اتاقمون خصوصی بود و یه پنجره به منظره بیرون داشت. درختهای پوشیده از برف و یه آسمون که به شدت میبارید! عرفان رو برده بودن به اتاق نوزادان و من افسوس میخوردم که چرا در اولین دیدارمون اونطور که باید نتونستم احساس مادرانه و لذت اولین به آغوش کشیدن فرزندم رو داشته باشم. صبحانه آوردن برای همسرم و زنداییام و گفتن من نباید تا ۶ ساعت چیزی بخورم. دکترم اجازه داده بود که عصر از بیمارستان مرخص بشم و در عین حال مختار بودم تا فردا صبح بمونم چون به هرحال پول اتاق حساب شده بود. توی اتاق بساط تلفنها پهن بود که با گوشیهای مختلف تبریک میشنیدم.
بعد از یکی دو ساعت زن داییام رفت و به جاش عرفان عزیزم رو آوردن تا بهش شیر بدم. وای که چه لذت بخش بود و چه فک قوی داشت. با همسرم هر دو مبهوت نگاهش میکردیم که چطور یاد گرفته اینطور مک بزنه. لذت مادر شدن آروم آروم اومده بود توی دلم و وقتی عرفان توی تخت شیشهاش کنار تختم دراز کشید و شروع به ناآرومی کرد و با اندک نوازش من روی گونهاش آروم شد به اوج خودش رسید. و از اون بالاتر وقتی بود که توی سکوت متعجبانه نگاهم میکرد. انگار یه چیزی ته دلم رو قلقلک میداد. همه نگرانیهایی که در مورد احساسم داشتم تموم شده بود و میدیدم که منهم مثل تمام مادرهای دیگه عاشق فرزندم هستم. میدیدم که برام زیباترین بچه روی زمینه. همش از همسرم میپرسیدم این جدا با بقیه بچههای دیگهای که دیدیم فرق داره یا من چون مادرم طور دیگهای میبینمش. و البته همسرم هم تصدیق میکرد که انگار فرزندمون چیز دیگهایه! چرا تصدیق نکنه که او هم پدر شده بود. پدر یه پسر منحصر به فرد!
پرستارها و پرسنل مهربون بیمارستان مرتبا بهم سر میزدن و ملحفهها رو عوض میکردن، کمکم میکردن که به دستشویی برم (چون سرم گیج میرفت)، معاینهام میکردن، شکمم رو فشار میدادن تا باقیمونده محتویات اضافی رحم خارج بشه، نکات ریز و درشت رو آموزش میدادن و ....
در کمال تعجب بهمون گفتن برای شب باید حتما همراهتون یه خانم باشه و نمیشه که همسرت اینجا بمونه. به علت برف شدید پروازها کنسل شده بود و علیرغم اصرار شدید ما، مامان و برادرم زمینی توی اون یخبندان راه افتاده بودن ولی تا آخرهای شب نمیرسیدن. با اصرار، مسئول بخش رو راضی کردیم که چون کسی رو اینجا نداریم همسرم پیشم بمونه. و چه کسی بهتر از او برای همراهی در این شب اولین شب مادر بودن.
همسر عزیزم فرزندش رو بغل کرد و توی گوشش اذان و اقامه گفت و عزیزکم چه خوب گوش میکرد این اولین نجوای دلپذیر رو. تازه پدر، برای پسرش حرف میزد و من به این ارتباط زیبا گوش میکردم. که چه خوب میگفت که "پسرم هر طور که میخواهی زندگی کن فقط یادت باشه بنده خوبی برای خدا باشی. یک بنده صالح و تنها اینطور هست که من و مادرت از تو راضی خواهیم بود"...
و به این ترتیب بود که عرفان عزیزم، عشق کوچیک مامان، نور چشمم ساعت ۷:۳۵ در بیمارستان مادران در یکی از سردترین روزهای سردترین سالهای قرن در روز ١۴ بهمن ٨۶ بهدنیا اومد و به زندگی ما گرما بخشید.
فردای اون روز من از بیمارستان مرخص شدم اما پاره تنم اونجا موند. زردی گرفته بود. و چه سخت بود ترک بیمارستان در حالیکه بخشی از وجودت رو که ۹ ماه در رحم میپروردی تنها رها کنی و دست خالی برگردی. اما امید روزهای زیبای آینده این دوری رو تحملپذیر میکرد.
اما چند نکته و توصیه که بنا شد تو خاطرههامون بنویسیم.
راستش برای نوشتن این خاطره خیلی به ذهن خودم فشار آوردم تا ماهیت دردها یادم بیاد. اما نه الان، که چند ساعت بعد از زایمان هم چیزی یادم نبود. تنها لذت این تولد و این آفرینش هست که تا ابد در ذهنم خواهد بود. به همه توصیه میکنم نترسن و خودشون رو از داشتن چنین تجربهای محروم نکنن.
در مورد ورزشهای دوران بارداری که هناجون خواسته بود توضیح بدیم، راستش من خیلی اهلش نبودم. تنبلی میکردم. البته سر کار میرفتم و تحرکم بد نبود. شاید هم به این خاطر بود که دکترم هم خیلی اعتقادی به ورزش نداشت. وقتی ازش پرسیدم چه ورزشی کنم میگفت فقط کمرت رو صاف بگیر و کمربند ببند که قوس کمر پیدا نکنی و بعدا کمر درد نگیره. حتی یه ماه آخر رو سرکار هم نرفتم و به علت یخبندان شدید کوچه تقریبا کاملا خونه نشین بودم.
در مورد اضافه وزن، راستش من کلا آدم خوشبینی هستم و چیزهای منفی تو ذهنم نمیمونه، اما هرچی فکر میکنم بارداریم خیلی راحت بود و هیچ مساله خاصی حتی ویار نداشتم. کلا ۱۴ کیلو اضافه وزن داشتم (از ۴۸ به ۶۲)،که الان هنوز ۲ کیلوش مونده، شاید به خاطر اینکه بعد از زایمان هم تنبلی کردم و زیاد ورزش آنچنانی نکردم (البته هر چند روز نرمشهای روزانه داشتم).
بعد از زایمان خیلی زود خوب شدم. بدون هیچ مسکنی، حتی سردرد هم نداشتم و راحت سر پا بودم. فقط یککم سرما خورده بودم که سرفهها باعث میشد جای بخیههام درد بگیره. یه چند روزی هم به خاطر بخیههای زیاد، خوب نمیتونستم بشینم. یه هفته بعد که وقت معاینه داشتم به گفته دکتر فقط یکی از بخیهها مونده بود که اونم بدون درد کشیده شد.
از دکترم راضی بودم. دکتر نجار - بلوار مرزداران. به نظرم اگه دوران بارداری مشکل حادی ندارین، بهتره خیلی برای انتخاب دکتر وسواس به خرج ندین. هرچی نزدیکتر بهتر. دکترای خیلی مشهور و آنچنانی برای ویزیت مشکل دارن و کلی باید معطل بشین که به خصوص در ماههای آخر میتونه خیلی آزار دهنده باشه. به نظر من برای این متخصصین زایمان، به دنیا آوردن نینی مثل درمون سرما خوردگیه! دیگه همشون چشم بسته هم میتونن، حتی همونطور که میخونین خیلی از کشورهای دیگه اینکار رو به ماماها میسپارن.
من همین جوری اولین دکتر نزدیکمون رو پیدا کردم و از چندتا از مریضهاش هم پرسیدم که راضی بودن، خودم هم احساس خوبی بهش داشتم و اعتمادم رو جلب کرده بود و به نظر با تجربه میرسید و الکی آدم رو نمیترسوند. میگن در مورد زایمان طبیعی یککم قوی بنیه بودن دکتر هم نقش داره. حتما از اول تحقیق کنین که با بیمارستانهای خوبی کار کنه. به نظرم اینا پارامترهای انتخاب دکترن. البته اگه مساله خاصی باشه خوب باید بیشتر احتیاط کرد. اگه مامانهای دیگه هم مواردی رو اضافه کنن ممنون میشم.
بیمارستان هم خوب بود. پرسنلش هم مهربون بودن. فقط از نظر من یه بدی داشت که نمیدونم بدی هست یا نه و اونم این که وقتی نینیها زردی میگرفتن اونها رو تنهایی نگه میداشتن و شیرخشک بهشون میدادن یا اگه مامان شیرش زیاد بود میدوشید و براشون میاورد که با سرنگ بهش میدادن. توجیهشون هم این بود که بهتره بچه بیشتر توی دستگاه زیر نور بمونه.
شاید در یه فرصت دیگه در مورد زردی گرفتن هم بنویسم. چراکه بهنظرم این مهمه که مادرهای آینده خودشون رو برای چنین چیزی آماده کنن.
و اینم یه عکس از هدیه کوچیک خدا ....

اینم آخرین عکس عرفان که در حال حاضر ۶ و نیم ماه داره

[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت0:8 توسط مامان عرفان
تو اتاق اول گفتن یه آزمایش ادرار بده. بعد رو تخت خوابیدم و به دستم سرم وصل کردن. اونجا ۳-۴تا ماما و پرستار با لباسهای صورتی مراقبم بودن که البته بیشتر با خودشون سرگرم بودن. دردها بیشتر و بیشتر میشد و کارها خیلی سریع پیش میرفت. دکترم هم اومده بود و از پیشرفتم خیلی راضی بود. خوشحال شدم. شنیده بودم دکتر برای زایمان طبیعی فقط اون آخر حاضر میشه. با وجودی که دکترم رو بدون معرفی کردن کسی، از سر خیابونمون پیدا کرده بودم! (علیرغم اعتراض خانوادهام) اما احساس خوبی بهش داشتم. با تجربه بود و مهربون و به کارش مطمئن. معاینهام کرد و به ماما آروم گفت لگنش کوچیکه! (آخه چون عرفان زود و غیر منتظره به دنیا اومد قبل از اون دکترم معاینهام نکرده بود) سریع گفتم پس اگه میخواین سزارینم کنین! دکترم خندید و گفت نه عزیزم نصف راه رو اومدی. دیگه حیفه ولش کنی.
از پنجره منظره بیرون مشخص بود و به شدت برف میبارید. دکترم همونجا شروع کرد به نماز خوندن. با خودم گفتم کاش منهم میتونستم و میخوندم. یه قران کوچولو، یه مجموعه دعا با خودم آورده بودم که اگه خیلی طول کشید بخونم و آروم بشم. ولی با دردهایی که داشتم اصلا نمیشد برم سرش.
همه داشتن در مورد سرد بودن هوا با هم حرف میزدن. ولی من غرق عرق بودم. وقتی دردهای شدیدم شروع میشد با یه مجله که اونجا بود به شدت و با تمام توان خودم رو باد میزدم و توی باد اون مثل بچگی ها که نزدیک پنکه داد میکشیدیم و صدامون محو میشد، آروم داد میکشیدم و با اینکار دردم رو خالی میکردم و حواسم رو معطوف به باد زدن میکردم. طوریکه وقتی دردم آروم میشد میدیدم که دستم از شدت باد زدن درد گرفته و از حال میرفتم .... جالبه که انگار صدام واقعا محو میشد چون یه بار یکی از پرستارها نزدیکم بود با تعجب گفت خیلی وقته درد داری یا تازه شدید شده؟! ..... یکی دوبار با کمک پرستارها از تخت اومدم پایین و یک کم راه رفتم. دکتر و پرستارها اون پشتها بودن، دیده نمیشدن ولی صداشون میومد و به خودشون سرگرم بودن ... دردهام به اوج رسیده بودن ولی همچنان به خودم میگفتم مقاوم باش دختر! هنوز اولشه! باید خودت رو دردهای خیلی شدیدتر آماده کنی ... گاهی که دیگه خیلی دردم شدید میشد احساس میکردم الانه که نینی به دنیا بیاد. صداشون میکردم که بدویین به دنیا اومد!! ولی یکی میومد و نگاهی میانداخت و میگفت خبری نیست.
دکتر یکی دوبار دیگه معاینهام کرد. دیگه ۱۰ سانت باز شده بود و شرایط طبیعی همه آماده بود و مونده بود تلاش من. دکتر مدام میگفت زور بزن و من انگار بلد نبودم. بیشتر ادای زور زدن رو درمیاوردم و بجای اینکار از ته گلو زور میزدم. با وجود پیشرفت خوب و سریعم، کار تو همون مرحله متوقف مونده بود. یادم میومد که خونده بودم تو بیمارستانهای خارجی از قبل به مادر یاد میدن که باید چطور نفس بکشه و چطور زور بزنه. دکتر میگفت تا وقتی سر نینی رو نبینم نمیتونی بری به اتاق اصلی زایمان. تازه فهمیدم اونجا اتاق اصلی نیست! .... تمام تلاشم رو میکردم و با تمام قوایی که برام مونده بود زور میزدم. اما چندان پیشرفتی نداشتم. ۴۵ دقیقهای در همین وضعیت در گیر دردهایی بودم که دیگه حسابی از توانم خارج شده بودن و بین هر دو حمله فقط یک دقیقه برای تنفس و استراحت بهم فرصت می دادن. نمیدونم دکتر چیزی دید یا بالاخره رحمش اومد و گفت ببرینش به اتاق اصلی.
اونجا یه تخت بود شبیه به اونهایی که نصفه هستن و موقع معاینه توش میشینی و پاهات رو بالاش قرار میدی. دوتا دسته هم داشته که میتونستی با کمک اونها موقع زور زدن خودت رو جلو بکشی و اینجوری کمک کنی. اونجا هم چندباری دردها حمله کردن و من درحالیکه که نایی برای فریاد زدن هم برام نمونده بود و کمکم همه انرژیم به تحلیل رفته بود، بینتیجه تلاش میکردم. در فاصله بین دردها که 1 دقیقه بیشتر طول نمیکشید دکتر بهم میگفت استراحت کن تا نیروت جمع بشه و من تقریبا نیمه بیهوش میشدم. که یهویی دکتر (گمونم برای تهییج من) گفت زود باش زور بزن تلاشت رو قطع نکن که سرش بد جاییه .... زودباش، زودباش، براش خطر داره!..... اینو که گفت دیگه حالم رو نفهمیدم. نیروم خیلی بیشتر شد. فکر کردم دیگه هیچی نمی تونه جلودارم باشه. اینجا دیگه باید خودم رو نشون بدم. من اجازه نخواهم داد پسر عزیزم در خطر باشه .... تا اونجا که امکانش بود زور زدم ...... و یهویی حس کردم یه تیکه از وجودم جدا شد. باورم نمیشد. جدا باورم نمیشد. انتظار داشتم مرحله به مرحله متوجه به دنیا اومدنش بشم ..... سبک شده بودم .... احساس خلا میکردم ..... وااای خدایا یعنی تموم شد؟ یعنی به دنیا اومد؟ ..... یهویی زیباترین آواز دنیا رو شنیدم.... یعنی این بچه منه؟ من مادر شدم؟ این همونیه که این همه مدت توی وجودم نفهمیدم زندگی میکرد؟ ..... خوشحال بودم چون بارم رو به سلامت به زمین گذاشته بودم ....... یه انسان دیگه بهدنیا اومده بود. من واسطه به دنیا اومدنش شده بودم .... فرزند من بود ..... فارغ شده بودم!
با یه انقباض بعدی و کمی تلاش من و دکتر جفت هم بیرون اومد. هنوز درد داشتم و تمام وجودم در حال لرز بود. اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. نمیفهمیدم این لرزش برای درده یا احساس خوشاینده مادر شدن که دکتر گفت لرزش بعد از زایمان طبیعه .... یه پرستار داشت فیلم برداری میکرد.... داشتن عزیزم رو معاینه میکردن. گفتم سالمه؟ گفتن معلومه که سالمه. ۲۷۵۰ گرم با قد ۴۶ .... خیلی کوچولو بود. یه انسان مینیاتوری.... تو عمرم آدم به این کوچیکی ندیده بود..... همه بهم تبریک میگفتن.... پرستار فیلمبردار اومد جلو و احساسم رو پرسید و بهم گفت تاریخ رو بگم.... از درد نای حرف زدن نداشتم... دکتر داشت بخیه میزد و دردم خیلی بود. بیحس نمیشدم و از شدت درد فریاد میزدم. فریادهایی که به گفته همسرم که پشت در اتاق بود و بهش خبر پدر شدن رو داده بودن، شاید بیش از فریادهای زمان زایمان بود! با التماس از دکترم می خواستم یه بار دیگه بیحسم کنه و اون با تعجب میگفت چندین بار اینکار رو کرده و به نظرش میرسید که بیشتر از ترس دارم می ترسم تا از درد! اما هر چی بود دست کمی از درد زایمان نداشت و به گمونم یه ۲۰ دقیقهای طول کشید. کاملا عبور اون نخ دراز رو حس میکردم و باخودم فکر میکردم کی اینقدر پارگی ایجاد شده؟ یعنی واقعا دکتر اپیزیوتومی کرده (که یکی از عوامل اصلی وحشتم از زایمان طبیعی بود) و من نفهمیدم؟.... دکترم که با مهربونی میخواست حواسم رو پرت کنه میگفت برای همه دعا کن. برای خانوادهات ... اطرافیانت ... برای این پرستاره .... ذکر بگو ..... کمی آرومم کرد ولی همچنان با تمام وجود داشتم میلرزیدم.
در عین درد با خودم فکر میکردم که خدایا شکرت اونقدر هم که فکر میکردم بد نبود. خدایا ممنون. دوران بارداریم بدون کوچکترین حادثه و ویار و مشکلی گذشت. زایمان هم اونطور که دوست داشتم طبیعی و سریع. تنها دو ساعت بعد از رسیدنم به بیمارستان بود. .....
داشتن تمیزش میکردن. سرش رو دیدم که غرق مو بود .... فکر کردم به خودم رفته.... همچنان به شدت گریه میکرد ... با خودم گفتم عزیزکم چقدر درد کشیدی ... بمیرم برات دیگه تموم شد .... یهو صدای گریهاش قطع شد. گفتم چرا دیگه گریه نمیکنه؟ دکترم با خنده گفت ببینم از چند روز دیگه بازم میگی چرا گریه نمیکنه؟! آوردن دادن بغلم. هنوز بخیهها ادامه داشت و من هیچ حالی برای استقبال نداشتم. با خودم گفتم کاش نمیدانن تو بغلم. خجالت میکشیدم بگم برش دارین. الان چه موقعیه! از روی مسئولیت و شرمندیگی و درد یه بوسش کردم و گفتم فعلا برش دارین خیلی درد دارم.....
به هر ترتیبی بود بالاخره بخیهها تموم شدن. دکترم میگفت من که خیلی از بخیههات راضیم. مطمئن باش زود خوب میشه! که همین طور هم شد. در حالیکه همچنان میلرزیدم روی تخت از اتاق آوردنم بیرون. همسرم و زن داییام همچنان همونجا منتظر بودن. همسرم در حالیکه از خوشحالی اشک تو چشماش جمع بود تندتند ازم تشکر میکرد. راستش احساس خیلی خوبی داشتم و به خودم افتخار میکردم که زایمان طبیعی داشتم. همونجا ازم پرسیدن چطور بود؟ گفتم خیلی راحتتر از اونچه که تصور میکردم! البته نگفتم که همیشه خودم رو برای سختترین چیز ممکن آماده می کنم تا از چیزهای دیگه راضی باشم! .... (ادامه دارد)
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت12:58 توسط مامان عرفان
از اوایل بارداری همیشه نگران زایمان بودم. خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم ولی میترسیدم. آخه خیلی در مورد مضرات سزارین و خوبیهای طبیعی خوانده بودم. از اینکه بیدلیل سزارین کنم احساس گناه میکردم. یه جورایی دلم میخواست یه مشکلی پیش بیاد مثلا نینی درست نچرخه تا بدون عذاب وجدان بتونم سزارین کنم. که اونم از شانس من به گمونم از دو ماه قبل از زایمان درست چرخیده بود و آماده!
تو اطرافیانم 90٪ سزارینی بودن که خیلی هم خوب میگفتن و به ظاهر راضی بودن ولی یه چیزی تو دلم میگفت درستش طبیعی. یا شایدم طبیعیش درسته! همش از این و اون سوال میکردم که اگه وسط زایمان طبیعی از شدت درد از هوش رفتم چی؟ اگه مثلا سر نینی در اومد و بعد به هر دلیلی دیدن دیگه نمیتونم چی میشه؟ این وسط جمله یکی از دوستانم در عین سادگی خیلی بهم آرامش داد و من رو مصممتر برای طبیعی کرد. اون گفت: به هرحال این روندیه که خدا برای مادر شدن طراحی کرده مسلما بیشتر از توانمون ازمون انتظار نداره. فکر کردم قرنها خانومها بدون وسایل بچههاشون رو به این روش بدنیا آوردن. منم یکی از اونها!
تو تهران هم که ماشاالله طبق آخرین آماری که من داشتم 88٪ زایمانهای بیمارستانهای خصوصی سزارینه. همینقدر بگم که بعد از زایمان پرستارها انگار براشون عجیب بود کلی ازم تعریف میکردن که چه شجاع بودی. حتی تو کارت زایمانم به صورت پیش فرض نوشته بود نوع زایمان سزارین! دکترها هم به راحتی از خود مادر میپرسن سزارین دوست داری یا طبیعی. البته منهم به دکترم با ترس و لرز گفته بودم که فعلا با فرض طبیعی جلو بریم ببینیم چی میشه! ترجیح میدادم فکر کردن به این موضوع رو بگذارم برای روزهای اخر که خوشبختانه جوجه کوچولوم با عجلهای که داشت اجازه نداد!
تو اینترنت و تو این وبلاگها خیلی دنبال خاطرات زایمان طبیعی میگشتم. تا مدتها کارم شده بود که برم تو وبلاگهای مختلف و برحسب تاریخ تولد نینیها ببینم زایمانشون چطور بوده. تا اونجا که یادم میاد هیچ خاطرهای از زایمان طبیعی در ایران پیدا نکردم. خاطرات کشورهای دیگه به دردم نمیخورد. استانداردهاشون خیلی فرق میکرد. میخواستم ببینم تو بیمارستانهای ما چه اتفاقی میافته.
شنیده بودم که زایمان هر کسی تا حد زیادی شبیه مادرشه. مامان میگفت زایمانش راحت بوده. ولی راستش خیلی روش حساب نکردم. اولا که مامان سر زایمان اول که من بدنیا اومده بودم سزارین بوده و زایمان دوم هم همیشه راحتتره. ثانیا بعد از 25 سال شاید دردها یادش رفته. ثالثا شاید برای آرامش من الکی میگه راحت بودم.
خوب دیگه با این مقدمه طولانی بریم سر اصل مطلب.
درست 19 روز مونده بود به تاریخ زایمانم، شب ساعت 3.5 نصف شب با یه صدای مبهمی از خواب پریدم. احساس کردم نمیتونم کنترل خودم رو داشته باشم که این با شرایطی که داشتم، تا حدی طبیعی بود ولی اینبار خیلی بیشتر شده بود. به سمت دستشویی حرکت کردم که دیدم نخیر مساله چیز دیگهایه! انگار کیسه آبم پاره شده بود و اون صدا مربوط به همین پاره شدن بود! باورم نمیشد، آخه همیشه فکر میکردم کیسه آب به یه دلیلی مثلا برداشتن یه چیز سنگین بدون موقع پاره میشه. پاهام شروع کرد به لرزیدن. آخه اصلا آمادگیش رو نداشتم. فکر کردم چقدر زود؟! سعی کردم خودم رو کنترل کنم..... یکی دو دقیقهای همینجور بهتزده وایستادم ... آبریزشش اونقدر شدید نبود. ... حتی هنوز شک داشتم .... همسرم رو بیدار کردم و قضیه رو بهش گفتم. اون هم سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه تا من رو آروم کنه. یه نوار بهداشتی برای خودم گذاشتم و نشستم روی تخت. میدونستم نباید زیاد فعالیت کنم. از یکی از دوستام شنیده بودم که حدودا ۲ ساعت بعد از پاره شدن کیسه آب دردها شروع میشه. با هم مرور کردیم که باید چکارها کنیم. یکی از چندتا کتابی که برای دوران بارداریم گرفته بودم برداشتم و یه بار دیگه مراحل زایمان رو خوندم.
نمیدونستم به دکترم زنگ بزنم یا این موقع شب درست نیست. راستش تازگیها فهمیده بودم که خانم صاحبخونهمون که طبقه پایینمون میشنه متخصص زنان هست و چند روزی بود داشتم فکر میکردم دکترم رو عوض کنم و برم پیشش که بیشتر هوام رو داشته باشه یا نه. تقریبا اون شب تصمیم گرفته بودم که برم پیشش. اما هرچی فکر کردم دیدم با این اوضاع و احوال شاید زشت باشه که اورژانسی برم پیشش.
ترجیح دادم سر خودم رو به جمع کردن وسایل گرم کنم تا آرامشم رو پیدا کنم. همین طور هم شد. دیگه آروم شدم .... نشستم و به همسرم میگفتم چه چیزهایی رو برداره. چیزهایی که مدتها تو ذهن خودم مرورشون می کردم ولی هنوز فرصت جمع کردنشون رو پیدا نکرده بودم. یه ساعتی طول کشید تا دوتا ساک یکی برای خودم یکی هم برای نینی در راه ببندیم (که هیچکدوم هم بهدردم نخورد، خودم تقریبا با همون لباسهایی که رفته بودم برگشتم و نینی هم که زردی گرفته بود بیمارستان موند و ساک بدردش نخورد!)
حدود 4.5 صبح دیگه اولین دردم شروع شد. به دکترم زنگ زدم و طفلکی رو از خواب بیدار کردم. خداخدا میکردم یادش رفته باشه که گفته بودم طبیعی میخوام. راستش هنوز مردد بودم! ولی تو اون نصفه شب دکترم یادش بود! پرسید دردهام شروع شده؟ و گفت زودی برو بیمارستان منهم میام. اما چون خونده بودم که از شروع دردها تا آمادگی برای زایمان مخصوصا برای زایمان اول 6 تا 12 ساعت طول میکشه و از طرفی چون متاسفانه تو بیمارستانهای ایران همسر رو راه نمیدن (واقعا یکی از بدترین کارهایی که میشه کرد!) و میدونستم تو اون شرایط درد و بیقراری و اضطراب و انتظار بهترین چیز برای من بودن در کنار همسرمه برای همین بازم یککم طولش دادیم و نیمساعت بعد آروم آروم به راه افتادیم. و واقعا همین بیشتر در کنار همسر بودن خیلی به من نیرو و آرامش بخشید.
بیرون برف میاومد..... دردها کمکم زیاد و فاصلههاش کم میشد. توی راه دیگه دردها شدید شده بود و داشت از طاقتم خارج میشد طوریکه وقتی شروع میشد همسرم باید ماشن رو نگه میداشت چون طاقت کوچکترین حرکتی رو نداشتم. فاصله دردها به 10 دقیقه رسیده بود و وقتی به بیمارستان رسیدم فاصله 6 دقیقه شده بود. باورم نمیشد اینقدر زود دردهام شدید بشن. آروم آروم نالههام شروع میشد. وسط راه یادمون اومد که نامه معرفی به بیمارستان رو که دکترم بهم داده بود و گذاشته بودم روی میز در آخرین لحظات یادمون رفته بیاریم. اما دیدم اگه دوباره برگردیم ممکنه دیگه خیلی دیر بشه.
فکر میکردم باید چندین ساعت توی بیمارستان معطل بشم. چون مادر و پدرم تهران نیستن به زنداییام که همیشه جای خواهر ندشتهام بوده زنگ زدم که اگه تونست بیاد بیمارستان و دوربین فیلم برداریشون رو هم با خودش بیاره تا اگه مشکلی پیش اومد یه خانوم همراهم باشه. شب قبلش مامان زنگ زده بود که میخواست بیاد پیشم که من بهش گفته بودم هنوز زوده و بهتره بگذاره برای روزهای آخر که از اونور بیشتر بتونه بمونه.
خدا رو شکر تو اون ساعت ترافیکی نبود ولی بازم یه نیم ساعت طول کشید تا به بیمارستان رسیدیم. یادم افتاد که قرار بود این هفته با همسرم بیایم بیمارستان بازدید و تا هم با مسیر هم آشنا بشیم و هم بیمارستان رو ببینیم. ساعت 5.5 صبح بود. نگهبان خوابالود من رو فرستاد تو اتاق معاینه و پذیرش و همسرم موند تا فرمها رو پر کنه. قبول کردن بدون نامه هم پذیرش کنن. لباسهام رو عوض کردم و همه چیزم رو تحویل دادم. مسئول اونجا بلافاصله معاینهام کرد و گفت عجب طاقتی داشتی که تا حالا موندی و بیشتر دردها رو گذروندی. دهنه رحمم 7 سانت باز شده بود! خوشحال بودم و با وجود درد زیاد، ترسم از بین رفته بود. روی ویلچر نشستم و من رو به سمت اتاق زایمان بردن. تو راه گذری زنداییام رو دیدم. طفلی خودش هم حامله بود ولی سریع اومده بود پیشم. بهش گفتم به مامان خبر ندیها، خیلی ناراحت میشه. که بعدا فهمیدم به حرفم گوش نکرده و خبر داده. طفلکی مامان خیلی جوش زده بود که اینجا نیست و نشسته بود به دعا و نماز. نمیدونم شاید هم باید ممنون زنداییام باشم که خبر داده و مامانی برام دعا میخونده .... (ادامه دارد)
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت17:30 توسط مامان عرفان
اول اینکه دوست دارم تشکر کنم از همۀ مامانهای خوبی که وقت میگذارند و اینجا رو با نظرات و پیشنهادات ومطالب خوبشون در جهت به اشتراک گذاشتن تجربه های منحصر به فرد و مفیدشون، زینت میدند.
**
با موافقت برخی از نویسنده ها و خواننده های این وبلاگ، قرار بر این شده که هر چند وقت یکبار، یک پست خبری یا نظر سنجی گذاشته بشه و ضمن اعلام یک سری مطالب، نظر شما هم در مورد این وبلاگ و پیشنهادات و انتقادات شما مد نظر قرار بگیره. این پست اولین پست به این منظور هست.
**
از اونجا که تعدادی از مادرهای مهربون، اعلام آمادگی کردند برای به اشتراک گذاشتن تجربیاتشون با زحمت خودشون ویا کشیدن زحمت تایپ مطلب و فرستادنش برای ما، به ترتیب فرستادن خاطره ها از طریق ایمیل و یا اعلام آمادگی برای نوشتن در این وبلاگ ، تا به حال، توالی پستهای آینده به این ترتیب مرتب شده:
مامان رویا و خاطرۀ عرفان کوچولو
گلدونه و خاطرۀ تولد شاینا کوچولو
مامان آوا و تولد آوا کوچولو
ساناز و تولد دانیال کوچولو
سحر و تولد شانلی کوچولو
شبنم و تولد مانی کوچولو
**
اما قسمت نظر خواهی این پست:
در قسمت نظرات قسمت قبل، پیشنهاد شده بود که این وبلاگ علاوه بر خااطرات زایمان، مطالبی راجع به تجربیات مادرانۀ دوران بارداری (مثل همین خرید سیسمونی که مامان عرفان زحمتش رو کشیده) هم داشته باشه و اگر قرار باشه تجربیات بعد از زایمان هم آورده بشه، میتونه در وبلاگ نی نی به به آورده بشه. .
اگر خاطرتون باشه، در پستهای اولیه، نظر شما رو در مورد تمایل به در میان گذاشتن تجربیات مادرانۀ اعم از دوران بارددرای ، زایمان و بعد از زایمان در این وبلاگ خواسته شده بود که عده ای موافق بودند و عده ای مخالف به این دلیل که باعث شلوغ شدن وبلاگ و دور شدن از هدف اصلیش میشه و تصمیم گیری در این مورد به بعد موکول شده بود. حالا با پیشنهادی که در بالا ذکر شد میشه هم نظر موافقین با طرح گنجوندن مطالب مفید دیگه رو تامین کرد، و هم از خیلی شلوغ شدنش احراز کرد. ولی از اونجا که این وبلاگ متعلق به همۀ شماست، دوست دارم نظر شما رو هم در این مورد بدونم که آیا دوست دارید علاوه بر خاطرات تولد کوچولوها، مطالب دیگه ای هم در در مورد دوران بادراری در اینجا گنجونده بشه یا نه، همین روال موجود در این وبلاگ خوبه؟
**
خانم شین در ایمیلی که فرستادند از ناهماهنگ بودن فونتها و طولانی بودن بعضی از پستها گفتند. قبلاً در بعضی از نظرات هم به این مطلب اشاره شده بود. از اونجا که نویسنده های انیجا بیش از یک نفره، به این نتیجه رسیدیم که داشتن یک اساسنامه میتونه در این مورد کمک کننده باشه به این صورت که قبل از نوشتن، مطالعۀ اساسنامه ضروری باشه تا از ناهماهنگی که ممکنه پیش بیاد، جلوگیری بشه. من پیش نویسی برای اساسنامه نوشتم و تو قسمت صفحات جداگانه قرارش دادم. و خوشحال میشم که اگر نویسندها ، نظرشون رو در موردش اعلام کنند و اگر جایی نیاز به اصلاح داره اعلام کنند . خوشحال هم میشیم اگر نظر خواننده ها رو هم در این موارد (نوع و نحوۀ نوشتن و تعداد پستهای مربوط به خاطرات) بدونیم و بعد از تکمیل این این اساسنامه، اون رو به صورت جزئی از این وبلاگ ، در گوشه ای از اینجا ببینیم.
**
مامان آلا زحمت کشیدند و ترتیب مرتب کردن لینکها رو در بلاگ رولیگ انجام دادند و به این وسیله میشه از به روز شدن وبلاگهای موجود در لیست با خبر شد. ضمن تشکر فراوون از ایشون که با نظرات خیلی خوبشون همیشه اینجا رو یاری میدند. از اونجا که ظاهراً مشکلی برای دیدن این لینکها با سیستمهای دیگه ظاهراً وجود داشته (مامان محمود حدس میزنم که سیستم شما اکسپلورر نباشه، درسته؟) دوست دارم بدونم راهی برای رفع این مشکل وجود داره؟
در ضمن ترتیب نوشتن لینکها به این صورته که اسم کوچولو در کنار ماه و سال تولدش آورده بشه، اگر اسم کوچولوتون اینجاست ولی تاریخ تولدش اینجا نیست، اگر لطف کنید تاریخ تولدش (ماه و سال تولد) رو هم اعلام کنیید، بسیار ممنون میشم. به این ترتیب، مادرهایی که فرزندشون در یک سن هست، راحت تر میتونند همدیگر رو پیدا کنند.
**
اگر شما مامان منتظر نی نی هستید ویا مامانی هستید که شاهد بزرگ شدن کوچولوتون هستید و تمایل دارید که آدرس وبلاگتون در اینجا آورده بشه تا از این طریق با مامانها بیشتری آشنا بشید، این رو از طریق کامنتدونی اعلام کنید و وضعیت خودتون رو هم توضیح کوتاهی بدید (به این صورت که اسم و تاریخ تولدش رو عنوان کنید ویا ذکر کنید که مامان منتظر نی نی هستید) تا آدرس وبلاگ خوب شما هم در لیست گنجونده بشه.
موفق باشید همگی و منتظر شنیدن نظرات خوبتون هستیم.
مامان فراز
***
پی نوشت اول- جمع بندی نظرات
۱-: تقریباَ همۀ کسانی که لطف کردند و نظرشون رو اعلام کردند، متفق النظر بودند در مورد اینکه کارایی دیگه ای برای این وبلاگ در نظر گرفته نشه. و مختص خاطرات مربوط به تولد کوچولوها باشه و نهایتا در مورد دوران باردای باشه. در مورد مطالب دوران باردای هنوز هم موا ضع خیلی شفاف نیست، بعضی مامانها مثل لیلی و کسانی که با ایشون همعقیده اند، نهایتاً همین سیسمونی رو کافی میدونند. و اضافه کردن موضوعاتی بیشتر رو در آینده گمراه کننده و گیج کننده میدونند، در حالیکه بعضی مامانهای دیگه از علاقشون در مورد مطالب دوران بادرای نوشتند ولی ذکر نشده چه موردی از دوران بادرای (آیا همین موضوع سیسمونی مناسبه؟ و یا اضافه کردن مطالب دیگه در مورد بارداری هم مد نظره ؟)
بنابراین فعلاً وبلاگ کارش رو با همین خاطرات زایمان ونهایتاً مطالبی مربوط به خرید سیسمونی ادامه میده.
۲- تقریباْ همه موافقند که برای مطالب دیگه که مربوط به دوران بچه داری و.. هست، وبلاگ دیگری در نظر گرفته بشه، با همین ساختار و رنگ و نحوۀ ورود، وممنون میشیم اگر کسی داوطلب ایجاد چنین وبلاگی باشه وبتونه وقت بگذاره برای مدیریت مطالب.
۳- مامان آلای عزیز در فکر اینجاد تغییراتی در قالب وبلاگ هستند که بشه امکانات بیشتری رو در اون گنجوند ممنونم مامان آلا جان، تا به حال هم خیلی زحمت کشیدی، هر زمان که فرصت این کار رو داشتی، بسیار ممنونت خواهیم شد. .در ضمن برای لینکهای کنار صفحه، حتی میتونند عکسی از کوچولوها در کنار اسم قرار بدند و برنامه ای دارندکه با قرار گرفتن موس در کنار هر یک از لینکها، مشخص بشه که شخص صاحب وبلاگ در کدام کشور قرار دار. ه این امکانات فوق تصوری هست که میتونه به این وبلاگ اضافه بشه و واقعاً ممنون میشیم . هرچند میدونم زحمت بسیار زیادی خواهد داشت مخصوصاً تقاضای عکس از صاحبان وبلاگ و به روز کردن تصاویر که خیلی وقت گیر خواهد بود. ولی تمایل دارم نظر بقیه رو هم در این مورد با توجه به زحمت زیادی که خواهد داشت بدونم.ولی با قسمتی که مربوط میشد به مشخص شدن کشور صاحب وبلاگ موافقم. هرچند میدونم این هم کار راحتی نیست. اگرزمان و وقت کافی برای این کار داشته باشید و زحمتش رو بکشید، طبعاً به بهتر بودن این وبلاگ کمک زیادی خواهد کرد.
پی نوشت دوم: پیشنهاد های وارد شده
۱- اسم پزشک و بیمارستانی که تولد در اونجا ذکر شده عنوان بشه. من با این نظر موافقم چون باعث آشنایی بیشترمامانهای منتظر نی نی با پزشکان مورد تایید بقیه میشه ولی خوب امیدوارم که جنبۀ تبلیغاتی نداشته باشه.
۲- در هر مطلب تولد، تصویر کودک در همون زمان نوزادی وهمینطور تصویر کنونیش گذاشته بشه. میشه از مادرهایی که خاطراتشون رو مینویسند این موضوع را خواهش کرد.
۳- ایجاد صفحاتی در این وبلاگ که از طریق آنها بشود به قسمتهای دیگر و مطالب دیگر وارد شد. در مورد این پیشنهاد، همون سیستم طراحی که مامان آلا در فرصت مناسب زحمتش رو خواهند کشید، فکر میکنم جواب بدهد. در ضمن بنا به اکثریت نظرات، همونطور که قبلاً گفته شد، در این وبلاگ خاطرات زایمان و بعضی موارد مربوط به دوران باردرای مطلب آورده میشود.
پی نوشت سوم: از آشنایان با سیستم های بلاگفا خواهش و سوالی دارم. چرا گاهی وقتی وارد قسمت نویسندگان وبلاگ گروهی میشویم، پیغام میدهد که عضویت شما توسط مدیر وبلاگ غیر فعال شده است؟ این مشکل را من و چند تن از دوستان که در اینجا از نویسندگان هستند داریم.
[ پست خبری و نظر سنجی ]
+ نوشته شده در ساعت15:6 توسط مدیریت وبلاگ
موقع خرید سیسمونی به هرکی میشناختم که بچه کوچیک داشت زنگ میزدم و توصیههاشون رو گوش میکردم. تو اینترنت هم خیلی گشتم ولی چیز زیادی نبود. خیلی از چیزهایی که خریدیم اگه اطلاع الان رو داشتم نمیخریدم یا طور دیگهای میخریدم گفتم حالا که بخش سیسمونی هم داریم تجربیاتم رو بگم شاید برای کسی مفید باشه. امیدوارم بقیه هم نکات ریز تجربیات با ارزششون رو با دیگران شریک بشن.
1-
به نظر من این لباسهای سرهمی که توصیه شد خیلی خوبن ولی فقط یه مشکل دارن و اونم اینه که قدشون متناسب با این پوشک کاملهای بزرگ نیست. اونایی که من خریدم همش قدش برای عرفان کوچیک شد درحالیکه آستینهاش دو متر بلندتر از دستهای کوچیکش بود. برای همین حداقل آستین بلندهاش رو زیاد نگیرین مخصوصا لباسهای مهمونی رو که زیاد هم نمیشه پوشید و گرون هستن.2-
برای حموم یه ابری گرفتم که اندازه بچهاست و میگذارم کف حموم و عرفان رو روش میخوابونم و خیلی راحته. مخصوصا اگه باید یه نفری حمومش کنین.3-
اگه شاغلین و بعد از چند وقت باید شیر برای بچه بدوشین از این شیر دوشهایی بگیرین که شیشه بهش وصل میشه و گنجایش مخزنش بیشتره.4-
اگه بچهتون پسره و مخصوصا اگه میخواین ختنهاش هم بکنین، کهنه بچه زیاد بگیرین. من همینکه میخوام پوشکش رو عوض کنم اول یه کهنه رو پاش میاندازم بعد پوشک رو میکشم بیرون و میگذارم همین جور یککم آزاد باشه و دست و پا بزنه. اولها که بلد نبودم آبشار نیاگارا همه خونمون رو نجس کرد!5-
مارک لباس از نظر من (البته ایرانی) به این ترتیبه بیبی بو. رولان و زیروتن (که یک کم الکی گرونن)، آدمک، دولو (ظاهرا تقلبیش هم زیاده)، آشور.6-
به این اندازههایی که روی لباسها میزنن خیلی توجه نکنین. بهتره مثل من نرین یهویی برای کل یکسال 500 دست لباس بگیرین (البته به اصرار مامان که باید سیسمونی کامل باشه). عرفان خیلی کوچولو بود ۲۷۵۰ گرم برای همین من لباسهای نیو برنش رو تا ۳ ماهگی تنش میکردم که میشه سایز صفر و تازه بعد از اون صفر تا سه شروع میشه. برای همین تنظیم فصل همه لباسهاش بهم ریخت و الان یه عالمه لباس نپوشیده کوچیک شده تو کمدش هست که منتظر کادو بردن هستن!7-
اگه پشه زیاد دارین پشه بند یادتون نره. بهتره پشه بندی باشه که کف نداشته باشه تا هرجا خوابید بتونین بگذارین روش. البته من پیدا نکردم و پشهبندی که گرفتم هم کف داشت و هم زیپی بود که هر وقت عرفان رو توش میگذاشتم تا میخواستم زیپش رو ببندم بیدار میشد. برای همین طی یه عملیات خلاقانه خودم اونو تبدیل کردم به پشهبندی که میخواستم. هرکی خواست بگه تابهش یاد بدم!!8-
پوست بچه اولش خیلی لطیفه. بهتره از این حوله پارچهای های مخصوص که خیلی هم خوب آب رو جذب میکنن بگیرین برای یکی دوماه اول.9-
این آویزهای بالای تخت خیلی چیز خوبیه. عرفان که کلی براش ذوق میکرد. یه ملحفه خیلی رنگاوارنگ و خوشگل هم براش گرفته بودیم که زدم روی دیوارمون. باورتون نمیشه چقدر مفید بود. دو یه ماه اول همینجوری میگذاشتمش روبروی اون و اینقدر آروم نگاهش میکرد تا خوابش میبرد. عالی بود برای قدرت بیناییش. می تونین اینجا ببینینش.10-
از این پتوهای قنداق فرنگی هم خیلی مفیدن که روش نوشته بی بی ساک و با دکمه مثل لباس بسته میشه. مگر اینکه تو تابستون به دنیا بیاد. راستی منم آغوش گرفتم و به دردم نخورد اما اگه یه موقع خواستین بگیرین به سایز دقت کنین. مال من ماه سوم و چهارم رفتم ازش استفاده کنم کوچیکش شده بود.11-
کالسکه عالیه. همیشه تعجب میکنم بعضیها میگن استفاده نمیکنن. اگه طبقه اول نیستین حتما از این عصاییهای سبک ایرانی بگیرین که راحت بتونین از پله بالا و پایین ببرین. مال عرفان اینقدر بزرگه که مجبوریم تو ماشین بگذاریمش. آخه یکی دوبار تو گاراژ گذاشتیم و پیشیهای بدجنس چندتایی رفته بودن توش مهمونی!!!! کریر من به صورت برعکس توی کالسه جا میخورد (که صورت نینی به طرفتون باشه) و برای یکی دو ماه اول که هنوز کالسکه یککم زوده خیلی مفید بود. مارک ماما لاو. البته اگه قرار بود خودمون سیسمونی رو بخریم (نه مامانم که اصرار داره خارجی بهتره) ایرانی شو می خریدم. هم قیمتشون خیلی مناسبتره هم سبک و جمع جور تره. به هرحال یه بچه رو جواب میده. ما هم که حالا تو این بچه اول موندیم.12- حتما دقت کنین سر شونه لباسها برای عبور از گردن یا دکمه داشته باشن یا یه تای برگردون یا حداقل یقه ها حسابی کش بیاد
. مخصوصا برای سایز صفر که سر بچه هنوز سفت نشده. من چندتا از لباسهاش به خاطر یقه کوچیکشون نتونستم تنش کنم.13- اگه شیرتون زیاده و لباستون خیس میشه میتونین پد سینه از داروخانه تهیه کنین. هم یه بار مصرفش هست که حدودا برای یه روز کافیه و هم چندبار مصرفش که باید بشوری و بذاری خشک بشه. من از ماه چهارم که ترشح شیرم کمتر شده بود از پارچههای مرمر که مثل توری میمونن و جذب آب خوبی هم دارن استفاده میکردم.
14- اگه بچهتون کوچیکه یا با پارچه و کهنه ببندینش یا اگه پوشک کامل میخواین پمپرز بگیرین. پمپرز از 2 کیلو تا 5 کیلو داره ولی ایرانیها از 3 تا 6 کیلو دارن. درضمن پمپرز که تقریبا قیمتش دو برابر ایرانیها هست جنس لطیفتری داره و اون اول برای بچه خوبه و چون کوچیکه خیلی لای پای بچه باز نمیمونه. من بعد از دو هفته دیگه از مایبیبی استفاده کردم.
۱۵- یه جلد کتاب من و کودک من نوشته دکتر جواد فیض و یکی هم همه کودکان تیزهوشند برای هر سیسمونی لازمه.
[ دوران بارداری- خرید سیسمونی ]
+ نوشته شده در ساعت11:40 توسط مامان عرفان
كتي و پرستار كمكش كه زن ميانسال مهرباني بود با موهاي فلفل نمكي و عينك قديمي، بخشي از تخت را جدا كردند و از گوشه اتاق دنباله ديگري براي اتصال به تخت من آورند. كتي خيلي آرام و با محبت با من حرف زد: "عزيزم وقتش شده! نوبت توست كه خودي نشان بدهي. ديگر هيچ كس نمي تواند كمكت كند! تويي كه بايد به فرزندت زندگي ببخشي. نفس بكش و نيروي گرانقدرت را به هيچ عنوان براي داد زدن حرام نكن. به جاي آن با دردهايي كه مي آيد فشار بده و متولدش كن! شروع كن! مي دانم كه مي تواني." و 5 دقيقه به من مهلت استراحت داد. 5 دقيقه اي كه بازهم نتوانستم در طي آن بخوابم. مگر مي شد چشم بر هم گذاشت؟ به جاي آن به لبخندهاي همسرم نگاه مي كردم كه سعي مي كرد تشويقم كند... به يكباره نيرويم بازگشت... مي دانستم چه مي خواهم! مي توانستم. شايد ممكن نبود ولي به احترام سر فرود مي آوردم: رنجم مي دهي اي طبيعت! باكي ندارم از تو! به جاي آن اراده ام را به كار مي برم تا انسان ديگري بيافرينم. بيا. پنجه در پنجه ام انداز! نخواهي توانست پشتم را به خاك برساني. امروز من خدا مي شوم. من شانه به شانه ايزدان مي سايم! امروز من آفرينش حقيقي را لمس مي كنم. من آينده را در رحم دارم. من زنم! من بالندگي تولد در همه اعصارم! رنجم بده تا ببيني از دردم چه خواهم زاد! من به دردناكي تو مي خندم، بيا!
ديگر داد نمي زدم... نمي دانم شايد هم مي زدم. اما به شدت متمركز بودم. همسرم مي توانست پسرمان را ببيند و برايم توصيفش مي كرد. كتي مرا تشويق مي كرد و مرتب مي گفت: "عزيزم چقدر مو دارد!" رنجم شكنجه آميز ولي الهي بود... ساعت يكربع به ده بود كه به آخرين دردها رسيدم. كتي از من خواست آرامتر فشار دهم تا كمتر آسيب ببينم! آرام؟ نشد! نتوانستم وقتي همه وجودم را براي رسيدن به آن دم بسيج كرده بودم چطور مي توانستم! ديگر بدنم در اراده من نبود كار خود را مي كرد. كاري را كه هزاره ها براي انجام آن تراشيده شده و تعليم ديده بود... به دنيا آوردمش! او را با همه وجودش متولد كردم! من! مغرور بودم بيش از هر زمان ديگري در زندگيم. من كسي بودم كه او را نه ماه با جسمم تغذيه كرده بودم... من او را در وجودم حمل كرده بودم. من نيمي از ژنهايش را به او بخشيده بودم. من او بودم. اما هيچ يك مهم نبود... من تولد را به او تقديم كرده بودم و جهان را با هر چه كه در آن است!
كتي گفت كه مي توانم در آغوشم بگيرمش. اما نخواستم. هنوز هم به همان شدت پيشين درد داشتم و به دليل فشار بي اندازه اي كه در آخرين مرحله وارد كرده بودم، نيازمند بخيه هاي فراوان بودم. پسرم را به آغوش پدرش دادند همان كسي كه نافش را بريده بود... هماني كه از منش جدا كرده و استقلال را به او داده بود... بعدها مي گفت كه شاهد عجيب ترين صحنه زندگي اش بوده... اينكه انساني در بدو ورود به اين دنيا بي هيچ شكوه و گلايه اي جهان اطراف را با كنجكاوترين نگاه مي نگريسته، مخصوصا پرده سرخرنگ پنجره را.... با علاقه و منطق عجيبي كه فقط مي شود در چشمهاي يك فيلسوف 70 ساله ديد! اما من نمي خواستم ببينمش.... شايد به اين دليل بود كه در آن لحظه هر آنچه را كه يك انسان مي تواند به انسان ديگر بدهد به او داده بودم! چه چيز ديگري داشتم كه به دردش بخورد؟ شايد هم حس مي كردم كه بدون حضور او در وجودم چيزي كم دارم و دلخور بودم كه چرا تركم كرده و اينهمه زجرم داده!
هنوز درد مي آمد و مي رفت و بدنم در تمناي بيرون راندن جفت بود. از كتي خواستم كه تمامش كند. مي گفت كه اگر كمكي تحمل داشته باشم به خودي خود خواهد آمد و دخالت خارجي ريسك باقي ماندن بخشي از آن را در بدنم بالا مي برد ولي من ديگر توانايي اش را نداشتم. آنچه را كه مي بايد، انجام داده بودم و مستحق آرامش بودم. كتي كمك كرد تا همراه و همزاد بنفش پسرم و رفيق شفيقش در اين نه ماه هم متولد شود. از حجم عظيمش در شگفت شدم. مي شنيدم كه آنسوتر پسرم را مي شويند و آزمايش هاي ابتدايي را برايش انجام مي دهند. بخيه كردن طول مي كشيد و من از خود بيخود شده بودم و فرياد زنان و اشك ريزان مي گفتم تمامش كنيد اين درد را تمامش كنيد...
تمام شد. پس دردها و انقباض ها بودند اما بعد آن شكنجه ها چه به حساب مي آمدند؟ هيچ! پسرم را همسرم در آغوشم گذاشت. نگاهش كردم. توي آن چشمهاي نيمه باز مشكي آينده را ديدم. سعي كردم موهاي سياه صافش را به پشت گوش برانم ولي نشد. از همه آزمونهاي آپگار نمره عالي گرفته بود. عاقل بود و شجاع. همان طور كه در آن نه ماه مي دانستم. براي ديدنش نيازي به چشمهايم نداشتم.... روزها با چشم دل نگاهش كرده بودم آن نزديك تر از من به من را! يك جوانه كوچك از جنس عشق در من شكفت و جاي خالي جسمش را در وجودم پر كرد. آن جوانه، امروز نهال جواني است كه از تند باد نمي شكند و از طوفان نمي لرزد و عشق به او هر روز در من مي بالد...
روزي نمي گذرد كه از بابت زايمان طبيعي ام از خدا متشكر نباشم. اگر اين حس را تجربه نكرده بودم امروز ايني نبودم كه هستم. هر زمان كه آن روز را به ياد مي آورم احساس قدرت خارق العاده اي مي كنم و مي فهمم چرا مي بايد زن مي بودم... دردي كه لمس كردم واقعا غير انساني بود: نمي توان توصيفش كرد. من مرگ را با همه هيبتش ديدم كه بر من گذشت. اما آيا كسي هست كه بي پرداختن هزينه اي چنين معجزه اي را شاهد باشد؟ معجزه زندگي. سلامتي ام را در همان ساعت هاي نخست باز يافتم. براي من و همسر و مادرشوهرم كه تازه به ما پيوسته بود صبحانه آوردند و من چندين و چند ليوان آب و آب ميوه و قهوه خوردم. هيچ مسكني به جز يكي دو قرص ساده سردرد نگرفتم در روزهاي بعدي. شيردهي ام هم شروع خوبي داشت و نويد آينده تغذيه اي خوبي مي داد براي پسرم. چرا كه پسرم هم درواقع از من و پدرش دور نشد. ورزشهاي منظم در دوران بارداري از جمله فاكتورهاي موفقيتم بود. اين ورزشها را مي توان در هر كتاب و جزوه اي پيدا كرد. در طي ده روز نخست 10 كيلو از اضافه وزن پانزده كيلويي ام را كم كردم و ماه دوم هنوز به سر نرسيده بود كه به وزن سابقم برگشته بودم. بعد چند روز كاملا سرپا بودم و آماده رسيدگي به فرزندم. از نظر فيزيكي بي مشكل نبودم البته، ولي باز هم ورزشهاي منظم به من كمك كرد تا عضلات شكمي و كنترلي ام را تقويت كنم و بتوانم بر مشكلاتم فايق شوم...
از بخشي كه بعد از آن مهمان شدم چيزهاي بيشتري به يادم مانده است: بخش مادران و كودكان. با ويلچر به آن بخش برده شدم و هنگام رفتن از كتايون عزيز به خاطر همراهي و همدلي اش تشكر كردم... در بخش مادران و نوزادان مثل همه آنهايي كه پيش از من آنجا بودند يك اتاق اختصاصي داشتم با يك پرستار كه البته هر روز با شيفت تغيير مي كرد. داخل اتاق به جز يك كاناپه كه مي توانست باز و تبديل به تخت شود، يك محل تغويض پوشك به صورت تاشو، يك تخت نوزاد و يك صندلي مخصوص شيردهي هم وجود داشت. همه نكات نگهداري از كودك را همانجا به ما ياد دادند. نديدم كه كسي همراهي غير از همسرش داشته باشد. ديدن پدرهايي كه بچه هاي نوزاد گريانشان را در راهرو ها راه مي بردند برايم جالب بود و اگر حالم كمكي بهتر بود شايد از آن لذت هم مي بردم! به هيچ عنوان شباهتي به بيمارستان نداشت و بيشتر به يك خانه مي مانست. ديوارها پر بود از نقاشي و عكس و عروسك و از آن مهمتر بوي مواد ضد عفوني كننده نمي آمد. هر روز در حمام اتاقم شستشو مي كردم و وعده هاي غذايي كه بسيار كارشناسانه طراحي شده بودند مي گرفتم. وعده هاي شام و ناهار انتخابي نبود ولي در آشپزخانه بخش كه ورود به آن براي همه مادران و همراهانشان آزاد بود تمام مواد غذايي به صورت سلف سرويس وجود داشت. اگر مادر تمايل به چيزي داشت كه در آشپزخانه يافت نمي شد مي توانست آن را سفارش دهد.
آزمايش شنوايي، تيروييد و آزمايش خون براي بيماري هاي نادري همچون فنيل كتونوري روز دوم روي پسرم انجام شد. تنها نكته اي كه باعث نگراني بود درصد بالاي عامل بیماری یرقان در خونش بود كه نشان دهنده احتمال درگيري او با بيماري زردي بود. به ما گفته شد به دليل شبهاي 20 ساعته در اين فصل آمار بچه های مبتلاي به اين بيماري بالاست و همين باعث شد كه يكروز بيشتر آنجا بمانيم. خوشبختانه با كاهش چند درصدي بيلي روبين، روشن شد كه پسرم اين مرحله را هم رد كرده و مي توانيم بيمارستان را با همه خاطره هاي خوب و بدش ترك كنيم.
آن جا را ترک کردم در حالی که دیگر گونه بودم... دیگر گونه هستم. رشته ای نامرئی به نام تولد مرا به انسان دیگری، به پسرم، پیواند زده است. رشته ای که گسسته نخواهد شد، حتی اگر روزی نباشم.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت10:51 توسط مامان قهرمان
حالم كمكي بهتر شد و توانستم به جهان اطرافم ديد آگاهانه اي داشته باشم. همسرم را ديدم كه با تاثر و درد نگاهم مي كرد و از درد مهيبي كه من مي بردم عذاب مي كشيد و كاري از دستش ساخته نبود. لبخند زدم و اولين چاخاني را كه به ذهن مرفين-مستم رسيد تحويلش دادم: "تو كه باور نمي كني من اينهمه درد داشته باشم؟ نه... كمي روغن داغش را زياد كرده ام كه تحويلم بگيرند توي بيمارستان... مبادا باور كني اين داد و فريادها را! دارم فيلم بازي مي كنم! حالم خوب خوب است!!!" و از او به اصرار خواستم روي تخت درازبكشد و او كه از بي خوابي چند شبانه روز در رنج بود در يك آن خوابيد شايد براي يك ساعت يا كوتاهتر. اما دردهاي من فقط به آن حدي رسيده بود كه بتوانم براي تاراندنشان بنالم به جاي آن فريادهاي جانخراش. گرچه اين هم زياد طول نكشيد و فريادهاي من دوباره اوج گرفت.... همزمان با تزريق آخرين دوز مرفين ماماي شيفت به من گفت كه هنوز دهانه رحم چند سانتي متري بيشتر بازنشده و ساعتها كار پيش رو دارم!!! و ديگر اجازه تزريق مرفين را هم نخواهم داشت... آخرين قطره ها را حريصانه ديدم كه وارد دستگاه گردش خونم مي شوند...
ساعت 5 صبح كه رسيد مورفين تاثيرش را از دست داد...ديگر كاملا بين خواب و بيداري بودم. آخ كه دلم مي خواست بميرم! در آخرين بازبيني پزشك شيفت و ماما، سايز باز بودن دهانه رحم 3 سانتي متر اعلام شد و اين يعني 10 ساعت تقريبي ديگر! در فاصله بين دردها مي خوابيدم و در واقع تنها آن دردهاي غير انساني مي توانستند بيدارم كنند. خواب بودن به اين معني بود كه نمي توانستم براي درد بعدي آماده شوم و درد مي آمد و مي كوبيدم. همسرم عاقبت خودداري نتوانست و اشكهايش جاري شد... از شدت رنجي كه مي بردم دستهايش را مي خراشيدم و مي فشردم بي آن كه تعمدي داشته باشم... اينجا بود كه همسرم نقش مهمي را به بازي كرد. با كنترل حسگري كه به شكمم متصل شده بود و دستگاهي كه انقباض ها را نشان مي داد مي توانست بفهمد كه درد بعدي كي مي آيد. من مي خوابيدم و و او چند ثانيه اي پيش از درد هشيارم مي كرد و به من يادآوري مي كرد كه نفس هاي عميق بكشم و با قشنگ ترين كلمه هايي كه مي توانست بگويد به من نيرو مي داد. شايد به نظر عجيب برسد ولي در آن شرايط واقعا نياز داشتم كه كسي اين را مرتب به من يادآوري كند... نمي دانم اگر او را كنارم نداشتم چطور مي توانستم آن ساعت را بگذارانم. اغراق نيست اگربگويم او هم در زايمان من شريك بود!
تصميم گرفتم به پهلو دراز بكشم و تغيير حالت بدنم كمك كرد دردم كم شود ولي مساله ديگري پيش آمد. مامايي كه مسئول چكاب ضربان قلب جنين بود در سركشي دوره اي اش اعلام كرد كه چند دقيقه اي است ضربان قلبش ثبت نشده است. بعد از كنترل حالت قرارگيري بدنم مشخص شد كه وقتي به روي بازو دراز مي كشم دستگاه خوب كار نمي كند و ارتباطش را با جنين از دست مي دهد. اين را هم همسرم كشف كرد و از نگراني درمان آورد ولي نتيجه اين شد كه از من خواستند دراز كش به پشت بمانم در حالي كه دردم بيشتر مي شد.... هر چند دقيقه يكبار و از هركسي كه وارد يا خارج مي شد يا اگر كس ديگري آن اطراف نبود از همسرم مي خواستم تا كاري كند كه بتوانم به پهلو بخوابم ولي به من مي گفتند كه در اين حالت ارتباط با جنين قطع مي شود و نمي توان از او با خبر شد.... درخواستم عاقلانه نبود، مي دانم. ولي انگار بازهم آن خود هشيارم كناري ايستاده بود و بخش دردمند وجودم درخواستهاي غير منطقي مي كرد!
ساعت هفت بود كه خدا درعرش الهي اش فريادهايم را شنيد و لبيكم گفت. شيفت صبح رسيد با مژده آمدن يكروز ديگر در آن تاريكي قطبي. يك ماماي ايراني در نهايت ناباوري وارد اتاق شد و من صدايش را شنيدم كه با همسرم خوش و بش مي كرد كه: من كتي محمد كاظمي هستم، آمده ام كمكتان كنم... و كتي عزيز كمكمان كردي، شايد بيش از هركسي در آن لحظه خاص! كنارم آمد و دستم را گرفت با من حرف زد. فريادهايم را خوب شنيد. همه چيز را چك كرد و دستورهاي لازم را به پرستاران داد و از ان لحظه حتي آني هم تركم نكرد. با ديدن دردي كه مي كشيدم توصيه تزريق زودهنگام اپيدورال داد. ديگر توان ادامه راه را نداشتم. انرژي ام تمام شده بود: صفر مطلق بودم. حتي وقتم را براي نفس كشيدن تلف نمي كردم! شايد كم شدن درد كمكم مي كرد... كتي زمزمه مي كرد: "ببين عزيزم! دكتر مي آيد و نمي تواند همه زمانش را اينجا بماند. اپيدورال حساس است. تلاشش را خواهد كرد كه به بهترين نحو كارش را انجام دهد ولي اگر موفق نشود خواهد رفت و دفعه بعدي كه بيايد شايد يكساعت ديگر باشد، پس تكان نخور و نهايت همكاري را بكن..." گوش كردم. براي آرام شدن دردم حاضر بودم روحم را به شيطان بفروشم!
دكتر را اصلا نديدم جز اينكه زن جواني بود با موهاي فرفري! مرا به پهلو خواباندند و به يكباره اطرافم شلوغ شد. درهمان حال كه كارش را انجام مي داد، تند و تند به سوئدي طبق آيين نامه پزشكي روند كار را توضيح مي داد و كتي هم برايم ترجمه مي كرد: "اول بايد محل مناسبي بين مهره هاي كمرت پيدا كنيم. اين ماده تخفيف دهنده درد بدنت را بي حس مي كند و شايد نتواني پاهايت را حس كني. در اين مرحله..." با آرامترين لحني كه مي توانستم به كتي مي گفتم: "بگو ساكت شود! بگو كه نمي خواهم بدانم! نمي خواهم!". دكتر به خواسته ام خنديد اما تسليم شد. انقباض بعدي در راه بود و آنها با وجودي كه سوزن را در جايي كه بايد فرو كرده بودند اما مايع را تزريق نكرده بودند. همسرم با همه نيرويي كه داشت نگهم داشته بود تا نلرزم. نفسم را حبس كردم و لبهايم را چنان گاز گرفتم كه خون در دهانم جاري شد اما با رسيدن درد بدنم چنان تكان خورد و من چنان از خود بيخود شدم كه همه آنهايي را كه به نحوي مي خواستند مرا ثابت نگهدارند به سويي راندم. انقباض و تزريق مايع به نخاع همزمان شد و نتيجه معلوم بود: سوزن از محلش خارج شده بود. خود عاقلم داشت خود دردكشيده ام را سرزنش مي كرد! دور آخر بود اما كار گروهي! نتيجه داد. تا درد دوباره بيايد و كارم را بسازد مايع بيحسي با خونم مخلوط شده بود.... دكتر مرتب از من مي پرسيد كه اگر حس بدي در پاهايم پيدا كردم اطلاع بدهم به او. در پاي راستم انگار صاعقه مي گشت... اما هيچ نگفتم. در آن لحظه تسكين دردي كه به خودم قولش را داده بودم به فلج شدن مي ارزيد!!!
آرام شدم. آرام آرام. مي دانستم كه درد همان دور و برهاست اما برايم ديگر مهم نبود. انگار وارد بهشت شده بودم! همه جز كتي و همسرم رفتند. هنوز پنج دقيقه نگذشته بود كه حس كردم نوع انقباضي كه بدنم براي انجام دادنش تلاش مي كند با گذشته فرق مي كند. مثل اينكه اندامم با همه سلولهايش مي خواست چيزي را از خودش جدا كند. بدنم كاري انجام مي داد كه من فقط حسش مي كردم، ناظرش بودم، يك هيچ كاره مطلق بودم! بدنم تمنايي داشت... من نمي فهميدم. همسرم را صدا زدم. سعي كردم حالم را برايش توضيح بدهم. كتي ناباورانه معاينه ام كرد... باورش نمي شد: "بچه دارد به دنيا مي آيد! تو خوش شانسي عزيزم! طفلكم همه درد را كشيده اي تو! اگر مي دانستيم كه دهانه رحم تا اين حد باز شده اصلا تزريق نمي كرديم... چطور امكان دارد همه چيز اينهمه سريع پيش رفته باشد؟ براي همين هم تزريق تو اينهمه سخت بود...خوب حالا كار اصلي مان شروع مي شود! بايد بچه ات را به دنيا بياوري!!!" . ناباورانه و منگ نگاهش كردم! "چه؟" با خودم گفتم خدايا اينها همه ديوانه اند! ديوانه زنجيري! بعد از اينهمه زجري كه كشيده ام تازه بايد زايمان هم بكنم!!!! چطور مي توانم موجودي با اين حجم را از خودم جدا كنم؟ بكنمش! غير ممكن است!
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت16:13 توسط مامان قهرمان
وارد اتاق شماره 14 شديم. نيمه شب بود و عقربه هاي ساعت روي هم ايستاده بودند، با آرامشي ديوانه كننده در آن ثانيه هاي كشنده انتظار. روي تخت دراز كشيدم. كمي حالم بهتر شد گرچه با هر دردي كه مي آمد فرياد مي كشيدم تا بلكه كمي از فشارش كم شود. مارگاريتا به من گفت كه كاملا متقاعد شده كه بايد بستري شوم و حتي از زير زمين هم كه شده جايي برايم دست و پا خواهد كرد. با معاينه كوتاهي پاره شدن كيسه آب را تاييد كرد و اضافه كرد كه دهانه رحم خيلي كم باز شده است. لبخند مي زد، دور و برم مي پلكيد و در همان زمان كه كارهاي پذيرش من را به بهترين شكل ممكن انجام مي داد به من روحيه مي داد. همانجا هم بود كه به كمك دستگاهي سرم مانند روده هايم را پاك كرد تا به فرايند زايمان كمك كرده باشد و از من خواست تا بخشي از پرونده ام را كه لابلاي كاغذهايم نبوده و بايد باشد به او تحويل دهم. من تمام مدارك داشته ام را با خودم آورده بودم و نقصي اگر وجود داشت لابد به خاطر كوتاهي ماماي دوران بارداريم بود كه چند هفته قبل به مسافرت رفته بود. مارگاريتا از من خواست كه به هيچ عنوان فكرم را متوجه مشكل نكنم و گفت كه سعي خواهد كرد از طريق بانك اطلاعاتي اينترنتي به آن بخش از پرونده ام دسترسي پيدا كند و راستش تا امروز كه خاطره اش را مي نويسم واقعا فراموش كرده بودم اين را. همسرم مرا براي زمان كوتاهي ترك كرد تا ماشين را در جاي مناسبي پارك كند و سري به مادر شوهرم بزند كه به تنهايي در اتاق پذيرش پايين نشسته بود. پيش ازحركت سعي كرده بودم از آمدن منصرفش كنم؛ چون پيش بيني مي كردم كه هنوز ساعتهاي طولاني تا رسيدن پسر كوچولويم باقي است و نگران سلامتي و تنهاييش بودم، كه البته موفق نشده بودم.
لباسهاي زايمان را كه تحويل گرفتم، دوش گرفتم. شنيده بودم كه آب در مواردي كه كيسه آب پاره مي شود ممكن است باعث عفونت شود ولي مارگاريتا گفت كه فقط دراز كشيدن در وان ممنوع است و از من خواست كه آب گرم را امتحان كنم. دوش آب گرم به قدري در تسكين دردم موثر بود كه واقعا دلم نمي خواست حمام را ترك كنم. آن آب روان و دلچسب از هر مسكن ديگري كه ممكن بود در آن لحظه دريافت كنم برايم تاثير گذارتر بود و واقعا حالم را بهتر كرد. (به همين دليل هم هست كه معتقدم زايمان در آب بايد روش تاثير گذار فوق العاده اي باشد) زماني كه مارگاريتا مطمئن شد كه تمام علامت هاي حياتي من و پسرم طبيعي است و روند عادي خود را طي مي كند براي من آرزوي موفقيت كرد و گفت بايد مرا به شيفت بعدي تحويل دهد: شيفت شب! اتاق پذيرش را ترك كرديم و همراه با لوازممان به اتاق ديگري در بخش داخلي راهنمايي شديم.
ماماي شيفت شب، مرد مهرباني بود با موهاي جوگندمي و ماماي همراهش كه زن مهربان و جا افتاده اي بود به اسم مدينا. اتاق زايمان با نور قرمز رنگي روشن شده بود و به تنها جايي كه شباهت نداشت اتاق جراحي بود. پنجره اي تاريك روبروي در كه صداي باران را به داخل راه مي داد با پرده هاي سرخ سنگين كه به پلكهاي خمار پنجره مي مانستند. آنسوتر وسايل مورد نياز براي حمام كردن و لباس پوشاندن و توزين نوزاد بود كه در آن لحظه مرا شگفت زده كرد؛ انگار آن دردي كه مي كشيدم كاملا بي ارتباط با كودكي بود كه قرار بود متولد شود! دستشويي سفيد در اين سو براي استفاده ساكنان اتاق قرار داشت و يكي نزديك ترك بود به ديوار پرده دار، براي شستشوي نوزاد آينده. در دو سوي آن اتاق وسيع، كمدهايي دلباز بود پر از هر چيزي كه ممكن بود لازم داشته باشيم: مانتوهاي سفيد، پتو و بالش و ملحفه تميز، دستمالهاي آبي و صورتي، صابون مايع، شامپو، ضدعفوني كننده، پوشك و لباس بچه حتي. خوب يادم هست جا شمعي سفید مخصوص كريسمس را كه پشت پنجره گذاشته بودند: براي من تفسير جالبي داشت و اميدوارم مي كرد. از آن شمعدانهايي بود كه براي هفت شمع روشن جا دارند و پر از نور و زندگي و مسيحند با اميدي به زندگي دوباره. در آخر هم تختي معمولي بود نزديك به در با همه دستگاههايي كه كه براي فرايند زايمان مورد نيازند. انگار كه تعمدي در كار بود تا آنجا كه ممكن است اتاق سرد و ماشيني نباشد و پيام آور همان سادگی و آرامش همان تولدي باشد كه مي بايست اتفاق افتد. تخت ديگري هم يكي دو ساعت بعد آوردند براي محمد، تا روي آن چرتكي بزند و براي ساعتهاي آينده درد آماده تر شود. يادم هست خود بيدار و هوشيارم مي پرسيد كه مگر اين خود بيچاره ديگر چند ساعت بايد درد بكشد كه اين ها شروع به چيدن مقدمات كرده اند برايش... اگر مي دانستم!
اولين كاري كه در اتاق زايمان انجام شد وصل كردن همه آن دستگاه هاي عجيب و غريب بود به من و بستن سرمي به رگهاي دست راستم كه اولين دوز مورفين را هم همان جا گرفتم. ديگر اينكه مچ بندي به دستم بستند كه حاوي مشخصاتم بود و شماره فردي ام (پرشون نامبر) در سيستم سوئد. مرحله بعدي آشنا كردن من بود با نحوه تنفس از طريق ماسك اكسيژن و گاز خنده. روند كار به اين صورت بود كه بايد منتظر رسيدن درد و انقباض مي شدم. بعد ماسك را روي بيني ام مي گرفتم و نفسهاي عميق مي كشيدم و به محض رد شدن درد ماسك را دور مي كردم. به من گفتند كه اگر بيش از يكي دوبار پشت سر هم از طريق ماسك گاز خنده تنفس كنم دچار سرگيجه و بيهوشي خواهم شد. تزريق اپيدورال هم در برنامه قرار داشت ولي آن هم لازم بود در زمان خاصي انجام شود. اگر زودتر از موعد بي حسي انجام مي شد نمي توانستم كودك را خوب به بيرون هدايت كنم وتزريق دير هنگام هم اين ريسك را پيش مي آورد كه اصلا مهلتي براي بيحسي نماند.
دردهاي من ساعتي قبل از اندازه تحمل انساني فراتر رفته بود... آنچنان نفسم را با آمدن درد با اعماق وجودم مي كشيدم كه انگار آخرين نفس زندگي من است.... اگر عضله هاي خسته ام تاب آن فشار و حمله را مي آورد، درد مي آمد و در حالي كه اكسيژن و گاز خنده را در ريه هايم داشتم رد مي شد، و من مثل موج سواري بودم كه موجي از اقيانوس درد را رد كرده و به آرامش آبي رسيده است. نكته اين بود كه در همان حال كه بدنم كار فيزيكي انجام مي داد و تنفسم شديدتر بود بايد تا جايي كه امكان داشت ششهايم را پر نگه مي داشتم. گاهي اما نمي توانستم و قدرت روحي و جسمي كافي را براي رويارويي با درد در خودم نمي ديدم. از دردي كه آمدنش را حس مي كردم مي ترسيدم و پيش از رسيدنش فرياد مي زدم. آن وقت مثل شهر بي دفاعي مي شدم در برابر حمله دشمن! شش هاي خالي ام درد را به همه وجودم تسري مي داد. ديگر نفسي هم نداشتم براي دوباره فرياد كشيدن از آن زجري كه مي بردم! انگار همه وجودم را ذوب مي كردند... شكنجه هولناكي بود! و آن وقت هر چند دقيقه اينهمه تكرار مي شد: مثل آينه اي نهاده شده در برابر آينه اي ديگر و تصاوير تكرار شونده متوالي.
براي همين هم هست كه زايمان تنها يك فرايند فيزيكي صرف نيست و نياز به حضور كسي هست كه مادر از عشقش مطمئن باشد و از نظر روحي به او تكيه كند؛ همچمنين عوامل ديگري هم موثرند همچون: اعتماد به نفس، انرژي، خواب خوب و تغذيه مناسب، آمادگي بالاي بدني و تمركز فراوان در خلال درد. از آن ميان، من به دليل پيش دردهاي شديد دو شبانه روز قبل، خواب خوبي نكرده بودم و اين واقعا برايم مشكل بزرگي شد و كارم را سخت كرد. علاوه بر آن چند قاشق سوپي را كه ديشب خورده بودم در طي يكي از همان انقباض هاي بي امان توي دستشويي سفيد بالا آوردم و خيالم از اين بابت هم راحت شد! چند آبنبات كوچولو را به ياد آوردم كه توي جيبهاي ساك بيمارستان گذاشته و با خودم آورده بودم تا در هنگام درد ازشان انرژي بگيرم، و دانستم كه تصوراتم در مورد زايمان هنگام آماده كردن آن كيف چقدر خوش بينانه بوده! در تمام آن روز و شب طولاني معده ام حتي تحمل يك چكه آب را هم نداشت!
يادم هست كه مدينا را گاهي بالاي سرم مي ديدم كه نوازشم مي كرد و دستم را مي گرفت و تشويقم مي كرد كه عميق تر نفس بكشم و مي گفت: "داد زدن نيرويت را تحليل مي برد! نكن اين كار را با خودت عزيزم! نفس بكش دخترم، نفس بكش!" ولي آخر مگر مي شد؟ هرچند اين حضور گاه و بيگاه كادر بيمارستان با يك دنيا محبت و توجه كه نشان مي دادند در آن لحظه ها از هر كمك دارويي ديگرواقعا مفيدتر بود.... عاقبت ساعت 2.5 شب بود كه كادر بيمارستاني متقاعد شد تا دومين دوز مرفين را به من تزريق كند. به سرنگي كه ماما در دست گرفته بود نگاه مي كردم كه همه مورفيني را كه بدنم مي توانست در بيست وچهار ساعت تحمل كند درخود داشت و قطره قطره محتوياتش را به رگهايم پس مي داد و آرزو مي كردم هرگز خالي نشود! دستگاهي كه براي اندازه گيري ضربان قلب جنين به من بسته بودند به وضوح نشان مي داد كه با هر انقباضي قلب پسرم كندتر و نارساتر مي زند: چه نگرانش بودم! فكر اينكه تحمل زايمان براي او از من هم سخت تر است به من نيرو مي داد تا ادامه بدهم. به خواست خودم برايم حمامي اختصاصي آماده كردند تا در آن دوش بگيرم. مثل روح سرگردان و سرم دار! از اتاق زايمان خارج شدم و به كمك همسرم به حمام رسيدم. صداي گريه نوزادي را از اتاق بغلي مي شنيدم. آب داغ مرا زنده كرد... شايد هم تاثير مرفين بود نمي دانم. دلم مي خواست تا ابد همانجا بمانم و كسي كاري به كارم نداشته باشد.... هنوز هم البته درد بود ولي انگار با حضور آب جرات رخ نمايي نداشت.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت14:24 توسط مامان قهرمان
پنجشنبه، يكي از روزهاي سرد ديماه بود. نفس آدم درهوا يخ مي زد: سوز مي آمد ولي برف نمي باريد. از هفته قبل از آن مادرشوهرم از ايران رسيده و مهمان ما بود. همه آن هفته را يا در محل كار بودم و مشغول كار يا در مركز شهر و در حال گشت و گذار و خريد تا حوصله مهمان عزيزمان سر نرود. كريسمس بود و سال نوي ميلادي در راه... آويزهاي رنگارنگ از كاجها آويخته بود و خوشي را مي شد در چهره مردمان ديد. هر روز صبح به جاي ورزش مداوم صبحگاهي كه در همه نه ماه گذشته براي به دست آوردن آمادگي بدني انجام داده بودم ( دويدن و جاگينگ تا ماه ششم، نرمش و ورزش آيروبيك تا ماه نهم ) همگام با مادر شوهرم براي پياده روي و بازديد به خيابانهاي اطراف محل زندگيمان مي رفتم: آرام و قرار نداشتم. هفته چهلم بارداري ام روز شنبه سر مي رسيد و من گوش به زنگ بودم و مضطرب. نه ماه بود كه از خودم مي پرسيدم پس كي مي رسد آن لحظه ديدار؟
ساعت يك و نيم صبح بود كه با درد و انقباض شديدي از خواب بيدار شدم. مي خواستم دوباره بخوابم كه درد برگشت. فهميدم كه خبرهايي هست. متوجه كمي خونابه شدم كه قبلا جايي خوانده بودم از نشانه هاي نزديك بودن زايمان است. حالم خيلي خوش بود. آيا باور كنم؟ فرقت يار آخر شد.... قويترين فكري كه آمد و در ذهنم نشست به پايان رسيدن آن دوران عجيب و تلخ و گوارا بود.... آن لحظه واقعا شاد بودم و هنوز هم از اين بابت شادم. حمام كردم و پيامكي به همسرم زدم كه شيفت شب بود و سركار. نمي خواستم مزاحم خواب مهمانمان شوم. دردها با فاصله هاي ده دقيقه يا يكربع مي آمدند و مي رفتند... همسرم تماس گرفت؛ ولي از آنجايي كه مطمئن بودم هنوز راه زيادي تا آمدن پسرم هست، به اصرار از او خواستم كه محل كارش را ترك نكند. مي دانستم كه در آينده نزديك به همه آن روزهاي مرخصي نياز خواهيم داشت. ساعت 4 صبح بود كه مادر شوهرم براي نماز صبح بيدار شد و در جريان قرار گرفت. سفره صبحانه را چيديم و منتظر برگشتن همسرم مانديم.
ساعت 7 صبح با بيمارستان تماس گرفتم و به ماماي مسئول پشت خط تلفن شرايطم را توضيح دادم. دقيقا نمي دانستم كه پاره شدن يا نشت كيسه آب چه علائمي دارد و كاملا از اين بابت مشكوك بودم و همين را هم براي آن خانم توضيح دادم. قرارشد خودم را به بيمارستان برسانم. خانواده همسرم از ايران تماس گرفتند: كسي خواب تولد پسرم را ديده بود.... بنا به قرار قبلي چيزي را با آنها در ميان نگذاشتيم. اصولا نگران كردن كساني كه دوستشان داري و كاري هم برايت از دستشان ساخته نيست چه فايده اي دارد؟
در بيمارستان همراه همسرم به اتاقي راهنمايي شديم كه يك تخت، يك صندلي و يك دستگاه اندازه گيري اندازه انقباض و ضربان قلب جنين داشت. پرستار مهرباني هم سر رسيد و حسگر را به من متصل كرد. دردها همچنان مي آمدند و مي رفتند و من و همسرم كه كنارم نشسته بود تغيير ضربان قلب جنين را با هر انقباض مي ديديم و من ناراحتي پسرم را با همه وجودم درك مي كردم و برايش نگران بودم. پرستار مهربان بعد از نيم ساعت برگشت و با چك كردن نوار گرفته شده گفت كه روند زايمان شروع شده ولي بستري شدن يا نشدنم بسته به نظر دكتر است. به اتاق پزشك شيفت راهنمايي شديم و او بعد از معاينه گفت با وجوديكه انقباضهاي من با فواصل مرتب اتفاق مي افتند، كاملا حقيقي هستند و مربوط به زايمان؛ ولي از آنجايي كه دهانه رحم باز نشده و كيسه آب كاملا سالم است، بهتر است به منزل برگردم و استراحت كنم و اگر حجم زيادي آب دفع شد و يا فاصله دردها به 3 بار در ده دقيقه رسيد با بيمارستان تماس بگيرم و اضافه كرد كه ماندنم در بيمارستان فقط من را خسته تر خواهد كرد...
به خانه برگشتيم و من مثل قبل بودم: دستهاي خالي و شكم پر! تمام آن روز و روز جمعه را كه بعد از آن آمد در ميان دردهاي گاهگير با رجعت هاي منظم سپري كردم. اين دردها واقعا آزارنده بودند. با آمدنشان بايد هر كاري را كه در حال انجامش بودم متوقف مي كردم و محكم از جايي مي گرفتم تا ناله نكنم. چنين چيزي را پيش از اين نه جايي خوانده و نه شنيده بودم. اصلا نمي توانستم بخوابم. هر زمان كه از بي خوابي و خستگي خوابم مي گرفت با صداي ناله خودم از خواب بيدار مي شدم... ميلي به غذا نداشتم و يك بشقاب سوپ را به اصرار همسرم شب جمعه خوردم. بد خلق شده بودم و دلم مي خواست جايي باشم كه دردهايم به رسميت شناخته شود! فاصله دردها به هيچ عنوان كمتر نمي شد... هر از چندگاه ساعت روميزي سه گوشمان را بر مي داشتم و مشتاقانه به عقربه هايش چشم مي دوختم و ثانيه ها را مي شمردم. از نظر روحي بسيار خسته بودم. فكر مي كردم اين درد هيچ وقت تمام نخواهد شد...
ساعت ده شب جمعه تصميم گرفتيم بخوابيم. دراز كشيده بودم تا اگر فاصله دردها زياد شد كمي بخوابم كه ناگهان و بي هيچ مقدمه اي كيسه آب با همان صداي چوب پنبه اي مشهور پاره شد. همسرم را بيدار كردم. دست و پايم مي لرزيد و عرق به تنم نشسته بود. كجا رفته بود آن روحيه آفتابي ديروز؟ پس ابرهاي خستگي و كم خوابي پنهان بود گمانم... با بيمارستان كه تماس گرفتم به من گفتند كه بهتر است صبر كنم. در همين زمان كوتاه هم اما، شدت دردها زياد شده و فاصله هايشان كاهش يافته بود. درد به اندازه اي رسيده بود كه نمي توانستم با تلفن صحبت كنم و مجبور مي شدم صبر كنم تا نفسي داشته باشم براي حرف زدن. ارتباط قطع شد و در مدت چند دقيقه فاصله دردها به همان مقداري رسيد كه پزشك بيمارستان پيش از اين هشدار داده بود. به خودم مي پيچيدم و توان گفتگوي تلفني ديگري را نداشتم؛ پس اين بار همسرم با بيمارستان تماس گرفت. در ميان رنج و ناباوري شنيدم كه در آن ساعت جاي خالي ندارند و بايد منتظر باشيم تا برايمان در بيمارستان ديگري جايي رزرو شود. اين خبر شوك بزرگي براي ما بود چون عملا راه رسيدن به بيمارستانهاي ديگر را نمي شناختيم و زمان و فرصت مناسبي براي گم شدن در خيابانها هم نبود، آنهم با باران تندي كه مي باريد. تنها راه باقيمانده طي مسير با تاكسي بود ولي من اصلا حاضر نمي شدم با آن شرايط جسمي سوار تاكسي شوم. شايد تفكرم منطقي به نظر نرسد، ولي هر زمان كه به آن دم بر مي گردم و سير انديشه هايم را دنبال مي كنم خودم را خوب درك مي كنم. امنيت و اطمينان چيزي بود كه من مي خواستم و دوست داشتم همه چيز همان طور پيش برود كه در تمرينات ذهني ام ديده بودم. من به مردان غريبه در فضاي بسته تاكسي و فريادهاي فروخورده از درد احتياجي نداشتم! اصرار مي كردم كه بازهم منتظر باشيم تا شايد در همان بيمارستاني كه راهش را مي شناختيم و بارها تمرينش كرده بوديم پذيرفته شوم.... درد امانم را بريده بود و نمي توانستم ناله هايم را ابراز نكنم... حس غربت به تمام وجودم چنگ مي كشيد... از بيمارستان تماس گرفتند كه در سطح شهر هيچ بيمارستان ديگري هم امكان پذيرش من را ندارد و به اين ترتيب همان بيمارستان موظف است كه هر طور شده جا و امكانات مورد نياز را برايم فراهم كند: خدايا شكر! با گذشتن از اين سد، ساك بيمارستان را كه مدتها قبل آماده كرده بودم برداشتيم و حركت كرديم.
باران از آسمان فرو مي ريخت و انگار پرده اي از ابر سرخ همه جا را پوشانده بود. در تمام طول راه درد مي كشيدم و دستهاي مادر شوهرم را كه از صندلي پشتي انگشتانم را گرفته بود مي فشردم. اولين چيزي كه با شروع دردهاي زايمان به ذهنم رسيد اين بود كه گويي با پرده اي نامريي از ديگران جدا شده ام حتي از خودم. انگار بخشي از من كناري ايستاده بود و حاضر و ناظر بود و آن بخشي ديگر درد مي كشيد! هوشياري ام را در تمام طول زايمان حفظ كرده بودم و در همان حين زجر مي كشيدم! مي توانستم تمام گفتگوهاي مادر شوهرم و همسرم را بشنوم ولي به آنها بي اعتنا بودم. با اينكه راه بيمارستان را خوب مي دانستم در فاصله دردها از خودم مي پرسيدم: پس چرا تمام نمي شود اين جاده پيچ در پيچ لغزنده لعنتي؟ باران همچنان مي باريد و راه تمامي نداشت.... جلوي در بيمارستان همسرم كمكم كرد تا همچنانكه خم شده بودم و ازفشار درد ناي حركت نداشتم چند قدم را طي كنم و به در برسم. مسئول پذيرش شيفت كه مارگاريتا نام داشت همانجا جلوي در متوقفم كرد و كمكم كرد كه با چند تكنيك تنفسي ساده راحت تر نفس بكشم و بتوانم بايستم. گمانم قبلا همه را خوانده و در كلاس آموزشي شنيده بودم ولي درهجوم بي امان درد مگر مي شود فكر كرد! تنها مي خواهي تا پايان انقباض زنده بماني!
پی نوشت۱: نشانگر را برای دیدن توضیح عکسها رویشان حرکت دهید.
پی نوشت۲: این داستان ادامه دارد.







[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت20:47 توسط مامان قهرمان
من از اولین روز حاملگیم فشار خون بالا داشتم و روزی شش عدد قرص آلدومت مصرف می کردم. بخاطر این فشار خونم هم چندین بار بیمارستان بستری شده بودم.
دو شنبه 27 خرداد خیلی سرم گیج می رفت و حس بدی داشتم. هر چقدر هم فشارم رو می گرفتم همش بالا بود. گفتم شاید دستگاه فشارم خرابه. ساعت 1 بود که با سعید آماده شدیم و رفتیم بیمارستان فشارم رو گرفتن باز هم خیلی بالا بود. پیش دکتر که رفتم گفت باید بستری بشی و امشب رو تو بیمارستان بخوابی اما نمی تونی اتاق خصوصی بگیری و باید تو اتاق زایمان بخوابی! گفتم چرا مگه قراره زایمان کنم؟ گفت چون فشارت خیلی بالاست و اگر پایین نیومد زایمانت می کنن! وای ی چه بی مقدمه داشتم به دیدن نی نی ام نزدیک می شدم.
حس خیلی بدی داشتم. من رو بردن توی یک اتاق و گفتن که همه ی لباسا و ساعت و طلا و جواهرت رو در بیار و بهم یک لباس دادن که از پشت باز بود و گفتن این رو بپوش. تمام وسایلم رو هم توی کیسه کردن و کیف و حتی تلفنم رو هم گرفتن و دادن به سعید ببره خونه. بعد من رو روی یک تخت خوابوندن و رفتیم بخش زایمان. یک اتاق کوچولو بود که وسطش یه تخت بود و اطرافش کلی دم و دستگاه زایمان ریخته بود. یک آن خیلی وحشت کردم. وقتی صدای جیغ زنها رو شنیدم. گفتم خدایا کاش امشب زایمان نکنم. امشب احساس می کنم تحمل این همه درد رو ندارم. تو اون اتاق پرستارهای سبز پوش می رفتن و می یومدن و هر کدوم همون سوالهای تکراری رو هزار بار می پرسیدن و من مجبور بودم به همشون جواب پس بدم. دیگه خسته شده بودم.
به سینه و شکمم و دست و پاهام همینجور سیم آویزون کرده بودن و من حتی قدرت تکون خوردن هم نداشتم. سیمهایی که دردم و ضربان قلب بچه و فشار خونم و ضربان قلب خودم رو نشون می دادن و سرمی که از طریق اون دارو بهم تزریق می کردن. بعد گفتن یک آمپول بهت می زنیم که بخوابی و فشارت بیاد پایین. آمپول زدن همانا و گیچ شدن من هم همان. از اون موقع خوابیدم و فقط بعضی وقتها با سر و صدای پرستارها بیدار می شدم و باز چشمامو می بستم. یک بار هم که چشمامو باز کردم دیدم مامانم بالا سرمه.
سه شنبه 28 خرداد صبح ساعت 8 بیدارم کردن که صبحانه بخور! مربا, نون و آب پرتقال. عجب صبحانه ای! از مجبوری خوردم و اونقدر حالم بد شد و غذا تو گلوم گیر کرده بود که نگو. به پرستار گفتم می خوام برم دست به آب. کمکم کرد و سرم و دم و دستگاه رو از شکمم باز کرد و من رو برد دست به آب و خودش هم اومده تو و در رو تا آخر باز گذاشته! بهش می گم در رو ببند و برو بیرون. می گه نمی شه من هم باید باشم. من هم اونقدر باهاش جرو بحث کردم و وقتی دید دارم عصبانی می شم راضی شد تنهام بذاره. یه خورده دست و صورتم رو شستم و حال اومدم و باز اومدم خوابیدم رو تخت و پرستار همه دم و دستگاها و سیماشو دوباره بهم وصل کرد.
ساعت 11 خواب بودم که صدای مامانم رو شنیدم و از خواب بیدار شدم. دیدم مامانم و سعید اومدن. از دیدنشون چقدر خوشحال شدم مخصوصا سعید. خیلی لحظات بدیه وقتی هیچ تلفن یا ارتباطی با دنیای بیرون در اختیار آدم نیست! ناهار رو آوردن و با کمک سعید خوردم و دکتر ها گفتن چون فشارم بالاست نباید ملاقات کننده داشته باشم چون باعث می شه نخوابم و فشارم بالا بره. اما در کل فشارم از شب قبل بهتر بود و گفتن عصر از اتاق زایمان به اتاق خصوصی منتقلت می کنیم. سعید و مامانم رو هم بیرون کردن و من باز تنها شدم و کاری نمی تونستم بکنم مگر اینکه بخوابم.
عصر اومدن گفتن اتاق خصوصی نداریم و همه شون پر هستن فقط یک اتاق هست که مال بیمارهای خاصی هست که التهاب دارند. من هم گفتم عیب نداره همون رو بدین بهتر از هیچیه. من رو با ویلچر بردن بخش 311 اتاق 1. خوابیدم و شام آوردن و خوردم و سعید ساعت 6 و نیم اومده بود با موبایل و لب تاپم و وسایلام. کلی ذوق کردم و اولین کاری که کردم لباس بیمارستان رو در آوردم و لباس خودم رو پوشیدم. بعد هم دوباره خوابم رفت.
ساعت 9 بیدار شدم دیدم سعید نیست. زنگ زد گفت رفتم برات شام بخرم و یه سری لباس بیارم. ساعت ده و نیم سعید اومد و منتظر شدیم تا 12 که مامانم و دو تا از خواهرام اومدن. مامانم خوابید پیشم و خواهرام رفتن خونه.
از شب تا صبح چهار شنبه 29 خرداد اصلا نتونستم خوب بخوابم و نفسم هی می گرفت. ساعت ٨ صبح صبحانه آوردن و کم کم سر و کله ی دکترها پیدا شد. دوباره همون سوال و جواب تکراری. بعد من رو بردن واسه سونوگرافی. توی یک اتاق منتظر نشستم تا نوبتم شد. دکتر که نی نی ام رو چک کرد گفت بچه خیلی خوب و سالم و طبیعیه و وزنش هم ٣.١ کیلو هستش.
از خستگی زیاد بعد از سونوگرافی خوابم برد تا اینکه یک پرستار اومد و صدام زد و من یکبارگی از خواب پریدم. چقدر سر درد گرفتم. گفت می خوان کارگرها بیان. گفتم که اینجا که چیزی خراب نیست. اون هم رفت. من همینجور سر درد داشتم. ناهار آورده بودن و اومدم بخورم که یک پرستار دیگه اومد و گفت یک دکتر و دانشجوهاش امتحان دارن و می خوان بیان امتحانشونو با تو انجام بدن. من هم گفتم مشکلی نیست اما موقع ناهار؟؟؟؟؟ اون هم لج کرد و رفت. من هم ناهارم سرد شده بود و از دهن افتاده بود و دیگه نخوردمش.
ساعت ١ سعید اومد و مامان رو برد خونه و خواهر بزرگم اومد پیشم. دختر عمه ام هم که توی بیمارستان کار می کنه اومد و بهم سر زد. گفت چیزی نمی خوای؟گفتم از این اتاق خیلی بدم می یاد و می خوام برم اتاق خصوصی. اون هم چک کرد و گفت تا عصر صدات می کنن بری اتاق جدید. خلاصه خواهرم اومد و نشستیم کلی غیبت این و اون کردیم و واسه روز مادر نقشه کشیدیم که چی بخریم. ساعت 4 بود که اومدن و گفتن اتاق جدید آماده است. من هم زودی زنگ زدم سعید بیاد اتاقه رو بگیره. تا سعید اومد و کارا رو راست و ریست کرد و به اتاق جدید نقل مکان کردیم ساعت 5 و نیم شد و سعید پیشم موند و خواهرم رفت. این اتاق تو بخش 410 اتاق 3 بود. اما من این اتاق رو دوست نداشتم و اتاق 9 رو می خواستم. همون اتاقی که دفعه ی قبل توش بودم. اسمم رو نوشتم واسه اتاق 9 و گفتن هر وقت خالی شد خبرت می کنیم.
احساس بدی داشتم و رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و یه خورده حال اومدم. منتظر بودیم اتاق جدید آماده بشه و نقل مکان کنیم به اتاق شماره ٩. گفتن ١٢ شب آماده می شه. سعید برام کتاب برنامه نویسی کامپیوتر آورده بود که بخونم واسه امتحان معلمی که فردا بود. خودش رفت خونه و مامانم اومده بود که پیشم بخوابه. ساعت 11 اومدن و فشارم رو چک کردن. 160 رو 110 بود. پرستار گفت فشارت خیلی بالا است و باید به اتاق زایمان بری برای مراقبت ویژه. لباسهام رو عوض کردم و من رو بردن اتاق 308. اتاق زایمان. بهم آمپول خواب آور زدن که بخوابم و فشارم پایین بیاد. اونقدر دم و دستگاه بهم وصل کردن که حتی نمی تونستم تکون بخورم. فقط یک لحظه حس کردم که مامانم و سعید بالا سرم هستن.
پنج شنبه 30 خرداد صبح دکتر اومد بالا سرم و گفت باید امروز با قرص فشار زایمانت کنیم. ساعت 12 ظهر دکتر اومد و قرص اولی رو گذاشت و گفت رحمت
۱ سانتیمتر بازه. ساعت ۶ شب بود که یه دکتر دیگه اومد و اونقدر وحشیانه چکم کرد که من یک جیغی زدم که همه ی بیمارستان ریختن تو اتاق و فکر کردن زایمان کردم. بعد اونقدر گریه کردم و درد داشتم که پرستارها مامانم رو صدا کردن بیاد پیشم و بهم دلداری بده. سعید هم اومد و من هی جیغ می زدم که سزارین می خوام. دکتر اومد و گفت نمی تونیم برات سزارین کنیم چون هم باید از قبل برنامه ریزی شده باشه، هم اینکه ممکنه موقع عمل فشارت بالا بره و نتونیم کنترلش کنیم. خلاصه من اونقدر گریه کردم و درد داشتم که وقتی ۱۲ شب دکتر اومد قرص دوم رو بذاره نذاشت و گفت با این دردی که تو داری حتما تا صبح زایمان می کنی. من هم تو دلم می گفتم انشاالله نصف شب زایمان کنم که بشه تاریخ ۲۰ ژوئن و تاریخش راوند بشه. اما از شب تا صبح دردم تموم شد و من راحت خوابیدم.
جمعه ۳۱ خرداد صبح ساعت ۸ و نیم یه دکتر فیلیپینی اومد که قرص دوم رو بذاره. من که از اون دکتر عرب دیروزی خیلی عقده ای شده بودم می ترسیدم دکتر چکم کنه. مامانم هم هی سفارش می کرد و دکتره عصبانی شده بود که شما لازم نیست به من بگین من خودم کارم رو بلدم. خداییش هم خیلی وارد بود و قرص رو یه جوری گذاشت که اصلا حس نکردم. کم کم دردم شروع شد و انقباض هایی که می رفتن و می یومدن اونقدر وحشتناک بود که جیغم بیمارستان رو ورداشته بود.ساعت
۲ و نیم دکتر اومد و چکم کرد و چون درد داشتم و ۲ سانتی هم رحمم باز بود دکتر گفت دیگه قرص نمیذاریم. ساعت ۱۱ و نیم دکتر اومد و وقتی دید باز هم ۲ سانتی هستم قرص سوم رو گذاشت. شب تا صبح هیچ دردی نداشتم.
شبها بهم آمپول خواب آور می زدن که بخوابم و فشارم بیاد پایین. سرم هم بهم وصل بود و گاهی توش زینات می زدن بخاطر التهابم. گاهی هم پانادول واسه تبم. دستگاه نشون دادن درد هم بهم وصل بود و ضربان قلب بچه رو هم نشون می داد. بالاخره شد شنبه ۱ تیر. صبح ساعت ۸ دکتر اومد و چون دید از دیشب همچنان درد نداشتم خواست که قرص چهارم رو بذاره که یکبارگی دردم شروع شد و جیغ زدم ولی همچنان دکتر می خواست قرصم رو بذاره که پرستارم مانع شد و گفت این درد داره قرص براش نذار.
از همون لحظه بین بهشت و جهنم پرسه می زدم. مثل معتادی که مواد بهش نرسیده به خودم می پیچیدم. تمام استخوانهام داشت میشکست. اونقدر جیغ زدم و فریاد زدم که داشت گلوم پاره می شد. کنار تختم میله هایی بود که اونقدر با پاهام بهشون فشار دادم که یکیش کج شده بود. موقع درد دنیا دور سرم می چرخید و وقتی که درد می رفت یک حسی داشتم انگار که هیچ دردی وجود نداشته و هیچ اتفاقی نیفتاده.
نمی دونم ساعت چند بود شاید ساعت
۱۰ بود که اومدن و دیدن ۳ سانتی مترم و قرار شد کیسه آب بچه رو پاره کنن. یک پرستار قد بلند بد اخلاق با یه لوله ی دراز که تو دستش بود اومد و من تا این میله رو دیدم اونقدر ترسیدم که هی میگفتم please not now. Give me 5 minute. ولی اون پرستاره انگار زبون آدم حالیش نمی شد و وقتی دید دارم خیلی بی تابی می کنم دو سه نفر دیگه رو خبر کرد و اومدن دست ها و پاهام رو گرفتن و اون میله رو کردن تو و یک عالمه آب ازم ریخت و اصلا دردی نداشت و با خودم فکر کردم چقدر الکی جیغ زده بودم. بیرون اتاق از تلویزیون اومده بودن که فیلم درست کنن واسه ماه رمضان. مامانم می گه تو فیلمشون فقط صدای جیغای من بوده. هر چند وقت هم میومدن و آمپول هایی که کلی درد داشت تو باسن چپ یا راستم می زدن که درد آمپول بیشتر از درد زایمان بود. می گفتن آمپول واسه فشار و التهابمه. هر چی آمپول زدن دردم کم نمی شد. دکترم اومده بود بالای سرم و می خندید و می گفت جیغ نزن گلوت پاره شد. من فقط می گفتم I am dying. پرستارم همش دلداریم می داد و می گفت نه این حرفو نزن الان یه بچه خوشکل بدنیا میاری و همه چیز با دیدنش یادت می ره. من هم می گفتم پس کی؟ خیلی خستم. واقعا درد خستگیم از درد زایمان بیشتر بود. روحیه ام خیلی خراب بود.
نمی ذاشتن هیچ کس بیاد پیشم. نه مامانم نه سعید. خیلی احساس تنهایی می کردم. می خواستم برم دستشویی نمی ذاشتن و می گفتن نمی تونیم این دستگاها رو از بدنت باز کنیم و برام یک چیزی آوردن که باید همینجا دستشویی کنی و من دوست نداشتم و بیشتر گریه می کردم و همش می گفتم
where is my husband .
دیگه فاصله ی دردها واقعا کم شده بود و من خیلی بیقرار شده بودم و فکر می کردم هرگز زایمان نخواهم کرد و این دردها هرگز تمام نخواهد شد. یک بار هم دیدم یک کپسول بزرگی مثل کپسول آتیش نشانی آوردن و ماسکی رو که بهش وصل بود رو دهنم گذاشتن که نفس بکشم و دردم کم بشه. هی بهم می گفتن take a deep breath. و من هرچقدر نفس عمیق می کشیدم فایده نداشت و دردم کم نمی شد و بر عکس بیشتر هم می شد. البته یک حالت گیچی بهم دست داده بود ولی کاملا هوشیار بودم و بین دردهام قشنگ می فهمیدم که اطرافم داره چی می گذره و حتی به ساعت هم نگاه می کردم. یک بار هم دیدم مامانم با چشمای گریون جلوم وایساده می گه جیغ نزن مامان خسته شدی و من هم بهش گفتم گریه نکن اصلا چرا تو اومدی برو بیرون. ته دلم خوشحال بودم که نمی ذاشتن کسی بیاد و می تونستم با تمام وجودم هرچقدر دوست دارم بدون خجالت از کسی جیغ بزنم و واقعا این جیغها تسکین دردم بود و خیلی احساس بهتری می کردم. درد که شروع می شد پاهام رو فشار می دادم به میله های کنار تخت و از ته حلقم و با تمام وجودم جیغ می زدم و وقتی می دیدم درد هنوز نرفته بیتاب می شدم و سرم رو با سرعت به چپ و راست می چرخوندم و جالب اینجاس که خیلی هم به هم پرستارها گوش می کردم و حتی اگر وسط جیغ زدن بودم و پرستار می گفت جیغ نزن نفس بکش من هم دیگه جیغ نمی زدم و سعی می کردم نفس عمیق بکشم.
یک بارکی گفتم که حس می کنم می خوام برم دستشویی و می دونستم که این حس دستشویی رفتن یعنی زایمان. من موقع زایمان خواهرم باهاش بودم و زایمانش رو دیده بودم و خیلی تجربه ی خوبی داشتم. پرستارها خوشحال شدن و گفتن جدی؟؟؟؟ اونها هم واقعا خسته شده بودن. اومدن چک کردن و گفتن ۸
سانتی متر شدی. الان وقت زایمانته! من تا این رو شنیدم دیگه همه دردهام رفت. نه اینکه بخوام مبالغه کنم. واقعا دیگه هیچ دردی رو حس نمی کردم و فکر اینکه دیگه بعد از 37 هفته دارم راحت می شم بهم خیلی نیرو داده بود. حس اینکه بعد ۳ روز درد و عذاب بالاخره دارم به دیدار نی نی ام نزدیک می شم همه دردام رو از بین برده بود. تو دلم می گفتم: لحظه دیدار نزدیک است. باز من دیوانه ام مستم. باز می لرزد دلم دستم. باز گویی در جهان دیگری هستم. دیدم که همون پرستارم لباس عمل پوشید و اونیکی داشت تخت بچه رو که بالاش یه چراغ بزرگ بود آماده می کرد. اومدن و نصف تخت رو جدا کردن و به جاش میله ای وصل کردن که بتونم کف پام رو بهش فشار بدم. پرستارم گفت که با هر درد فشار بده. خواهرم گفته بود که باید جوری فشار بدی مثل زمانی که دستشویی می ری. من هم خوب گوش می دادم و عمل می کردم و فشار می دادم و پرستارم هی می گفت آفرین دختر خوب. و بعد از چندین فشار گفت حالا یک فشار خیلی طولانی بده و من با تمام قدرتم فشار دادم و بالاخره روز شنبه ۱ تیر . ۲۱ ژوئن ۲۰۰۸ ساعت ۱۲:۳۸ دقیقه ظهر دخترم آلا با وزن ۳.۲۱۰ و قد ۵۰
سانتی متر بدنیا اومد.
حس کردم جزئی از بدنم ازم جدا شد. دلم هوری ریخت پایین. یه موجود سفید کوچولو رو گذاشتن رو سینه ام که تلاش می کرد چشماشو باز کنه. نمی تونم توصیف کنم اون لحظه چه حسی داشتم. انگار که دنیا رو بهم داده بودن. بهش خیره شده بودم و دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم. دیگه هیچ دردی رو احساس نمی کردم و برعکس حس می کردم حاضرم واسه حس کردن یکبار دیگه ی این لحظه همه ی دردها رو دوباره تحمل کنم. بند نافش رو پاره کردن و شروع کرد به گریه کردن. پرستار گفت دیدی دخترت رو؟ حالا باهاش حرف بزن. و من سر دخترم رو بوسیدم. قسمت پایین بدنم رو بی حس کرده بودن. برای بیرون اومدن جفت،بازم باید فشار می دادم. دیگه جون تو بدن نداشتم. بعد هم بخیه شروع شد که من بی حس بودم. صدای خواهر بزرگه ام رو از پشت در میشنیدم که التماس می کرد بذارن از بچه فیلم بگیره. از پرستارها پرسیدم شوهرم کجاست؟ گفتن پشت دره. گفتم بچه اش رو دید؟ گفتن آره.
دیگه روح تو بدنم نبود. ساعت ۲ شده بود. من رو روی یک تخت دیگه گذاشتن و بردنم توی یک اتاق موقتی تا اتاق زایمانم رو تمیز کنن. گفتم مگه نمی ذارین برم تو اتاق خودم؟ گفتن نه! باید تو اتاق زایمان بمونی تا فشارت بیاد پایین. تو اون اتاق موقتی سعید اومد پیشم. چقدر خوشحال شدم وقتی دیدمش. گفتم بچه ات رو دیدی؟ گفت نه من تازه اومدم. فهمیدم پرستارها الکی گفته بودن. منتظر شدیم تا دخترمون رو آوردن. سعید از خوشحالی نمی دونست چکار کنه. وایساده بود و همینجور نگاش می کرد. مامانم هم اومد و سعید یواش یواش بهم غذا داد. بعد پرستار همه رو بیرون کرد و بهم آمپول خواب آور زدن که بخوابم. به همون اتاق 308 که اتاق زایمانم بود منتقلم کردن و چون داشتم از سرما می لرزیدم یه بخاری بزرگ آوردن و بالا سرم گذاشتن و خوابیدم. چشامو که باز کردم دبدم سعید کنارمه و بچه هم کنارش رو تختشه. بعد خواهرش هم اومد و بچه رو دید و رفت.
ساعت 10 و نیم شب بود که اومدن و گفتن فشارت بهتره و انتقالت می دیم به اتاق خودت. اتاق من اتاق 9 تو بخش 410 سلمانیه. من رو روی تخت خوابوندن و بچه رو هم گذاشتن تو بغلم. دم در اتاق مامانم و خواهرام و برادرم و زن برادرم و خواهر شوهرم وایساده بودن و فیلم برداری می کردن. دو گلدون بزرگ دم در اتاق بود که سعید خریده بود و روی در هم نوشته بودن آلا. خواهرام اتاق رو حسابی تزیین کرده بودن و همه چیز صورتی و قشنگ بود. بعد بابام و برادر و خواهر کوچیکه ام هم اومدن و تا 12 شب نشستن. وقتی رفتن پرستارا هم بچه رو بردن پیش خودشونو من و مامانم که پیشم مونده بود خوابیدیم. دو روز بعدش هم مرخصم کردن...

این خاطرۀ قشنگ رو هم مامان آلا ی عزیز برامون از طریق ایمیل فرستادند. ممنون مامان آلا جان برای نوشتن این خاطره و سهیم کردن همۀ ما در این تجربه و تجربیات دیگه.
پی نوشت:تجربۀ مامان آلا در مورد ریکاوری بعد از تولد رو هم که در کامنتدونی در پاسخ به سوال در این مورد بود رو هم دلم نیومد اینجا نگذارم، چون ایدۀ کاملی در شرایط مشابه در مورد زایمان طبیعی میشه بدست آورد:بعد از زایمان خدا رو شکر همون فرداش تونستم تنهایی برم حمام کنم و قشنگ راه می رفتم و نه از فشار خون خبری بود نه از ضربان قلب سریع و نه از تنگی نفس. 3 روز بعد از زایمان فقط 2 کیلو با وزن قبل از حاملگیم فرق داشتم و دقیقا روز بیستم بعد از زایمان همه ی بخیه هام خوب شد و بعد از زایمان هیچ دردی نداشتم. فقط درد مختصری بود که بخاطر التهابی بود که از زمان حاملگی داشتم و ربطی به زایمان نداشت. درسته که 54 ساعت و نیم قبل از زایمان مداوم درد کشیدم اما لحظه ی زایمان اونقدر راحت بود و درد نداشتم که خواهرم می گفت حتی یک جیغ هم نزدم . خیلی خیلی خیلی خوشحالم که طبیعی زایمان کردم و فکر می کنم خدا بدن ما زنها رو جوری آفریده که طبیعی زایمان کنیم و همه ی ترسهای الکی رو باید دور بریزیم و خودمون رو بسپاریم دست قانون طبیعت
پی نوشت دوم: مامانهایی که اینجا رو میخونند، کسی تجربۀ زایمان تو آب رو داشته؟
ساناز عزیز زحمت کشیدند و آدرس سایت زایمان در آب در ایران رو برای ما گذاشتند. خیلی خوبه اگه کسی تجربۀ این نوع زایمان رو هم داره بیاد و اینجا بنویسه.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت23:57 توسط مامان آلا
ممنون از نظرات شما دوستان خوبم .راستش من هنوز هم نمی دونم چرا سزارین شدم دلایل پزشکم همانهایی بود که گفتم برای من قابل توجیه نبود ولی برای ایشان ؟؟؟وقتی همه ماجرا را بنویسم قابل
درک می شه .ولی واقعا این همه حرفی بود که به من زدند ریسک اش را خودت بپذیر اینطوری ته دلم خالی شد .چون حرف هایش به من می گفت که نمی توانه به ماماها اعتماد کنه !!!!!
در مورد سقط هم اگه روزی شرایط و موقعیتش پیدا شد مفصل دارم که بنویسم اگر چه تلخ بود .
ولی حالا دنباله ماجرا :
راستش با اون همه اضطراب خودم تقریبا پزشکم را وادرا کردم که برایم هفته اخر سونو بیوفیزیکال بنویسه .
و دکتر مهربون سونو هم بند نافش را دید اضافه بر دستور پزشک و گفت همه چیز عالی است و نمره ۱۰ از ۱۰ به مارتیا قهرمان من داد .و اون صحبت بزرگ بودن سرش هم حرف دکتر سونو بود .
مادرم که مدتها بود مقدمات را اماده می کرد هفته اخر خیلی در تلاش بود همسرم ۳ روز قبل از زایمان من امد و اون ۳ روز هم همگی حسابی در حال کار و تلاش بودند .روز ۲۱ رفته بودم ارایشگاه تا موهایم را که ۹ ماه دست نزده بودم ریشه گیری کنم .همسرم زنگ زد داشتیم با هم حرف می زدیم که یکهو با عجله گفت افشان ار مطب دکتر پشت خط هستند من ببینم چی می گویند زنگ می زنم خداحافظ و با عجله قطع کرد .تا تلفن قطع شد دل من هری ریخت پایین مبادا بخواهد بگه فردا نیا یک روز دیگه بیا .
دیده بودم در مطب که گاهی به مریض هایش زنگ می زد و می گفت به جای شنبه مثلا یک شنبه بیا .راستش من می توانستم ۲۴ آبان که سالروز عروسی ام بود مارتیا به دنیا بیاید اما انقد ردر این ۹ ماه توی خانه مانده بودم و دلهره اتفاقات ناخوشایند داشتم که دو روز که هیچ دو ساعت هم برایم هزار سال بود .
قبلا به پزشکم گفته بودم من را توی بیمارستان معطل نکنید من دلهره می گیرم به من می گویید ساعت هفت اونجا باشم بعد خودتان ساعت ۱۱ می ایید من دلشوره می گیرم .گفته بود نه من دیر نمی آیم تو باید یکساعت زودتر اونجا باشی .
قرار بود ما هفت صبح بیمارستان باشیم . دکتر ساعت هشت بیاید .که همسرم زنگ زد و گفت منشی دکتر گفته ساعت ۷.۵ بیا و زودتر نیا .فکر کنم از بس که من غر زده بودم .گفته بود من را معطل نکنه .
به هر حال شب تا صبح نخوابیدم .شما چه فکر می کنید . نه ماه تمام منتظر دیدن پاره ای از تن خود باشید .بعد بتوانید پلک روی هم بگذارید ؟
تا صبح به سرم فکر کردم و خوشحال بودم خیلی خوشحال بودم اثری از ترس و دلهره در وجودم نبود از زایمان هم نمی ترسیدم هر چی که بود من را به دلداده ام می رساند .
صبح که بیدار شدم صبحانه تعطیل بود .برای همین به امور شخصی رسیدم .ساک و وسایل را که قبلا از مدتها پیش اماده کرده بودم .برای همین کلی آرایش کردم .و لباس پوشیدم و همسرم هم مقداری از آخرین لحظاتی که در خانه بودیم فیلم گرفت .می دانستیم که دفعه بعد که برگردیم سه نفری هستیم و شدیم یک خانوده کامل .برای سلامتی اش کلی دعا می کردم .
رسیدیم بیمارستان .با همسرم ایستاده بودم دم میز پذیرش .هر چی مادر و همسرم می گفتند بنشین
نمی نشستم کلی خوشحال بودم هر سوالی می پرسیدند من مثل بچه ها سریع تر جواب می دادم .
راستی زود هم رفتم بیمارستان وقتی کارهای پذیرش تمام شد به پزشکم زنگ زدند .من ومادرم ابتدا رفتیم بخش .از قبل به دکترم گفته بودم من اتاق خصوصی می خواهم که پنجره داشته باشه رو به خیابان .اخه به اون بیمارستان وارد بودم چون برای زایمان و عمل خیلی ها اونجا رفته بودم .
می دانستم تو فصل سرد فن ها را روشن می کنند و بیمارستان خیلی گرم است .اگه نشه پنجره ها را باز کنی خیلی گرم می شه .
مسئول پذیرش گفت که اتاق خصوصی خالی نداریم !!!کلی ناراحت شدم اما زود یادم رفت همه حواسم به مارتیا بود .
رفتیم بالا اونجا برای پر کردن فرم بخش سوالات را جواب دادم و گفتم که پوستم حساسیت داره .فرستادند من را به بخش زایمان طبیعی اونجا برای آخرین بار صدای قلب شازده کوچولو را از دستگاه سونی کیت شنیدم .خیلی خوب فشار خونم هم خیلی عالی کلا در تمام دوران بارداری از ۱۲ روی ۸ بالاتر نرفت .پزشکم نگفته بود اخرین آزمایشم را ببرم پس مجبور شدم که بروم آزمایشگاه و خون بدهم بعد که برگشتم بالا همسرم گفت اتاق گرفتم خصوصی .خیلی خوشحال شدم اتاق خصوصی با پنجره بزرگ .راستش از اتاق های بیمارستان که پنجره ندارند خیلی بدم یم آید خیلی دل گیر است .نه ؟
بعد رفتم اتاق تعویض لباس و چک کردن آخرین مقدمات .بعد هم اومدم اتاق خودم تا دکتر بیاید .
توی اتاق کلی خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم .الان که عکس ها را نگاه می کنم می بینم چه ورمی داشتم .
که ساعت حدود ۸:۳۰ کمی بیشتر صدایم زدند که دکترم آمده .رفتیم طبقه بالا دم درب اتاق عمل خواستم دوربین فیلمبرداری را بدهیم به مسئولین اتاق عمل تا اگه نمی توانم شاهد به دنیا امدنش باشم لااقل فیلم تولدش را ببینم .
اما گفتند بعد می آییم می گیریم .من داشتم خداحافظی می کردم باور می کنید که خیلی خوشحال بودم داشتم با دمبم گردو می شکستم اثری از ترس و دلهره نداشتم اشک تو چشمای مادر م جمع شده بود گفتم مامان چرا گریه می کنی .مگه کجا می روم من خوشحالم .بعد از خداحافظی رفتم تو .مسئول اتاق عمل سریع و پشت سر هم سوالات را می پرسید و دنبال من می امد توی راه پزشکم آمد استقبالم و گفت مگه من نگفتم دیر بیا ساعت ۷:۳۰ به من زنگ زدند گفتند مریضت اینجاست .
رفتم روی تخت دراز کشیدم پشت سر هم سعی می کردم که اسامی کسانی که خواسته بودند دعا کنم برایشان را به یاد بیاورم .دکتر بیهوشی اومد با سوالات دیگه بهش گفتم من میگرن دارم بعد از بیهوشی سردرد بدی می گیرم .دکترم گفته به شما بگم برایم دستگاه بگذارید گفت باشه .مثل همه پزشکان بیهوشی خوش اخلاق و مهربون بود.مسئولین اتاق عمل پشت سرهم مقدمات را فراهم می کردند و سوالاتی می پرسیدندو می خندیدند و خوش بودند .
دیگه چیزی یادم نمی آید .
به هوش که اومدم اول فراموشی داشتم البته برای لحظات کوتاهی بعد ناگهان یادم اومد که برای زایمان اومده بودم دلم می خواست پسرم را ببینم و کسی بهم بگه که مارتیا پسر کوچولوم سالم است خدا می دونه که چقدر دلم برای دیدنش بی تاب بود .
(مارتیا ساعت ۹ قدم به دنیای ما گذاشت )
تو حالت بیهوشی می دیدم که دوتا پرستار کمی دورتر نشسته بودند و داشتند می خندیدند صدا زدم خانوم خانوم .یکی با صدای مهربون بهم جواب داد جانم .گفتم خانوم پسرمن خوبه سالم است ؟
گفت :آره یک پسر سالم و تپل و خوشگل .
کمی بعد دوباره یک خانوم از کنارم رد شد صدا زدم خانوم خانوم .اومد پیشم .دوباره سوالم را تکرار کردم علاوه بر اینکه دستش را گرفته بودم .اون هم جواب را داد . بهش گفتم من می خواهم بروم ببینمش .با خنده گفت اگه مردی بیا پایین برو ببینش .گفتم خانوم من درد دارم .گفت :عزیزم شوهرت اینهمه پول داده دستگاه گرفته که درد نداشته باشی .
وقتی رفت پزشک بیهوشی اومد .بهم نخندید اما دوباره سوالم را تکرار کردم .پسر من خوبه سالم است .
دوباره سوالم را تکرار کردم و دوباره همان جواب را شنیدم .دوباره گفتم درد دارم و همان جواب را از پزشک بیهوشی شنیدم تا اینکه احساس کردم توی اسانسور هستم و صدای مادر و همسرم را می شنیدم .بعد اتاق و صدای مادرم که از پرستارها خواهش می کرد من را آرام بگذارند روی تخت که البته در این موارد همیشه انعام ها کا رخودش را می کنه همسرم کمک کرد و الحق من را خیلی ارام گذاشتند روی تخت .راستش ازاینکه می دیدم سوند بهم وصل نیست خیلی خوشحال بودم چیزی که ازش وحشت و تنفر داشتم سوند بود که البته جدیدا به سزارینی ها سوند وصل نمی کنند .
پرسیدم پسرم مامان و همسرم گفتند خوبه ما دیدیمش .سالم است .یک بهیار اومد و شوهرم را از اتاق بیرون کرد و ... .
در حالت خواب و بیداری شنیدم گفتند پدر بچه بیاید و امضاء بده و بچه را تحویل بگیره .همسرم رفت و امد
گفت می گویند می خواهید بچه را ختنه کنید .دودل بودم دلم می خواست دکتر را بشناسم .نیم دونستم چی بگم .گفتند دکتر خوب و معروفی است و هر روز اینجا کلی بچه را ختنه می کنه . تا قبول کردیم .
از وقتی من را اورده بودند در بخش چند دقیقه یکبار احساس درد شدیدی داشتم در حدی که وادارم می کرد ناله کنم .اخساس خو*نریزی داشتم احساس اینکه دفع تکه ای بسیار بزرگ لخته های خو*ن با فشار و سوزش و گرمی دارم .که در حالت نیمه هوشیار گمان می کردم که بی اختیاری ادرار گرفته ام توی ذهنم با خودم مرور می کردم چرا اینجوری شدم من .خو*نریزی ام شدید بود می فهمیدم بصورت تکه های خیلی بزرگ است اما صدایم در نمی امد می ترسیدم طبیعی باشه و من خیلی بزرگش کنم .تا اینکه خیلی داشتم اذیت می شدم احساس بدی داشتم فکر می کردم همه تختم الوده شده و دردها به من هشدار می داد .همه توانم را جمع کردم و به مامانم گفتم مامان فکر کنم من خو*نریزی دارم .
ماردم بعد برایم تعریف کرد که وقتی ملحفه را کنار زدم دیدم خو*ن داره از روی تخت جاری می شه .همسرم سریع پرستار ها را صدا زد .سه تا پرستار با هم اومدند با یک دستگاه که به نظرم شبیه کپسول های اطفای حریق بود . ماردم نگران بود .من از حضور مادر شوهر در اتاق عصبی اما توان اعتراض هم نداشتم از این ناراحت بودم که چرا موقعیت را درک نمی کنه و اتاق را ترک نمیکنه از مادر م هم خجالت می کشیدم . تو همان حالت دیدم سوند دارند گفتم خواهش می کنم به من سوند وصل نکنید من بدم می آید .پرستار گفت اگه سوند وصل نکنیم خونریزی ات بند نیم اید و دوباره مثانه فشار می آره و خونریزی می کنی .تا تمام شدن خونریزی تو اتاق ماندند و بعد رفتند و بهیار برای تعویض ملحفه ها اومد .به این دلیل و به دلیل ختنه مارتیا تقریبا دو ساعتی طول کشید تا مارتیا شیر بخوره .
وقتی اوردندش تو اتاق مرتب نگاهش می کردم و می گفتم و خوشگل است نه مامان ؟چقدر سفید است نه مامان ؟خوشگل است نه مامان ؟
وقتی اومد پرستار گفت مارتیا قهر کرده چون دیر اومده پیش مامانش .کمی شیر خورد و خوابید .
بدترین قسمت ماجرا اون جایی است که همه سزارینی ها می دونند .پرستا رمی آید و شکم را البته رحم را با دست فشار می ده تا باقیمانده محتویات رحم از بارداری بیرون بیاید .
برای همه این کار رایکبار انجام می دهند .خیلی دردناک است خیلی زیاد .با اون درد و بخیه ها از رو وداخل شکم .همه مامانهای طبیعی نمی دونید من چی می گویم و چه دردی باید تحمل کرد .
هر بار می شه گفت تا حدودی التماس می کردم .و دست پرستار را می گرفتم .اما به خواهش های من اعتنایی نمی کردند و می گفتند که اینکار لازم است چون خونریزی کردم اگه باقیمانده خونریزی در رحم بماند باید کور*تاژ کنی .
دستهایم را می گرفتم به میله های بالای تخت و با عرض معذرت از شماها و همه کسانی که صدای دلخراش من را شنیدند عربده می کشیدم یکبار بابایم اونجا بود البته از اتاق بیرون می کردند هر بار مردها را و من خیلی خجالت کشیدم بااون صداها و عربده های وحشتناک .
۵ بار این تراژدی تا عصر تکرار شد .پرستار آخری گفت باورت می شه من هم دستم درد می گیره اما چاره های نیست .
و نمی توانم بگویم چقد ردرد آور بود .اما همه چیز ارزش به دنیا امدن مارتیا را داشت .وقتی شب تا صبح بیدار بودم و نگاهش می کردم همه دردها برایم بی اهمیت شد .
حالا برایتان بگویم که مسئولین بد جنس اتاق عمل دوربین فیلمبرداری را نگرفته بودند . و فیلمی که از مارتیا داریم مال زمانی است که مارتیا را به اتاق نوزادان برده بودند .اما هنوز لباس به تنش نیست .
مادرم تعریف می کنه هنوز ربع ساعتی نگذشته بود که صدا ی گریه مارتیا را شنیدیم و پرستار اوردش بیرون و لحظه ای صورتش را نشانمان داد و با عجله رفت اتاق نوزادان .
یک زندگی اغاز شد به همین سادگی و زیبایی
و بعد از ان پزشکم با عجله بیمارستان را ترک کرد و حتی منتظر به هوش امدن من نشده و جواب همسر من را که جویای سلامتی من و پسرم شده را در راه اسانسور داد.
حالا متوجه می شوید چرا پزشکان ایرانی همه از سزارین استقبال می کنند برای اینکه در ساعت معین و در روز معین در کمترین زمان ممکن که شاید حضور پزشک به یکساعت هم نرسه عمل زایمان انجام می شه .به همین سادگی .
تا صبح مارتیا را را کنا رخودم داشتم و هر بار اراده کرد بهش شیردادم .
فردا صبح که دستگاه را جدا کردند و من راه رفتم بدنم گرم گرم بود گفتم چه خوب.من که زود راه افتادم .کلی تو راهرو پیاده روی کردم . تا اینکه مرخص شدم .
وقتی رسیدم خانه همه چیز عوض شد اثر اون مسکن ها و مخدر ها از بین رفته بود تا جایی که خوابیدم روی تخت و دیگه نمی توانستم بلند شوم .هر بار می خواستم از روی مبل بلند شدم تمام وزنم را می انداختم روی همسرم و نفسم از درد بند می اومد .
وهمانی شد که نمی خواستم تا یک ماهی در گیر درد بودم تا مدتها نمی توانستم بخندم یا سرفه کنم .پس اگه باردارید زنده باد زایمان طبیعی .
جالب این که حتی دکترم نفهمید من چه مشکلی پیدا کردم خودم بعد ها توی مطب بهش گفتم .
گفت بعضی ها رحمشان بعد از زایمان سریع جمع نمی شه و خون*ریزی می کنند .به همین سادگی .
شانس اوردم که به تزریق خون نرسیدم .از حق نگذریم پرستار های اون بیمارستان خیلی ماهر و وظیفه شناس هستند .
ولی هنوز هم از دکترم دلخورم که چرا نگذاشت من طبیعی زایمان کنم و همه عمر از با یاد اوردن صدای گریه های موقع تولد مارتیا غرق در لذت بشم .
به هر حال این چیزی از علاقه من به مارتیا کم نکرده حالا هم همه وجودم مارتیا است
به هر حال گذشت . زایمان و تولد نوزاد همه چیز شعف آور است .
وقتی یک نوزاد متولد می شه خدا همه دربهای رحمتش را به روی زمین باز می کنه .
می بخشید طولانی شد می دونم چشمهاتان الان درد گرفته تازه خیلی قسمت ها را سانسور کردم دیگه چاره های نبود با کلی تلخیض نوشتم .
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت23:47 توسط مامان مارتیا
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت22:32 توسط مامان مارتیا
گروه بندي موضوعي هم اگر شما موافق در ميان گذاشتن تجربياتتون باشيد، ميتونه علاونه بر خاطرات تولد سزارين و طبيعي ،بر اساس مراحل بچه داري به صورت؛ دوران بارداري، زايمان، صفر تا سه ماهگي، سه ماهگي تا شش ماهگي، شش ماهگي تا يكسالگي، يكسالگي تا دوسالگي و دو سالگي به بعد تفكيك بشه. هركدوم از اينها به فراخور مطالبي كه مامانها مينويسند به زير شاخه هايي تفسيم بشه. نظرشما در اين مورد چيه؟ موافقيد؟
دغدغه هاي مادرانه تو هر مرحله تفاوت داره با مرحله ديگه. به عنوان مثال ممكنه مادري فرزندش تو مرحله نوزادي باشه و با مشكلات فراوون اين دوره دست به گريبان باشه ، طبعاً دغدغه هاي يك مادري كه فرضاً يك بچه دو ساله داره براي اين مادر خيلي دور از ذهنه ، ولي مادري كه بچه دو ساله داره، اون مراحل رو گذرونده و كلي تجربه كسب كرده، ميتونه تجربياتش رو در ميون بگذاره، منتها بايد به نوعي او هم درگير اين مسئله بشه و با به عباتي ازش خواسته بشه. چطور اين كار ممكن ميشه؟ وقتي مادري كه( به طور مثال( با مسائل دوران نوزادي دست به گريبانه، اگر از ديگران بخواد كه تجربياتشون رو در مورد اون مسئله اي كه باهاش دست و پنجه نرم ميكنه، در ميون بگذاره، مطمئناً مامانهاي ديگه در اين مورد نظرشون رو اعلام ميكنند. يكي از دلايل گروهي بودن اين وبلاگ هم همينه. شما ميتونيد به عنوان نويسنده، مسئله اي كه داريد رو در ميون بگذاريد و بنويسيد، و بعد ازايده هاي ديگران در اين مورد آگاه بشويد. اگر امكان و وقت نوشتن اون مسئله براتون مقدور نيست، ميشه تو قسمت نظر خواهي اين رو عنوان كنيد، تا بقيه نويسندگان وبلاگ اون رو به عنوان مسئله كه میشه به چالش كشيد، در يك پست جديد عنوان كنند و نظرات بقيه مامانها ممكنه پاسخي براي رفع اون مشكل باشه. اينطور بهتر نيست.
در مورد تداخل اين پستها كه ممكنه توسط نويسنده ها نوشته بشه، من فكر ميكنم براي مطالبي كه نظر خواهي خواسته ميشه، وقت بيشتري گذاشت به اين معني كه پست مطلب بعدي، بلافاصله بعد از اين نباشه تا خواننده هاي بيشتري بتونند نظرشون رو اعلام كنند.
من فكري در مورد وبلاگهاي شخصي مامانها كه لينكشون در اينجا قرار داده شده و يا قرار داده ميشه دارم. چطوره كه اين وبلاگها به اين صورت باشند كه اسم فرزند نوشته بشه و تاريخ تولد در كنار اون. به اين ترتيب مامانهايي كه بچه هاي همسن و سال دارند، راحت تر ميتونند همديگر رو پيدا كنند. اگر موافقيد با اين فكر، ميشه لطفاً مامانهايي كه اسم وبلاگشون اين كنار هست، تاريخ تولد فرزندشون (ماه و سال تولد به شمسي) رو اعلام كنند تا اينجا نوشته بشه. مامانهايي هم كه دوست دارند لينكشون اين كنار باشه. لطف كنند اين رو همراه با تاريخ تولد فرزندشون اعلام كنند.
***
براي شروع اين برنامه ، چطوره كه از مسئله اي كه مامان دردانه (يك مامان منتظر ني ني ) باهاش دست به گريبانه شروع كنيم. چه چيزهايي بايد خريد براي سيسموني؟ چه چيزهايي واقعاً نيازه؟ چه وسايلي تو روزها و ماه هاي اول خيلي ضروريه كه با توجه به گرون بودن وسايل، دور و بر خودمون رو هم خيلي شلوغ نكنيم؟ مامان آلا تو كامنتوني پست قبل نظرشون رو در اين مورد داده بودند كه به اين پست هم انتقال پيدا ميكنه. من هم نظرم رو تو كامنتدوني اين پست حتما اعلام ميكنم. منتظر نظرات خوب و تجربيات مفيدتون در اين مورد هستيم.
پی نوشت : لینکهای مرتبط با این موضوع:
لبست سیسمونی در وبلاگ مادرانه
یکی دیگه هم که مامان آلا زحمتش رو کشیدند لوازم ضروری نوزاد تا چهل روز ه که خیلی هم پرو پیمون و مصوره.
توصیه های مامانای مجرب تو این زمینه که تو قسمت نظر خواهی و در جواب دردونه آمده رو هم به اینجا منتقل میکنم
مامان آلا: سه یا چهار دست لباس سر همی بگیر که آستین و شلوارش بلند باشه و شلوارش جورابی نباشه. چون که می گن خوب نیست جوراب پای بچه باشه موقع خواب که حرارت بدنش از کف پاش خارج بشه. چند تا زیر پیراهنی سر همی هم بگیر. 3 تا بسته. بچه زود بزرگ می شه و لازم نیست که خیلی بخری. همش رو سایز صفر تا سه ماه بگیر. من سایز newborn گرفتم که فقط 2 هفته بدرد خوردن و خوب نبود. پوشک بچه خیلی می خواهی. دستمال مرطوب واسه تمیز کردن بچه. و کرم که موقع عوض کردنش به پاش بزنی. من کرم سیبامید گرفتم و پوشک پمپرز. حوله می خوای. صابون و شامپو و پودر لباس شویی مخصوص بچه. یک دوشک کلفت می خوای و دو سه تا سینه بند که بچه لباسش کثیف نکنه. چند تا حوله ی خیلی کوچولو که همیشه موقع شیر دادن زیر دهنش بذاری که خودشو کثیف نکنه. دو تا پارچه قنداق بگیر که اگر هم نمی خواهی قنداقش کنی شبها پاهاش رو ببندی که هم خوب بخوابه هم پاهاش صاف در بیاد. کلاه هم لازم داری. کلاهی که زیر گردن بسته بشه و گوشش رو بپوشونه. چوب پنبه و پنبه های کوچولو لازم داری. روغن لازم داری واسه چرب کردن بدنش که من روغن زیتون استفاده می کنم. یک مشمع بزرگ که موقع عوض کردن زیرش بذاری. وان حموم و اسفنج حموم احتیاج داری. پستونک هم احتیاطا یک کوجولو بگیر که کوچولو باشه و دماغ بچه رو اذیت نکنه. یک شیشه شیر پلاستیکی و یک شیشه شیر شیشه ای واسه شیر کمکی اگر می خوای بهش بدی. شیر دوش و شیشه شور هم شاید لازمت بشه. دستکش حتما بگیر چون تا دو هفته ناخن هاش رو شاید خوب نباشه کوتاه کنی چون بچه خیلی ظریفه و باید دستکش دستش کنی که چنگ خودش نزنهدر مورد خرید واقعا من هم همین مشکل رو داشتم. همیشه دلم می خواست بدونم دقیقا چی باید بخرم. حالا من به شما می گم. سه یا چهار دست لباس سر همی بگیر که آستین و شلوارش بلند باشه و شلوارش جورابی نباشه. چون که می گن خوب نیست جوراب پای بچه باشه موقع خواب که حرارت بدنش از کف پاش خارج بشه. چند تا زیر پیراهنی سر همی هم بگیر. 3 تا بسته. بچه زود بزرگ می شه و لازم نیست که خیلی بخری. همش رو سایز صفر تا سه ماه بگیر. من سایز newborn گرفتم که فقط 2 هفته بدرد خوردن و خوب نبود. پوشک بچه خیلی می خواهی. دستمال مرطوب واسه تمیز کردن بچه. و کرم که موقع عوض کردنش به پاش بزنی. من کرم سیبامید گرفتم و پوشک پمپرز. حوله می خوای. صابون و شامپو و پودر لباس شویی مخصوص بچه. یک دوشک کلفت می خوای و دو سه تا سینه بند که بچه لباسش کثیف نکنه. چند تا حوله ی خیلی کوچولو که همیشه موقع شیر دادن زیر دهنش بذاری که خودشو کثیف نکنه. دو تا پارچه قنداق بگیر که اگر هم نمی خواهی قنداقش کنی شبها پاهاش رو ببندی که هم خوب بخوابه هم پاهاش صاف در بیاد. کلاه هم لازم داری. کلاهی که زیر گردن بسته بشه و گوشش رو بپوشونه. چوب پنبه و پنبه های کوچولو لازم داری. روغن لازم داری واسه چرب کردن بدنش که من روغن زیتون استفاده می کنم. یک مشمع بزرگ که موقع عوض کردن زیرش بذاری. وان حموم و اسفنج حموم احتیاج داری. پستونک هم احتیاطا یک کوجولو بگیر که کوچولو باشه و دماغ بچه رو اذیت نکنه. یک شیشه شیر پلاستیکی و یک شیشه شیر شیشه ای واسه شیر کمکی اگر می خوای بهش بدی. شیر دوش و شیشه شور هم شاید لازمت بشه. دستکش حتما بگیر چون تا دو هفته ناخن هاش رو شاید خوب نباشه کوتاه کنی چون بچه خیلی ظریفه و باید دستکش دستش کنی که چنگ خودش نزنه. ناخن گیر کوچولو و یک شونه هم بگیر. تب سنج. پودر. پتو.. ناخن گیر کوچولو و یک شونه هم بگیر. تب سنج. پودر. پتو.
من یک پارچه های مربع شکلی گرفته بودم چند تا که خیلی استفاده می کردم . برای اینکه روی اسفنج بچه بندازم وقتی حمومش می دم. یا روی دستشویی وقتی می خوام بشورمش. یا روی دوشکش که دم دقیقه دوشکش کثیف نشه. یا بعضی وقتا دورش بپیچم بجای قنداق. خیلی خیلی این ها لازمم می شد. راستی یه صابون مایع می خوای واسه وقتی می خوای بچه رو بشوری. من یک دونه از این بالشت های هلالی که مخصوص شیردهی هست خریدم که واقعا خیلی خیلی بدردم خورد. برای ده روز اول از این دستمال الکلی آماده می خوای واسه ناف بچه (البته بعضی ها الکل استفاده نمی کنن) . دواگلی هم من داشتم که پشت پای بچه می زدم که دونه در نیاره و مفید بود.
فکر کنم فعلا اینا بس باشه. چیز دیگه ای یادم نمی یاد. واسه بیمارستان هم یک ساک می خوای و برای خودت هم حوله و لباس زیر و دو سه دست لباس و زیر پیراهنی و دمپایی می خوای. ناخن هات رو باید بگیری و عطر هم نباید بزنی و کرم هم به دستت نزن واسه بچه خوب نیست. لوازم آرایش با خودت ببر و بعد از زایمان موهات رو مرتب کن و آرایش کن که احساس مریضی و کسلی نکنی و احساس فرشی کنی .
فکر کنم خیلی نا مرتب و در هم نوشتم. اصلا می دونی چیه غزیزم یک پست می زنم توی وبلاگم با عکس وسایل همه رو برات می ذارم که حداقل دستت بیاد . واقعا دوست دارم کمکت کنم چون این مشکل بزرگ خود من هم بود. راستی اگر بشه گلی زینتی چیزی ببری و اتاق بیمارستانت رو زینت کنن خیلی خیلی خوبه واسه روحیت.
مامان گلدونه:یکی از بهترین چیزهایی که من روز اول برای شاینا خریدم و هنوزم براش می خرم یه وایپ های خشکی هست که شرکت هاگیز میزنه این وایپها رو زیر آب که بگیری کف میکنه و برای شستشوی بدن بچه در حمام خیلی خوبه.درست مثل لیف .نمیدونم دردونه جون کجا زندگی میکنه و اگه ایرانه این وایپها هست یه نه.ولی خیلی چیز خوب خوش بو بدون سوزش چشم و از همه مهمتر بهداشتیه چون یه بار مصرفه.
من تاب بچه رو هم خیلی استفاده کردم.از تخت سفری زیاد استفاده نکردم غیر از یکی دو ماه اول که کنار خودم می خوابوندمش بعد از اون که شبها به اطاق خودش رفت فقط از اون تیکه اضافه تخت سفری که برای عوض کردن بچه بود استفاده میکردم.بزرگتر که شد توی قسمت پایینش که مثل پارک بود خیلی کم نشست و عملا بی استفاده موند.
بیشترین چیزی که من هنوزم تو لباسها برای شاینا استفاده میکنم سرهمی برای توی خونه ست.مخصوصا زمستونهای سرد اینجا.ولی حتی مدل تابستونیش هم برای رفتن پهلوی بچه خیلی خوبه.حتما زیر پوش زیر دکمه دار بخر.باز به همین دلیل.پهلوهای بچه خیلی حساسه.
یکی دیگه از چیزهایی که من خیلی از خریدش راضی بودم از این اسباب بازیهایی که بچه زیرش می خوابه و با دست و پا بهش میزنه.راستش نمی دونم علت اینکه الان شاینا خیلیاسباب بازی دوست داره و تقریبا به غیر از هر چیز رنگی که شکل اسباب بازی باشه به هیچ کدوم از وسایل خونه کاری نداره این بود یا چیز دیه ای ولی شاینا رو از سه چهار ماهگی تا وقتی چهار دست و پا راه نیوفتاد هر روز سرگرم میکرد.
دیگه چیز خاصی به نطرم نمیاد.اون چیزهای روتین رو هم که باید خرید و کاریش نمیشه کرد.
من خودم (مامان فراز)ضمن تایید موارد بالا، بازهم رو این لباسهای زیر سرهمی تاکید دارم. خیلی مفیدند، ولی از اونجا که زیاد شسته میشوند، جنسشون باید خوب باشه. ضمن اینکه دگمه های فلزی داشته باشند (دکمه قابلمه؟!) چون هم به سهولت باز و بسته میشوند، هم بی موقع باز نمیشوند (من تاکیدم اینه که حتی لباسهای رو که سرهمی هستند و یا کاپشن بچه ها هم دگمه های این مدلی داشته باشه). دیگه اینکه تو خرید لباس به یکی دو ماه اول در نظر گرفته بشه. اگر به هردلیلی دوست دارید از حالا لباس برای چند ماهگیش هم بخرید، حتماً از روند رشد بچه ها و متوسط قدشون تو ماههای مختلف رشد و فصلی که قراره این لباس رو بپوشند آگاه باشید و بعد لباس بخرید. اینطور نباشه که شما فرضا کلی پول از الان بدید و کاپشن یا لباس دیگه ای بگیرید که تو فصل خودش ، اندازه اش نباشه. یک مورد دیگه هم اینه که من از وان حمام بدون سوراخ استفاده کردم و اونهم خوب بود. آعوشی هم من خریدم و استفاده نشد (در حقیقت این بستگی به خودتون داره). تخت هم من تا دو ماهگی از همین تختهای سفری استفاده کردم. ولی همونطور که گلدونه گفتند، بیشتر استفاده نمیشه.
پي نوشت سوم: منتظر خاطره تولد آلا كوچولو از بحرين، در پستهاي بعد باشيد. ضمناً منتظر خاطرات تولد ني ني هاي شما هم هستيم مامانهاي عزيز.
[ دوران بارداری- خرید سیسمونی ]
+ نوشته شده در ساعت12:11 توسط مدیریت وبلاگ
زایمان، شیرین ترین سختی دنیا
این نوشته را از روی دفترچه خاطراتم می نویسم٫ خاطره روز تولد دخترم!
اگرچه تولد هر کس٫ مثل خود او در دنیا یکتاست اما در طول دوران بارداری یکی از علاقه مندیهای من خواندن خاطرات زایمان -مخصوصا طبیعی- بود٫ مثل یک دریچه می ماند به تجربه ای که در انتظارم بود و من تشنه بیشتر فهمیدنش بودم! زایمان طبیعی که همه لحظاتش غیر قابل پیش بینی است. طولانی است اما شاید برای کسانی مثل من خواندنی باشد. برای خودم هم که حالا لحظه به لحظه اش به یادماندنی است.
*
امشب اولین شبی است که بعد از نه ماه دوباره قلبم تنها می تپد و من باز به رسم شب های قبل نیمه های شب -ساعت دو- از خواب بیدار شده ام. به سراغ دوربین رفتم تا شاید بتوانم دوباره اتفاقاتی که در روز گذشته افتاده بود را عینی تر مرور کنم که چشمم به دفترچه کوچک خاطراتی افتاد که بیمارستان داخل وسایلم گذاشته بود٫ تصمیم گرفتم بنویسم...
دیشب درست همین موقع ها -ساعت ۲:۴۵ بامداد پنج شنبه- بود که با دردهای عجیب و غریبی که یک هفته بود درگیرم کرده بود بیدار شدم٫ انقبضات کاذبی که با هر حرکتم تشدید می شدند و بسیار نفس گیر بودند و تصمیم گرفتم بنشینم و نوشته هفته ۳۹ را بنویسم٫ وبلاگم روزشمارش تمام شده بود و دیگر روزی برای رفتن نداشت. تا ۵ صبح با خرده دردها کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم استراحتی بکنم که یکی از همان انقباض ها به سراغم آمد اما آنقدر هشدار دهنده بود که یقینم شد نمی تواند کاذب باشد. ساعت را مقابلم گذاشتم و چشمم به ساعت فواصل انقباضات را اندازه گرفتم درست هر ۱۰ دقیقه یک بار! هادی را صدا کردم و خواستم تا آماده بشود. تا اذان صبح صبر کردیم و برای آخرین بار در این دوران اذان آقاتی را گذاشتم٬ نماز را در فاصله بین انقباضات خواندم و با بیمارستان تماس گرفتم. با نفس زدن های آرام توانستم سوالات را جواب بدهم و راهی شویم. بلاخره روز موعود رسیده بود٫ باور نمی کردم.از زیر قرآن رد شدم. ساعت ۷ صبح در بیمارستان بودم. مرا به اتاقی راهنمایی کردند و لباس و وسایل در اختیارم گذاشتند. در آن صبح بارانی اتاق دلگیری بود٫ اتاق درد (labor room)!
مامایی برای چک آپ آمد. دهانه رحم ۵-۶ سانت باز شده بود و از اینکه تا اینجای راه را راحت و صبور آمده بودم هر دویمان خوشحال شدیم. دستگاه کنترل انقباضات و ضربان قلب جنین را به من وصل کردند و ماما تا ساعت ۹ به سراغمان نیامد. دردها به فاصله هر ۵-۱۰ دقیقه رسیذه بودند و با آمدنشان مرا نسبت به صداها و حرکت ها حساس می کردند. کوچکترین حرکتی آزارم می داد اما با این حال لقمه های کوچک کره و عسل هادی در بین انقباضات و ماساژ های کمرش در حین انقباضات از من حمایت می کردند. کم کم یکی از اتاقهای زایمان خالی شد و به آنجا راهنماییمان کردند. اتاق خوب و دلبازی بود به همراه تخت و سوفایی که هادی شاید ۱۰ دقیقه هم نتوانست رویش استراحت کند. ساعت ۱۰:۳۰ شده بود و انقباضات هر ۲ دقیقه یکبار به مدت ۴۰ ثانیه به سراغم می آمدند. سر و کله دکتر کم کم پیدا شد. تا آن موقع تنها دهانه رحم ۷ سانت باز شده بود. چهره اش بیشتر متعجب می آمد تا راضی. سر نوزاد هنوز در جای مناسبی قرار نگرفته بود با این حال در طول دردها حس می کردم کمرم می خواهد نصف بشود.
زمان می گذشت. ظهر شده بود و بر خلاف تشخیص اولیه دکتر هنوز خبری از تولد نبود. کم کم حس می کردم بدنم از مسکن قوی یا ماده مخدر پر شده٫ کاملا اثر آرام بخش را حس می کردم٫ نه اینکه دردها دیگر نباشند اما به قوت قبل حسشان نمی کردم و بین هر درد به یک حالت خماری فرو می رفتم٫ درد و خماری با هم! توی همان خلسه ی درد و رهایی حتی به حالت نیمه خواب هم می رفتم و دوباره با درد و ناله به هوش می آمدم. حتی گفتن چیزی مثل ای خدا هم برایم دشوار بود٫ سختی گفتن "خ" را هم نمی توانستم تحمل کنم. اگرچه کمی آرامتر شده بودم اما شدید تر نشدن انقباضات نگرانم می کرد٫ دردها به شدت قبل نبودند و این را هادی هم از روی قله درد ها که پایین آمده بود فهمیده بود. دردها در آن تنهایی ادامه داشت و با باز شدن در انگار امید من دو چندان می شد به رفت و آمد پرستارها و ماما ها نگاه می کردم و چشمانم در انتظار توجهی از جانبشان می ماند. گه گاه که ماما به سراغ دستگاه می آمد و با یاد آوری کردن تنفس های زایمان که آن هم چیزی جز آرام تکرار کردن "هووو" نبود کمی آرامم می کرد.
از ناهاری که برایم آوردند تنها توانستم نیمه قاچ طالبی بخورم که آن هم از ترس توی گلو گیر نکردنش سریع قورتش دادم. بقیه اش را هم که چیزی جز کمی -یک پیاله ماست خوری- سوپ٫ باز هم کمی برنج٫ کمی سبزی و یک تکه کوچک ماهی٫ یکی دو تکه کوچک میوه نبود را هادی نوش جان کرد.
ساعت مقابلم را هر دو دقیقه یکبار نگاه می کردم گذشت هر لحظه را می شمردم و به خودم وعده می دادم. اگرچه خودم را برای اتمام کار در غروب آماده کرده بودم اما همین وعده های تا ساعت ۱۲ صبر کن٫ تا ۲ صبر کن گفتن ها آرامترم می کرد. ساعت های درد می گذشتند و خلسه عجیبی مرا گرفته بود٫ یادم بود که جایی خوانده بودم با دردها نباید بجنگم فقط بگذارم کارشان را بکنند٫ همین باعث می شد بی تاب نباشم اما کم کم توان ناله کردن را هم دیگر نداشتم اما شاید اگر می دانستم چه دردی انتظارم را می کشد اینطور فکر نمی کردم.
ساعت ۲:۳۰ شده بود و دکتر باز به سراغم آمد بعد از آن همه درد کشیدن هیچ تغییری ایجاد نشده بود٫ همانطور که خودم هم نگران بودم. تصمیم گرفت تا کیسه آب را پاره کند تا شاید روند زایمان تسریع بشود. هادی از اتاق بیرون رفت و ماما در حین یک انقباض این کار را انجام داد٫ اگرچه دردناک بود اما می ارزید. بعد از آن رفت و آمد ماما ها به اتاق بیشتر شده بود٫ به قول هادی باز مثل زنبورهای کاری به هم ریخته بودند و انگار خبری بود. همین حضور اندکشان کلی در روحیه ام تاثیر داشت.
درد ها خیلی به هم نزدیک و بسیار شدیدتر از سابق بودند٫ غافلگیر شده بودم٫ وقتی این دردهای عجیب شروع شدند مامای مهربانی در اتاق حضور داشت٫ به فاصله هر دقیقه می آمدند و من تمام وجودم فریاد می شد٫ دیگر دستهای هادی را توانای سپر شدن نمی دیدم٫ دسته های مخصوص کنار تخت با فشار دستانم می لرزیدند و با همه وجودم فریاد می زدم. ماما مرا به پهلو خوابانده بود تا سر کودک که همیشه صدای سکسکه هایش از سمت راست می آمد به وسط مایل بشود و این باعث شده بود دردم چندین برابر بشود. واقعا فکر می کردم هر لحظه در حال دو نیمه شدن هستم. هادی کنارم آرام دلداریم می داد اما به زحمت می توانستم روی حرف ها تمرکز کنم. الان یادم نمی آید که او هم با آن حالت به نظر بهت زده چه می گفت؟ فقط حس می کنم نگرانی و بهت و امید همه با هم در وجودش چرخ می خورد. حالا که فکرش را می کنم وقت هایی که به پهلو بودم دقیقا توی چهره من نگاه می کرد همان وقتهایی که دسته تخت را می فشردم و داد می زدم. نمی دانم شاید وحشت برش می داشته؟ شاید هم با آن ضمیر خونسرد و آرام باز می گفته که این ها همه طبیعی است. به هر حال به عنوان همسرم حتما به او هم که تا آخرش دلداریم می داد سخت گذشته!
دردهای وحشتناک اما با خودشان امید هم آوردند٫ هر یک ربع یک سانت از دهانه رحم بیشتر باز می شد. وقتی از مرز ۸ سانت که ماما گزارش داد گذشتیم کاملا تفاوت را احساس می کردم٫ نیاز داشتم چیزی را از وجودم بیرون برانم این بار دردها دیگر برایم معنای دیگری داشتند٫ دردها دستور می دادند و من تسلیم محض بودم. بدنم با تمام توان می خواست کاری بکند٫ فرق می کرد با وقت هایی که درد می آمد و باید تحملش می کردم. اینبار مصمم به تولد فرزندم بود. این فشارهای آخر ماما همراهم بود.
صدای همان مامای مهربان هنوز توی گوشم است که وقتی برای اولین بار نا خود آگاه داشتم سر فرزندم را به بیرون می راندم دستش را روی من گذاشته بود و می گفت دقیقا دقیقا! صدایش مرا به انجام کاری که ناخودآگاه شروع کرده بودم آگاه کرد و دیگر واقعا امیدوار بودم که لحظه دیدار نزدیک است! اما آنقدر دردها طاقت فرسا بودند که دیگر فریاد هم آرامم نمی کرد. سفارش در کمال خونسردی ماما هم که توی صورتم نگاه می کرد و می گفت: "هووو" هم دیگر فایده نداشت. نهایت سعیم را می کردم که نفسم را بیرون بدهم٫ با هوو شروع می کردم اما با فریاد تمام می شد. حس می کردم تمام وجودم زجر می کشد٫ حس می کردم چیزی که می خواهم از بدنم بیرون برانمش آنقدر به من وابسته است که برای جداییش همه وجودم باید فریاد بشود و بی اراده من می شد٫ حس می کردم آنچه قرار است از من جدا بشود آنقدر برایم عزیز است که تک تک سلول های بدنم دارند برای دوریش فریاد می زنند. این احساس برایم خیلی تازه بود!
..هنوز هم وقتهایی که با خودم خلوت می کنم می نشینم٫ به آن دردهای عجیب٫ به احساسات بی نظیر و شگفتی آن لحظات فکر می کنم
... ساعت حدود ۳ شده بود و هر لحظه رفت و آمد ماماها در اتاق بیشتر می شد. وسایل زایمان در حال آماده شدن بود٫ من دائم می پرسیدم چقدر دیگر مانده؟! و آنها تنها سرشان را کج می کردند و چیز درستی نمی گفتند٫ شاید هم حق داشتند طبیعت اگرچه هر روز در حال انجام به ظاهر ساده ترین رکن خودش است اما تولد پیچیده تر از آن است که کسی بتواند راحت در موردش حرف بزند٫ اما به هر ترتیب به من وعده دادند که تا ساعت ۴ فرزندم را در آغوش می گیرم!
نیمی از تخت جدا شد و پایه های مخصوص پاها نصب شدند. برای هر بار فشار که دیگر به کمک ماسک اکسیژن انجام می شد آموزش دیدم٫ قرار شد که دوبار نفس عمیق بکشم و نفس آخر را حبس کنم و سر کودکم را بیرون برانم٫ آن هم از آن مجرای تنگ و تاریک! در بین تلاش ها از من خواسته شد که چشمانم را به هم نفشارم دستانم را به پایه ها بگیرم و همانطور که با کمک هادی به جلو خم شده بودم خمتر بشوم تا فرزندم راحت تر بیرون بیاید! من چندان به هوش نبودم و ناخواسته با شروع سعی و تلاشم تمام صورتم در هم می شد٫ یکبار یکی از ماماها گفت چشمانت را باز نگه دار تا عضلات بدنت آرام باشند و کودکت بتواند در آن تنگنا نفس بکشد. برایم خیلی عجیب بود که در آن حالت دیگر حرف او برایم مثل وحی شده بود و با تمام سختی اش به خاطر راحت بودن فرزندم قدرت این را پیدا کرده بودم که چشمانم را باز نگه دارم.
ساعت ۳:۱۵ دقیقه بود و همه در اطرافم تشویقم می کردند٫ دائم می گفتند که چقدر از سر کودکم پیداست٫ انگشتانشان را حلقه می کردند و با لبخند رو به من می گفتند اینقدرش دیده می شود! می گفتند: "گامباره*! گامباره!" با هر بار تلاش من و فرزندم همه با هم می شمردند:" شروع! دم! بازدم! دم! فشار...تلاش کن! آفرین! یه کم دیگه! یه کمی! درسته!..." و وقتی می دیدند توانم در حال تمام شدن است می گفتند "خوب کمی استراحت کن" و چقدر هم آن استراحت های شاید کمتر از یک دقیقه می چسبیدند! نمی دانم چند نفر کنارم بودند؟! فقط سه نفرشان را یادم می آید٫ اما ساعت شاید ۳:۳۰ بود که دکتر دیگری هم آمد. در میان داد و بیداد من چه سلام و علیک خندان و گرمی با هادی کرد. فکرش را که می کنم می بینم بیچاره اطرافیان در آن حالت های ساده و آرام از دست من چه کشیده اند؟ شاید هم بیچاره من که هیچ کس حال مرا نمی فهمید؟!
درد کمرم دیگر امانم را بریده بود٫ از خودم می پرسیدم یعنی ممکن است فلج بشوم؟ و برخلاف حرف رایج که می گویند زبان مادری هرکس را هنگام درد کشیدن بشناس٫ حضور ماماها و دکترها که می خواستند مرا دلگرمی بدهند باعث شده بود هرچه ژاپنی بلدم به کار بگیرم تا حرفم را بفهمند. دایم می گفتم کمرم کمرم درد می کند آنها هم با خونسردی جواب می دادند که تو داری تلاش می کنی بچه ات هم دارد سعی خودش را می کند٫ دارد می آید بیرون و قرار گرفتن سرش توی آن مجرا باعث می شود به کمرت فشار بیاید. خوشبختانه خیلی کم به ذهنم خطور می کرد که که دیگر نمی توانم اما همان چند بار هم دائم به داستانهایی که خوانده بودم یا فیلم های زایمانی که دیده بودم فکر می کردم که همگی شرایط مشابهی را پشت سر گذاشته بودیم و ناتوانی را از خودم می راندم. یکی دوبارش به زبانم هم آمد٫ شاید برای جلب حمایت اطرافیانم؟! که حسابی حمایتم کردند که تو تونستی سرش پیداست کم مونده یه کمی دیگه تلاش کن! شاید ساعت ۳:۴۰ دقیقه بود که دکتر آمپول مخصوصی استفاده کرد و برای راحتی خروج سر کودک برشی ایجاد کرد. آگاهی از همه این مسائل پیشاپیش باعث شده بود که از دیدن آن قیچی بد ترکیب وحشت نکنم که هیچ واقعا به آخر راه رسیدنم را باور کنم.
حالا دیگر می شد شوق تولد را در چهره تک تک آدم های حاضر در اتاق دید٫ دکتر گفت دو یا سه بار دیگر تلاش کنی تمام است و من یکپارچه انرژی شدم... صدای هادی را می شنیدم که می گفت سرش پیداست داره میاد بیرون موهاش سیاهه! ... ساعت ۳:۴۵ بود و من در چند قدمی رهایی بودم دکتر گفت فقط یک بار دیگر! اما یکبار تلاشم شاید چهار پنج بار شد تا به نتیجه برسد - همیشه در آخر مسابقه دو٫ یک روز مانده به امتحان و ... من از ذوق رسیدن کند می شوم!؟- دکتر می گفت تمرکز کن و فکر کن فقط یک بار دیگر مانده و تمام توانت را برای آن بگذار. چه آسودگی! چه شوقی! چه آرامشی به من می داد آن انگشت اشاره دکتر وقتی به نشانه ۱ بار دیگر بالا می آمد...
تلاش تلاش تلاش با تک تک سلولها فریاد تا بیرون آمدن چیزی را حس کردم که صدای ذوق و شوق همه را بلند کرد٫ سر فرزندم بیرون آمد و دیگر خارج شدن بدنش چندان سخت نبود. اگرچه کاملا دردناک و سنگین بود اما دیگر خودم را پیروز آن مبارزه چندین ساعته دیده بودم آن دردها به نظرم ناچیز می آمدند. دخترکم به دنیا آمد. "ساعت ۳:۵۰ دقیقه است" این را مامایی برای مامای دیگر خواند تا ساعت تولد ثبت بشود. کل بدن نحیفش که در دستان ماما قرار گرفت ایستاده مقابلم نگهش داشت٫ او هم با تمام انرژیش گریه می کرد... کاملا بهت زده بودم! کودکی را می دیدم که با همان سر و روی ژولیده با تمام توانش گریه می کند... به چهره اش نگاه می کردم و با همان حالت شگفت زده تنها به چال گونه ای که روی صورت گریانش افتاده بود فکر می کردم... دختر خود من بود!
...
دخترکم به دنیا آمده بود و حالا درست مقابلم بود. همین نیم ساعت قبل بود که دکتر دلداریم می داد و می گفت بگذار به دنیا بیاد ببینیم خوشگل هست یا نه؟ و حالا سر و صدای همه بلند بود که چه نازه! چه خوشگله! چشمهاش درشته! (این هم از لطف چشم بادامی هاست البته!) اما من در آن گیجی و منگی فقط سعی می کردم بفهمم چه شکلی است؟! همان کنار سر و رویش را پاک کردند و توی حوله ای پیچیدند گذاشتند بغل من! من منگ آنچه گذشته بود به چهره اش که دیگر کمی آرام شده بود نگاه می کردم. دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم٫ چرایش خیلی پیچیده تر از آن است که بتوانم توضیح بدهم. پرستار از خانواده کوچک سه نفری ما عکس گرفت و بعد بابایش در گوشش اذان گفت. من حال عجیبی داشتم٫ بغض رهایم نمی کرد. نمی توانستم زیاد تمرکز کنم و همه چیز را مثل یک خواب در ذهنم مرور می کردم٫ دردها٫ ناله ها٫ دخترم٫ چال گونه اش و ... تنها چیزی که می دانستم این بود که می خواهم زود تر از آن حالت خارج بشوم٫ از آن تخت٫ از آن اتاق!
هادی هرچه می گفت چقدر نازه! من نمی فهمیدم؟! از حالت خودم هم متعجب بودم اما به خودم می گفتم طبیعی است که یک دفعه چشمه محبت مادریم قل قل نمی کند. دلم می خواست به آنچه بر من رفته بود فکر کنم٫ آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داده بود که فقط دوست داشتم به احساساتم فکر کنم٫ دلم سکوت می خواست.
کم کم اتاق آرام تر شد هادی را بیرون فرستادند٫ تنها یک ماما برای چک آپ کودک و یک دکتر برای بخیه زدن توی اتاق بودند٫ باز پرسیدم که چقدر مانده؟ ده دقیقه ای طول کشید٫ و من در آن مدت فقط به سارا که توی تخت کوچکی کنار من گریه می کرد نگاه می کردم٫ وضعیت قد و وزنش در حال بررسی بود٫ من غرق افکار خودم به سارا نگاه می کردم که ماما ترازو را جلو آورد تا ببینم ۳۱۳۰ گرم وزن دارد٫ من اما خمار خمار بودم.
کار دکتر هم تمام شد و رفت٫ من ماندم و مامایی که سر و وضع مرا مرتب می کرد. سکوت که در اتاق حاکم شد اشک هایم سرازیر شدند و انگار آن منگی و خستگی هم با قطره قطره اشک هایم از وجودم بیرون می آمدند. اشک ها دانه دانه صورتم را گرم می کردند و من سبک و سبکتر می شدم٫ مثل بادبادک کاغذی مي ماندم که توی نسیم ملایم به این طرف و آن طرف می رود٫ انگار از صبح طناب بادبادک دست یک پسر بچه شیطان به هر طرف کشیده شده بودم و حالا آزاد و رها توی نسیم بالا و بالاتر می رفتم. اشک ها می آمدند و انگار با هر کدام غباری از روی قلبم بر می داشتند٫ دلم نازک و نازک تر می شد٫ چه سبکی دلپذیری بود!
نیم ساعتی گذشته بود و حال و هوایم تغییر کرده بود. کار ماما هم تمام شده بود و می توانستم راحت تر باشم٫ هادی آمد و سارا را در برای شیر دادن در آغوشم گرفتم تا او هم خستگی در کند. شیر خوردن قورت قورتش که تمام شد ماما بردش٫ هادی هم رفت تا برایم غذایی بیاورد. باز تنها شدم اما کم کم داشتم خودم را پیدا می کردم٫ با خیال آن روز خلوتم پر شده بود و جوانه زدن احساسات تازه را در قلبم حس می کردم٫ جوانه می زدند و به سرعت قد می کشیدند٫ احساس بالندگی می کردم٫ خودم را قدرتمند می دیدم و احساس غرور می کردم! دخترم را به دنیا آوردم! نه ماه انتظارش را می کشیدم٫ اما آنچه که بیشتر مرا غرق خودش کرده بود٫ چیزی خاص خود من بودم٫ به زنانگیم اعتماد کرده بودم و توانسته بودم طعم شیرینش را بچشم. نمی دانم چطور می شود توصیفش کرد؟! دوست داشتم ساعتها در خلوت به آن احساس یگانه فکر کنم تا بیشتر بفهممش.
ساعت ۶ شب بود که برستاری به سراغم آمد تا به اتاقم برویم. لباسم را عوض کردم و به کمک برستار خستگی آن روز را با حوله ی مرطوبی از تنم گرفتم. از تخت که بایین آمدم باورم نمی شد. باورم نمی شد بعد از همه آن دردها آنقدر سبک و راحت باشم. از بخش زایمان که بیرون می آمدیم پرستار ها و ماماهای کنار درب مرا با تبریک ها و لبخندهایشان بدرقه کردند. از آن بخش که هراز چندگاه صدای ناله مادری با گریه نوزادش قطع می شد٫ بیرون آمدیم و از اینکه حالم خوب بود خوشحال بودم اما نمی خواستم اولین خلوتم با سارا همراه خستگی باشد علاوه بر اینکه دوست داشتم بیشتر تنها باشم تا بهتر خودم را و احساسات تازه ام را بفهمم. خواستم تا بعد از دیدار کوتاهم با سارا حدود ۹ ٫شب تنها باشم که به عادت همیشه ساعت ۲ بیدار شدم و بعد از نوشتن و کلی فکر و خیال به سراغ دخترکم رفتم.
توی راهرو در آن نیمه شب آرام و سبک راه می رفتم و به خودم نگاه می کردم. دیگر کودکی در درونم نبود و من بعد از گذراندن آن روز سخت و شیرین خوشبختانه سرپا بودم و سرحال. دخترم را از طبقه ۲ -اتاق نوزادان- تحویل گرفتم و با خودم به اتاقم آوردم. روی تختم گذاشتمش و خودم کنارش خوابیدم. نور چراغ خواب را زیاد کرده بودم تا صورت گلش را٫ دستها و پاهای کوچکش را بهتر ببینم. کنارش خوابیده بودم و نمی توانستم نگاهم را از صورت خفته آرامش بردارم٫ به چهره اش نگاه می کردم٫ انگار معصومیتش سازی را درونم می نواخت و من غرق لذت شنیدنش٫ می ترسیدم چشم بردارم مبادا آنچه که قلبم را آرام و نرم می لرزاند تمام شود٫ تا به حال نوایی به آن زیبایی نشنیده بودم!
* گامباره یعنی تلاش کن! (حالت تشویقی دارد).
این خاطرۀ قشنگ، خاطرۀ تولد سارای گل مامان هنای عزیزه که قبلاً تو وبلاگشون نوشته بودند.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت15:53 توسط مدیریت وبلاگ
يكي از قشنگ ترين و جذاب ترين قسمتهايي كه تو وبلاگ مامانها هميشه خواننده هاي زيادي داره و خود منهم هميشه با دقت مي خونم مخصوصا زمان بارداري دنبالش بودم خاطرات مربوط به زايمانه. چه طبيعي چه سزارين هميشه پر تجربه است كه به نظر من هر پدر و مادر در انتظار فرزندي بايد تمام شرايط احتمالي رو در نظر بگيرن و اين خاطرات اطلاعات مفيدي رو در اختيارشون ميذاره.
با وجود اينكه سه ماه از اون روز خاطره انگيز ميگذره خيلي دوست دارم لحظات اون روز رو تو وبلاگ دخترم ثبت كنم. راستش هنوز فرصت نكردم خاطره اون روزو جايي بنويسم و چه جايي بهتر از اينجا. شايد تجربه من براي دوستي مفيد باشه.
صبح روز ۲۳ آذر ساعت هشت و نيم وقت عمل داشتم. از چند روز قبلش سخت در تكاپو بوديم تا خونه رو براي ورود يه مهمون كوچولوي عزيز مهيا كنيم. دكتر بهم سفارش اكيد كرده بود كه كمترين حركت رو داشته باشم تا خانوم كوچولو تا الان كه صبر كرده ديگه تا لحظه موعود تحمل كنه. راستش رو بخواين با وجود اينكه از ماه هفتم بارداري بايد مراقب اين مساله مي بودم و سعي ميكردم مواظب باشم اما حقيقتا اصلا فكر نمي كردم كه اگه جوجه بخواد زود بياد ابدا شوخي نداره!!
دو روز آخر كارگر داشتم و البته با كمك مامان مهربونم و همكاري شاهين و آيلي عزيز خونه رو كرديم عين دسته گل. مدام بهم ميگفتن شايلي برو كنار... شايلي بشين... شايلي تكون نخور... و واقعا شانس آوردم... آخه خيلي به حرفهاشون گوش نمي دادم!!!
شب آخر مامان و باباي خودم و مامان و باباي شاهين، شام خونه ما بودن و جاتون خالي چه كباب خوشمزه اي مامان و بابا درست كرده بودن كه من نخوردم!!!
اگه بگم عين خيالم نبود و هيجان نداشتم دروغ گفتم ولي سعي ميكردم به روم نيارم تا اين استرس رو به اطرافيانم منتقل نكنم. هيجان ورود يه عضو جديد كه ماهها بود به حضورش در درونم خو گرفته بودم و با حركاتش زندگي ميكردم خيلي خيلي بيشتر از استرس عمل جراحي بود. راستش تو ماه آخر نهايت تلاشمو ميكردم احساس اون حركات تيك و تيكش رو تا مي تونم به خاطر بسپرم تا دلم تنگ نشه. كلي از حركاتش فيلم گرفته بودم ولي راستش اون شب دلتنگي عجيبي داشتم. از حالا دلم واسش تنگ شده بود.به اون شرايط خو گرفته بودم.
شب حدود ساعت ۱۲ بعد از كلي تلقين آرامش به خودم خوابم برد. ساعت ۴ صبح از خواب پريدم و ديگه نتونستم بخوابم. ساعت ۵/۴خواستم پهلو به پهلو بچرخم كه يكدفعه خانوم خانوما يه لگد محكم زد و اونوقت با يه تلق تو دلم يهو كيسه آب پاره شد و... با وجود اينكه مي دونستم با پاره شدن كيسه آب هنوز تا شروع دردها زمان هست ولي اصلا فكر نمي كردم مقدار و شدت آبريزش اينقدر زياد باشه. بعد از بيدار شدن شاهين و مامان و بابا كه پيشمون مونده بودن، همه سريع مشغول آماده شدن و جمع و جور شدند. شاهدونه خانوم شرايط رو اورژانسي اعلام كرده بود. بابا مرتب
بهم يادآوري ميكرد كه خونسرد باشم ولي من بي اختيار مي لرزيدم. توي اون شرايط مدام به اين فكر ميكردم كه اگه تو مدتي كه سر كار بودم و رعايت نمي كردم اين اتفاق ميافتاد... واقعا تصور اين شرايط رو نمي كردم و... شانس آورده بودما...
دم در اورژانس بيمارستان پارسيان رو ويلچير نشستم و به بخش زايمان برده شدم. ديگه تونسته بودم به خودم مسلط باشم و با آرامش به سوالات سرپرستار بخش جواب بدم. حتي با حضورم خانوم ديگه اي كه ساعتها اونجا بستري بود و درد ميكشيد، آروم تر شده بود. به خانوم پرستار گفتم همكارشونم و تاكيد كردم سريع تر با خانوم دكتر تماس بگيرن. خانم سرپرستار وقتی فهمید همکارم خودش رسیدگی به منو به عهده گرفت و تمام کارهامو حتی با وجود اتمام شیفتش خودش انجام داد. دیگه یواش یواش دردها شروع میشد و حرکات شاهدونه خانوم هم کم شده بود. آخه خانوم خانوما زده بود خونه شو خراب کرده بود و دیگه آبی نمونده بود تا توش شنا کنه.
بعد از آماده شدنم حدود ساعت ۸ منو به اتاق عمل بردن. قبل از شروع با دکتر بیهوشی صحبت کردم و ازش نظر خواستم که نخاعی بشم یا بیهوش کامل... خودم خیلی دوست داشتم اسپاینال بشم ولی دکتر با توجه به شرایطی که داشتم توضیح داد که اگه بیهوش بشم خودم راحت تر خواهم بود.آخرش هم از دکتر خواهش کردم که حتما بعد از عمل دستور مسکن مخدر رو بده. چون میدونستم که معمولا این کار به صورت روتین انجام نمیشه و یکی از همکارام تاکید کرده بود که اگه میخوام بعد از به هوش اومدن خیلی درد نداشته باشم به دکترم بگم. از طرفی مطمئن بودم دوز مخدر ضرری نداره. حتی تو زایمان طبیعی هم از مورفین استفاده میشه چه برسه به اینجا که پنتوزوسین میزدند که به قدرت مورفین هم نیست.
همیشه فکر میکردم اگه یه روز بخوام بیهوش بشم نهایت تلاشمو بکنم تا لحظه بیهوش شدن و نحوه اونو به خاطر بسپرم. دکتر شروع کرد به دستور دادن و طفلی سعی میکرد رمزی و غیر واضح حرف بزنه که من دچار استرس نشم. یادمه بهش گفتم ملاحظه منو نکنه من خوبم... و اون هم بعد از خندیدن شروع کرد به پرسیدن راجع به مکملهای دارویی جدید واسه بچه ها!... بعد به پرستار با همون زبون رمزیش که مثلا من نباید می فهمیدم!! گفت: پروپوفول... وقتی پرستار گفت ریختم با خودم گفتم دیگه دارم میرم... و در حال توضیح به دکتر بودم که... احساس کردم یکی به صورتم میزنه: خانوم دکتر... چشماتو باز کن... متاسفانه منهم مثل بقیه که بیهوش میشن چیزی نفهمیده بودم!!! دختر نازم ساعت هشت و سی و شش دقیقه صبح متولد شده بود.
از ریکاوری چیز زیادی یادم نمیاد... یادمه ازم پرسیدن میخوای بچه تو ببینی؟ گفتم: نه!! یادمه با تمام وجودم دوست داشتم شاهین پیشم باشه و حتی به پرستار هم گفتم که گفت الان میری پیشش... و یادمه که داشتم خفه میشدم و از نهایت قدرتم استفاده کردم تا به دکتر گفتم... اون وحشتناکترین حس ریکاوری بود. وقتی دکتر گفت نگران نباش آمینوفیلین زدم یه کم آروم شدم و باز از حال رفتم... نمی دونم فاصله زمانی بین این خاطرات چقدر بود ولی ساعت دیواری بخش رو به خاطر دارم که هر چی سعی کردم ببینم ساعت چنده موفق نمی شدم.
وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون و چشمم به خونوادم افتاد بغضم ترکید. همه خوشحال بودن. بابا و آیلی فیلم میگرفتن... مامان دستمو گرفته بود... مامان شاهین پیشونیمو بوسید... چهره خندون بابای شاهینو می دیدم... چشمهام هنوز دنبال شاهین بود و وقتی دیدمش آروم شدم. نمی دونم چرا فکر میکردم یعنی میشه من دوباره شاهینو ببینم؟!!! و باز اشک میریختم. یادمه بابا از پرستار پرسید: درد داره؟ گفت نه... ۵۰ تا پنتوزوسین گرفته!!!!! و من تو همون حالم به خودم خندیدم که چرا فکر میکردم مسکن بعد از جراحی به همون محدودی مسکن زایمان طبیعیه!! ولی واقعا اصلا درد نداشتم.
از شاهین پرسیدم : شاینا چه شکلیه؟ گفت: اینقده نازه ه ه ه!!! جلوی سرش کچله
پشتش مو داره!!!
و حالا ۳ ماه از اون روز به یادموندنی میگذره. روزهای شیرین پر از تجربه و البته گاهی سخت... روزهایی که با احساس مادر بودن سرشار از غرور میشدم و هر لحظه سپاسگزار خداوند. لحظات نابی رو تجربه کردم که با هر تجربه از صمیم قلبم از خدا خواستم این نعمت عزیز رو به همه عطا کنه... روزهایی که گرچه گاهی با تندخوییهای خودم گذرانش رو سخت کردم ولی به لطف خدا و همراهی و هم فکری تک تک عزیزانم و البته دختر نازم که الحق همیشه با من همراه بوده تا این لحظه با موفقیت سپری کردم و از هر ثانیه اش لذت بردم.
خدایا شکرت...
این خاطره رو مامان شایلی عزیز، وقتی شاینا کوچولو سه ماهه بوده، تو وبلاگشون نوشتند و اجازۀ استفاده از این خاطره رو در اینجا به ما دادند.
پی نوشت: با اجازۀ مامان شایلی، از همۀ مامانایی که نظرشون رو تو پست قبل اعلام کردند ممنونم. من جواب بعضی سوالهایی که پرسیده شده بود رو تو همون کامنتدونی دادم.
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت16:7 توسط مدیریت وبلاگ
بین نظراتی که در پستهای قبل داده شده بود، ادغام وبلاگ" نی نی به به" و این وبلاگ پیشنهاد شده بود. بعضی از مامانها هم موافق این بودند که مطالب بیشتری به عنوان تجربیات مادری تو این وبلاگها گنجونده بشه. پیشنهاد مامان هناکه به نظر من پیشنهاد خوبی هم هست برای ادامۀ این کار و تلفیق مطالب این هست که از اونجا که امکان ادغام اینها در یک وبلاگ به خاطر متفاوت بودن موضوعات وجود نداره و از طرفی به دلیل اینکه مقدماتی برای ایجاد یک سایت که تمام مطالب مادرانه در اون گنجونده بشه در حال حاضر برای ماوجود نداره، میشه هرکدوم از مطالب رو توی یک وبلاگ جداگانۀ بلاگفا نوشت. منتها نویسنده ها میتونند مشترک باشند تو این وبلاگهای جداگانه. در حقیقت این وبلاگها گروهی هستند و هر نویسنده میتونه با یوزر نیم و پسورد خودش، در هر دوی این وبلاگها مطلب بنویسه. خواننده ها هم به فراخور نیازشون، مطلبی که نیاز دارند رو میتونند تو این وبلاگها پیدا کنند و مطالعه کنند.
از اونجا که بعضی از مادرها مایل هستند تا علاوه بر دونستن نحوۀ زایمان، از تجربیات مادرای دیگه حین بارداری و بعد از زایمان و بچه داری هم آگاه بشوند (تجاربی مثل حمام کردن بچه ها، ایجاد عادت خوب خواب، بیقراری های شبانه، برخورد با کولیک، خرید سیسمونی و ....)، و از اونجا که طبعاً خیلی از مادرها بیش از یک یا دو خاطرۀ زایمان ندارند و داشتن یوزرنیم و پسورد در مورد وبلاگ خاطرات زایمان فقط یک با دوبار مصرف خواهد شد، اینه که میشه این وبلاگ خاطرات زایمان رو با تجربیات مختلف مادرها تلفیق کرد و به این صورت بشه که مادرا از تجربیات دوران بارداری، بعد از زایمان، بچه داری ... و رفع مشکلاتی که ممکنه تو این مراحل وجود داشته باشه هم در این وبلاگ بنویسند تا خواننده های این وبلاگ ایده های عملی بیشتری برای انتخاب در مواجهه با مشکلات بچه داری داشته باشند.
این وبلاگ همونطوریکه گفته شد یک وبلاگ گروهی هست وبا مشارکت شما اداره میشه. نویسندۀ مطالب شما هستید. شما علاوه بر نوشتن مطالب خوبتون در اینجا، میتونید ایده های مفیدتون رو هم ،در درست کردن غذای کوچولوهاتون و کلاً مبحث خوراکیها ، با دیگران با استفاده از یک یوزر نیم و پسورد ولی با کلمۀ کاربری متفاوت (که مربوط به اسم وبلاگ مورد نظرتون هست) به اشتراک بگذارید و برعکس این، یعنی کسی که تجربۀ نوشتن تو وبلاگ نی نی به به داره، میتونه از خاطرات زایمان و تجربیات مادرانه اش تو اینجا هم بنویسه و دیگران رو بهره مند کنه از یافتن راه حل و ایده های جدید.
من از همۀ مامانهایی که اعلام تمایل به اشتراک گذاشتن تجربیاتشون کردند، تشکر می کنم. و پیشاپیش از مامانای مهربون دیگه که تمایل دارند تو این کار همکاری بکنند هم تشکر می کنم.
**
این وبلاگ ها متعلق به خود شماست و با ایده و نظر شما هدایت میشه و تداوم پیدا میکنه، هدفش هم مشخصاً کمک به مامانهای دیگه ، تو موقعیتهای مشابه و در عین حال متفاوت هست. ممکنه شما تجربۀ خودتون رو اینجا بنویسید، ممکنه مقاله ای تو سایتهای مختلف بچه داری، نظرتون رو جلب کنه و بخواید اون رو با ذکر منبع به اشتراک بگذارید با بقیه، در هر صورت خودتون این وبلاگ رو اداره میکنید.
**
از اونجا که هنوز این وبلاگ ناشناخته هست، اگر مادرای عزیزی که اینجا رو میخونند برای اطلاع مادرهای دیگه، در مورد این وبلاگ بنویسند و یا این وبلاگ رو لینک کنند، ممنون میشم. در ضمن باز هم منتظر نظرات سبز و راهگشای شما هستیم. اگر نظری، پیشنهادی ، انتقادی وجود داره، خوشحال میشم که بشنوم.
**
اگر با کل ایدۀ در میون گذاشتن تجربیات مادرانتون در همین وبلاگ (که طبعاً تغییر نام هم خواهد داشت) موافقید، دوست دارم بدونم که ترجیح میدید در چه موضوعاتی تجربیاتتون رو در میون میگذارید. برای اینکه طبقه بندی موضوعی رو بر اساس آنها بسطش داد( همونطوریکه میبینید الان فقط در دردوموضوع زایمان سزارین و طبیعی تقسیم بندی شده، ترجیح میدید چه موضوعات دیگه ای به این لیست اضافه بشه؟).
**
دوستی در کامنتدونی پرسیده بود که علت زود به دنیا اومدن بچه ها چی هست؟
من اینو میدونم که دلایل مختلفی ممکنه داشته باشه، از فشار خون بالای مادر، تا دیابت بارداری ، استرس و خیلی چیزهای دیگه. من سه هفته زودتر از موعد مقرر، پسرم به دنیا اومد. فشار خون من همیشه پایین بود و هست. بیماری خاصی هم نداشتم. شاید یکی از دلایلش استرس دفاع بابای فراز بوده، شاید!!. یکی دیگه از علتهایی که تو سایتها بعد ها خوندم، این بود که مادرهایی که گروه خونی منفی دارند ؛همون حالتی که روگام تزریق میشه( مثل من که گروه خونیم O منفیه)، درصد بالاتری از زود به دینا اومدن بچه ها رو دارند نسبت به مادرهایی که گروه خونی مثبت دارند. دلیلش هنوز مشخص نیست. در ضمن هفتۀ سی و هفتم که من فارغ شدم، زمانی هست که تقریباً بچه کامل هست و به دنیا اومدنش مشکلی ایجاد نمی کنه. فکر می کنم قبل از هفتۀ سی و پنجم (درست گفتم؟؟) هست که احتمال داره بچۀ زود فارغ شده، مشکلاتی داشته باشه که با پیشرفت علم و مراقبتهای ویژه میتونند اثر اینها رو به حداقل برسونند. شما خواننده های عزیز اگر میدونید یاری کنید؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:8 توسط مدیریت وبلاگ
من دوران زایمان بدی نداشتم و در فصل زمستان هم بارداری برام خیلی بهتر بود. بهرصورت همه مادرانی که اولین بار باردار هستند، همه دچار دردهای نابهنگام و تغییرات مختلف جسمانی هستند که من هم با حساسیتهای خودم زمانی طول کشید که بهشون عادت کنم. بهرصورت زایمان من تا هفته ۳۹ بدون هیچ مشکلی بود و در تمام دوره سوم حاملگی هیچ دردی نداشتم. هفته های آخر هر هفته برای چک آپ پیش دکتر میرفتم و در هر بار ویزیت دکتر میگفت که بچه با اینکه در موقعیت خوب و سرش به سمت پایین قرار داره، ولی هنوز داخل لگن نشده. در آخرین ویزیتی که داشتم دکتر باز هم حرف خودش رو تکرار کرد و با اینکه دو سه روزی به تاریخی که برای زایمان تخمین زده بود مونده بود، به من پیشنهاد داد که با سزارین بچه رو متولد کنه! برای من که تمام همت خودم رو بسته بودم که یک زایمان طبیعی داشته باشم خیلی سنگین بود که این موضوع رو قبول کنم و گفتم که صبر کنیم ولی دکتر با قاطعیت تمام برامون دلیل آورد که اگه بیشتر صبر کنیم، سر بچه سفت تر میشه و زایمان طبیعی غیر ممکن تر، و در آخر هم با کشیدن درد باید سزارین کنم. با این حرفها باعث شد که هم شوهرم و مادرم بیشتر نگران بچه و من باشند و در آخر تصمیم گرفته شد که برای پنجشنبه همون هفته که روز زایمان از قبل تخمین زده شده بود من رو زایمان کنند.
بدون تجربه بودن دراین مساله یکی از دلایل بزرگی بود که من به این عمل تن دادم. شاید، باید با یک دکتر دیگر هم مشورت میکردم ولی در اون زمان فقط به سلامتی بچه فکر میکردم و به حرفهای دکترم ایمان داشتم. متاسفانه الان که کتابهای مختلف رو برای زایمان دوم میخونم میبینم که حرفهای خانم دکتر اصلا صحیح نبوده و سر بچه بعد از ۴۰ هفته باز هم قادر به عبور از مجرای مادر هست و معمولا در زایمان اول هرگز بچه تا زمان قبل از تولد داخل لگن قرار نمیگیره! و همه اینها باعث شد که بیشتر به زایمانی که در راه دارم دقت کنم.
بهرصورت شب قبل از زایمان با یکی از دوستانم که اون هم سزارین کرده بود صحبت کردم و اون هم من رو دلداری داد که خیلی راحت خواهد بود و حتی از زایمان طبیعی آسون تر هست و خیلی زود سرپا خواهم بود.
صبح ساعت ۷ ما راهی بیمارستان شدیم که البته از منزل ما مسافت زیادی فاصله داشت ولی یکی از بهترین جاهایی هست که میشه در قاهره در اون زایمان کرد!. بعد از انجام مراحل اداری و گرفتن اتاق به همراه مادرم و خانواده شوهرم که برای اومدن نوه شون از اسکندریه اومده بودند در اتاق منتظر موندیم و حوالی ساعت ۸ اومدند و من رو برای عمل آماده کردند. وسایل محمود رو هم از ما گرفتند و بعد از پر کردن یک سری فرم من رو به طبقه پایین تر برای عمل جا به جا کردند. در درونم خیلی از اینکه بی هوش باشم و هیچ چیزی حس نکنم و بچه ام رو در اولین لحظه ورودش نبینم ناراحت بودم. از دکتر خواهش کردیم که شوهرم در بدو ورود محمود حضور داشته باشه و ازش فیلم و عکس بگیره. با اینکه میتونستم که اپیدورال استفاده کنم و خودم اون لحظه رو ببینم ولی حاضر نشدم که حس بریدن خودم رو هم تجربه کنم!. نمیدونم، ولی دلم نمیخواست که توی اون اتاق که همه سبز پوشیدن و بوی الکل و دوا میده بیدار باشم پس خوابیدن بهتر بود. من رو به اتاق عمل منتقل کردند و دکترم شروع به شوخی و خنده کرد و از اینکه چرا اسم محمود رو انتخاب کردم و ربطی به رییس جمهورمون داره پرسید؟! در همین حال بود که داروی بیهوشی رو بهم زدند و دیگه چیزی نفهمیدم......
وقتی که چشم باز کردم صدای خنده مادرم و مادر شوهرم که بالای سرم صحبت میکردم رو شنیدم ولی اینقدر گیج بودم که نمیتونستم تمرکز کنم تنها سوالی که میکردم این بود که بچه کجاست و حالش خوبه؟ همه چیزش سالمه؟ بعد از چند دقیقه محمود رو آوردن و روی سینه ام گذاشتن. تا اون لحظه اصلا حس درد رو در وجودم نداشتم و همش به فکر دیدن محمود بودم. پسر کوچولوم رو تر و تمیز روی سینه ام گذاشتند و پرستار سعی میکرد که بمن کمک کنه که بهش شیر بدم ولی من ضعیف تر از این بودم که بجز بوسیدنش کاری انجام بدم. خلاصه بعد از مدت کوتاهی محمود رو بردند و از پدرش هم اجازه خواستند که ختنه اش کنند و شوهرم هم همراه پرستار رفت که حضور داشته باشه. بعد از یکی دو ساعت دو پرستار اومدند و خواستند که بدنم رو بشورن و اتاقم رو قرار بود عوض کنند. تا اون لحظه هیچ حرکت خاصی انجام نداده بودم وقتی تلاش کردم که از جام بلند شم انگار یک بسته سنگ توی شکمم قرار داده باشند از زور درد نمیتونستم سرپا بایستم. با هر تلاشی که بود من رو بردند و شستند و به اتاق جدید انتقال دادند. در فواصل مختلف محمود رو برای شیر دادن پیش من میاوردند ولی در اون زمان محمود از گلوکزی که بهش داده بودند سیر بود (یک اشتباه دیگه که توی بیمارستان ها انجام میشه )و هیچ علاقه ای به خوردن شیر نشون نمیداد. زمانی که برای عوض کردن از من جداش میکردند حس بدی میگرفتم و دلم میخواست که پیشم باشه. هنوز هیچ حس خاصی بهش نداشتم. دلم میخواست بشناسمش ولی در اون وضعیت دردی که من داشتم، فقط لازم بود بخوابم. بیرون اتاق ما تا ساعت ۱۱ هنوز مردم در حال رفت و آمد بودند و انگار نه انگار که اینجا بیمارستان هست. ولی خوب مگه نه اینکه اینجا مصر هست و همه چیزش هم همینطوریه؟!
تمام طول شب از عرق سرد پشتم خیس بود و با درد بسیار شدیدی که داشتم نتونستم بخوابم. بیچاره مادرم همراه من طول شب رو سپری کرد و یکبار نیمه های شب محمود رو خودم خواستم که بازهم سیرش کرده بودند و شیری از من نخورد. روز بعد از ابتدای صبح مادرم از من خواست که بلند شم و راه برم. این بدترین قسمت بعد از زایمان بود. اون درد لعنتی چیزی نبود که بتونی باهاش سرپا بایستی. بهرصورت بلند شدم و هر چند قدمی باید میایستادم با یک سرم بدستم و سرم که گیج میرفت. دکتر ساعت ۷ صبح بهم سر زد و خوشحال شد که دارم راه میرم و قرار شد که باز در طول روز سر بزنه. مسکن ها و آنتی بیوتیکها در سرمم همچنان ادامه داشت. عصر روز دوم برای اولین بار محمود کمی سینه ام رو گرفت که البته هنوز شیری ازش جریان نداشت ولی فقط خیلی کم و هر چقدر هم پرستار سعی کرد که بمن کمک کنه ولی ندونستن زبان در آن زمان و بی تجربه بودن بیشتر کار رو سخت کرد. روز دوم تونستم یک دوش بگیرم و کمی احساس سبکی بکنم. در روز سوم بعد از چک کردن بخیه ها و راضی بودن از وضعیت من لزومی برای موندن در بیمارستان نبود. محمود رو به ما تحویل دادند و راه و رسم عوض کردن و حمام کردن رو هم برامون گفتن. محمود دچار کمی زردی بود که باید در طول چند روز بعدش باز هم چک میشد. من و مامان و شوهرم با یه بچه سه روزه راهی خونه شدیم بدون اینکه بدونیم چه روزهای سخت تری در راهه.
از زمان رسیدن ما به خونه که مصادف بود با یک طوفان شدید شن محمود از شیر خوردن دست کشید و هر کاری کردیم که بتونم سینه ام رو بگیره، نشد که نشد. اون شب یکی از بلندترین شبهای ما بود. هیچ کس که نتونست چشم بهم بزاره من که سینه هام از شدت پر شدن شیر درد داشت و یک زخم عمیق هم در شکم داشتم و محمودی که نمیدونستیم چطوری سیرش کنیم! به موبایل دکتر اطفال که توی بیمارستان ما رو راهنمایی کرده بود زنگ زدم پیشنهاد داد که بهش محلول گیاهی بدم و فردای اون روز محمود رو ببریم که ببینه. ولی اون داروی گیاهی که بچه کوچولوی ما رو سیر نمیکرد! بهرصورت وقتی فردای اون روز دکتر، محمود رو دید پیشنهاد داد که من شیرم رو بدوشم و با شیشه بهش بدم و تلاش کنم که ما بین این قضایا سینه ام رو بگیره. یک اشتباه دیگه نتیجه گوش کردن به حرف دکتر و اعتماد داشتن بیش از حد به دکتر جماعت! بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم، ولی مدت سه ماه طول کشید تا بالاخره محمود شروع به خوردن شیر من کرد، ولی در این راه، هم بنده خیلی اذیت شدم با سینه های زخم و دردناک، هم محمود خیلی ضعیف شد. ولی با مطالعه و عوض کردن دکتر و همراهی مادرم و شوهرم تونستم این قسمت از وظیفه ام رو نسبت به محمود درست انجام بدم. لااقل همیشه از این موضوع راضی خواهم بود.
بخیه های من خود به خود از بین رفتند (در گوشت حل شدند! نمیدونم بهش چی میگن در فارسی!) و جراحت عمل هم بعد از شش هفته اول کمتر شد البته فقط از ظاهر ولی تا ماههای بعد هم هیچ حسی در ناحیه عمل نداشتم و اگه حرکت سریعی انجام میدادم میشد حس کرد که هنوز زخمی در درونم وجود داره. معمولا سفارش میشه که شش ماه اول بعد از سزارین رو حرکتی در ناحیه شکم انجام ندین چون هنوز بدن از درون زخم دار هست و ممکنه که بخیه ها پاره بشه. بهرصورت با اینکه در اون زمان قسم خورده بودم که دیگه بچه دار نشم چون اون درد قابل تحمل نبود، قسم خود بخود شکسته شد و برادر محمود بزودی به جمع ما خواهد پیوست!
در دو ماه آینده منتظرداستان زایمان دومم باشید که فکر کنم خیلی متفاوت تر از اولی خواهد بود. به امید خدا.
ممنون از مامان محمودعزیز برای فرستادن این خاطرۀ قشنگ و همینطور در میان گذاشتن تجربه شون در مورد شیر دادن و برخورد با سختیهای بعد از زایمان. انشاءالله که داداشی محمودی هم به سلامتی و خوشی تا دو ماه دیگه به دنیا می یاد و تجربۀ به دنیا آودرن این داداشی کوچولو هم زینت بخش این صفحه میشه. برای مامان محمود آرزوی سلامتی و خوشی و یک زایمان دوم راحت و خوب و کم دردسر میکنیم.
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت1:24 توسط مدیریت وبلاگ
چهارم فوریه سال 2005، یک روز جمعه بود و من هفتۀ سی و هفتم بارداریم رو طی میکردم. ما بالطبع به دلیل اینکه هنوز سه هفته مونده بود تا زمان موعد، خیلی منتظر این رویداد مهم نبودیم. بابای فراز روز دوشنبۀ هفتۀ بعدش ، دفاع داشت و بیشتر فکرمون رو تو چند روز اخیر، برپایی مراسم و چطور سوال کردن هیئت ژوری و این چیزها پر کرده بود.
صبج اون روز وقتی از خواب بیدار شدم یه دردی رو زیر دلم احساس میکردم مثل درد پریود، ولی اونقدر مهم به نظرم نرسید، بخصوص اینکه دیگه تو نیمه های روز احساسش نکردم. به کارهای روزمره ام که اونموقع پای اینترنت نشستن و مرور سایتهای پرنت سنتر و pregnancy و دیدن تلویزیون بود، مشغول شدم .
موقع ناهار بابای فراز اومد و یک مقدار خورش قیمه ای که از شب قبل مونده بود رو داغ کرد و خوردیم. من میلی به غذا نداشتم. شاید یک یا دو قاشق تونستم بخورم . بعد به اصرار بابای فراز مبنی بر اینکه ضعیف نشم ،یک لیوان شیرو عسل هم خوردم و رفتم دراز کشیدم. بابای فراز هم رفت دپارتمانشون تا به کارهای مربوط به خودش برسه. حدود ساعت چهارو نیم برگشت و گفت میخواد برای خرید یه سری چیزها (مثل آبمیوه و میوه و.. )بره به فروشگاه و نزدیک سنتروم (مرکز شهرو یا بعبارتی محل خرید تو کشور هلند سنتروم نامیده میشود).
تا اونموقع احساس درد زیادی نداشتم یه چیزی مثل درد پریود رو احساس میکردم که بهتر میدیم بهش فکر نکنم. من هم گفتم باهاش میرم تا یه مقدار پیاده روی کنم و روحیه ام عوض بشه( پیاده روی کاری بود که من به طور مرتب هر روز انجامش میدادم، اگر هم به دلیل سرما این امکان وجود نداشت، معمولا در طول و عرض خونه قدم میزدم و قدمهام رو هم میشمردم که کمتر از حدی نشه که معمولاً بیرون قدم میزدم که معمولاً پنج هزار قدم بود. در صمن من تا اواخر دسامبر یعنی حدودۀ یکماه قبل از به دنیا آمدن فراز، دوچرخه سواری هم میکردم هرچند سعی میکردم آهسته برونم و مراقب باشم.). حدوداً پانصد متری پیاده رفته بودیم که احساس کردم این درد زیر دلم یک مقدار شدیدتر شده. رو نیمکت کنار یکی از ساختمونهای بین راه نشستم تا استراحت کنم . دردش اون لحظه یه دفعه طوری شد که احساس کردم بهتره دیگه به پیاده روی به سمت سنتروم ادامه ندم و برگردم خونه. همراه بابای فرازبرگشتیم خونه و روی تخت دراز کشیدم ولی دیگه حالم تقریباً خوب شده بود و دردی رو احساس نمیکردم. این بود که به بابای فراز گفتم بره به کارش برسه تا من هم تا اونموقع بخوابم. راستش تنها دلیلی که اونموقع برای دل دردم در نظر گرفته بودم این بود که شاید غذای ظهر که ماندۀ غذای شب قبل بوده مشکلی داشته، اصلاً به این فکر نمیکردم که ممکنه این دردهای پیش از زایمان باشند. من دوستی داشتم که چند ماه قبل از من و تو هفتۀ سی و هفتم بچه اش رو به دنیا آورده بود ولی اون نسبت به من خیلی سنگین تر بود و شکمش (برآمدگی مربوط به بچه) انگار پایین تر باشه و خیلی به نظر آماده تر میرسید برای به دنیا اوردن بچه تو همون هفتۀ سی و هفتم . این دوستم همیشه به من میگفت تو چون شکمت بالاست و فرز تری، به موقع بچه ات رو به دنیا میاری. سر این جرف دوستم و فکرای خام خودم که بچۀ من سر موقع به دنیا می یاد و امکان نداره زودتر از موعد باشه خیالم راحت بود و به تنها چیزی که اونموقع فکر نمیکردم زایمان بود.
بعد ار رفتن بابای فرازهر کاری کردم نتونستم بخوابم این بود که رفتم و یه دوشی گرفتم. و بعد اومدم دوباره دراز کشیدیم و این بار خوابم برد.
نمیدونم چقدر خوابیدم ولی میدونم که خوابم طولانی نشده بود که یکدفعه دردشدیدی رو احساس کردم که منو از خواب پروند. هوا دیگه ً تاریک شده بود . یک مقدار با این درد کلنجار رفتم که خودش خود بخود تموم شد. بابای فراز هم اومد خونه. یاد این چیزهایی که تو سایتهای مختلف خونده بودم افتادم که دردها از نیم ساعت به نیم ساعت ممکنه شروع بشه . ولی بعد به خودم گفتم" اصلاً امکان نداره، حالا حالا ها بجۀ من موندگاره." رفتم تو هال و با بابای فراز مشغول صحبت شدیم و اینکه چه چیزهایی خریده و و... بعدش هم تلوزیون رو تماشا کردم که یه مسابقه ای داشت نشون میداد. به گمونم "ویکست لینک" بود.
دوباره درد به سراغم اومد. بابای فراز دیگه ایندفعه نگران شده بود ولی من همچنان رو حرف خودم بودم که اصلاً امکان نداره درد زایمان باشه. بعد دوباره درد دیگه و ایندفعه بابای فراز به ماما زنگ زد( اصولا تو کشور هلند، کار زایمان با ماماهاست چون بیشتر زایمانها هم طبیعیه. به ندرت ممکنه غیر از این باشه مگر در سزارینهای خاص). ماما هم گفت نگران نباشید و اینها گاهی پیش می یاد. وقتی گوشی رو گذاشتیم بعد از چند دقیقه دوباره دردی دیگه و بعد ازده یازده دقیقۀ بعد دوباره درد و ... ایندفعه بابای فراز زنگ زد به ماما و گفت که فواصل بین دردها مرتب شده و ده تا یازده دقیقه بینشون فاصله است. ماما هم گفت چیزی نست و نگران نباشید و اون خودش رو تا نیم ساعت دیگه به خونۀ ما میرسونه.
دردی که میگم یک دردی بود که انگار اول از زیر دل شروع میشد، بعد یکدفعه همۀ بدن رو درگیر خودش میکرد. دردی بود که اجازه نمیداد به چیزی دیگه فکر کرد با یه بیقراری توام بود و همۀ بدن رو درگیر میکرد ولی هنوز میشد فریاد رو کنترل کرد. انگار هنوز این سیستم صوتی من علی رغم تمایل به فریاد، کنترل میشد و ناله از اون منتجه میشد تا فریاد.
تا زمان رسیدن ماما، چند تا درد دیگه هم داشتم. بعد از حدود نیم ساعت ماما با اضافۀ خانمی که تو همون ساختمون ماماها به عنوان منشی کار میکرد، اومدند خونه. یه مامای نسبتاً جوون و خوش تیپ و قد بلند بودکه تا به اونروزاون ماما رو ندیده بودم. حالم رو پرسیدند و بعد تو اطاق خواب معاینه کردند ودر کمال ناباوری من، گفتند بچه فردا صبح به دنیا می یاد و اونها مجددا ساعت یک نصفه شب برای چک کردن اوضاع من دوباره میاند.. من کمی جا خوردم ولی همچنان رو حرف خودم بودم که بچۀ من سر وقت خودش پا به این دینا میگزاده ، پیش خودم میگفتم این ها حتماً بی تجربه هستند و حالیشون نیست .نی نی من حالا حالا ها به دنیا نمیاد و من الاناست که حالم کاملاً خوب بشه!!.
اونها رفتند و بر خلاف انتظار من، کم کم طول دوره بین دردهای من هم کمتر شد و شده بود یک تناوب 5 دقیقه ای . بابای فراز کاملاً هول شده بود. دیگه کم کم صدای من هم بلند شده بود و تبدیل شده بود به فریاد ملایم ضعیف همزمان با دردها. اون دستمو می گرفت و نمیدونست چیکار کنه. دوباره به ماما زنگ زد و از کم شدن فواصل دردها گفت. ماما هم گفت نگران نباشید و ما خودمون رو میرسونیم.
یه دوست ایرانی داشتم به اسم مژگان که پزشک بود و شش ماه قبلش خودش بچه دار شده بود و تو آبارتمان ما طبقۀ پانزده زندگی میکرد (ما طبقۀ پنجم بودیم). دیدیم مسنجرش روشنه و آنلاینه. بابای فراز براش پیغام گذاشت که زود بیاد خونۀ ما ولی هیچ جوابی دریافت نکردیم (idle شده بود). شماره تلفنشون رو هم اون لحظه هرکاری میکردم یادم نمیومد و چون حفظ بودم، جایی ننوشته بودم . موبایل هم نداشت. از طرفی بابای فراز میترسید منو تنها بگذاره که بره مژگان رو صدا بزنه ،مبادا حین غیبتش اتفاقی برای من رخ بده.
من یه بالش گذاشته بودم پشت سرم و دراز کشیده بودم.ساعت ده شب بود و فواصل دردها دیگه خیلی کم شده بود که یکهو مابین این دردها من حس کردم چیزی داره از من خارج میشه. فکر میکردم نکنه بچه باشه. چکار باید بکنم، چجوری نگهش دارم. بعد در همون حال هم داد میزدم و میگفتم بچه داره میاد بیرووون!.
بابای فراز اصلاً رنگ به جهره نداشت. من شلوار پام بود و فکر میکردم اگه الان بچه بیاد بیرون تو شلوارم خفه میشه !!.
اومدن اون چیزبه بیرون که به نظر من خیلی بزرگ بود ، تو همون لحظه، توام شد با یک مقدار تخفیف درد و آرامش. ولی همراه با ترس اینکه بچه واقعاً به دنیا اومد، خفه شده؟ الان چی کار باید بکنم؟ با نگرانی از بابای فرازکه دستمو گرفته بود پرسیدم بچه اومد؟ در حالیکه خیلی هول شده بود و رنگ به چهره نداشت به علامت منفی سرشو تکون داد. تمام شجاعتم رو جمع کردم و در حالیکه اصلاً نمی خواستم به پشت سر نگاه کنم دستم رو روی شلوارم کشیدم و دیدم نه چیزی به بزرگی بچه اونجا نیست . شلوارم و پتویی که روش دراز کشیده بودم کاملاً خیس شده بود. ولی بچه نمیتونست باشه. همون لحظه تمام اطلاعات و خاطرات تو سایتهای اینترنتی مربوط به حاملگی یادم اومد و فهمیدم این ترکیدن" کیسۀ آب " بوده. هر چقدر به ذهنم فشار می آوردم که یادم بیاد بعد از ترکیدن کیسۀ آب چکار باید کرد، یادم نمی اومد. بابای فراز دوباره رفته بود سراغ تلفن . تو همین گیرو دار،انقباض و درد بعدی شروع شد و همزمان زنگ خونه رو زدند . بابای فراز با سرعت رفت و دروباز کرد.فریادهام دیگه کاملاً بلند شده بود. اصلاً نمی تونستم آرومتر باشم انگار تک تک عضلاتم منقبض می شد و تو صدام انعکاس پیدا می کردند. حین همین فریاد زدنهام بودم که ماما و منشی ماما (که اسمش ایمکه بود) از در وارد شدند و شوهرم هم تند و نتد براشون ترکیدن کیسۀ آب وفواصل کم بین دردها را می گفت. ماما هم دلداری میداد و می گفت نگران نباشید و در همون حال هم وضعیت من رو چک کرد. بعد هم با خونسردی گفت "الاناست که کوجولوتون بیاد ".
من گیج و حیرون مونده بودم، یعنی چی آخه؟، اون از اون که گفت فردا صبح. اینم از حالا که می گه داره میاد. پرسیدم چجوری آخه؟، اون هم با خنده گفت این از اون بچه های عجوله، بعد هم گفت ،میتونم برسونم به بیمارستان ولی احتمال به دنیا آوردن تو ماشین زیاده ، اینه که ترجیج میدم خونه به دنیا بیارمش.
برای هلندیها ، خونه بجه به دنیا آوردن طبیعیه حتی نوعی کلاسه، یادمه سه شنبه ها یکی از کانالهاشون زایمانهایی رو نشون میداد که اکثراً تو خونه بودند ولی برای من علی رغم دیدن اون همه برنامه، این کاریه چیزی بود مثل برگشت به هفتاد هشتاد سال پیش، اینه که گفتم من میترسم ،این یک ریسکه، امکاناتی هم نداریم تو خونه، اگه بچه مشکلی داشته باشه بیمارستا ن بهتره". ماما هم گفت باشه سعیم رو می کنم که سریع برسونمتون بیمارستان ولی تو هم سریع آماده شو.
چون تو فاصلۀ بین دوانقباض بودم و اون لحظه خیلی درد نداشتم، شلوارم روبه کمک ماما در آورده بودم و شلوار دیگه ای پوشیدم (من به دلیل سرد بودن هوا همیشه شلوار پام بود ولی شلوارهای راحتی بودند طوریکه کمر و شکمم رو فشار نمیدادند ). کاپشنم رو هم تنم کردم و کفشم رو هم سریع پام کردم. بابای فراز هم تو این فاصله، دوربینها و قرآن و ساک آماده شده برای نی نی رو برداشت (خوشبختانه من یکبار که داشتم لباسهایی که برای فراز خریده بودم رو مرتب میکردم، یک سری لباسها و وسایل رو توی ساک گذاشتم که بالاخره همینها باید استفاده بشند و چه بهتر که همین حالا سر جاش باشند و این تو اون موقعیت خیلی کمک کرد که دیگه دنبال پیدا کردن لباس مناسب نباشم) .
ایمکه یا همون منشی هم رفته بود و کلید آسانسور رو زده بود و در آسانسور رو باز کرده بود. سریع خودمون رو به آسانسور رسوندیم. باید به طبقۀ پایین می رفتیم ولی آسانسوررفت به طبقۀ بالا . طبقات فرد رو بالا می رفیتم ، در باز می شدو هیچ کس هم پشت در نبود. همینطوری تا طبقۀ طبقه 19بالا رفیتم (ظاهرآ یه مردم آزاری، کلید همۀ طبقات رو زده بود و فرار کرده بود، اتفاقی که فقط من یکبار دیگه اون رو تجربه کرده بودم!) دوباره انقباض و دوباره درد تو همون حال و فریاد تو آسانسور. ماما اینجا به من میگفت این فریاد ها الان که نمیشه بچه رو اینجا به دنیا آورد خوبه چون انرژیت رو به سمت دیگری هدایت میکنه، پس راحت باش و فریاد بزن ولی وقتی به بیمارستان رسیدیم باید انرژی فریادت رو به سمت دیگه ای هدایت کنی !.
پایین که رسیدم ماما با سرعت رفت و ماشینش رو دم در رسوند. من جلو نشسته بودم و یه انقباض ودرد و فریاد همزمان با ماشین نشستن، وماما هم کمر بند ایمنی رودر همون حال بست (آخر رعایت مقررات!) . حالا می خواست آژیر کشون بره ولی باید یه سکۀ 10 سنتی برای کار انداختن آژیر، پیدا می کردیم . همه (منجمله خود من!) جیبامون رو گشتیم و هیچ چیز پیدا نکردیم اینه که بدون آژیرباسرعت راه افتادیم.
به چراغ قرمز که رسیدیم چون ماشینی نبود، ماما با سرعت چراغ قرمز رو رد کرد. تو ماشین چند باراون دردهایی که توام با فریاد بود به سراغم اومد. به نظر من یکی از راههای تخفیف درد اینه که همزمان با درد چیزی را فشار داد ، انگار با این کار درد کمتر میشه و اونموقع این دست بابای فراز بود که از پشت خم شده بود و دستای منو گرفته بود . دستهاش رو فشار میدادم و فریاد میزدم . ایمکه هم مدام پشتم رو می مالید و سعی می کرد دستم رو هم بگیره.
خوشبختانه بیمارستان نزدیک بود (چیزی حدود 5 یا شش دقیقه) .بعد از رسیدن به بیمارستان، ماما سریع پیاده شد و یک صندلی چرخداررو دوان دوان برای من آورد و من فریاد زن رو گذاشتند تو صندلی و من تو صندلی در حالیکه ماما از پشت صندلی رو گرفته بود و دوان دوان به سمت آسانسور هدایت میکرد. ایمکه و بابای فراز هم به دنبال ما، خودمون رو به آسانسور رسوندیم و بعد هم یک اتاق بزرگ خیلی شیک و خوشرنگ و بعد هم من رو گذاشتند رو تخت. ساعت دقیقاً روبروم بود و یازده رو نشون میداد. دیگه خیال همه یک مقدار راحت شده بود که به بیمارستان رسیدیم. دردها دیگه فواصلشون خیلی کم شده بود و خیلی هم شدید تر، طوریکه احساس میکردم دل و روده و همۀ اعضا و جوارح داخلیم داره همزمان می یاد بیرون. ماما می گفت بهتره سعی کنی فریادت رو تبدیل کنی به بازدم های طولانی مثل فوت (اینها رو هم تو کتابها و سایتها خونده بودم هم تو برنامه هاشون بود). سعیم رو میکردم ولی وسطهای این تلاشها، فریاد اجازه نمیداد.
بعد از تموم شدن هر انقباض و درد، تا شروع درد دیگه که یک یا دو دقیقه بیشتر نبود، آرامشی میومد به سراغم. انگار درد کاملاً تموم شده و از فرط خستگی خوابم می گرفت. یاد یکی از حرفهای برادرم افتاده بودم که می گفت "بهترین چیز تو دنیا اینه که قرار باشه ساعت 6 از خواب بلند شی، ساعت 5 از خواب بلند میشی و میبینی یه ساعت دیگه هم میتونی بخوابی"!!. من اون موقع فکر میکردم بهترین چیز تو دنیا همین لحظه های خواب بین دردها هستند. واقعاً انگار خواب میرفتم ولی دوباره درد شروع میشد، اومد از خواب انگار بلند شم، چشمام باز میشد و صورت نگران و خوشحال و متعجیب بابای فراز و میدیدم که یک دستم دستش بود، درد شدت میگرفت و من بودم که تلاش میکردم بجای فریاد، فوت از دهانم خارج کنم و انرژی رو به پایین هدایت کنم.
همزمان با انقباضات، دستهای بابای فراز و ایمکه که هرکدوم یکی از دستام رو گرفته بود، فشرده میشد و آفرین و احسنت های ماما و ایمکه که مدام بهم می گفتند خیلی خوب دارم پیش میرم و خیلی قوی هستم و دارند بچه رو میبیند و توصیۀ دوبارۀ ماما مبنی برتداوم تبدیل فریاد به بازدم طولانی ونوید به دنیا آوردن بچه بعد از انقباضی که از راه میرسید.
بین همین انقباضات و فشردن دستها و بازدم طولانی و فریاد و آفرین گفتن ها بود که از نگاهها و حالت خیلی آماده باش ماما متوجه شدم که دیگه آخر انتظار نزدیکه. با اولین انقباضات بعدی، اول سرش و بعد کم کم همۀ بدنش رو پشت شیشۀ اشک دیدم . بلافاصله هم تو بغلم یه موجود کوچولوی صورتی پوشیده از پوست ومو رو حس کردم که بر خلاف تصورم گریه نمیکرد، بلکه به اطراف نگاه میکرد، انگار که متوجه شده باشه که به اون دنیایی که اینهمه برای رسیدن بهش عجول بوده رسیده و داره بر اندازش می کنه که ببینه ارزشش رو داشته یا نه. بعد هم تازه یادش اومد که رسمش اینه که گریه و دلتنگی کنه برای جایی که نه ماه توش بوده. لحظات خیلی باشکوهی بود. انگار تمام خستگی و دردم رو با اومدنش از من گرفت. حتی دیگه با اینکه اون انقباضات و درد همراهشون از بین رفته بودند ( یا من اون لحظه احساس نمیکردم) ولی خوابم هم دیگه نمی اومد. بی حال بودم ولی نه به اون شدتی که همون چند دقیقه قبل به یه خواب عمیق میرفتم. خوشحال بودم. انکار کارم رو به نفع احسن انجام داده بودم.
نافش رو پدرش در حالیکه منتظر همچین دعوتی از جانب ماما برای چنین کاری نبود، برید وبرای دقایقی هم بغل پدرش رفت، خوشحالی و در عین حال گیجی از سر و روی پدرش هم میبارید.
این لحظات ، لحظاتی فراموش نشدنی بودند که حتی یادآوری آنها بعد از سه سال، احساس شادی و غرورو لذت را همیشه برامون به ارمغان می آورد.
وقتی به خودم آمدم، ساعت رو نگاه کردم و دیدم یازده و نیمه. پرستاری بلافا صله اومد فراز و وضعیت سلامتی و قد و وزنیش رو چک کرد. من چون سه هفته زودتر بچه رو به دنیا آوردم و از اون سری مادرها بودم که تازه هفته های آخرروند افزایش وزنم، حالت خیلی صعودی پیدا کرده بود، این بود که بچۀ درشتی نداشتم. 2 کیلو و 600 گرم بود با 47 سانت قد. همون موقع سلامتیش چک شد و از نظر تنفسی و .. مشکلی نداشت.
تو همون اتاق با اسفنج و آب، فراز رو شست و لباسهاشو تش کرد. در همین حین هم ماما داشت یک سری فرم و کاغذ رو پر می کرد و همون جا اسمش رو برای پر کردن فرم از ما پرسید و ما هم با همدیگه گفتیم فراز. بعد از چند دقیقه هم فراز ایندفعه در حالیکه دیگه صورتش تمیز شده بود و لباساش رو تنش کرده بودند، دوباره اومد بغل ما. بعد همه ما رو تو اتاق تنها گذاشتند و رفتند.
خیلی خوب بود ولی من اون لحظه ها هنوز گیج بودم، هنوز باور نکرده بودم. به این بچه نگاه میکردم که تا همین چند ساعت پیش میگفتم اومدنش غیر ممکنه، به بابای فراز فکر میکردم که حالا چطور میخواد دفاع کنه دو روز دیگه و به خودم که بچه تو بغلم بود و فکر میکردم که یعنی من مامان شدم؟ ، همین بود؟ یعنی بالاخره تموم شد؟ خیلی هم سخت نبودها!!.
و بعد از بیست دقیقه همون پرستاری که فراز رو شسته بود، با یک سینی آبمیوه و نان تستی که کره و دونه های رنگی آبی ریخته بودند و یک کاسه سوپ و یک تکه گوشت وارد شد و کلی در مورد همون دونه های رنگی توضیح داد ( اینها حاوی دونه هایی مثل رازیانه و زیره هستد که عین اسمارتیس با یک لایه رنگی شیرین آبی برای پسرها و صورتی برای دخترها آغشته شدند).
یکساعت بعد من به جمام رفتم. اونهم نه با کمک کسی بلکه خودم بتنهایی. پرستار تا دم در حمام منو رسوند. آب شیرها رو تنظیم کرد و بعد هم به من تو درآوردن لباسهام کمک کرد و رفت!!. من خودم رو تو ی آینه قدی بزرگ درست روبروی در دیدم که رنگ و روم پریده و بیحالم ولی خوشحال هم هستم. کار بزرگی رو انجام داده بودم، خیلی بزرگ و سخت، ولی اونقدرها هم که میگفتند برای من سخت نبود و خدا رو از این بابت شکر میکردم. شکمی که تو آینه میدیدم، هنوز بزرگ بود و من در همون حالیکه آب از سرو دوشم میریخت و به همۀ چیزا و اتفاقاتی که تا چند ساعت قبل فکرشون رو نمیکردم فکر میکردم، به شکمم هم فکر میکردم که چرا کوچیک نشده پس؟ چقدر طول میکشه مثل اولش بشه؟
**
یک مورد تعجب انگیز برای خودم هم این بود که علی رغم اینکه شنیده بودم غیر ممکنه به زبان غیر از مادری تو اون لحظات سخت حرف زد، من زبانم به فارسی برنگشت! و در همون حالیکه همه چیز رو حتی شماره تلفن دوستم رو فراموش کرده بودم ، با ماما و ایمکه و از همه جالبتر با پدر فراز، حین دردها و بعدش انگلیسی اونهم بدون تپق صحبت می کردم. فقط وقتی که پرستار بعد از یکساعت به من گفت که برو دوش بگیرتا خستگیت در بیاد من به فارسی گفتم " بی خیال بابا!".
**
نکتۀ جالب دیگه این بود که در مدتی که نگران بودم بچه تو ماشین یا آسانسور یا خونه به دنیا بیاد و بعد از زایمان، یاد خواهر فقید"اسکارلت اوهارا" در کتاب بر باد رفته افتاده بودم که بعد از زایمان، دایه ش بهش گفته بود که مثل یک "خانم" زایمان نکرده بلکه مثل" برده ها" بوده. شدیداًهمذات پنداری می کردم!.
نوشته شده توسط مامان فراز
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت0:31 توسط مدیریت وبلاگ
من زمانی که باردار بودم، دوست داشتم از کیفیت و چند و چون ماجرای زایمان بیشتر بدونم تا ترسم بریزه و یا در موقعیتهای خاص، خودم رو نبازم و مطمئن شم که تو اون موقعیت خاص کسان دیگری قبل از من بودند وتونستند از عهدۀ این مرحله هم بربیاند. این بود که خیلی دوست داشتم خاطرات زایمان های مختلف رو بخونم و دید بازتری نسبت به این قضیه داشته باشم . مطالبی که پیدا میکردم ، مطالبی بود به زبان انگلیسی تو سایتهای بیبی سنتر یا پرنت سنتر. اونموقع با خودم فکر میکردم اگر کسی مثل من بخواد بیشتر بدونه ولی براش خوندن مطالب به زبان انگلیسی خیلی راحت نباشه، چکار باید بکنه. حتی خودم که زبان انگلیسی خوبی داشتم ، ترجیح میدادم مطالب فارسی بخونم. دلیل این کار خوب یکی سهولت فهم وسریع تو موقعیت قرار گرفتن بود ویکی دیگه هم اینکه ما فارسی زبانان، عموماً شاید به دلیل فرهنگ .. و یا هرچیز دیگه، زبون همدیگر رو بهتر میفهمیم. ترس، اضطراب، نگرانی ، خوشحالی ما کمابیش به دلیل فرهنگ و تربیتمون فرق داره با مردم در فرهنگهای مختلف. این بود که همییشه دوست داشتم یک جایی رو بعد تر درست کنم که خاطرات زایمانهای مختلف در اون به زبان فارسی نوشته بشه.
خاطرات مربوط به زایمان خودم رو که نوشتم، هدفم این بود که خاطرات مادرایی که تو این زمینه نوشتند رو هم جمع آوری کنم و یکجا بهشون لینک بدم. تا الان این میسر نشده به دلایل مختلف : یکی از دلایل این هست که برای این کار باید به وبلاگهای مختلف مادرا سر زد و اون قسمت مربوط به زایمان رو (البته اگر نوشته شده باشه) رو پیدا کرد و بعد ازشون اجازه گرفت برای لینک مطلب . این کار خوب تقریباً غیر ممکنه به دلیل اینکه وبلاگهای مادرانه ای که من میتونم بهشون دسترسی داشته باشم، محدوده و اونها هم ممکنه بنا به دلایلی، موافق نوشتن چنین مطلبی نباشند. به این دلیل تصمیم گرفتم یک وبلاگی رو تو بلاگقا که مدیریتش آسونتر هست درست کنم و به کمک مادرای دیگه، این وبلاگ رو محلی برای تبادل تجارب در این زمینه قرار بدیم. البته جرقۀ این فکر چند روز پیش بعد از دیدن وبلاگ":به به "مامان هنا تو ذهنم روشن شد که وبلاگ مجزایی برای این هدف در نظر گرفته بشه.
ممکنه مادرایی باشند که قبلاً مطلبی در این مورد در وبلاگ خودشون نوشته باشند که میتونند مطلبشون رو کپی پیست کنند تو وبلاگ مورد نظر، و یا اینکه مطلب جدید مربوط به زایمان خودشون رو تو وبلاگ خاطرات زایمان قرار بدهند. کلاً مادرای عزیز، هرجور که خودتون راحتید و هرجور که خودتون صلاح میدونید. در ضمن فرقی هم نمیکنه که شما با سزارین یا عمل طبیعی، موفق به تولد کوچولوتون شدید. هرکدوم اینها برای کسی که هنوز زایمان رو انجام نداده میتونه بسیارجالب باشه.
فکر میکنم از نظر موضوعی هم به دو بخش "زایمان طبیعی" و"زایمان سزارین" تقسیم بشه . نظری در این مورد دارید؟
برای نوشتن مطلب، من میتونم یوزر نیم و پسورد وبلاگ رو در اختیارتون قرار بدم که این کار اینطوری انجام میشه که شما یک ایمیل به آدرس ایمیل زیر به من میزنید و من یوزر نیم و پسورد وبلاگ "خاطرات زایمان" رو به شما میدم و شما مطلبتون رو داخلش درج میکنید. فونت با اندازۀ 3 Tahomaنوشته میشه. در مورد اسم وبلاگ هم اگر نظر دیگه ای دارید بفرمایید.
در ضمن وبلاگ من رو طبعاً خواننده های کمتری میخونند. اگر شما بتونید به این مطلب لینک بدید، بسیار ممنون میشوم. من کل این مطلب رو به عنوان اولین پست ، تو وبلاگ مورد نظر کپی پیست می کنم و شما میتونید به همین وبلاگ یا یا وبلاگ خاطرات زایمان لینک بدید. من خاطرۀ مربوط به دنیا آوردن پسرم رو هم سعی میکنم تو این وبلاگ در اسرع وقت قرار بدم.
آدرس وبلاگ اینه: http://zaymanlinks.blogfa.com
آدرس ایمیل هم اینه : ninijoon1@gmail.com
موفق باشید و در این زمینه اگر نظر و پیشنهادی دارید بفرمایید و در ضمن اگر لطف کنید به این مطلب تو وبلاگ مودر نظر برای آگاهی بیشتر بقیۀ مادران، لینک بدهید بسیار ممنون میشوم.
نوشته شده توسط مامان فراز
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:7 توسط مدیریت وبلاگ