زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد نیما کوچولو- اسفند 89- شیراز

من در 18 اسفند 89 فهمیدم باردارم. البته تو این تاریخ آزمایش خون دادم ولی قبلش هم از طریق بی بی چک فهمیده بودم. چند ماه اول حاملگی خوب بود و مشکل خاصی نداشتم اما تابستون که شروع شد و هوا گرم شد واقعا از گرما کلافه شده بودم و از صبح تا شب عرق می‌ریختم. 2 ماه آخر هم که دیگه وزنم زیاد شده بود کمر درد و پا درد گرفته بودم و دیگه زیاد نمی‌تونستم چیزی بخورم چون به معده‌م خیلی فشار می‌یومد. خلاصه قرار بود طبق تاریخ آخرین پریودیم اواسط آبان ماه زایمان داشته باشم و دلم می‌خواست زایمانم طبیعی باشه چون همه می‌گفتن طبیعی بهتره. دکترم هم گفته بود مشکلی نیست فقط نزدیک زایمان باید ببینم که تنگی لگن نداشته باشی. دو هفته قبل از زایمانم که نوبت دکتر داشتم دکتر لگنم رو معاینه کرد و گفت که تنگی لگن داری و زایمان طبیعی یا خیلی سخته برات یا اصلا نمی‌تونی و واسه بچه‌ت هم خطر داره. دکتر واسه 10 روز بعدش تاریخ سزارین برام زد که می‌شد 38 هفته و دو روز و حدود دو هفته زودتر از تاریخ زایمانم بود واسه همین اصلا آمادگی نداشتم ولی از این لحاظ که یه تاریخ مشخص بود و مثل زایمان طبیعی نمی‌خواست منتظر بشی و ندونی کی قراره زایمان کنی خوب بود. دیگه حسابی از کمر درد و پا درد و مشکلات غذا خوردن خسته شده بودم و دلم می‌خواست زودتر حاملگیم تموم بشه فکر می‌کردم راحت می‌شم نمی‌دونستم چی در انتظارمه. خلاصه روز قبلش رفتیم بیمارستان واسه تشکیل پرونده. بیمه تکمیلی مون تا سقف 1 میلیون هزینه زایمان رو میداد. قبلا که از بیمارستان پرسیده بودم مبلغی که گفته بودن کمتر از 1 میلیون بود واسه همین فکر می‌کردم که چیزی لازم نیست بدیم اما بهمون گفتن که چند روزه هزینه‌ش اضافه شده و باید 200 تومان خودمون بدیم. بعد هم گفتن که بعد از ظهر باید بیام تا متخصص بیهوشی منو ببینه و ساعت 10 شب زنگ بزنم بیمارستان تا ساعت عملم رو بهم بگن. متخصص بیهوشی گفت که می‌تونی بیهوشی کامل بشی یا از کمر به پایین. من بیهوشی کامل رو انتخاب کردم. چون تو اینترنت که جستجو کردم دیدم خیلی ها نوشته بودن که بعدش کمر دردای بدی گرفتن. آخر شب که زنگ زدم بیمارستان گفتن که فردا ساعت 3 بعد از ظهر باید بیمارستان باشم. اون شب خوابم نمی‌برد. صبح صبحانه خوردم و بعد از اون دیگه هیچی نباید می‌خوردم. نزدیکای ظهر که شد حسابی گرسنه شده بودم. حدود ساعت 2 رفتیم دنبال مامانم تا بریم بیمارستان. اونجا که رفتیم گفتن دکتر یه عمل اورژانسی براش پیش اومده بود و من تا ساعت 6 معطل شدم. تو اتاق عمل خانم دکتر ازم پرسید که اسم بچه‌ام رو چی می‌خوام بذارم. همه کسایی که تو اتاق عمل بودن خیلی مهربون و شوخ بودن و باعث شدن من کلی آرامش پیدا کنم. بعد دکتر بیهوشی اومد که یه ماسک گذاشت رو صورتم و بهم گفت یه نفس عمیق بکشم ، بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشمام رو باز کردم داشتن منو به بخش منتقل می‌کردن و شوهرم و بابا و مامانم بالای سرم بودن. تو بخش که رفتم دیدم یه نی نی خیلی کوچولو کنارم هست. با دست و پاهای خیلی خیلی کوچولو که الان بعد از 2 ماه من هنوز عاشق دست و پاهای کوچولوشم. بعد پرستار اومد و گفت که باید بهش شیر بدم. طفلک انقدر کوچولو و نحیف بود که حتی بلد نبود شیر بخوره، مامانم کمکم کرد تا سینه‌مو به دهن بگیره و بتونه آروم آروم مک بزنه. این قشنگ ترین چیزی بود که تا اون موقع دیدم و باعث شد همه دردام یادم بره و فقط شیر خوردن این کوچولو رو تماشا می‌کردم. اینم از اون لحظه‌هایی هستت که هنوز که هنوزه کلی دوست دارم موقع شیر خوردن نگاش کنم. اون شب به خاطر تاثیر داروهای مسکن زیاد درد نداشتم اما از فردا صبحش تازه فهمیدم چی به سرم اومده. از همون صبح تا 5-4 روز بعدش از درد داشتم می‌مردم به اضافه مشکلات دیگه‌ای که داشتم. یکیش شیر دادن به نی نی بود که باید هی مک می‌زد تا شیر جریان پیدا کنه و همین مک زدن ها باعث شد سر سینه‌هام زخم بشه. از یه طرف با مک زدنهاش دردم میومد و از طرف دیگه اونم گرسنه بود و چاره‌ای نبود. چند بار قطره قطره شیر ‌دوشیدیم و با قاشق چایخوری بهش دادیم اما خیلی کم بود و سیرش نمی‌شد. کلی هم دلم براش می‌سوخت که از گشنگی گریه می‌کرد اما کاری از دستم برنمی‌یومد. خودمم از درد سینه‌هام داشتم می‌مردم. بعد از 5-4 روز یواش یواش مشکل حل شد. و هم سینه‌های من خوب شدن و هم نیما یاد گرفت درست شیر بخوره که از این لحاظ خیالم راحت شد. جای بخیه‌ها هم خیلی درد می‌کرد اما با گذشت زمان و راه رفتن اونم کم کم بهتر شد.

اسم خانم دکتری که پیشش می‌رفتم دکتر قاسم پور بود که تو بیمارستان کوثر و دنا مریضاشو می‌بینه. زایمانم هم تو بیمارستان کوثر بود که راضی بودم.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد عرفان کوچولو- تیرماه 1385- اصفهان

بعد از دو سال که از ازدواجمون می گذشت تصمیم گرفتیم بچه دار شیم .از همون ماههای اول من منتظر اومدن فرزندم بودم اما این انتظار 1 سال و چهار ماه طول کشید.توی این مدت روز های پر از دلهره ای رو پشت سر گذاشتم.مرتب آزمایش و سونو گرافی هم خودم و هم همسرم.و همه جوابها حاکی از سالم بودن ما داشت .اما چرا باردار نمی شدم ؟ جواب همه پزشکان این بود که به علت اضطراب مادر بارداری اتفاق نمی افته.سعی کردم با خودم مبارزه کنم و بی خیال شوم .که بالاخره نتیجه داد و من در ماه مبارک رمضان سال 84 باردار شدم.

از همون روزها احتیاط رو سرلوحه کار و زندگیم قرار دادم.9 ماه انتظار از آن یکسال و نیم قبلش بدتر بود.دلهره سالم بودن و سالم ماندن فرزندم.گفتم اگه بچه پسر بود اسمشو می ذارم عرفان.5 ماهه بودم که فهمیدم پسره و از همون روزها تکون هاشو احساس کردم.از همون ماه به علت درد در ناحیه شکم زیر نظر دکترم قرص مصرف می کردم که از زایمان زودرس عرفان جلوگیری بشه.بالاخره 9 ماه انتظار با همه سختی هاش گذشت.روز 13 تیر ماه به علت کم شدن حرکت های عرفان و نیز لک بینی به بیمارستان مراجعه کردم و بعد از یک شبانه روز بستری شدن تو بخش زایمان و انجام سونوی بیوفیزیکال که حرکات بچه رو چک می کنند و گرفتن نوار قلب از عرفان دکتر گفت همه چیز روبه راهه و می تونی بری خونه چون 3 هفته دیگه مونده و بهترین زمان برای رشد عرفانه.منم از خدا خواسته به خونه برگشتم .اما این سه هفته باقیمونده به علت اضطراب زیادم خیلی دیر پیش رفت. کم کم احساس کردم شکمم مرتب منقبض میشه و مثل سنگ سفت طوری که انگشت توش نمی ره.حسابی هول کرده بودم.شنبه 24 تیر 85 رفتم دکتر .شرح را براش دادم و اون هم معاینه کرد گفت دهانه رحم باز نشده برو تا دردت بگیره.هنوز 1 هفته وقت داری.گفتم دکتر من خسته شدم نگرانم از طرفی استخاره کردم سزارین کنم خیلی خوب اومده لطفا منو سزارین کنین.خانم دکتر که خیلی مومنه تا شنید استخاره گفت زبون من بند اومده باشه سزارین شو.حالا کی؟ گفتم میشه فردا صبح که روز تولد حضرت زهراست منو زایمان کنین تا من روز مادر، مادر شم.خندید و گفت باشه فردا ساعت 8 صبح برو بیمارستان بخواب.چون رشد عرفانتم خوبه و کمبود رشد نداره .با کلی خوشحالی همراه با دلهره رفتم خونه.به همسر و مامانم گفتم فردا زایمانمه.جالبه که اونشب عروسیه پسر دائیم بود و من هم رفتم عروسی.همه تو عروسی می پرسیدند کی زایمان داری می گفتم فردا؟با تعجب نگاهم می کردند که پا شدی اومدی عروسی! بابا تو دیگه کی هستی !

خلاصه از شام خوشمزه عروسی نتونستم بخورم.بعد عروسی اومدم خونه اما تا 1 ساعت از فکر خوابم نمی برد.صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم حمام غسل صبر کردم.نماز خوندم و از قلعه یاسین رد شدم .با شوهر، مامان و مادر شوهرم راهی بیمارستان شدم.بعد از انجام کارهای پذیرش منو بردند تو اتاق انتظار و دیگه من نتونستم همراهامو ببینم.لباسامو عوض کردم و لباس اتاق عملو پوشیدم.پرستارا بهم سرم زدند اما خدارا شکر از سوند خبری نبود.پرستار منو برد تو یه اتاق که یه تخت توش بود و هر کی یه کاری می کرد.گفت بخواب رو تخت.وقتی خوابیدم تازه فهمیدم اتاق عمله اما چرا هیچ شباهتی به اتاق عمل نداشت؟ اشک تو چشام جمع شد و بی اختیار بلند شدم گفتم دکترم کو که دیدم یه خانم سبز پوش که فقط چشماش پیداست گفت من اینجام.نگران نباش.دستاش تا آرنج پر بتادین بود.یه آقای بد اخلاق که دکتر بیهوشی بود اومد و کلی دعوام کرد که چرا سزارینو انتخاب کردی و روحیه ام رو کاملا قبل زایمان تخلیه کرد.بعد یه ماسک گذاشت رو دهنم و گفت نفس بکش.بعد یه نفس عمیق ، من دیگه هیچی نفهمیدم.عرفان ساعت 8:40 دقیقه صبح با قد 52 سانت و وزن 3 کیلو و 250 گرم بدنیا اومد.خیلی خیلی سخت به هوش اومدم یعنی احساس کردم دارم خفه میشم.به هوش اومده بودم اما نمی تونستم چشمامو باز کنم و حرف بزنم بگم دارم خفه می شم .احساس کردم دارم می میرم .فقط به شدت سرمو تکون می دادم که یه نفر اومد ماسک اکسیژن رو گذاشت رو دهنم و گفت نفس بکش. وقتی چشمامو باز کردم توی ریکاوری بودم من تو همون حالو هوا پرسیدم بچم خوبه؟ یعنی اصلا فکر خودم نبودم.سریع منو بردن تو بخش که شوهرم - مامانم - خواهرم و مادر شوهرم انتظارمو می کشیدند.مامانم و مادر شوهرم عرفانو دیده بودند.حسابی تعریفشو می کردند و دل منو شوهرم رفت. بعد نیم ساعت عرفانمو که مثل فرشته ها خوابیده بود بهمون دادند.احساس اون موقع ما نگفتنی بود و من الان بعد از 6 سال منتظر تولد دومین فرزندم هستم که تا 3 ماه دیگه به دنیا میاد.اما این دفعه بیهوشی موضعی رو برای سزارین انتخاب می کنم..

خدایا این لحظه نابو قسمت همه خانم ها بکن.

 

پایان

 


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد النا کوچولو- مهرماه 90
 

با نام و یاد خدای خوبم  که به من توانایی پروراندن غنچه ای را در درونم بخشید و مرا یاری کرد تا بتوانم  گل زیبای زندگیم  را به دنیا  هدیه کنم .

من همیشه  دوست داشتم  بصورت  طبیعی  یعنی  آن طور  که  خدای  خوبم  پسندیده  فرزندم  را به  دنیا  بیاورم  و خدا را  شکر که  توانستم.

  صبح روز 3 مهر بود  طبق  دستور مامایی  که  قرار بود  موقع  زایمان  کنارم  باشه  به  بیمارستان  رفتم  و مثل همیشه  من  رو دلداری  داد  و  روی  پیاده روی  تأکید  کرد  اما  من  تنبل تر از این  حرفا  بودم  و تا  اون  موقع که 10  روز به  زایمانم  مونده  بود،  ده  بار هم  پیاده روی  نرفته  بودم(که البته ضرر کردم ) .

 

بعد از ظهر هم آخرین  نوبت دکترم  بود  ، نامه  بیمارستان  و بهم  داد و گفت  اگه تا  تاریخ  زایمان  اتفاقی نیافتاد بیا  تا  بررسی  بشه ، منم  که  به  دلم  افتاده بود  به   تاریخی  که  تعیین  کرده  بود  نمیکشه  از خانم منشی خداحافظی کردم  و حلالیت  طلبیدم.

ساعت 2 نیمه شب  بود  که  با  درد  بیدا ر شدم  زیر  دلم  و کمرم  درد  میگرفت  و  چند  ثانیه  بعد  آروم  میشد به ساعت  نگاه کردم  و  مطمئن  شدم  که  درد ها  منظمند  تا  ساعت  4  به  همسری  نگفتم  تا  اینکه  خودش  از صداهای  من  که  آروم  آه  می کشیدم  بیدار شد  بهش  گفتم  فکر کنم  موقعشه!  گفت  نه بابا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هنوز 10 روز  دیگه  مونده !!!!  بعدش هم  من  آمادگیشو  ندارم،  از این حرفش  حسابی  خندم  گرفت  انگار هنوز باورش  نشده بود  قراره  راستی راستی  بابا  بشه!!!

 

ساعت  6  صبح  دیگه طاقت  نداشتم ، دوست داشتم  بدونم  واقعاً  درد های  زایمانه  یا  نه ؟  به خانم ماما  تلفن کردم  و  قضیه  رو گفتم  ایشون  هم دردهای  زایمانی  رو تأ یید  کرد  وگفت  برای  معاینه  ساعت  8  صبح  بیا بیمارستان . من و همسری  ومامان  ساعت  8 رفتیم اما  خانم ماما  گفت  که  خیلی  زوده   برو خونه  دوش  بگیر از پله ها  بالا  و   پایین  برو غذای  سبک  بخور و  ساعت 1 بعد از ظهر  بیا  تا  تحت نظر  باشی .

 طبق  دستورات  عمل کردم  و ساعت 1بعد از ظهر راهی  بیمارستان شدم  اما  باز زود بود  و قرارشد   ساعت  7 شب  دوباره  به  بیمارستان  برم ، تا  ساعت  7 شب  رفته رفته  فاصله  بین  دردها  کمتر میشد  و شدت بیشتری  پیدا می کرد ، ساعت  7  که  به  بیمارستان  رفتم  خانم ماما  گفت  که  احتمالا  نصف  شب  زایمان میکنی  حالا  یا  میتونی بری  خونه یا بمونی !!!

من  که  دردها   امانم  رو بریده بود  قبول  نکردم  خونه  برم. دردها  تا  ساعت  ده ونیم شب   قابل تحمل  بود  ولی  از اون  موقع  تا  لحظه  به  دنیا آمدن  دخترم(حدود 2 ساعت )  لحظاتی  بود  که  با  وجود  درد  زیاد احساس  میکردم  خدا  از هر لحظه  دیگه ای  تو زندگیم  بیشتر  بهم  نزدیک  شده  .

دخترم  در اولین  ساعت  سه شنبه 5 مهر 1390  پا  به  این  دنیا  گذاشت  لحظه ای  که  با  هیچ چیزی  در این دنیا  قابل  مقایسه  و  با هیچ  کلمه ای  قابل  وصف  نیست  آن جا  بود  که از عمق وجودم  دانستم :


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد ایلیا کوچولو/آذر 1389-اصفهان


4 اردیبهشت 89 بود که بعد از سه ماه اقدام، متوجه شدم که باردار شده ام. پنج سال از ازدواجمون می گذشت و توی این مدت به خاطر ادامه تحصیل بچه دار نشدیم. اونقدر اطرافم درباره نازایی و خطرات پیشگیری طولانی مدت شنیده بودم که تاخیر بیش از اون رو جایز نمی دونستم. از اینکه داشتم مادر شدن رو تجربه می کردم خیلی خوشحال بودم. خوشبختانه دوران بارداری خوبی رو سپری کردم. غیر از افزایش وزن تصاعدی!! مشکل خاصی نداشتم. بین تصمیم گیری برای زایمان طبیعی یا سزارین مردد بودم. بیشتر دلم می خواست سزارین بشم. اینقدر راجع به درد زایمان طبیعی شنیده بودم که ازش می ترسیدم. مادرم هر چهارتا بچه اش رو طبیعی به دنیا آورده بود و در هر چهار زایمان هم ساعتها درد کشیده بود. دلم نمی خواست این پروسه رو تجربه کنم. ماه آخر بودم که به دلیل تغییر بیمه همسرم مجبور شدم پزشکم رو عوض کنم. بیستم آذر بود که پیش پزشکی که به توصیه دوستانم انتخاب کرده بودم رفتم. بهم گفت حالا حالاها وقت دارم و برای هفت دی نوبت زد که برم برای معاینه. من اما یه چیزی بهم در درونم اطمینان می داد که پسرم همون هفته به دنیا میاد. حس عجیبی داشتم. دکتر بهم معرفی نامه داد که اگه مشکلی پیش اومد به بیمارستان خودش مراجعه کنم.

روز سه شنبه 23 آذر ماه از ابتدای روز احساس می کردم حرکات ایلیا خیلی کم شده. برخلاف روزهای دیگه که مرتب به شکمم ضربه میزد و فشار می آورد. چون قبلا در این زمینه پزشکم خیلی بهم هشدار داده بود نگران بودم. کمی آب قند گرم درست کردم و خوردم. به پهلوی چپ دراز کشیدم تا ببینم وضعیت حرکاتش چه جوریه. تغییری نکرد. سعی کردم مضطرب نشم و فورا با همسرم تماس گرفتم. به مامان هم خبر دادم. ساکم رو از هفته قبل آماده کرده بودم. یه حسی بهم میگفت که وقتش رسیده. آماده شدیم و رفتیم دم خونه مامان اونو سوار کردیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

 شب تاسوعا بود و توی قسمت زایشگاه فقط چند تا ماما بودن. مساله رو به یکی از اونا گفتم. بهم گفت روی تخت دراز بکشم. بعد با دستگاه ضربان قلب بچه رو چک کرد. یه سری سیم هایی به شکمم وصل کرد و یه کلید هم داد دستم و گفت هر موقع احساس کردم بچه تکون می خوره کلید رو فشار بدم: فقط دوبار!

بهم گفت ضربان قلب بچه ضعیفه و باید بستری بشم. مامان بیرون بخش منتظر بود. جریان رو گفتم و لباسهام رو بهش دادم. رضا (همسرم) کارهای پذیرش رو انجام داد. اصلا خوابم نمی برد. همش دعا می کردم و نگران بودم. تا ساعت چهار صبح دوبار دیگه ان اس دی شدم. بار آخر پرستار گفت باید برای عمل آماده بشم. باور نمی کردم دوران بارداریم تا ساعتی دیگه تموم میشه و فرزندم رو خواهم دید!

دوتا پرستار اومدن و بهم سوند وصل کردن که خیلی منزجر کننده بود! بعد نشوندنم روی ویلچر و راه افتادیم به سمت اتاق عمل. دکترم و متخصص بیهوشی اونجا منتظرم بودن. دکتر باهام احوالپرسی کرد و به شوخی گفت می خواستم طبیعی زایمان کنی از دستم قسر دررفتی!

خیلی زود بیهوش شدم. تنها چیزی که یادم میاد اینه که پرستار یه ماسک روی صورتم گذاشت و من دیگه چیزی نفهمیدم. درد شدیدی رو زیر دلم احساس می کردم. به هوش اومدن من درست زمانی بود که داشتن منو از اتاق عمل به بخش منتقل می کردند. از شدت درد ناله می کردم. اصلا توی اون لحظه متوجه نبودم که کجام و چی شده. اما نکته عجیب اومدن این جمله روی زبونم بود: بچه ام سالمه؟! اونم در لحظه ای که هنوز منگ داروی بیهوشی بودم و درد می کشیدم. اینو تنها از موهبت مادر شدن می دونم و اینکه ناخودآگاه ذهنم کاملا متوجه این موضوع بود که من الان مادرم.

مادرم توی اتاق منتظرم بود. منو روی تختم گذاشتند و بهم سرم همراه با داروی مسکن تزریق کردند و دردم ساکت شد. لحظاتی بعد پسرم رو پرستار آورد. ایلیای من ساعت 4:30 دقیقه بامداد روز چهارشنبه 24 آذر 1389( روز تاسوعا) به دنیا اومد. وزن موقع تولدش 3.250 و قدش 43 سانت بود. دکترم می گفت چون هنوز یه دو هفته ای برای به دنیا اومدن فرصت داشت و مجبور به عمل اورژانسی شدیم هنوز جا برای وزن گرفتن داشته. یه پسر سفید با سر کم مو. من عاشق نی نی های کم مو بودم و همیشه آرزو می کردم بچم کم مو و تپل باشه. مادرم پسرم رو گذاشت کنارم تا بهش شیر بدم. لحظه فوق العاده ایی بود. باورم نمیشد این موجود نازنین دوست داشتنی که کنارمه بچه منه! نوازشش کردم و بهش شیر دادم. با اون دهان کوچیکش آروم آروم شیر می خورد و من از مادر بودنم غرق لذت بودم.

خدا رو شکر نه در دوران بارداری و نه برای زایمان مشکل خاصی نداشتم. عصر روزی هم که عمل شدم به توصیه پزشکم راه رفتم که اولش خیلی برام بلند شدن از روی تخت سخت بود و زیر شکمم می سوخت و درد می گرفت ولی کم کم بهش عادت کردم و تونستم خیلی آروم قدم بردارم. موقعی که باردار بودم خیلی از کسانی که سزارین شده بودند از درد جای بخیه ها و سختی راه رفتن می گفتن که به نظر من یه پروسه طبیعی بود و اصلا ترس نداشت.

شاد و پیروز باشید. مامان ایلیا کوچولو

lililife.persianblog.ir


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد یاسمن بانو- تیرماه 90- تهران
هشت ماهه باردار بودم که خونه عوض کردیم.  همه چیز رو خودم بسته بندی کردم .

شرایط سختی بود هنوز بیمارستان و دکتر مورد نظرم رو پیدا نکرده بودم بیمه تکمیلیمون به مشکل خورده بود .دنبال خونه هم بودیم.

بالاخره کلی تحقیق کردم و دکتر" راح ل ه آق ای ی س ل ط ان ی" رو انتخاب کردم و بیمارستان خانواده ارتش رو !

بعد از گذشت 1ماه توی خونه جدید همسرم دیگه طاقتش تموم شده بود و هر دفعه که من می رفتم دکتر می گفت بگو این دفعه دیگه تمومش کنه ها!

شنبه 4تیر همه کارهامو کردم .خونه رو تمیز کردم حمام و دستشویی رو شستم گردگیری و جارو برقی و اتو کاری و خلاصه کلی کار کردم که اگه فردا که می رم بیمارستان دکتر گفت باید سزارین بشی بگم همون موقع سزارینم کنه .

شب برامون مهمون اومد و من با همه خستگیم پاشدم غذا درست کردم و محیای مهمونها شدم اونا ساعت 12:30 رفتن و منم با خستگی زیاد خوابیدم می خواستم شب زودتر بخوابم که اگه فردا موقع عملم بود یا زایمانم استراحتم کافی بوده باشه .اما قبل از خواب ساک بیمارستان رو هم برداشتم.

با کلی خستگی ساعت نزدیک 1خوابیدم و ساعت 2:05 از شدت دستشویی بیدار شدم انقدر خسته بودم که حال نداشتم برم دستشویی اما دیدیم دلم درد گرفته و سوزش دارم .تا پاشدم احساس کردم بی اختیار داره ازم یه آب گرمی میریزه !زودی دویدم تو دستشویی و دیدم لباس زیرم پر از خون آبه شده!

خیلی ترسیده بودم    با صدای لرزان سعی کردم داد بزنم و بعد از چند ثانیه وفق شدم و به همسری گفتم لباس بپوشه اونم با خوشحالی دور خونه می چرخید و وشگن می زد.یکم که به خودش مسلط شد لباسهای منو برام آورد و لباسهای خودشم پوشید و به مامانها خبر داد .

داشتم از ترس و اضطراب می مردم  رفتم قسمت اتاق زایمان یه دختر جوونی معاینه ام کرد خیلی سوزش داشتم و چندشم هم می شد خیلی شدید تر از معاینه ی معمول دکتر زنان بود .مامانها هم اومده بودن مامان خودم رنگ به رو نداشت منم سعی می کردم وانمود کنم که رو به راهم .

تو یکی از اتاق دردها منو خوابوند و اجازه داد حدود نیم ساعت مامانم کنارم باشه .مادر شوهرم برام قران مفاتیح آورده بود منم شروع کردم به خوندن یس و الرحمن و اینا که حدود 3:30 دردم شروع شد . رفتم دستشویی و به ماما گفتم شکمم می خواد کار کنه می شه زور بزنم که جیغ زد نههههههه ممکنه فشار زایمان باشه بیا معاینه ات کنم!

دوباره معاینه ام کرد اما این دفعه سعی کردم خودم رو سفت نکنم اما دردهام شروع شده بود .ماما هی به دکتر زنگ می زد و می گفت فلانقدر باز شده !

دردهام اول خیلی زیاد نبود اما به مرور...

ماماهه بهم گفت اگه دردهام زیاد شد صداش کنم تا معاینه ام کنه منم برای اینکه معاینه نشم می گفتم درد ندارم تا صدام در اومد تا اومد معاینه ام کنه گفتم درد ندارم .باهام دعوا کرد و گفت اگه حرف گوش نکنی ممکنه بچه اون وسط گیر کنه و خدای نکرده خفه بشه !

ساعت 7 انقدر دردم زیاد شد که خودم صداش کردم تا معاینه ام کنه و سعی کردم بیشتر همکاری کنم تا بتونه کارش رو بکنه .

گفت بیش از 3سانت باز شده .حدود 1ربع بعد دکتر اومد و بهم گفت اگه بخوام هنوز طبیعی زایمان کنم کمکم می کنه و پیشم می مونه با اینکه تو بیمارستان دولتی موقع زایمان طبیعی دکتر بالا سر آدم نمی مونه .گفت تا بچه های 4500 هم کمک می کنن طبیعی به دنیا بیان منم قبول کردم به شرطی که تو مرحله آخر زایمان هر طوری که دکتر بیهوشی تشخیص می ده بی حسی موضعی برام بکنن.

اما دکتر که دوباره معاینه ام کرد گفت بچه اگه کمتر از 3کیلو هم بود نیم تونستی طبیعی زایمان کنی چون خیلی بالست و با اینکه سو ته شده اما اصلا سرش فیکس نیست!

بعد ماما دوباره اومد سراغم تا برام سوند وصل کنه اونم چندش بود و سوزش داشت .بعد که سوند رو وصل کرد دیدشلنگش سوراخ شده .و عوضش کرد .اما تو راه اتاق عمل سونده باز در اومد .توی اتاق عمل خواستن برام بزارن که من التماس و در خواست که آقاها برن بیرون !دکتر بیهوشی مرد بود . رفت و سوندم رو وصل کردن(شد 3دفعه تو 1ربع)بعد دکتر بیهوشی اومد و آنژِیو ی دستم رو درآورد ودوباره زد که بعد از 3ماه هنوز جاش مونده!بعد هم 3بار به نخاعم سوزن زد تا بیحس شدم و سریع منو خوابوندن.

مثل بید می لرزیدم و با صدای خفه ای که از ته حلقم دراومد هی می گفتم دکتر تو رو خدا نبری من هنوز حس دارما!

دکتر هم بهم گفت نترس حس داری امادردت نمیاد!

پرده ی جلوی صورتم رو کشیدن و متوجه شدم که شکمم رو بریدن .دکتر راست می گفت درد نداشتم اما حس می کردم .چند تا تکون محکم و دوباره برش(آ[ه دور سر یاسمن 37 سانت بود و از برش اول در نیومد )حالم بد شده بود از پرستار خاهش کردم دستش رو روی صورتم بذاره و بهش گفتم می ترسم اونم ماسک اکسیژن برام گذاشت دستش رو روی صورتم گذاشت و بهم گفت که ذکر بگم تا آروم بشم.

منم شروع کردم سوره والعصر رو خوندن تا آروم بشم واقعا بهتر شدم تا اینکه همون پرستار بهم گفت عزیزم خییلی داری بلند می خونی حواس دکتر پرت می شه ها !تازه متوجه شدم دارم داد می زنم!

بعد کلی تکون محکم بهم دادن و بعد...یه صدای گریه آروم و نازنین....نفسم بند اومده بود .اشکم بی اختیار می اومد باصدای بلند تکبیر می گفتم و خدا رو شکر می کردم.

پرسنل اتاق عمل قربون صدقه اش می رفتن و دست به دستش می کردن و می گفتن که چه تمیز و قشنگه!

با همن صدای خفه خواهش کردم دخترم رو بهم نشون بدن .انگار تازه یادشون افتاد .به صورتم نزدیکش کردن و انگار فقط 5ثانیه طول کشید .بعد دوباره محکم تکونم دادن و یه سری فشار سنگین از بالا به پائیین و یه صدای شر شر!

چون بچه بالا بود درست از زیر دنده های فشار می دادن تا هم رحمم بیاد سر جای اصلیش هم تخلیه بشه و خون همینطوری شر شر ازم می رفت!انقدر فشار دادن که نفسم بند اومد و احساس کردم قلبم درد می کنه برای همین دوباره برام اکسیژن گذاشتن.تو ریکاوری کلی معطل شدم تا حس توی پام برگرده و توی این مدت اونایی که پشت در اتاق عمل مونده بودن و بچه رو دیده بودن نگرانم شده بودن مخصوصا مامانم که همه پرسنا رو کچل کرده بود از بس پرسیده بود چرا بچه منو نمیارین بیرون .منم اونجا التماس می کردم که روسر ی منو از مامانم بگیرین  این کلاهه اصلا رو سرم بند نمی شه و همه جونم پیداست که یه دستمال از دستمالهای اتاق عمل انداختم رو سرم به شرطی که تو اتاق که رسیدم شالم رو سرم کنم و اون پارچه رو بدم به اونی که تخت رو هل می داد.

وقتی بی حسیم داشت می رفت نابود شدم از درد و فقط ائمه رو صدا می کردم حامد کنارم اومد و منو بوسید و نوازشم کرد جالب اینجا بود پیرمردی که تخت رو هل میداد هم دستش رو گذاشته بود روی صورت من و قربون صدقه ام می رفت و می گفت نگران نباش باباجون تموم شد !

وقتی می خواستن بذارنم روی تخت توی اتاق خواهش کردم به اندازه یه دم و بازدم صبر کنن اما نکردن و من حالم حسابی بد شد و خواهر شوهرم هم با ناله های من فینت کرد و حالش بد شد!

بچه رو که آوردن نمی تونستم درست ببینمش حالم هم خوب نیود تا بهم مخدر زدن آروم شدم تا تونستن بچه رو شیر بدم وای وای وای چه صدای نازی داشت !اولین حس مکیدنش رو هیچوقت یادم نمی ره خییییلی ذوق کردم .یاسمن راس ساعت 8:35 به دنیا اومد و ساعت 12 که دکتر اومد دیدنم ازش پرسیدم بچه بعدی م رو کی می تونم بیارم اونم گفت 2سال دیگه می تونی حامله بشی .همه تعجب کرده بودن می گفتن تو هنوز اری ناله می زنی !از بچه بعدی می پرسی؟!

یادمه تو اتاق درد و اتاق عمل همش دعا می کردم که خدا به اونایی که بچه ندارن لطف کنه و بهشون بچه بده !آخه حیف این همه لذت نیست کسی نچشه و از دنیا بره؟!


[ ]
+
خاطره تولد ديانا كوچولوي - 13 مرداد 90- مشهد
 ابتدا نوشت  از طرف مدیر وبلاگ: از تاخیری که تو ارسال پست‏ها و تایید نظرات وجود داشته معذرت میخوام. نظرات پست قبل تایید شد و  سعی شد به ایمیل ها هم پاسخ داده بشه.

 

روز 12 مرداد ساعت 6 صبح از دردهاي دل و كمر از خواب بيدار شدم

من 37 و 4 روز بودم و هنوز فكر مي كردم تا زايمان خيلي مونده (19 روز)
دردها فاصله منظمي نداشت و بين 15 تا 20 دقيقه بود
كه نمي شد بهش گفت ريتميك
اما من چون سابقه سقط داشتم با اين دردها آشنا بودم و مي دونستم شروع واسه دردهاي اصلي خواهد بود
ساعت 10 ديدم دردها قطع نشد و به همسري گفتم ديگه داره مشكوك ميشه
حدود 12 رفتيم سونو گرافي اخه دكتر واسه هفته 38 سونو داده بود و من كه ديدم اوضاعم مشكوكه رفتم سونو
توي سونو همه چيز نرمال بود و دكتر وزنت را 2970 تخمين زد
توي راه برگشت رفتيم داروخانه و وسايلي كه براي بيمارستان لازم بود را خريديم
عصر هم رفتيم با همسري دكتر و من گفتم از صبح درد و انقباض دارم و دكتر گفت نگران نباشم و اگه فاصله دردها 5 دقيقه شد برم بيمارستان
خلاصه يه كم پياده روي كرديم و اومديم خونه
ساك بيمارستان را بستيم
شب ماكاراني درست كردم و رفتيم روي پشت بوم و اخرين شام دونفريمون را خورديم (البته اون موقع نمي دونستم اين اخرين شام دو نفرمون هست)
دردها كما بيش ادامه داشتن اما قابل تحمل بودن و هنوز ريتميك نبودن
شب حدود 2 خوابيديم
و من ساعت 4:45 دقيقه بايه درد شديد از خواب بيدار شدم
همسري هم بيدار شد
وقتي پا شدم احساس كردم ترشحاتم زياده و حدس زدم كيسه آبم پاره شده - مايع گرم و زلال
رفتم دستشويي و ديدم بله ترشح رنگي هم دارم
فاصله دردها را اندازه گرفتيم ديديم شده 5 دقيقه
با همسري حاضر شديم و صبحانه خورديم
فاصله دردها كمتر و كمتر مي شد
وقتي رسيد به دو دقيقه راه افتاديم سمت بيمارستان و من شدت دردهام خيلي زياد شد
به بيمارستان كه رسيديم ساعت 6:10 صبح بود.
منو بردن اتاق معاينه و ماما گفت كيسه آبت پاره شده و دهانه رحمت 4/6 هست
گفتم مي خوام از روش بيدرد استفاده كنم گفتن دكتر بيهوشي مياد باهات صحبت مي كنه
زنگ زدند به دكترم هم خبر دادن
معاينه دردي نداشت فقط حس بدي داشت
خلاصه تا 7:45 دوبار ديگه معاينه شدم و دهانه رحم رسيد به 5/7 بعد لباس مخصوص به من دادن و من را بردن اتاق درد
اونجا من تنها بودم
منو به دستگاههاي موجود وصل كردن كه يكي صداي قلبتو نشون مي داد و اون يكي نمي دونم چي بود
فاصله دردهام شده بود يك دقيقه
خلاصه تا 8:15 دردهام ادامه داشت و دهانه رحم شد 6 سانت
دكتر بيهوشي اومد و گفت كه مي خواد از روش ماسك اكسيژن استفاده كنه و دارويي كه بايد به دستم تزريق مي شد و اطمينان داد كه تا 80 درصد درد كاهش پيدا مي كنه و گفت از اپيدورال خيلي بهتره
منم خيالم راحت شد - با توجه به اينكه دكترم اشنا بود و سفارش منو به كادر كرده بود فهميدم نبايد چيز بدي باشه و خوشحال شدم كه چيزي قرار نيست به كمرم تزريق بشه و درضمن دردهام اينقدر زياد بود كه فكرم كار نمي كرد-
من تا اونموقع فكر مي كردم از روش اپيدورال استفاده مي كنن و قبلا دقيق سوال نكرده بودم

خلاصه ماسك را اوردن و دكتر گفت بايد توش نفس بكشي و يه دوز دارو هم بهم تزريق شد
اول حالت خواب بهم دست داد ولي دردها كه مي يومد هشيار مي شدم
اما يك ربع كه گذشت ديگه كلا تو حالت خواب بودم البته صداها را مي شنيدم و ديگه از اين به بعد فقط فشارها را احساس مي كردم و دردهاي دل و كمر نداشتم
ساعت 8:30 بود كه فشارهاي خيلي زيادي احساس كردم و چند تا داد وحشتناك زدم كه دادها از درد نبود از فشار بود و ناگفته نماند اصلا دست خودم نبود انگاري يه نيرويي مي گفت داد بزن
- تمام مدت دكتر بيهوشي و ماما بالا سرم بودن و تاكيد داشتن توي ماسك تنفس كنم و داد و هوار نكنم-
همه از روند زايمان خيلي راضي بودن و مي گفتن همه چي خوب و فعاله
كار به اينجا كه رسيد يه معاينه شدم و گفتن دهانه رحم فول شده و بچه وارد مجرا شده
همين جا بود كه دكترم اومد و فوق العاده از روند زايمان تعجب كرد و گفت من فكر مي كردم تا عصر زايمان نكني
بعد باز كلي سفارش كرد كه ميخواد من درد نكشم و پرسيد چند دوز دارو داده شده دكتر بيهوشي گفت 2 تا گفت يك دوز ديگه هم بديد كه دردي احساس نكنه
ويلچر اوردن و منو ساعت 9:15 دقيقه بردن توي اتاق زايمان
فشار زيادي توي اون قسمت احساس مي كردم اما خوشبختانه دردي نداشتم
رفتم روي تخت زايمان و بازم چند تا داد وحشتناك ديگه زدم كه دكتر گفت سر بچه ديده مي شه
واي خيلي خوشحال شدم
خلاصه دكتر گفت مي خوام واست ضد عفوني كنم ولي من فهميدم مي خواد برش بده كه اصلا احساس نكردم
يه لحظه احساس كردم يه سر بچه اومد و بلافاصله عبور شانه هاشو احساس كردم و ليز خوردن بچه
و خداي من فرزند من متولد شد
دكتر ساعت را اعلام كرد 9:40
صداي گريه اش اومد
دكتر گفت تكون نخور تا جفت بياد
چند لحظه بعد جفت هم اومد
تميزش كردن و نشونم دادن واي باورم نميشد
با تمام وجود دستامو بردم سمت اسمون و گفتم خدايا شكرت.......... باورم نميشه
دكترها و ماماها مي گفتن برامون دعا كن
و من اشك مي ريختم و مي گفتم خدايا شكرت
دكتر شروع كرد به بخيه زدن ومن غير از يكي دوبار سوزش چيزي حس نكردم
گفت زياد بخيه نخوردي - 4 تا
بخيه زدن 10 دقيقه طول كشيد
ساعت 10 منو بردن توي بلوك
و ساعت 10:15 كوچولومو اوردن تا بهش شير بدم
بچه تا 11:45 شير خورد و من ساعت 12 رفتم بخش

به شدت از كادر بيمارستان - رضوي مشهد- و دكترم -دكتر نظرزاده- و دكتر بيهوشي-دكتر صديقي- راضي هستم
همه چي عالي بود
رسيدگي بسيار خوب بود
تمام مدت يك ماما و دكتر بيهوشي همراه من بود
و هيچ نقصي نداشت
اگه يك بار ديگه مادر بشم حتما همين بيمارستان ، زايمان طبيعي و همين دكتر را انتخاب مي كنم
جا داره از دكترم كه نه ماه تمام به من دلگرمي داد و همراهم بود بازم تشكر كنم و از خدا واسش بهترين ها را طلب كنم
خدايا شكرت

- وزن بچه برخلاف تخمين سونو گرافي 2550 و قدش 47 بود
- من بعد زايمان هيچ سوزش و دردي در ناحيه بخيه نداشتم فقط احساس كوفتگي داشتم كه گفتن مال فشار وارده است
- مامور بيمه وقتي فهميد طبيعي زايمان كردم بهم تبريك گفت و كلي ذوق كرد
- از اولين ساعات خودم به تنهايي دستشويي مي رفتم و بچه ام را شير مي دادم

 

مامان دیانا کوچولو

  


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+
تولد آنیتا کوچولو- شهریور 89- تهران

دکتر تاریخ ویزیت یکی مونده به آخرم رو چهارشنبه 24 شهریور داده بود، اون روز فکر میکردم حالا میرم مطب و تاریخ زایمانم رو برا حد اقل 4 مهر که میشه 38 هفته و 2 روزم مشخص میکنه.خلاصه با رضا رفتیم دکتر البته اینم بگم چون قرار بود سونوی سلامت جنین هم اونروز انجام بشه کمی استرس داشتم...دکتر مثل همیشه با کمال آرامش سونو گرافی کرد و همه چیز رو خوب و قابل قبول تشخیص داد و وقتی داشتم از رو تخت پا میشدم گفت پنج شنبه دیگه میشه چندم؟ گفتم اول مهر گفت خوب چهار شنبه که سرم خیلی شلوغه، سه شنبه خوبه بیا برای زایمان...گفتم دکتر! زود نیست اون موقع همش میشه 37 هفته و چهار روزش! گفت مگه نمیخوای شهریوری بشه تازه بچه سالمه و همه چیزش در حد نرماله پس می تونیم بیاریمش...دیگه هم لازم نیست بیای مطب الانم نامه بیمه و بیمارستان رو بهت میدم....من و رضا داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم...معلومه ما میخواستیم دخترمون شهریوری بشه و به خاطر چند روز یه سال عقب نیافته اما نه به قیمت اینکه زودتر بیاریمش...اون میتونست تو چند روز باقیمونده حسابی وزن بگیره...اما دکتر نامه ها رو هم آماده کرد و برنامه غذایی شب زایمان رو هم داد....

با گیجی تموم حرفاشو گوش میدادم: شب ساعت نه یه شام سبک میخوری و تا ساعت 12 فقط میتونی مایعات بخوری... چون بیمارستا ن پارسیان عملای منو ظهر میاندازه نه ساعت 5 صبح که ساعت خالیه منه پس ساعت 5 صبح یه لیوان شیر بخور و دیگه هیچی....بعد از صحبت با همسر(منشی) دکتر با یه حالت منگ و بغض آلود از مطب اومدیم بیرون...رضا حالش بهتر بود می خواست بره دوستای قدیمیش رو ببینه و کیفش کوک بود اما من مثه آدمهایی که دچار یأس میشند نای حرف زدن رو هم نداشتم.... به زحمت به رشت خونه بابا تلفن زدم و خواهرام ماری و تامی رو که اونجا بودند خبر کردم....ماری خوشحال شد که زایمان قبل از باز شدن مدرسه هاست و میتونه دو روز پیشم بمونه و تامی که کم و بیش میشد نگرانی رو از صداش تشخیص داد دوباره بهم زنگ زد و جزبه جز ماجرا رو جویا شد....از فرداش کارهای عقب مونده خونه رو تند تند انجام میدادم و تو اون بین مهمون هم داشتم و سعی میکردم ادای آدمهایی رو درارم که اصلأ نگران نیسنتد....داشتم دیوونه میشدم یه نگرانی بد تر از نگرانی شبهای کنکور تو دلم بود....خدایا بچم سالمه؟ اگه خیلی کوچولو باشه با حرف مردم چیکار کنم؟ طاقت حرفهای خونواده رضا رو که اصلأ ندارم...خدایا چی میشه؟دوشنبه شب ماری خواهر بزرگم  اومد....فسنجون تو یخچال بود....برنج دم کردم و کوکو سیب زمینی هم درست کردم که شاید رضا شب برنج نخوره....خودمم سوپ داشتم که باید ساعت 9 میخوردم.... خانوم س همسایه پایینومون که پارکینگ رو ازش اجاره کردیم از صبح دو بار زنگ زده بود ولی نای جواب دادن به هیچ غریبه ای رو نداشتم....رضا عصری به اصرار من رفت کرایه پارکینگ رو بده که دیده بود بنده خدا که تازه از سفر انگلیس برگشته بود سه دست لباس برای دخترمون و یه کیف پول برا رضا یه جوراب گرم برا من آورده...کلی شرمنده شدم و زنگ زدم ازش تشکر کردم...می گفت مادر بزرگ باید بیشتر از این برا نوش بکنه...رفتار اون پیرزن تنها چیزی بود که منو کمی از اون حال و هوای نگرانی اون شب در آورد...شامو خودم آماده کردم ...خستگی تو تنم بود و نگرانی کنکور بزرگ زندگیم تو دلم...اون شب تمام مدت دلم میخواست همسرم بغلم کنه و به خاطر این 9 ماه نگرانی و سختی بارداری و کار و خیلی وقتها مهمون داری لااقل یه دستت درد نکنه بهم بگه یا اینکه در مورد فردا بهم آرامش بده اما خوب هیچ کدوم این اتفاقها نیافتاد...خودش نگران بود و حتی حوصله عکس دو نفری گرفتن از آخرین شب دو تا بودنمون رو هم نداشت..وقتی نگرانه کم حرف تر از همیشه میشه...آخر شب که من داشتم خودمو خفه می کردم با خوردن آب چون میدونستم تا فردا شب دیگه بهم آب نمیدند تامی هم اومد... یه سری زد و وسایل آنیتا رو دید و رفت....منم سعی کردم بعد از جابجا کردن همه چیز و خوابیدن بقیه چند ساعتی بخوابم اما مگه خواب به چشم میومد؟ساعت 5 قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه پاشدم یه لیوان شیر و نماز بعدشم صبحانه آماده کردن برا ماری و رضا...

 از 8 گذشته بود که راه افتادیم....تامی و تینا خواهرزادم هم قراربود باهامون بیان...اونا هم سوار شدند و بالاخره نزدیک بیمارستان شدیم.قبلش از خواهرام خواسته بودم که فقط یه نفر باهام بیاد و لازم نیست همه منتظر بمونن تا عمل تموم بشه چون قراربود دکتر ساعت یک بیاد و منم از صبح باید می رفتم بیمارستان اما خوب گوش ندادند و اومدند... من و رضا رفتیم طبقه چهارم که ببینیم باید چیکار کنم که جلوی در ورودی جلوی رضا رو گرفتند و گفتند من تنها برم، نمیدونستم که دیگه تا موقع زایمان کسی رو نمیبینم.معاینات اولیه انجام شد و منو به یه اتاق دو تخته بردند، خانمی که اسمش سارا بود و قرار بود اسم پسرش محمد صدرا بشه اومده بود با آمپول فشار زایمان طبیعی کنه ، خدا رو شکر اون بود چون باعث شد گذشت زمانو از 9 تا یک کمتر حس کنم..تو اون فاصله کلی سوال برا پرونده ازم پرسیدند و یه سرم گنده هم بهم زدند.ساعت یک شد و سر ساعت اومدند دنبالم..اولش سوند وصل کردند که اصلأ اونطوری که می گفتند درد نداشت و بعدش کلاه سرم کردند و منو با برانکارد بردند سمت اتاق عمل...رضا بیرون در ایستاده که تا دیدمش بغضم ترکید...های های گریه می کردم و اصلأ نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم...از رضا تو همون حال خداحافظی کردم و فکر کنم رضا پیشونیمو یا دستمو بوسید و وارد اتاق عمل شدم، دکترم رو که دیدم آروم شدم...پرستارها هم  عالی بودند و بازم طبق معمول(نمیدونم چرا) منو با همکاراشون اشتباه گرفتند. یکیشون براش خیلی جالب بود که میخوام اسپاینال بشم و کلی تشویقم کرد، خلاصه بعد از گفتن اسمم به دکتر بیهوشی و توضیح ماجرای کمرم دکتر اومد بی حسی رو شروع کنه که یه دکتر دیگه اومد تو که دکتر شما برید ناهار من هستم...

دکتر بیهوشی عوض شد و من ماجرا رو دوباره براش شرح دادم...از کارم و سنم و اسم بچه و خلاصه هر چیزی دلتون بخواد می پرسیدند...تو همین بین ازم خواستند بشینم و چونم رو به سینه بچسبونم و تکون نخورم. درد ورود سوزن اونقدر کم بود که جا خوردم...منو خوابوندند و یه دفعه حس کردم انگشتای پام داغ شدند...بی حسی داشت شروع میشد...یه آن فکر کردم اگه حس پاهام برنگرده چی میشه؟  به دکتر گفتم دکتر تو رو خدا دنیا که اومد سریع بیاریدش من ببینم ، ساعتم بهم بگید...و زیر لب شروع کردم به زمزمه کردن الله لا اله الا هو الحی القیوم ...احساس میکردم پاهام سنگ شدند و دلم میخواست به زور جابجاشون کنم اما نمیشد...مجال فکر کردن نبود پرده سبز رو جلوی صورتم کشیدند و چند لحظه بعد که به نظرم خیلی زود بود حس کردم یه چیزی داره از وجودم کشیده میشه و سریع گفتم دارید میکشیدش بیرون که دکتر بیهوشی گفت خیلی زود حسش کردی... و صدای گریه عشق کوچولوم رو شنیدم....گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم آنیتا گریه کنان اومده بود...صدای گریش رو رضا و خواهرام از بیرون اتاق عمل شنیده بودند... دکتر که آنیتای خون آلود من دستش بود سریع اومد گفت مامانش ببین ببین دخترتو...عین خودته (اون موقع آنیتا خیلی شبیه من بود) یکی از پرستارام داد زد ساعت ۱۳:۲۸:۱۰ ثانیه ...آنیتا همچنان جیغ میزد که بردند تمیزش کنند ...یکی از پرستارا گفت بذار ببرمش پیش مامانش شاید آروم شه و خیلی جالب بود که لپشو آورد به لپ من چسبوند و آنیتا دیگه گریه نکرد...همه تو اتاق عمل می خندیدند و هورا می کشیدند....بهش گفتم دختر نازم آنیتا پیشی ملوس من که یکی از پرستارا گفت ااا این چه استقبالیه؟ اما نمیدونست 9 ماه که این پیشی ملوس تو دلم بوده من اینجوری باهاش حرف زدم....وقتی دوباره بردنش باز صدای گریش بلند شد.... داشتند بخیه می زند که من احساس کردم کم کم سنگینیه شیرینی تموم تنمو پر می کنه و حتی دیگه نمیتونم چشامو باز نگه دارم....

چند دقیقه بعد بیدار شدم و از دکتر که کارش تموم شده بود تشکر کردم و شاد راهیه ریکاوری شدم.... خدایا شکرت که میوه دلم سالم اومده بود....الهی همه نی نی های ناز به سلامتی دنیا بیان و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشند.

وبلاگ آنیتا کوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+
تولد نيكي كوچولو- دي ماه 89- تهران

سلام مامانای فداکار میخوام خاطره زایمانم رو واستون تعریف کنم.

راستش از 2 هفته قبلش دکتر گفته بود دهانه رحمت 2سانت بازه و من هیچ دردی نداشتم  دکتر منو ترسوند که اگه زایمان نکنی بجه  عفونت میگیره به خاطر همین مجبور شدم تو این 2هفته چندبار برم پیشش که بعد پشیمون شدم پرستار گفت این دکترا دهانه رحم رو دستکاری میکنن که تو شیفتشون زایمان کنی

خلاصه بدون درد سپری شد تا یه شب زیر دلم مثل درد پری درد گرفت این دردا میومد و میرفت گفتم شاید ماه درد که میگن همینه دردش شدید نبود ولی بازم جهت اطمینان صبح با پرستارم تماس گرفتم گفت بری دکتر بهتره به مامان گفتم ولی گفتم خیلی عجله نکن دردم زیاد نیست دم ظهر با مامان و خواهرم رفتیم بیمارستان دکترش گفت اگه دردت زیاد نیست برو خونه گفتم دکترم گفته چون درد نداری ممکنه دهانه رحمت بازتر بشه و متوجه نشی معاینه ام کرد و گفت نه همونقدره برو قدم بزن ساعت 3 بیا خواهرم امتحان داشت رفت خونه هوا شدیدا برفی بود و سرد ناهار هم میل نداشتم به اصرار مامانم نصف ساندویچ خوردم رفتیم نمازخونه نماز خوندیم یه کم قدم زدم پله ها رو بالا پایین کردم تایم میگرفتم واسه دردام گاهی 10 دقیقه بود گاهی 15 دقیقه ساعت  3 رفتم دکتر گفت حالا زوده برو 5 بیا ای بابا این چه جورشه به مامان گفتم بریم خونه مامان گفت حالا که اومدیم یه چرخ بزنی ساعت 5 شده دیگه بمونیم بهتره بازم پله ها رو میچرخیدم بیرون سوز داشت و زمین لیز بیرون نمیشد برم تو کلاسای زایمان گفته بودن راه رفتن به صورت مارش نظامی خیلی خوبه من جون هم تو نی نی سایت گفته بود قر دادن خوبه هر دو رو انجام میدادم تا تکلیفم معلوم بشه ساعت شد 5 همسر و برادرم هم اومدن بیمارستان رفتم پیش دکتر گفت تغییری نکردی یه نوار قلب از بچه میگیریم خیالمون راحت بشه از اتاق اومدم بیرون گفتم خسته ام بریم خونه همسرم گفت نیم ساغته تموم میشه گفتم خسته ام نمیتونم بشینم برگشتیم خونه مامان که نزدیکتر بود وقت شام بود اشتها نداشتم حس میکردم اگه چیزی بخورم بر میگردونم یه کم دراز کشیدم شاید خوابم ببره سردم بود و این دردای خفیف همچنان میومد و میرفت ساعت 8 بود حس کردم دردا شدیدتر شده و تایمش هم نزدیکتر به همسری گفتم بریم بیمارستان دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم وقتی دردا میومد به هیچ چی نمیتونستم فکر کنم انگار باهاشون کنار اومده بودم فقط منتظر بودم تموم بشه از طبقه دوم خونه مامان اینا تا بیام پایین چند بار درد اومد و مجبورم کرد بایستم یه دستم به نرده بود و دست دیگه ام رو همسری گرفته بود نه قدرت داد زدن داشتم نه حتی فشار دادن دست همسرم رو هر چند اهل داد و فریاد نیستم ولی همسرم میگفت یه کم داد بزن خالی شی ولی نمیتونستم تو کل 9 ماه بادبزن دستم بود حتی تو روزای سرد زمستون ولی اون روز اونقدر سردم بود که میلرزیدم ساعت 9.5 بود رسیدیم بیمارستان گفتم با این دردی که کشیدم حتما الان میگه 5-6 س باز شده ولی با ناامیدی دکتر گفت همون 2س . خیلی پکر شدم خانم مبین سرپرستار بهم گفت اینجا بشین برات تشکیل پرونده بدم پرونده ام رو برده بودم نمیدونم شاید میخواست وقت رو پر کنه همسری رفته بود دنبال یه سری کارا به خ مبین گفتم میخوام اپیدورال کنم گفت باشه به وقتش یه فرم هم دادن به همسری تا رضایتش رو اعلام کنه پرستار مهربونی بود همه رو با لفظ مامان جان صدا میکرد وقتی سوال میپرسید با دستم اشاره میکردم که صبر کنه تا دردم ساکت بشه بعد جواب میدادم یه ساک بهم دادن یه خدمه اومد کمکم کرد لباسام رو عوض کردم لباسای خودم رو به مامان اینا تحویل دادن هر دقیقه احساس دستشویی داشتم وقتی میشستم خبری نبود ولی دوست نداشتم پا شم یعنی حال نداشتم خدمه اومد منو رو تخت خوابوند واسه تنقیه گفتم از صبح چیزی نخوردم ولی گفت اشکال نداره این باید باشه(اصلا متوجه نشدم درد نداشت)راستش یه کم که گذشت دردم که گرفت به خودم پیچیدم تمام آب سرم رو زمین سرازیر شد خیلی خجالت کشیدم طفلی کار خدمه  رو زیاد کردم صداش زدم بیاد  یه کم راه رفتم میون دردا همش چرت میزدم یاد حرف پرستارم افتادم که میگفت میون دردا انرژیتون رو ذخیره کنید خ مبین میگفت چه زائوی خوابالویی اومد موهای به هم ریخته ام رو مرتب کرد گفت بیا رو تخت بخواب چک کنم گفتم دردم شدیده از اپیدورال خبری نیست؟ نگاه کرد گفت اوه از اپی گذشته 7س باز شده میخوای اسپاینال کنی؟ گفتم باشه فقط زودتر.

 بهم سرم زد و رفت چند دقیقه بعد با فریاد من اومد گفت چی میخوای گفتم خیلی احساس فشار و زور میکنم این طبیعیه؟ تا نگاه کرد گفت بچه داره میاد بیا از رو تخت پایین با وجود فشار و دردی که بود عین آدم آهنی حرف گوش میدادم تازه دنبال دمپایی میگشتم که گفت ولش کن بچه ات داره میاد پابرهنه منو برد اتاق بغلی رفتم رو تخت ولی دیگه نمیتونستم پاهام رو بذارم رو میله. پرستار کمک کرد ولی نصفه گذاشتم دکتر گفت ایراد نداره قرار بود از موسسه رویان بیان ولی برف شدید بودو پروسه زایمانم  سریعتر از حدی که فکر میکردن انجام شد هنوز نیومده بود دکتر گفت نمیتونیم بچه رو اینجوری نگه داریم بچه رو میاریم بیرون کاراش رو میکتین تا برسن نمیدونم چطور گذشت بی اختیار فشار و زور میدادم چشمام رو بسته بودم دوست داشتم ببینم چطور دنیا میاد ولی هیچی نفهمیدم گلوم از خشکی میسوخت تو اون حال گفتم آب بهم بدید یه کم آب ریختن تو گلوم تا دکتر گفت نمیخوای چشمات رو باز کنی دخترت رو ببینی؟

وقتی دیدمش اولین چیزی که گفتم این بود که این کوچولو بود اینقدر لگد میزد دوست داشت بیاد دنیا؟ احساس کردم ناحیه پرینه ام میسوزه فهمیدم داره بخیه میزنه گفتم چند تا بخیه میزنی گفت چه فرقی واست میکنه 4-5تا بهم میگفت پات رو ثابت نگه دار اما از شدت سرما پاهام میلرزید 2تا پتو چند لا روم انداخته بودن ولی نمیتونستم پاهام رو نگه دارم بعد از بخیه که فقط یه سوزش مختصر حس کردم تازه کارشناس رویان اومد یه خانم خنده رویی بود بهم گفت منو میشناسی گفتم نه گفت از رویان اومدم باهات تلفنی حرف زدم خندیدم آروم رو دلم رو نوازش کرد چیزدیگه ای متوجه نشدم همه حواسم پی دخترم بود که کنار تختم بود اتاق خالی شد خدمه اومد منو برد رو تختم خوابوند گفت استراحت کن 2ساعت دیگه میری بخش اونقدر گشنه و تشنه بودم که نگو تو همون 2 ساعت یه عالمه خرما با 4لیوان آب انبه خوردم

ولی واقعا زایمان طبیعی مثل آب رو آتیش میمونه بعد از زایمان هیچ دردی نداشتم هیچی خیلی خسته بودم ساعت 12.05 نیکی من دنیا اومد ساعت 2 بردنم بخش خانم رضائی دکترم میگفت این زائوی خوابالوهم زایمانش انجام شد فکر میکردم بعد از زایمان چقدر میخوابم ولی از ذوقم تا صبح خوابم نبرد خوبیش این بود که وقتی با ویلچر آوردنم بیرون که ببرن بخش تازه یادم افتاد که مامان اینا پشت در انتظار من رو میکشیدن ولی اونقدر حالم خوب بود که دوست داشتم بمونم پیششون

صبح خودم رفتم دستشویی و بعد از مرخص شدن (ظهر همون روز)خودم رفتم حمام و کارای شخصیم رو خودم بدون هیچ دردی انجام میدادم و از ایکه به راحتی بچه ام رو بغل میگرفتم و شیر میدادم خیلی خوشحالم

 

 

مامانای نازنین بذارید چند تا تجربه ام رو بهتون بگم:

اولا اینکه سعی کنین تو ماههای آخرروزی نصف لیوان 4مغز یخورید انرژی رو تو کبد ذخیره میکنه موقع نیاز خرد خرد آزادش میکنه

بین دردا حتما استراحت کنین تا انرژی زیادی هدر ندید

بعد از زایمان طوری غذا و مایعات بخورید که دچار یبوست بعد از زایمان نشید اگر دکترتون شیاف داد حتما استفاده کنید خیلی به این مساله کمک میکنه

واسه همتون آرزوی سلامتی و شادی میکنم.

 

پايان

آرزو مامان نيكي كوچولو


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.