزیه.. مامایی خودش رو می گذرند .. اونجا بود... دستم رو گرفته بود.. و با من گریه می کرد... حسام بیچاره هم تنها بیرون واستاده بود.. و خبر نداشت که دارم طبیعی زایمان می کنم.. فکر می کرد باید تا ساعت 1 درد بکشم....و همینطور جیغ بکشم...

خاله هم برای دکتر خودم زنگ زده بود...و تا من بردن روی تخت زایمان.. اونم رسید....سرم زدن...و مگه من امان میدادم توی رگم بمونه... منم بد رگ.....

همش می کندم..... سرم رو.. و هر چی رو که بهم وصل بود... بهم چند تا امپول زدن.. واسه فشار و زور... ولی من هیچی نخورده بودم... نای داد زدن هم نداشتم......

ساعت 9 منو بردن روی تخت .. و دکتر بهم قول داد که 9:15 دقیقه بچه دنیا میاد.....

ساعت که از 9: 20 دقیق گذشت.. من در ضمن داد و بیداد کردن... فقط می گفتم دروغگو....چرا نیومد.... پارگی هم دادن... وبالاخره ساعت 9:30 حماد دنیا اومد.. با موهای سیاه.... و گریه هایی که بی شباهت به ناله های چند لخظه قبل مادرش نبود...

دیگه از اون لحظات چیز زیادی یادم نمی یاد...

فقط مامانم بود...و مادرشوهر و خواهرشوهرم... که داشتن به کمک یکی از پرستارها لباسای حماد رو می پوشوندن... لباسش سفید رنگ بود.. پر از عکس بره....

و خواهرشوهرم که ازم می پرسید.. که راحت بود یا نه.... خودش سزارین کرده بود..و خیلی هم راضی بوده...

مامان هم که منو اذیت می کرد . .. و می گفت خوب شد تو می گفتی.... که سزارین می خوام...

البته من این صحنه ها رو بعدا توی فیلم دیدم.... و شانس با اینا یار بود.. چون اگه همون لحظه میشنیدم.... مطمئنا هرچه در توان داشتم جمع می کردم..و جوابشون رو به بد ترین حالت می دادم...

تنها شانس من داشتن یه فیلم از اولین لحظات تولد حماده.. چون توی این بیمارستان فیلمبرداری ممنوع بود....ولی خاله من تونسته بود فیلم بگیره....

خلاصه حماد تر و تمیز رو گذاشتن پیشم...و من فقط تونستم یه بوسش بدم..... و دیگه هیچی یادم نمی یاد....

بعد از چند ساعت .. منو منتقل کردن به یه اتاق که بیشتر شبیه سلول انفرادی بود....

حتی یه پنجره هم نداشت.. چون بخیه هام خیلی زیاد بودن..و عمقی برام یخ گذاشتن...

بچه خواهرشوهرم.. خواهرم.. برادرم.. وبا اصرار زیاد.. پدرم اومدن پیشم..و من الان که خوب فکر می کنم.. جز هاله ای از هر کدوم چیز دیگه ای یادم نیست...

بدترین جای داستان.. اونجایی هست که پرستار میگه باید بری دستشویی.....

ناهار هم آوردن..ولی کی می تونست بخوره.... یه لیوان سوپ.. 5 تا قاشق برنج... و یه تیکه کباب...

از گرسنگی نزدیک بود از حال برم..ولی چیزی نخوردم...

پرسنل هم که فقط منتظر شیرینی بودن.... هرچی بستنی..و شیرینی حسام گرفته بود رو خوردن.. حتی کمپوت آناناس... و موزی که برای من بود رو هم بالا کشیدن...

حسام پیتزا گرفت..و من سیر شدم....

بعد هم حماد رو آوردن... ومن هنوز هم متعجبم که این موجود کوچیک چطور بلد بود شیر بخوره...

شب هم توی بیمارستان موندم.... با مامان حسام...

بدترین شب عمرم بود...و درازترین... انگار نمی خواست صبح بشه.. اینقدر به ساعت نگاه کرده بودم... حالم از هرچی ساعت بهم می خورد

صبح هم که مامان و حسام و خاله اومدن..و ما اومدیم خونه... البته خونه مامانم...

من و حماد رفتیم حموم... و مامان و حسام حماد رو بردن دکتر.. چون زرد بود....

دو سه روز اول خوب بود.. تا اینکه شب سوم.. احساس کردم.... که تمام پهلوی چپم غده در آورده.... همه نگران بودن....بعد از اینکه خاله اومد.. فهمیدیم.. به خاطر جمع شدن زیاد شیره...

خدا سر دشمن ادم نیاره...... دردی داره که نگو.. یه هفته ای هم با این موضوع سرگرم بودم..

وقتی حماد می خواست شیر بخوره.. صدای ناله هام... می رفت هوا.. 

حماد دقیقا 2 سال و 15 روز شیر  منو خورد...

این بود داستان تولد حماد...

و اما چند نکته......

1..... اگه قصد داشتین که طبیعی زایمان کنید.. حتما سعی کنید .که از قبل آمادگی روحی لازم رو کسب کنید.... و یه بیمارستان رو انتخاب کنید که بهتون توش احترام بزارن...

2.....اگه خدای نکرده مثل من دچار درد شیر دهی شدین.. حتما از کیسه آب گرم استفاده کنید..و هرگز شیرتون رو ندوشین.. که شیر دوش.. درد رو 1000 برابر می کنه...

ممنونم...که حوصله کردین.. و هم نوشتم رو خوندین.....

سارا مامان محمد حماد


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد محمد حماد 30 خرداد 84 -فومن(قسمت اول)

همیشه دلم می خواست داستان تولد محمد حماد که ما به اختصار حماد صداش می کنیم رو جایی بنویسم... ولی نمی دونستم کجا.. ؟؟؟ تو وبلاگش هم ننوشتم این ماجرا رو چون خیلی از آشناهام دارن آدرسش رو  و دلم نمی خواست بخوونن...

و اما اینجا می نویسم...

داستان تولد حماد هم در نوع خودش جالب بود....

من از روزی که جواب آزمایش رو گرفتم ...و رفتم پیش دکترم بهش گفتم می خوام سزارین بشم...

تعجب نکنید ..اینجا توی مملکتی که من زندگی می کنم توش.. موقع زایمان اگه پول دادی و سزارین شدی احترام و عزت داری ..وگرنه دقیقا مثل برده باهات رفتار میشه....

دکتر هم گفت بذار ببنیم اصلا حامله هستی یا نه..ولی من حامله بودم... خاله من...خاله نازی.... ماما بود. الان هم سرپرستاره... خاله با دیدن آزمایش حامله بودنم رو تایید کرده بود.... چیزی که من اصلا دوست نداشتم... حماد ما تقریبا ناخواسته بود....

ما طبقه پایین خونه مادرشوهرم زندگی می کردیم... و هر چی داشتیم برای خریدن خونه گذاشته بودیم بانک...

بالاخره من باید با این مساله کنار می یومدم... و خیلی زود فهمیدم این چیزی که توی دلم هست .. یه موجود واقعا دوست داشتنیه...

دوران بارداری من هم خوب بود هم بد......

بیشتر شبا از خارش سینه هام خوابم نمی برد...

ویار 3 ماهه اول هم که دیگه نگو......

خونه مادرشوهر بودم... واون خدابیامرز همه جوره نازم رو می کشید....

حماد اولین نوه خانواده من بود..... واولین نوه پسر خانواده شوهرم.....

بهترین خاطره ای که از دوران بارداری دارم... یکی روزی بود که فهمیدم این نی نی پسره... و اون 2 روزی که رفتیم خرید سیسمونی... یه روز با مادرم... و پدرم....

و روز بعدش با مادر شوهر ...و خواهرشوهرم.... هر چی که لازم بود رو لیست کرده بودم.... حتما لیست کنید....

از همه چیزم.. دقیقا 2 سری کامل خریدم....به جز تخت و کمد...و بعضی وسایل بزرگ رو....

توی سونو تاریخ زایمان رو 4 تیر ماه زده بودن..... و من خودم رو برای سزارین توی این روز آماده کرده بودم.... 4/4/84 عاشق این تاریخ تولد برای حماد بودم....

اسمش هم که انتخاب خودم بود... بابای حماد می گفت سپهر یا سهند... ولی مادرش می گفت محمد.... من هم ترجیح می دادم حماد باشه که با اسم باباش ست شه.... حسام و حماد.... چند تا کتاب خریدم برای این اسم انتخاب کردن.....

هر روز هم ساک وسایلش رو چک می کردم......

دکتر هم که دوست خاله بود.. می گفت زایمان طبیعی بهتره.... مامان هم همینو می گفت.... ولی من شدیدا مخالف بودم.. جاری بزرگ من تا آخرین لحظه درد کشیده بود... و بعد سزارین شده بود....

بیمارستان شهر ما هم محل زایمان بود... بیمارستانی که حداقل امکانات رو داشت....

مسخره است نه....؟ ولی خودم انتخاب کردم...

برای رفتن به بیمارستانای خصوصی خیلی باید هزینه می کردیم.....

من هم به بهانه بودم خاله کنارم گفتم همینجا.....

ولی کسی از دلم خبر نداشت... منم دلم می خواست توی بهتر بیمارستان زایمان کنم.... نشد دیگه...

27 خرداد صبح که از خواب پاشدم.... احساس کردم خیسم.. فوری با خاله تماس گرفتم....

رفتم بیمارستان....

سونو گرفتن.. گفتم کیسه آب نشت کرده.. خیلی خندیدم... مگه لوله بود که نشت کنه..

گفتن باید بمونم.. ولی من تقریبا فرار کردم....

با دخالت خاله اومدم خونه...

28 خرداد هم بیخیال از همه جا رفتم برای خودم یه جفت کفش خریدم....

اینو هم بگم من با اندازه تمام راه رفتنهام توی عمرم... توی این دوران پیاده روی کرده بودم....

بچه هم دقیقا توی معده من بود انگار....

آخرش هم پایین نیومد....

بعد هم رفتم دکتر خاله رو بردم میانجی شه برای سزارین... خاله هم وقتی دکتر رو دید..... انگار تمام ناله های من یادش رفته... گفت خانم دکتر منم میگم سزارین خوب نیست .. سارا گوش نمی ده...

بالاخره دکتر هم راضی شد..و گفت 30خرداد ساعت 1 عملت می کنم.....

منم خوشحال..... رفتم خونه....

۲۹خرداد..... رفتم آرایشگاه.... موهامو مش کردم... البته کلی از موهام هم در جریان مش سوخت ..و ریخت.... برام مهم خوشگل شدن بود....

همیشه فکر می کردم یادم نمی مونه اون خاطرات..ولی یادمه دقیقا.... شامپو هم خریدم سر راه.... پن تین....

شام هم غذای حسابی خوردم.... دقیقا یادمه فسنجون بود.... خواهر شوهرم هم بود..... هزار باره ساک رو چک کردیم... و من رفتم حموم .. البته فکر می کردم آخرین حموم بارداریم باشه...

مامان هم زنگ زد.. و سفارشات لازمه رو کرد..... قرار بود صبح حسام ماشین دوستش رو بگیره... من و حسام و خاله با هم بریم .. وساعت 12 بقیه با ساک وسایل بیاین... نمی خواستم توی اون بیمارستان لعنتی .. وسایلم...سرگردون بمونه....

شب خوابیدم.... ولی خوابم نمی برد...

 یادم نمی یاد ساعت چند خوابیدم...

ولی ساعت 5 صبح..... با یه درد عجیب بیدار شدم.....

راست می گن ..دوستان.... شبیه پریود بود..... بعد هم از بین رفت.... تا ساعت 6 تحمل کردم..دردها از نیم ساعت به یه ربع رسیده بود...

حسام رو بیدار کردم..و گفتم به خاله زنگ بزن.. یه نیم ساعتی هم.. با هم بیدار نشستیم.... 6:30 خاله اومد پیش ما... همسایه بودیم.. تقریبا....

مادر شوهرم هم از بالا اومد.....

صبحانه خوردن  آدمای بیخیال....  

ولی من چیزی نخوردم .. به خاطر بیهوشی....

رفتم یه دوش گرفتم.. لباس پوشیدم.. حسام ماشین رو اورد... وما رفتیم بیمارستان... من .. حسام..و خاله.. بقیه موندن تا ساعت 1 .. مامانم که اصلا خبر نداشت... دردای من خیلی نزدیک به هم بود...و هر لحظه هم بیشتر میشد......

بدون تشکیل پرونده با ویلچر رفتیم.. طبقه بالا.... بخش زایمان.... بخشی که آخرش نفهمیدم.. سرش کجاست.. تهش کجاست....

اونجا هم به خاطر خاله 10 نفری ریختن سرم..... برای معاینه  .. ساعت 8 بود... و من در مدت 3 ساعت 8 سانت  دایلیت شده بودم.....

از شانس بد من دکترم هم رشت بود... 25 کیلومتر با من فاصله داشت.. سیمنار داشت... حالا ترافیک شهر بمونه....

خاله هم قبول کرد که یه دکتر دیگه منو جراحی کنه.....که نمیدونم اون پرستار فوضول از کجا پیداش شد.. گفت این کامله درد هم که کشیده..... چرا سزارین.. من طبیعی زایمانش می کنم.....

منو میگی... دنیا روی سرم ریخت....

ادامه دارد

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد سینا کوچولو- آبان 84- تهران- (قسمت دوم و پایانی)
...

وقتی به هوش آمدم نمی توانستم چشمانم را باز کنم. اما صداها را می شنیدم و احساس می کردم که دارند حرکتم می دهند. مادرم را صدا کردم و او گفت که بچه سالم است و موهای سیاهی دارد و قرمز است. بعد صدای همسرم را شنیدم. بعد یادم هست که توانستم چشمهایم را باز کنم و همزمان هم درد آمد و آنقدر درد داشتم که به عمرم حتی نمی دانستم که اینقدر درد وجود دارد. جریان وحشتناکی از درد از وسط بدنم شروع می شد و در همه تنم پخش می شد. پرستار را صدا زدند و چیزی در سرمم تزریق کرد اما درد ادامه داشت. یادم هست که همسرم می خواست بچه را بیاورد و من هیچ تمایلی به دیدن بچه نداشتم و فقط می خواستم که این جریان درد قطع شود. بعد مسکن اثر کرد و دردم کمتر شد. اطرافیان اصرار کردند که بخوابم و من چشم بند گذاشته بودم و سعی می کردم که بخوابم. پدرم آهسته به اتاق آمد و چیزهایی در مورد بچه و دستگاه گفت که من شنیدم و شروع کردم به گریه کردن و بچه را خواستن. همه دستپاچه شدند و من اصرار می کردم که جریان را به من بگویند و هر چه هم که بابا می گفت که همه چیز طبیعی است فایده ای نداشت. بالاخره همسرم مسئول اتاق نوزادان را راضی کرد که بچه را به من نشان بدهند. اولین بار که پسرم را دیدم ، یک بقچه بزرگ سبز رنگ بود. صورت کوچولویش اخمالود بود و انگار از همه عصبانی بود.فقط به من نشانش دادند . چند دقیقه بیشتر کنارم نماند و فوری بردنش. بعدتر فهمیدم که گویی در جریان زایمان یا قبل از آن پسرم مقدار زیادی از مایع آمنیوتیک را بلعیده بود و بعد از زایمان از دهنش آب خارج می شده و به همین خاطر نمی توانسته به راحتی تنفس کند و برای همین در دستگاه گذاشته بودنش.

 

حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که برای اولین بار پسرم را آوردند که شیرش بدهم. پرستاری آمد و کمکم کرد. بچه یک ساعتی به من چسبیده بود و بعد دوباره آمدند و بردنش. آن شب در بیمارستان اصلا نتوانستم بخوابم و با توجه به بیخوابی شب قبلش و دردی که داشتم ، واقعا خسته و بی حال بودم. تمام روز تشنه ام بود و به من آب نمی دادند. فقط هر چند وقت یک بار لبهایم را با پنبه خیس می کردند. صبح روز بعد سوند مرا برداشتند و یک پرستار و مادرم به من کمک کردند که بلند شوم و به دستشویی بروم. واقعا که عجب تجربه ای بود. بلند شدن ترسناک به نظر می رسید. وقتی نشستم اصلا در خودم نیرویی برای ایستادن نمی دیدم ولی گفتند که باید راه بروی. به هر بدبختی که بود بلند شدم و شروع کردیم به راه رفتن. هنوز به دستم سرم وصل بود. کمی در بخش پیاده روی کردیم. دولا دولا راه می رفتم و واقعا درد شدیدی داشتم. بعد از اینکه ناهارم را خوردم از بیمارستان مرخص شدم.

آن موقع آن قدر درد داشتم که حتی تکانهای خفیف آسانسور هم بدنم را به درد می آورد. حالا با چه بدبختی از غرب تهران - با ماشین - آمدیم شمال شهر ، بماند. بعد هم که سه طبقه را بدون آسانسور بالا رفتم و وقتی رسیدم خانه مادرم ، فکر می کردم که همین حالا می میمیرم و این درد هیچ وقت تمام نمی شود. بعد برای تکمیل خوشی های این روز تمام نشدنی پسرم هم شروع کرد به گریه و بلا انقطاع گریه می کرد. هیچ کس به من نگفته بود که چون سزارین می شوم ، شیر به این راحتی ها از سینه ام جاری نخواهد شد. هیچ کس به من نگفته بود که این مشکلات بعد از سزارین و بیهوشی و آنتی بیوتیک طبیعی است و من تمام آن روز فکر می کردم که اشکالی در کار من است که شیر ندارم و بچه این طور بی تابی می کند. من هم شروع کردم به گریه کردن و حسابی همه را ترساندم. بعدتر با ترس و دودلی ده سی سی به بچه شیر خشک دادیم و بچه گرفت خوابید و فشار عصبی من هم کمتر شد. وقتی کمی خوابیدم و استراحت کردم توانستم که بچه را خودم دوباره شیر بدهم. - فقط همان یک بار از شیر خشک استفاده کردم - ولی هنوز هم با فکر کردن به آن روز می دانم که روز وحشتناکی را از سر گذراندم.

  

تا سه هفته بعد از سزارینم کاملا درد داشتم. بلند شدن از تخت و نشستن و خم شدن و بغل کردن بچه برایم سخت و دردناک بود. بعد از سه هفته کم کم دردم کم شد تا از بین رفت.

این بود تجربه دردناک من!

 

سینا کوچولو بعد از تولد

سینا کوچولو بعد از تولد در بیمارستان

 

 قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد سینا کوچولو رو هم خوندید. با تشکر از خانم شین به خاطر ارسال این خاطره و عکس.

  


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد سینا کوچولو- آبان 84- تهران (قسمت اول)

من و دکترم در مورد زمان بارداری من اختلاف نظر داشتیم. آقای دکتر حرف مرا قبول نداشت. برای همین مرا در اواسط هفته 38 بارداری سزارین کرد. اما چرا سزارین شدم؟ در سونوگرافی ماه چهارم جفت کمی پایینتر از حد طبیعی خود قرار داشت و دکتر به همین خاطر حرکت کردن مرا بسیار محدود کرد. با اینکه تا هفته های آخر سر کار می رفتم اما چون کارم همراه با نشستن انجام می شد منعی برای بارداریم نداشت. در نتیجه هیچ نوع ورزشی انجام نمی دادم. در سونوگرافی ماه هشت وضعیت جفت عادی بود اما باز هم دکتر از من خواست که احتیاط کنم. در آخرین معاینه قبل از زایمان دکتر گفت که بچه اصلا پایین نیامده و حتی زیر سرش هم از روی شکم قابل لمس است. همه اینها را اضافه کنیم به ترس و وحشت من و تشویق والدینم به سزارین شدن. در نتیجه من سزارینی شدم.

اما از همین شروع می خواهم به دوستانی که سزارین را انتخاب اول خود کرده اند هشدار بدهم که با اینکه این انتخاب در مرحله اول آسانتر از زایمان طبیعی به نظر می رسد تبعات دیگری در پی دارد که برایتان می نویسم. در نتیجه اگر امکانش را دارید ، زایمان طبیعی را انتخاب کنید. خود من با توجه به تجربه دردناکی که داشتم و با توجه به تمام لحظه هایی که در تولد فرزندم از دست دادم ، آرزو می کنم که کاش مقاومت کرده بودم و زایمان طبیعی را انتخاب می کردم.

تاریخ زایمان من برای دوشنبه 9 آبان تعیین شد. یکشنبه شب من و خانواده ام مهمانی دعوت داشتیم و من اصلا احساس نزدیک بودن زایمانم را نداشتم. آخرین چیزی که شب قبل از خواب خوردم چندتایی انار ترش بود و بعد چیزی نخوردم. نوشتم خواب ولی آن شب از خواب خبری نبود. تا صبح از اضطراب غلت و واغلت زدم و دریغ از خوابیدن. صبح قرار بود ساعت 7 صبح بیمارستان باشیم. ما دیر کردیم و نزدیک ساعت 8 رسیدیم بیمارستان. در نتیجه پدرم و مادرم و اتاق عمل و دکتر حاضر و آماده بودند و فقط ما غایب بودیم! بهرحال تا رسیدم فوری برگه های کذایی را دادند دست من و همسرم که امضا کنیم. در این برگه ها قید شده بود که من ممکن است بمیرم یا ناقص شوم یا اینکه اصلا از اتاق عمل بیرون نیایم و در هر صورت بیمارستان مسئولیتی ندارد. بعد فوری فرستادنم برای تعویض لباس. لباسهایم را در کیسه سبز گنده ای ریختم و حتی کش سرم را هم باز کردم. بعد روپوش اتاق عمل را به من پوشاندند که شیری رنگ بود و پشتش بند داشت. روی سرم هم کلاه سبز رنگی گذاشتند. در حین تعویض لباس به سوالات پرستار در مورد سنم ، سابقه عمل جراحی و ... جواب دادم. به دستشویی فرستاده شدم و بعد با همسرم خداحافظی کردم. بعد با پای پیاده فرستادنم اتاق عمل.از آن جا که حسابی دیر کرده بودیم این پروسه در کمال سرعت انجام شد و 10 دقیقه بیشتر طول نکشید.

اعتراف می کنم که داشتم از ترس می مردم. با اینکه قبلا اتاق عمل را دیده بودم - پروژه تز من طراحی بیمارستان بود - و حتی از این لباسهای عجیب هم پوشیده بودم این تجربه چیز دیگری بود. روی تخت خواباندنم و بعد تنها شدم. کم کم دو پرستار بالای سرم آمدند و همین طور که با همدیگر حرف می زدند یکیشان برایم سوند گذاشت و دیگری سرم به دستم زد. بعد دکتر و تکنیسین بیهوشی به اتاق آمدند. دکتر بیهوشی مرد مهربانی بود با سبیلهای سفید و سعی می کرد که با من شوخی کند. بعد پدرم چند لحظه ای پیشم آمد. - پدر من دکتر همان بیمارستان است و موقع سزارین شدن من در اتاق عمل کناری ، عمل داشت. - همین وقت بود که روپوشی که به تن داشتم را از نیمه انداختند روی میله ای که نزدیک صورتم بود و مثل یک صفحه جلوی دید مرا گرفت. روی قسمت دیگر بدنم پارچه دیگری پهن کردند و پرستار با بتادین شکم مرا آغشته کرد.بعد هم دکتر خودم آمد و مثل همیشه جدی بود و از دیدنش فهمیدم که وقت عمل رسیده است. پدرم رفت و من می ترسیدم که همینطور که به هوش هستم شکمم را ببرند. داشتم از ترس می مردم. دکتر بیهوشی برای من ماسک گذاشت و گفت که چیزی در سرم من تزریق کرده است و ممکن است که احساس تنگی نفس بکنم و از من خواست که وقتی اینطور شد به او بگویم. در واقع از وقتی که ماسک را به صورتم گذاشتند احساس خفه شدن به من دست داد. کمی بعد احساس کردم که دیدم تار شده است و لوله هایی را که به ماسکم وصل هستند ، دو تا می بینم به دکتر بیهوشیم گفتم : " آقای دکتر من این لوله ها را دو تا می بینم." دکتر بیهوشی با خنده گفت : " ولی دخترم این لوله ها دو تا هستند!" تا بخواهم بگویم که " ولی من شما را هم دو تا می بینم ..." از هوش رفتم.....

ادامه دارد

ممنون از خانم شین بابت ارسال این خاطرۀ کامل و شسته رفته. قسمت دوم این خاطره هم فردا منتشر میشه.



[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مانی کوچولو- مرداد86- رشت-(قسمت دوم و پایانی)

.....

نشستم رو ویلچر و خدماتی بیمارستان که خانمی مهربون بود منو برد بخش زایمان.اون جا مشخصاتم رو پرسیدند و من توضیح دادم که کیسه آبم پاره شده و تقریبا بچه رو حس می کردم.چون قسمت اعظم آب خالی شده بود و شکمم کوچک شده بود.

روی تخت دراز کشیدم،فشار خونم رو اندازه گرفتند و بعد از معاینه گفتند دهانه رحم 2 سانتی متر باز شده،به پزشکم – خانم دکتر اصغرنیا – زنگ زدند و اونهم بهشون گفت که سریعا خودشو میرسونه.

بهم سرم وصل کردند و آمپولی هم تزریق کردند.

نمیدونم چطوری بگم ،اما حال عجیبی داشتم.با خودم فکر کردم حتما الان می رم تو بخش تا صبح که دکترم بیاد.ولی دیدم منو بردند تو اتاق عمل.پشت در اتاق عمل مامان و حمید ایستاده بودند.مامان با گوشی موبایل ازم عکس گرفت و سرمو بوسید،حمید هم که کاملا مشهود بود چقدر نگرانه خندید و سرمو بوسید و گفت که اصلا نترسم.باورتون نمیشه وقتی دیدم ویلچر رو به سمت در اتاق عمل می بردند نه بخش مادران چقدر ترسیده بودم.همون لحظه خانم دکتر اومد و با من روبوسی کرد و گفت اصلا نگران چیزی نباش.تا نیم ساعت دیگه گل پسرت پیشته و منم همون طور با بهت بهش خیره شده بودم.منو بردند تو اتاق عمل.روی تخت که دراز کشیدم ،دستهامو به تخت بستند و پرده ای سبز رنگ جلوم کشیدند.بطوریکه نمی تونستم شکمم رو ببینم.بعد پزشک بیهوشی بود اومد بالای سرم و چند کلمه ای با من حرف زد.پرسید بچه چندمته؟منم گفتم :اول.گفت : تا چند سال دیگه دومی رو هم می بینیم و من فقط بهش نگاه کردم و با خودم گفتم :مردها هیچ وقت نمی فهمند که چه موقع وقت شوخی است؟تقصیر خودشون که نیست چون هیچ وقت زایمان نمی کنند این چیزها رو نمی فهمند.کم کم احساس کردم نیاز به دستشویی رفتن دارم و به دکتر بیهوشی گفتم باید برم دستشویی.نگاهی به من کرد و گفت چیزی نیست ،به شما سوند وصل هست.اما من اصرار کردم که نه باید برم دستشویی .شنیدم به دکترم گفت:بیمار استرس داره.دکتر کمی باهام صحبت کرد و گفت در حال شست و شوی محل برش هست تا صدمهای به بچه وارد نشده و کمتر زیر داروی بیهوشی قرار بگیره و چند چیز دیگه که یادم نیست.

لحظه ای با خودم گفتم خدایا این بچه رو بتو می سپارم و دیگه چیزی نفهمیدم....

لحظه ای که چشمهامو باز کزدم خارج از اتاق عمل اصلی و در ریکاوری بودم.چشمم به تابلوی بالای سرم افتاد که نوشته بود اتاق استراحت پزشکان و دری هم کنارش بود.دوباره از حال رفتم....

صدایی رو شنیدم که می گفت آروم ،آروم و من خیلی آروم گفتم :یواش ، یواش...

کم کم بهوش اومدم.مامان رو دیدم که کنار تختم نشسته بود و با حمید صحبت می کرد.پرسیدم :ساعت چنده؟گفت:ساعت 7:25 دقیقه ست.پسر کوچولوت ساعت 5:40 دقیقه دنیا اومده.

گفتم : حالش خوبه؟

مامان منو بوسید و گفت :آره ، خوبه خوب.شبیه خودته.پر مو و خوشگل.حمید اومد بالای سرم و گفت : خسته نباشی عزیزم،دستت درد نکه،چقدر این پسر ما قشنگه و عین خودت مو مشکیه.خندیدم و با آرامش چشمهامو بستم...

از خواب که بیدار شدم ساعت 10 صبح بود.کمی درد داشتم که اونهم با گفته پرستار که هر ده دقیقه یکبار سعی کن کمرتو بالا بدی تا خونهای اضافه از بدنت خارج بشن تسکین پیدا کرد.اگه بهم اجازه می دادند احساس می کردم می تونستم راه برم اما بهم گفتند :هنوز زوده و باید تا فردا صبح صبر کنم..

بابا و گلبهار و گلناز و مزدک اومدند بیمارستانو رفتند بخش نوزادان تا جوجه کوچولوی منو ببینند.وقتی اومدند اون قدر خوشحال بودند که فقط داشتند راجع به قیافه اون صحبت می کردند و من احساس بزرگی می کردم از اینکه بالاخره به سلامت بارم رو زمین گذاشته بودم.

تقریبا نیم ساعت بعد یک پرستار در حالیکه تخت نوزادی را هل می داد وارد شد و یک بسته کوچولو رو گذاشت تو بغلم...خدایا ،چقدر مادر بودن زیباست.شیفته موها و دستان کوچولوش شدم.تو بغلم گرفتمش و با توصیه های پرستار بهش شیر دادم.اولش کمی سخت بود ولی هنوز هم از بیاد آوری اون لحظه غرق شادی و لذت میشم.اینقدر نگاهش کردم و آروم انگشتهای کوچکش رو تو دستم گرفتم.نگاهش به من بود.بابا حمید بغلش کرد و بوسیدش.یادم اومد که جوجه ام رو نبوسیدم.گفتم بدیدش به من و خیلی آروم سرش رو بوسیدم.تو دلم براش حمد و توحید خوندم و بهش قول دادم تا کمکش کنم تا انسانی فهیم و با گذشت تربیتش کنم.بهش قول دادم تا راهنمای خوبی براش باشم و همیشه مواظب قدمهایی باشم که بر میداره و راه درست رو بهش نشون بدم.من مادر شده بودم....

پایان

 

با تشکر از شبنم عزیز مامان مانی کوچولو بابت  فرستادن این خاطره.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد مانی کوچولو- مرداد 86- رشت-(قسمت اول)

 

23 مرداد ماه سه شنبه بود.یادمه خیلی خیلی خسته شده بودم طوریکه حتی تو اداره نمی تونستم قدم از قدم بر دارم.همکارم بهم گفت شما دیگه کم کم باید بری مرخصی.چرا با این وضع اداره می آیی؟خندیدم و گفتم : چاره ای نیست.اگه کارمند رسمی بودم حرف شما درست بود ولی وقتی آدم کارمند قراردادی باشه ، ناچاره.

از در اتاقم تا در آسانسور فقط دو متره ولی دقیقا بیست دقیقه طول کشید که به در آسانسور رسیدم .احساس خستگی مفرط داشتم و با خودم می گفتم :خدایا ،چه جوری تا 16 شهریور دوام بیارم؟

وقتی حمید ساعت 2:15 اومد دنبالم بریم خونه مامان ،فهمید که دیگه توانی ندارم.رسیدیم خونه مامان،مامان اومد سر پله ها – دقیقا 8 تا پله رو باید بالا می رفتم – گفتم : مامان دیگه نمی تونم.خندید و گفت : یادت باشه تو داری مامان میشی و باید خیلی بیشتر از این ها تحمل داشته باشی....

بعد از ناهار کمی خوابیدم.عصر که شد همسایمون – خانمی بسیار مهربون – برای احوالپرسی من اومد و گفت :شبنم جان برات آب زمزم آوردم.خواهرزاده ام دیشب از مکه اومده و بهش سفارش آب زمزم داده بودم برای تو.دعا کردم تا زایمان راحتی داشته باشی.

ازشون تشکر کردم و گفتم برام دعا کنید تا 16 شهریور دوام بیارم.

البته بگم که دکترم گفته بود بین تاریخ 3 تا 10 شهریور یک روز رو انتخاب کنم،چون باید سزارین می شدم و منم می خواستم فردایش – چهار شنبه – برای چکاب برم و به دکترم بگم روز هفت شهریور که نیمه شعبان بود رو برای زایمان انتخاب کردم.

بعد از ظهر طبق معمول چهار ماه گذشته ساعت هفت غروب انسولین رو تزریق کردم و یادمه که خیلی دلم پلو با مرغ سرخ شده می خواست.ولی بازم به خودم نهیب زدم که یکم دیگه صبر کنی میتونی حسابی پلو با مرغ سرخ شده بخوری.

چون در ماه پنجم بعد از احساس خستگیهای خیلی زیاد و ضعف های مداوم با آزمایش خون متوجه شدم که دیابت دوران بارداری دارم.سه روز در بیمارستان بستری شدم تا میزان دریافت انسولین مشخص بشه و از اون به بعد کار من شده بود روزی دو بار تزریق انسولین که یا خودم و یا حمید و این اواخر هم مزدک – داداشم – برام تزریق می کرد.گذشته از تزریق انسولین رژیم شدید غذایی داشتم.برنج بسیار کم – سرخ کردنی – خیلی خیلی مختصر – و شیرینی جات و خربزه و هندوانه و کلا میوه های شیرین اکیداً ممنوع بود.

وزن اول بارداری من 79 کیلو بود.روزی که برای زایمان رفتم 84 کیلو وزن داشتم و بعد از زایمان وزنم به 75 کیلو رسیده بود.در دوران بارداری شدیدا لاغر شده بودم – البته به نسبت وزن قبل از بارداری و همه دلشون برای من میسوخت که ناچار شدم در این دوران رژیم بگیرم.خلاصه کنم که بعد از تزریق انسولین کمی هلوی سفت خوردم و یک لیوان چای.آن قدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد....

ساعت 4 صبح بود که برای رفتن به دستشویی بیدار شدم طبق روال هر روز.وقتی داشتم بیرون می اومدم احساس کردم هنوز پاهام خیسه.دوباره برگشتم و مجددا با دستمال خودم را خشک کردم.داشتم می اومدم بیرون دیدم بله ،دوباره پاهام خیسه.تعجب کردم و با خودم گفتم :یعنی من خواب دیدم که خودمو خشک کردم؟تا برگشتم تو دستشویی ناگهان یک عالمه آب ازم خارج شد.به شدت ترسیده بودم.فقط گلبهار – خواهرم – رو صدا کردم و گفتم آروم مامان رو صدا کن.

مامان که اومد و وضعیت منو دید ،در حالیکه خودشم کمی دستپاچه شده بود گفت : نترس مامان ،کوچولوت داره دنیا می آد.آروم بیا بیرون و بشین تا حمید رو صدا کنیم و بریم بیمارستان.

همه اهل خونه هم بیدار شده بودند.قیافه نگران و منتظر حمید و خوشحالی آمیخته به بغض بابا هیچ وقت یادم نمیره.

حمید سریعاً به همکارش زنگ زد و گفت که صبح نمیتونه بیاد سرکار – چون حمید در اداره ای کار می کنه که شیفت هستند و تا شیفت صبح کار رو تحویل نگیره شیفت شب نمیتونه از اداره خارج بشه.مامان و بچه ها ساک بچه رو حاضر کردند و من در عین بهت و ناباوری به بدو بدو های بقیه نگاه می کردم و تو دلم می گفتم :راستی راستی داری میایی؟

سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان – بیمارستان خصوصی آریا – ساعت 4:40 دقیقه صبح بود.رفتیم تو در حالیکه پرستار اورژانس با آرامش تمام داشت کارها رو انجام می داد و من با خودم فکر می کردم این خانم چرا متوجه نیست،من دارم زایمان می کنم.ولی بگم که اصلاً دردی حس نمی کردم و فقط تعجب زده بودم و دروغ نباشد ترسیده بودم.یک نوع ترسی که تا حالا تجربه نکرده بودم......

ادامه دارد

 

 خاطرۀ تولد مانی کوچولو که شبنم عزیز زحمت نوشتنش  رو کشیدند و برای ما از طیق ایمیل فرستادند، دو قسمتی هست  و قسمت دومش هم فردا منتشر میشه.  

 


[ ]
+
تولد شانلی کوچولو- اردیبهشت 86- تهران (قسمت دوم و بایانی)

 قبل از اینکه برم تو اتاق برای اخرین بار نوید منو بوسید و مامان و خواهرم همینطور .طبقه بالا زمان استرس توام با خوشحالی که نمیتونم بگم چه احساسی بود! پرستار اون بخش منو با ارایش و موهای براشینگ شده دید گفت به به چه مامان زیبایی داریم ما! بعدش گیر داد به خالکوبیهام که مهمونی میری چی کار میکنی منم عصابم خورد بود-زمان این حرفا نبودLET'S GET THE PARTY STARTED

پرستارها تو دستم انژیو رو زدن-بله درد داشت ولی عجیب این بود که دیگه دردی بعدش نداشتم! حتی اپیدورال که ترس داشتم!!

دکتر بیهوشی اومد و  قبلش بهم داروی زدن که چقدر عالی بود!! انگار داشتم پرواز میکردم و زمانی که دکتر اپیدورال را وارد کرد اصلا به هیچ وجه احساسی نکردم فقط انگار یکی با مداد داره رو پشتت میکشه همین!! وای چقدر الکی ترس داشتم! بعد دیدم دارم پامو تکون میدم به پرستاره گفتم پامرو دارم تکون میدم بهم لبخند زد گفت بیحسی عزیزم، منم کلی بازی در اوردم گفتم پام تکون میخوره!!!

دکتر نعیمی اومد!!! چقدر من این مرد رو دوست دارم! خیلی مهربونه به همه سوالهام و نگرانیهام با حوصله و دقت جواب میداد. سلامی کرد و پرستار فیلبرداری رو شروع کرد! دکتر نعیمی فیلمبرداری رو در اختیار میزاره که همیشه یادگاری داشته باشیم (بیمارستان پولشو میگیره!! هم میتونن روش کار کنن و موزیک بزارن که من نخواستم هم میتونن همین ساده اش رو بدن...گفتم چه موزیکی میخوان بزارن!!!؟

پرده کشیده شد تا چیزی نبینم اخه دلم میخواد ببینم!! چراغ بالا سرم رو روشن کردن و اخ جون از اون بالا تو رفلخشنش معلوم بود!!! اصلا از خون و دیدن بدنم که تیغ میرفت نمیترسم و خیلی دوست داشتم ببینم که به فیلمبردار گفتم خوب از دل و روده ام فیلمبرداری کنه!! ساعت ۹:۱۵ شروع شد.

کارشون رو شروع کردن و منم خیلی ارامش داشتم و  لبخند میزدم و باهام در ارامش صحبت میکردن و شوخی میکردیم.

پرستار پرسید اسم بچه چیه منم گفتم شانلی دکتر هم گفت از عطر شانل گرفته شده!؟ منم خندیدم و گفتم شانل یکی از مارکهای که خیلی دوست دارم. پرستار پرسید یعنی چی منم گفتم پرافتخار و مغرور.که همین هم هست!

کارشون رو میکردن خیلی زود گذشت و سریع.

 خیلی زود صدای بچه امرو شنیدم منم گریه کردم!!!

 وای اصلا نمیتونم حسم رو بگم چه برسه بنویسم...زیباترین احسای دنیا بود.

شستنش و کاراشو کردن و اپگار Apgar score گرفتن که ۱۰/۱۰ بود-عالی!! و منم قربون صدقه اون گریه هاش میرفتم...از اون اولش صدای زیبایی داشت.

 

اوردنش پیشم تا بوسش کنم و ببینمش شانلی منو بو کرد و صدامرو شنید ساکت شد. منم میگفتم چقدر زیبایی و اشک خوشحالی میریختم.

بعد از اینکه با من بود و در حالی که بخیه ام میکردن شانلی رو بردن پیش بابا نوید و مامان و خواهرمم بود که بعدش مادر نوید جون اومدن. دکتر داخلمو چک کرد و گفت همه چیز سالم اینجوری ادم خوب میتونه داخل بدنشو چک کنه و دکتر بعد از زایمان این کارو میکنه.

تو فیلم دیدم نوید گریه کرد...ابرویش رو میبرم و عکسشو میزارم...این برای شانلی هست ناراحت نباش چه اشکالی داره پدر برای اولین بار فرزندش رو میبینه گریه کنه؟! خیلی هم احساس عالیه.

منو بردن تو ریکاوری و خیلی خوابم میومد قبل از اینکه برم تو اتاق یک خانوم دیگه ای رو داشتن میبردن و ازم پرسید چی جوری بود منم گفتم عالی هیچ ترسی نداشته باش.

خوابیدم و چه خواب خوبی بود. دکتر نصیری دکتری که از دوستان خانوادگی نوید جون هستند اومد و احوال پرسی کرد و گفت دختر من از همه سالمتر و قوی تر  هست و  خیلی خوشحال شدم. ۳.۷۵۰ کیلو وزن و قد ۵۳ سانتیمتر.

بعد از چکاپ کردن منو بردن تو اتاق خصوصیم و اونجا خواهرم. مادرم. نوید جون و مادر و پدرش بودن. برادرم و خاله ام و بعدش عموم با ۲ تا پسرعموهام اومدن دیدن. چقدر کادو های عالی گرفتم به شوخی برادرم میگفت بچه بیاریم کادوهای خوب بگیریم!!!

شیر دادن عذابی بود! من درست شیر میدادم و پرستار هم اومدن ۲ بار اموزش دادن ولی دردی داشت بیشتر از درد سزارین. اینو جدی میگم. ۴ ماه شیر دادم و دیگه نداشتم و از اینکه نداشتم خوشحال شدم چون اصلا دردش بهتر نمیشد و هر دفعه تو این ۴ ماه من درد داشتم و این زمان باید زمان زیبایی باشه بین فرزند و مادر ولی برای من انگار میمردم و زنده میشدم. یکی از دوستام که مثل خودم درد داشت بچه اشو از شیر گرفت شیر داشت ولی دیگه نتونست، منم میگم اگه یک مادری نتونه هیچ اشکالی نداره با این شیرهای امروزی بهترین و کاملترین ویتامینهارو داره مخصوصا مادرهای امروزی که رژیم غذایشون مقوی نیست و به شیر هیچی نمیرسه. خیلی خیلی خوشحالتر بودم که دیگه شیر خودم رو نمیدادم هم انرژی بیشتری داشتم هم ارامش بیشتری. شاید بعضی از مادرها از این حرف بدشون بیاد ولی برای من مهم نیست بازم میگم بدن خودمه و تصمیم خودم. شانلی اتفاقا شیر خشک رو خیلی بهتر میخورد تا شیر خودم. ۴ ماه خورد و خوشحالم و تا حالا بزنم به تخته هیچ نو مریضی نگرفته فقط تو این ۱۶ ماه یک بار بزنم به تخته اونم از یکی گرفت.

۳ روز فقط سخت بود و جای بخیه ها درد میکرد و مخصوصا برای اولین بار که پرستارها میان میگن باید راه بری...اون موقع من پرستارها رو هیولا میدیدم با شاخ!!! ولی دردش قابل تحمله.

اینم داستان ما.

 

 

قسمت دوم و بایانی خاطره تولد  شانلی کوچولو رو خوندید، با تشکر از ایشون برای فرستادن این خاطره .  برای دیدن عکسها ی اطاق عمل به این آدرس میتونید مراجعه کنید.

همونطور که قبلاً گفتم این انتخاب ایشون بوده و دلایل خودشون برای این انتخاب، ولی با توجه به اینکه تو قسمت قبل، ایشون به نظر بعضی از بزشکها در مورد سزارین اشاره کرده بودند ، نظرات و دیدگاههای بعضاً متفاوتی در قسمت نظرخواهی قسمت قبل داده شد که خوندنشون خالی از لطف نیست.

 با اجازۀ سحر مامان شانلی کوچولو، یک خبری هست که میخوام بدم و اون هم ایجاد وبلاگ حرفهای ناگفتۀ مادرانه که توسط نونوش عزیز ایجاد شده و به مشکلات مربوط به مادری از زاویۀ دیگه می بردازه.  روال کار و توضیحات مربوطه رو شما میتونید از این بست وبلاگ نونوش و از خود وبلاگ حرفهای ناگفتۀ مادران متوجه بشوید

 بی نوشت:

در مورد شیر دادن ورفع مشکلات مربوط به شیر دادن هم  در نظرخواهی این قسمت،نظراتی داده شده که خوندنش رو توصیه می کنم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد شانلی کوچولو- اردیبهشت 86- تهران (قست اول)

زایمانم در روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ساعت ٩:٢٠ صبح با عمل سزارین.

اول بگم نه میخواهم تبلیغ سزارین کنم نه بگم این بهتر از ان است. هر خاونومی بدن-مقاومت-درد-و در کل همه چیز خودش را  بیشتر از همه میداند و در اخر فقط تصمیم خودش است که میخواد چی شکلی فرزندش را به دنیا بیاورد چه طبیعی بدون هیچ دارویی، چه طبیعی با دارو ،چه سزارین،  همه ما در اخر مادر هستیم و باید به همه احترام گذاشت.

من از اول قبل از اینکه باردار بشم میدانستم سزارین میخوام.

امریکا که بودم و دکترهای که میشناختم یا توی فامیل دکترهایی که داریم همه میگفتن اگر به امریکا بود همه سزارین میکردن ولی بیمه نمیزاره و خیلی گرونه برای اینه باید تبلیغ کنیم که طبیعی بهتر است که در بعضی مواقع شاید باشد نمگیم نیست ولی دکترهایی که من باهاشون صحبت کردم همه میگن سزارین و با این حرفشون پول تو جیبشون نمیره. حتی دوست بسیار نزدیکم که پدرشون دکتر زنان بود میگفت حتی فکر طبیعی هم نکنید و دختراش سزارین شدن. فقط حرف دکتر ها-مادرها و حتی دکتر خودم نبود که میگفتن سزارین. من خودم را میشناسم و میدونم چه جور ادمی هستم.

من تحمل اینکه صبر کنم رو ندارم!در کل ادمی هستم همه چیز باید سر زمان انجام بشه و فکر اینکه کاری از دست من خارج باشه دیوانه ام میکنه همه چیز باید در کنترل من باشه.  تاریخ-زمان-حتی تک تک کارها که میخواستن انجام بدن رو از قبل میدونستم و این به من ارامش میدهد.

 دکترم بهم روزهای که میتونستم بچه ام به دنیا بیاد گفت منم گفتم ٢٠ میخوام خودم انتخاب کردم و زمانش هم دست خودم بود. صبح اول وقت در بیمارستان خصوصی مهراد توسط دکتر نعیمی.

پس نه منتظر روزی که نمیدانستم کی بچم میاد بودم نه منتظر درد نه هیچی نمیگم ترس نداشتم معلومه من از بیمارستان متنفرم- امپول میبینم ضعف و غش میرم دکتر میبینم با لباس سفید- تنم میلرزه ولی ترس و درد دلیل انتخاب من از سزارین نبود ولی بگم دردش خیلی قابل تحمل تر است... حتما میگین چی جوری میدونم من که طبیعی نداشتم ولی چشم و عقل که دارم...درسته بعدش درد داری ولی درد بخیه میدونی چه دردیه...قابل تحمله و با این داروهای امروزی خیلی قابل تحملتر میشه. دردی که نمیدانم چی جوریه...تا چند روز-ساعتها طول میکشه شاید اگر طبیعی میخواستم فقط زایمانم ۲ ساعت طول میکشید شاید ۳-۴ روز! حتی این فکر منو پریشون میکرد. گفتم همه چیز باید در دست من باشه تا در ارامش کامل باشم

حتی دکتر خودم رو که میدونستم یکی از بهترین دکترها است خوشحال بودم و ارامش داشتم. همه میگفتن دستش عالیه و بعدش دیدم راست میگن - هم جای بخیه ام زیاد معلوم نیست و فقط اندازه ۴ انگشته اونم من که بد ضخم هستم یکی از دوستام که اصلا جاش معلوم نیست- هم بعدش درد زیادی نداری...به دست دکترها و نحوه عملشون خیلی اعتقاد دارم.

حالا برسیم به داستان به دنیا اومدن شانلی جون.

٣ روز قبل از بدنیا اومدن شانلی رفتم بیمارستان تا امپولی بهم بزنن امپول برای ریه های شانلی بود و دکتر نعیمی برای همه مادرها میزنه تا ریه های بچه بهتر شکل گرفته باشه.

درد نداشت برعکس تفکرم و  کلی بازی در اوردم که بعدش پشیمان شدم!!

سه شنبه با مامانم رفتم ارایشگاه تا روی موهای مشکی خودم (برای اولین بار موهای خودمو بعد از سن ١٣ سالگی دیدم چون ٣ ماه قبل از بارداری و ٩ ماه بارداری موهامو رنگ نکردم تا مواد شیمایی بهم نخوره. رفتم موهامو مش کردم و هیچ رنگی روی پوستم نخورد. چقدر هم ارایشگاه لوسم کردن. جای خوب بشینم پاهامو بالا روی مبلی گذاشتن...  یادش بخیر میگفتم پسفردا بچمو میبینم و منو کلی تحویل گرفتن انگار عروس بودم!!

عروس هم چه عرض کنم! چهارشنبه اصلا نتونستم بخوابم. نوید هم معلوم بود کلی ذوق کرده بود و خوشحال. ازم عکس میگرفت و فیلبرداری.

ساکم رو باز چک کردم. لوازم ارایش که خیلی مهم بود! (بهتون بگم قبل و مخصوصا بعد از به دنیا اومد بچه تون ارایش کنید روحیتون خیلی بهتر میشه...حتی یک رژ میتونه شما رو از این رو کنه-من که بدون ارایش مردم!!!) ملافه و رو بالشی چون لوس تشریف دارم و باید تمییز باشه کتاب و مجله (که اصلا وقت نشد) شمع و MP3 که بازم وقت نشد. ربدوشام- حوله- لباس خواب و همه اینا اگه گفتی چه رنگی!؟ صورتی!! من و مامان کلی خندیدیم چون همه وسایلی که گرفته بودیم از لیوان و بشقابهای شیک یکبار مصرف گرفته تا خود فلاسک و همه چیز صورتی بود و گفتیم همه مارو خوب یادشون میمونه که با این اتاق سفید که ادم حوصله اش سر میبره ما اتاقو یک دکارسیونی چیدیم که پرستارا دلشون نمیخواست بیان بیرون!!! معلوم شد صورتی رو خیلی دوست دارم...نه؟

خوب ساعت ٣ صبح رفتم حموم چه حمومی انگار عروسیمه!!! واسه خودم spa درست کردم اونم با گل! گفتم این اخرین حمومیه که هنوز مادر نشدم...هر کاری میکردم میگفتم این اخرین باریه قبل از مادر شدنم انجام میدم!

اومدم بیرون موهامو براشینگ کردم و باید ناشتا میبودم و قرص مسحل داده بود که خوب کار میکرد!! ارایش کامل انگار واقعا عروسیمه!!! خوب مگه چه اشکالی داره؟ نباید یک مادر به خودش برسه قبل از اینکه بچه اش میاد؟

نوید رو بیدار کردم گفتم حاضر شو میگفت زوده منم میگفتم نه دلم میخواد زودتر برم نمیتونم دیگه تو خونه بشینم! خواهرم هم از کانادا اومده بود و پیش مامان بود و زنگ زدم و گفتم میایم دنبالتون (مامان خونه اش نزدیکه) منم دقیقا قبل از اینکه پامو از در بزارم بیرون این قرصها بازم اثر کردن به نوید گفتم بره دنبال مامان و خواهرم بعدش بیاد دنبال من!!!

ترس داشتم...نمیدونم ترس بود...استرس...خوشحالی...بعد از ٩ ماه بعد از این همه رویای مادر شدن و دختر دار شدن تا چند ساعت دیگه شانلی جونم رو تو دستانم میگیرفتم. قبل از بارداری اسم شانلی را انتخاب کردیم. اگر پسر بود میزاشتیم ادریان Adrian ولی خوشبختانه دختر سالم داشتیم و به ارزوهام رسیده بودم.

تو راه دختر خواهرم از کانادا توی دانشگاهش بهم زنگ زد و نفهمیدم چی گفتم فقط یادمه بهش گفتم I need to piss! یعنی گلاب به روتون دستشویی دارم!!

رسیدیم بیمارستان مهراد. این بیمارستان رو دوست دارم چند تا از دکتر ها اشنایان ما هستن و کلا دکترهاشو خیلی قبول دارم ولی بعضی از این پرستارها نیاز به اموزش بیشتری  دارند.

مردی که اسانسوردار بود و مارو میشناخت و نوید باهاش گرم گرفته بود (نوید جون حتی تلفن راننده امبولانس هم گرفته بود!! نپرسین چرا!! عشق من همه سناریو رو دیده بود!) درو برای ما باز نگه داشت و جارو خالی کرد و تحویلمون گرفت منم رفتم بخش زایمان.

اونجا خانم پرستارها دستگاه نبض قلب را گذاشت و فشارمم رو گرفت منم میگفتم زمانی که ترس دارم میره بالا ولی عادی بود.

دکترم ٣ تا دیگه اون روز سزارین داشت و من دومی بودم(در حالی که فکر میکردم اولیم). یک خانوم دیگه که قبل از من باید میرفت هم باهام بود اونم دختر داشت به دنیا میاورد. اول باید اون سند رو میزاشت کاری که ازش خیلی ترس داشتم بهش گفتم سالمی؟!! گفت اصلا درد نداشت منم باور کردم!! درد داشت!!!  میگم که هر بدنی فرق میکنه همینه.

شوخی کردیم. خندیدیم. عصبی شدم داد و بیداد هم کردم!! بگذریم. باید کاغذی امضا میکردم و دیدم نوید هم قبل از من امضا کرده خوندم و امضا کردم.

زمان رفتن بخش جراحی بود....!

بایان قسمت اول

این خاطره رو سحرعزیز ، مامان شانلی کوچولو برامون از طریق ایمیل فرستادند. این خاطره در وبلاگ خودشون هم همراه با عکس است که از اونجا که عکسها رو نداشتم، به این صورت منتشر می کنم و برای دیدن عکسهای اطاق عمل و زایمان، شما میتونیدبه بست مربوطه در وبلاگ خودشون مراجعه کنید.  قسمت بعدی این خاطره هم فردا منتشر میشود.

بی نوشت:

لازم میدونم بگم که این خاطره ، نظرشخصی نویسنده در مورد نوع زایمانشون هست و دلایل ایشون برای انتخاب ! 

   

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
بست خبری و نظر سنجی - 2

از اونجا که قرار بود بعد از چند تا بست، یک بست خبری و نظر خواهی گذاشته بشه، و از اونجا که من به اینترنت و لب تاب خودم دسترسی ندارم ونمیتونم خاطرۀ بعدی که از طریق ایمیل فرستاده شده رو به خوبی و همراه با عکساش اینجا بیارم، اینه که این بست رو اختصاص میدیم به بست خبری و اطلاع رسانی(ببخشید سحر جان مامان شانلی)

اول اینکه دوباره از همۀ مامانهایی که خاطراتشون رو اینجا به اشتراک گذاشتند و زحمت نوشتن اینها رو میکشند و به سوالهایی هم که میشه باسخ میدند تشکر میکنم. همینطور مادرانی که نظرات و بیشنهادتشون رو در قسمت نظر خواهی مینویسند هم خیلی ممنونم و متشکر.  

همونطور که قبلاً گفتم خاطرات ارسالی بر اساس ترتیب ابراز تمایل یا فرستادن ایمیل برای ما مشخص میشه. بنابراین اگر شما هم مایلید که خاطرتون در اینجا برای کسب ایده های بیشتر بقیۀ مادران منتظر به اشتراک گذاشته بشه، بعد از خوندن اساسنامه میتونید نوع ارسال که میتونه توسط ایمیل یا نوشتن توسط خودتون باشه رو انتخاب کنید و به ما اطلاع بدید.

ترتیب خاطره های آینده  که یابرای ما ایمیل شده و یا از طریق نویسنده مطلب مربوطه شدن  توسط خود مامانها شده به این صورت خواهد بود

تولد شانلی کوچولو

تولد مانی کوچولو

تولد سینا کوچولو

تولد محمد حماد کوچولو

تولد مهراد کوچولو

تولد آرمین کوچولو

تولد طاها کوچولو

*

همچنین از مامان عرفان هم ممنونم که ایدۀ فهرست مطالب رو ارائه کردند و این فهرست رو نوشتند .

**

خبر دیگه اینکه  بلفی از جمع مامانهای منتظر خارج شده و به جمع مامانها بیوسته ، دخمل گلش( که اسم وبلاگستانیش هنوز مشخص نیست که تو قسمت لینکهای مامانها و نی نی هاشون آورده بشه)، روز 9 شهریور به دنیا اومده، تبریک میگم بلفی جان، انشاءالله به سلامتی و خوشی و به زودی دوران نقاهتت هم سر بشه و بعدها  اگر دوست داشتی بیای و از نحوۀ تولد کوچولوت اینجا تعریف کنی.  

**

اما بیشنهادات و نظراتی که داده شده؛

-مادرانی که تو بیمارستانهای ایران کوچولوهاشون رو به دنیا آوردند و از کار دکتر وبیمارستان راضی بودند، اسم دکتر و بیمارستانشون رو  برای اطلاع مامانهای دیگه اینجا بیارند.

 من خودم  موافقم از این نظر که اطلاع رسانی کامل میشه  ولی  امیدوارم جنبۀ تبلیغ برای یک  بزشک و یک  بیمارستان نداشته باشه این کار،  باید یک نکته ای رو در این میون  در نظر داشت و اونهم اینه که بالطبع دکترهای خوب زیادی هستند که تونستند رضایت مراجعینشون رو جلب کنند، ولی ممکنه مادری که اینجا مینویسه، تحت نظر این دکتر نباشه و این بزشک در اینجا ناشناس باقی بمونه، بنابراین ممکنه بنا به تمایل مادرها، اسم دکتر اینجا نوشته بشه ولی نمیشه "فقط "به این استناد کرد.  اینها رو در نظر بگیرید ولی اطلاعات دیگه ای هم برای انتخاب بزشک از منابع دیگه کسب کنید و همه چیز رو( تبحر بزشک و کارکنان بیمارستان، مکان بیمارستان و مطب و نزدیکی به محل زندگی، هزینه و بیمه و.... ) ارزیابی کنید و بر اساس اینها تصمیم گیری کنید.

 

-تصمیم دیگه ای که در قسمت نظرات و بر اساس یکی از مطالب وبلاگ نونوش گرفته شد، نوشتن در مورد مشکلاتی در ارتباط با زایمان مادرا بود، مشکلاتی از قبیل افسردگی بعد از زایمان و اختلال در روابط بین زن و شوهرها بعد از تولد بچه و .... بود

از اونجا که ممکنه خیلی از مادرها  با این مشکلات دست و بنجه نرم کنند و از اونجا که بنا به دلایل مختلف نوشتن از اینها و چاره جویی از بقیه برای رفع این مشکلات در وبلاگ خود شخص و در اینجا با همون نام وبلاگی (به دلیل داشتن خواننده هایی آشنا و خانوادگی ) ممکنه امکان بذیرنباشه، این شد که نویسنده ای به نام " یک مامان" به نویسنده های اینجا اضافه شد  تا مادرایی که تمایل دارند  از این مشکلات بنویسند و  راهکارهایی که خودشون برای رفع این مشکلات استفاده کردند رو برای دیگران هم بازگو کنند و یا از بقیه در مورد  حل این مشکلات کمک بخواند، از این نام استفاده کنند. در ضمن  مادران دیگه  که در این مورد صاحب نظر هستند لزومی نداره که با نام خودشون اینجا نظرشون رو اعلام کنند بلکه میتونند  نظرشون رو تحت نام مستعار اینجا ارائه بدند.  

منتها هنوز در مورد شروع نوشتن در اینجا و نوشتن نوع ارائۀ مطلب (از این نظر که هر کسی بیاد تجربۀ خودش رو بگه و یا از دیگران در مورد مشکلش نظر بخواد) و  گنجوندن این نوع  مطالب میون خاطرات واینکه چطور میشه یوزرنیم و بسورد "یک مامان" رو به کسانی که تمایل دارند در اینجا بنویسند ارائه کرد، ابهام وجود داره. برای مورد آخری، میشه کسی که تمایل داره تحت این عنوان بنویسه، از طریق ایمیل به من اطلاع بده و من یوزرنیم و بسورد رو به او بدم. ولی برای زمان ارسال مطلبش و ... ایده ای ندارم. خوشحال میشم در این مورد نظر شما رو بدونم؟.  و همینطور  بدونم که کسی تمایل داره با این عنوان اینجا مطلبش رو بنویسه یا نه؟

 

دوست دارم  نظرات و انتقادادت و بیشنهادات شما رو در مورد این وبلاگ و بهتر کردن مطالب وبلاگ بدونم.

  

 توضیح: با کامبیوتری که من کار می کنم بعضی از حروف الفبا منجمله ب (ب در بدر، توب ) رو نمشه نوشت. ببخشید که به جای این حرف از ب ( ب در بابا )استفاده شده.

بی نوشت :

-بعضی از خوانندگان در مورد ف ی ل ت ر شدن اینجا گفتند، راستش در این مورد من حرفی ندارم. تا اونجا که در توان این وبلاگ بوده سعی شده از به کاربردن کلماتی که مشمول ف ی ل تر میشه، اجتناب بشه  و یا  از نوع شکستۀ مرسوم اینها استفاده کنه و بعد از این هم این روال رو ادامه میده. مگر اینکه دست اندر کاران امر ف ی ل تر ینگ، یکدفعه به کلمۀ زایمان حساس بشند و بخواند از صحنۀ روزگار محوش کنند، در اون مورد دیگه کاری از دست کسی ساخته نیست!! هست؟ میشه کاری کرد؟ بیشنهادی هست برای جلوگیری از این کار؟

- نونوش وبلاگی رو جدیداً ایجاد کرده که به مشکلات بعد از زایمان و موادری که در بالا ذکر شد میبردازه. و به این ترتیب شاید نیازی به ایجاد چنین بستهایی در این وبلاگ (زایمان ، شیرین ترین سختی دنیا) نباشه. در ضمن تا اونجا که من از قسمت نظر خواهی و کامنت نونوش متوجه شدم، همون روال ناشناس و با اسم مستعار نوشتن در اونجا رعایت میشه و کسانی که مایلند تجارشون در اون وبلاگ گنجونده بشه، به آدرس ایمیل نونوش، مطالبشون رو میرستند. از اونجا که هنوز آدرس این وبلاگ رو ندارم، از جزئیات دقیقش هم اطلاع ندارم. باشد که نونوش در این زمینه اطلاعات بیشتری یا در اینجا یا در وبلاگ خودشون بدند. در ضمن نونوش جان، این ف ی ل ت ر ی ن گ و اینها رو هم در نظر داشته باش.

- برای کوتاه شدن بستها، خوانندۀ دیگری ، بیشنهاد دادند که بهتره این خاطرات مربوط به نقاهت و ورزش در بستهای جداگانه ای نوشته بشه.

  

 


[ پست خبری و نظر سنجی ]
+
تولد دانیال- فروردین 85- تهران- قسمت اخر
................... دکترم اومدو گفتم ميخوام سزارين بشم

گفت باشه فقط شوهرت بايد رضايت نامه داده باشه

گفتم داده و پرسیدم بعد از عمل چقدر طول ميکشه به هوش بيام دکترم داشت برام توضيح ميداد که ماما گفت دخترت تو همه درد را کشيدي تحمل کن الان تموم ميشه

گفتم نه هنوز اصل کاريش مونده(الان که دارم اينو مينويسم خندم گرفته انگار طرف بلد نبود) بعد شروع کردم خط به خط را براش توضيح دادن که من همه اينا رو تو کتاب خوندم نه درد مهمش مونده ميخوام تموم بشه برم پيش شوهرم(چه دل خوشي داشتم من خبر نداشتم تا فردا صبح هيچي نميفهمم) عجيب بود برام! چرا هيچي نگفت؟ چرا نگفت حداکثر تا ۱ یا ۲ ساعت ديگه تمومه فقط گفت دختر تو درد طبيعي را کشيدي حالا ميخواي درد بخيه سزارين را هم تحمل کني! نکن

گفتم نه ميخوام تموم بشه ولي صبر ميکنم تا شوهرم بياد بعد ميرم ميخوام ببينمش .که اريا همون موقع زنگ زد و بهش گفتم اريا ديگه نميتونم بيا ......................!!دکترم هم گفت تا اومدن شوهرت صبر ميکنم

و اما پشت صحنه ماجراي ما تو خانواده ما دانيال اولين بچه کوچيک بعد از ۱۵سال حساب ميشه براي همين وقتي من رفتم بيمارستان خبر رساني صداي خانواده خبر را سريعا منتشر کرده و تمامي خانمهاي فاميل  خالم, مامان بزرگم, مامانم, خواهرم و............... بدتر از همه نميدونم کي به دوستام خبر داده بود دو تا از دوستام پشت در اتاق زايمان بودن از همشون ممنونم که اومده بودن زحمت کشيده بودن ولي من رو خيلي معذب کرده بودن يکي از دلايلي که داد نميزدم هم حضور اونا بود بابا ادم خجالت ميکشه والا....... هم بايد خودش را حفظ کنه درد داره و درد هم اختيار ادم را ميگيره نميدونه چي ميگه ....هر بار در باز ميشد مجبور بودم خودم را نگه دارم به پشت سرم نگاه کنم و بخندم .............. اخ چقدر حرص ميخوردم هر بار يه چهره جديد ميديدم!! اخه کي به اين گفته ديگه ................ بار اخر که در باز شد بي خيال همه چيز شدم .مامانم گفت چطوري گفتم ديگه نمي تونم ميخوام سزارين بشم .................و مهر مادرانه به کار افتاد.........!!!!!!!!!!!

از پشت صحنه بياين بيرون بياين تو اتاق درد اينو به مامانم گفتم و براي ۱۰۰۰ بار از پرستار خواهش کردم در اين اتاق را ببندين دوست ندارم کسي تو اين حال منو ببينه ............ و بلاخره خواهشمون انجام شد و سينماي خانواده تعطيل شد !!! دکترم قرار شد صبر کنه تا اريا بياد که يه دفعه تلفنم زنگ خورد و ماما گفت با شما کار دارن خانم دکتر.  دکتر يه چشم چشم گفت و تلفن را قطع کردو گوشي را گذاشت روي شکمم تا ضربان قلب  بچه را چک کنه و يه دفعه گفت ضربان قلب بچه کند شده(طفلک بلد نبود فيلم بازي کنه کاملا معلوم بود الکي ميگه) بايد سزارين کنيم نميتونم صبر کنم تا شوهرت بياد و ساعت ۱۲:۱۵  منو به اتاق عمل بردن .تااماده ام کنن برم اتاق عمل ۲ تا مورفين هم بهم زدن تا دردم ارومم تر بشه (چراش رو نميدونم والا؟!! من که قرار بود سزارين بشم اون موقع که بايد ميزدن نزدن حالا دليلش چي بود خدا ميدونه) و رفتم داخل اتاق عمل اونجا هم پر بود از دکترايي که شبيه دو نقطه دي بودن ارووم و خونسرد ميخنديدن يکيشون هم مشغول فيلم برداري شد دکترم هم داشت محل برش را ضد عفوني ميکرد اقاي فيلم بردار هم هي ميگفت ساناز خانم بخند من بيچاره هم يه لبخند با اخخخخخ ميزدم دردم خيلي زياد بود وبدون فاصله

ديدم يه پارچه کشيدم جلوم ولي خيلي نازک بود من همه چيز را ميديدم کار ضد عفوني داشت تموم ميشد وسايل هم حاضر شده بود  انژيوکتم را عوض کردن و همين! هر کي به کار خودش مشغول شد همه ميرفتن و ميومدن یکی ازم پرسيد بچه چيه گفتم نميدونم دوست نداشتم بدونم يه دختر برگشت گفت اخي تو چقدر سنتي فکر ميکردي!!هم زايمان طبيعي هم اين .....چرا؟!خنديدم چي کار ميتونستم بکنم تو اون شرايط ديگه حوصله توضيح نداشتم  ....۵ دقيقه گذشت ولي من هنوز به هوش بودم...

..........ايخدا اينا يادشون رفته منو بيهوش کنن .........چرا اينجا دکتر بيهوشي نيست .........چرا من همه چيز را ميبينم ............  واي الان شکمم را ميبره ومن ميبينم و حس ميکنم .................

اينا جمله هايي بود که تو درد به ذهنم ميومد و پيش خودم ميگفتم  گل بود به سبزه نيز اراسته شد اينجا که از اون اتاق بدتره چرا همه دارن با هم حرف ميزنن و هيچ کس حواسش به من نيست جز اين اقاي خندان فيلم بردار  . تو همین فکرا بودم که.....به خدا نميدونم چي شد ؟ کي بيهوش شدم؟  کي تموم شد ؟ به خودم اومدم ديدم دارن ميگن کمک کن تا بري روي تخت.....

بله اقا دانيال روز جمعه ۱۲:۳۵ دقيقه  بعد از ظهر به دنيا اومد .خوابيدم روي تخت ولي نميتونستم حتي چشمام را باز کنم(فکر کنم به خاطر مورفين بود) اريا را کنار تختم ديدم و دانيال هم پيشمون بود گفتم چيه؟ سالمه ؟گفت: پسره سالم سالمه تو خوبي .....صدام گرفته بود چشام باز نميشد دورو برم شلوغ بود همه تو اتاق بودن بايد جواب ميدادم به همه سوالا..تبريکا ولي همش بريده بريده بود خوابم ميومد وگيج بودم .... تلفن هم که.....؟ همه لطف داشتن ممنونم از همه ولي خيلي طولاني بود شرايط اريا هم..... يادم تو اون شرايط داشتن ازم ميپرسيدن دوباره اريا را همون بيمارستان بستري کنيم يا دکترش را عوض کنيم ؟!! با همون حالم شرح خلاصه اي از وضعيت اريا را دادم و کم کم همه رفتن و بعد از ۲ ساعت من تنها شدم با فرشته اي از اسمون که يه لحظه خيلي قشنگ زندگيشو از دست داده بود  لحظه اي که تمام بدنش هجوم اکسیژن دنياي بيرون از بدن مادر رو لمس میکرد. خيلي دوست داشتم اون لحظه را ببينم الان خدا رو شکر ميکنم حداقل اون اقاي خندون فيلم برداري کرد و ميتونم معجزه خدا رو ببينم لحظه خيلي قشنگيه که به همه درداي زايمان طبيعي مي ارزه................  ساعت حدوداي۶ بعد از ظهر بود اصلا باورم نميشد يعني من اين همه مدت خواب بودم به نظرم کمتر از نيم ساعت بود ولي  ۵ ساعت بود که من خوابيده بودم

مامان همراه اريا و برادر شوهرم رفت يه چهار راه پايين تر تا اريا رو بستري کنن  و من موندم و دانيال. کنار خودم رو تخت خوابوندمش اروم بود   شايد خدا بزرگترين لطف را به من کرد. تو اون شرايط سخت بانبودن اريا کنارم يه بچه نا ارومم روحيه منو خيلي خراب تر ميکرد. چه لحظه اي بود دوست نداشتم تموم بشه دوست داشتم همون جوري به صورتش نگاه کنم ولي چشام نميتونست باز بمونه تو همون حالت باهاش حرف ميزدم وقتي بهش گفتم "پسر من "چشاشو باز کرد ونگاهم کرد واي نميشه اون لحظه را توصيف کنم  دوتا نقطه سياه با صدات بهت زل بزنه نگاهت کنه .... يعني اين مال منه از وجود منه چقدر خوب  و دوست داشتني بود ... که پرستاراومد و گفت بايد بهش شير بدي

.....ولي دانيال نميتونست شير بخوره خيلي سخت بود هر کاري کرديم نشد (شرمنده ام با عرض معذرت س *ي *ن *ه* ه* اي  من کوچيک بودن و ن *و ک س ي ن* ه  نداشتم نميتونست تو دهنش بگيره)بيحال بودم گيج نميدونستم چي کار بايد کرد خواب الودتر و گيجتر از اين بودم که بفهمم دارم از دومين لذت زندگيم هم دور ميشم

پرستارا شير اول را دوشيدند و با قاشق به دانيال دادن و زنگ زدن مامانم تا يه رابط س*ي*ن*ه بخره و يک قوطي شير خشک ...............

اونشب گذشت به اصرار من تو همون حالت گيج چند بار شيرم را دوشيدم و به دانيال دادم  فردا صبح حالم بهتر بود با رابط تونستم به دانيال شير بدم مامانم دنبال کاراي ترخيص بود  پرستارا اومدن و گفتن بايد بلند شم و راه برم اينم بگم من تا همون لحظه اصلا و ابدا درد نداشتم همش فکر ميکردم الان اثر مسکنا ميره و اون درد وحشتناک که دربارش ميگن شروع ميشه!!

وقتي پرستارا اومدن از تخت بيارنم پايين باز هم منتظر درد سخت بودم ..ولي خيلي راحت از تخت اومدم پايين و راه رفتم هيچ دردي احساس نکردم باور کنيد راست ميگم من هيچ دردي نداشتم

پرستارا گفتن که بايد دستشويي برم تا اجازه ترخيص داشته باشم درد نداشتم فقط  يه مقدار نگران اريا بودم که يه خبر بد بهم دادن: اريا حالش خوب نيست و تو سي سي يو بستري شده (کسي که اين خبر را به من داد يه اقاي بي تجربه بود نميدونست نبايد به زني که تازه زايمان کرده اينجوري رک و راست گفت عصباني نشيد)همون جا از تخت اومدم پايين و رفتم پيش پرستار گفتم من نميخوام دستشويي برم تروخدا بذارين مرخص بشم بايد برم پيش شوهرم که پرستار گفت دختر تو تازه زايمان کردي بخيه داري نبايد اينجوري بدويي برو بخواب رو تخت مرخص ميشي. بردنم تو اتاقم همون موقع دانيال را اوردن .برده بودنش خ*ت*ن*ه (توصيه ميکنم به همه ماماناي که پسر دارن بهتره تو همون بيمارستان روز اول اگه کوچولو مشکلي نداره خ*ت *ن*ه بشه درد کمتري داره و بي قراري کمتري)گفتن بيا بهش شير بده  اشکام همينجوري بي اراده ميومد بغلش کردم اومدم بهش شير بدم ديدم نخير هيچي نيست يه قطره به زور شیر داشتم بله شيرم خشک شده بود  به همین سرعت اصلا باورم نميشد ..................... عصبي بودم نگاه معصوم دانيال رو صورتم بود ومن عذاب وجدان داشتم ماتم برده بود ....... مگه ميشه اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم خاطره زايمان من تموم شد شيرم با يه سري دارو هاي گياهي و قطره شير افزا يه مقدار برگشت ولي اوني نبود که دانيال را سير کنه۴ ماه همراه با شير خشک بهش شير خودم را هم ميدادم البته ميدوشيدم و تو شيشه بهش ميدادم . امیدوارم دانیال منو ببخشه و شرایط مامانش را درک کنه و بدونه مامانش خیلی دوست داشت بهش شیر بده ولی نشد ..خیلی سعی کرد ..نشد

به خدا من نميخوام بگم زايمان طبيعي بده یا چون من درد نداشتم پس زایمان سزارین خوبه ... من گفتم زايمان طبيعي شرايط روحي خوبي ميخواد که من نداشتم دليل اينکه تو عمل سزارين هم درد نداشتم نميدونم چي بود؟ ولي وقتي ۱۰ روز بعد براي معاينه رفتم کمتر خانمي که بيمار اين دکتر بود و سزارين شده بود ميگفت که درد داشته بازم ميگم لحظه به دنيا اومد کوچولوتون به همه اين دردا مي ارزه از دستش نديد .....

و در مورد بيمارستان باور کنيد از دکتر خيلي مهمتره من از همه پرستارا و پزشکاي اون بيمارستان ممنونم ولي من راضي نبودم حداقل با خوندن خاطره هاي شما فهميدم خيلي جاها برام کم گذاشتن (بیشتر از نظر فکری و روحی) !!! ميدونيد روز اخر يه پرستار اومد تو اتاق و گفت تا يه ماه حبوبات نخور ميوه نخور اينو نخور اونو نخور به خودم اومدم ديدم اي واي از گشنگي ميميرم که ...... يکي نيست بگه ادم اگه اطلاعات نداره مگه مجبوره توضيح بده....

و در مورد استراحت من با توجه به شرايط همسرم از همون روزي که اومدم خونه راه رفتم و رفتم دنبال کاراي بيمارستان اريا اخه تنها کسي که درباره بيماري و سوابقش ميدونست من بودم پس عملا استراحت نداشتم حتي۱ ساعت. از روزي که از بيمارستان اومدم خونه راه رفتم و اصلا نخوابيدم.... خيلي هم راحت بود وزنم را هم که گفتم خيلي زود به قبل از بارداري برگشت  بازم ميگم تو انتخاب بيمارستان دقت کنيد بيمارستان من جزئ بيمارستانهاي بدي نبود تميز بود و مجهز تا حالا موردي هم ازش نشنيده بودم عمه من هم تو اونجا بچه هاش را به دنيا اورد (البته سزارين) چيز بدي از اونجا نگفته بود ولي نميدونم شايد شانس من بوده ببخشيد طولاني بود ميخواستم تو دو قسمت تموم بشه تا بقيه مامانها براي نوشتن خاطره خودشون  منتظر نمونن

اهان راستی میخواین بدونین جریان اون تلفن چی بود : مامانم بود که از دکتر خواست یه بهانه پزشکی بیاره تا من مخالفت نکنم و سریع دخترش را نجات بده.................... مادر دیگه


[ ]
+
تولد دانیال- فروردین 85- تهران- قسمت اول

...

دوران بارداري خيلي خوب و راحتي را پشت سر گذاشتم .
زايمان طبيعي را هم براي خودم انتخاب کردم  کتاباي زيادي را هم خوندم  که البته الان یه مقدار پشيمونم به نظرم تجربه هاي اينجوري که يه نفر در مورد زایمانش بنویسه خيلي بهتر از نوشته هاي یک کتاب است .اینجوری خاطرات چند نفر را میخونی و میبینی درد برای هر کس یه جور بوده..........
من در دوران بارداري کتاب 9 ماه انتظار زيبا رو ميخوندم که توصيه ميکنم بخونينش  اطلاعات مفیدی در باره هفته به هفته دوران بارداری داره ولي قسمت زايمانش را نخونین! چون اصلا نميشه مقايسه کرد نوشته هاي کتاب را با درد خودت.  بهتره ذهنيت در مورد درد نداشته باشي چون اينجوري همش منتظر اون چيزي هستي که درباره اش خوندي و يه ترس سراغت مياد!!!بهتره  همه چيز را به بدن خودت بسپري احساس درد در هر بدن و فردي متفاوته  نميشه درست تعريفش کرد کاري که اين کتاب کرده بود! اينا را که گفتم چون به داستان من ربط داره زايمان من پر از حاشيه است که خوندن اين کتاب هم در نوع زايمانم تاثير داشت

قبل از بارداري بصورت مداوم بدنسازی کار ميکردم و حقيقتا تو دوران بارداري فقط پياده روي ميکردم اونم به مدت 2 ساعت ونيم در روز براي همين تو دوران بارداري اصلا نفس کم نمي اوردم ولي فقط تو ماه 6 عضلات پام ميگرفت ودر طول دوران بارداري هم با عرض شرمندگي از 48 کيلو به 63 کيلو رسيدم هر ماه 1 کليو اضافه وزن داشتم ولي ماه ششم نميدونم چرا 6.5 کيلو وزن اضافه کردم ولي با وجود 15 کيلو اضافه تو دوران بارداری بعد از 3 هفته به وزن قبلي برگشتم بگذريم .....

 روزاي اخر بارداري بود و ما داشتيم لحظه شماري ميکرديم براي به دنيا اومدن  کوچولومون (من جنسيت بچه را مشخص نکرده بودم دوست نداشتم بدونم چيه !!! به نظرم مثل اين بود اول اخر يه کتاب را بخوني ) روز 19 فروردين ماه بود که اريا (همسرم) اومد خونه تب خيلي زيادي داشت البته از چند روز قبل حالش زياد خوب نبود به خاطر مشکل ريه اي که داره رفتيم دکتر خودش  اونم بعد از گرفتن عکس دستور بستري شدنش را داد و احتمال ذات الريه داد  واي فکر کنيد وقتي وارد بيمارستان شديم مسئول اسانسور دکمه بخش زايمان را زد فکر ميکردن براي زايمان اومديم
اريا بستري شد و 3 روز را با نگراني پشت سر گذاشتم  اومديم خونه روز 22 فروردين   فرداش رفتم دکتر برگه پذيرش گرفتم  و تاريخ زايمانم  هم از قبل حدوداي 7 ارديبهشت بود. خوشحال شدم که اريا تا اون موقع بهتره و طبق صحبتي که با بيمارستان داشتم ميتونه يه مقداري از مراحل زايمان را کنارم باشه غافل از اينکه تقدير چيز ديگه اي بود................................ اره نقشه 9 ماهمون تو روزاي اخر خراب شد. 24 فروردين بود اريا خونه خوابيد من هم از 9 صبح رفتم بيرون تا خورده ريزايي که مونده بود هم براي خونه هم وسايل تزيين براي وروود مهمون کوچولومون  را بخرم 9 شب رسيدم خونه تمام اين مدت را هم راه رفتم رسيدم خونه غذا خورديم ديدم اريا دوباره تب داره زنگ زدم دکترش  گفت فردا بيارش ببينمش ولي........................  ساعت 11:30 شب احساس کردم يه کمي زير دلم درد ميکنه اهميت ندادم  خوابيدم ولي مگه ميشد هر 10 دقيقه يه ربع يه بار بيدارم ميکرد ولي بازم ميگفتم به خاطر راه زياده چيزي نيست ،شايدم ميخواستم خودم را گول بزنم دلم نميخواست تو اون شرايط با حال اريا به دنيا بياد.

 ساعت 4:30 صبح بود دردام زياد بود هر 4_5 دقيقه يه بار نميتوستم بخوابم البته خيلي قابل تحمل بود خونده بودم دردا هر چي به اخر نزديک ميشه فاصله اش کمتر ميشه خوشحال بودم که اه اين بود درد زايمان اين که چيزي نيست من فاصله دردام خيلي هم کمه يعني اخراشه اين را که ميشه تحمل کرد همش ميگن وحشتناکه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نشستم نماز صبح بخونم احساس کردنم يه چيز داغ ازم ريخت........   شما هم مثل من فکر کرديد کيسه ابم بود نه يه لک بود به بيمارستان زنگ زدم گفت وقتي فاصله دردات 5 دقيقه شد بيا گفتم مال من خيلي وقته 5 دقيقه است گفت "پس بيا!
اون موقع بود که تازه به خودم اومد يعني وقتشه دويدم تو اتاق اريا را خبر کنم کلي نقشه داشتيم ولي يه دفعه يادم افتاد اريا حالش خوب نيست تب داشت ميلرزيد  40 درجه تب خودتون قضاوت کنيد، چه حالي شدم !خدايا ،چرا حالا چرا هميشه داري منو امتحانم ميکني؟ به بزرگي خودت ديگه نميتونم،. اريا را صدا کردم گفتم اريا وقتشه، حالش اصلا خوب نبود به مامانم هم خبر دادم  تو اون شرايط هيچ کس نميدونست به داد من برسه يا اريا انگار دوتايي زايمان داشتيم(به اين ميگن زندگي مشترکا تو همه چيز همکاري)  اصلا نميدونم اريا چجوري با اون حالش رانندگي کرد! الانم خودش ميگه خيلي شانس اورديم سالم رسيديم بيمارستان . کاملا ميلرزيد پشت فرمون! رسيديم بيمارستان ساعت 7 صبح بود   اونجا معاينه کرد گفت دهانه رحم باز شده لباس دادن پوشيدم مدارک را گرفتن و اريا داشت باهام حرف ميزد که يه دفعه ماماي اونجا برگشت گفت:" اقا بسته نگرانيتون را انتقال ندين ما حواسمون بهش هست شما نگران نباشين"!. اريا هم برگشت گفت: خانم من نگران نيستم دارم با هاش حرف ميزنم: که یک دفعه خانم برگشت گفت: اصلا بريد بيرون اقا شما حق نداريد پاتون را اينجا بذاريد  و اريا را بيرون کرد!!. البته حال اريا خوب نبود مجبور بود بره بايد ميرفت دکتر.
 بعد مراحل اوليه انجام شد..  وصل سرم و تنقيه   همه چيز تا اينجا خوب بود درد کم و قابل تحمل يه بيمارستان تميز يه اتاق کوچولو که دو تا تخت توش داشت و قسمت سمت چپش هم اتاقي بود که ماماي اون شيفت با يه پرستار اونجا بودن.
سمت راست اتاق هم اتاق زايمان اصلي بود  فقط يه نگراني داشتم اريا دعا ميکردم زودتر تموم بشه بتونم  اريا رو ببينم و ببينم حالش چطوره ،همين! ولي اون خانم خوش اخلاق  که اريا را به بد اخلاقي متهم کرد شروع کرد به هم دردي با من (براي همينه وقتي زايمان مادران را تو خارج از ايران خوندم به حال خودمون تاسف خوردم)!.

 اونم چه همدرديي!! "که شوهرت خيلي بد حرف زد اگه قرار بود بذارم بياد تو اتاق پيشت الان اجازه نميدم حتي يک لحظه هم کنارت باشه!".   من تا 2 ساعت داشتم براش توضيح ميدادم که بابا خانم محترم اولا شوهر من چيزي نگفت که، دوما شوهر من 4 روزه حالش خوب نيست، الانم تب داشت.  ولي بازم بحث ميکرد با من تو اون 2 ساعتي که من بايد ارامش داشتم و  به هيچي فکر نميکردم!، چون خانم داشت با من بحث ميکرد !!.
هر بار که ميومد تو اتاقي که من بودم  يه چيزي ميگفت يه بار ميگفت من اينجا دارم زحمت ميشکم شوهرت خيلي بي ادبه به جاي تشکر اون جوري با من حرف زد
باز ميومد ميگفت حيف تو خودت خيلي ارومي چجوري اين شوهر بد اخلاق را تحمل ميکني (باور کنيد بعد از 2 سال و 4 ماه تک تک جمله هاش يادمه اگه دردا رو يادم رفته باشه اينا رو يادم نميره اخه اون لحظه به جاي تمرکز رو دردام داشتم دنبال جمله مناسب براي توجيه ميگشتم) من بيچاره تواوج درد داشتم به اين خانم حالي ميکرد که بابا چيزي نگفت که

تا اينکه ساعت 10 صبح گفت ديگه راه نرو و بخواب کيسه ابت را پاره کنم .حقيقتا از ديدن اون ميله بلند خيلي ترسيدم ،  که يعني با اين ميله بلند ميخواد چي کار کنه  نکنه اشتباهي بلايي سر بچه بياره !، اما 1 دقيقه بعد اصلا هيچي نفهميدم کيسه اب پاره شد بدون اينکه بفهمم فکر ميکردم الان کلي اب مياد ولي هيچي نبود، هيچ احساسي نداشتم.  بعد يک دفعه  گفت: اي داد لگنت هم که از يه طرف  متوسطه از يه طرف کوچيکه! گفتم ميدونم، دکترم گفته بهم، اينم گفته ممکنه مجبور بشيم با فورسپس بچه را به دنيا بياريم که قرار شده اگه  به اين مرحله رسيد سزارين کنم ريسک فورسپس را نميخواستم انجام بدم خود من با فورسپس به دنيا اومده بودم و خيلي شانس اورده بودم وگرنه الان يه چشم نداشتم اخه فورسپس روي چشم را گرفته بود براي همين وقتي به دنيا اومده بودم چشمم کبود و متورم بود! .
 گفت پس به شوهرت بگو  رضايت نامه عمل را حتما پر کنه من الان ميرم بيرون بهش ميگم  گفتم خانم محترم من که گفتم شوهرم مريض الانم رفته بيمارستان بيرون نيست که.... راستش اونجا بود که يه ذره فهميد نه مثل اينکه قضيه جديه گفت پس بيا گوشيت را ميدم زنگ بزن ببين رضايت داده يا نه. 
 بعد يه امپول تو سرم زد .که واي تازه ديدم دنيا دست کيه هر بار ميومد و ميزان قطره ها را تغيير ميداد من کاملا قطره به قطره ذره به ذره حرکت اين امپول را حس ميکردم تازه فهميدم اونا درد نبود که!!.
 توصيفش خيلي سخته يه درد خاصه با اون چيزي که خونده بودم فرق داشت درد نبود يه فشار بود از کمر به پايين احساس فشا رميکردم معذرت ميخوام احساس  ميکردم بايد برم دستشويي  ولي هر بار که ميگفتم بايد برم دستشويي از اون ور ميگفت داري احساس ميکني هيچي نيست (البته درست ميگفت ). 
بهم گفت همين جوري به پشت بايد بخوابم و تکون نخورم چون با اين کارم روند زايمان را کند ميکنم!.
ولي وقتي درد ميومد دلم ميخواست تکون بخورم احساس ميکرد اگه راه برم راحترم ولي نميذاشتن و من فقط اشک ميريختم  و با شروع دردام تازه يادم ميفتا د اي واي کلي ادم گفتن براشون دعا کنم دردام که شروع ميشد شروع ميکردم  مامان اون دوستم مريضه ........... اها اونيکي دوستم گفته منو يادت نره تا اخر دردام  همين جوري اسماشونو ميبردم   
دردام فاصله اش 2 دقيقه يه بار بود يه جوري بود که اصلا نميتونستم بين دردام استراحت کنم  تنها و با نگراني درد ميکشيدم و فقط اشک ميريختم.  يه پرستا رو اون ماما هم تو اتاق کنار نشسته بودن داشتن حرف ميزدن  واي که چقدر دلم ميخواست من جاي اونا بودم.  هر از چند گاهي پرستاره بهم سر ميزد و دوباره اين سرم را دست کاري ميکرد که به خدا حرکت ذره ذره را توي رگام احساس ميکردم(نميدنم چرا من اين حس را داشتم حسي که تو  خاطره هيچ کدومتون نخوندم) .    بعد خود ماما اومد ديد دارم گريه ميکنم و دستم را از درد دارم گاز ميگيرم .گفت :دختر نه گريه کن نه دستت را گاز بگير  داد بزن دست منو فشار بده(ديگه مهربون شده بود ولي چه فايده 2 ساعت بد جوري عصبيم کرده بود) دستم را گرفت که گاز نگيرم .ولي من دوست نداشتم داد بزنم دستم تو دستش بود و با شروع دردا ميگفت نفس بکش براي شوهرت دعا کن خوب بشه  داد بزن خجالت نکش ولي من فقط اشک ميريختم و يه اخخخخخخخخخخخخ ميگفتم ،راستش همه گريه ام از درد نبود.
گريه ام بيشتربه خاطر نگرانيم بود که خدايا اريا چشه چرا اينجوري ميشه ،با من داري چي کار ميکني، مي خواي چيو بدوني؟ تحمل من  را به خودت؟ قسم خيلي کمه!!
شرايط روحي خيلي بدي داشتم چيزاي که براي يه زايمان طبيعي خيلي لازمه را من نداشتم نه روحيهاي براي مبارزه و تلاش داشتم،  نه انگيزه اي، يه فکر ازاردهنده هم همش از تو سرم ميگذشت اگه براي اريا اتفاقي بيوفته .اگه نباشه همه اينا باعث شده بود تحملم پايين بياد پيش خودم ميگفتم چرا تموم نميشه چراا....... شايد به تنها چيزي که اون لحظه فکر نميکردم اون فرشته کو چولو بود که تلاش ميکرد ميجنگيد براي فراراز خونه قديميش  براي ديدن دنيا تلاش ميکرد ............. به اريا زنگ زدم تنها چيزي که ميتونست منو اروم کنه اون بود شنيدن صداش بود خيلي سعي ميکرد خودش را خوب نشون بده گفت خوبم دارم ميام پيشت ولي صداش اون اريا  نبود  تو هين لحظه ها بود که دکترم اومد معاينه کرد گفت 7 سانت باز شده 
اينجا بود که خط به خط کتابي که خوندم از جلوي چشمام رد شد واي اين همه درد تازه 7 سانت   (تو کتاب خونده بودم سخت ترين مرحله زايمان مرحله اي است که سر بچه از کانال زايمان رد ميشه که اصطلاحا بهش حلقه اتش ميگن) واي پس هنوز درد اصل کار مونده!! حلقه اتش!! همش اين اسم ميومد توي ذهنم  وتوصيف وحشتناکش خدايي اسمش ادم را ميترسونه  (در حالي که تو خاطره هاي شما خوندم که خيليهاتون اون مرحله را  خيلي راحت تموم کرديدو اصلا با ذهنيت من جور نبود)اين بار داشتم به حال خودم هم گريه ميکردم  که واي 12 ساعت درد و هنوز هيچي هنوز اول راه که يه دفعه کلي پرستا ريختم تو اتاق کنا رتخت من شروع کردن به سلام و احوال پرسي باهم  مادرايي که زايمان طبيعي داشتن ميفهمن من چي ميگم چقدر ادم حرص ميخوره از اينکه داري درد ميکشي ادماي دور و برت دارن از ترافيک ومهموني ديشب و خيلي چيزايي که اون لحظه به نظرت اصلا قابل تعريف نيست حرف ميزنن......... احساست منطقي نيست ولي حرص ميخوري ..............
که يه دفعه انگار سوره جالب تر پيدا کردن بله بنده!.
شرو ع کردن .............اخي چه مامان کو چولويي!!
واي داره گريه ميکنه گريه نکن بابا تازه اولشه بذار به دنيا بياد کلي اشکتو در مياره حالا حالاها بايد گريه کني (به خدا يه بيمارستان خصوصي خوب بودم هر کي ندونه فکر ميکنه تو خونه زايمان داشتم يا يه بيمارستان صحرايي) من که اوضاع روحيم  ................خراب بود بدتر شد گفتم به دکترم بگو بياد باهاش کار دارم
.....

ادامه دارد


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آوا-اردیبهشت 85- تهران-قسمت آخر

ساعت حول و حوش 12 شب بود .یک کم حالم بهتر شده بود ...البته جای بخیه ها حسابی می سوخت و مشکل اینجا بود که فقط در حالت نیمه دراز کشیده راحت بودم ومامانم مجبورم میکرد بلند شم راه برم.بالاخره از شر سرم وسوند هم راحت شدم. راه رفتن خیلی سخت بود....ببخشید ولی وقتی راه میرفتم دقیقا متوجه خروج یه چیزی از درونم میشدم.ساعت 12 بود که بالاخره خاله ام اومد و گفت اگه میتونی راه بری بیا بریم تو سالن بچه رو ببین. میدونم باور کردنش سخته ولی همینطوری که لنگان لنگان و دولا دولا به سمت بخش نوزادان میرفتم درد کمتر و کمتر میشد و خداوند بهم قدرت عجیبی میداد....وارد اتاق که شدم 5 یا 6 تا بچه کوچولو کنار هم توی دستگاه بودند.همه شبیه همدیگه....چشماشون هم بسته بود....یه دستی به سمت یکی از تختها هلم میداد.مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم.یه مادر حتی قبل از این که بچه اش رو ببینه هم اونو میشناسه.چون رشته ای که ما رو به هم پیوسته بود فقط چند ساعتی بود که جدا شده بود و هنوز از روی ذره ذره هایی که تو هوا بود میشد برم سمتش....نزدیک که شدم دیدم روی تخت نوشته...نوزاد دختر ...مادر: مریم.... ساعت 8:35 دقیقه...سزارین اپیدورال.....

اینقدر ظریف و کوچولو بود که میترسیدم بهش دست بزنم.بغلش کردم تا آخرین لحظه ای که توی اتاق بودم ذره ای درد نداشتم.روی شکمم بی نهایت درد میکرد ولی وقتی بغلش کردم و شروع کردم بهش شیر دادن هیچ دردی حس نمیکردم. بغلش کردم با دهان کوچولوش شروع کرد به مکیدن شیر ...چند دقیقه ای شیر خورد بغلش کرده بودم و در حالیکه گریه میکردم قربون صدقه اش میرفتم....بینهایت زیبا بود ....بینهایت.....

ولی نذاشتند بیاد توی اتاق من.گفتند هنوز ضعیفه و باید فعلا توی دستگاه باشه . وقتی برمیگشتیم توی اتاق مامان گفت بعد از این که شسته بودنش صورتش کبود شده و توان نفس کشیدن نداشته ولی بعد از چند ساعت توی دستگاه به حالت اولیه برگردوندنش.بهزاد همیشه میگه اون روز بیشترین استرس و نگرانی رو داشته و به اون اندازه که قبل فکر میکرده خوشحال نبوده.میگه تازه از چند روز بعدش احساس پدری رو با شادی یکی کرده!اون شب بالاخره نصفه شب یک کم کیک خوردم و خوابیدم.خواب راحتی بود کلا درد های خیلی سنگین من شب دوم و سوم که خونه بودم پیش اومد.فرداش هم تا ساعت 10 شب بیمارستان بودیم.البته بیشتر برای آوا و نه من....درد داشتم نمیگم نبود و مشکل این بود که چون شیر میدادم نمیشد داروی مسکن هم بخورم.ولی شیاف دیکلوفناک خیلی بهم کمک میکرد و هرچند ساعت یکی استفاده میکردم. از حول و حوش ساعت 7 شب یهو یه غم عجیبی منو احاطه کرد.احساس دلتنگی شدید و حتی یک کم حرصی که از دیدن بچه میخوردم. بهزاد که اومد دنبالمون بیشتر دلم گرفت.حواسش حسابی به بچه بود و من دلتنگ و غمگین حسادت میکردم.تمام راه تا خونه رو زیر زیرکی اشک ریختم.از همون لحظه ها تا چند هفته بعدش حسابی افسرده و عصبی بودم.جوری که روز چهارم یا پنجم تو خونه با مامان بدجوری حرفم شد سر یه چیز الکی....

البته یکی از دلایل عصبی بودنم هم این بود که دور و برم خیلی شلوغ شده بود و تمام روزها خونه پر از آدم بود.مامان و بابای خودم و مامان و بابای بهزاد و اکثرا یکی دو نفر هم مهمون ...خیلی اذیت میشدم و هیچ فرصتی برای خلوت کردن با خودم و بچه ام نداشتم.پشیمون بودم که اومدم خونه خودم.الان فکر میکنم اگه خونه مامانم بودم میشد خونه رو حسابی خلوت کرد و همه آشنایان و دوستان هم برای دیدن بچه صبر میکردند تا برم خونه خودم .اگه نظر من رو میخواهید بعد از زایمان تا 2 هفته خونه خودتون نرید چون دور و بری های من که هیچ کدوم مراعات نکردند و برای خودشون توی خونه ما مهمونی هم راه انداخته بودند.متا سفانه هنوز تو فرهنگ ما جا نیافتاده که یه خاونم زایمان کرده باید استراحت کنه.جالب اینه که همه برعکس فکر میکنند و میگن باید دور و بر مادر رو شلوغ کرد که افسرده نشه!!!!! شاید هم من عجیب غریب بودم.شما نظرتون رو بگین!

روزهای اول دکترم گفت بهترین ورزش برای برگشت به هیکل قبلی ات تا یک ماه اینه که شکمت رو با حالتهای انقباضی و انبساطی به داخل جمع کنی و دوباره بیرون بدی....تا 6 ماه بدنسازی و دراز نشست و ورزشهای سنگین توصیه نمیشه و بهترینش نرمشهای ملایم  و شناست. بعد از ماه ششم هم میتونی ورزش رو شروع کنی.البته من اون موقع تنبلی کردم ولی حالا حسابی پشیمونم چون شکمم حالا دیگه خیلی سخت کوچیک میشه!!!!

راستی نگران زردی هم نباشید که من بیچاره دو روز بعد از این که اومدم خونه به خاطر زردی آوا دوباره برگشتم بیمارستان و 3 روز دوباره بستری بودیم! ولی بالاخره زندگی به حال و روز اول برگشت با یه تفاوت بزرگ....سیاه و سفید زندگیمون رنگی شد.....

 

چند تا نکته هست که باید اگه حامله هستید(خصوصا) بهش دقت کنید: اول این که نه تنها در طول ۹ ماه بارداری بلکه تا حدود یک سال بعد از اون باید به شادی و آرامش تو زندگیتون اهمیت بدین! همونقدر که برای سالم نگه داشتن خودمون و بچه مون غذاهای مفید و ویتامین و آهن لازمه یه مادر با روحی سالم و  شاداب برای بچه اش لازمه. زایمان با همه شیرینیهاش تو روح زن تاثیرات زیادی میذاره.بی حوصلگی و زود عصبانی شدن و افسردگی طبیعیه و اگه همسران ما هم اینها رو نمیدونند ما باید بهشون بگیم.حداقل دین خودمون رو ادا کردیم در حق بچه ای که متعلق به هردوتامونه. بنابر این به روحیه تون خیلی اهمیت بدین و اگه میتونید بعد از زایمان که راه افتادید هر روز یه نیم ساعتی بیرون برید و پیاده روی کنید.مثلا وقتی کوچولوتون میخوابه و کسی هست که مراقب باشه.گاهی خریدن یه روسری ۵ هزار تومانی یا رنگ کردن موها به اندازه یه سفر آنچنانی تو روحیه آدم تاثیر میذاره.

ما اولین رابطه  ج*ن*س*ی رو حدود ۳ هفته بعد شروع کردیم. پزشکها (خصوصا برای زایمان طبیعی) اعتقاد دارند زود شروع کردن رابطه بعد از زایمان به بازگشت اعضای داخلی به حالت اولیه بسیار موثره!   اعضای داخلی بدن بعد از ۶ ماه از زایمان به جاهای اولیه بازمیگردند.

خوب !این هم خاطرات زایمان من!ببخشید اگه طولانی شد....


[ ]
+
تولد آوا-اردیبهشت 85-تهران- قسمت سوم

اون روز رفتیم خونه و استراحت کردم..شاید جز آخرین استراحتهای واقعی زندگیم و آخرین باری در زندگیم که به خاطر دارم به راحتی خوابیدم.گرچه استرس فردا رو داشتم ولی هرچی بود با من بود و هر بلایی سرمون میاومد تا فردا 8 صبح به هم چسبیده بودیم.دکتر سزارین رو قطعی کرده بود.البته خودم هم خیلی ترسو بودم و همه اش فک رمیکردم اگه طبیعی زایمان کنم می میرم. ولی دکت بهم پیشنهاد کرد به جای بیهوشی کامل بی حسی اپیدورال بگیرم.گفت که این جوری طی عمل نیمه بیدارم و حسنش اینه که عوارض بیهوشی رو نخواهم داشت. این بود که تصمیمم رو قطعی کردم فقط دکترم گفت اگه طی عمل مشکل خاصی پیش اومد اون وقت مجبور بهبیهوشی کامل میشیم.

گفته بود از بعد از ظهر چیزی نخور ....بعداز ظهر باید میرفتیم خونه مادر بزرگ بهزاد دیدن خاله و دائیش که از کانادا اومده بودند.یکی از بزرگترین چیزهایی که تو دلم مونده و هیچ وقت یادم نمیره و حتی توی وبلاگ خودم هم نوشتمش این بود که اون شب که خیلی هم گرسنه ام شده بود رفتیم از لادن یک کیک نسکافه و شکلات بزرگ خریدیم و همه جلوی من بیچاره بااشتها خوردند و من موندم و اون حسرت که تا همیشه تو دلم می مونه.....شب اومدم خونه ساعت حول و حوش 1 بعد از نیمه شب بود.دفر خاطراتم رو باز کردم و هر آنچه به ذهنم میرسید واسه دخترم نوشتم . بهزاد هم با دوربین فیلمبرداری اومد و یه کم باهام شوخی کرد.استرس شدیدی همه وجودم رو گرفته بود. شب رو بالاخره صبح کردم.....

صبح ساعت 6 از خواب پاشدم .عجله داشتم .انگار قرار بود یه جا کارت بزنم. رفتیم دنبال مامانم.به بهزاد از خیلی وقت پیشش گفته بودم من دسته گل دوست ندارم از این گلهای دسته شده سر چهارراه بخر ! ولی ساعت 6 صبح هنوز گلفروشها تو خواب ناز بودند وقتی من شتابان میرفتم تا گل خودم رو زودتر ببینم.وقتی رسیدیم اول لباسهامو در آوردم و لباس آبی رنگ و کلاه عجیب غریب اونجا رو سرم کردند.ساک بچه رو از دیشب آماده کرده بودم.چند تا پوشک...کلاه...پتو....سرهمی ...لباس نخی زیر....جوراب.... قبل از تعویض لباس رفتم رو وزنه:63 کیلوگرم یعنی نسبت به قبل از حاملگی حدود 10 کیلو چاق شده بودم! آی که اون موقع خبر نداشتم فقط یکی دو کیلو از این وزن تا چند تا ماه دیگه از بین میره ....

سوند رو گذاشتند.خیلی از سوند بدم میاد. آنزیو کت رو هم توی دستام فرو کردند.این دو تا چیزاییه که خیلی زجرم میده.هر وقت به زایمان بعدی فکر میکنم از این دو تا چیز تنم میلرزه.

موقعی که آنژیو رو توی دستام میذاشتند اینقدر ترسیده بودم و رنگ پریده بود که مامانم تا من رو دید پرسید چی تو سرمش زدید ؟ آروم بلندشدم و روی برانکارد خوابیدم.دکترم بهم کلی امید داده بود که هیچ دردی نخواهم داشت. از مامانم و بهزاد خداحافظی کردم.مادر شوهرم و خاله شوهرم هم اومده بودند .یکی دیگه از اون چیزایی که حسرت به دلم گذاشت این بود که بر خلاف اون چه مدتها منتظرش بودم فرصت تنهایی صحبت کردن و یه خداحافظی عشقولانه با بهزاد موند توی دلم!!! چون فقط آخرین لحظه دولا شد و ازم به سردی خداحافظی کرد.گرچه حتما اونهم به اندازه کافی استرس داشته ولی باز هم میشد خاطره اون لحظه ها رو بسیار قشنگتر کرد.گاهی بی توجهی به فک وفامیل که دور و برت جمع شدند و پرستارهای فضول بد نیست.چون اون لحظه ها هیچ وقت تکرار نمیشه!اینو مطمئنم.

خلاصه رفتیم تو اتاق عمل همه جا سرد و سبز درست مثل جنگلهای جاده هراز وقتی تو پائیز ازش رد می شی....خیلی می ترسیدم.منو گذاشتند روی یه تخت خیلی باریک وقتی پرسیدم چرا اینقدر باریکه خاله ام گفت: برای اینه که دکتر به شکم مسلط تر باشه.دکتر بیهوشی باهام شوخی کرد و گفت دوست داری بازم بچه بیاری؟ گفتم:نه! میترسم.گفت همه همین رو میگن و لی دو سال دیگه میان دوباره....

تو همین حین که حرف میزد بهم گفت بشین و زانوهات رو بگیر تو بغلت .با اون شکم گنده خیلی سختم بود ولی بهم میگفت بیشتر دولا شو ...نمی تونستم.حتی از پشت گردنم رو یه جلو فشار داد و گفت باید بیشتر دولا بشی.تو همون حالی که میگفتم بابا اذیتم نکنید اینقدر یهو آمپول ور فرو کردند.راستش قصد ندارم الکی به مادرهای منتظر بگم آی زایمان خیلی راحته و نترسید.چون از دید من آمپول تزریق اپیدورال بسیار دردناک وگرچه فقط یک لحظه بود. اینقدر ترسیدم که فکر کردم آمپول اشتباهی بهم زدند و فلج شدم.داشت گریه ام میگرفت که کم کم احساس خواب آلودگی کردم.دکتر با یه وسیله های عجیب و غریب اومد بالای سرم.داد زدم من که هنوز بی حس نشدم تو رو خدا صبر کنید. خندید و گفت نگران نباش عزیزم. به خاله ام گفتم چرا دروغ گفتید؟ آمپول که خیلی دردناک بود...من دیگه هرگز حاضر نیستم زایمان کنم.همینطور که حرف میزدم و دکترم هم میگفت نگران نباش چشمام سنگین شد تو آخرین لحظه ای که داشتم چشمام رو میبستم یهو دیدم یه موجود سیاه پشمالوی کوچولو رو خاله ام در آغو ش گرفته بود و اورد جلوی چشمام ...یعنی تموم شده بود؟ اونهم تو چند دقیقه....گفتم بده بوسش کنم.بوسش کردم ....آخرین نگاهم به ساعت بود: 8:36 دقیقه صبح 16 اردیبهشت 85.....دیگه خوابم برد......وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی یه سالنی هستم که کلی زن دیگه مثل من روی تختها دراز کشیدند و خواب آلود بی حال شدند.بی مقدمه گفتم: خانوم تو رو خدا ! بیاید به داد من برسید بچه ام کجاست؟ پرستارا خرامان خرامان راه میرفتند و انگار نه انگار که من دارم حرف میزنم! الان با خودم فکر میکنم نکنه داشتم خواب میدیدم. بالاخره یکی تخت رو هل داد و آروم آروم برد بیرون.چیز زیادی از اون لحظه ها یادم نیست خیلی خواب آلود بودم.چهره بهزاد و مامان و رو وقتی از در اومدم بیرون یادمه .اون موقع درد خاصی نداشتم فقط بی حال بودم و گرسنه .پرسیدم بچه کجاست؟ گفتندبردن بشورنش میارنش الان....رفتیم تو اتاق ...بیدار بودم و بی حال و بی صبر برای دیدن بچه ام.همه یکی یکی اومدند .تا یکی دو ساعت اول هیچ دردی نداشتم.بهزاد دسته گل رو آورد.خدائیش خیلی زشت بودها! یه دستبند که چند روز قبلش با هم رفته بودیم خریده بودیم دستم کرد.مدام از اوا میپرسیدم.تلفن پشت تلفن بود و این که هیچ کس مراعات نمیکنه که تو درست یک ساعت بعد از زایمان اصلا حوصله حرف زدن نداری!ولی چاره چیه مجبوری: سلام...مرسی...خوبم...آره...هنوز ندیدمش....نه درد ندارم...قربان شما...

اگه دوباره زایمان کنم به همه میگم هیچ تلفنی رو حاضر نیستم جواب بدم....تو تمام مدتی که از بچه ام میپرسیدم و بقیه میگفتند خوشگل و سبزه است 5 یا 6 نفر دور و برم بودند و یکریز حرف میزدند.داشتم خل میشدم.میخواستم استراحت کنم ولی نمیشد.... دکترم گفت باید راه بری وگرنه ممکنه عفونت کنی...دردهام شروع شد...زیر دلم خیلی درد میکرد...جای بخیه ها ...یه شلوارک عجیب و غریب برام پوشونده بودند  با پوشک....درد بیشتر و بیشتر میشد ...داشت گریهام میگرفت ساعت 12 ظهر بود ولی هنوز بچه ام رو بهم نشون نداده بودند.....کم کم نگران میشدم.بهزاد حرف نمیزد.مامانم میرفت و میاومد. مدام می پرسیدم سالمه؟ و مدام میشنیدم:آره بابا! توی دلم گفتم نکنه ریه هاش کامل نبوده......نکنه.....

چه بر من گذشت...گرسنه ام بود خیلی ... مامان میگفت حالت بد میشه ولی اینقدر گرسنه ام بود که آب میوه خوردم ولی معده ام طاقت نیاورد. چند بار دیگه هم تا عصر سوپ و آبمیوه خوردم که بالا آوردم(ببخشید ها!) کم کم با اشک از مامانم حال آوارو میپرسیدم که بهزاد گفت می خوای فیلمش رو برات بیارم توی تلویزیون اتاقت ببینی؟

چند دقیقه بعد توی تلویزیون بالای سرم یه موجود کوچولوی 2 کیلو 700 گرمی با 51 سانتی متر قد دیدم که برعکسش کرده بودند و میشستندش و اونهم مثل غربتی ها جیغ میزد با یه چیزی مایع  توی دهانش رو خالی کردند و به پاهای ظریف و سبزه اش واکسن زدند.جیغ میکشید.مدام....آسوده شدم وقتی مامانم بهم گفت چون نارس و ظعیفه گذاشتنش تو یدستگاه برای اینکه اکسیژن و گرمای کافی بهش برسه.گفتند به محض این که بتونیم بیاریمش میاریم تا بهش شیر بدی....ساعت 8 شب بود.من گرسنه در حالیکه 13 نفر تو اتاقم بلند بلند باهم حرف میزدند.اینجا بود که فهمیدم اگه بیمارستان نا آشنا بودم همه شون مجبور بودند تا ساعت 4 از اینجا برن.ولی یکی یکی فامیلهای خودم و بهزاد با ایل و قبیله می اومدند و خاله ام هم هی صندلی جور میکرد و میشستند مرد و زن به صحبت .عصبی شده بودم.درد ...گرسنگی ...دلتنگی برای دیدن بچه ام.مامانم گفت چرا اینطوری هستی؟ گفتم چرا نمی اندازیشون بیرون؟ گفت: ای وای مگه میشه مامان؟ بابای خودم و بابای بهزاد که دیگه شورش رو در آورده بودند نشسته بودند روی کاناپه و از هر دری حرف میزدند.بالاخره ساعت 11 شب همه رفتند و من مودنم و مامانم و خاله ام. سکوتی همراه با ترس و دلهره از وضعیت آوا....

پایان قسمت سوم

(ببخشید طولانی شد ولی چون وضع آوا هم خوندنیه یه پست دیگه هم منو تحمل کنید)


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد آوا-اردیبهشت 85-قسمت دوم

مامان من که خودش پزشک عمومیه همه اش بهم می گفت: بچه جون! زایمان (طبیعی یا سزارین) واسه یه پزشک زنان مثل آب خوردنه. اون چیزی که تو انتخاب بیمارستان باید بهش دقت کنی بخش نوزادان خوبه.باید بیمارستانی رو انتخاب کنی که بخش نوزادان مجهز و زبده داشته باشه.چون یه خانوم باردار اگه فشار و چربی بالا نداشته باشه و دکتر هم وضعیتش رو عادی اعلام کنه هیچ جای نگرانی نیست ولی یه نوزاد حتی اگه تو آخرین سونوگرافی هم هیچ مشکلی نداشته باشه باز هم امکان بروز یه مسئله هست....ضمنا همون خون گرفتن اولیه واسه زردی هم اگه توسط یه پرستار با تجربه انجام نشه ممکنه برای بچه دردناک باشه... اینبود که آخرها مونده بودم کدوم بیمارستان برم؟حالا جالب این بود که حتی در مورد نوع زایمان هم تصمیم نگرفته بودم. چون مامان همه اش بهم میگفت تو اطلاعاتت رو جمع کن ولی خیلی روی یک نوع خاص از زایمان برنامه ریزی نکن و بذار برای روزهای آخر.چون ممکنه روند بارداری تو رو به یکی از انواع سوق بده و راه چاره برات نذاره و اونوقت ممکنه توی ذوقت بخوره.چون تعداد کسانی که طبیعی رو انتخاب میکنند و بعد مجبور به سزارین میشن زیاده ضمن این که برعکس اون هم ممکنه پیش بیاد....این بود که تو رفت و آمدهام بالاخره بیمارستان بانک ملی رو انتخاب کردم.چون توی سال قبل از زایمان من بخش نوزادانش نمونه اعلام شده بود و خاله ام هم که اونجا ماما بود و همه دوستاش هم اونجا دور و بر من بودند.البته بعد از زایمان از انتخاب یه بیمارستان آشنا یه نموره پشیمون شدم که حالا اون هم رو تعریف میکنم  واستون.برای ما فرق نداشت کدوم بیمارستان باشیم چون بیمه بهزاد پول بیمارستان رو میداد.ولی به همه تون توصیه میکنم الکی پول بیمارستان برای عملی تا این حد راحت رو ندید.مامان من توی بیمارستان آیت الله کاشانی توی خیابون خزانه است و میگفت هیچ فرقی از نظر پزشکی با بیمارستانهای خصوصی نداره ولی خوب تجهیزاتشون فرق میکنه که اون هم برای یه عملی مثل زایمان استفاده نمیشه! کسی رو میشناختم که برای زایمان تو بیمارستان دی 8 میلیون تومان پول داده بود.وقتی به این فکر کنی که این پول میتونه مشکلات اساسی خیلی ها رو حل کنه خوب آدم دلش میسوزه دیگه!

خلاصه که بیمارستان رو انتخاب کردیم و روزهای پایان فروردین یعنی روزهای ماه هشتم با یه کم نفس تنگی میگذشت.هیچ مشکلی توی راه رفتن نداشتم.عید هم سفر رفتم و هیچ مشکلی نداشتم فقط دکترم گفت بهتره سوار هواپیما نشی واگه با ماشین می ری هر یک ساعت پیاده بشی و یک ربع راه بری تا خون به جریان بیافته و دوباره سوار بشی.در مورد ورزشهایی که به زایمان و بازگشت به وزن اولیه کمک میکنه همونطور که گفتم شنا و دوچرخه سواری سبک کمک بسیار زیادی میکنه.البته اعتراف میکنم که من چون خیلی کار میکردم و سرم شلوغ بود اصلا فرصت نداشتم واگه دوباره به سرم بزنه حامله بشم حتما به ورزش در دوران بارداری اهمیت بیشتری میدم. چون حتی توی دردهای بعد از زایمان هم تاثیر داره.ولی من تو دوران حاملگی یه کاناپه خریدم که دو سرش بالاتر از وسطش بود ( با بالش البته! نه با چوب یا فلز ها!) .چون تو ماههای آخر بهترین وضعیت استراحت اینه که سر و پاها حدود 15 سانتی متر بالاتر از بقیه بدن و به موازات هم باشند و اینجوری اگه هر چند ساعت یه ربع هم دراز بکشی یه انرژی دوباره میگیری.خلاصه اون کاناپه خیلی به دردم خورد.

تا اوایل اردیبهشت هیچ مشکل خاصی نبود و روز زایمان طبیعی ام رو دکتر 9 خرداد تشخیص داده بود. روز سوم اردیبهشت بود که تا ساعت 2 بعد از ظهر احساس کردم این فسقلی دیگه تکون نمی خوره.اینو بگم که آوا خیلی تکون میخورد و تو ی کتابها خونده بودم که اگه بچه تکونهاش کم یا زیاد بشه  باید حتما با دکتر تماس گرفت. خلاصه تا عصر صبر کردم و دیدم خبر نشد .....عصر که رسیدم خونه به خاله ام زنگ زدم و گفتم بچه از صبح تکون نخورده .گفت همین الان بیا بیمارستان.رفتیم و دکتر صدای قلب بچه رو گوش داد و نوار قلب ازش گرفت.نوار قلب برای اطمینان از زنده بودن جنین گرفته شد.ضمن این که تکونهای خیلی جزئی که مادر ممکنه احساس نکنه توی نوار قلب مشخص میشه. توی 8 دقیقه اگه اشتباه نکنم دو یا سه بار تکون داشت( که من زیاد احساس نکردم بین تلقین و واقعیت گیر کرده بودم) .دکتر بهم گفت همین الان باید سونوگرافی بشی.رفتم سونو گرافی و گفت مایع داخل رحم( که الان اسمش رو یادم رفته) از حد طبیعی کلی پائینتر اومده.عذر میخوام اینو میگم ولی محض اطلاع از چند روز قبلترش دچار اسهال ( خفیف)  شده بودم که دکتر گفت بی ارتباط با کم شدن مایع رحمی نیست. گفت درمانش استراحت و رسیدگی زیاده و تا زمان زایمان باید هر دو روز سونوگرافی بشی. خلاصه که فرداش زنگ زدم به شرکت و گفتم دیگه نمی تونم بیام. صبح هم آزانس گرفتم و خونه مامان بزرگم چتر شدم.آخه مامان من بیشتر از من کار میکنه و هیچ وقت نیست که به داد من برسه. خلاصه تا یه چند روزی از صبح تا شب جلوی تلویزیون لم میدادم و آب میوه و پسته مغز کرده و کباب و بیفتکی بود که توی اون روزها خوردم.داشتم می ترکیدم ولی دکترم گفت باید مایعات زیاد بخوری و استراحت کنی .با همه این حرفها مایع تو هربار سونوگرافی کمتر و کمترمیشد ودکترم گفت یکی از عواملش کار سنگین و استراحت کم در طی بارداریه. خلاصه روز چهارشنبه 13 اردیبهشت یعنی 10 روز بعد از اون اتفاق ساعت 8 شب وقتی برگه سونو گرافی رو بهم دادند دیدند عدد مایع رو ( که الان یادم نیست چه عددی بود) قرمز کرده و کنارش تایپ شده هرچه سریعتر به بیمارستان مراجعه شود. بدبختی این بود که دکترم سفر بود اونهم کجا؟چین!!!!!!! با یه بدبختی از خونه مامانش شماره هتلش رو گرفتیم(گفتم که دکترم از دوستای خیلی نزدیک خاله ام بود) و دکترم گفت که میتونیم تا شنبه صبر کنیم و شنبه صبح برم برای زایمان.شنبه صبح میشد 16 اردیبهشت و این به این معنی بود که بچه من بیش از 3 هفته از تاریخ زایمان طبیعی زودتر به دنیا می اومد و تا سونوگرافی های آخر به زور از 1800 گرم رد شده بود و به نزدیکهای 2200 رسیده بود ! میترسیدم و مامان میگفت بد نیست که توی بیمارستانی زایمان کنی که NICU داره که منظور ICU مخصوص نوزادانه. چون ممکنه ریه های بچه به اندازه کافی کامل نشده باشه.این بود که بعد از مشاوره با دکترم قرار شد هماهنگی کنیم تا در صورت بروز مشکل حاد بتونیم سریع پذیرش بگیریم و بریم یه بیمارستان دیگه. دو روز آخر دو تا آمپول زدم که میگفتند رشد ریه رو تسریع میکنه و گفتند استراحت و غذای سبک و مقوی با ازدیاد وزن بچه کمک میکنه .به من گفتند هرچی بچه وزنش بیشتر باشه احتمال بروز مشکل کمتره. اون روز ها اینقدر استرس داشتم که دکترم گفت میتونیم تا یک هفته 10 روز دیگه هم صبر کنیم ولی این استرسی که داری بیشتر از زود به دنیا اومدن رو بچه تاثیر منفی میذاره. این بود که دیگه برنامه ریزی کردیم واسه شنبه صبح 16 اردیبهشت ساعت 8:30 صبح......جمعه صبح با هم رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم آخه من قصد داشتم مدت نقاهت رو خونه خودم باشم که این هم جز اشتباهات من بود که حالا بعدا دلیلش رو توضیح میدم.... وقتی داشتم توی شهروند قدم میزد یه خانومی اومد بهم گفت :"خانوم! یه کمکی به من بکن یه چیزی بخر به من بده برم خونه غذا درست کنم .مریض توی خونه دارم." اول اهمیت ندادم و رفتم .وقتی به بهزاد گفتم گفت: " باباجون! دروغ نمیگه بیچاره که! دیگه مرغ و گوشت رو که نمیبره بفروشه. دعاش هم فردا به دردت میخوره!" دنبال زنه دویدم و براش دو تا مرغ خریدم دادم بهش.گفت دخترم زایمان کرده خونه ماست هیچی ندارم بهش بدم بخوره خجالت میکشم.گفت بچه اش 4 کیلو وزنشه ولی خودش خیلی ضعیفه. بهش گفتم من فردا باید زایمان کنم .برام دعا کن خانوم.....

شاید همون دعا بود که فرداش به من قدرت آفریدن داد......

                                                                                         پایان قسمت دوم

 


[ ]
+
تولد آوا-تهران-اردیبهشت 85-قسمت اول

26 شهریور سال 84 بود. به نزدیکی همین دیروز لمسش میکنم.رفتیم خرید.کلی میوه خریدیم.مشکوک شده بودم .محض اطمینان رفتیم و یه Baby Check خریدیم.وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم بهزاد گفت تو هندونه ها را برندار شاید..... خنده ام گرفت.....نیم ساعت بعد نمیدونستم چقدر باید خوشحال باشم؟؟؟؟ به خاله ام زنگ زدم.گفت : به نتیجه منفی Baby Check نمیشه اتکا کرد ولی نتیجه مثبتش درسته ان شا الله! فردا صبحش رفتم بیمارستان دی که نزدیک اداره بود.تا عصر که جواب بیاد دل توی دلم نبود. عصر رفتم جواب مثبت بود.لحظه ای که برای اولین بار احساس کردم یه وجودی توی وجودم زنده است همون لحظه فراموش نشدنی بود. و تکرار ناشدنی.....

تا دو سه هفته اول مشکل خاصی نبود.ولی از اواسط مهرماه حالت تهوع های خیلی شدید و بی اشتهایی بدجوری بهم فشار آورد تا جایی که طی 2 ماه اول 2 کیلو وزن کم کردم.البته دکترم(خانم دکتر کتایون بامداد-بیمارستان بانک ملی ایران) میگفت موردی نداره و بعدا میشه جبرانش کرد.توی اون روزها در واقع از صبح تا شب هیچ چیز خاصی نمی خوردم خصوصا اگه بوی پخت غذا بهم می خورد. بدی ماجرا این بود که من از صبح تا ساعت 5:30 شرکت بودم و هیچ کس هم اونجا این موضوع رو نمی دونست! مجبور بودم هر 10 دقیقه یک بار سه طبقه بیم پائین و برم توی دستشویی زیرزمین .چون نمیشد تو طبقات باشم.تنها چیزی که میتونستم بخورم بستنی بود.البته دکترم گفت:یه راه برای رفع این حالت تهوع ها اینه که صبحها یک تکه نون کاملا برشته با پنیر و زنجبیل بخوری و بعد از جات بلند بشی. بی تاثیر نبود ولی مشکل رو رفع نکرد.این وضعیت تا اواسط آذر ماه ادامه داشت . سایز شکم من هیچ تغییری نکرده بود.در طول سه ماه اول فقط یک بار تو همون هفته های اول سونوگرافی رفتم تا وجود جنین تایید بشه . تو آذر ماه که حدود 4 ماه از شروع حاملگی میگذشت رفتیم برای سونوگرافی سه بعدی.....برای اولین بار بدن کوچولو و دست و پاهای دخترم رو دیدم.دستش رو مدام می برد جلوی صورتش و حسابی غلت میخورد.معلوم بود که خوش بهش میگذره.دکترها گفتند مشکلی نیست.اون صدای قلب گنجشکی که اون روز شنیم از ماندنی ترین صداهای عمرم بود.من توی یه اتاق تاریک تنها بودم و این صدا صدای زندگی جدیدی بود که در من جریان داشت و در اعماق وجود من می بالید....در طی مدت سونوگرافی قطره های خیسی روی گونه ام غلتید....

از اوایل حاملگی منتظر احساس حرکت جنین بودم ولی چیزی حس نمیکردم تا 4 ماهگی....دکتر میگفت اکثرا مادران توی ماههای اول دل پیچه و حرکات اعضای داخلی بدن رو با تکون های بچه شون اشتباه میکنند. یه موضوع دیگه این که وقتی تعجب میکردم از این که شکمم به صافی گذشته است دکترم گفت اصولا جنین در پایان سه ماهگی از دهانه رحم وارد بالای کمر میشه و اون موقع است که شکم شروع به بزرگ شدن میکنه.( یادم افتاد که یه خانومی دیده بودم که اینقدر شکمش رو داده بود جلو که از نیم رخ انگار با انعطاف بی نظیری به عقب خم شده و وقتی ازش پرسیدم چند ماهته با دستایی که به کمر زده بود و نفس نفس های پشت سر همش گفت: 3 ماه!!!!!!!)  از ماه چهارم کم کم مشکلات حل شد و حاملگل روی یه سیکل رو به جلو افتاد در هرماه بیشتر از یک کیلو وزن اضافه نمی کردم.من کلا آدم شکمویی هستم ولی توی این 9 ماه و حتی بعد از اون حالت تهوع ها انگار گلوم پر بود از غذا ! اصلا یادم نمیاد هوس چیز خاصی کرده باشم. از آذرماه تا پایان اسفند یعنی از 4 ماهگی تا 7 ماهگی حاملگی بسیار خوب و راحتی داشتم.حتی یکبار دست به کمر راه نرفتم و شکمم اصلا بزرگ نشده بود تا پایان ماه هفتم کلا 5 کیلو چاق شده بودم و دکترم از رشد جنین خیلی راضی بود.من تمام این مدت روزی 10 ساعت سرکار بودم .خودم رانندگی میکردم .خرید میرفتم و اشتهام نسبت به اوایل حاملگی بهتر شده بود.دکتر میگفت دلیل چاق نشدن و چابک بودن تو اینه که قبلا ورزش میکردی.هرچند چند سالی بود که ورزش رو کنار گذاشته بودم ولی تاثیرش تا اون روزها ادامه داشت.توی اون روزها فقط یک کم نفس کم می آوردم و شبها پام میگرفت.دکتر بهم گفته بود اسید فولیک و همینطور کپسول کلسیم بخورم و ویتامین دیگه ای لازم نیست .چون در طی دوران حاملگی ماهی بدم می اومد گفت قرصهای روغن ماهی هم بخورم تا جبران بشه.راستش الان میزانش رو یادم رفته.راستی عطف به وبلاگ نونوش عزیزم راجع به یه سری مسائل هم بد نیست بنویسم.من کلا به جز وقتهایی که خیلی حالت تهوع داشتم نسبت به قبل تمایلات ج * ن* س* ی بیشتری پیدا کرده بودم.از دکترم سئوال کردم و گفت تا پایان 5 ماهگی هیچ مشکلی نیست و میتونید مثل سابق رابطه داشته باشید. ولی از 5 ماهگی به بعد باید به قول معروف به شکل سجده ای باشه یعنی شکم نه با زمین تماس داشته باشه نه با بدن همسرتون. البته به خاطر تغییرات هورمونی قابل توجهی که رخ میده ممکنه زمان ت*ح*ر*ی*ک و همینطور ا*ر*ض* ا بسیار متفاوت از قبل باشه و یا این مسئله حتی باعث افسردگی بشه.من هیچ کدوم از این مشکلات رو نداشتم .مادر شوهرم میگفت من در دوران حاملگی حتی نمی تونستم پام رو توی اتاق خواب بذارم و از دیدن تختمون هم حالم بد می شد و یکی از دوستای من در طول 9 ماه اومد خونه مامانش و شوهرش را فقط از دور می دید و میگفت از بویی که میده بدم میاد..... دوران حاملگل واقعی من از عید شروع شد که وارد ماه هشتم شده بودم.شکمم کم کم بزرگتر شد و دیگه نمایان شده بود .در طول دوران حاملگی من فقط یه شلوار حاملگی خریدم که جین بود و روی شکمش یه پارچه تریکو نرم دوخته شده بود و کمرش هم قابل تنظیم بود و همینطور دو تا پیراهن خنک نخی حاملگی که توی خونه و مهمونی می پوشیدم.کفش راحت و نرم بدون پاشنه می پوشیدم و س*و*ت*ی*ن های راحت و بزگتر از سایز واقعی خودم میپوشیدم. دکتر میگفت پیاده روی دوچرخه سواری و شنا بسیار مفیده که من وقت هیچ کدومشون رو نداشتم.ماه هشتم هم خوب گذشت ولی کم کم اشتهام بیشتر شده بود و اضافه وزنم هم در 1 ماه حدود 3 کیلو بود.دکترم گفت رابطه * زناشویی رو تا پایان ماه هشتم به همون شکل سجده ای ( منظور اینه که خانم به حالت سجده کردن باشد) میشه ادامه داد و از اون موقع بهتره قطعش کنید. من تا پایان فروردین هم اداره میرفتم به همون شکل روزی 10 ساعت و رانندگی هم میکردم.گرچه دکترم بعد از عید یعنی توی 8 ماهگی دیگه رانندگی رو ممنوع کرده بود ولی من چاره ای نداشتم.چون محل کارم توی جاده کرج بود.البته دکترم بیشتر به دلیل بروز شوک های ناگهانی و استرس میگفت که رانندگی نکنم.

دیگه کم کم باید بیمارستانم رو انتخاب میکردم با دکترم که خانومی بسیار شاد و خوش اخلاق و با سواد بود خیلی راحت بودم و ضمنا خاله ام توی بیمارستان بانک ملی ماما بود ولی بقیه میگفتند این بیمارستان قدیمی شده و میتونی بری بیمارستان آتیه که خیلی مدرن و شیکتره.همون موقع احساس کردم توی بیمارستان بانک راحت ترم و برام مهم نبود که توی آتیه دیوارهای اتاقها با کاغذ دیواری های آنچنانی پوشیده شده.......

                                                                                                            پایان قسمت اول


[ ]
+
تولد شاینا کوچولو- مرداد 1386- سنت کترینز کانادا- قسمت دوم

...

یواش یواش میتونستم چشمهام رو برای چند دقیقه ای روی هم بزارم.هرچند فقط یه نقطه کوچکی از کنار شکمم مثل وقتی که آب بخوری و پشت بندش بدوی درد داشت ولی قابل تحمل بود.البته به خاطر همون درد دکتر برگشت و دز اپیدورالم رو زیاد کرد ولی دیگه آخرهای ماجرا بود.پرستار بعد از هر معاینه بهم خبر میداد چقدر دیگه مونده.از ساعت چهار و پنج بود که یه دستگاهی آوردن که با چراغ بالای سرش گرم میشد.پرستار این دستگاه رو تنظیم کرد تا وقتی بچه دنیا اومد اون تو دمای بدنش با محیط اطراف تنظیم بشه.بهم پوشک کوچولوش رو نشون داد و لباسی که قرار بود تنش کنن.اون کلاه بافتنی زرد رنگ که هنوزم شاینا عاشقشه و سرش میذاره هرچند نصف سرش رو بیشتر نمیگیره.همه اینا بهم دلگرمی میداد که داره نزدیک میشه ولی این دستگاه هی گرم شد  هی سرد شد باز روشنش کردن ولی از بچه خبری نبود.

ساعت نزدیک هشت و نیم بود که همون پرستار تختم رو باز کرد و بعد از یک معاینه دیگه بهم گفت وقت فشار دادنه.پوش، پوش، تا من بگم بسه.همیشه فکر میکردم چطور ممکنه وقتی پاهام بی حسه بتونم پوش کنم ولی کاملا خلاف تصورم بود و خیلی راحت و بدون درد میشد این کار رو انجام داد.زمان میگذشت ولی از دکتر خبری نبود.مامانم و خواهرم که فکر کرده بودن حتما خود پرستار من رو زایمان میکنه.خلاصه اینقدر پوش، پوش پیش رفتیم تا سر بچه رویت شد.همه ذوق زده بودن.برام آینه آوردن تا سر بچه م رو ببینم.

اون موقع بود که با دکتر تماس گرفتن که بیا.وقتی دکتر اومد با چند تا پوش بعدی دخترک کپلم لیز خورد و اومد بیرون همون موقعی که مامانم گفت شاینا دنیا اومد و پرستار بهم گفت It's a girl. اون لحظه که شاینا رو گذاشتن روی شکمم اون موقع که محمد بند نافش رو برید اون موقع که من ترسیدم و گریه میکردم وای نفس نمیکشه خفه شده ولی صدای گریه دخترکم همون موقع بلند شد هیچ وقت برام کمرنگ نمیشه.همیشه و همیشه تو ذهنم میمونه.حالا من آروم بودم.شکمم خالی بود.دکتر مشغول بیرون کشیدن جفت بود و من آروم به بقیه که بالای سر دخترم بودن تا بشورنش و اماده ش کنن نگاه میکردم.پرستار اولین کاری که کرد بچه رو وزن کرد و گفت چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت گرم وزن داره.قدش هم پنجاه و دو سانت بود.بی خود نبود اینقدر شکمم قلمبه بود.

دکتر رفت و تلفن بازی ما شروع شد تا خبر سلامتی مادر و دختر رو به هم اعلام کنن.یه نیم ساعت بعد محمد مامان و خواهرم رو رسوند خونه و برگشت پیشم با یه همبرگر خوشمزه. من همچنان تو اطاق زایمانم بودم.منتظر بودن بی حسی پاهام از بین بره تا به اطاق های معمولی بیمارستان منتقلم کنن.وقتی حس پاهام برگشت دخترکم رو بغلم دادن تا بشینم روی ویلچر و به اطاق خوابم منتقلم کنن.

شب رو محمد پیشم موند.دخترکم خواب بود و من خوابتر از همه.اینقدر خواب بودم که وقتی محمد بیدارم کرده بود تا به شاینا شیر بدم گفتم خودت یه فکری به حالش بکن من خیلی خسته م و البته من فردا صبحش هیچی یادم نبود.فردا رو هم بیمارستان بودم.دخترکم رو چند بار برای آزمایشهای مختلف بردن و آوردن.اینقدر کپلی بود و پر مو که پرستارها می اومدن اجازه میگرفتن تا ببرنش به بقیه  نشونش بدن.البته دلیلش کوچک بودن شهر و کم بودن تعداد مهاجرهای مو مشکی بود که اینقدر براشون موهای شاینا جالب بود. شب دوم مامانم پیشم موند تا محمد استراحت کنه و برای روز بعد که مرخص میشدیم اماده بشه و نهایتا صبح روز چهاردهم وقتی دکتر بهم خبر داد که میتونم دخترم رو با خودم ببرم . با وسواس و خیلی آروم لباسهای دخترکم رو تنش کردم و تو کارسیتش گذاشتم.خودم کاملا سر پا بودم و هیچ مشکلی نداشتم غیر از سوزشی که موقع نشستن و بلند شدن سراغم می اومد.

باهم دیگه رفتیم قسمت رجیستری (همون قسمتی که پرستارهای بخش هستن) تا نامه تولد دخترم و کارت موقت بیمه ش بگیریم و در ضمن با چک کردن و تطبیق شماره دستبند من و محمد و شاینا مرخصمون کردن و از اون موقع بود که زندگی ما رنگ و بوی تازه ای گرفت.

پایان

 

با تشکر از گلدونۀ عزیز، مامان شاینای دوست داشتنی که این خاطره رو برامون فرستادند،

راستش از اونجا که طبق پیشنهاداتی که قبلاً  برای بهتر شدن وبلاگ ارائه شده بود، قرار بر این شده که در مورد، دلیل انتخاب نوع زایمان،  دوران نقاهت و روند کاهش وزن، ورزشها و فعالیتهای دوران بارداری که کارساز بوده در سهولت زایمان، صحبت بشه، از گلدونه ممنون میشیم که در این موارد هم صحبت کنند .   

گلدونه زحمت کشیدند و پاسخ این سولاات رو تو قسمت نظر خواهی برای ما نوشتند: 

-دلیل انتخاب زایمان طبیعی من این بود که چاره دیگه ای نداشتم.اینجا فرض بر اینه که همه طبیعی زایمان میکنن مگر اینکه در طول زایمان مشکلی پیش بیاد یا اینکه واقعا به صلاحدید دکتر باشه.البته مادرهایی که قبلا یه سابقه زایمان سزارین داشتن و اختلاف سنی بین بچه ها بیش از دو سال باشه و حتما شکم بصورت افقی برش خورده باشه حق انتخاب بین طبیعی و سزارین وجود داره.اگه نوع زایمان بچه دوم رو باز هم سزارین انتخاب کردین بچه سوم به بعدتون باید حتما سزارین بشه.

-به نظر من دوران نقاهت هر کسی بستگی به روحیه و استفامت بدنیش داره.من دقیقا روز شنبه زایمان کردم و جمعه بعدش یه مسافرت سه چهار روزه رفتم با سه ساعت رانندگی (که البته من راننده نبودم ولی سگ جون بودم)
تنها مشکل بعد زایمان من سوزش بخیه هایی بود که برای راحت تر بیرون اومدن بچه بود که لحظه نشستن و بلند شدن رو برای من سخت میکرد.این سوزش دقیقا یک هفته تا ده روز طول کشید و بخیه ها خود بخود جذب شدن.

 -من توی یک ماهه اول خیلی خوب وزن کم کردم ولی تا همین قبل از حاملگی  دومم هم به وزن دلخواهم نرسیدم و این شکم همچنان برآمده بود.ایشالاه دیگه این یکی رو میزام و یه فکر جدی میکنم.
-من سر شاینا چون مامانم پیشم بود و از طرفی دنبال خرید وسایل بچه و رخت و لباسشم بودم تقریبا هر روز توی فروشگاه ها بودم و در نتیجه پیاده روی زیادی میکردم.هرچند که شنیدم پیاده روی زایمان رو راحت میکنه ولی در مورد من که تسریعی در کارم ایجاد نکرد ولی شاید بشه گفت زایمان سختی نبود.
رژیم غذایی خاصی رو هم دنبال نمیکردم غیر از اینکه اینجا میگن ماهی تون کنسروی زیاد خوب نیست مخصوصا تو ماههای اول که من نمی خوردم.اینجا یه مولتی ویتامینهایی هست که برای دوران حاملگیه به اسم مترنا.من بهش میگم بمب.چون دکتر وقتی که فهمید من اصلا اهل خوردن شیر نیستم بهم گفت همون مترنا جواب نیازهای بدن خودت و بچه رو میده نگران نخوردن شیر نباش.

بازم اگه لازم میدونین موردی رو توضیح بدم خواهش میکنم بهم خبر بدین.فقط اینجا فردا هم تعطیلیه و من مهمون دارم.سعی خودم رو برای حواب دادن به سوالات میکنم ولی اگه نشد دوشنبه در خدمتم.

در ضمن در مورد زمان تزریق اپیدورال وقتی دهانه ۴ سانت باز شده بودهُ اپیدورال تزریق شده.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد شاینا کوچولو- مرداد 1385- سنت کترینز کانادا- قسمت اول

 

وقتی به تست حاملگیم نگاه کردیم و دو تا خط که نشونه مثبت بودن جواب بود رو دیدیم هیجان عجیبی همه وجودم رو گرفت.حالا من یه مادر باردار بودم با صدها فکر و خیال.سوای بی حالی های سه ماهه اول حاملگیم حاملگی راحتی داشتم.سونوگرافی پنج ماهگی نتونست جنسیت بچه رو تشخیص بده که همین بیشتر بر هیجان ماجرا اضافه کرده بود هرچند اون روزها خیلی دلم می خواست میدونستم بچه م چیه.

یادمه سوم آگوست بود.روزی که از پنج ماهگی که بهم این تاریخ رو گفته بودن فکر میکردم برام روز بزرگیه ولی ظاهرا هیچ خبری نبود.همه سر اینکه من کی زایمان میکنم شرط بسته بودن.خودم اما کلافه.خسته.نگران.سنگین با ورمی بیش از حد.روز سوم رفتم مطب دکترم.معاینه م کرد و بهم گفت خبری نیست.برو خونه.اگه تا دوازده آگوست دردت گرفت خودت رو برسون بیمارستان وگرنه روز دوازدهم تو بیمارستان میبینمت.یعنی نه روز بعد..!

خسته بودم.دلم نمی خواست نه روز دیگه هم منتظر بمونم.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته.بی تجربگی داشت رو اعصابم رژه میرفت.همه دور و برم بودن.مامانم چند وقتی بود که پیشمون بود.خواهرم هم اومده بود خونه ما تا وقت زایمان همراهم باشه.خاله م و بچه هاش هم پیشم بودن هرچند بعد از اینکه زایمانم عقب افتاد مجبور شد برگرده امریکا و هنوزم که هنوزه دخترک ما رو ندیده.این نه روز سخت گذشت.هرچند از رو نمیرفتم و همچنان سر پا بودم.امروز برو این مال خرید فردا همه رو سوار ماشین کن ببر آبشار نیاگارا ولی اون ورم لعنتی که شب به شب بعد از این همه بدو بدو سراغم می اومد قابل وصف نیست.به هر ترتیبی بود اون نه روز انتظار هم گذشت.بدون هیچ دردی و بدون هیچ نشانه از زایمان.هر شب که شب به خیر میگفتم همه بهم میگفتن برو بخواب که ایشالاه نصف شب بیدارمون کنی بگی دردم شروع شده.هر روز صبح که پا میشدم همه میگفتن بازم که تو حامله ای!!

شب قبل از زایمان با محمد رفتیم یه آتلیه عکاسی کلی عکسهای دو نفر و نصفی انداختیم.مرکز اصلی توجه هم همون نصفی که شکمم و موجود ناشناخته داخلش بود. یکی از همون عکسها که یک شکم قلمبه ست با دست  من و محمد روش ، الان به دیوار راه پله ها بالای همه عکسهای شاینا آویزونه.بعدش رفتیم یه رستوران خیلی رمانتیک که همیشه می خواستیم امتحانش کنیم ولی نشده بود.آخرین شام دو نفرمون رو اونجا خوردیم.هرچند من خیلی دلشوره داشتم و مطمئنم محمد هم همینطور بود ولی شب خوبی رو گذروندیم.فردا صبحش طبق قرار باید ساعت نه بیمارستان بودیم.من و محمد مامانم و خواهرم راهی بیمارستان شدیم.من رو خوابوندن توی اطاق زایمان.کلی سیم هم به خودم و شکمم وصل کردن که از توی مونیتورهای بالای سرم میتونستن وضعیت بچه رو کنترل کنن.یه آمپول فشار هم ریختن توی سرمم که دردم رو یواش یواش زیاد کنه.غافل از اینکه این دخترک ما بد جوری دل ما رو چسبیده بود و واقعا دل نمیکند.همچنان دلشوره همراهم بود.کافی بود چند دقیقه ای به حال خودم باشم تا اشکهام همه صورتم رو بگیره.پرستار مهربون بالا سرم تمام مدت بهم دلداری میداد ولی من آروم بشو نبودم.اعتراف میکنم که میترسیدم.ساعت دوازده با دکترم تماس گرفتن و دکتر اومد تا کیسه آبم رو پاره کنه.به محض اینکه دکتر از اطاق بیرون رفت دلم می خواست برم دستشویی.از توی دستشویی دردم شروع شد.جوری که دولا دولا از دستشویی بیرون اومدم.

درد تازه شروع شده بود و هر نیم ساعت یک ساعت می اومدن معاینه داخلیم میکردن.خیلی به کندی دهانه رحم باز میشد.

مامانم و خواهرم و صد البته محمد پیشم بودن.بعضی وقتها دلم می خواست تنها بودم ولی جرات تنها بودن رو نداشتم.کلافه بودم، درد داشتم، هنوزم میترسیدم.نمیدونم چرا دکتر بیهوشی نمی اومد تا من رو از این درد لعنتی خلاص کنه.فکر کنم منتظر بودن دردهام شدیدتر بشه که این مستلزم باز شدن بیشتر دهانه رحم هست.محمد چند بار رفت سراغش رو گرفت که اخرین بار بهش گفتن ساعت سه میاد الان توی اطاق عمله.محمد بیچاره پشت در اطاق من مونده بوده بیاد تو و چی بگه.بگه ساعت سه میاد یا یک ربع یه ربع بهم امیدواری بده.

 ساعت سه بعد از ظهر دکتر بیهوشی اومد تا بهم اپیدورال بزنه.ازهمه خواست که از اطاق برن بیرون ولی من قبول نکردم و محمد رو نگه داشتم.نشوندنم روی تخت و محمد هم جلوی من ایستاده بود.پیشونیم رو به سینه محمد تکیه دادم و دستهام رو دور گردنش گرفتم و دکتر و پرستار از پشت کمرم یه کارهایی میکردن.نمیدونم این آمپول چقدر گنده بود یا اونجا چه میکردن ولی چند بار دکتر بیهوشی احوال پرستار کنار دستم رو پرسید و همش بهش میگفت اگه حالت بد شد بهم بگو.یواش یواش پاهام بی حس شد.همون دکتر با وایپ الکلی به بدنم میکشید تا ببینه من سرمای وایپ رو احساس میکنم یا نه که یواش یواش هیچی رو حس نمیکردم. وقتی که دوباره خوابوندنم رو تخت. سه ساعت درد کشیدنم به یه آرامش عجیبی ختم شد.دردم تموم شد و پاهام بی حس...

(ادامه دارد).

 

 

این خاطرۀ قشنگ رو گلدونه مامان شاینا کوچولو برامون بفرستند، قسمت دومش هم فردا صبح می یاد. ممنون از گلدونه به خاطر فرستادن این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن  مامانهای دیگه در این تجربه.

 *

با اجازۀ گلدونه، میخواستم از مامان آلا که زحمت تعویض و طراحی قالب رو کشیدند و اون رو به این صورتی که الان  میبینید درآوردند، تشکر کنم. خیلی زحمت کشیدی و خسته نباشی. از اونجا که نظر بقیه رو در این مورد خواستی، خواستم اعلام کنم که  پیشنهادهایی در قسمت نظر دهی پست قبل وجود داره، ببین امکان پذیر هستند یا نه؟  از لیلی هم که اون متن قشنگ و اون تصویر زیبای نی نی رو در قسمت توضیحات وبلاگ آوردند تشکر می کنم. از همۀ مامانهای مهربون دیگه ای هم که زحمت میکشند و اینجا رو با خاطرات و نظرات  خوب و سازنده شون مزین میکنند، ممنونم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.