چند تا نرس و دکتر اومدن و زیر اندازم رو گرفتن و از طرف راست که به پهلوی چپ پرتم کردن... خیلی وضعیت بدی بود...گفتن ببخشید اما چاره ای نیس..ضربان بچه باید پیدا بشه. خلاصه با این کار دوباره دیدم گرومپ گرومپ پیدا شد...خیالم راحت شد..همه دکترا اومده بودن..چراغا روشن شد و نفهمیدم کی خواهرم رو بیرون کرده بودن...بهم اکسیژن دادن..اولش احساس خفگی داشتم باهاش..اما بعدش خوب بود. دکتر خیلی ماهری بالا سرم بود...از اینکه هدایتم میکردم لذت میبردم وفقط سرمو به نشانه تایید تکون میدادم. میگفت با هر انقباض نفس رو حبس کن و تا 3 بار زور بزن. اگه اون میگفت تا 10 بشمر و زور بزن من دلم میخواست تا 15 بشمرم که زودتر تموم شه. همه تیم کفشون بریده بود که من نه داد میزنم و نه فریاد و فقط به حرف دکتر گوش میکنم و خوب زور میزنم. نمیدونم شاید از ترس جونم هم بود که دلم میخواست بچه زود بیاد. آقای پدر میگفت من فکر میکردم که یه بلایی داره سرخودت میاد که اصلا صدات در نمیاد...فکر میکردم اگه بخوام داد بزنم انرژی ایمو واسه زور زدن از دست میدم...ضمن اینکه اصلا به نظرم جیغ و داد و قال نداشت. فقط تمرکز میخواست...چون این قسمتش از همه جاش آسونتر بود. وقتی هم که انقباضی نبود حسابی میشد استراحت کرد و نفس گرفت. فقط صدای دکترا رو میشنیدم که به آقای پدر میگفتن این خانومت چقدر محکم و قویه...هی تشویقم میکردن واسه زور زدن. و من فکر میکردم که دارن الکی میگن که دل منو خوش کنن. وسط کار دکتر گفت مثانه ات خیلی پره و داره فشار میاره...باید سوند بزنیم...راضی هستی!؟ یه نگاهی به صورت آقای پدر کردم و دیدم که اون میگه آره بکن...خلاصه تجربه سوند هم چشیدم...هیچ درد یا ناراحتی نداشت. حالا وسط سوند دردم هم گرفته بود...نمیدونستم چیکار باید بکنم...اونا از اون طرف مثانه ام رو تخلیه میکردن..منم از این طرف زور میزدم.
هر از گاهی به صورت پدر نگاه میکردم و میگفت آفرین...من دارم موهاشو میبینم...یه ذره دیگه....یه لحظه عجیبی بود...انگار احساس میکردم که بچه همین لبه...با زور آخر یه دفه آهی کشیدم و یه چیزی با یه عالمه آب ازم خارج شد. فقط صدای گریه اشو میشنیدم و صورت آقای پدر رو میدیدم که داره اشک میریزه و میگه چقدر خوشگله. سریع بند نافشو گرفتن و به پدر گفتن که بیا اینجا رو ببر. بعدش سریع بچه رو بردن واسه چکاپ و خیلی سریع چون ما پکیج وایا کورد (خون بند ناف) رو گرفته بودیم مشغول شدن که خون ناف رو بگیرن. بعد از اون دکتر بهم گفت یه زور کوچولو بزن واسه جفت...خلاصه جفت هم اومد و گفتم که میخوام ببینم...بهم نشون دادن..صورتی بود. بعد هم مشغول بخیه زدن شدن. که برخلاف تصورم اصلا دردی نداشت...فقط میگفت وقتی امپول بیحسی رو میزنم باید یه کم بسوزی که نشونه اینه که داره اثر میکنه..همینطور هم بود اما دردی نداشت.
بعد از زایمان انگار همه دردا رفته بود.احساس سبکی و یه جور غرور میکردم... از اینکه تونسته بودم کاری که دوست دارم رو انجام بدم...از اینکه به همه کسایی که بهم گفته بودن حتما اپیدورال بگیر وگرنه زیرش میزایی...!! از اینکه جلوی کسایی که حتی یکبار هم نزاییده بودن اما میگفتن زایمان دردناکه...جلوی همه و همه سربلند بودم..و از همه مهمتر جلوی همسر و دخترم...قشنگترین لحظه زندگیم بود...لحظه ای یه چیزی از بدنم کنده شد...و از خون و گوشتم بود. همه بهم تبریک میگفتن...به اقای پدر هم همینطور. دکترا همچنان باورشون نمیشد. حتی قبل از زایمان هم بهم گفته بودن که شاید مجبور بشیم آخرش از ساکشن استفاده کنیم و بچه رو بکشیم بیرون. اما خدارو شکر احتیاجی به هیچ کدوم از این کارا نشد.پدر خبر تولد رو به ایران داد...به مامانش...و مامان خودم هم که هر چند وقت یه دفه زنگ میزد و از روند میپیرسید...تا اینکه دختر ما به وقت ایران تقریبا 6:30 صبح بود که دنیا اومد. دیگه تا فرداییش به خاطر تلفن ها و تبریکات استراحت نداشتیم.
بعد از زایمان هم به اتاق ریکاوری رفتیم که برای همراه هم تخت گذاشته بود...همه چیز خوشگل و شیک بود..انگار هتل بود نه بیمارستان. دختر کوچولو با باباش رفت که معاینه آپگار بشه و من رفتم تو اتاق...تنها چیزی که نداشتم خواب بود...اما داشتم از گشنگی میمردم...فقط میخواستم یه چیزی بخورم. از ذوقم 1-2 اول که تو بیمارستان بودیم رو هم نه خوب خوردم نه خوب خوابیدم....تجربه فوق العاده شیرینی بود. از بیمارستانم..ار دکترا از سرویس دهی خلاصه همه و همه راضی بودم...نه بخیه هام اذیت کرد نه دخترم زردی داشت نه مشکل دفع داشتم...نه خونریزی...ایشالله که این خاطره شیرین نصیب همه بشه.
عکس۱
پایان
با تشکر از مامی عزیز، مامان نلی کوچولو که اجازۀ ثبت این خاطرۀ قشنگ تولد رو در این وبلاگ دادند.
براشون آرزوی سلامتی و خوشی و بهروزی میکنیم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:50 توسط مدیریت وبلاگ
ماشالله دخترم اینقدر همه چیزش سر موقع بود که اصلا هیچ استرسی به ما وارد نشد..حتی گذاشت باباش خواب شبش رو هم بکنه و نصفه شب مارو به بیمارستان نکشوند. خلاصه پدر گفت حالا دردت چه جوری هست..؟! اجازه ریش تراشیدن و دوش گرفتن دارم یا نه؟؟! گفتم آره فقط زود باش. بعد که اومد بیرون گفت اگه دردت زیاد نیس میشه من یه کافی هم بخورم؟! گفتم آره. به منم گفت بیا صبحانه بخور اما من میدونستم که نباید چیزی بخورم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که آب ممکنه ضرری نداشته باشه و فقط چند قلپ اب خوردم. خیلی آروم وسایلم رو برداشتم و فقط به خواهرم گفتم که ما فعلا داریم میریم بیمارستان. باورش نمیشد و میگفت دردت شروع شده!؟ میخوای من بیام..!؟ اما اون لحظه اصلا دلم نمیخواست کسی بیاد. گفتم حالا یه کم وایسا دوباره آقای پدر میاد دنبالت. ما راه افتادیم و وسط راه دوباره پدر میپرسید که دردت چه جوریه؟! چون پول نقد همرامون نیس میشه سر راه از بانک پول بگیریم یا نه..!! گفتم آره .. خلاصه پول هم گرفتیم. یه کم که رفتیم دوباره پدر ازم پرسید ببین بنزین هم نداریم..میشه پمپ بنزینی هم وایسیم؟! گفتم نه دیگه..اگه واقعا میرسه بیخیال شو که دیگه نمیتونم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم.
خانومه ازم پرسید که دردها چن وقت به چند وقت هستن..اصلا نمیدونستم...چون انگار متغیر بود و حوصله ساعت نگاه کردن هم نداشتم. گفتم فکر کنم 5 دقیقه به 5 دقیقه. خلاصه کارهای رجیستریشن رو انجام دادیم و اول بردنم تو یه اتاق که یه نرس اومد و گفت که باید نمونه ادرار بدی و چکم هم کرد و گفت که 4 سانت دایلت شدی. بهم از این دستگاههایی که انقباض و ضربان قلب بچه رو نشون میده وصل کرد و رفت بیرون. همون لحظه احساس کردم که فشارم داره می افته پایین و کم مونده غش کنم. به اقای پدر گفتم که برو ازشون یه شکلاتی، آبی، آبنباتی چیزی بگیر..اما بهش ندادن. گفتن هیچی نمیتونم بخورم. حتی آب..!! نرس دوباره اومد و تا داشت به مونیتور نگاه میکرد من یه دفه گفتم که احساس میکنم دارم میارم بالا...!! اونم سریع یه تشت درآورد و تا داد دستم من هر چی ته مونده دلم بود با اسید معده ام رو بالا آوردم. خانومه گفت طبیعیه. خلاصه بعدش مارو برد تو اتاق لیبر (زایمان) و بهم گان دادن و کم کم بهم کلی سیم و خرت و پرت وصل کردن. دیگه میتونستم مرتب ضربان قلب دخترم رو بشنوم. حتی وقتی تکون میخورد معلوم بود چون خش خش میکرد.
دیگه رو تخت زایمان بودم، باورم نمیشد که موقعش شده. یه دفه دیدم دکترم با یه اکیپ دکتر دیگه اومدن تو اتاق. وقتی میدیدمش آروم میشدم. نمیدونم چرا دکترها رو که نگاه میکردم احساس آرامش میکردم. همشون باهام شوخی میکردن. نرسی هم که مسئول بود که مرتب ضربان قلب بچه و کانترکشن های منو چک کنه یه خانوم سیاهی بود که فقط به آدم آرامش میداد. ازم میپرسیدن که میخوام از مسکن یا اپیدورال استفاده کنم یا نه. گفتم نه...باورشون نمیشد و فکر میکنم ته دلشون بهم میخندیدن. لحظه به لحظه چک میشدم و تا ظهر نزدیک به 6 سانت رفته بودم که دکترم میگفت خیلی لیبر اکتیوی داری. اول فکر کردم شاید تو سرم چیزی ریختن که اینقدر زود دارم دایلت میشم اما دکتر گفت نه. از اون طرف خواهرم هی زنگ میزد که بگو یکی بیاد دنبالم وگرنه من تاکسی میگیرم ومیام. اقای پدر گفت بزار من زودتر برم که یه وقت اینجور نشه که تو بخوای بزای و من نباشم. خلاصه اون رفت. در غیاب اون متخصص بیهوشی که یه اقای پیری بود اومد.
متخصص اومده بود که ازم رضایت بگیره واسه ایپدورال..بهش گفتم که من نمیخوام. گفت اشکالی نداره این فقط واسه اینه که اگه یه موقع احتیاج شد تو اون لحظه نخوایم بهت توضیح بدیم و امضا بگیریم. امضا رو دادم اما مطمئن بودم که مگر در مورد اورژانسی ازش استفاده نمیکنم. تو این مدت تنها چیزی که اجازه داشتم بخورم آلاسکا و خورده های یخ بود...نمیدونم چرا یخ میتونستم بخورم اما آب نه..!!
طرفای 2:30 بود که خواهرم و پدر تشریف آوردن...کم کم دردا شدیدتر میشد. اول صبح که رسیده بودم از نرس پرسیده بودم که دردا اون اواخر چه جوری میشه...یعنی از این بیشتره؟! بهم گفت نه...فقط فشار بیشتری احساس میکنی. راست هم میگفت. درد همون درد بود فقط طولانی تر و با فشار بیشتر. شاید جا انداختن کتف در رفته دردش بیشتر از زایمان باشه. به نظر من درد زایمان بیشتر زور و فشار هست تا درد واقعی، حداقل برای من اینطور بود.
دیگه داشتم یه کم از دردا خسته میشدم که نرس گفت میتونیم یه کم بهت مسکن بدیم که خوابت ببره..خیلی خوشحال شدم. گفتم بده...اما آقای پدر یه نگاهی بهم کرد و با نگاش میگفت نه...گفت مگه نمیخواستی طبیعی باشه!؟ گفتم این فقط یه مسکن کوچولویه...و طوری نمیشه. خلاصه مسکن رو گرفتم. عین معتاد ها آدم رو خمار میکرد...کانترکشن های کوچیک رو نمیفهمیدم اما اون بزرگا که میرفت رو 80- 100 % رو حس میکردم. اما حس خوبی بهم داد..چون یه کم هم خوابیدم و انرژِی گرفته بودم. آخه همش به خواهرم میگفتم ببین هر وقت بچه اومد به من کاری نداشته باشید ها...!!! من میخوام بخوابم..اونم که میدونست با اومدن بچه من همه چیز یادم میره میگفت باشه تو نگران نباش..تو بخواب ما حواسمون بهش هست.
ساعت میگذشت و من فقط به خواهرم میگفتم که با هر دردی به دستگاه نگاه کنه تا شدت فشار رو برام بخونه...گاهی دردا با وجودی که 80% بود اما دردناک میشد. صبح دکترا هر کدوم برام حدس زده بودن که کی زایمان میشه..یکی گفته بود 4 یکی 6 یکی 7...اما حدس هیچ کدوم درست در نیومد. ساعت 6 هم گذشت..دکتر خودم گفت که داره میره اما واسه زایمان پیجش میکنن و میاد. اینقدر دکترای خوب بالا سرم بودن که با وجودی که دوس داشتم دکتر خودم هم باشه اما واسم خیلی مهم نبود.
طرفای 6-7 بود که توی یکی از معاینه ها کیسه آبم ترکید...عین بادکنک بود...یه عالمه آب اومد بیرون. دیگه باید سریعتر دایلت میشدم. مرتب چک میشدم و تا مرز 8-10 سانت رفته بودم. گفتم من میخوام جیش کنم...نرس یه تشت گذاشت زیرم..اما هر کاری میکردم نمیتونستم جیش کنم. تشت رو برداشت. دیگه ساعت 8 بود که دیدم داره طاقت فرسا میشه و دلم میخواد زور بزنم...یه کانترکشن رو همینجوری رد کردم...به خواهرم گفتم بدو نرس رو خبر کن که بچه داره میاد...صدای قلب بچه یهو رفت و نگران شدیم. نرس اومد و دستگاه رو چک کرد...گفت فقط زور نزن...اما نمیشد..دلم میخواست زور بزنم....یهو دیدم همه بیسیم به دست دارن همدیگر رو صدا میکنن که وضعیت اضطراریه...تو اون حال فقط فکر میکردم که نکنه حالا که اینهمه درد کشیدم بخوام سزارین بشم...
ادامه دارد
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت10:0 توسط مدیریت وبلاگ
روز جمعه 29 می بود که وقت دکتر داشتم. دل تو دلم نبود که دکتر بگه دیگه باید با اینداکشن بیاریمش بیرون. آخه دقیق 41 هفته ام تموم میشد. روز قبلش هم با دوستامون رفته بودیم دیزنی. خیلی راه رفته بودیم. وقتی رفته بودم دستشویی یه لکه خیلی کوچولوی صورتی دیدم...یه کم نگران شده بودم..به باباش گفتم..حالا با این دوستامون هم رودربایستی داشتیم چون اولین بار بود که من میدیدمشون..دیزنی هم بهمون دور بود نمیشد به همین راحتی برگردیم. خلاصه شانس آوردیم که بارون شد و مجبور شدیم که برگردیم. بعد گفتیم که شام بیاین پیش ما. خلاصه پیتزا گرفتیم و اومدیم خونه...دوباره چک کردم اما خبری از لکه نبود. اما ته دلم خوشحال بودم. چون خونده بودم که نمایش خونی نشانه خوبیه و زایمان نزدیکه. خلاصه تا جمعه شد و رفتیم دکتر. بهش گفتم که این اتفاق افتاده. گفت بزار یه معاینه کنیم. دکتر گفت که 1-2 سانت دایلت شدی و گفت که سر بچه رو احساس کرده و بچه حسابی پایینه. خیلی خوشحال بودم اما از طرفی هم چون دلم نمیخواست آخر ماه یعنی 30 و 31 می دنیا بیاد هی میگفتم خدا کنه این دوروز هم بگذره و اول جون یا همون دوم که وقت خودش بود دنیا بیاد. خواهرم هم جمعه شب میومد.
روز جمعه بعد از معاینه مرتب لکه خونی داشتم...یه سری ترشحات هم داشتم. کارم شده بود این که هی برم چک کنم. خیلی هم منتظر درد بودم اما انگار خبری نبود. تا شب شد و رفتیم فرودگاه.خواهرم رو آوردیم خونه. کمی با سوغاتی ها مشغول بودم اما همش فکر جای دیگه بود...هر از گاهی یه چیزای عجیب غریبی تو دستشویی میدیدم...اقای پدر رو صدا میکردم و اونم میگفت اگه نگرانی میخوای بریم دکتر..گفتم نه..اگه بریم دوباره پسمون میفرستن چون هنوز دردی نیومده. خلاصه گذشت و شنبه شد.
شنبه صبحش جایی نرفتیم..با مامانم چت کردیم و خبری نبود...اما دیگه احساس میکردم که بهتره از پد استفاده کنم که هی لباسم کثیف نشه. عصرش رفتیم طرف وینتر پارک قدم زنی.. یه قدم مشدی زدیم...احساس خوبی داشتم. خلاصه شنبه هم گذشت. یکشنبه تصمیم گرفتم آبجی رو ببرم یه جایی خرید. بریم یه گشت و گذاری بکنیم. آقای پدر ما رو گذاشت تو مارکت پلیس و خودش برگشت. یه کم راه رفتیم و قدم زدیم و رفتیم تو مغازه ای که وسایل و صندلی ماساژ داشت...از 3 ساعتی که بیرون بودیم 1 ساعتشو رو این صندلی های نمونه مغازه ولو شده بودیم.هم خرید کردیم هم خستگی در کردیم. تا ظهر که شد و آقای پدر اومد دنبالمون و قرار شد بریم پیتزای ایرانی ناهار بخوریم. کلی خوش گذشته بود.
عصر هم دوباره با آبجی رفتیم پیاده روی جلوی خونمون و یه 40 دقیقه ای راه رفتیم. اما وقتی ایندفه رفتم دستشویی یه چیزی شبیه بدن حلزون، خیلی لزج و یه قسمت هاییش روشن و یه جاهاییش یه کم صورتی و قهوه ای ازم دفع شد. خونده بودم که این پلاگی هست که دهانه رحم رو میبنده و وقتی که از دست بدیش نشانه خوبی واسه زایمان هست اما ممکنه زایمان از 1-2 ساعت بعدش تا 1 هفته بعدش اتفاق بیفته. خواهرم رفت حموم و من چون نمیخواستم نگرانش کنم با آقای پدر رفتیم تو اتاق که به دکترم زنگ بزنم. بهش گفتم که اینجوریه. اما دردی ندارم. گفت اشکال نداره. اگه دردت گرفت بیا بیمارستان که در هر صورت من از ساعت 6 صبح بیمارستانم. خیالم یه کم راحت شد. شب هم من یه کم گشنه ام شده بود که دلم هوس کرد یه ذره از کوکو سبزیی ای که واسه اومدن خواهری درست کرده بودم و مونده بود بخورم. اونو خوردم با یه کم ماست و خیار. یه جورایی خیلی خسته بودم.
ساعت 12 شب رفتیم خوابیدیم. اما من تقریبا هر 1 ساعت یک بار بیدار میشدم و میرفتم دستشویی. نمیدونم چه جوری بود که با وجودی که خیلی هم غذا نخورده بودم اما هر وعده که میرفتم دستشویی باید اجابت مزاج میکردم. دیگه جیش که جای خودش بود. کلافه شده بودم. نمیتونستم خوب بخوابم. بدنم ساعت به ساعت بیدارم میکرد. تا اینکه ساعت 6 صبح شد. و احساس میکردم یه انقباضاتی داره میاد. یه کم دراز کشیدم. دیدم نمیشه بخوابم. دردش بیشتر میشه. هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دوش بگیرم یا نه. دیدم دیگه طاقت دوش گرفتن هم ندارم فقط یه کم تیغ رو برداشتم و قسمت بالایی پاهامو که داشت موهاش سیخ سیخ در میومد رو تیغ زدم. تا ساعت 7-7:30 بود که همینطوری باهاش سر کردم. هی تو اتاق قدم میزدم و وقتی که درد میومد لبه میز توالت رو میگرفتم. وقتی احساس کردم خودشه آقای پدر رو بیدار کردم و گفتم پاشو که وقتشه...
پایان قسمت اول
ممنون از مامان نلی عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. این خاطره در سه قسمت پابلیش میشه که در روزهای بعد ، ادامۀ این خاطره رو خواهید خوند.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت10:47 توسط مدیریت وبلاگ
...
من رو گذاشتند روتخت وتخت روازوسط جداکردن وپایه هارو گذاشتن.دکترگفت اجازه می دی پاهاتوبه پایه هاببندیم؟من گفتم مگه می خواین چی کارم کنین؟دکترگفت اینجوری بهتره.که راست هم می گفت.چون موقع پوش کردن، بندی که به پاهام بسته شده بودرومی گرفتم وحس می کردم این طوری قدرتم بیشتره.خلاصه به سخت ترین قسمت که پوش کردن بود رسیدیم.رضاکنارم بودوحضورش بهم دلگرمی می داد.دوتاپرستارکنارم بودن که یکی شکمم رومی مالیدتابه خروج بچه کمک کنه ودیگری به دکترکمک می کرد.
به خاطربی حسی نمی فهمیدم که کی بایدپوش کنم.بهم می گفتن ومن باتمام قدرت پوش می کردم،ولی زورم نمی رسید.اینقدرزورمی زدم که صورتم داغ می شدوفکرمی کردم ممکنه رگ های صورتم بترکه!زمان خیلی دیربرام می گذشت.به نظرم میومدکه ساعت هاست دارم پوش می کنم.دیگه قدرتم داشت تموم می شد.گفتم نمی تونم،که دکترم گفت سرش معلومه وبه رضاگفت که بیاوسربچه روببین.رضاباخنده بهم گفت سرش به اندازه یه ۵۰سانتی معلومه وکچله،همونطورکه دوست داری(آخه من بچه کچل دوست داشتم)ولی من دیگه زوری برام نمونده بود.گفتم نمی تونم.دکترگفت من بهت کمک می کنم وازروش وکیوم استفاده کرد.یک جورمکش که کمک می کردبچه بیرون بیادودراون حین من باید بازهم پوش می کردم.چندتاپوش دیگه کردم که یهواحساس کردم یه چیزی ازتووجودم کنده شد...
ساعت ۱۱:۵۵شب بودکه دخترم به دنیااومد.تمام اون ترس ونگرانی وهیجان جای خودش روبه عشق داد.عشقی که یهوبه وجوداومد.جوشیدن این عشق روازعمق وجودم احساس می کردم.بی اراده وباصدای بلندگریه می کردم.هیچ کنترلی نمی تونستم روی احساساتم داشته باشم.اینقدربلند گریه می کردم که فکرمی کردم تمام بیمارستان دارن صدای منو می شنون.نمی تونستم چشمام روبازکنم.پرستاری که کنارم بود بهم می گفت مامی چشماتو بازکن.بچه روببین.بچه روگذاشتن روی شکمم وپرستاردست منوگرفت وگذاشت روش.چشم هام روبازکردم،زیباترین موجود دنیارودیدم.دخترکوچولوی صورتی من که باتمام وجودش گریه می کرد.بعددکترجفت روبیرون کشیدوشروع کردبه بخیه زدن.توهمون اتاق بچه روشستن که ماهم ببینیم وبعددادنش بغل رضاکه اون هم خیلی خوشحال بودوگریه می کرد. بعدازاون هم بردنش بیرون.
بعدازاتمام بخیه هامن روبردن بخش وپارمیس روآوردن که من شیربدم،که البته من شیرنداشتم.رضابه خانواده هامون خبردادوبعدباران تلفن هابودکه تاساعت۳شب می بارید!خلاصه که بعدازاون بالاخره من خوابیدم.هیچ دردی به جزدردجای اون آنژیوکذایی نداشتم.صبح که بیدارشدم احساس ضعف می کردم وجای بخیه هاخیلی دردناک بود.ساعت ۷ بودکه دکترم اومد،چک کردوگفت همه چیزخوبه ویک سری قرص شیرساز،مسکن وآنتی بیوتیک تجویزکرد.به اضافه یک شربت که مثل مسهل عمل می کردتابرای دستشویی رفتن جای بخیه هادردنگیره.خلاصه که چهارشنبه بعدازظهرمرخص شدم.
ازاون موقع تاجمعه ظهرکه پدرومادرم برسن من ورضاخودمون کارهای پارمیس روکردیم که خیلی سخت بود.اون دوشب من اصلاًنخوابیدم وباهرحرکت یاصدای پارمیس ازجام می پریدم.ولی خوب به هرحال گذشت.پدرومادرم ۲۰روزاینجابودن وازبعدازاون خودم همه کارهاروانجام دادم.
من کلاًبارداری بی دردسروزایمان راحتی داشتم.درطول بارداریم من فقط ۲ماه ویارداشتم ویک ماه به خاطرخونریزی استراحت داشتم.به غیرازاون بقیه بارداریم راحت بود.وزن قبل ازبارداریم ۵۸کیلوبودباقد۱۷۴که خیلی متناسب بودم.درآخرین هفته بارداریم ۶۶کیلوشدم.یعنی کل اضافه وزنم ۸کیلوبود.اندازه شکمم هم درحاملگیم خیلی کوچیک بودبه طوری که توی ماه نه دکترم می گفت مثل ۵ماهه هاهستم!یک ماه بعداززایمان به وزن وسایزقبل ازبارداریم برگشتم.ازروزسوم بعداززایمان هم صاحب شیرشدم که پارمیس چندروزنمی خوردوخیلی دردناک بودامابه کمک دکتراطفال پوزیشن صحیح نشستن وخوابیدن برای شیردهی رویادگرفتم وخوشبختانه ازروزششم شیرمن شدتنهاغذای پارمیس.یعنی پارمیس تنها۶روزاول شیرنخورد.
مسئله دیگری هم که برام پیش اومدچرک کردن جای بخیه هابود،باوجودی که خیلی بهداشت رورعایت می کردم ولی این اتفاق افتاد،بعدازیک هفته به جای این که دردبخیه هاخوب بشه دردناک ترومتورم بودکه دکتردوباره بهم چرک خشک کن ومسکن داد.همینطوریک شامپوکه بعدازدستشویی بایدخودم رومی شستم وبتادین که باپنبه روی بخیه هابایدمی زدم.گفت که بایددامن بپوشم وتاجایی که می شه جای بخیه هاخشک باشه وهوابخوره.به جزاین هاتقریباًدیگه هیچ مورددیگه ای نبودومن تونستم کم کم خودم روباشرایط جدیدوفق بدم. وزن پارمیس جون هنگام تولد۳کیلوو۲۰۰گرم،قدش ۴۸سانتی مترودورسرش ۳۳سانتی متربود.
پایان
باز هم تشکر میکنم از سمیرای عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت9:30 توسط مدیریت وبلاگ
یکشنبه ۱۲آپریل بودومن دردومین روزازهفته سی ونه بارداریم بودم.دکترتاریخ زایمانم رو۲۵آپریل تخمین زده بودوقراربودروزجمعه یعنی شش روزبعد، پدرومادرم ازایران بیان تابرای به دنیااومدن دخترکوچولوی من اینجاباشن.
صبح یکشنبه خواب بودم که باکمردردی خفیف شبیه درد پریودازخواب بیدارشدم.ساعت ۶:۴۰صبح بود.خوابیدم وساعت۷:۱۵بادردی مشابه بیدارشدم،بااین فکرکه ممکنه این هاانقباضات کاذب ماه های آخرباشه وامکان نداره که دخترمن قبل ازاومدن پدرمادرم به دنیابیاددوباره خوابیدم.ساعت ۸بازهم همون دردبیدارم کردودیگه نتونستم بخوابم،هیجان زده بودم،یعنی واقعاًامروزاون روزیه که منتظرش بودم؟یعنی دخترکوچولوی من بدون حضورپدرمادرم به دنیامیاد؟
خودم روسپردم به تقدیروچشمهام روبستم.وقتی ساعت ۸:۳۰ بازهم همون دردبه سراغم اومدازجام بلندشدم.صبحانه خوردم.دوش گرفتم.ساک بیمارستان خودم ودخترم روبرای چندمین بارچک کردم وساعت حدود۱۰ بودکه رضاروبیدارکردم. تابعدازظهردردهاتقریباًهر ۲۰دقیقه تکرار می شد.شدت دردهانسبت به صبح بیشترشده بودولی هنوز قابل تحمل بودن.ساعت۶بعدازظهربودازجام بلندشدم تابرم عصرونه بخورم که خروج مایع زیادوگرمی روازبدنم احساس کردم.اینقدرگرم بودکه فکرکردم خونه،ولی وقتی نگاه کردم دیدم مثل آب شفافه،فهمیدم که کیسه آبم پاره شده.باوجودی که درطول بارداریم درموردعلامت های آغاززایمان خیلی مطالعه کرده بودم واطلاعات زیادی داشتم ولی می ترسیدم.ترس همه وجودم روگرفته بودوبدنم به وضوح می لرزید.الآن که فکرمی کنم نمی دونم چرااون موقع اینقدرمی ترسیدم؟!به رضاگفتم که آماده بشه وساک هاروبزاره توماشین.سریع لباس پوشیدم وحوله تمییزی بین پاهام گذاشتم وبه طرف بیمارستان حرکت کردیم.بارون میومدوهواداشت تاریک می شد.بیمارستان خیلی نزدیک بود،زودرسیدیم.رضارفت وبایک پرستاروویلچیربرگشت.من روباویلچیربردن داخل.
کارهای پذیرش خیلی سریع انجام شدومن روبردن توی اتاقی که قراربودبعداززایمان اونجا بستری بشم.ساعت۶:۳۰دکترم اومد.معاینه کردوگفت۳سانتی متردایلیت شدم واحتمالاًامشب فارغ می شم.گفت که اگه می خوای اپیدورال بزنی بایدالآن بگی ومن هم گفتم که می خوام.ازبعدازپاره شدن کیسه آب دردهام شدیدترشده بودومن که همیشه ازدردزایمان می ترسیدم ازقبل به دکترم گفته بودم که اپیدورال می خوام.دکترم گفت که بایدمنتظردکتربیهوشی باشم ورفت.بعدیک پرستاراومدتابرام آنژیوبزنه.نمی دونم پرستاره حالش خوب بود،کارش خوب نبودیاکارش خوب بود،حالش خوب نبود،طوری آنژیوروزدکه سوزنش خوردبه استخوان دستم ومن نفسم بنداومد،ناخواسته فریادزدم وگریه کردم،اون هم سوزن روکشیدبیرون ولی دردوحشتناکی داشت که قطع نمی شد یکی ازبدترین دردهایی که من توتمام زندگیم داشتم،تایک هفته جاش دردمی کردوکبودبود.طفلک پرستاره خیلی معذرت خواهی کردومن سعی می کردم بگم عیب نداره ولبخندبزنم ولی نمی شد،تااین که دکتربی هوشی اومدوبرام آنژیوروزدکه دردنداشت وبعداپیدورال رو زد.به این ترتیب که من لب تخت نشستم ویه بالش بهم دادن تابغل کنم ورضاروبه روی من ایستادومن سرم روتکیه دادم بهش.بعددکتردوتاآمپول بی حسی به پشتم زدواپیدورال روتزریق کردکه من نمی فهمیدم ونمی دونستم که چه کارمی کنه ولی بعدهارضابرام تعریف کردکه زدن اپیدورال خیلی پیچیده بوده.
توی آنژیو هم سرمی زدن که باعث می شدمن زودتردایلیت بشم.به شکمم هم چیزهایی وصل کردن که روی مونیتورضربان قلب بچه واندازه دایلیت شدن وچیزهای دیگری رونشون می داد.بعدازدقایقی دکتربی هوشی برگشت ومن بهش گفتم که بی حس نشدم ومی تونم پاهام روحرکت بدم،دکترگفت کسانی که اپیدورال می زنن می تونن راه برن،بعدیه بطری پلاستیکی آوردوچسبوند به دستم خیلی سردبودهمون رو وقتی به پهلوم چسبوندسرماش رواحساس نمی کردم.بهم گفت مطمئن باش که بی حس هستی ورفت.ازبعدازاپیدورال من دیگه هیچ دردی نداشتم وخیلی راحت بودم.تنهاعارضه ای که برام داشت خارش شدیدشکمم بودکه باازبین رفتن اثراپیدورال اون هم رفع شد.به هرحال دیگه دردنداشتم وانتظاربرام راحت تربود.
ازرضاخواستم که به مامانم خبربده تابرام دعاکنه.طفلک مامانم دوست داشت کنارم باشه اما چه کنیم که دخترک عجله داشت وصبرنکردتاپنج روزدیگه پدرومادرم برسن.ساعت۱۱شب دکترم اومدومعاینه کردوگفت که۹سانتی متردایلیت شدم وهمینطورگفت که من خیلی خوش شانسم که اینقدرزوددایلیت شدم وبایدبه اتاق زایمان برم.بازهم ترس وهیجان به سراغم اومدومی لرزیدم.پرستاری که دستیاردکتربودازم پرسیدسردته؟گفتم نه ازترس دارم می لرزم.خندیدوگفت که نگران نباشم.من روبردن اتاق زایمان.یه اتاق ساده وسفید...
ادامه دارد
ممنون از سمیرای عزیز بابت نوشتن و ارسال این خاطرۀ قشنگ. قسمت دوم این خاطره هم در یکی دو روز آینده پابلیش میشه.
[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+ نوشته شده در ساعت14:30 توسط مدیریت وبلاگ
...
احساس خوشایندی نبود، بخصوص که حامی هم باید تنهام میذاشت. یکباره تمام خستگی ای رو که از صبح با ذوقی که داشتم حس نکرده بودم توی تنم احساس کردم. اشکام ناخوداگاه سرازیر شدن و با دیدن پدر و مادرو خواهر و مادر حامی و خالم توی راهرو بیشتر و بیشتر جاری شدن. توی اتاق عمل واسه دلداری به خودم و قبول اینکه ، اگر امید صبح تا الان من واسه زایمان طبیعی که به اینجا ختم شده تقصیر من نبوده و من تلاش خودم رو کردم، زمان بسیار کمی داشتم.
آخرین دوز اپیدورال من ساعت 5 تزریق شده بود. چیزی که روحیه منو دو چندان در آخر کار تضعیف کرد گازی بود که با ماسک اکسیژنم بدون هماهنگی با من برام گذاشتن و باعث شد من چیزی رو حس نکنم. قبل از اینکه بیهوش شم فک کنم پامو به تخت بستن و جای برش رو زیر شکمم حس کردم اما دردی رو نه .ماسک رو که گذاشتن فقط صدای نفس هامو میشنیدم. میدونستم بیمارستانم اما نمیدونستم چرا . نزدیک سقف شناور بودم و با سرعت از همه اتاقها و راهرو ها عبور میکردم...نمیدونم چقدر طول کشید تا صدای گریه یه بچه رو شنیدم . یادم اومد که بخاطر یه بچه اومدم بیمارستان . اما مطلقا فکر نمیکردم بچه خودمه. یک آن سر یک بچه رو دیدم اون هم نه واضح بلکه مثل یه انیمیشن و سرش چند برابر هیکلش بود.
توی این برزخ بودم که این بچه منه یا نه . میخواستم فک کنم و به یاد بیارم اما نمیتونستم . انگار وجودم دوگانه شده بود. یکی توی وجودم بود که میدونست این بچه سیاه با این سر مال منه و خود دیگری توی وجودم اصلا از وجود بچه بیخبر بود و سعی میکرد بفهمه که این بچه مال کیه و چرا من بخاطرش اومدم بیمارستان. بعد که فیلم ها رو دیدم ، دیدم که سر پسر نه سیاه بلکه سرخ منو بعداز تولد درحالیکه بشدت گریه میکرد کنار سر من گذاشتن و اون عزیز من وقتی اومد کنار من آروم شد. و من به سختی توی فیلم چشمم رو یه لحظه باز کردم و .... حسی که توی اون لحظه داشتم رو هم که وصف کردم. بار بعدی که به هوش اومدم توی ریکاوری با صدای حامی بود و اینکه همه چیز یادم اومد و گریه بی اختیارم که حس میکردم بچم شکل اون چیزیه که دیدم و میخواستم ببینمش تا مطمئن شم که همه دارن راست میگن که سالمه و سرش چند برابر هیکلش نیست.
خلاصه شازده ما ساعت ۶ عصر با وزن ۳کیلو ۹۲۰ گرم و قد ۵۲ سانت بعر از ۲ روز تاخیر بدنیا اومد.
خلاصه بعد از اینکه به اتاق خودم منتقل شدم و همراهانم که از صبح اومده بودن رفتن ، (بجز مامانم که شب موند) و بعد از شیر دادن به پسرم تقریبا از بیخوابی و خستگی غش کردم . تا صبح درد خاصی نداشتم و صبح چون احساس دستشویی داشتم خودم با کمک مادرم و حامی پایین اومدم و تا دستشویی رفتم . واما از سختی های سزارین که بعضی میگفتن داره و بعضی نه ، من جز اون دسته بودم که بسیار اذیت شدم . تا روز دهم از سوزش بخیه ام گریه میکردم و توی این ده روز نقاهت و با هربار بلند شدن که نفسم میگرفت فکر میکردم که دیگه مثل سابق نمیشم . شاید یه دلیل ناراحتی من از خوب نشدنم این بود که از خیلیا شنیده بودم که روز سوم خوب شدن و فک میکردم منم باید 3 روزه خوب شم. اون دختری رو به یاد میاوردم که میگفت سزارین براش به راحتی یه دندون کشیدن بوده!
در نهایت من بارداری بسیار راحتی داشتم و زایمان بسیار سختی. تا روز آخر بارداری تریدمیل زدم و هیچ ویاری نداشتم و هیچ مشکلی بجز خستگی و سنگینی وانتظار 3 هفته آخر که بیتابم کرده بود.
بعد از زایمان تا 10 روز نتونستم پسرم رو بغل کنم. و این مادرم بود که مثل یه فرشته از من و پسرم مراقبت کرد تا هفته سوم کاری بجز شیر دادن انجام ندادم.
الان که 2 ماه و نبم از اون روزها میگذره ، کاملا سرحالم .
چند تا توصیه هم دارم واسه اونایی که قراره مامان شن و مامانای جدید( اینا موردایی هست که واسه خودم پیش اومد)
از همون ماه های اول تا روز آخر یا کرم یا روغن زیتون رو برای جلوگیری از ترک استفاده کنید، خیلی موثره
اگه سر سی نه هاتون روزای اول شیردهی درد گرفت از رابط استفاده کنید
کالری بیش از چیزی که توصیه شده مصرف نکنید.
ورزش یادتون نره
اگه دچار یبوست خیلی حاد شدید روزی 2بار خاکشیربا شکر یا 3قاشق عسل درروز چاره سازه
شیردوش برقی مارک مدلا حرف نداره
اگه بعداز زایمان بدنتون همچنان خشک بود بدکترتون بگید حتما
اگه بازم چیزی به ذهنم رسید باهاتون در میون میذارم
پایان
مرسی از بهار عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ پرفراز و نشیب.
خبر جدید: ترمه ، دختر کوچولوی مهساهم به سلامتی چند روز پیش به این دنیا پا گذاشته و پدرو مادرش رو از انتظار دیدنش خارج کرده. به مهسا تبریک میگم و آرزوی سلامتی و خوشی میکنیم براشون.
پی نوشت خبری: الان من بین وبلاگهای مامانهای منتظر نی نی که میگشتم، متوجه شدم که:
مهرنوش، پسر کوچولوش رو به اسم امیرسام، روز دهم فرودین به دنیا آوردند.
درسا، دختر کوچولوی پرستو،هم روز هفتم اردیبهشت به دنیا آمدند
ضمن اینکه تبریک میگم بهشون، تولد کوچولوهای نازشون رو، بابت تاخیر در اعلام این اخبار پوزش میخوام.
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت9:11 توسط مدیریت وبلاگ
بعد از مدتها انتظار و استرسی که هفته آخر بدلیل سفر دکترم واسم پیش اومد ، شازده پسر ما شب شنبه 26 بهمن مصادف با 14 فوریه 2009 .درست شب ولنتاین آمادگی خودش رو واسه ورود به این دنیا با پاره کردن کیسه آبش رسما اعلام کرد. ساعت 3 شب. و این در حالی بود که صبح جمعه طی تماسی که با دکترم که همونروز از سفر برگشته بود داشتم قرار بود یکشنبه برم مطب تا وضعیت شازده بررسی و تصمیم گرفته شه. چرا که 24 ام 40 هفته من تمام شده بود.
اون شب ساعت 2 خوابیده بودیم و ساعت 3 خروج یه مایع از بدنم بیدارم کرد . شدتش به حدی بود که حس کردم با بلند شدن و رسیدن به دستشویی همه جا خیس خواهدشد. بالاخره بلند شدم و بعدش هم حامی رو صدا کردم و سعی کردم به آرومی بهش بگم. دیگه به خودم مسلط شده بودم . از حامی خواستم دوش بگیره خودم قبل از خواب دوش گرفته بودم. خلاصه تا آماده شدیم ومثل رفتن به مهمونی خودمون رو آماده کردیم وتا موهامون رو اتو کشیدیم شد ساعت 4.
بیمارستان که رسیدیم سریع منو بستری کردن و کارای پذیرش انجام شد. اما بجز حامی اجازه نمیدادن کسی توی اتاقم بیاد. در نتیجه بابا و خواهرم برگشتن خونه ولی مامانم نه. اتاق ما یه تخت داشت با 2 تا صندلی و 3تا قاب عکس خوشگل از بچه های خوشگل. ویه دستشویی. تا بستری شدم دستگاه کنترل قلب جنین و انقباضات رو به شکم من وصل کردن و یه پرستار سرم به دست من وصل کرد که تا یک هفته بعد دست من بابت ورمش ناکار شده بود. تا ساعت 6 که حامی درگیر گرفتن اتاق و کارای دیگه بود منم گذشت زمان رو حس نکردم. 6:30 از حامی خواستم بره توی اتاقی که برای بستری من گرفته بود استراحت کنه . چون اتاقی که بودیم جای استراحت واسه اون نداشت و میدونستم که هردومون به انرژی اون احتیاج داریم و اون هم مثل من شب فقط 1 ساعت خوابیده بود. اون رفت و ساعت 10:30 درحالیکه دردهای من شروع شده بود برگشت .
در این فاصله مامای همکار دکترم 2 بار اومد و سعی کرد که آب باقیمانده کیسه آب رو به زور خارج کنه که بدترین دردهای اون روزم بود و هنوز هم نفهمیدم که دلیل این کار غیر انسانی که جایی مشابهش رو نخونده بودم چی بود و آیا این کار تاثیری در زمان روند زایمان داشت یا نه. وقتی حامی اومد یه ملین بهم دادن و با کمک حامی تا دستشویی رفتم. دردهام ساعت 11 داشت شدید میشد که ماما گفت 3.9 دایلایت شدی و میتونی واسه اپیدورال بری. رفتم توی اتاق زایمان و دکتر بیهوشی اومد با 2 نفردیگه که نفهمیدم همکارش بودن یا دستیارش. در هرصورت خواستن واسم توضیح بدن که چطوریه و باید چکار کنم که وقتی دیدن همه رو میدونم، خلاصه گفتن.
ازم خواستن که وقت تزریق آمپول بی حسی تکون نخورم که من هم گفتم باشه . غافل از اینکه پریدن ناشی از آمپول دست خود آدم نیست. بعد از اون تزریق اپیدورال رو دیگه حس نکردم. اما نمیدونم بخاطر شوک تزریق اول یا بدلیل حساسیت به اپیدورال قبل از اینکه چسب های ملحقات اپیدورال رو بزنن ، فشارم افتاد و واسه مدتی که نمیدونم چقدر بود چیزی رو حس نکردم. یه وقت صدای دکتر رو شنیدم که میگفت صدامو میشنوی خانوم .... و من دیدم که ماسک و یه دستگاه دیگه به بازوم وصله و صدای ماما رو شنیدم که میگفت ضربان قلب بچه افت پیدا کرده...
نمیگم نگران نشدم اما یه حس عجیب داشتم که خدا مراقب پسرم هست. کسی که تمام این راه با من بوده و حضورش رو بیشتر از همیشه تو زندگیم حس کرده بودم. بالاخره ضربان قلب پسرکم از 110و115 به 130 و 140 رسید و خیال همه رو راحت کرد.چسب ها رو برام زدن. واسه برگشت به اتاقم اما منو با ویلچر بردن. اصطلاحی که بچه های سایت بکار بردن که دنیا بهشت شد عین واقعیت بود. دیگه از درد و حتی درد خالی کردن آب کیسه آب هیچ خبری نبود. تا عصر به من یه سری آمپول دیگه تزریق کردن که نمیدونم اکسی توسین بود یا چیز دیگه. اما قطعا واسه تسریع روند زایمان بود. توی این مدت وضعیت انقباض ها رو میدیدم و صحبتهای کلاس بارداری و خاطرات بچه هایی که از درد این انقباض ها گفته بودن رو به یاد میاوردم . چرا که این شبهای آخر 2باره و 3باره و 4 باره اونها روخونده بودم. جمله های لیلی و نونوش و بقیه ای که این دردهایی که من فقط پرینتش رو میدیدم رو تجربه کرده بودن با خودم مقایسه میکردم. اما ناراضی نبودم . توان تحمل این همه درد رو در خودم نمیدیدم. هرچند که اونهایی که این انقباض ها رو حس کردن رو از خودم قویتر میدیدم.
از ساعت 3 دهانه رحم من 10 سانت باز شد. و این وقتی بود که دکترم هم اومد . و با هماهنگی با ماما از مسئول موسسه رویان هم خواسته بودیم که 3:30 بیمارستان باشه که البته از تاخیری که بعد پیش اومد شاکی بود و دکتر و مامای من هم که رویان رو قبول نداشتن اصلا به اعتراض های اون توجهی نکردن. ساعت 4 منو بردن اتاق زایمان درحالیکه سر پسرم هنوز بعد از یکساعت در کانال زایمان قرار نگرفته بود. تنها پیشرفتی که باعث امیدواری شده بود که منو بردن اون اتاق این بود که از وضعیت منفی یک سر پسرم اومده بود روی صفر ( این اصطلاح خودشون بود) درحالیکه گویا برای شروع زایمان ، سر جنین باید در وضعیت مثبت دو قرار بگیره . که این اتفاق تا ساعت 5:30 نیفتاد .
توی این مدت من که انقباض ها روحس نمیکردم اما دکترم و حامی با شروع انقباض ها از روی دستگاه از من میخواستن که پوش کنم. وضعیتم رو هم 2 بار به حالت پهلو تغییر دادم که سر پسرم توی این وضعیت موقع پوش دیده میشد و حامی حسابی از بابت دیدن سر اون ذوق کرده بود. ومن چه خوش باورانه فکر کردم که دارم پسرم رو به دنیا میارم . حیف که ساعت 5:30 عصر، بعد از 15 ساعت انتظار دکترم گفت باید بریم اتاق عمل...
ادامه دارد
بالاخره بعد از مدتها این خاطرۀ قشنگ از طریق ایمیل برای این وبلاگ ارسال شد. ضمن اینکه تشکر می کنم از بهارۀ عزیز برای نوشتن این خاطره و سهیم کردن ما در این تجربۀ قشنگش، به اطلاع میرسونم که قسمت دوم این خاطره هم فردا یا پس فردا پابلیش میشه.
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت20:7 توسط مدیریت وبلاگ
سلام به همۀ دوستان و خوانندگان این وبلاگ.
برای مدتی طولانی این وبلاگ آپدیت نشده بود، دلایلی برای این تاخیر طولانی داشتم که مهمترینش نداشتن خاطره ای برای گنجوندن در این وبلاگ بود. دلیل دیگه هم این بود که وقت کافی برای به روز کردن این وبلاگ با مطالب ترجمه شده، و یا مطرح کردن سوالات بقیۀ دوستان نداشتم ( و با کمال شرمندگی، ندارم
) از این بابت از همگی عذر خواهی میکنم؛ چون معتقدم وبلاگی که برای استفادۀ عمومی ایجاد میشه، باید فکری هم برای به روز شدنش برای استفادۀعموم کرد.
مدتی هم بود که منظرۀ وبلاگ به طرز ناجوری، تو ذوق میزد؛ نوشته ها پایین رفته بودند، لینکها کج و کوله به نظر میرسیدند و... از شما چه پنهون، دیدنش برای خودم هم ناخوشایند شده بود. از اونجا که تعداد شکایات از این وضع، به حد نصاب نرسیده بود(!!)، من هم بی خیال شده بودم. ساعتی پیش بعد از مدتهاکه این وبلاگ رو بازکردم و کامنت دوست عزیزی که پیشنهاد اصلاح اینجا رو داده بود، دیدم، به این فکر افتادم که با همین معلومات بسیار اندک و فله ای، کارهای کوچولویی برای برگشتن قالب وبلاگ به حالت مناسبش- و تا حد امکان قبلیش- صوررت بدم. تغییراتی رو علا ایوحال(املاش درسته!) انجام دادم؛ مثلاً عرض این ستون کناری رو به هوای خودم کم کردم، قسمت "مادران و فرزندان" که پستهای آخر وبلاگها رو نشون میداد حذف کردم، قراره ستون نویسنده های وبلاگ رو هم بردارم،بلاگ رولینگ رو داخل کادر قرار دادم ، ولی راستش با حذف رولینگش موافق نیستم، چون به روز شدن وبلاگها رو به ما اطلاع میده (پیش ترها، سیستم رولینگش با بلاگ رول بود که ماما آلا زحمتش رو کشیده بود و بعد از خرابی بلاگ رول، از سیستم بلاگ رولینگ گوگل ریدری استفاده کردم)، حالا هم امیدوارم با قرار دادنش داخل کادر، رولینگش به هم نخورده باشه
. فعلاً اونطور که خودم میبینم، بد نشده. به نظر شما چطوره؟ اگر نظری دارید خوشحال میشم که بشنوم.
در ضمن اگر تمایل دارید که برای آشنایی بیشتر با بقیۀ مادرا، اسم وبلاگتون در لیست قرار داده بشه، یک ندایی بدهید!
کلام آخر و لب کلام اینه که برای زنده نگهداشتن این وبلاگ، نیازمند یاری سبزتان هستیم، اگر هم وقت و انرژی کافی برای مدیریت این وبلاگ در خودتون سراغ دارید، ما رو بی خبر نگذارید.
[ پست خبری و نظر سنجی ]
+ نوشته شده در ساعت14:1 توسط مدیریت وبلاگ